• ترانه خونه
فال آنلاین

* توجه * توجه *

❤ اینجا یه سری آدم بی دلیل دوستت دارند ؛ خاطرت خعلی عزیزه ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • میترکونیم
    حساس نشو

داستان های دینی

khengoolestan_axs

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﺗﻬﻮﯾﻪ ﺍﯼ ﺣﺮﻡ آﻗﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ‏( ﻉ‏)، ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﺻﺤﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﺩﯾﺪ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﭼﺸﻤﺶ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻓﻮﻻﺩ آﻗﺎ، ﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺘﺮﺟﻤﺶ ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺷﻠﻮﻍ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﻬﺎ ﭼﯿﻪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﯿﺒﻨﺪﻥ؟؟

ﮔﻔﺖ: ﻣﺎ ﺷﯿﻌﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻫﺮ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻣﯿﺎﯾﻢ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺘﻤﺎﻻ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﻨﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﻣﺸﮑﻠﻤﻮﻥ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺣﻞ ﺑﺸﻪ

ﮐﻪ ﺩﯾﺪم ﻣﻬﻨﺪﺱ ﮐﺮاﻭﺍﺗﺸﻮ ﺍﺯ ﮔﺮﺩﻧﺶ ﺩﺭآﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻓﻮﻻﺩ آﻗﺎ
ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻣﯽ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺩﻭﺭ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺗﻠﻔﻨﺶ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ ﻣﺘﺮﺟﻢ ﻣﯿﮕﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺣﺎﻟﺶ ﺩﮔﺮﮔﻮﻥ ﺷﺪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﺴﺖ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯﯾﻦ ﮐﻪ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﻬﺘﺮ ﺷﺪ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ؟

ﺩﺳﺘﺎﺵ ﻣﯿﻠﺮﺯﯾﺪ ﮔﻔﺖ ﺧﺎﻧﻤﻢ ﺑﻮﺩ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ، ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻓﻠﺞ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﮕﻪ ﮐﺠﺎیی، ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﭼﺮﺍ ﮔﻔﺖ ﯾﻪ ﺷﺨﺼﯽ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺭﺿﺎ ﻫﺴﺘﻢ ﻫﻤﺴﺮﺗﻮﻥ ﻣﻨﻮ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺩﺧﺘﺮﺗﻮﻥ رو ﺑﺒﯿﻨﻢ، ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻀﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﭽﻪ، ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻬﺶ ﮐﺮﺩ ﯾﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﺭﻭ ﺳﺮﺵ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ آﻗﺎﺗﻮﻥ ﺑﮕﯿﺪ ﻣﺸﮑﻠﺶ ﺣﻞ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺑﻌﺪ ﺍﺯﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﻢ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﭽﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺭﻭ ﺟﻔﺖ ﭘﺎﻫﺎﺵ ﺩﺍﺭﻩ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺮﻩ ﺍﯾﻦ آقا ﮐﯽ ﺑﻮﺩ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﯼ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ

ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏ ﯾﺎﻋﻠﯽ ﺑﻦ ﻣﻮﺳﯽ ﺍﻟﺮﺿﺎ

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

48 ◄ دیری دی دینگ

حاﺝ ﺁﻗﺎ ﻗﺮﺍﺋﺘﯽ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﻜﺮﺩ

ﺩﺭ ﺳﺘﺎﺩ ﻧﻤﺎﺯ ﮔﻔﺘﯿﻢ

ﺁﻗﺎ ﺯﺍﺩﻩﻫﺎ، ﺩﺧﺘﺮﺧﺎﻧﻢﻫﺎ، ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯾﻦ ﻧﻤﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﯾﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ

ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﯾﺎﺯﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺖ، ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺑُﻬﺘﻤﺎﻥ ﺯﺩ، ﺩﺧﺘﺮ ﯾﺎﺯﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ، ﻣﺎ رﯾﺶﺳﻔﯿﺪﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﻭ ﮐﺮﻧﺶ ﻭﺍﺩﺍﺷﺖ

نوﺷﺖ ﮐﻪ ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯾﻦ ﻧﻤﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ

ﺩﺭ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﯽﺭﻓﺘﻢ ﯾﮏ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺩﺍﺭﺩ ﻏﺮﻭﺏ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﻧﻤﺎﺯ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻡ

ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﯾﻢ ﮔﻔﺘﻢ : ﻧﻤﺎﺯ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻡ

ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺨﻮﺍﻧﯽ، ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺗﻮﯼ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ

ﮔﻔتم : ﺑﺮﻭﯾﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ ﻧﮕﻪﺩﺍﺭ

پدﺭ ﮔﻔﺖ : ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻛﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﻧﮕﻪ ﻧﻤﯽﺩﺍﺭﺩ

ﮔﻔﺘﻢ : ﺍﻟﺘﻤﺎﺳﺶ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ

ﮔﻔﺖ : ﻧﮕﻪ ﻧﻤﯽﺩﺍﺭﺩ
ﮔﻔﺘﻢ : ﺗﻮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮕﻮ

ﮔﻔﺖ : ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﻧﮕﻪ ﻧﻤﯽﺩﺍﺭﺩ، ﺑﻨﺸﯿﻦ. ﺣﺎﻻ ﺑﻌﺪﺍً ﻗﻀﺎ ﻣﯽﮐﻨﯽ

🌝 دیدم ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻏﺮﻭﺏ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻔتم ﺑﺎﺑﺎ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯽﮐﻨﻢ، ﭘﺪﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ

👧 ﺍﻣﺎ ﮔﻔتم

“پدﺭ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻩ ﻣﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﮕﯿﺮﻡ ”

ﻣﯽﮔﻔﺖ ﺳﺎﮐﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ، ﺯﯾﭗ ﺳﺎﮎ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ، ﯾﮏ ﺷﯿﺸﻪ ﺁﺏ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ . ﺯﯾﺮِ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻫﻢ ﯾﮏ ﺳﻄﻞ ﺑﻮﺩ، ﺁﻥ ﺳﻄﻞ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺁﻭﺭﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ . ﺩﺳﺖِ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ
ﺷﯿﺸﻪ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ، ﺳﻄﻞ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ . ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﻭﺳﻂ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻭﺿﻮ ﮔﺮﻓﺖ

ﻗﺮﺁﻥ ﯾﮏ ﺁﯾﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: “ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﻨﻨﺪ ﻣﻬﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻟﻬﺎ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﯾﻢ ﺑﻪ ﺷﺮﻃﯽ ﮐﻪ ﺍﺧﻼﺹ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ،” ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺧﻮﺩﻧﻤﺎﯾﯽ ﮐﻨﺪ، ﺷﯿﺮﯾﻦﮐﺎﺭﯼ کنید

ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺷﻮﻓﺮ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﯾﺪ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮﺑﭽﻪ ﻭﺳﻂ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﻭﺿﻮ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ

ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺩﺧﺘﺮ ﭼﻪ ﻣﯽﮐﻨﯽ؟

ﮔﻔت : ﺁﻗﺎ ﻣﻦ ﻭﺿﻮ ﻣﯽﮔﯿﺮﻡ، ﻭﻟﯽ ﺳﻌﯽ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺁﺏ ﺑﻪ ﻛﻒ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻧﭽﮑﺪ . ﺑﻌﺪﺵ ﻫﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺭﻭﯼ ﺻﻨﺪﻟﯽ، ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ

ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺷﻮﻓﺮ ﯾﮏ ﻛﻤﯽ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﮕﻔﺖ

ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ : ﻋﺒﺎﺱ ﺁﻗﺎ، ﺑﺒﯿﻦ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻭﺿﻮ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﯾﺪ، ﺩﺭ ﺁﯾﻨﻪ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﯾﺪ. ﻣﺪﺍﻡ ﺟﺎﺩﻩ ﺭﺍ
ﻣﯽﺩﯾﺪ، ﺁﯾﻨﻪ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﯾﺪ، ﺟﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﯾﺪ، ﺁﯾﻨﻪ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﯾﺪ. ﻣﻬﺮ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻫﻢ
ﻧﺸﺴﺖ

ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ : ﺩﺧﺘﺮ ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ ﻧﻤﺎﺯ
ﺑﺨﻮﺍﻧﯽ؟ ﺻﺒﺮ ﻛﻦ، ﻣﻦ ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﻢ
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻧﻤﺎﺯﺕ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺩﺧﺘﺮﻡ، ﺁﻓﺮﯾﻦ

ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯽﮔﻔﺖ : ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ، ﻣﻦ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ

ﯾﮏ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺍﺗﻮﺑﻮﺳﯽﻫﺎ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﺮﺩﻧﺪ

ﯾﻜﯽ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﻫﻢ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻡ

ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﻫﻢ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻡ

ﺷﺨﺺ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻫﻢ ﮔﻔﺖ : ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﭼﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎﻫﻤﺘﯽ ﺍﺳﺖ، ﭼﻪ ﻏﯿﺮﺗﯽ، ﭼﻪ ﻫﻤﺘﯽ، ﭼﻪ ﺍﺭﺍﺩﻩﺍﯼ، ﭼﻪ ﺻﻼﺑﺘﯽ، ﺁﻓﺮﯾﻦ، ﻫﻤﯿﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭﺯ ﻗﯿﺎﻣﺖ، ﺣﺠﺖ ﺍﺳﺖ
ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﮐﺮﺩ، ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ

ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ
ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﺯ

ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﯾﮏ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻡ ﯾﮏ ﻋﺪﻩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﻨﺪ
ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯾﻦ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻡ

سؤال
آيا خدا به عبادات ما نياز دارد كه فرمان داده نماز بخوانيم و رو به كعبه بايستيم؟

پاسخ
اگر همۀ مردم رو به خورشيد خانه بسازند چيزى به خورشيد اضافه نمى‌شود
و اگر همه مردم پشت به خورشيد خانه بسازند ، چيزى از خورشيد كم نمى‌شود. خورشيد نيازى به مردم ندارد
كه رو به او كنند

اين مردم هستند كه براى دريافت نور و گرما بايد خانه‌هاى خود را رو به خورشيد بسازند
خداوند به عباداتِ مردم نيازى ندارد كه فرمان داده نماز بخوانند
اين مردم هستند كه با رو كردن به او از الطاف خاص الهى برخوردار مى‌شوند
و رشد مى‌كنند

🌷 قرآن مى‌فرمايد
اگر همۀ مردم كافر شوند
ذرّه‌اى در خداوند اثر ندارد
زيرا او از همۀ انسان‌ها بى‌نياز است

«اِن تكفروا انتم و مَن فى الارض جيمعاً فانّ اللّه لغنىٌّ حميد»

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

ألـلَّـهُـمَــ عَـجِّـلْ لِـوَلـیِـکْ ألْـفَـرَج

🌺🌹🌺

58 ◄ یا لایک کن یا خودت رو تسلیم کن

—————–**–

روزي حضرت داوود از يك آبادي ميگذشت. پيرزني را ديد بر سر قبري زجه زنان. نالان و گريان. پرسيد: مادر چرا گريه مي كني؟

پيرزن گفت: فرزندم در اين سن كم از دنيا رفت. داوود گفت: مگر چند سال عمر كرد؟
پيرزن جواب داد: 350 سال

داوود گفت: مادر ناراحت نباش

پيرزن گفت: چرا؟

پيامبر فرمود: بعد از ما گروهي بدنيا مي آيند كه بيش از صد سال عمر نميكنند

پيرزن حالش دگرگون شد و از داوود پرسيد: آنها براي خودشان خانه هم ميسازند، آيا وقت خانه درست كردن دارند؟

حضرت داوود فرمود: بله آنها در اين فرصت كم با هم در خانه سازي رقابت ميكنند

پيرزن تعجب كرد و گفت: اگر جاي آنها بودم تمام صد سال را به خوشی و خوشحال کردن دیگران ميپرداختم

—————–**–

برچرخ فلک مناز که کمر شکن است
بررنگ لباس مناز ک آخر کفن است

مغرور مشو که زندگی چند روز است
در زیرزمین شاه و گدا یک رقم است

49 ◄ دیری دی دینگ

khengoolestan_axs

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

در ساحل ماسه ای با خدا قدم میزدم
به پشت سرم نگاه کردم
جاهایی که از خوشی ها حرف زده بودیم دو ردپا بود
و
جاهایی که از سختی ها حرف زده بودیم جای یک ردپا بود
به خدا گفتم در سختی ها کنارم نبودی؟

گفت آن ردپایی که میبینی من هستم؛ تو را در سختی ها به دوش می کشیدم

خدایاااااااا بی نظیری
*lover* *lover*

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

41 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

*********◄►*********
اول اصلا نشناختش

چند لحظه مکث کرد… بعد پرسید

اینجا چیکار میکنی؟ چقدر عوض شدی؟ اصلا نشناختم… خیلی خوشگل شدی! آرایش کردی؟ چقدر خوش تیپ شدی!!! چقدر رنگ لباس و کیف و کفشت ست شده!! خیلی وقته اینطوری ندیدمت!! حالا کجا داشتی میرفتی؟ تو کجا اینجا کجا؟

زن صورتش سرخ شده بود… غافلگیر شده بود… با خجالت گفت

هیچی… میخوام برم خرید!! چیزه… اینجا یه پاساژ جدید باز شده

مرد نگاه معناداری کرد و با خنده تلخی گفت

خوش به حال فروشنده ها… مردم توی پاساژ… کلی براشون وقت صرف کردی… انرژی گذاشتی! چقدر برات مهمن!!! غریبه ها!!! کاش این کارها رو برای من میکردی نه… من تا حالا تو خونه اینطوری ندیده بودمت!! هه!! فقط ای کاش تو خونه… هیچی برو
_____________________
مولا علی علیه السلام می فرمایند
در آخرالزمان که بدترین دوران است، جمعی از زنان پوشیده اند در حالی که برهنه اند(لباس دارند اما آنقدر نازک و کوتاه است که گویی هنوز برهنه اند) و از خانه با آرایشش بیرون می آیند، این ها از دین خارج شده و در فتنه ها(که روحشان را تاریک می کنند) وارد شده اند و به سوی شهوات(حیوانی) میل دارند و به سوی لذات (خوارکننده) شتاب می کنند و حرام را حلال می دانند و(اگر توبه نکنند) در دوزخ به عذاب ابدی گرفتار می شوند

*********◄►*********
*fekr*
ان شاءالله که هممون عاقبت به خیر بشیم
*fekr*

51 ◄ آفران به لایکت

khengoolestan_axs

..*~~~~~~~*..

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند
یوسف لبخندی زد

یهودا پرسید: چرا خندیدی ؟
این جا که جای خنده نیست

یوسف گفت: روزی در فکر بودم چگونه کسی می‌تواند به من اظهار دشمنی کند، با این که برادران نیرومندی دارم ؟

اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد
تا بدانم که غیر از خدا تکیه گاهی نیست

♦♦—————♦♦

30 ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

خداوند زمین و آسمان را و آنچه در آنهاست در شش روز آفرید

به روزهای آن جهان که هر روزی هزار سال این جهان است

خدای تعالی قادر است که همه را به یک چشم بر هم زدن بیآفریند و لیکن بندگان را می نمود که در کارها صبر بجا آورند

اول چیزی که خدای متعال آفرید قلم بود
و هرچه بایستی در جهان باشد به قلم نوشته شده و از آن روز تا خلق زمین و آسمان شش هزار سال بود

پس در میان هر آسمان نوری آفرید و از آن نور فرشتگان خلق کرد بی شمار

که تسبیح و تهلیل می کنند خدا را و یک ساعت از ذکر خدا غافل نشوند

و خداوند زمین را از آب به وجود آورد و باد را فرمان داد تا بر آن بوزد و آفتاب را فرمان داد تا بر آن بتابد

و جن و پری را از اتش و دود پدید آورد

آنگاه جهان از پریان پر شد و بعضی از ایشان بدکاره شدند

و خداوند عزازیل را از جنس ایشان بیافرید عزازیل نام نخستین ابلیس بوده

عزازیل هفت هزار سال سجده و عبادت کرد پس خدا او را دو بال داد تا بر اسمانها پرواز کند و در هر آسمان هزارسال عبادت کرد تا به نزدیک عرش رسید

و شش هزار سجده کرد پس از خدا حاجت خواست و گفت خداوندا مرا بر لوح محفوظ مطلع گردان

چون بر لوح محفوظ مطلع گردید چشم وی بر خطی افتاد که نوشته بود

خدا را بنده ایست که سیصدهزار سال خدا را عبادت کند
و آخر از یک سجده سرباز زد و کافر گردید
و عبادت او را بر سرش زدند نامش را ابلیس گذاشتند
و به حکم خدا مغضوب و مردود شد

عزازیل گفت عجب نافرمان است این بنده

خطاب رسید که ای عزازیل سزای چنین بنده ای چیست؟

گفت خدایا سزایش لعنت است

ندا آمد این سخن برلوحی بنویس و مانند سندی نگاه دار

عزازیل گفت لعنت خدا بر کسی که ابلیس را پیروی کند

پس عزازیل را در بهشت بردند و هفت هزار سال خدا را ستایش کرد و کارش به آنجا رسید که بر منبری از نور می نشست و فرشتگان را درس خدا پرستی می داد و جبرئیل و میکائیل و عزرائیل از او پند و موعظه می شنیدند

پس روزی عزازیل گفت خدایا روی زمین همه جن و پری دارند و در زمین نافرمانی می کنند

مرا یاری ده تا ایشانرا به راه آورم پس با سپاهی از فرشتگان به زمین آمد و بعضی از جنیان را ازمیان برداشت و پریان را به راه آورد

و در این کار بود که بر روی زمین بخواست خدا گیاهان و جانوران پدید آمدند و زمین جای زندگی جانداران شد

آنگاه چون اراده خدا بر خلقت آدم تعلق گرفت به فرشتگان گفت بدانید و آگاه باشید من در زمین خلقی خواهم فرستاد به غیر جنس شما و پریان

از خاک و او را خلیفه خواهم گردانید و فرمانروای زمین خواهم ساخت

فرشتگان گفتند بار خدایا آیا خلیفه ای خواهی آورد که در زمین فساد کند چنانکه برخی از جن و پری میکردند و حال آنکه ما تو را ستایش میکنیم ندا آمد که ای فرشتگان من چیزی می دانم که شما نمیدانید و فرشتگان گفتند خدا بزرگتر است

پس خداوند به جبرئیل فرمود

تا مشتی خاک از زمین بیاورد

جیرییل فرود آمد آنجا که خانه کعبه است زمین زیر قدم او لرزید و گفت پناه می برم به خدا از من خاک بر مدار می ترسم که از آن مخلوقی ساخته شود و گناه کند و مستوجب عذاب شود و من طاقت عذاب ندارم

جبرئیل بازگشت و گفت خداوندا تو داناتری زمین مرا بتو قسم داد

پس میکائیل آمد و زمین او را نیز قسم داد و دست خالی برگشت

پس به عزرائیل فرمان داده شد که مشتی از خاک زمین بیاور عزرائیل به زمین آمد زمین او را هم سوگند داد

عزرائیل گفت : تو مرا قسم می دهی به کسی که او مرا فرستاده است و همه چیز را می داند من مامورم و معذورم دست دراز کرد و از هر جای زمین مشتی خاک برداشت

و گفت خدایا تو داناتری اینک آوردم و سوگند زمین را قبول نکردم که فرمان تو واجب تر است

خطاب آمد اکنون تو بر زمین مسلط شدی من از این خاک خلیفه ای خواهم ساخت و تو را برجان آنان مسلط کنم تا هرگاه که باید جان ایشان را بگیری

عزرائیل گفت: خدایا بندگان تو مرا دشمن دارند

خطاب آمد که غم مخور که هر یکی را به چیزی مبتلا سازیم تا هیچیک ترا دشمن نتواند داشت

یکی پر خوری پیشه کند
یکی در شهوت افراط کند
و یکی در جاه و مقام اندازه نگاه ندارد و از آنها درد آید و تب آید یکی غرق شود
و یکی در جنگ نابود شود
و چنان باشد که هر کس از بی احتیاطی و اشتباه خود به مرگ رسد
و کسی را با تو دشمنی نباشد

آنگاه فرمان داد تا فرشتگان خاک آمیخته را در میان مکه و طایف بیاورند پس ابر بیامد و بر آن باران رحمت بارید و به دو سال نرم شد و به دو سال خمیر شد و دو سال سخت شد و دو سال صورت بست چنانکه خدا خواست و سالهای دراز به حساب این جهان در آنجا بود

گویند روزی عزازیل با هفتاد هزار فرشته از آنجا می گذشتند

عزاریل صورت خاکی آدم را دید

پس به قالب آدم رفت و از طرف دیگر بیرون آمد و گفت این دیگر چیست؟

آیا این است که می خواهد خلیفه باشد

به خدا که اگر بنا باشد من براو فرمان بدهم می دانم چگونه فرمان بدهم
ولی اگر او بخواهد به من فرمان بدهد از او اطاعت نخواهم کرد

پس چون نوبت رسید فرمان آمد که جبرئیل و میکائیل و عزرائیل روح خدائی آدم را بیاورند
و چون روح آدم در طبقی از نور به آسمان زمین رسید فرشتگان به تماشا جمع شدند
فرمان رسید که ای فرشتگان تا هنگامی که جان آدم به تن او در آید هفت بار بر این صورت طواف کنید

و عزازیل، ابلیسی را شروع کرد و گفت خدایا من جسم نورانی ام و از آتشم و لطیفم

چگونه بر این قالب خاکی نادان طواف کنم مهلت بده ببینم آخرش چه می شود

پس فرمان رسید که ای روح به تن خاکی آدم وارد شو

پس جان به تن آدم درآمد و قالب خاکی گوشت و استخوان و رگ و پی و اندام آدمی شد
اما هنوز کار به پایان نرسیده بود که آدم پا بر زمین گذاشت تا برخیزد

فرشتگان گفتند

از قرار معلوم این بندگان خیلی عجول خواهند بود که هنوز یک نیمه اش درست نیست میخواهد برخیزد پس روح در سرا پای ادم در امد و خداوند اسماء حسنی را بر او اموخت و ادم شکر کرد و خدا را ستایش گفت

و فرمان رسید که ای فرشتگان اینک همه بر آدم سجده کنید و همه فرشتگان به سجده افتادند

مگر عزازیل که تکبر ورزید و گفت من برخاک سجده نمیکنم این همان خاک است

و از آن زمان که عزاریل آن لعنت نامه را نوشته بود
تا روزی که از سجده خودداری کرد دوازده هزار سال گذشته بود

و این هنگام نام او ابلیس یعنی نافرمان شد

خدا فرمود : ای ابلیس چه چیز تو را مانع شد از اینکه سجده نکنی بر کسیکه من بدست رحمت و قدرت خود او را خلق کردم و از روح خود در آن دمیدم

ابلیس گفت او از خاک است و من از آتشم و البته من از او بهترم

پس خدا فرمود: حال که چنین است و نافرمان شدی دیگر حق نداری وارد بهشت شوی
از رحمت من دور شو و لعنت بر تو باد تا روز قیامت

ابلیس گفت خدایا من از مقربان درگاه تو بودم و سیصدهزار سال عبادت کرده ام و تو عادلی پس اجر کارهای خوب من چه میشود؟

خدا فرمود طلب کن هرچه میخواهی

شیطان گفت

می خواهم مرا نابود نکنی و زنده بگذاری تا درگاه این بندگان خاکی تماشا کنم

خداوند فرمود مهلت داری که تا روز معلوم بمانی

شیطان چانه زد و گفت خدایا من زنده باشم و آدم هم زنده باشد این کم است من باید بتوانم با ادم سخن بگویم و بتوانم با افکار او آشنا بشوم آخر من سیصدهزار سال عبادت کرده ام و ابلیس اول کسی بود که تکبر کرد

و او کسی بود که منت گذاشت و اول کسی بود چانه زد و بعدا از خواست اول دبه کرد

خدا فرمود این آشنائی هم پذیرفته است

آنگاه ابلیس گفت حالا که مرا مهلت دادی و تاب همفکری بخشیدی همه فرزندان این مخلوق تازه را گمراه میکنم مگر انها که اخلاص دارند و زورم به آنها نرسد

و خداوند فرمود تو بر ارواح پاکان و راستان دست نمیابی و دوزخ را از تو و از هر که پیروی ترا بکند پر خواهد کرد و از این لحظه ابلیس در دشمنی با آدم و اولاد آدم پابرجا شد

و آدم تنها بود که او را خواب در ربود و در خواب همسخنی مانند خود را می جست

پس از پاره ای از گل ادم حوا خلق شد

و چون ادم بیدار شد حوا را در پهلوی خود یافت انگاه خدا بر آدم فرمان داد چندی در بهشت ساکن باشید

برخی گفته اند که آدم و حوا هفت ساعت در بهشت بودند چه روز جمعه طرف عصر داخل بهشت شدند و شب شنبه وقت خفتن بیرون شدند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

دلتون همیشه شاد وبی غم به خاطر قدیمی بودن پستها شرمنده

29 ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

روزی حضرت موسی (ع) رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش

 

درخواست نمود:بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم

ندا آمد: صبح زود به در ورودی شهر برو

 

اولین کسی که از شهر خارج شد، او بدترین بنده ی من است

حضرت موسی صبح روز بعد به در ورودی شهر رفت

 

 پدری با فرزندش، اولین کسانی بودند که از شهر خارج شدند

پس از بازگشت، رو به درگا خداوند کرد و ضمن تقدیم سپاس از اجابت

 

خواسته اش، عرضه داشت : بار الها ، حالا می خواهم بهترین بنده ات را ببینم

ندا آمد: آخر شب به در ورودی شهر برو

 

 آخرین نفری که وارد شهر شود، او بهترین بنده ی من است

هنگامی که شب شد، حضرت موسی به در ورودی شهر رفت

دید آخرین نفری که از در شهر وارد شد، همان پدر و فرزندش است

 

 رو به درگاه خداوند، با تعجب و درماندگی عرضه داشت

خداوندا!چگونه

 

ممکن است که بد ترین و بهترین بنده ات یک نفر باشد!؟

ندا آمد

ای موسی، این بنده که صبح هنگام میخواست با فرزندش از در خارج شود

بدترین بنده ی من بود

اما… هنگامی که نگاه فرزندش به کوه های عظیم افتاد

از پدرش پرسید

بابا! بزرگ تر از این کوه ها چیست؟

پدر گفت:زمین

فرزند پرسید: بزرگ تر از زمین چیست؟

پدر پاسخ داد: آسمان ها

فرزند پرسید: بزرگ تر از آسمان ها چیست؟

پدر در حالی که به فرزندش نگاه می کرد

اشک از دیدگانش جاری شد و گفت

فرزندم گناهان پدرت از آسمان ها نیز بزرگ تر است

فرزند پرسید : پدر بزرگتر از گناهان تو چیست؟

پدر که دیگر طاقتش تمام شده بود به ناگاه بغضش ترکید و گفت

 

عزیزم ، مهربانی و بخشندگی خدای بزرگ از تمام هر چه  هست، بزرگتر و عظیم تر است

31 ◄ بیشتر و بیشترش کن

-.*-.*-.*-.*-.*-.*-.*

سلطان سلجوقی بر عابدی گوشه نشین و عزلت گزین وارد شد
حکیم سرگرم مطالعه بود و سر بر نداشت و به ملکشاه تواضع نکرد

بدان سان که سلطان به خشم اندر شد و به او گفت: آیا تو نمی دانی من کیستم؟

من آن سلطان مقتدری هستم که فلان گردنکش را به خواری کشتم و فلان یاغی را به غل و زنجیر کشیدم و کشوری را به تصرف در آوردم

حکیم خندید و گفت : من نیرومند تر از تو هستم، زیرا من کسی را کشته ام که تو اسیر چنگال بی رحم او هستی

شاه با تحیر پرسید: اوکیست؟

حکیم گفت: آن نفس است

من نفس خود را کشته ام و تو هنوز اسیر نفس اماره خود هستی

و اگر اسیر نبودی از من نمی خواستی که پیش پای تو به خاک افتم

و عبادت خدا بشکنم و ستایش کسی را کنم که چون من انسان است

شاه از شنیدن این سخن شرمنده شد و عذر خطای گذشته خود را خواست

-.*-.*-.*-.*-.*-.*-.*

30 ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

شیخ على اکبر ترک تبریزى یکى از واعظهاى معروف تهران فرموده بود

یک روز آمدم حرم آقا امام حسین _ ع _ نشستم ، حرم خلوت بود هیچ کسى بالا سر نبود

مشغول زیارت خواندن شدم همین طور که داشتم زیارت مى خواندم یک وقت دیدم یک ترک آذربایجانى یا تبریزى _ من فراموش ‍ کردم _ آمد و پهلوى ضریح حضرت روى زمین نشست با زبان ترکى خودش ‍ با آقا امام حسین _ ع _ داشت صحبت و درد دل مى کرد

من ترکى بلد بودم و مى فهمیدم چى دارد مى گوید، دیدم دارد مى گوید

یا امام حسین آقا جان من پولهایم تمام شده مصرفم خلاص گردیده و پولهائى را که آورده بودم تمام شده ، نمى خواهم از رفیقهایم قرض کنم و زیر بار منت آنها بروم ، آقا من به سه دینار احتیاج دارم سه دینار برایم بس است _ در آن وقت سه دینار خیلى بوده _ شما این سه دینار را به من بدهید که ما به وطنمان برگردیم ، یا اللّه زود سه دینار رد کن بیاد

با خود گفتم این چطورى با آقا صحبت مى کند مثل اینکه آقا را دارد مى بیند

من داشتم همین طور او را مشاهده مى کردم که چکار مى کند یک وقت یک خانمى آمد کنارش ؛  یک چیزى به او گفت . به ترکى گفت : نه نمى خواهم بعد دیدم یک مرتبه دارد توى سر و صورت خود مى زند از جاى خود بلند شد و از حرم بیرون رفت

گفتم : این چه شد این خانم که بود این پول را گرفت یا نه من هم زیارت را رها کردم و دنبالش دویدم از ایوان طلا و در صحن دستش را گرفتم

گفتم : قارداش _ برادر _ بیا، قصه چه بود چکار کردى ؟

دیدم چشمهایش پر از اشک و منقلب است به ترکى گفت : من سه دینار از امام حسین _ ع _ مى خواستم گرفتم ، دستش را باز کرد به من نشان داد

 

گفتم : چطورى گرفتى ؟

 

گفت : تو دیدى و گوش مى کردى ؟

گفتم : بله نگاه مى کردم و گوش دادم

گفت : شنیدى به آقا گفتم سه دینار بده ؟ آن خانم را دیدى آمد نزد من ؟

گفتم : بله کى بود؟

گفت : این خانم آمد فرمود چکار دارى چه مى خواهى از حسین ؟

 

گفتم : سه دینار مى خواهم

فرمود: بیا این سه دینار را از من بگیر

 

گفتم : نه نمى خواهم اگر من خواستم از تو بگیرم از رفیقهایم مى گرفتم من از خود حسین مى خواهم

فرمود: به تو مى گویم بگیر من مادرش فاطمه هستم من اول ردش کردم وقتى گفت من مادرش فاطمه هستم

گفتم : بى بى جان اگر شما مادرش فاطمه هستى پس چرا قدت خمیده است

من از منبرى ها و روضه خوانها شنیدم مادر امام حسین _ ع _ فاطمه _ علیهاالسلام _ جوان هیجده ساله بود چرا پس این طورى هستى ؟

یک وقت فرمود

پول را بگیر برو، پهلویم را شکستند

20 ◄ عاقا پست بیسته ، بیست
  • 13
  • 4,500
  • 5,007
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها