• دلنوشته
فال آنلاین

خوشبختی

🌹  همین دور هم بودن ماست  🌹

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • دل شکستن خر است
    دل شکستن خر است

داستان های دینی

—————–**–

روزی حضرت داوود از یک آبادی میگذشت. پیرزنی را دید بر سر قبری زجه زنان. نالان و گریان. پرسید: مادر چرا گریه می کنی؟

پیرزن گفت: فرزندم در این سن کم از دنیا رفت. داوود گفت: مگر چند سال عمر کرد؟
پیرزن جواب داد: ۳۵۰ سال

داوود گفت: مادر ناراحت نباش

پیرزن گفت: چرا؟

پیامبر فرمود: بعد از ما گروهی بدنیا می آیند که بیش از صد سال عمر نمیکنند

پیرزن حالش دگرگون شد و از داوود پرسید: آنها برای خودشان خانه هم میسازند، آیا وقت خانه درست کردن دارند؟

حضرت داوود فرمود: بله آنها در این فرصت کم با هم در خانه سازی رقابت میکنند

پیرزن تعجب کرد و گفت: اگر جای آنها بودم تمام صد سال را به خوشی و خوشحال کردن دیگران میپرداختم

—————–**–

برچرخ فلک مناز که کمر شکن است
بررنگ لباس مناز ک آخر کفن است

مغرور مشو که زندگی چند روز است
در زیرزمین شاه و گدا یک رقم است

۴۷ ◄ دیری دی دینگ

khengoolestan_axs

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

در ساحل ماسه ای با خدا قدم میزدم
به پشت سرم نگاه کردم
جاهایی که از خوشی ها حرف زده بودیم دو ردپا بود
و
جاهایی که از سختی ها حرف زده بودیم جای یک ردپا بود
به خدا گفتم در سختی ها کنارم نبودی؟

گفت آن ردپایی که میبینی من هستم؛ تو را در سختی ها به دوش می کشیدم

خدایاااااااا بی نظیری
*lover* *lover*

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

۴۱ ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

*********◄►*********
اول اصلا نشناختش

چند لحظه مکث کرد… بعد پرسید

اینجا چیکار میکنی؟ چقدر عوض شدی؟ اصلا نشناختم… خیلی خوشگل شدی! آرایش کردی؟ چقدر خوش تیپ شدی!!! چقدر رنگ لباس و کیف و کفشت ست شده!! خیلی وقته اینطوری ندیدمت!! حالا کجا داشتی میرفتی؟ تو کجا اینجا کجا؟

زن صورتش سرخ شده بود… غافلگیر شده بود… با خجالت گفت

هیچی… میخوام برم خرید!! چیزه… اینجا یه پاساژ جدید باز شده

مرد نگاه معناداری کرد و با خنده تلخی گفت

خوش به حال فروشنده ها… مردم توی پاساژ… کلی براشون وقت صرف کردی… انرژی گذاشتی! چقدر برات مهمن!!! غریبه ها!!! کاش این کارها رو برای من میکردی نه… من تا حالا تو خونه اینطوری ندیده بودمت!! هه!! فقط ای کاش تو خونه… هیچی برو
_____________________
مولا علی علیه السلام می فرمایند
در آخرالزمان که بدترین دوران است، جمعی از زنان پوشیده اند در حالی که برهنه اند(لباس دارند اما آنقدر نازک و کوتاه است که گویی هنوز برهنه اند) و از خانه با آرایشش بیرون می آیند، این ها از دین خارج شده و در فتنه ها(که روحشان را تاریک می کنند) وارد شده اند و به سوی شهوات(حیوانی) میل دارند و به سوی لذات (خوارکننده) شتاب می کنند و حرام را حلال می دانند و(اگر توبه نکنند) در دوزخ به عذاب ابدی گرفتار می شوند

*********◄►*********
*fekr*
ان شاءالله که هممون عاقبت به خیر بشیم
*fekr*

۴۸ ◄ دیری دی دینگ

khengoolestan_axs

..*~~~~~~~*..

