• ترانه خونه
فال آنلاین

خدا زیباست

❄️❄️ این را در دانه دانه های برف میبینم ❄️❄️

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan

داستان های دینی

خداوند زمین و آسمان را و آنچه در آنهاست در شش روز آفرید

به روزهای آن جهان که هر روزی هزار سال این جهان است

خدای تعالی قادر است که همه را به یک چشم بر هم زدن بیآفریند و لیکن بندگان را می نمود که در کارها صبر بجا آورند

اول چیزی که خدای متعال آفرید قلم بود
و هرچه بایستی در جهان باشد به قلم نوشته شده و از آن روز تا خلق زمین و آسمان شش هزار سال بود

پس در میان هر آسمان نوری آفرید و از آن نور فرشتگان خلق کرد بی شمار

که تسبیح و تهلیل می کنند خدا را و یک ساعت از ذکر خدا غافل نشوند

و خداوند زمین را از آب به وجود آورد و باد را فرمان داد تا بر آن بوزد و آفتاب را فرمان داد تا بر آن بتابد

و جن و پری را از اتش و دود پدید آورد

آنگاه جهان از پریان پر شد و بعضی از ایشان بدکاره شدند

و خداوند عزازیل را از جنس ایشان بیافرید عزازیل نام نخستین ابلیس بوده

عزازیل هفت هزار سال سجده و عبادت کرد پس خدا او را دو بال داد تا بر اسمانها پرواز کند و در هر آسمان هزارسال عبادت کرد تا به نزدیک عرش رسید

و شش هزار سجده کرد پس از خدا حاجت خواست و گفت خداوندا مرا بر لوح محفوظ مطلع گردان

چون بر لوح محفوظ مطلع گردید چشم وی بر خطی افتاد که نوشته بود

خدا را بنده ایست که سیصدهزار سال خدا را عبادت کند
و آخر از یک سجده سرباز زد و کافر گردید
و عبادت او را بر سرش زدند نامش را ابلیس گذاشتند
و به حکم خدا مغضوب و مردود شد

عزازیل گفت عجب نافرمان است این بنده

خطاب رسید که ای عزازیل سزای چنین بنده ای چیست؟

گفت خدایا سزایش لعنت است

ندا آمد این سخن برلوحی بنویس و مانند سندی نگاه دار

عزازیل گفت لعنت خدا بر کسی که ابلیس را پیروی کند

پس عزازیل را در بهشت بردند و هفت هزار سال خدا را ستایش کرد و کارش به آنجا رسید که بر منبری از نور می نشست و فرشتگان را درس خدا پرستی می داد و جبرئیل و میکائیل و عزرائیل از او پند و موعظه می شنیدند

پس روزی عزازیل گفت خدایا روی زمین همه جن و پری دارند و در زمین نافرمانی می کنند

مرا یاری ده تا ایشانرا به راه آورم پس با سپاهی از فرشتگان به زمین آمد و بعضی از جنیان را ازمیان برداشت و پریان را به راه آورد

و در این کار بود که بر روی زمین بخواست خدا گیاهان و جانوران پدید آمدند و زمین جای زندگی جانداران شد

آنگاه چون اراده خدا بر خلقت آدم تعلق گرفت به فرشتگان گفت بدانید و آگاه باشید من در زمین خلقی خواهم فرستاد به غیر جنس شما و پریان

از خاک و او را خلیفه خواهم گردانید و فرمانروای زمین خواهم ساخت

فرشتگان گفتند بار خدایا آیا خلیفه ای خواهی آورد که در زمین فساد کند چنانکه برخی از جن و پری میکردند و حال آنکه ما تو را ستایش میکنیم ندا آمد که ای فرشتگان من چیزی می دانم که شما نمیدانید و فرشتگان گفتند خدا بزرگتر است

پس خداوند به جبرئیل فرمود

تا مشتی خاک از زمین بیاورد

جیرییل فرود آمد آنجا که خانه کعبه است زمین زیر قدم او لرزید و گفت پناه می برم به خدا از من خاک بر مدار می ترسم که از آن مخلوقی ساخته شود و گناه کند و مستوجب عذاب شود و من طاقت عذاب ندارم

جبرئیل بازگشت و گفت خداوندا تو داناتری زمین مرا بتو قسم داد

پس میکائیل آمد و زمین او را نیز قسم داد و دست خالی برگشت

پس به عزرائیل فرمان داده شد که مشتی از خاک زمین بیاور عزرائیل به زمین آمد زمین او را هم سوگند داد

عزرائیل گفت : تو مرا قسم می دهی به کسی که او مرا فرستاده است و همه چیز را می داند من مامورم و معذورم دست دراز کرد و از هر جای زمین مشتی خاک برداشت

و گفت خدایا تو داناتری اینک آوردم و سوگند زمین را قبول نکردم که فرمان تو واجب تر است

خطاب آمد اکنون تو بر زمین مسلط شدی من از این خاک خلیفه ای خواهم ساخت و تو را برجان آنان مسلط کنم تا هرگاه که باید جان ایشان را بگیری

عزرائیل گفت: خدایا بندگان تو مرا دشمن دارند

خطاب آمد که غم مخور که هر یکی را به چیزی مبتلا سازیم تا هیچیک ترا دشمن نتواند داشت

یکی پر خوری پیشه کند
یکی در شهوت افراط کند
و یکی در جاه و مقام اندازه نگاه ندارد و از آنها درد آید و تب آید یکی غرق شود
و یکی در جنگ نابود شود
و چنان باشد که هر کس از بی احتیاطی و اشتباه خود به مرگ رسد
و کسی را با تو دشمنی نباشد

آنگاه فرمان داد تا فرشتگان خاک آمیخته را در میان مکه و طایف بیاورند پس ابر بیامد و بر آن باران رحمت بارید و به دو سال نرم شد و به دو سال خمیر شد و دو سال سخت شد و دو سال صورت بست چنانکه خدا خواست و سالهای دراز به حساب این جهان در آنجا بود

گویند روزی عزازیل با هفتاد هزار فرشته از آنجا می گذشتند

عزاریل صورت خاکی آدم را دید

پس به قالب آدم رفت و از طرف دیگر بیرون آمد و گفت این دیگر چیست؟

آیا این است که می خواهد خلیفه باشد

به خدا که اگر بنا باشد من براو فرمان بدهم می دانم چگونه فرمان بدهم
ولی اگر او بخواهد به من فرمان بدهد از او اطاعت نخواهم کرد

پس چون نوبت رسید فرمان آمد که جبرئیل و میکائیل و عزرائیل روح خدائی آدم را بیاورند
و چون روح آدم در طبقی از نور به آسمان زمین رسید فرشتگان به تماشا جمع شدند
فرمان رسید که ای فرشتگان تا هنگامی که جان آدم به تن او در آید هفت بار بر این صورت طواف کنید

و عزازیل، ابلیسی را شروع کرد و گفت خدایا من جسم نورانی ام و از آتشم و لطیفم

چگونه بر این قالب خاکی نادان طواف کنم مهلت بده ببینم آخرش چه می شود

پس فرمان رسید که ای روح به تن خاکی آدم وارد شو

پس جان به تن آدم درآمد و قالب خاکی گوشت و استخوان و رگ و پی و اندام آدمی شد
اما هنوز کار به پایان نرسیده بود که آدم پا بر زمین گذاشت تا برخیزد

فرشتگان گفتند

از قرار معلوم این بندگان خیلی عجول خواهند بود که هنوز یک نیمه اش درست نیست میخواهد برخیزد پس روح در سرا پای ادم در امد و خداوند اسماء حسنی را بر او اموخت و ادم شکر کرد و خدا را ستایش گفت

و فرمان رسید که ای فرشتگان اینک همه بر آدم سجده کنید و همه فرشتگان به سجده افتادند

مگر عزازیل که تکبر ورزید و گفت من برخاک سجده نمیکنم این همان خاک است

و از آن زمان که عزاریل آن لعنت نامه را نوشته بود
تا روزی که از سجده خودداری کرد دوازده هزار سال گذشته بود

و این هنگام نام او ابلیس یعنی نافرمان شد

خدا فرمود : ای ابلیس چه چیز تو را مانع شد از اینکه سجده نکنی بر کسیکه من بدست رحمت و قدرت خود او را خلق کردم و از روح خود در آن دمیدم

ابلیس گفت او از خاک است و من از آتشم و البته من از او بهترم

پس خدا فرمود: حال که چنین است و نافرمان شدی دیگر حق نداری وارد بهشت شوی
از رحمت من دور شو و لعنت بر تو باد تا روز قیامت

ابلیس گفت خدایا من از مقربان درگاه تو بودم و سیصدهزار سال عبادت کرده ام و تو عادلی پس اجر کارهای خوب من چه میشود؟

خدا فرمود طلب کن هرچه میخواهی

شیطان گفت

می خواهم مرا نابود نکنی و زنده بگذاری تا درگاه این بندگان خاکی تماشا کنم

خداوند فرمود مهلت داری که تا روز معلوم بمانی

شیطان چانه زد و گفت خدایا من زنده باشم و آدم هم زنده باشد این کم است من باید بتوانم با ادم سخن بگویم و بتوانم با افکار او آشنا بشوم آخر من سیصدهزار سال عبادت کرده ام و ابلیس اول کسی بود که تکبر کرد

و او کسی بود که منت گذاشت و اول کسی بود چانه زد و بعدا از خواست اول دبه کرد

خدا فرمود این آشنائی هم پذیرفته است

آنگاه ابلیس گفت حالا که مرا مهلت دادی و تاب همفکری بخشیدی همه فرزندان این مخلوق تازه را گمراه میکنم مگر انها که اخلاص دارند و زورم به آنها نرسد

و خداوند فرمود تو بر ارواح پاکان و راستان دست نمیابی و دوزخ را از تو و از هر که پیروی ترا بکند پر خواهد کرد و از این لحظه ابلیس در دشمنی با آدم و اولاد آدم پابرجا شد

و آدم تنها بود که او را خواب در ربود و در خواب همسخنی مانند خود را می جست

پس از پاره ای از گل ادم حوا خلق شد

و چون ادم بیدار شد حوا را در پهلوی خود یافت انگاه خدا بر آدم فرمان داد چندی در بهشت ساکن باشید

برخی گفته اند که آدم و حوا هفت ساعت در بهشت بودند چه روز جمعه طرف عصر داخل بهشت شدند و شب شنبه وقت خفتن بیرون شدند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

دلتون همیشه شاد وبی غم به خاطر قدیمی بودن پستها شرمنده

۲۶ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

روزی حضرت موسی (ع) رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش

 

درخواست نمود:بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم

ندا آمد: صبح زود به در ورودی شهر برو

 

اولین کسی که از شهر خارج شد، او بدترین بنده ی من است

حضرت موسی صبح روز بعد به در ورودی شهر رفت

 

 پدری با فرزندش، اولین کسانی بودند که از شهر خارج شدند

پس از بازگشت، رو به درگا خداوند کرد و ضمن تقدیم سپاس از اجابت

 

خواسته اش، عرضه داشت : بار الها ، حالا می خواهم بهترین بنده ات را ببینم

ندا آمد: آخر شب به در ورودی شهر برو

 

 آخرین نفری که وارد شهر شود، او بهترین بنده ی من است

هنگامی که شب شد، حضرت موسی به در ورودی شهر رفت

دید آخرین نفری که از در شهر وارد شد، همان پدر و فرزندش است

 

 رو به درگاه خداوند، با تعجب و درماندگی عرضه داشت

خداوندا!چگونه

 

ممکن است که بد ترین و بهترین بنده ات یک نفر باشد!؟

ندا آمد

ای موسی، این بنده که صبح هنگام میخواست با فرزندش از در خارج شود

بدترین بنده ی من بود

اما… هنگامی که نگاه فرزندش به کوه های عظیم افتاد

از پدرش پرسید

بابا! بزرگ تر از این کوه ها چیست؟

پدر گفت:زمین

فرزند پرسید: بزرگ تر از زمین چیست؟

پدر پاسخ داد: آسمان ها

فرزند پرسید: بزرگ تر از آسمان ها چیست؟

پدر در حالی که به فرزندش نگاه می کرد

اشک از دیدگانش جاری شد و گفت

فرزندم گناهان پدرت از آسمان ها نیز بزرگ تر است

فرزند پرسید : پدر بزرگتر از گناهان تو چیست؟

پدر که دیگر طاقتش تمام شده بود به ناگاه بغضش ترکید و گفت

 

عزیزم ، مهربانی و بخشندگی خدای بزرگ از تمام هر چه  هست، بزرگتر و عظیم تر است

۲۹ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

-.*-.*-.*-.*-.*-.*-.*

سلطان سلجوقی بر عابدی گوشه نشین و عزلت گزین وارد شد
حکیم سرگرم مطالعه بود و سر بر نداشت و به ملکشاه تواضع نکرد

بدان سان که سلطان به خشم اندر شد و به او گفت: آیا تو نمی دانی من کیستم؟

من آن سلطان مقتدری هستم که فلان گردنکش را به خواری کشتم و فلان یاغی را به غل و زنجیر کشیدم و کشوری را به تصرف در آوردم

حکیم خندید و گفت : من نیرومند تر از تو هستم، زیرا من کسی را کشته ام که تو اسیر چنگال بی رحم او هستی

شاه با تحیر پرسید: اوکیست؟

حکیم گفت: آن نفس است

من نفس خود را کشته ام و تو هنوز اسیر نفس اماره خود هستی

و اگر اسیر نبودی از من نمی خواستی که پیش پای تو به خاک افتم

و عبادت خدا بشکنم و ستایش کسی را کنم که چون من انسان است

شاه از شنیدن این سخن شرمنده شد و عذر خطای گذشته خود را خواست

-.*-.*-.*-.*-.*-.*-.*

۳۰ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

شیخ على اکبر ترک تبریزى یکى از واعظهاى معروف تهران فرموده بود

یک روز آمدم حرم آقا امام حسین _ ع _ نشستم ، حرم خلوت بود هیچ کسى بالا سر نبود

مشغول زیارت خواندن شدم همین طور که داشتم زیارت مى خواندم یک وقت دیدم یک ترک آذربایجانى یا تبریزى _ من فراموش ‍ کردم _ آمد و پهلوى ضریح حضرت روى زمین نشست با زبان ترکى خودش ‍ با آقا امام حسین _ ع _ داشت صحبت و درد دل مى کرد

من ترکى بلد بودم و مى فهمیدم چى دارد مى گوید، دیدم دارد مى گوید

یا امام حسین آقا جان من پولهایم تمام شده مصرفم خلاص گردیده و پولهائى را که آورده بودم تمام شده ، نمى خواهم از رفیقهایم قرض کنم و زیر بار منت آنها بروم ، آقا من به سه دینار احتیاج دارم سه دینار برایم بس است _ در آن وقت سه دینار خیلى بوده _ شما این سه دینار را به من بدهید که ما به وطنمان برگردیم ، یا اللّه زود سه دینار رد کن بیاد

با خود گفتم این چطورى با آقا صحبت مى کند مثل اینکه آقا را دارد مى بیند

من داشتم همین طور او را مشاهده مى کردم که چکار مى کند یک وقت یک خانمى آمد کنارش ؛  یک چیزى به او گفت . به ترکى گفت : نه نمى خواهم بعد دیدم یک مرتبه دارد توى سر و صورت خود مى زند از جاى خود بلند شد و از حرم بیرون رفت

گفتم : این چه شد این خانم که بود این پول را گرفت یا نه من هم زیارت را رها کردم و دنبالش دویدم از ایوان طلا و در صحن دستش را گرفتم

گفتم : قارداش _ برادر _ بیا، قصه چه بود چکار کردى ؟

دیدم چشمهایش پر از اشک و منقلب است به ترکى گفت : من سه دینار از امام حسین _ ع _ مى خواستم گرفتم ، دستش را باز کرد به من نشان داد

 

گفتم : چطورى گرفتى ؟

 

گفت : تو دیدى و گوش مى کردى ؟

گفتم : بله نگاه مى کردم و گوش دادم

گفت : شنیدى به آقا گفتم سه دینار بده ؟ آن خانم را دیدى آمد نزد من ؟

گفتم : بله کى بود؟

گفت : این خانم آمد فرمود چکار دارى چه مى خواهى از حسین ؟

 

گفتم : سه دینار مى خواهم

فرمود: بیا این سه دینار را از من بگیر

 

گفتم : نه نمى خواهم اگر من خواستم از تو بگیرم از رفیقهایم مى گرفتم من از خود حسین مى خواهم

فرمود: به تو مى گویم بگیر من مادرش فاطمه هستم من اول ردش کردم وقتى گفت من مادرش فاطمه هستم

گفتم : بى بى جان اگر شما مادرش فاطمه هستى پس چرا قدت خمیده است

من از منبرى ها و روضه خوانها شنیدم مادر امام حسین _ ع _ فاطمه _ علیهاالسلام _ جوان هیجده ساله بود چرا پس این طورى هستى ؟

یک وقت فرمود

پول را بگیر برو، پهلویم را شکستند

۱۹ ◄ دینگله دینگو

ایام محرم بود و به تاسوعا و عاشورا چند روز بیشتر نمانده بود
راننده کامیون مسیحی از تعطیلات پیش‌رو استفاده کرد و به همراه همسر و دختر ۶ ساله‌اش به قصد تفریح و کار به سمت بندر عباس حرکت کرد

بعد از بارگیری در اسکله بندر عباس در روز تاسوعا با ۲۵ تن بار به سمت تهران حرکت کرد ؛ در کمربندی بندر عباس به دسته‌های سینه‌زنی برخورد کردند که با پرچم‌های ” یا ابوالفضل ” سینه میَ‌زنند و عزاداری می‌کنند

دختر مرد مسیحی که برای بار نخست با چنین صحنه‌هایی مواجه شده بود سوال‌های بی‌شماری در ذهنش نقش بست
پدر اینا چرا با زنجیر به خودشون می‌زنند ؛ پدر پاسخ داد: دخترم این مردم مسلمان و شیعه هستند
این مردم می‌دانند مردی به نام حسین(ع) و او نیز برادری دارد به نام عباس(ع) ، این عباس مثل فردا در رکاب برادرش امام حسین به شهادت می‌رسد

دختر که در دنیای کودکانه‌اش غرق بود گفت: اگر فردا کشته می‌شود چرا الان برایش سینه می‌زنند؟

پدر گفت: دخترم این آقا ” عباس” در نزد خدای یکتا آبروی بسیاری دارد
خیلی از کسانی که دچار گرفتاری می‌شوند به سراغ او می‌روند ، حتی مسیحیان هم درخواست‌های خود را پیش او می‌برند . شیعه‌ها می‌گویند که عباس پناه بی‌پناهاست ، گره‌های بزرگ را باز کرده

کمی بعد دختر بچه مسیحی در کامیون خوابید ؛ مدت کمی گذشت ناگهان مرد مسیحی در گردنه های سخت با ۲۵ تن بار متوجه شد که ترمز ماشین کار نمی کند !!! رنگ از صورت او و همسرش پرید ، نمی دانست باید چه کند . همسرش، دخترش

زن مسیحی گریه می‌کرد ، گاهی به مردش و گاهی به دخترش که معصومانه در رویای شیرین غرق بود نگاه می‌کرد ، ترمز ماشین خراب شده بود و کار نمی‌کرد این واقعیتی بود که نمی‌توانستند بپذیرند

دخترک شش ساله از خواب پرید، وقتی دید اشک از چشمان پدر و مادرش جاریست بغض خود را قورت داد. از پدرش پرسید: ماشین ترمز نداره!!؟؟

پدر با هزار آرزویی که برای دخترش داشت گفت نه… دخترک گفت

بابا او آقای بزرگی که گفتی اسمش عباس هست به فریاد ما هم می‌رسد یا نه؟

پدرگفت: اون عباسی که گفتم برای شیعه‌هاست. دخترک که قانع نمی‌شد ؛ گفت

مگه خودت نگفتی هر کسی بره در خونش دست خالی بر نمی گرده

ناگهان پدر و مادر به فکر فرو رفته اند و در دلشان روزنه امید پیدا شد

زن مسیحی گفت: بیا حالا یه مرتبه صداش بزنیم

مرد گفت: اگر عباس من را از این گرفتاری نجات بده شیعه می‌شوم

پس از این ناگهان کامیون به شکل معجزه‌ آسایی ترمز به کار افتاد. مرد مسیحی ماشین را به کنار جاده هدایت کرد وقتی از ماشین پیاده شدند پشت سرشان همه ماشین ها ایستاده بودند وقتی از آن ها می‌پرسیدند که چه اتفاقی افتاده، دخترک شش ساله گفت: به خدا ما آزاد شده عباسیم، مردم به خدا عباس ما را نجات داد

به اولین شهری که رسیدند به منزل یکی از علما رفتند تا شیعه شوند

مرد عالم از آن ها پرسید: در این ایام اتفاقی افتاده که می خواهید شیعه شوید؟ دختر  ۶ساله گفت: شما نبودید که ببینید ، ابوالفضل (ع) ما را نجات داد

^^^^^*^^^^^

حاجت مسیحیا رو میده ها ، ازش بخواید دست خالی بر نمیگردید

۲۳ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

 

khengoolestan_rasool_tork_14_mehr_1395

 

^^^^^*^^^^^

 

در روز ۵ اسفند سال ۱۲۸۴ شمسی، در محله قدیمی خیابان در شهر تبریز، فرزند مشهدی جعفر و آسیه خانم یعنی رسول چشم به جهان گشود

آسیه خانم یکی از گریه کنان روضه امام حسین (ع)، با عشق و محبتی که به مولا داشت فرزند خود را بزرگ کرد ولی بازیهای روزگار از رسول، جوانی خلافکار و لاابالی بارآورد

بعد از سنین بیست و چهار پنج سالگی، رسول شهر و دیار خود را رها کرد و به تهران آمد ؛ از آنجایی که رسول آذری زبان بود در تهران به رسول ترک شهرت یافت

یکی از شبهای دهه اول محرم بود و رسول ترک دهانش را از نجاستی که خورده بود با آب کشیدن به خیال خود پاک کرد چرا که باز می خواست به همان هیأتی برود که شبهای گذشته نیز در آن شرکت داشت

ولی این بار گویا فرق می کرد. پچ پچ مسئولان هیأت که با نیم نگاهی او را زیر نظر داشتند برایش ناخوشایند بود

رسول یکی از قلدرهای شروری بود که حتی مأموران کلانتریهای تهران از اینکه بخواهند با او برخورد جدی داشته باشند بیم و هراس داشتند. می شود گفت که رسول از انجام هیچ گناهی مضایقه نکرده بود و این به زعم هیأتی ها که او در مجلسشان بود، گران تمام می شد

بالاخره یکی از میان آنها برخواست و در مقابل رسول قد راست کرد و در برابر لبخند رسول ، از او با لحنی تند خواست که ازمجلس بیرون رود

رسول ساکت بود و فقط با ناراحتی به حرفهای او گوش می داد ؛ خیلی ناراحت و عصبانی شد ولی چیزی نمی گفت

همه جا را سکوت فراگرفته بود ، به گمان بعضی ها و طبق عادت رسول می بایست دعوایی راه می افتاد اما او بدون هیچ شکایتی و با دلی شکسته آنجا را ترک کرد و رو به سوی خانه حرکت کرد ؛ هرچند رسول آدمی بسیار قلدر و شرور بود ولی اعتقادش به آقا امام حسین (ع) به اندازه ای بود که به او اجازه نمی داد تا از خادمان حسینی (ع) کینه و عقده ای به دل بگیرد و دعوا کند

آن شب نیز مثل شبهای دیگر گذشت. صبح خیلی زود بود و هنوز شهر هیاهوی روزانه خود را شروع نکرده بود که در یکی از خانه ها باز شد و مردی بیرون آمد ؛ از حالتش پیدا بود که برای انجام امری عادی و روزمره نمی رود

او به سوی خانه رسول ترک می رفت. به جلوی درخانه رسید و شروع به در زدن کرد

رسول با شنیدن صدای در، خود را به پشت در رساند و در را باز کرد. پشت در کسی را می دید که به طور ناخودآگاه نمی توانست از او راضی باشد، بله، حاج اکبر ناظم مسئول هیأت دیشبی بود

همان هیأتی که رسول دیگر حق نداشت به آنجا برود . اما برخورد گرم و صمیمی حاج اکبر حکایت از چیز دگیری داشت

بعد از کلی معذرت خواهی، از رسول خواست تا در شبهای آینده در جلسات آنها شرکت کند اما چرا؟ مگر چه شده؟ ناظم دیگر بیش از این نمی خواست توضیح دهد ولی اصرار رسول پرده از رازی عجیب برداشت

مرحوم حاج اکبر ناظم در شب گذشته در عالم خواب دیده بود که در شبی تاریک در صحرای کربلاست

او تصمیم می گیرد که به طرف خیمه های امام حسین (ع) برود ولی متوجه می شود که سگی در حال پاسبانی از آنجاست و به هیچ کس اجازه نزدیک شدن به آن خیمه ها را نمی دهد
ناظم زمانی که می خواهد به آنجا نزدیکتر شود، سگ به او حمله می کند . وقتی که می خواهد خود را از چنگال آن سگ رها کند متوجه منظره ای عجیب می شود، بله، چهره آن سگ همان چهره رسول ترک بود

مسئول پاسبانی از خیمه ها ی امام حسین (ع) را رسول ترک برعهده داشت. این همان چیزی بود که در رسول انقلابی عظیم ایجاد کرد و به یکباره از رسول ترک، حربن یزید ریاحی دیگری ساخت

بله، رسول به یکباره اسیر زلف یار شده بود و دیگر هر چه بر زبان می آورد شهد و شکری سوزان بود

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

او از آن روز به بعد یکی از شیداترین و دلسوخته ترین دلداده ها و ارادتمندان به امام حسین (ع) می شود به گونه ای که هر سخنی که از او درباره آقا بیرون می آمد ، هر شنونده ای را گریان و منقلب می ساخت و از این رو به حاج رسول دیوانه شهرت یافت و داستانهای شگفت انگیزی از او نقل می شود که ارادت او را به این خاندان عزیز اثبات می کند

سرانجام در شب نهم دی ماه سال ۱۳۳۹ شمسی مصادف با پانزدهم رجب سال ۱۳۸۰ قمری درحالی که او حاج اکبر ناظم را بر بالین خود می بیند با گفتن مکرر

آقام گلدی ، آقام گلدی

روح بزرگش از بدنش خارج و به دیار باقی می شتابد

جنازه مطهرش را در قم، در کنار تربت پاک خانم فاطمه معصومه (س) در قبرستان حاج آقای حائری (قبرستان نو) به خاک می سپارند

 

روحش همنشین ابدی مولایش باد

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

 

منبع:کتاب رسول ترک مولف:محمد حسین سیف اللهی

۱۶ ◄ دینگله دینگو

عباس محمد علی کشوان آل شیخ _ در گفت وگویی ، با تسلیت محرم و ایام عاشورای امام حسین(ع) بعد از حمد و ثنای خداوند و صلوات بر اهل بیت طاهرین(ع) گفت

بنده از کوچک ترین خادمان حرم قمر بنی‎هاشم(ع) هستم که از طرف پدر ۱۲ نسل در حرم ابوالفضل بوده ایم  
  
وی افزود : تمام اجدادم تا ۱۲ نسل قبل همه کلید دار و خادم حضرت ابوالفضل(ع) بوده اند و هرموقع یکی فوت می کرد، فرزند وی در این سِمت مشغول به کار می شد  
  
کشوان که نام خانوادگی وی برگرفته از شغل کفشداری حرم است ، افزود

همواره کلید سرداب و حرم مطهر دست خاندان ما بوده و این رویه از ۴۸۵ سال پیش که اجداد من از ایران به عراق مهاجرت کردند؛ ادامه داشته است  
  
شیخ عباس کشوان که متولد ۱۹۳۶ مصادف با ۱۳۱۵ شمسی در کربلا و هم اکنون ۷۴ ساله است ، می گوید

بنده به مدت ۳۵ سال کلید دار و کفش‎دار حرم قمر بنی هاشم بودم و خاطراتی در این مدت به چشمان خود دیده ام که حتی پدر و پدربزرگم برایم تعریف نکرده اند بلکه خود بعینه شاهد بودم و برای دوستداران اهل بیت(ع) بیان می کنم  
  
وی وقتی شنید مردم کشور ما از بیان خاطرات و کرامات استقبال کرده اند، اظهار امیدواری کرد

آقا ابوالفضل (ع) نگهدار مردم ایران و سایر ارادت مندان به خاندان اهل بیت عصمت و طهارت (ع) باشد  
  
شیخ عباس افزود: حدود ۳۰ سال پیش در یک روز جمعه بنده در حرم نشسته بودم که شب فرا رسید و یک مرد جوان عرب بیابان گرد وارد حرم شد ، در حالی که فرزندی علیل به‎روی دست داشت که آن فرزند پسر حدود ۸ سال سن داشت و به دلیل معلولیت توان هیچ گونه حرکتی حتی تکلم نداشت و مانند تکه ای گوشت به‎روی دست پدر جابه جا می شد 
  
خادم حرم حضرت ابوالفضل(ع) افزود
ساعت ۱۲:۳۰ دقیقه شب بود که پدر این کودک معلول به همان لهجه عربی و محلی خود با ابوفاضل صحبت می کرد و گلایه داشت که

آقا اباالفضل! من از تو اولاد سالم خواسته ام، اما اولاد ناقص داده ای و چه فایده دارد، من ۸ سال است که مبتلای این بچه شده ام حال این بچه را بگیر و برای خودت باشد
 
  
شیخ عباس می گوید
به چشم خود دیدم آن پدر جوان کودک ۸ ساله معلول خود را به سمت ضریح چنان پرت کرد که صدای برخورد سر کودک با میله های ضریح به بیرون از ایوان رسید و کسانی که در بیرون از حرم نشسته بودند ، کنجکاو شدند که این صدای چیست و پس از این واقعه خود پدر نیز به سرعت از حرم گریخت و رفت 
  

شیخ عباس گفت: با دیدن این منظره بسیار ناراحت شدم و پیش خود گفتم

ای بی حیا! این چه‎کاری بود کردی! و پس از آن که پدر طفل را پیدا نکردم ؛ بسیار گریستم، فرزند را در بغل گرفتم و با خود گفتم : این بچه بیمار چه گناهی دارد، و سر او را در بغل گرفتم  
  

شیخ عباس افزود
این جریان ادامه داشت تا ساعت ۱ بعد از نیمه شب رسید، در حالی که بچه را در بغل آرام می کردم کم‎کم متوجه شدم انگشتان پای بچه حرکت کرد . ابتدا فکر کردم توهم دارم و چشمانم را مالیدم که مبادا در حالت خواب بوده ام ، اما دیدم کم‎کم پاهایش حرکت کرد سرش را روی زانو گذاشتم و در حالی که اشک می ریختم، دیدم یک چشم او باز شد و پس از آن چشم بعدی باز و بعد نگاه کرد و گفت: پدر و مادرم کجا هستند؟ 
  
شیخ عباس گفت : در این بین سایر خدام حرم را صدا زدم که بیایند و ببینند که آیا من اشتباه نمی کنم که آنها نیز تأیید کردند بچه می تواند حرکت و صحبت کند  
  
شیخ عباس افزود
این پدر و فرزند از اعراب بادیه نشین بودند که به شغل زراعت و کشاورزی مشغول بودند و پس از شفای این طفل ۸ ساله ، چشمان او باز شد دنبال پدر و مادرش می گشت. به او گفتم: پسرم، آیا می توانی سر و دست و پاهایت را حرکت دهی ؟ و او گفت: بله! به راحتی می توانم دست و پا و چشمانم را حرکت دهم، فهمیدم معجزه ای شده و قمر بنی‎هاشم(ع) او را شفا داده است  
  
شیخ عباس افزود
سپس عبایی روی پسر انداختم و سه بار او را دور ضریح حضرت ابوالفضل(ع) طواف دادم و او را در اتاقی قرار داده و این واقعه را به استاندار، کلید دار و مرجع تقلید آن زمان خبر داده و در دفتر حرم ثبت کردیم و از طریق بلندگو اعلام کردیم مردم برای دیدن معجزه ابوالفضل(ع) بیایند و طفل شفایافته را به‎روی منبر گذاشته خود در کنارش نشستم  
  
شیخ عباس گفت
از کودک پرسیدم: زمانی که پدرت تو را به سوی ضریح پرت کرد، آیا سرت درد نگرفت؟

گفت: اصلاً متوجه نشدم، اما ناگهان دیدم دو دست بریده از سمت ضریح بیرون آمده و من را در آغوش گرفت و سرم را در بغل گرفته و آن دو دست ابتدا به پاها سپس به دست و پس از آن چشمان و سرم کشیده شد و احساس کردم هیچ مشکلی از نظر معلولیت ندارم و می توانم دست و پا، زبان و چشم خود را حرکت دهم و هیچ مشکلی ندارم  
  
شیخ عباس افزود: وقتی صبح شد، مردم برای دیدن این معجزه هجوم آوردند و حدود ۲۰ بار پیراهن به تن این کودک شفایافته کردیم که هربار به وسیله مردم تکه تکه شد و به نیت تیمّن و تبرّک، مردم بخشی از لباس کودک را با خود بردند  
  
شیخ عباس کشوان افزود : پس از این ماجرا پدرش آمد و گفت: یا ابوفاضل! چرا معطل کردید و چرا زودتر شفا ندادید؟  
  
وی گفت: پس از آن به توصیه خادمان حرم، این فرزند شفایافته به‎روی مرکبی قرار داده شد و از صبح تا غروب در کربلا چرخانده شد و مردم از این واقعه مطلع شدند  
  
وی در پایان اظهار امیدواری کرد: دست های قمر بنی هاشم(ع) به‎روی سر ما و همه ارادتمندان اهل بیت قرار بگیرد و خداوند مسلمانان و شیعیان را از شر دشمن در امان بدارد و جزای خیر در دنیا و آخرت عطا کند

۱۹ ◄ دینگله دینگو

داستان قاسم جیگرکی و عنایت ابا عبدالله الحسین _ علیه السلام

^^^^^*^^^^^

میگفت آخر ذی الحجه دهنشو اب میکشید و لباس عزا میپوشید ومیومد تو حسینیه محل و ، در ضمن علمم داشت حسینیه ، علم کش هیئت این بود چون خیلی ماشاالله قدرتمند و قدرتمند بود علمم که بزرگ بود

آقا هیئتی که ۵ هزارتا سینه زن داشت خلاصه کم کم کار به جایی رسید که رسید به ۱۰۰ نفر سینه زن ،مردم دیگه نیومدن

هیئت امناء هیئت دور هم نشستن که چرا هیئت کسی نمیاد

گفتن از مردم میپرسیم رفتن از مردم پرسیدن آقا تو چرا نمیایی؟
گفت این قاسم جیگرکی علامت کش هیئتتونه ،خب وقتی یه هیئت راه میافته اولین کسی که مردم میبیننش کیه؟

علامت و علامت کش دیگه،شراب خوره ،چاقو کش معروف دمه جیگرکی برو بابا ما نمیاییم

دیدن همه به خاطر این نمیان ،چیکار کنیم یه جوری به قاسم میگیم که امسال محرم نیا تو دیگه حسینیه

شیش هفت نفری رفتن خونه قاسم ، گفتن قاسم ما باهات کاری داریم و گفتن بفرمایید و دست به سینه و مؤدب ،ایستاد و یکی از صفات لاتای قدیم این بود که واسه ریش سفید احترام قائل بودن

قدیما پیر مرد که یه چیزی میگفت،میگفتن چشم به خصوص برای سادات

بین این هفت نفر یه پیر مرد ریش سفید بود گفت قاسم
گفت بله

گفت ببخشید مزاحمتون شدیم

گفت آقا منت گذاشتین سرمون

گفت ما اومدیم فقط چند تا سوال بپرسیم گفت بفرمایید
گفت قاسم حسین و دوست داری؟
گفت کدوم حسین . گفت حسین عزیز زهرا
زد زیر گریه گفت حاجی دستت درد نکنه بعداز یه عمر نوکری حسین و دوست دارم؟!! خودم زنم بچه هام فدای حسین

گفتن ناراحت نشو ما چندتا سوال داریم . گفت بله دوست دارم میمیرم برای حسین فاطمه

گفتن قاسم هرکاری از دستت بربیاد برای امام حسین میکنی؟
گفت بله ؛ دیدید که من تو محرم هرکاری میکنم
دیدید من توالت میشورم ، دستشویی هارو میشورم ،تمیز میکنم ،جارو میکنم ، آب میپاشم ،ظرف میشورم ؛ از تیر میرم بالا پرچم میزنم هرکاری بتونم میکنم افتخارمه . گفتن درسته

گفتن قاسم دوست داری هئیت اربابت کوچیک باشه یا بزرگ ؟
گفت بزرگ ،حسین عزمت داره ،هئیتشم باید عزمت داشته باشه

گفتن قاسم یه سوال دیگه ،گفت بله ؟
گفتن اگر کسی باعث میشه هیئت حسین کوچیک بشه وظیفش چیه؟

شک کرد

گفت ببخشید یعنی چی؟
گفتن یعنی اینکه مردم نیان هیئت به خاطر یه نفر

گفت خب اون یه نفر نیاد ،مردم بیان

گفت راستیاتش ما برا همین اومدیم

دید اینا اومدن بهش بگن دیگه هئیت نیا

گفت قاسم ببخشید امسال تو دیگه نیا حسینیه

گفت باشه نمیام سلام منو به مردم برسونید بگین قاسم نمیاد شما بیایین ؛ قاسم فدای شما مردم بشه بیایین من نمیاییم باشه

گفتن قاسم ببخشیدا ما جسارت نمیخواستیم بکینیم فقط اومدیم محترمانه بهت بگیم تو که میایی دیگه کسی نمیاد تو دیگه نیا ؛ از خونه اومدن بیرون

^^^^^*^^^^^

شب اول محرم زن و بچش به قاسم گفتن بابا نمیری هیئت ،گفت چرا بابا شما برید من میام ، نذاشت زن و بچش بفهمن

رفت چندتا پارچه مشکی جور کرد از چادر زنش و… رفت تو زیرزمین خونش دورتا دوره زیر زمین خونشو مشکی زد

گفت حسین جان منو از حسینیه بیرون کردن ، به من گفتن دیگه نیا
منم یه حسینیه برا خودم درست کردم ، اینجا کسی نیست من و بیرون کنه
زنجیرشو برداشت و هرچی شعر بلد بود هی تو این زیر زمین زنجیر میزد و هی میگفت

یا حسین یا حسین

شب اول تموم شد،شب دوم ،شب سوم ،شب چهارم ،صبح پنجم

یکی از اون هفت نفر با چشم گریون ؛ از همون هیئت امناء هفت تایی ها ، اومد در خونه رفیقش در زد اشکشم بند نمیاد

دید اونم داره گریه میکنه گفت چرا گریه میکنی

گفت من دیشب خواب حسین و دیدم

دوتایی اومدن در خونه سومی دیدن اونم داره گریه میکنه

آقا هفتا تا جمع شدن چرا گریه میکنی؟

همه خوابه حسین دیدن همه هم یه خواب دیدن ،چی خواب دیدین ؟

امام حسین فرموده بود

شما چیکاره بودید ؛ به یکی بگین بیا به یکی بگین نیا ؟؟
من که فقط حسین خوب ها نیستم ، من حسین گنهکارا هم هستم

برید عذر خواهی کنین ازش ، چرا دل قاسم و شکستید؟

چرا جلوی زن و بچش کوچیکش کردید؟

اومدن در خونه قاسم ، دیدن در خونه قاسم بازه ، در زدن یکی از بچه هاش اومد دید داره گریه میکنه

چرا گریه میکنی؟

گفت بیایین بابام داره خودشو میزنه ، داره بابام گریه میکنه

دویدن دیدن قاسم انقده سرشو به دیوار زده این سر شکسته خون آلود گفتن چته ، گفت منم خواب حسین و دیدم

آقا فرمود به خاطر من ببخش اینارو

اما قاسم تو که منو دوست داری تو که دو ماه عزاداری میکنی

چرا چاقو کشی میکنی ؟
چرا شراب خوری میکنی؟
چرا آبرو منو میبری

قاسم میگه تو عالم رویا گفتم آقا من نمیدونستم آبروریزتم

حالا که ناراحتت کردم میخوام روز عاشورا بمیرم حسین برات

آوردن قاسم و اما ظهر عاشورا نشده بود دیدن بچه های قاسم دویدن ؛ مردم ما یتیم شدیم بیایین جنازه بابامو بردارید

همه اومدن ، مردم اومدن ،جنازه قاسم و گلبارون کردن چه احترامی ، چه گریه هایی

^^^^^*^^^^^

آبرو ریز امام حسین نباشیم

۲۴ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

داستان حاج ماشاءالله خدادادپور کرمانی و عنایت ابا عبدالله الحسین _ علیه السلام

►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

سی و دو سال از بهار عمرم می گذشت ، روزی در کارگاه نجاری مشغول کار بودم

احساس تهوع شدیدی به من دست داد ، آن چنان که نتوانستم تحمل کنم. نزد پزشکی که در همسایگی مغازه ام بود به نام دکتر سید حسین وکیلی مراجعه کردم

پس از معاینّه، نارسایی و مشکل کلیه ها مشخص شد، وی گفت : کلیه هات از کار افتاده. داروهایی تجویزنموده و دستور استراحت داد

***

در منزل بستری شدم، و داروها را مصرف می کردم ولی روز به روز حالم بدتر می شد

از خوردن آب هم ، منع شده بودم. گاهی از شدت تشنگی فقط لبهایم را تر می کردند. ادرار از من خارج نمی شد. چون کلیه ها کاملا از کار افتاده بود و در آن زمان دستگاه دیالیز هم وجود نداشت

تا این که تمام بدنم ورم کرد . پاها و دستها ورم کرده، چون کنده ی درخت شده بود،و اصلا خم نمی شد

شکمم بزرگ شده بود و آب آورده بود. آن چنان متورم شده بود و پوست شکم نازک شده بود که داخل آن پیدا بود

 

***

دکتر گفت: نباید حرکت کنی. از شدت درد و ناراحتی به دیوار پنجه می کشیدم

مدت دو سال در منزل به پشت خوابیدم . آنچه ذخیره داشتم، خرج کردم ؛ اما هر روز دردم بیشتر می شد

ناامیدی کامل و ناتوانی ام از ادامه درمان باعث شد مرا چون مرده ای از روی تخت بلند کردند و به بیمارستان ارجمند منتقل کردند

آن گاه دیدند موریانه تخت و تشک و مقداری از پشت مرا سوراخ کرده، که در اثر بی حسی که در بدنم پیدا شده بود، متوجه آن نگردیده بودم

در بیمارستان شورای پزشکی تشکیل دادند، و هر روز دوبار بدنم را زیر برق می گذاشتند ، و داروهای گوناکونی را روی من آزمایش می کردند ، و اگر کسی می خواست تزریق کردن را یاد بگیرد ، روی من تمرین می کرد . آب شکم مرا به وسیله ی سرنگ می کشیدند، ولی هیچ یک از برنامه های درمانی موثر واقع نمی شد

 

 

پس از یک دوره شش ماهه ، مرا مرخص کردند و به منزل فرستادند، ولی حالم هر لحظه بدتر می شد و لذا با وساطت پزشک معالجم مجددا مرا به بیمارستان بردن ، و باز هم بعد از شش ماه مرا به منزل برگردانند

در این مرحله، حالم به قدری وخیم شد که قابل گفتن نیست _ مثل اینکه اینجا شکم حاج آقا پاره می شه و قابل تو صیف نیست _ مرا به بیمارستان بردند

روزی استاندار وقت کرمان، آقای صمصام، برای بازدید از بیمارستان ارجمند وارد اتاق من شد . تا وضع مرا دید، خیلی ناراحت شد و با دکترم صحبت کرد. استاندار گفت

این مریض را به خارج بفرستید و کلیه مخارج آن را من متحمل می شوم

ولی دکتر هرمان ابراشر که آلمانی بود، گفت

این مریض در هیج جای دنیا قابل علاج نیست. دکتر جلو آمد و پلکهای مرا بالا زد و گفت این مریض ۲۴ ساعت دیگر بیشتر زنده نیست و فرستادن او به خارج هم فایده ای ندارد

چنان بدنم ورم کرده بود که چشمهایم دیده نمی شد و آب که زیر پوست بدنم جریان داشت، معلوم می شد

 

دکتر به استاندار گفت

فقط ۳ تا فرزند کوچک دارد، اگر لطف کنید آنها را به پرورشگاه تحویل بدهید

بچه هایم را آن روز به بیمارستان آوردند که در آخر عمر در کنارم باشند. با توجه به ناامیدی پزشکان مرا به خانه آوردند و در همان اتاق خشتی گنبدی کوچک خواباندند

تمام دوستان و آشنایان به جز تعداد معدودی که بعضی از آنها اکنون زنده هستند و شاهد ماجرا می باشند ، بقیه مرا ترک کردند. هر کس چیزی برایم تجویز می کرد

بعضی شراب کهنه را تجویز می کردند. ولی من که همیشه از خداوند متعال می خواستم، مرا شفا دهد، گفتم چنانچه بمیرم و شراب مرا نجات دهد، حاضر نیستم شراب بخورم. زیرا امام صادق علیه السلام فرمودند

در حرام شفا نیست

 

***

از همه چیز و همه کس دل بریده بودم و هیچ چیزی برام معنی و مفهومی نداشت. دیگر دارو هم نمی خوردم و به دکتر مراجعه نمی کردم

از همه جا دل کنده بودم و از همه مایوس، ولی تنها نور امید در دلم به مولایم امام حسین علیه السلام بود . انتظار می کشیدم که آقا به من نظر لطف کند

همه برایم دعا می کردند ، حتی در مساجد، مردم شفای مرا از خدا می خواستند

 

به برکت همین دعاها حضرت ابا عبدلله الحسین علیه السلام به من نظر کردند ، شب و روز چشمم به در اتاق دوخته شده بود که آقا بیایند

ماه محرم پدیدار شد و هر روز امید من بیشتر می شد . تا اینکه صبح روز هشتم محرم، ناگهان دیدم یک کبوتر سفیدی لب بام خانه ام نشست

با خود گفتم خدایا این کبوتر که سه طوق بر گردن ، یکی به رنگ سبز، یکی سفید، و دیگری قرمز ، پا و پنجه ای بلند داشت . خیلی زیبا بود، قاصد حسینی است؟

 

خدایا اگر این کبوتر برای نجات من فرستاده شده، بیاید کنار تختم. ناگاه کبوتر آمد و زیر تخت من رفت

من آرامش پیدا کردم. ساعتی بعد، مادرم وارد اتاق شد. در حالی که دستمالی در دست داشت گفت

پسرم این دستمال آغشته به اشک بر امام حسین و دستمال را به سینه من مالید

نمی توانستم حرف بزنم. با اشاره به مادرم فهماندم که مهمان دارم . در زیر تخت است. مادرم برای کبوتر آب و دانه آورد

اما کبوتر چیزی نخورد و صدایی از او شنیده نمی شد. سرش را زیر بالش کرده بود

شب شانزدهم محرم شد. دلم بسیار شکست گفتم

 

آقا روز عاشورا تمام شد، چرا به من جواب نمی دهی؟

 

درب اتاق را از بیرون روی من می بستند و هر کس دنبال کار خودش می رفت. یک وقت چشمهایم را روی هم گذاشتم

در عالم مکاشفه، دیدم سقف اتاق شکافته شد. آقایی همانند یک پارچه نور، تشریف فرما شدند و روی صندلی چوبی کنارم نشستند _ هنوز هم آن صندلی باقیست _ از تخت با همان حال ضعف پایین آمدم و با یک دست بازوی آقا را گرفتم و دست دیگرم را روی شانه آن حضرت قرار دادم و هی می گفتم

به!به! به صورت عالم نگاه کردن عبادت خداست

ایشان به من لبخند می زدند

عرض کردم:شما چه کسی هستید؟

آقا فرمودند

چه کسی را صدا می زدی؟

گفتم: من آقا امام حسین را می خواستم

 

فرمودند : من امام حسینم، از ما چی می خواهی؟

گفتم

آقا شما خود می دانید من چی می خواهم

در همین حال، دوباره سقف اتاق شکافته شد و دو دست قطع شده در حالی که داخل بشقابی بود ، روبروی آقا حاضر شد

نگاه کردم دیدم این دستها بدن و سر ندارد

آقا فرمودند : به من نگاه کن و از ما چیزی بخواه

گفتم : خود شما می دانید چه می خواهم.

فرمودند: هر چه خواستی، ما به تو دادیم

 

گر طبیبانه بیایی به سر بالینم

به دو عالم ندهم لذت بیماری را

 

بعد فرمودند بلند شو برویم

 

آقا دستم را گرفت و به مسجد خواجه ی خضر کرمان بردند، در حالی که دو دست بریده نیز در کنار آن حضرت بود

دیدم منبری بسیار زیبا وجود دارد و مسجد مملو از افرادی که همه ی انها یک پارچه نور بودند . وقتی آقا وارد شدند، همه از جا بلند شدند

من هم جلو ایشان ایستاده بودم و می گفتم

به!به! نظر به صورت عالم عبادت است

عرض کردم آقا شما کجا بودید اینجا تشریف آوردید

 

ناگهان از آن حال بیرون آمدم. دیدم در اتاق خودم هستم. ولی داخل اتاق بوی عطر و گلاب و بوی تربت سید الشهدا فضا را پر کرده است و کبوتر از زیر تخت بیرون آمده و با صدای بلند می خواند و به دور من می چرخد

احساس کردم بدنم سبک شده. دست به شکمم کشیدم، دیدم سالم است. فوری از تخت پایین آمدم

چون درب اتاق را از پشت بسته بودند، در زدم. مادرم در را باز کرد و مرا بغل کرد و گفت

چه خبر است؟ در این اتاق چه اتفاقی افتاده که این همه بوی خوش و عطر تربت می آید؟ همه تعجب کردند که من چگونه بر خاستم

گفتم:آقا امام حسین مرا شفا داده. با صدای بلند و اشک چشم فریاد یا حسین می زدم

آمدم در حیاط منزل، احساس کردم باید به دستشویی بروم . بعد از ۴ سال برای اولین بار با پای خودم به دستشویی رفتم

مقدار زیادی چرک و خون از من دفع شد. و بدنم کاملا راحت شد. سبک شدم. تمام ورم های بدنم فرو نشست. حتی دو طرف بدنم که از شدت ورم فتق کرده بود خوب شد

آن گاه وضو گرفتم و همه اش یا حسین می گفتم و گریه می کردم تا صبح شد . همسایگان تصور می کردند من مرده ام و برای من بستگانم گریه می کنند . بعضی از آنها صبح به عنوان تشییع جنازه من آمدند. دیدند من سالمم و شفا گرفتم. همدیگر را خبر کردند تا شفا یافتن مرا ببینند. برایم لباس و کفش آوردند

تصمیم گرفتم ظهر آن روز برای نماز جماعت به مسجد جامع کرمان بروم. اول ظهر در صف جماعت شرکت کردم. تا به امامت مرحوم آیت الله صالحی نماز را به جماعت بخوانم

در بین دو نماز، دو نفر از افرادی که چند روز قبل به عیادت من آمده بودند، در دو طرف من نشسته بودند و با تعجب به من نگاه می کردند. یکی به دیگری گفت

این جوان چقدر شبیه آقا ماشاالله است. دیگری گفت: بیچاره آقا ماشاالله در حال مرگ است، کارش تمام است، خدا او را شفا بدهد

من گفتم : خودم ماشاالله نجارهستم و خداوند به عنایت امام حسین مرا شفا داد. مردم فهمیدند

دورم جمع شدند و می خواستند لباسهایم را پاره کنند، ولی آیت الله صالحی و عده ای دیگر مانع شدند

 

***

 

روز بعد دکتر وکیلی که سال ها مرا معالجه می کرد، متوجه شد مرا به بیمارستان فرستاد و یک آزمایش و عکسبرداری کامل از من انجام داد. دکترها متعجب شدند و دکتر هرمان آلمانی به دکتر وکیلی گفت

چه دارویی برای این تجویز کردی که خوب شده. بگو تا ما برای همه ی مریض های مثل او تجویز کنیم؟

اما دکتر وکیلی جواب داد

جد من ، ابا عبدالله الحسین علیه السلام، او را شفا داده. تمام دکترها و پرستارها که وضع مرا دیده بودند، شروع به گریه کردند

دکتر هرمان آلمانی گفت: این آقا از یک بچه ای که تازه متولد می شود، سالم تر است

►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

بعد از شفا یافتنم، کبوتر سفید ۴ ماه در منزل من بود و صبح روز شهادت صدیقه ی کبری فاطمه زهرا علیها السلام، داخل حیاط نشسته بودم که کبوتر هم آمد کنارم نشست و بعد از چند لحظه، پرواز کرد و به دور حیاط چرخید و بر لب بام جایی که روز اول وارد شده بود، نشست

من به کبوتر نگاه می کردم و اشک می ریختم که ناگاه پرواز کرد و رو به قبله به سوی آسمان بالا رفت. آن قدر به او نگاه کردم تا از دیده ی من غایب شد. فوری رفتم به منزل مرحوم حجه الاسلام حاج آقا طاهری که آن روز، روضه داشتند

عده ای از علما و روحانیون نشسته بودند و چون مرا مضطرب دیدند، سوال کردند: چرا ناراحتی؟

گفتم : کبوترم رفت

آقایان گفتند: آقا ماشاءالله ، نگران نباش ، ماموریتش تمام شده. من قلبم آرامش پیدا کرد

 

*oOoOoOoOoOoO*

دستور روضه خوانی از جانب ابا عبدالله الحسین

 

یک سال بعد، روز هشتم محرم همان روزی که سال قبل قاصد حسینی کبوتر سفید به خانه ام آمده بود

دلم می خواست در منزل روضه خوانی بر پا کنم ولی قدرت مالی نداشتم. با چشم اشکبار، وارد اتاق مخصوص شدم _ شفا خانه _ و گفتم آقا امام حسین می خواهم روضه خوانی بر قرار کنم

میل دارم منبر بسازم و در مساجد بگذارم  _ که تا کنون متجاوز از صد ها منبر ساخته ام که یکی از آنها در مسجد مقدس جمکران است _ دوست دارم غذا طبخ کنم و به عزا داران بدهم

بعضی گفتند بگذار سال آینده ؛ مادرم می گفت: کسی که چیزی ندارد، بهتر است جلسه روضه ی مختصری را در مسجد الرضا که در نزدیکی خانه مان است، بر پا کند

من گفتم مادر! باید روضه را داخل همین منزل بخوانم، آن هم منزلی که امام حسین تشریف آوردند. می خواهم همین جا خیمه بزنم

 

شب نهم(شب تاسوعا) که مصادف با شب جمعه بود، خوابیدم. در عالم رویا دیدم ، نوری از آسمان با زمین آمد و همان آقایی که سال گذشته مرا شفا دادند ؛ وارد حیاط شدند

عبایی بر دوش و نعلین زردی به پا داشتند و من با حالت ادب دست به سینه مقابل شان ایستادم. آقا لبخندی به من زدند و عبا را از بدن بیرون آوردند و روی زمین گذاشتند

من گفتم : آقا برای چه از در بسته آمدید؟

 

فرمودند: مگر نمی خواهی روضه بخوانی؟ آمدیم به تو کمک کنیم ، برو یک جارو بیاور

من ناراحت شدم که چرا آقا جارو کنند. خودم جارو می کنم. از طرفی فکر کردم جاروهای ما تمیز نیست تا به دست مبارک آقا بدهم

یک وقت دیدم دوباره نوری داخل منزل آمد که محله را روشن کرد که قابل وصف نیست. دیدم جاروی زیبا به دست آقا داده شد و آقا مقداری از حیاط را جارو زدند و بعد با دست مبارکشان اشاره کردند که منبر را اینجا بگذار تو روضه بر پا کن ما تو را کمک می کنیم

من خانمم را صدا زدم که بیا از آقا پذیرایی کن ، دوباره نور شدند و پرواز کردند. به ساعت نگاه کردم ، دیدم ساعت دو نصفه شب است و عجیب آنکه شبی هم که آقا شفایم داد ، ساعت دو بامداد بود

باز هم تا صبح _ یا حسین یا حسین _ گفتم و گریه کردم

عرض کردم آقا ممنونم کمک کردید،راحت شدم. اذان صبح شد نماز خواندم. بعد از نماز صدایی در خانه بلند شد

در را باز کردم. دیدم آقای حاج صادق مهرابیان است . او دعای کمیل را از حفظ بود و از دوستانی بود که دوران نقاهت و مریضی به من کمک می کرد

دست بر گردنم انداخت و گفت: می خواهی روضه بخوانی؟

گفتم شما از کجا فهمیدی؟

گفت آنچه تو در خواب دیدی من هم دیدم

مقداری قند و چای داد و گفت این ها را آقا امام حسین برایت حواله کرده ؛ ناراحت نباش

من حاج آقا موحدی را دعوت می کنم و روضه را برگزار می کنیم

 

 

بعد یکی از همسایه ها گفت: می خواهی روضه بخوانی؟

من به دلم گذشته که بلندگو و زیلو را من می آورم ؛ وسایل را آوردند و روضه خوانی را بر پا کردم

از روز اول مجلس بسیار عجیبی شد. جمعیت فراوانی آمدند. علما نیز شرکت کردند و اکنون حدود چهل سال از این مجلس با شکوه می گذرد که هر ساله جمعیت زیادی از عاشقان و شیفتگان حسینی از شهرهای مشهد ، قم ، تهران ، یزد ، و…. در این عزا خانه شرکت می کنند و علما ، وعاظ و مداحین اهل بیت ادای وظیفه می نمایند ، و مجلسی کم نظیری است. بعضی هم در این مجلس حاجت گرفته اند

 

►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

 

حتی یک جوان زرتشتی شفا گرفت، در حالی که مادرش در این خانه متوسل به قمر بنی هاشم شده بود ، و صدا می زد. آقا دو دست قطع شده شما در این منزل آمده بچه ام را شفا بده

زن می گوید: وقتی به خانه رفتم، دیدم جوان فلجم نشسته ؛ دست بر گردنش انداختم و گفتم چی شده؟

گفت مادر آقایی با دو دست قطع شده آمد و فرمود مادرت خانه ماشاالله نجار به ما متوسل شده است

حالا از جا بلند شو ! و من هم نشستم و آقا که سوار اسب بود در حالی که دست نداشتند، تشریف بردند

و به برکت این کرامت آنها به شرف اسلام مشرف شدند

و باز چندین خانم که ۱۸ و ۱۲ سال ازدواج کرده بودند و بچه دار نمی شدند، از این شفا خانه نتیجه گرفتند و بچه دار شدند

 

►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

 

هر ساله مقداری گلاب از آستانه مقدسه ثامن الحجج علی بن موسی الرضا علیه السلام حواله این مجلس می شود که عزاداران با شور و هیجان خاصی و با شیون و ضجه و ناله از این گلاب استفاده می کنند

این گلاب به وسیله ی مرحوم حاج آقا حسین بزرگزادگان که از خادمین حرم مطهر امام رضا علیه السلام بودند ، حواله این مجلس می شد که هنوز هم هر ساله خادمین مطهر این گلاب را می آورند و آن مرد مخلص امر کردند ۱۸ روز به تعداد سن مادر معصومین روضه خوانده شود و گلابدان مخصوص از آستانه مقدس آوردند که خود آقای حاج ماشاالله این گلاب را بین عزاداران می پاشند و هیجان خاصی به مجلس می دهند

 

 

۲۹ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

—————–@*–

پسری با اخلاق و نیک سیرت، اما فقیر به خواستگاری دختری رفت
پدر دختر گفت
تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد، پس من به تو دختر نمیدهم
پسری پولدار، اما بدکردار به خواستگاری همان دختر رفت
پدر دختر با ازدواج موافقت کرد و در مورد اخلاق پسر گفت
انشاءالله خدا او را هدایت میکند
دختر گفت
پدر جان؛ مگر خدایی که هدایت میکند، با خدایی که روزی میدهد فرق دارد؟

—————–@*–

*fereshte*

عاقبت بخیر بشیم هممون

انشاءالله

*fereshte*

۱۷ ◄ دینگله دینگو
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها