فهرست مطالب
  • نوشته های اندرویدی (2,526)
  • دفتر شـعـــر (1,222)
  • دلنوشته (1,035)
  • متن زیبا (934)
  • عاشخونه ها (879)
  • انرژی مثبت (849)
  • داستانکهای زیبا (542)
  • متفرقه (303)
  • روانشناسی (265)
  • یک ذره کتاب (249)
  • پست های سریالی (249)
  • عکس و مکث (245)
  • بسته جوکها (212)
  • پیام های اوسا (164)
  • یادمون باشه (131)
  • سخنان بزرگان (129)
  • خاطره ها (125)
  • جملکس (118)
  • نهج البلاغه (117)
  • سرگرمی (98)
  • طالع بینی (86)
  • جوک های تابستون 96 (86)
  • آیا میدانید (86)
  • ترانه خونه (85)
  • داستانک های شیخ و مریدان (84)
  • داستان های دینی (77)
  • پیامک تبریک (74)
  • متن سلامتی (64)
  • خندانکس (58)
  • چیستان (57)
  • پیام تسلیت (57)
  • جوک های بهار 95 (57)
  • جوک های تابستان 94 (56)
  • نقاشی های ارسالی (51)
  • مطالب علمی (50)
  • بهلول (47)
  • جوک های تابستان 95 (46)
  • جوک بهمن 93 (41)
  • جوک های بهار 96 (41)
  • جوک های زمستان 94 (40)
  • جوک های آذر 93 (39)
  • خبرنامه (39)
  • دیالوگ های ماندگار (38)
  • داستان های ترسناک (35)
  • جوک های بهار 97 (35)
  • حدیث (34)
  • ساختاری (34)
  • چُس ناله (34)
  • جوک های بهار 94 (32)
  • جوک های زمستان 95 (32)
  • پــیامــک (30)
  • اموزش (30)
  • شرت و پرت (28)
  • ملا نصرالدین (25)
  • زنگ سلامت (19)
  • جوک های پاییز 95 (18)
  • جوک های زمستون 97 (17)
  • جوک های بهار 98 (17)
  • داستان کوتاه علمی (16)
  • جوک های پاییز 96 (16)
  • جوک های پاییز 98 (16)
  • زندگی نامه بزرگان (15)
  • دروصف محرم (15)
  • تست های روانشناسی (13)
  • جوک های پاییز 94 (13)
  • دهه شصتیا (13)
  • جوک های بهار 99 (13)
  • جوک های پاییز 97 (12)
  • جوک های زمستان 98 (12)
  • کامنتکس (10)
  • آموزش (10)
  • جوک اسفند 93 (9)
  • نرم افزار ساخت بوت (8)
  • جوک های تابستان 97 (8)
  • جوک های آبان 93 (7)
  • نبرد ها (7)
  • جوک های زمستان 96 (7)
  • گالری (6)
  • خبرنامه ی کلش آف کلن (6)
  • جوک های تابستان 98 (6)
  • داستان های مولانا (5)
  • نرم افزار های متفرقه نیمباز (5)
  • جوک های دی 93 (5)
  • کارگاه داستان نویسی (5)
  • جدا کننده ها (4)
  • نرم افزار ها (4)
  • داستان های تصویری (4)
  • فیلمنامه های طنز و خنده دار (3)
  • آموزش روباتیک (3)
  • بیس های پیشنهادی (3)
  • مپ های عجیب غریب (3)
  • آشپزی (3)
  • نرم افزار تبلیغ در روم (2)
  • نرم افزارهای فلود (2)
  • آموزش کلش آف کلنس (2)
  • مپ های مخصوص کاربران (2)
  • قوانین اتحاد (1)
  • توون هال 7 (1)
  • توون هال 8 (1)
  • توون هال 9 (1)
  • توون هال 10 (1)
  • جوک پاییز97 (1)
  • جوک های تابستان 99 (1)
  • اپ اندروید

    Category Archives: کارگاه داستان نویسی

    کارگاه داستان نویسی


    برو بچ قوانین این مدل پست ها اینطوریه هر کسی اندازه ی دو سه جمله داستان رو پیش ببره

    و جوری ادامه بدید که داستان به شکل یکنواخت باشه

    توجه کنید که رعایت نوبت خیلی مهمه

    من نوبت رو یاد آوری میکنم

    در آخر داستان رو داخل یه بخش از پاندا میزاریم

    خب داستان اینه

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    درست یادم نمی آید ولی از وقتی که خیلی کوچک بودم از

    از ۷سالگی به حس میکردم جایی در خانوادهدام ندارم نمیدانم شاید به خاطر افکار پریشان من بود یا دعوا های خانوادگی یا دیدن دوستانم که با چه ذوق و شوقی از مدرسه به خانه یشان میرفتند و هیچ احساس غم و اندوهی نداشتند

    فقط یادم می آید که طفلی بودم که بسیار میگوزیدم و گوزهایم بوی سگ مرده میداد
    پس زه خانواده طرد گشتم و مامایم مرا اندر جوب انداخت تا ریق رحمت سر بکشم

     

    اما پیری شیخ نام مرا اغفال نمود و ب بلادی ب نام خنگو برد و مرا ش میم ریق نام نهاد😜😂

     

    شیخ همواره تلاش بر تربیت شه میم ریق کرد

    اما او هیچگاه دست از گوزیدن بر نداشت
    شیخ به او گفت تو هیچی در اینده نمیشی

    ولی شه میم ریق با پشتکار خود مسئول گازرسانی خنگولستان شد
    و کار و بارش رو به راه بود که یهو

     

    که یهو فردی بنام ستار که به او ستاره هم میگفتند بر وادی قدم نحسش را گذاشت و اینگونه بود که دست همه را از پشت بست و همواره در همه حال از او صدای پیس مانندی می اید

     

    از وقتی بچه بودم درستم یادم میاد هر وقت هر کی میگوزید مینداخت تقصیر من البته من هر وقت می گوزیدم می نداختم تقصیر نگ نگ

     

    و چون نگ نگ بس در حقم جفا نمود و گوزهایم را بگردن نگرفت
    پس مجدد به جوب اب پرتاب گشتم و به دلیل تلاشهایم در امر گوزیدن
    سلطان گوز گشتم

     

     

     

     

     

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    نوشته شده به ترتیب توسط

    شه میم ریق

    کاکتوس

    قرقری

    شیخ

    مارکو

    لک لک

    کاکو ستار

     

     

    شیخ المریض
     

    5 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    کارگاه داستان نویسی

    کارگاه داستان نویسی


    برو بچ قوانین این مدل پست ها اینطوریه هر کسی اندازه ی دو سه جمله داستان رو پیش ببره

    و جوری ادامه بدید که داستان به شکل یکنواخت باشه

    توجه کنید که رعایت نوبت خیلی مهمه

    من نوبت رو یاد آوری میکنم

    در آخر داستان رو داخل یه بخش از پاندا میزاریم

    خب داستان اینه

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    میرزا در حال خواندن حشویات و وحشیجات برای دانش آموزای مکتب خونه بود

    روزی روزگاری
    صدای جیغ و داد از خانه ی همسایه بلند شد

    زن همسایه میگفت

    من دیگه طاقت زندگی با تو رو ندارم
    الان میرم وسط خیابون جیغ و داد میکنم که مردم بفهمن با چه هیولایی زندگی میکنم
    .
    .
    میخوام همه بدونن که من ازت متنفرم، تو ادم نیستی که همچین کاری کردی
    هیچوقت فکرشم نمیکردم
    .
    .
    هیچ وخت فکر نمیکردم اینقد خسیس باشی ک برام یه پاستیل نخری
    دیگرا رو بیبین ویلا میخرن برا زن شون ولی تو چی هاااااا
    .
    .
    آقای همسایه : هاااا…خونه ی او بابای اکبیریت تو ویلا زندگی میکردی که حالو از من ویلا میخوی….سی ای تو را به شاهچراغ
    .
    .
    زن همسایه :
    من تو رو دوست دارم میفهمی
    این واسم خیلی سخته ک من تو رو دوس دارم ولی تو نه
    تو ازت هیچ کاری بر نمیاد
    من دیگه تحمل این زندگیو ندارم
    .
    .
    میرزا که دید این زن و شوهر خیلی دارن چرت و پرت ميگن
    و سه ساعته به این شکل
    *montazer*
    داره داستانو میخونه
    ريد در جیب شوهر
    و اضافه ریدمانشو به شکل پاستیل در اورد داد به زن
    *righo_ha*
    کتابو بست و چون اعصابش خورد شده بود شروع به کتک زدن بچه های مکتب خونه کرد

    .
    .
    .
    و یک ب یک نفری یه هندونه کرد در باکسن بچه های بی گناه
    مدیر مکتب خونه یهو سر رسید و با این صحنه مواجه شد
    و از عصبانیت در شلوارش رید
    و میرزا هم از ترس پشت سر هم میگوزید
    مدیر خشمگین شد و با قاشق داغ کون میرزا به فنا داد
    بچه ها شاد گشتن و تمام هندونه هارو در کون سوخته میرزا کردن
    و این شد درس عبرت برای ایندگان

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    نوشته شده به ترتیب

    شیخ المریض

    پری چل

    فسقلی

    کاکتوس

    شه میم ریق

    مریخی

    ننه پفکی

    بروبچ خنگولستان
    کارگاه داستان نویسی

    کارگاه داستان نویسی


    برو بچ قوانین این مدل پست ها اینطوریه هر کسی اندازه ی دو سه جمله  داستان رو پیش ببره

    و جوری ادامه بدید که داستان  به شکل  یکنواخت باشه

    توجه کنید  که رعایت نوبت خیلی مهمه

    من نوبت رو یاد آوری میکنم

    در آخر داستان رو  داخل یه بخش از پاندا میزاریم

    خب داستان اینه

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    با امدن بهار جنگل هم حس و حال دیگری پیدا کرده بود انگار درختان تنومند تازه متولد شده بودند و صدای لالایی باد گوشنواز تر از همیشه

    یه روزی توی جنگل چنتا از حیوونای جنگل میخواستن برن
    به گشت و گذار

    هوا هوای عاشقانه بود

    یه سمور ، خرگوش ، و فیل توی مسیر بودند

    که چشم عاقا سمور و عاقا فیله و عاقا خرگشه

    به یه خانوم سمور یه خانوم خرگوشه یه خانوم فیله خوشکل میوفته حسابی چشمشونو میرگن میرن پیش خانوما
    و سمور،خرگوش و…
    سعی کردند به خانما نزدیکتر بشن وباهاشون حرف بزنن

    مسیری بینشون فاصله بود تا برسن به اونا

    و تو مسیر شروع کردند با هم همفکری کردند که چطوری از این خانم های همجنس خودمون دلبری کنیمو توجهشونو جلب کنیم
    فیل گفت

    منکه هیکل درشتی دارمو سیکس پک نیازی ، ب دلبری نیس
    خرگوش نگاهی بهش انداخت و با تمسخر گفت اره واقعا چ هیکلی چ سیکس پکی

    چه اعتماد به نفسی داری
    حالا اگه منو بگی هم خوشکلم
    هم زرنگم
    مهم ترازهمه باهووووشم
    خیلی زودتوجه اون خانم خوشکله رو به خودم جلب میکنم
    که سمور گفت : هه

    برو مینیم باو من از همتون بهترم دندونا تیزن خوشتیپم
    خلاصه اینا داشت بحث میکردن که یه دفعه یه ماشین شاسی بلند جلو خانوما گرد کرد خانوما با اشتباق داخل ماشین و نگاه کرد یه فیل یه خرگوش یه سمور خوشکل بود خانوما ذوق مرگ شدن سوار ماشین شدن رفتن اونام نا امید به راهشو ادامه دادن

    اصلا رفتند تو افق محو شدند ولی باخودشون گفتند هنوز امیدی هست به راهشون ادامه دادند تا اینکه به یه جایی رسیدند که

    به جایی رسیدن که براشون مثل بهشت بودباناباوری به اونجانگاه میکردندوازتعجب گفتند

    فیل گفت : وای بچه ها بخاطر اینکه نرفتیم و قسمت نشد مخشون رو بزنیم فکر کنم خدا مارو اورد داخل بهشت
    و بسیار خوشحالی کردند و خشتک به سر کشیدند و اواز خواندن و مشغول به رقصیدن بودن که

    یهو اهنگ قطع شد و فیل به دنبال دلیل قطع شدن اهنگ بود که خرگوش خودش شروع به خواندن کرد با صدایی دلنواز که همه را جذب خود می کرد

    خرگوش برای خودش میخوند
    سیه دخته هاجرو ، خودومو تو گِل میپلکونوم و بعد خودش رو توی گل و لجن میپلکوند
    بقیه هم وقتی دیدن که خرگوش اینقدر توی حس و حال رفته
    هر کسی یه نقشی عهده گرفت
    مثلن فیل گفت من پرژکتورم
    و شروع کرد پشت سره هم به گفتن سبز ، قرمز ، آبی ، بنفش
    سمور هم دید که همه رفتن تو حس
    اونم گفت منم دود میدم بیرون و شروع کرد به چوسیدن که

    یهویی همون خانمای خوشکل ازپشت دشت ها پیداشون شد
    حالا از کجا ازاونجا سردراورده بودنو کسی نمیدونس
    خرگوش که توحس حال خودش بودیهوخشکش زد وصدای فیل که داشت صداش میزدو نمیشنید
    یهوفیل عصبانی شدو

    اوی حواست کجاست؟
    خرگوش اشاره کرد به خانوما فیل نگاه کرد گفت خدا مرگم نده این جیگرا اینجا چیکار میکنن بچه بیاین ایندفعه واقعی تورشون کنیم خرگوش گفت یه نقشه دارم

    یکمی تو فکر رفت وگفت اینا حیفند از دستشون بدیم باید بشون بگیم ما خیلی پول داریما از این حرفا،مطمئنم مخشونو میزنیم ولی باید یه ماشین داشته باشیم،فیل گفت فهمیدم باید…
    یکمی تو فکر رفت وگفت اینا حیفند از دستشون بدیم باید بشون بگیم ما خیلی پول داریما از این حرفا،مطمئنم مخشونو میزنیم ولی باید یه ماشین داشته باشیم،فیل گفت فهمیدم باید…

    ماشین اون حیوونای خوشتیپ رو بدزدیم. خرگوش گفت اخه چطوری اونا رو پیدا کنیم؟ که یهو اون حیوونا هم به جمعشون اضافه شدن…

    سموره بدون نقشه قبلی پرید وسط گفت بهههه سلام داوشای خودم ✋
    خعلی چاکریم
    خعاکه کف سُمتونیم اصن
    این فیله نره خر و این خرگوش مُردنی ام غلامتونن اوستا

    فیل که دید داره سمور چرب زبونی میکنه برای اینکه جلب توجه کنه همه رو به چوس فیل دعوت کرد

    فیل که دیگه چس فیل خیلی روشون تاثیر گذاشت و از خوردنش کیف کردن تصمیم گرفت یه کار و کاسبی براش را بندازه و پولی به جیب بزنه

    خرگوشم پیش خودش گفت ای بابا
    ایناکه دارن خودشیرینی میکنن
    دارن به منافع خودشون میرسن
    حالامن چه غلطی بکنم
    (یکیم زدتوملاج خودش)
    وباخوداخمخش گفت
    خاک تواون سربی مغزت بکنن
    یعنی ادعای باهوشی میکردما
    حالا چه کنم
    که دید

    بهتر من آق داداشامو گول بزنم
    دعوتشون میکنم به خونمون زنگ زد به ننش گفت ننه مهمون داریم غذا آماده کن ننه ش گفت

    غلط کردی که مهمون دعوت کردی فک کردی من حوصله پختو پز دارم ور پریده،اگه دستم بهت نرسه
    خلاصه اصلا بیخیال شدو

    در همین حال که همه در فکر مخ زدن این خانومها بودند
    ناگهانی عذای بزرگ از سمت خداوند نازل شد و همه به خر تبدیل شدن
    و صدای سگ دادن
    نتیجه : هیچ وقت تو فکر مخ زدن نباشید

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    نوشته شده توسط

    شیخ المریض

    مهدیس

    یاسمن

    مریمTKD_چوریوک

    خوشگل ننم

    سحر _ همشهری

    پروفوسور شادی

    رویا

    بروبچ خنگولستان
    کارگاه داستان نویسی

    کارگاه داستان نویسی


    برو بچ قوانین این مدل پست ها اینطوریه هر کسی اندازه ی دو سه جمله  داستان رو پیش ببره
    و جوری ادامه بدید که داستان  به شکل  یکنواخت باشه

    توجه کنید  که رعایت نوبت خیلی مهمه
    من نوبت رو یاد آوری میکنم
    در آخر داستان رو  داخل یه بخش از پاندا میزاریم
    خب داستان اینه

    *برای اینکه یه مقداری داستان خنده دار تر بشه من به رنگ آبی اضافه هایی کنارش نوشتم تا میزان سوتی ها لو بره *

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    یک روز یه بچه خرس از کنار مادره خودش دور میشه و به دنبال پروانه ایی دوید پروانه پرواز کنان بالا و بالا رفت

    یکی نیست بگه پس نه سینه خیزان بالا رفت

    و خرس که دید دستش به پروانه نمیرسه بیخیال شد و رفت تا به یه خر رسید ، بیا اون پروانه رو بگیریم

    مگه منصرف نشد

    خر میگه باشه بیا تا بریم از اون کوه بالا ، بپریم پرواز کنیم

    خره دیگه

    بعد خره که تو راه داشته میرفته کفش بلورینش جا میمونه

    نخیر سیندرلا

    خره کفش بلوریه خرس رو میدزده

    خره کفش خودشو میدزده !!!!؟

    و بهش نمیگه خرسه هرچی دنبال کفش میگرده نمی یافه بعد یه بز میاد وسط و میگه منم منم ننتون و خرسه هم کفشو میبره تا تویِ لونه عقاب پاش کنه بعد بز با شاخاش خره رو پرت میکنه پایین و مثل خر پرت میشه پایین

    پس نه مثل اسب پرت میشه

    بعد خرسه شنل آبیشو میپوشه و تو دستش مشت میکنه و تو آسمون پرواز میکنه بعد بزه میگه حالا که خره تو آسمونه منم به فرشته مهربون میگم خر بالدار بیار تا سوار شم برم تو آسمون

     بزه خودش خره رو انداخت پایین عجبا

    بعد خرسه میاد شنل عوض میکنه قرمز میپوشه میره کیک ببره واسه مامان بزرگش بعد تو راه یه بز می یاد بزه کلاه قرمز سرش بوده

    بز که رو خره پرندس

    با پسر خاله و آقای مرجی بعد روباهه میاد میگه چه دمی عجب سری عجب پایی گلاغ جون بعد کلاغه با سبد کیک میزنه تو دهن روباهه میگه خودت خارو مادر نداری روباهه خجالت کشید و گفت من فقط کیکو میخوام و روباهه شکست عشقی خورده بود ، میره رو ریل قطار تا خودکشی کنه که دهقان فداکار میاد فلوت چوپان دروغ گو رو آتیش میزنه تا قطار روباه رو له نکنه

     

    روباهه شدت عشق مریض میشه و دهقان فدا کار اونو میبره و ازش مراقبت میکنه ولی از اونجایی که روباهه شیشه نرمه دارن چوپان دروغگو و روباهه میریزن روهم دروغگو میره به کلاغ میگه روباه داره از عشق تو میمیره کلاغ میادش پیش روباه و روباه میگه هه هه هه گول خوردی و چوپان و روباه کلاغ را کباب میکنن و میخورن تنیجه

    هیچ وقت به روباه اعتماد نکنید و خاک تو سر چوپان که کلاغ میخوره ، کلاغ حرامه اخمخ

     یعنی ضایس هرکی یه چیزی گفته آبرو براما نذاشتن اینا

     

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    نوشته شده توسط

    فندوق

     

    بلقیس

    اصخر

    حسن

    میثم

     

    بروبچ خنگولستان
    کارگاه داستان نویسی

    کارگاه داستان نویسی


    برو بچ قوانین این مدل پست ها اینطوریه هر کسی اندازه ی دو سه جمله  داستان رو پیش ببره

    و جوری ادامه بدید که داستان  به شکل  یکنواخت باشه

    توجه کنید  که رعایت نوبت خیلی مهمه

    من نوبت رو یاد آوری میکنم

    در آخر داستان رو  داخل یه بخش از پاندا میزاریم

    خب داستان اینه

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    يک روز عصر پسري خسته و کوفته ميره پيش زنش

    ميبينه زنش خونه نيس بهش زنگ ميزنه ، زنگ ميزنه ميبينه زنش آشغال ميزنه

    تاشب صبر ميکنه زنش نمياد ميره خونه مادر پدر دختره اونجا هم نيست

    بعد پشيمون ميشه که چرا زن گرفته که هي گم بشه

    و ياد خاطرات اول ازدواجش ميوفته اون روزايي که ميره خونه و ننشو ميبينه

    که رو مبل در حال تميز کردنه لوبيا ، ننش ميگه دهنت بو شير ميده

    بعد پسره که ميبينه زنش نيست عزمش رو جزم ميکنه ، يه زن ديگه بگيره

    ميره خونه ننش ميگه ننه يادته تو ميگفتي دهتر اقدس خانومو بگير من ميگفتم نه

    الان پشيمون شدم ميخوام بگيرمش تو اين فکر ها بود که گوشيش زنگ خورد و از قضا

    من يازده تا بچه دارم از شوهر قبليم ديگه بچه نميخوام ، بعد شوهره يه دل نه 200 دل عاشق زنشه ميگه شما جون بخواه يازده تا کمه هيفده تا خوبه

    بعد زنه ميگه جونت ارزوني خودت پاشو ظرفا رو بشور بعد مرد هم پا ميشه مثل بز ظرفا رو ميشوره و بعد غذا ميپذه و بعدش خونه رو تميز ميکنه و جارو ميزنه بعد ميشينه رو مبل به زنش ميگه دوتا چايي بردار بيا ، بعد زنش با بيل ميزنه تو دهنش ميگه مبل جاي خانوم خونس بعد ميگه پاشو برو خودت چايي بيار مگه من نوکر عمتم

    و پسره جلوي خانوم خونه ميشينه و ميرينه ميگه من اين همه کار کنم يه چايي نمياري

    و دوباره با بيل ميزنه تو دهنش و ميگه معلوم نيس چندتا دوس دختر داري سليقه منو يادت نمياد و از خونه پرتش ميکنه بيرون

    و زنه ميگه مرتيکه بوق بوق بوق داري چيکار ميکني پاشو از جلو چشام گمشو بيرون بعد يارو گم ميشه

    ميخواست بره سره کارش ( نقطه ) تو را فکر ميکنه که عجب گوزی خوردم زن دوم واسه چيم بود

    متوجه ميشه زندگيش داره نابود ميشه و تصميم ميگيره زن دومشو طلاق بده ، و بره سراغ زن اولش و نتيجه ميگيريم که قدر زنتو بدون علت اضافي هم نکنيد

    زن دوم بگيريد يا يکي يا شيشتا

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    نوشته شده توسط :

    اصخر
    بلقیس
    فندوق
    ميثم

    بروبچ خنگولستان
    کارگاه داستان نویسی

    نمایش بیشتر
    user_send_photo_psot

    *@***/*

    گاهی پروانه ها هم

    اشتباه عاشق میشوند

    بجای شمع

    گرد چراغهای بی احساس ...

    user_send_photo_psot

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    دبیر زیست | عشق یک نوع بیماری است که میکربش از چشم وارد ...

    user_send_photo_psot

    ..♥♥..................

    شش سال از ازدواجمان می گذشت و او حتی یکبار هم نسبت به قابلیت ...

    user_send_photo_psot

    بهلول و غلامي كه از تلاطم دريا مي ترسيد :)
    آورده اند كه يكي از بازرگانان بغداد با ...

    user_send_photo_psot

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    می توانی از دوست داشتنم برگردی!؟
    دوست داشتن که خیابان ...

    user_send_photo_psot

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    چون دلیــــ کـــ بشکند صدایشــــ ...

    user_send_photo_psot

    *~~~*****~~~*

    :دکترخلیل رفاهی در کتاب گردش ایام میگوید

    زمانی درقم طلبه بودم ...

    user_send_photo_psot

    ^^^^^*^^^^^

    خاطره بسیار جالب توسط یک دانشجوی پزشکی

    زماني كه ما دانشجوي پزشكي ...

    user_send_photo_psot

    داييم سگشو صدا زد

    الكس بدو اون جوراب منو بيار

    سريع رفت آورد

    بابام يه نيگا ...

    user_send_photo_psot

    oOoOoOoOoOoO

    هنگامی که از رسیدن به تو ناامید شدم
    خودم را زدم به فراموشی
    اما ...

    user_send_photo_psot

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    ﮔﺮﮒ ﻫﺮﺷﺐ ﺑﻪ ﺷﻜﺎﺭ ﻣﻴﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻲ ﺁﻧﻜﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﺷﻜﺎﺭ ...

    user_send_photo_psot

    ^^^^^*^^^^^

    ز بودنم چه افزود
    نبودنم چه کاهد..؟

    user_send_photo_psot

    *0*0*0*0*0*0*0*

    وقتی فهمیدی جایی وایسادی که هیچ "ارزشی" نداری
    خودتو عوض نکن ، جاتو عوض ...

    text .
    .
    .
    در حال تکمیل کردن سیستم نمایشی سایت .
    .