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند
یوسف لبخندی زد

یهودا پرسید: چرا خندیدی ؟
این جا که جای خنده نیست

یوسف گفت: روزی در فکر بودم چگونه کسی می‌تواند به من اظهار دشمنی کند، با این که برادران نیرومندی دارم ؟

اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد
تا بدانم که غیر از خدا تکیه گاهی نیست

♦♦—————♦♦

۳۰ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

خداوند زمین و آسمان را و آنچه در آنهاست در شش روز آفرید

به روزهای آن جهان که هر روزی هزار سال این جهان است

خدای تعالی قادر است که همه را به یک چشم بر هم زدن بیآفریند و لیکن بندگان را می نمود که در کارها صبر بجا آورند

اول چیزی که خدای متعال آفرید قلم بود
و هرچه بایستی در جهان باشد به قلم نوشته شده و از آن روز تا خلق زمین و آسمان شش هزار سال بود

پس در میان هر آسمان نوری آفرید و از آن نور فرشتگان خلق کرد بی شمار

که تسبیح و تهلیل می کنند خدا را و یک ساعت از ذکر خدا غافل نشوند

و خداوند زمین را از آب به وجود آورد و باد را فرمان داد تا بر آن بوزد و آفتاب را فرمان داد تا بر آن بتابد

و جن و پری را از اتش و دود پدید آورد

آنگاه جهان از پریان پر شد و بعضی از ایشان بدکاره شدند

و خداوند عزازیل را از جنس ایشان بیافرید عزازیل نام نخستین ابلیس بوده

عزازیل هفت هزار سال سجده و عبادت کرد پس خدا او را دو بال داد تا بر اسمانها پرواز کند و در هر آسمان هزارسال عبادت کرد تا به نزدیک عرش رسید

و شش هزار سجده کرد پس از خدا حاجت خواست و گفت خداوندا مرا بر لوح محفوظ مطلع گردان

چون بر لوح محفوظ مطلع گردید چشم وی بر خطی افتاد که نوشته بود

خدا را بنده ایست که سیصدهزار سال خدا را عبادت کند
و آخر از یک سجده سرباز زد و کافر گردید
و عبادت او را بر سرش زدند نامش را ابلیس گذاشتند
و به حکم خدا مغضوب و مردود شد

عزازیل گفت عجب نافرمان است این بنده

خطاب رسید که ای عزازیل سزای چنین بنده ای چیست؟

گفت خدایا سزایش لعنت است

ندا آمد این سخن برلوحی بنویس و مانند سندی نگاه دار

عزازیل گفت لعنت خدا بر کسی که ابلیس را پیروی کند

پس عزازیل را در بهشت بردند و هفت هزار سال خدا را ستایش کرد و کارش به آنجا رسید که بر منبری از نور می نشست و فرشتگان را درس خدا پرستی می داد و جبرئیل و میکائیل و عزرائیل از او پند و موعظه می شنیدند

پس روزی عزازیل گفت خدایا روی زمین همه جن و پری دارند و در زمین نافرمانی می کنند

مرا یاری ده تا ایشانرا به راه آورم پس با سپاهی از فرشتگان به زمین آمد و بعضی از جنیان را ازمیان برداشت و پریان را به راه آورد

و در این کار بود که بر روی زمین بخواست خدا گیاهان و جانوران پدید آمدند و زمین جای زندگی جانداران شد

آنگاه چون اراده خدا بر خلقت آدم تعلق گرفت به فرشتگان گفت بدانید و آگاه باشید من در زمین خلقی خواهم فرستاد به غیر جنس شما و پریان

از خاک و او را خلیفه خواهم گردانید و فرمانروای زمین خواهم ساخت

فرشتگان گفتند بار خدایا آیا خلیفه ای خواهی آورد که در زمین فساد کند چنانکه برخی از جن و پری میکردند و حال آنکه ما تو را ستایش میکنیم ندا آمد که ای فرشتگان من چیزی می دانم که شما نمیدانید و فرشتگان گفتند خدا بزرگتر است

پس خداوند به جبرئیل فرمود

تا مشتی خاک از زمین بیاورد

جیرییل فرود آمد آنجا که خانه کعبه است زمین زیر قدم او لرزید و گفت پناه می برم به خدا از من خاک بر مدار می ترسم که از آن مخلوقی ساخته شود و گناه کند و مستوجب عذاب شود و من طاقت عذاب ندارم

جبرئیل بازگشت و گفت خداوندا تو داناتری زمین مرا بتو قسم داد

پس میکائیل آمد و زمین او را نیز قسم داد و دست خالی برگشت

پس به عزرائیل فرمان داده شد که مشتی از خاک زمین بیاور عزرائیل به زمین آمد زمین او را هم سوگند داد

عزرائیل گفت : تو مرا قسم می دهی به کسی که او مرا فرستاده است و همه چیز را می داند من مامورم و معذورم دست دراز کرد و از هر جای زمین مشتی خاک برداشت

و گفت خدایا تو داناتری اینک آوردم و سوگند زمین را قبول نکردم که فرمان تو واجب تر است

خطاب آمد اکنون تو بر زمین مسلط شدی من از این خاک خلیفه ای خواهم ساخت و تو را برجان آنان مسلط کنم تا هرگاه که باید جان ایشان را بگیری

عزرائیل گفت: خدایا بندگان تو مرا دشمن دارند

خطاب آمد که غم مخور که هر یکی را به چیزی مبتلا سازیم تا هیچیک ترا دشمن نتواند داشت

یکی پر خوری پیشه کند
یکی در شهوت افراط کند
و یکی در جاه و مقام اندازه نگاه ندارد و از آنها درد آید و تب آید یکی غرق شود
و یکی در جنگ نابود شود
و چنان باشد که هر کس از بی احتیاطی و اشتباه خود به مرگ رسد
و کسی را با تو دشمنی نباشد

آنگاه فرمان داد تا فرشتگان خاک آمیخته را در میان مکه و طایف بیاورند پس ابر بیامد و بر آن باران رحمت بارید و به دو سال نرم شد و به دو سال خمیر شد و دو سال سخت شد و دو سال صورت بست چنانکه خدا خواست و سالهای دراز به حساب این جهان در آنجا بود

گویند روزی عزازیل با هفتاد هزار فرشته از آنجا می گذشتند

عزاریل صورت خاکی آدم را دید

پس به قالب آدم رفت و از طرف دیگر بیرون آمد و گفت این دیگر چیست؟

آیا این است که می خواهد خلیفه باشد

به خدا که اگر بنا باشد من براو فرمان بدهم می دانم چگونه فرمان بدهم
ولی اگر او بخواهد به من فرمان بدهد از او اطاعت نخواهم کرد

پس چون نوبت رسید فرمان آمد که جبرئیل و میکائیل و عزرائیل روح خدائی آدم را بیاورند
و چون روح آدم در طبقی از نور به آسمان زمین رسید فرشتگان به تماشا جمع شدند
فرمان رسید که ای فرشتگان تا هنگامی که جان آدم به تن او در آید هفت بار بر این صورت طواف کنید

و عزازیل، ابلیسی را شروع کرد و گفت خدایا من جسم نورانی ام و از آتشم و لطیفم

چگونه بر این قالب خاکی نادان طواف کنم مهلت بده ببینم آخرش چه می شود

پس فرمان رسید که ای روح به تن خاکی آدم وارد شو

پس جان به تن آدم درآمد و قالب خاکی گوشت و استخوان و رگ و پی و اندام آدمی شد
اما هنوز کار به پایان نرسیده بود که آدم پا بر زمین گذاشت تا برخیزد

فرشتگان گفتند

از قرار معلوم این بندگان خیلی عجول خواهند بود که هنوز یک نیمه اش درست نیست میخواهد برخیزد پس روح در سرا پای ادم در امد و خداوند اسماء حسنی را بر او اموخت و ادم شکر کرد و خدا را ستایش گفت

و فرمان رسید که ای فرشتگان اینک همه بر آدم سجده کنید و همه فرشتگان به سجده افتادند

مگر عزازیل که تکبر ورزید و گفت من برخاک سجده نمیکنم این همان خاک است

و از آن زمان که عزاریل آن لعنت نامه را نوشته بود
تا روزی که از سجده خودداری کرد دوازده هزار سال گذشته بود

و این هنگام نام او ابلیس یعنی نافرمان شد

خدا فرمود : ای ابلیس چه چیز تو را مانع شد از اینکه سجده نکنی بر کسیکه من بدست رحمت و قدرت خود او را خلق کردم و از روح خود در آن دمیدم

ابلیس گفت او از خاک است و من از آتشم و البته من از او بهترم

پس خدا فرمود: حال که چنین است و نافرمان شدی دیگر حق نداری وارد بهشت شوی
از رحمت من دور شو و لعنت بر تو باد تا روز قیامت

ابلیس گفت خدایا من از مقربان درگاه تو بودم و سیصدهزار سال عبادت کرده ام و تو عادلی پس اجر کارهای خوب من چه میشود؟

خدا فرمود طلب کن هرچه میخواهی

شیطان گفت

می خواهم مرا نابود نکنی و زنده بگذاری تا درگاه این بندگان خاکی تماشا کنم

خداوند فرمود مهلت داری که تا روز معلوم بمانی

شیطان چانه زد و گفت خدایا من زنده باشم و آدم هم زنده باشد این کم است من باید بتوانم با ادم سخن بگویم و بتوانم با افکار او آشنا بشوم آخر من سیصدهزار سال عبادت کرده ام و ابلیس اول کسی بود که تکبر کرد

و او کسی بود که منت گذاشت و اول کسی بود چانه زد و بعدا از خواست اول دبه کرد

خدا فرمود این آشنائی هم پذیرفته است

آنگاه ابلیس گفت حالا که مرا مهلت دادی و تاب همفکری بخشیدی همه فرزندان این مخلوق تازه را گمراه میکنم مگر انها که اخلاص دارند و زورم به آنها نرسد

و خداوند فرمود تو بر ارواح پاکان و راستان دست نمیابی و دوزخ را از تو و از هر که پیروی ترا بکند پر خواهد کرد و از این لحظه ابلیس در دشمنی با آدم و اولاد آدم پابرجا شد

و آدم تنها بود که او را خواب در ربود و در خواب همسخنی مانند خود را می جست

پس از پاره ای از گل ادم حوا خلق شد

و چون ادم بیدار شد حوا را در پهلوی خود یافت انگاه خدا بر آدم فرمان داد چندی در بهشت ساکن باشید

برخی گفته اند که آدم و حوا هفت ساعت در بهشت بودند چه روز جمعه طرف عصر داخل بهشت شدند و شب شنبه وقت خفتن بیرون شدند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

دلتون همیشه شاد وبی غم به خاطر قدیمی بودن پستها شرمنده

۲۸ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

روزی حضرت موسی (ع) رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش

 

درخواست نمود:بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم

ندا آمد: صبح زود به در ورودی شهر برو

 

اولین کسی که از شهر خارج شد، او بدترین بنده ی من است

حضرت موسی صبح روز بعد به در ورودی شهر رفت

 

 پدری با فرزندش، اولین کسانی بودند که از شهر خارج شدند

پس از بازگشت، رو به درگا خداوند کرد و ضمن تقدیم سپاس از اجابت

 

خواسته اش، عرضه داشت : بار الها ، حالا می خواهم بهترین بنده ات را ببینم

ندا آمد: آخر شب به در ورودی شهر برو

 

 آخرین نفری که وارد شهر شود، او بهترین بنده ی من است

هنگامی که شب شد، حضرت موسی به در ورودی شهر رفت

دید آخرین نفری که از در شهر وارد شد، همان پدر و فرزندش است

 

 رو به درگاه خداوند، با تعجب و درماندگی عرضه داشت

خداوندا!چگونه

 

ممکن است که بد ترین و بهترین بنده ات یک نفر باشد!؟

ندا آمد

ای موسی، این بنده که صبح هنگام میخواست با فرزندش از در خارج شود

بدترین بنده ی من بود

اما… هنگامی که نگاه فرزندش به کوه های عظیم افتاد

از پدرش پرسید

بابا! بزرگ تر از این کوه ها چیست؟

پدر گفت:زمین

فرزند پرسید: بزرگ تر از زمین چیست؟

پدر پاسخ داد: آسمان ها

فرزند پرسید: بزرگ تر از آسمان ها چیست؟

پدر در حالی که به فرزندش نگاه می کرد

اشک از دیدگانش جاری شد و گفت

فرزندم گناهان پدرت از آسمان ها نیز بزرگ تر است

فرزند پرسید : پدر بزرگتر از گناهان تو چیست؟

پدر که دیگر طاقتش تمام شده بود به ناگاه بغضش ترکید و گفت

 

عزیزم ، مهربانی و بخشندگی خدای بزرگ از تمام هر چه  هست، بزرگتر و عظیم تر است

۳۱ ◄ بیشتر و بیشترش کن

-.*-.*-.*-.*-.*-.*-.*

سلطان سلجوقی بر عابدی گوشه نشین و عزلت گزین وارد شد
حکیم سرگرم مطالعه بود و سر بر نداشت و به ملکشاه تواضع نکرد

بدان سان که سلطان به خشم اندر شد و به او گفت: آیا تو نمی دانی من کیستم؟

من آن سلطان مقتدری هستم که فلان گردنکش را به خواری کشتم و فلان یاغی را به غل و زنجیر کشیدم و کشوری را به تصرف در آوردم

حکیم خندید و گفت : من نیرومند تر از تو هستم، زیرا من کسی را کشته ام که تو اسیر چنگال بی رحم او هستی

شاه با تحیر پرسید: اوکیست؟

حکیم گفت: آن نفس است

من نفس خود را کشته ام و تو هنوز اسیر نفس اماره خود هستی

و اگر اسیر نبودی از من نمی خواستی که پیش پای تو به خاک افتم

و عبادت خدا بشکنم و ستایش کسی را کنم که چون من انسان است

شاه از شنیدن این سخن شرمنده شد و عذر خطای گذشته خود را خواست

-.*-.*-.*-.*-.*-.*-.*

۳۰ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

شیخ على اکبر ترک تبریزى یکى از واعظهاى معروف تهران فرموده بود

یک روز آمدم حرم آقا امام حسین _ ع _ نشستم ، حرم خلوت بود هیچ کسى بالا سر نبود

مشغول زیارت خواندن شدم همین طور که داشتم زیارت مى خواندم یک وقت دیدم یک ترک آذربایجانى یا تبریزى _ من فراموش ‍ کردم _ آمد و پهلوى ضریح حضرت روى زمین نشست با زبان ترکى خودش ‍ با آقا امام حسین _ ع _ داشت صحبت و درد دل مى کرد

من ترکى بلد بودم و مى فهمیدم چى دارد مى گوید، دیدم دارد مى گوید

یا امام حسین آقا جان من پولهایم تمام شده مصرفم خلاص گردیده و پولهائى را که آورده بودم تمام شده ، نمى خواهم از رفیقهایم قرض کنم و زیر بار منت آنها بروم ، آقا من به سه دینار احتیاج دارم سه دینار برایم بس است _ در آن وقت سه دینار خیلى بوده _ شما این سه دینار را به من بدهید که ما به وطنمان برگردیم ، یا اللّه زود سه دینار رد کن بیاد

با خود گفتم این چطورى با آقا صحبت مى کند مثل اینکه آقا را دارد مى بیند

من داشتم همین طور او را مشاهده مى کردم که چکار مى کند یک وقت یک خانمى آمد کنارش ؛  یک چیزى به او گفت . به ترکى گفت : نه نمى خواهم بعد دیدم یک مرتبه دارد توى سر و صورت خود مى زند از جاى خود بلند شد و از حرم بیرون رفت

گفتم : این چه شد این خانم که بود این پول را گرفت یا نه من هم زیارت را رها کردم و دنبالش دویدم از ایوان طلا و در صحن دستش را گرفتم

گفتم : قارداش _ برادر _ بیا، قصه چه بود چکار کردى ؟

دیدم چشمهایش پر از اشک و منقلب است به ترکى گفت : من سه دینار از امام حسین _ ع _ مى خواستم گرفتم ، دستش را باز کرد به من نشان داد

 

گفتم : چطورى گرفتى ؟

 

گفت : تو دیدى و گوش مى کردى ؟

گفتم : بله نگاه مى کردم و گوش دادم

گفت : شنیدى به آقا گفتم سه دینار بده ؟ آن خانم را دیدى آمد نزد من ؟

گفتم : بله کى بود؟

گفت : این خانم آمد فرمود چکار دارى چه مى خواهى از حسین ؟

 

گفتم : سه دینار مى خواهم

فرمود: بیا این سه دینار را از من بگیر

 

گفتم : نه نمى خواهم اگر من خواستم از تو بگیرم از رفیقهایم مى گرفتم من از خود حسین مى خواهم

فرمود: به تو مى گویم بگیر من مادرش فاطمه هستم من اول ردش کردم وقتى گفت من مادرش فاطمه هستم

گفتم : بى بى جان اگر شما مادرش فاطمه هستى پس چرا قدت خمیده است

من از منبرى ها و روضه خوانها شنیدم مادر امام حسین _ ع _ فاطمه _ علیهاالسلام _ جوان هیجده ساله بود چرا پس این طورى هستى ؟

یک وقت فرمود

پول را بگیر برو، پهلویم را شکستند

۲۰ ◄ عاقا پست بیسته ، بیست

ایام محرم بود و به تاسوعا و عاشورا چند روز بیشتر نمانده بود
راننده کامیون مسیحی از تعطیلات پیش‌رو استفاده کرد و به همراه همسر و دختر ۶ ساله‌اش به قصد تفریح و کار به سمت بندر عباس حرکت کرد

بعد از بارگیری در اسکله بندر عباس در روز تاسوعا با ۲۵ تن بار به سمت تهران حرکت کرد ؛ در کمربندی بندر عباس به دسته‌های سینه‌زنی برخورد کردند که با پرچم‌های ” یا ابوالفضل ” سینه میَ‌زنند و عزاداری می‌کنند

دختر مرد مسیحی که برای بار نخست با چنین صحنه‌هایی مواجه شده بود سوال‌های بی‌شماری در ذهنش نقش بست
پدر اینا چرا با زنجیر به خودشون می‌زنند ؛ پدر پاسخ داد: دخترم این مردم مسلمان و شیعه هستند
این مردم می‌دانند مردی به نام حسین(ع) و او نیز برادری دارد به نام عباس(ع) ، این عباس مثل فردا در رکاب برادرش امام حسین به شهادت می‌رسد

دختر که در دنیای کودکانه‌اش غرق بود گفت: اگر فردا کشته می‌شود چرا الان برایش سینه می‌زنند؟

پدر گفت: دخترم این آقا ” عباس” در نزد خدای یکتا آبروی بسیاری دارد
خیلی از کسانی که دچار گرفتاری می‌شوند به سراغ او می‌روند ، حتی مسیحیان هم درخواست‌های خود را پیش او می‌برند . شیعه‌ها می‌گویند که عباس پناه بی‌پناهاست ، گره‌های بزرگ را باز کرده

کمی بعد دختر بچه مسیحی در کامیون خوابید ؛ مدت کمی گذشت ناگهان مرد مسیحی در گردنه های سخت با ۲۵ تن بار متوجه شد که ترمز ماشین کار نمی کند !!! رنگ از صورت او و همسرش پرید ، نمی دانست باید چه کند . همسرش، دخترش

زن مسیحی گریه می‌کرد ، گاهی به مردش و گاهی به دخترش که معصومانه در رویای شیرین غرق بود نگاه می‌کرد ، ترمز ماشین خراب شده بود و کار نمی‌کرد این واقعیتی بود که نمی‌توانستند بپذیرند

دخترک شش ساله از خواب پرید، وقتی دید اشک از چشمان پدر و مادرش جاریست بغض خود را قورت داد. از پدرش پرسید: ماشین ترمز نداره!!؟؟

پدر با هزار آرزویی که برای دخترش داشت گفت نه… دخترک گفت

بابا او آقای بزرگی که گفتی اسمش عباس هست به فریاد ما هم می‌رسد یا نه؟

پدرگفت: اون عباسی که گفتم برای شیعه‌هاست. دخترک که قانع نمی‌شد ؛ گفت

مگه خودت نگفتی هر کسی بره در خونش دست خالی بر نمی گرده

ناگهان پدر و مادر به فکر فرو رفته اند و در دلشان روزنه امید پیدا شد

زن مسیحی گفت: بیا حالا یه مرتبه صداش بزنیم

مرد گفت: اگر عباس من را از این گرفتاری نجات بده شیعه می‌شوم

پس از این ناگهان کامیون به شکل معجزه‌ آسایی ترمز به کار افتاد. مرد مسیحی ماشین را به کنار جاده هدایت کرد وقتی از ماشین پیاده شدند پشت سرشان همه ماشین ها ایستاده بودند وقتی از آن ها می‌پرسیدند که چه اتفاقی افتاده، دخترک شش ساله گفت: به خدا ما آزاد شده عباسیم، مردم به خدا عباس ما را نجات داد

به اولین شهری که رسیدند به منزل یکی از علما رفتند تا شیعه شوند

مرد عالم از آن ها پرسید: در این ایام اتفاقی افتاده که می خواهید شیعه شوید؟ دختر  ۶ساله گفت: شما نبودید که ببینید ، ابوالفضل (ع) ما را نجات داد

^^^^^*^^^^^

حاجت مسیحیا رو میده ها ، ازش بخواید دست خالی بر نمیگردید

۲۳ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

 

khengoolestan_rasool_tork_14_mehr_1395

 

^^^^^*^^^^^

 

در روز ۵ اسفند سال ۱۲۸۴ شمسی، در محله قدیمی خیابان در شهر تبریز، فرزند مشهدی جعفر و آسیه خانم یعنی رسول چشم به جهان گشود

آسیه خانم یکی از گریه کنان روضه امام حسین (ع)، با عشق و محبتی که به مولا داشت فرزند خود را بزرگ کرد ولی بازیهای روزگار از رسول، جوانی خلافکار و لاابالی بارآورد

بعد از سنین بیست و چهار پنج سالگی، رسول شهر و دیار خود را رها کرد و به تهران آمد ؛ از آنجایی که رسول آذری زبان بود در تهران به رسول ترک شهرت یافت

یکی از شبهای دهه اول محرم بود و رسول ترک دهانش را از نجاستی که خورده بود با آب کشیدن به خیال خود پاک کرد چرا که باز می خواست به همان هیأتی برود که شبهای گذشته نیز در آن شرکت داشت

ولی این بار گویا فرق می کرد. پچ پچ مسئولان هیأت که با نیم نگاهی او را زیر نظر داشتند برایش ناخوشایند بود

رسول یکی از قلدرهای شروری بود که حتی مأموران کلانتریهای تهران از اینکه بخواهند با او برخورد جدی داشته باشند بیم و هراس داشتند. می شود گفت که رسول از انجام هیچ گناهی مضایقه نکرده بود و این به زعم هیأتی ها که او در مجلسشان بود، گران تمام می شد

بالاخره یکی از میان آنها برخواست و در مقابل رسول قد راست کرد و در برابر لبخند رسول ، از او با لحنی تند خواست که ازمجلس بیرون رود

رسول ساکت بود و فقط با ناراحتی به حرفهای او گوش می داد ؛ خیلی ناراحت و عصبانی شد ولی چیزی نمی گفت

همه جا را سکوت فراگرفته بود ، به گمان بعضی ها و طبق عادت رسول می بایست دعوایی راه می افتاد اما او بدون هیچ شکایتی و با دلی شکسته آنجا را ترک کرد و رو به سوی خانه حرکت کرد ؛ هرچند رسول آدمی بسیار قلدر و شرور بود ولی اعتقادش به آقا امام حسین (ع) به اندازه ای بود که به او اجازه نمی داد تا از خادمان حسینی (ع) کینه و عقده ای به دل بگیرد و دعوا کند

آن شب نیز مثل شبهای دیگر گذشت. صبح خیلی زود بود و هنوز شهر هیاهوی روزانه خود را شروع نکرده بود که در یکی از خانه ها باز شد و مردی بیرون آمد ؛ از حالتش پیدا بود که برای انجام امری عادی و روزمره نمی رود

او به سوی خانه رسول ترک می رفت. به جلوی درخانه رسید و شروع به در زدن کرد

رسول با شنیدن صدای در، خود را به پشت در رساند و در را باز کرد. پشت در کسی را می دید که به طور ناخودآگاه نمی توانست از او راضی باشد، بله، حاج اکبر ناظم مسئول هیأت دیشبی بود

همان هیأتی که رسول دیگر حق نداشت به آنجا برود . اما برخورد گرم و صمیمی حاج اکبر حکایت از چیز دگیری داشت

بعد از کلی معذرت خواهی، از رسول خواست تا در شبهای آینده در جلسات آنها شرکت کند اما چرا؟ مگر چه شده؟ ناظم دیگر بیش از این نمی خواست توضیح دهد ولی اصرار رسول پرده از رازی عجیب برداشت

مرحوم حاج اکبر ناظم در شب گذشته در عالم خواب دیده بود که در شبی تاریک در صحرای کربلاست

او تصمیم می گیرد که به طرف خیمه های امام حسین (ع) برود ولی متوجه می شود که سگی در حال پاسبانی از آنجاست و به هیچ کس اجازه نزدیک شدن به آن خیمه ها را نمی دهد
ناظم زمانی که می خواهد به آنجا نزدیکتر شود، سگ به او حمله می کند . وقتی که می خواهد خود را از چنگال آن سگ رها کند متوجه منظره ای عجیب می شود، بله، چهره آن سگ همان چهره رسول ترک بود

مسئول پاسبانی از خیمه ها ی امام حسین (ع) را رسول ترک برعهده داشت. این همان چیزی بود که در رسول انقلابی عظیم ایجاد کرد و به یکباره از رسول ترک، حربن یزید ریاحی دیگری ساخت

بله، رسول به یکباره اسیر زلف یار شده بود و دیگر هر چه بر زبان می آورد شهد و شکری سوزان بود

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

او از آن روز به بعد یکی از شیداترین و دلسوخته ترین دلداده ها و ارادتمندان به امام حسین (ع) می شود به گونه ای که هر سخنی که از او درباره آقا بیرون می آمد ، هر شنونده ای را گریان و منقلب می ساخت و از این رو به حاج رسول دیوانه شهرت یافت و داستانهای شگفت انگیزی از او نقل می شود که ارادت او را به این خاندان عزیز اثبات می کند

سرانجام در شب نهم دی ماه سال ۱۳۳۹ شمسی مصادف با پانزدهم رجب سال ۱۳۸۰ قمری درحالی که او حاج اکبر ناظم را بر بالین خود می بیند با گفتن مکرر

آقام گلدی ، آقام گلدی

روح بزرگش از بدنش خارج و به دیار باقی می شتابد

جنازه مطهرش را در قم، در کنار تربت پاک خانم فاطمه معصومه (س) در قبرستان حاج آقای حائری (قبرستان نو) به خاک می سپارند

 

روحش همنشین ابدی مولایش باد

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

 

منبع:کتاب رسول ترک مولف:محمد حسین سیف اللهی

۱۷ ◄ دینگله دینگو
  • 10
  • 2,996
  • 3,909
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها