فهرست مطالب
  • نوشته های اندرویدی (2,526)
  • دفتر شـعـــر (1,222)
  • دلنوشته (1,035)
  • متن زیبا (934)
  • عاشخونه ها (879)
  • انرژی مثبت (849)
  • داستانکهای زیبا (542)
  • متفرقه (303)
  • روانشناسی (265)
  • یک ذره کتاب (249)
  • پست های سریالی (249)
  • عکس و مکث (245)
  • بسته جوکها (212)
  • پیام های اوسا (164)
  • یادمون باشه (131)
  • سخنان بزرگان (129)
  • خاطره ها (125)
  • جملکس (118)
  • نهج البلاغه (117)
  • سرگرمی (98)
  • طالع بینی (86)
  • جوک های تابستون 96 (86)
  • آیا میدانید (86)
  • ترانه خونه (85)
  • داستانک های شیخ و مریدان (84)
  • داستان های دینی (77)
  • پیامک تبریک (74)
  • متن سلامتی (64)
  • خندانکس (58)
  • چیستان (57)
  • پیام تسلیت (57)
  • جوک های بهار 95 (57)
  • جوک های تابستان 94 (56)
  • نقاشی های ارسالی (51)
  • مطالب علمی (50)
  • بهلول (47)
  • جوک های تابستان 95 (46)
  • جوک بهمن 93 (41)
  • جوک های بهار 96 (41)
  • جوک های زمستان 94 (40)
  • جوک های آذر 93 (39)
  • خبرنامه (39)
  • دیالوگ های ماندگار (38)
  • داستان های ترسناک (35)
  • جوک های بهار 97 (35)
  • حدیث (34)
  • ساختاری (34)
  • چُس ناله (34)
  • جوک های بهار 94 (32)
  • جوک های زمستان 95 (32)
  • پــیامــک (30)
  • اموزش (30)
  • شرت و پرت (28)
  • ملا نصرالدین (25)
  • زنگ سلامت (19)
  • جوک های پاییز 95 (18)
  • جوک های زمستون 97 (17)
  • جوک های بهار 98 (17)
  • داستان کوتاه علمی (16)
  • جوک های پاییز 96 (16)
  • جوک های پاییز 98 (16)
  • زندگی نامه بزرگان (15)
  • دروصف محرم (15)
  • تست های روانشناسی (13)
  • جوک های پاییز 94 (13)
  • دهه شصتیا (13)
  • جوک های بهار 99 (13)
  • جوک های پاییز 97 (12)
  • جوک های زمستان 98 (12)
  • کامنتکس (10)
  • آموزش (10)
  • جوک اسفند 93 (9)
  • نرم افزار ساخت بوت (8)
  • جوک های تابستان 97 (8)
  • جوک های آبان 93 (7)
  • نبرد ها (7)
  • جوک های زمستان 96 (7)
  • گالری (6)
  • خبرنامه ی کلش آف کلن (6)
  • جوک های تابستان 98 (6)
  • داستان های مولانا (5)
  • نرم افزار های متفرقه نیمباز (5)
  • جوک های دی 93 (5)
  • کارگاه داستان نویسی (5)
  • جدا کننده ها (4)
  • نرم افزار ها (4)
  • داستان های تصویری (4)
  • فیلمنامه های طنز و خنده دار (3)
  • آموزش روباتیک (3)
  • بیس های پیشنهادی (3)
  • مپ های عجیب غریب (3)
  • آشپزی (3)
  • نرم افزار تبلیغ در روم (2)
  • نرم افزارهای فلود (2)
  • آموزش کلش آف کلنس (2)
  • مپ های مخصوص کاربران (2)
  • قوانین اتحاد (1)
  • توون هال 7 (1)
  • توون هال 8 (1)
  • توون هال 9 (1)
  • توون هال 10 (1)
  • جوک پاییز97 (1)
  • جوک های تابستان 99 (1)
  • اپ اندروید

    Category Archives: پست های سریالی

    رمان ضرب الاجل اعجوبه فصل پنجم هلیا واقعا کیست؟


    رمان ضرب الاجل اعجوبه | رمان زیبا | رمان ضرب الاجل | رمان جدید | رمان 1400 | هلیا واقعا کیست؟ | قسمت پنجم رمان ضرب الاجل عجوبه

    خلاصه چهار فصل گذشته

    دختری به نام هلیا که خانواده‌اش را در تصادف مرموزی از دست داده در پی بدست آوردن لقب اعجوبه تلاش می‌کند؛ گرچه پدر خوانده‌اش شرط عجیبی برای او می‌گذارد

    ^^^^^*^^^^^

    یاسین

    لباس فرم نظامی‌ام را بر تن کردم؛ سکوت مرگبار خانه، تبسم غم‌باری که از صدها شیون اندوهگین‌تر بود، بر لبان همیشه خندانم، نشاند
    پس از مرگ تنها خواهرم، خاطرات گذشته مادرم را مهمان تابوت مرگ نمود که از ان پس در اینجا سکوت حکم فرماست؛ اما پنج سالی است که ان روزها سپری شده‌اند ولی نه برای فردی بسان من که دنیای کوچکم بر لبخند دلنشین مادر و خنده‌های بی محابا خواهر کوچکم خلاصه می‌گشت که برای شادمانی آنان، تن به انجام هر کاری می‌سپردم؛ گرچه سرطان خون خواهرم، جوانه‌های دشت امید را پژمرده ساخت و شراره‌های دریا‌ها در خاموشی این آتش، ناتوان بود

    روبه روی اینه ایستادم، پسرکی را نگریستم که پیش از موعد، مرد گشته بود؛ اما بازتاب نوری، چشمم را زد که از برای ستاره‌های روی شانه‌های خمیدم بود
    بار دیگر انها را شمردم؛ یک، دو، سه و چهار. چهار ستاره که نمایانگر درد و کوشش بسیار من بودند. آهی کشیدم و بالاخره دل از مشاهده ستاره‌ها کندم تا رهسپار حرکت به اداره شوم
    مسیر همیشگی را بسان سابق طی کردم که حاکی از چنبره زدن روزمرگی بر روز‌هایم بود. هنگام ورود من به اداره احترام‌های نظامی از سوی افسران، به من آغاز گشت؛ ولی بدون اندکی توجه، راهم را به سمت دایره جنایی کج ساختم. به این دایره بسیار عشق می‌ورزیدم، زیرا پرونده‌هایش همچو مهتابی در قلب تاریکی می‌درخشید و سَرور ستارگان بود

    سپهبد پرستش گفته بود: امروز، برای رمزگشایی کدهایی زبان پارسی باستان نوشته‌ تبهکاران، نیروی کمکی می‌آید

    آهسته بر صندلی‌ام جای گرفتم و با کارمندان گرم گفت و گو شدم تا موسم دیدار با نیروی کمکی فرا برسد که ناگهان هلیا را دیدم که قصد ورود به دایره ما را در سر می‌پروراند
    کل اداره چنین می‌پنداشتند که او گاه گداری برای سر زدن به پدرش، مهمان اینجا می‌گردد؛ ولی شاید کمتر کسی در کل مرکز می‌دانست که او جاسوس کشور است

    به هلیا همچون خواهر خردسالم علاقه داشتم؛ گرچه او با اخلاقی پسرانه رشد کرده بود، البته توقع بسیاری است؛ از دختری که در اداره نظامی و بخش جنایی که همگی پسر هستند، بزرگ شده است
    هیچ بانویی اشتیاقی برای حضور در این دایره مخوف نداشت

    سرم را آهسته تکان دادم تا از شر افکار مزاحم آسوده گردم و از جا برخاستم تا با گام‌های بلند خود را به او برساندم

    سلام ابجی هلیا

    با این سخنم سرش اهسته را به سمتم برگرداند

      سلام بر سروان یاسین یاسین! خوبی برادر؟

    بغضی تفننی بر چهره نشاندم و با اندوه بسیار سخن بر زبان اوردم

      نه بابا خواهری، از بس که این پدر شما ما رو می‌فرسته عملیات؛ مگه رمقی برای ما می‌مونه؟ ماموریت پشت ماموریت؛ مرخصی هم که اصلا نمیده

    هلیا تبسمی کرد و با نگاهی شیطنت آمیز، لب به سخن گشود

     بله، بله، شکم برامده شما گویا همه چیز هست

    نگاهی به چهره‌اش افکندم که از شدت خنده چهره سفیدش، گلگون شده بود. ابرویی از تیزهوشی این دختر بالا انداختم و حمله‌اش را با حمله‌ای پاسخ دادم

      اولا این همش ثمره این چند روز تعطیلی هستش که پدر شما، ما رو بفرسته واسه فعالیت نظامی از بین میره. دوما با خورد و خوراک پسر مردم چی کار داری؟

    که با این سخن من اداره از خنده منفجر شد! هلیا ارام کوله‌اش را به کتفم کوبید و زیر لب غرید

     اروم‌تر، کل ایران خبردار شدن! چقدر اولا دوما می‌کنی‌

    از روی عمد با فریادی بلندتر، سخن بر زبان آوردم؛ گرچه نتوانستم خنده‌ام را کنترل کنم

      اخ! اخ! چرا میزنی؟ گناه من چیه اخه؟ منو بگو که برای تولدت کادو گرفته بودم

    و با لجاجت ادامه دادم

      دیگه بهت نمیدم

    هلیا لبخند شیرینی زد که جلوه افزونی به چشمان دریایی‌اش می‌بخشید

      تولدم یادت بود؟

    اخم تفننی بر صورتم نشاندم و سیما از سوی او ‌گرفتم

      انتظار داشتی تولد تنها خواهرم یادم بره؟

      وای یاسین! حالا چی گرفتی؟

    لبخند گرمی به چهره ذوق زده‌اش بخشیدم و کارت پستال را از جیب کتم دراوردم تا ان را به او نشان بدهم

      بیا خواهر، تولدت مبارک

    کارت را از من گرفت و مجذوب تصویر جلدش شد. عکس روی ان، نمایانگر دخترکی بود که از فرط محنت و تنهایی، گربه‌ای را در اغوش کشیده بود. هلیا بی انکه سخنی بر زبان بیاورد، کارت را باز کرد و متن چشمانش را احاطه کرد. اهسته شروع به زمزمه آن نمود

     بوی قهوه با بوی خاک نم خورده باران، ریتم دل انگیزی به وجود اورده بود؛ که شور و شوق مرا برای گام برداشتن در سرزمین تصوراتم بیشتر و بیشتر می‌کرد که مهمترین رویداد عمرم گشت؛ کشف در بسته و گشودن دروازه رنگین کمان

    سرمایی که باعث کسالت می‌شود؛ فردی که شب‌ها الزیمر می‌گیرد و روزها نابغه حافظه می‌گردد، پسرکی که لحظاتش را با صحبت با مادربزرگش سپری می‌کند، دختری که نومیدانه بدنبال اربابش می‌دوید و کردار گوسفندی که باعث خنده مکرر صاحبش می‌شد. آسمان جامه شب پوشید و من از رنگین کمان سقوط کردم، در اتاقم با همان در بسته. باز به زمین رسیدم نه با پا بلکه با سر! به همراه قهوه‌ام و ان زمان است که زندگی معنا پیدا می‌کند

    هلیا سرش را به سمتم برگرداند. گویا تازه از اقیانوس سِر لغات نجات یافته است

      خودت نوشتی؟

      اره

      چرا نویسنده نشدی؟

    صدای سرفه سربازی که پشتم ایستاده بود، مجالی به من نداد تا پاسخ سوالش را بدهم

      سروان یاسین و خانم پرستش، سپهبد با شما کار دارن

    بی هیچ سخنی راه اتاق سپهبد را در پیش گرفتم، خدا را شکر کردم که بار دیگری توانستم از پاسخ دادن به این پرسش فرار کنم، به گمانم نیروی کمکی رسیده باشد

    هلیا لحظه‌ای مکث کرد گویی غرق حیرت بود سپس به دنبال من امد

     

    ^^^^^*^^^^^

    ایلیا

    صدای ضربه به در اتاق، اتاق را لرزاند که مرا وادار کرد نگاه‌ام را از پرونده بگیرم و به در بدوزم

    بفرمایید

    یاسین و هلیا وارد اتاق شدند و احترام نظامی گذاشتند. با دیدگان پرسشگر چشم به من دوختند

      سپهبد، با من کاری داشتی؟

    بنشینید

    یاسین با لحنی مملو از عطش شیطنت لب به سخن گشود

      نمیشه سرپا باشیم؟

    انگشت اشاره‌ام را توبیخ‌گرانه به سمت او گرفتم

    شیطنت نکن یاسین! بگیر بشین؛ مثل بچه خوب حرف گوش کن

    هر دویشان نشستند؛ گرچه یاسین چشمان یشمی‌اش را به گوشه دیگر اتاق دوخته بود. تبسمی از لجاجت‌های یاسین بر لب نشاندم و سرم را رو به هلیا برگرداندم

    هلیا، کد نگاری زبان پارسی رو بلدی؟ درسته؟

     بله، چطور مگه؟

    یاسین با ناباوری از جایش بلند شد که با بدگمانی گوشه چشمی به هلیا انداخت و با لحنی

    معترض رو به من گفت

    وای خدا من! میخواین کد نگاری ها رو بدین هلیــا ترجمه کنه؟؟؟

    هلیا نیز به سرعت از جایش برخاست و با قدرت واژه‌ها به یاسین حمله‌ور شد

     این به در، دیوار و درخت میگن

    یاسین نیز که جوگیر شده بود؛ بحث را ادامه داد

      الفاتحه صلوات برای سازمان و عملیات

    سپس دو انگشتش را بر دیوار نهاد و فاتحه‌ای نثار روح اداره کرد

      خجالت بکش من مافوقت هستم

    یاسین با چشمان سبزش و رد تیغی که بر ابروی چپ او بود با خشم و تشویش هلیا را نظاره‌گر گشت و زیر لب غرید

    یه جوری می‌گه مافوق، انگاری تیمساره  یه جاسوس نیم وقت که بیشتر نیست که عملا توی هیچ عملیاتی نبوده

    هلیا را کارد می‌زدی، خونش در نمی‌آمد. از سر خشم دندان‌هایش را روی هم می‌فشرد

    فرجام طاقت من از جدال ان دو تاب شد، دستانم را بر میز تکیه کردم. از جا برخاستم و میان صحبت آنان پریدم سپس دیده‌های غرنده‌ام را به یاسین دوختم

    چه بخوای، چه نخوای، دخترم در این عملیات حضور غیر مستقیم داره

    لبی تر کردم و سخنم را در طرفداری از یاسین ادامه دادم

    جدا از این همه شوخی، جنگ و دعوا اگه این پرونده به خوبی و خوشی تموم بشه، یاسین، ترفیع می‌گیری

    که با این حرفم گل از گل یاسین شکفت، دستانش را از سر شادمانی و اشتیاق بهم کوبید

      اخ جون! چرا از اول نگفتی سپهبد جون(؟) یعنی میشم سرگرد

    سپس با وجد افزونی لب به سخن گشود

      ایـول! اصلا از این به بعد متون فارسی رو هم بدیم ابجی هلیا ترجمه کنه

    پس از گذر چندین سال، دیگر به سپهبد جون گفتن یاسین عادت کردم، پس تبسمی نثار چهره‌ یاسین ساختم و برگه‌های کد را به هلیا دادم و با لحنی مشکوک رو به یاسین گفتم: نمک نریز یاسین، فقط به کسی نگو که هلیا ترجمه کرد، باشه؟ می‌دونی که مثل همیشه، نباید کسی از فعالیت هلیا در اینجا باخبر بشه

      چشم سپهبد جون؛ من انقدر بچه خوبیم، بچه خوب انقدر نیست! حواسم به همه چیز هستش

      بله اونم تو

    هلیا که این جمله



    ツ نمایش کامل ツ

     

    3 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    پست های سریالی

    رمان هیاهو _ پارت سوم


    #پارت‌سوم

    زمان حال سوفیا

    سوفیا ! سوفیا
    با صدای بلند سوگل سرم را بالا بردم و با نگاه خسته‌ام نگاهش کردم. نزدیک به ماشین‌ها ایستاده بود و رویش را به سمت من برگردانده بود .
    پاشو بیا دیگه سوفی! چراغ قرمز شده، حواست کجاست؟
    با این حرفش، با‌عجله از جدول سرد و سنگی کنار خیابان بلند شدم. سوگل به سمت ماشین‌ها رفت. من حتی وقتی برای تکاندن گرد و خاک از مانتو‌ی مشکی گشاد و چروکم که ژاکتی نازک به رنگ توسی از رویش پوشیده بودم را نداشتم. هر بار فقط شصت ثانیه برای فروش فال‌هایم وقت داشتم

    نگاهی به ساعت ‌مچی صورتی بچه‌گانه‌ام که بهترین هدیه‌‌ی عمرم از سمت عمه راضیه بود، انداختم‌. از ساعت پنج غروب تا الان که عقربه‌ها ساعت هشت ‌‌و ‌پانزده دقیقه‌ی شب را نشان می‌دادند، آن‌قدر نشست و برخاست کرده‌ بودم و بین ماشین‌ها حرکت کرده‌ بودم که پاهایم به درد آمده بود. نگاهم را به کفش‌هایم دوختم، قسمت جلویی کفش پای راستم پاره بود و کمی از جوراب سفیدم را به نمایش گذاشته بود

    صبر را جایز ندانستم، آخر وقت زیادی هم برایم باقی نمانده بود. خیابان رهگذر زیادی نداشت و اکثراً ماشین‌ها بودند. من چهار راه خلوتی را برای این کار انتخاب کرده بودم؛ چون کمی خجالت می‌کشیدم. سوز هوای زمستانی مثل شلاقی به صورتم برخورد کرد و هاله‌ای اشک در چشمانم جمع شد

    ناخوآگاه دست راستم که خالی از فال‌ها بود، به صورتم کشیدم. دستم را به صورت مشت شده به دهانم نزدیک کردم تا گرمی نفس‌هایم کمی از سردی دستم بکاهد. دستم را پایین آوردم و فال‌هایم را مرتب کردم. با قدم‌های کوتاه و تند به سمت ماشین‌های مختلف که پشت چراغ قرمز ایستاده بودند، حرکت کردم

    در این دو سال آموخته‌بودم که به سمت ماشین‌های زیبا‌تر و گران‌تر بروم؛ چون بیشتر به من اهمیت می‌دادند. برای دقایقی نگاهم به سوگل برخورد کرد‌. به یک‌دیگر لبخندی زدیم

    نگاهش را از من گرفت و با لباس‌های کهنه و روسری نیلی‌اش که نامرتب سرش کرده ‌بود، بین ماشین‌ها حرکت کرد. به هر ماشینی می‌رسید، با دست های کوچکش تقه‌ای به شیشه ماشین‌ها می‌زد و گل های رز قرمزش را نشانشان می‌داد و با دیدن بی‌توجهی سرنشینان به سوی ماشین بعدی حرکت می‌کرد

    از کنار علی گذشتم. او که کلاه بافت مشکی بر سر داشت، درحال برق انداختن شیشه جلوی یک ماشین بود‌

    کار هر روزمان بود، زجری پایان ناپذیر در وجود تک‌تکمان بی‌داد می‌کرد! این زجر و خستگی در چهره‌ی همه‌ی ما مشهود بود  علتی هم نداشت جز فقر
    به ماشین شاستی ‌بلند سفیدی رسیدم. سمت چپ ماشین رو‌به‌روی در راننده ایستادم. قدم کوتاه بود و به‌ شیشه‌هایش نمی‌رسید، جثه کوچکی داشتم. من فقط یک دختر سیزده ساله بودم. روی پنجه‌ی پاهایم ایستادم. دستان یخ زده ام را مشت کردم و آرام تقه‌ای به شیشه‌ی راننده زدم و نگاه مظلومم را به او دوختم

    راننده که مردی مسن بود، نیم‌نگاهی روانه‌ام کرد و سرش را دوباره به حالت اول برگرداند. انگار او هم مانند باقی راننده‌ها قصد خرید فال‌های حافظ که در دستان سردم احاطه‌ شده بودند را نداشت‌‌

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    رمان هیاهو _ مقدمه + پارت اول ◄
    رمان هیاهو _ پارت دوم

    هیس ایرانی ها فریاد نمیزنند
    پست های سریالی

    رمان ضرب الاجل اعجوبه فصل چهارم گذر زمان همه چیز را مشخص می کند



    رمان ضرب الاجل اعجوبه | رمان زیبا | رمان ضرب الاجل | رمان جدید | رمان 1399 | گذر زمان همه چیز را مشخص می کند | قسمت چهارم رمان ضرب الاجل عجوبه

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    فصل چهارم : گذر زمان همه چیز را مشخص می کند

    پرتو دلنواز افتاب از پنجره به اتاق تابیده می‌گشت؛ که پرده طلایی با رگه‌هایی از نخ براق جلوه افزونی به نور ان می‌بخشید و فضای اتاق را شاداب‌تر از ان چه بود، به نمایش گذاشت. درخشش ان نوید شروع یک روز تازه بهاری را به مردم هدیه می‌داد
    پافشاری خورشید، فرجام هلیا را از دنیای رویا‌ها بیرون کشید؛ کش و قوسی به بدنش داد. سپس راه اشپزخانه را در پی گرفت. خستگی هنوز در وجودش بود، به زور لای چشمانش را باز کرد تا بتواند در یخچال را باز کند که تکه کاغذ روی ان نظرش را جلب کرد

    سلام هلیا، ایلیا رفته اداره؛ منم رفتم خونه سرهنگ. مراقب باش خونه رو به باد ندی

    هلیا تکه کیکی از درون ان بیرون اورد و سری از انبوه اندوه تکان داد

    بازم هر دو تاشون رفتن بیرون، حتی صبحونه هم برام درست نکردن

    قوری را پر از اب کرد و روی اجاق گذاشت؛ به تازگی قهوه جوش خراب شده بود و هیچ کس ان را تعمیر نکرده بود
    صندلی ناهار خوری را بیرون کشید؛ روی ان نشست و مدتی سعی کرد به هیچ چیز فکر نکند. قیافه اوراق‌اش حاکی از مشغله‌های بسیارش بود؛ باز هم به سان همیشه وقتش کم بود و کارهایش بسیار
    صدای جوشیدن اب او را به خود اورد
    یک فنجان نسکافه درست کرد و ان را با همان تکه کیک خورد؛ این یک فاجعه برای زخم معده‌اش بود؛ اما او اهمیتی نداد  سال‌ها بود که دیگر هیچ چیزی اهمیت چندانی برای نداشت

    از پلکان بالا رفت و در شکلاتی را که از جنس چوب اصل و درکوب تزیینی پاییزی بر ان اویزان بود، گشود
    اتاقش مثل همیشه اشفته و درهم ریخته بود؛ گوشی‌اش را از روی کمد برداشت ،
    قصد داشت به یکی از دوستان قدیمی‌اش زنگی بزند و قرار ملاقات بگذارد. می‌دانست که سپهبد تا خیالش از بابت روابط اجتماعی‌اش راحت نشود؛ پیگیر لقبش ، اعجوبه ، نخواهد شد
    شماره دوستان قدیمی‌اش را ذخیره کرده بود پس نیازی به دفتر تلفن نداشت. شماره اول به نام سنا بود؛ هلیا سعی کرد او را به خاطر بیاورد، دختری با قیافه‌ای از تبار شرق، در نقاشی استادی زبردست و کمالگرا که در رشته ژنتیک تحصیل می‌کرد و به تازگی دورادور شنیده بود که او را شادی صدا می زنند. اری؛ شادی، بهترین ودر خورترین اسم مستعاری بود که برازنده اوست

    او تنها همین مشخصات را به یاد داشت. به اجبار چشم از شماره سنا کند، اخرین بار به دلیل دعوایی که با او داشت؛ رابطه‌شان به کل قطع شده بود و اطمینان داشت که او جواب تلفنش را نخواهد داد
    عاجزانه چشم به شماره دوم که مال لنا بود، دوخت

    دختری با چشمان مشکی، پر جنب و جوش و برونگرا که علاقه عجیبی به رشته روانشناسی داشت. تبسم غم باری بر صورتش نشست. لنا در همه حال دنباله‌رو شادی بود و از او طرفداری می‌کرد
    شماره بعدی از ان شیوا بود، دختری سبزه که مدلینگ مشهوری بود گرچه شغلش، او را حتی اندکی توصیف نمی‌کرد. بلکه او فراتر از حرفه‌اش بود

    هلیا اصلا حوصله صحبت با او را در این شرایط نداشت و زیر لب گفت

    وای خدا! شیوا! به هیچ وجه ظرفیت اینو ندارم

    نگاه بی‌حوصله‌ای به شماره بعد انداخت که ای کاش هیچ‌وقت این کار را نمی‌کرد. ان شماره مال ارغوان بود، دختری چشم عسلی که خوش رو و خلاق بود، هلیا می‌دانست که او جواب‌اش را خواهد داد

    بی انکه به شماره بعدی گوشه چشمی بیندازد، با ارغوان تماس گرفت و شماره فاطمه دختری وفادار و مهربان بدون ذره‌ای توجه در لیست مخاطبین باقی ماند

    در ان سوی تهران ارغوان میان رگال‌های لباس می‌چرخید و مشغول خرید کردن بود که ناگهان
    موبایلش زنگ خورد. نگاهی به شماره انداخت؛ ناشناس بود، دخترک ذوق کرد که شاید از شرکتی که در انجا فرم استخدام پر کرده بود، تماس گرفته‌اند

    بله، بفرمایید

    سلام

    سلام، شما

    امممم؛ من هلیام، هلیا پرستش

    ارغوان که ناامید شده بود، با ناراحتی پرسید

    به جا نمیارم

    من و شما مدت کوتاهی در مدرسه نرگس هم‌کلاسی بودیم

    خاطرات در ذهن ارغوان تداعی شد

    اهان، شما همون دختری هستید که همش جهشی می‌خوند و اختلاف سنی زیادی با بقیه بچه‌ها داشتید، درسته؟

    کاملا درسته

    حالا با من چی کار دارید؟

    می‌تونم شما رو به یه قرار ملاقات دعوت کنم؟

    اونوقت برای چی؟

     برای صحبت کردن

    چرا و به چه دلیل گفت وگو کنیم؟؟

    هر لحظه داشت کار را برای هلیا سخت‌تر می‌کرد اما او ساده به این جایگاه نرسیده بود؛
    که بخواهد با یک گپ ناقص همه چیز را از دست دهد. پس با سماجت افزونی
    سخن بر زبان اورد

    هیچی؛ همین طوری فقط دوست داشتم دوستی گذشت‌مون رو دوباره احیا کنم

    پوزخندی بر لب ارغوان نشست؛ انها هیچ دوستی در گذشته نداشتند که حال
    بخواهند

    هلیا نیز بایت دروغ‌هایی که گفت از خودش متنفر شد ولی خرسند نیز بود

    زیرا ماهی طعمه را گرفته بود

     پس باهم در ارتباط هستیم؛ خدانگهدار

    بله، همین طور خواهد بود؛ خدافظ

    تماس قطع شد ولی ارغوان هنوز در شوک اتفاقی بود که رخ داده؛ هلیا شادمان‌تر از هر زمان دیگری بود. چون امروز بذر نهال دوستی را در خاک کاشته بود

    مدتی همچنان با چهره شادمان با تبسم زیبایی زینت گشته بود؛ سرپا ایستاده بود؛ که در انتها به خود امد. پشت لب تاپش نشست و شروع به برنامه نویسی کرد اما ذهن او شلوغ بود، هیاهوهایی از افکار متفاوت؛ از سویی خوشحال بود که بعد از ده سال؛ دوستی خواهد داشت و از طرفی نگران بود، دلهره هدف اصلی زندگی‌اش که انتقام بود؛ در سر داشت

    پریشان بود که ارغوان متوجه این مسئله شود و شاید از خودش می‌پرسید: بعد از انتقام چه؟ بعد از اعجوبه شدن چه؟
    کسی چه می‌داند که سرنوشت چه بازی‌هایی برایش رقم می‌زند و مهم‌تر از همه چه برای هلیا روی می‌دهد؟

    *** هلیا ***

    متوجه گذر زمان نشدم. مثل همیشه وقتی غرق در برنامه نویسی می‌شوم؛ متوجه چیزی نمی‌شوم که صدای زنگ تلفن عمارت مرا به خود اورد. دوان دوان پلکان را برای رسیدن به طبقه اول طی کردم
    نفس عمیقی کشیدم و ان را برداشتم

    عمارت اقای پرستش، بفرمایید

    سلام هلیا

    صدای شیدا که در گوشم پیچید ناگهان لبخند محوی را بر صورتم نشاند

    سلام شیدا جون، چی شد؟

     

    سریع وسایلت رو جمع کن؛ بیا خونه سرهنگ

    برای چی اخه؟

    فردا که پنجشنبه است، پس فردا هم جمعه، شنبه و یکشنبه هم تعطیله؛ دعوت‌مون کرده این
    چند روز پیش هم باشیم

    سپهبد هم هست؟

    اره ، یه چند ساعت دیگه میاد

     باشه، بای

    خدافظ، منتظرتم

    حتما باید اتفاق مهمی رخ داده باشد که سرهنگ قصد دارد همه دور هم جمع شویم. راه پله خانه را که با نرده طلایی که به سان زر نابی، خوش می‌درخشید، که ان باعث گشته بود این راهرو نسبت به دیگر عمارت‌ها متفاوت باشد، دوباره طی کردم

    وارد اتاقم شدم، کوله پشتی‌ام را از روی زمین برداشتم و چندین سویشرت و تونیک در ان چپاندم
    بعد لب تاپ و شارژش را در زیپ دیگری جای دادم. در انتها گوشی و سوییچ ماشینم را برداشتم وبه سمت گاراژ پرواز کردم

    بی ام دبلیو را از خانه خارج کردم و شروع به راندن به سمت عمارت سرهنگ بهنام رادمنش کردم؛ اما ذهنم جا دیگری بود
    ایا سپهبد در مسیر انتقام گرفتن مرا یاری خواهد کرد؟
    ایا با کشتن ان سه نفر چیزی عوض خواهد شد؟
    ایا می‌توانم از دو سال باقی مانده نوجوانی‌ام، لذت ببرم؟
    زندگی چه؟ زندگی کمکم خواهد کرد؟
    ایا با گرفتن انتقام حسرت نوازش خالصانه مادر و پدرم، از قلبم خواهد رفت؟
    ایا با قبول شدن من به عنوان اعجوبه ایرانی، کوته فکری در مملکتم ریشه‌کن خواهد شد؟
    ایا دختران دیگر طعنه، چون دختری را نخواهند شنید؟
    هموطنانم از ان به بعد واژه غیر ممکن را استفاده نخواهند کرد؟
    پاسخ هیچ یک از سوالاتم جواب مطلقی نداشت
    اری؛ درست است؛ گاهی بله به معنی اری نیست و گاهی خیر به معنی عدم قبول نیست
    صدای بوق ماشین‌ها مرا از دنیای تصوراتم بیرون کشید. تهران درست مثل همیشه بود؛ صدای بوق‌ها، دودهای اگزوز‌ها، ترافیک سرسام‌اور و الودگی هوا همه این‌ها همیشگی بود؛ انگار دیگر همه‌مان به دیدن برج میلاد در کپه‌ای از دود، عادت کرده‌ایم
    گوشیم را که کنار دنده گذاشته بودم، برداشتم. در یک پیام‌رسان یک گروه چت با ارغوان ساختم و پیامی به او دادم

     سلام ارغوان جان، خوبی؟ منو یادت هست هنوز؟

    سلام هلیا، فعلا پیر نشدم، الزایمر هم ندارم. توپ توپم! تو چطور؟

    ای نفس میاد و میره. راستی مزاحمت که نشدم؟ گاهی اوقات



    ツ نمایش کامل ツ

     

    4 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    پست های سریالی

    رمان هیاهو _ پارت دوم


    انگار دست سرنوشت برای این خانواده زیبا نمی‌نوشت و خواب‌های بدی برایشان دیده بود. سارا در این سال‌ها تمام تلاش خود را کرده بود که سوفیا همان دختر شاد و شیطون بماند؛ اما انگار زیاد هم موفق نبود، چون سوفیا بسیار منزوی و غمگین شده ‌بود. سارا ترس سوفیا از پدرش را به خوبی حس می‌کرد و سوفیا هنگام دعوا‌های پدر و مادرش ساعت‌ها گریه می‌کرد و از ترس می‌لرزید‌، البته سوفیا امروز، بر‌خلاف همیشه لبخندهای دلربایی به یاد خاطراتش در روستا می‌زد و بعد از مدت‌ها خوشحال‌ بود
    سرعت ماشین لحظه‌ به ‌لحظه شدت می‌یافت و حال محمد بد‌تر می‌شد. سارا علاوه بر نگرانی همیشگی‌اش ذره‌ذره ترس نیز در وجودش شعله‌ور می‌شد نگرانی و ترسش بیشتر برای دخترک زیبا و کوچکش بود‌. محمد ناشیانه و با سرعت بالا، پیچ‌ها را دور می‌زد و گاهی از لاین جاده خارج می‌شد. سارا نگاهی به محمد کرد، محمد اصلاً در حال خودش نبود و سارا علت تغییر حال همسرش را فقط در مواد خلاصه می‌کرد
    محمد وقتی متوجه نگاه ترسیده‌ی سارا شد، با صدای خمار و کشیده شروع به صحبت کرد

    هه! سارا چیه؟ ترسیدی؟! می‌خوایی بری؟

    با صدای بلند خندید و ادامه داد

    عمراً بذارم. چه فکری کردی با خودت؟! نکنه باز کتک می‌خوای؟

    او همیشه برای آرام کردن خودش سارا را آزار می‌داد‌. خودش هم راضی به بی‌رحمی نبود؛ اما‌….
    خنده‌های بلند محمد در فریاد عصبی‌ سارا گم شد

    آروم برو. بچه تو ماشینه، نمی‌فهمی؟

    محمد هیچ توجهی به سوفیا که قبل‌ها دردانه‌اش بود، نداشت. سوفیا از فریاد و بگو‌مگو‌ی پدر و مادرش از ترس لرزید و حال خوبش را از یاد برد‌، عروسکش را رها کرد و گوشه‌ی ماشین، کنار پنجره جمع شد به در تکیه داد و پاهایش را با یک دست در آغوش گرفت‌ و با دست دیگر‌ش دستگیره خراب در ماشین را فشرد. از تشویش و اضطراب اشک‌هایش مثل سیل روانه شد‌‌
    تکان‌های ماشین در جاده‌ی دوطرفه اما خلوت بیشتر می‌شد‌ و گریه‌ی سوفیا و خنده‌های محمد بلندتر

    چشمان سارا دیگر تحمل اشک‌هایش را نداشت و آشوبی در دلش به پا بود. صدای گریه سوفیا سوهانی بر روح خسته اش شده ‌بود. سارا قصد داشت به این نا‌آرامی خاتمه دهد و ماشین را متوقف کند، برای همین با دست چپش فرمان ماشین را گرفت و به سمت راست چرخاند‌. محمد هم که قصد سارا را فهمید، فرمان را بر خلاف جهت سارا می‌چرخاند و انگار در حال بازی بود
    تعادل ماشین بر‌هم خورد و همه آن‌ها همراه با ماشین به سمت راست و چپ حرکت می‌کرد‌ند. سوفیا از ترس جیغ می‌کشید و سارا با صدای خش‌دار از گریه‌اش فریاد زد

    د لعنتی میگم بزن کنار! چرا نمی‌فهمی؟ تو حالت خوش نیست. چرا به حرفم گوش نمی‌دی؟ می‌خوای به کشتمون بدی؟

    محمد نیم‌ نگاهی به سارا کرد و با صدای بلند خندید و با همان لحن کش‌دارش گفت

      چشم! همین الان

    محمد منتظر حرفی از سوی سارا نماند و ناگهانی با سرعت فرمان ماشین را به سمت راست پیچاند که سارا و سوفیا جیغ بلندی کشیدند و ترسشان بیشتر شد. انگار محمد در دنیایی دیگر سیر می‌کرد

    با بی‌رحمی پایش را روی گاز ماشین فشار داد. ماشین تکان های مهیبی خورد. سارا صدایی از عقب ماشین شنید و فوری سرش را به سمت صدا چرخاند. نگرانی‌اش برای سوفیا به اوج خودش رسیده بود؛ مهر مادری‌اش تا لحظه‌ی مرگش خاتمه نداشت. با تعجب و نگرانی نگاه خیسش را به در باز شده ماشین و جای خالی سوفیا دوخت. یعنی دخترکش از ماشین به بیرون پرت شده ‌بود؟
    قلبش بی‌رحمانه به سینه‌اش می‌کوبید‌. افکارش آزارش می‌داد. در همان آشوب با چشمانش دنبال ردی از سوفیای مظلومش می‌گشت. وقتی از یافتن سوفیا ناامید شد. چشمانش را بست و جیغ بلندی کشید. محمد در توهماتش انگار در حال بازی خیالی بود و قصد ترمز کردن نداشت. ناگهان با ضربه‌ای مهلک به کوه سخت و سنگی‌ کناره‌ی جاده اصابت کردند
    دور از انتظار نبود که با ضرب به شیشه جلو برخورد کردند و چشمانشان برای همیشه بسته شد، البته به جز سوفیا که دست اجل دستش را نگرفت

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥
    رمان هیاهو _ مقدمه + پارت اول ◄

    هیس ایرانی ها فریاد نمیزنند
    پست های سریالی

    رمان هیاهو _ مقدمه + پارت اول


    به نام خالق یکتا

    زندگی آرام آرام می‌گذرد؛ اما برای بعضی شعف‌آور است و برای بعضی درد‌آور. رایحه‌ایی از عدالت در هیچ کجای شهر به مشام نمی‌رسد. در‌واقع عدالت حتی بار‌ معنایی هم ندارد و همچنین حمایت از مفالیس هیچ ارزشی ندارد. این استیصال ذره‌ذره‌ی وجود درویشان را می‌بلعد و نابود می‌کند. آن‌ها همواره در جستجوی رستن از طریق مرگ هستند

    مقدمه: دخترک قصه‌ی ما در پیچ‌ و تاب طوفان زندگی گم می‌شود و در میان جنجال شهر گرفتار! هدفش رهایی از ناکامی و لمس خوش‌بختی است؛ اما انتخابش در زندگی سهواً بیراهه است
    آیا پایانش قدم زدن در بیراهه است؟ یا راه نجاتی دارد؟

    #پارت‌اول _ دانای کل

    قریب به یک ساعت بود که در ماشین نشسته بودند و در جاده‌ی سرسبز شمال به سمت روستا‌ی مَهویزان در حرکت بودند. در ماشین فقط سکوت بود و سکوت و غبار غم در چهره سارا بیش‌تر از همه به چشم می‌خورد، در آن پیکان اسقاطی فقط سوفیای هشت ساله برای سارا اهمیت داشت، دخترک زیبای چشم مشکی‌اش. برای همسرش ذره‌ای اهمیّت قائل نبود و آن‌ همه علاقه وصف‌ ناپذیرش به محمد، دوسالی بود که نا‌پدید شده بود
    خیره به پنجره ماشین و غرق در افکارش بود. با هر پیچ ماشین پرتو ملایم خورشید صورتش را نوازش می‌داد؛ اما او از زیبایی و سرسبزی جاده و کوه‌های رفیع و هوای خنک بهاری که از پنجره نیمه باز کناری‌اش در ماشین می‌پیچید، هیچ لذتی عایدش نمی‌شد. به سمت دخترک کوچکش که در عقب ماشین نشسته بود برگشت، سوفیا با عروسک زیبایش که موهای طلایی، چشمان دکمه‌ای و لباس آبی به تن داشت بازی می‌کرد. سوفیا متوجه سنگینی نگاه مادرش شد، سرش را بلند کرد و با چشمان تیله‌ای مشکی‌اش نگاهش را به مادرش دوخت و به او لبخند دلربایی زد. سارا دلشوره‌ای عجیب به دلیل حال ناخوش محمد گریبانش را گرفته بود و با چشمان نگران دخترکش را نگریست؛ اما لبانش به لبخند گشوده شد
    چشم از سوفیا گرفت. لبخندش محو شد و چشمانش را معطوف به محمد کرد. دوسال بود که جز دعوا و کتک هیچ چیز دیگری از محمد ندیده بود. همان محمدی که قبل از این دو سال کذایی در همه حال محبت بی‌دریغش را نثار آنها می‌کرد؛ حالا بدون دقت و توجه و با چشمان خمار به جاده زل زده بود و درست رانندگی نمی‌کرد. سارا می‌فهمید که حالت او از بی‌خوابی و خستگی نیست و باز هم سراغ مواد خانمان سوز رفته. پوزخندی زد و نگاهش را از او گرفت و دوباره به جاده طولانی و کم تردد روبه‌رویش زل زد
    سارا صبح قبل از بیدار شدن همسرش انقدر عجله‌ایی و ناگهانی با سوفیا از خانه به سمت ترمینال رفته بود که جز یک ساک کوچک لباس برای سوفیا و کمی پول هیچ چیزی همراهش نبود. به ساک که زیر پایش بود نگاه کرد. افکارش رهایش نمی‌کردند

    بند بند وجودش رهایی از دعوا و کتک‌ها و آزار‌های محمد را فریاد می‌زد‌

    قصد داشت به خانه برادرش منصور در شمال برود و محمد را برای همیشه ترک کند؛ اما محمد فهمیده بود که سارا جز خانه منصور جایی ندارد و در ترمینال آنها را پیدا کرده بود و به اجبار سوار ماشین کرده بود و گفت که خودش آنها را به روستا می‌رساند

    محمد که چشمانش نیمه باز بود و درک درستی از اطراف نداشت و در این سال‌ها بسیار مخمور و تکیده شده ‌بود

    سارا چشمانش را بسته بود و دلهره و نگرانی تمام وجودش را فرا گرفته بود

    دخترک زیبایشان هم پنجره ماشین را پایین کشیده بود و از بادی که به صورتش می‌خورد و موهایش را به بازی گرفته بود لذت می‌برد و می‌خندید. فارغ از سرنوشت اندوه‌ناکش

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    ممنون میشم این رمان منو دنبال کنید⁦(•‿•)⁩

    هیس ایرانی ها فریاد نمیزنند
    پست های سریالی

    رمان ضرب الاجل اعجوبه فصل سوم خاطرات سربازی محاله یادم بره


    رمان ضرب الاجل اعجوبه | رمان زیبا | رمان ضرب الاجل | رمان جدید | رمان 1399 | خاطرات سربازی محاله یادم بره | قسمت سوم رمان ضرب الاجل عجوبه

    سپاس دارم خداوند عزوجل را که تامل در واژگان را به من اموخت تا نجوای مادرم؛ دوستت دارم سر دهم و مجالی داشته باشم تا سر افرینش را بیابم

    فصل سوم: خاطرات سربازی محاله یادم بره

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    از خواب بیدار شد و به سمت تراس گام برداشت، بافتی را برداشت تا مبادا سرما بخورد. در ان سلطنتی اتاقش را باز نمود، باد دستانش را بر موهای دخترک کشید که باعث می‌شد او تبسمش را پررنگ‌تر سازد
    بهار باصبوری فراوان و اهسته اهسته زمین را تصاحب می‌کرد. او رنگ‌ها را درگرگون و قلب عشاق را لرزان می‌گرداند
    بافت قرمزی را که بر دوش دخترک اویزان بود؛ باد با دستان پر مهرش جارو می‌کرد که ان به تلاطم افتد گرچه دخترک با سر سختی مانع نیت شوم ان می‌گشت
    روی صندلی حصیری تراس نشست، زانوانش را در اغوش کشید و صفحه اول کتاب را گشود؛ گذر زمان را حس نکرد، همچون ماهی بی جانی در دریای مواج لغات غرق شد
    صدای خنده بلند شیدا و سپهبد همانند صیادی ماهر او را از دریا واژگان بیرون کشید؛ تا جایی که کتاب را خوانده بود، علامت گذاشت. ان را بست و بر میز عسلی رنگش گذاشت تا به سمت حیاط گام بردارد. شاید تنها چیزی که مانعی برای او می‌ساخت تا ادامه کتاب را نخواند، هدیه حقیقی تولد شانزده سالگی‌اش بود
    اری؛ فقط این کادو می‌توانست او را از وسوسه جملات زیبنده جدا کند
    پلکان را گذراند و از پنجره سالن پذیرایی چشمش به شیدا مادرخوانده‌اش افتاد که با ذوق و شوق شایگان، چیزی را برای همسرش تعریف می‌کرد. سپهبد هم با تمام هوش و حواس گوش می‌سپرد؛ ناگهان چشمش به هلیا افتاد که مرددانه در سالن ایستاده بود

    هلیا بیا اینجا با ما بشین

    هلیا فاصله باقی مانده تا حیاط را طی کرد و به انان رسید؛ مشتاقانه صندلی را کنار کشید. روی ان نشست، سپهبد دو تکه از کیک یک دست خامه ای‌_شکلاتی جدا کرد و جلوی همسر و دخترش گذاشت. برای هلیا در لیوانی خالی شربت پرتقال ریخت سپس با طنعه رو به دخترکش گفت

    چی شد یادی از فقیر فقرا کردی؟؟؟؟؟
    با غرور پشت چشمی نازک کرد و لب به سخن گشود

    اومدم کادمو بگیرم

    کدوم کادو؟؟؟؟
    هلیا اخمی تفننی از سر ناراحتی بر چهره نشاند

    به، به! به همین زودی یادتون رفت (؟) هعییی دنیا بی وفا

    قرار بود روز تولدم بگی که اولین بار چجوری با پدرم و سرهنگ اشنا شدی؟
    سپهبد لبخندی زد. تبسمی از غم که هنوز دخترش به او پدر نمی‌گوید و لبخندی از شادی، زیرا یاد ان روزها گل از گلش می‌شکوفت. شیدا از در طرفداری دخترش برامد و ارنجش را به کتف سپهبد کوبید
    بگو دیگه، دخترمو منتظر نزار

    سپهبد بغضی کرد و گفت
    باشه دیگه، یه لحظه مهلت بدین؛ چرا میزنی اخه؟

    سپس قیافه مظلومی به خویش گرفت، مقداری از شربتش نوشید و لب به سخن گشود

    ما اون زمان سربازی افتاده بودم زنجان. نمی‌گم دوست داشتم اینا، خیلی هم دنبالش رفتم که بیوفتم تهران اما خب نشد که بشه، البته خوب شد که نشد

    اون وقتا زیاد فرودگاه تو شهر نبود شاید جمعا سه یا چهار تا فرودگاه داشتیم؛ پس دو راه بیشتر نداشتم یا باید با اتوبوس بین شهری مسافرت می‌کردیم یا با سواری‌های دربستی، که خیلی گرون بود. منم که یه جوان خام و فقیر بودم؛ کلا وضعیت مالی‌ام متوسط رو به پایین بود
    سپهبد اهی به ‌خاطر به یاد اوردن ان روزهای فقر و نداری‌اش کشید. حالش که اندکی جا امد صحبتش را ادامه داد

    من هم بلیط اتوبوس گرفتم به زنجان، که از شانس خوب من بیست کیلومتر مونده به مقصد اتوبوس خراب شد
    وقتی که از کار افتاد ساعت چهار صبح رو نشون می‌داد، ته ته‌اش اون مسافت باقی مانده رو راننده می‌تونست توی یک ساعت بره
    توی پادگان راس ساعت شش صبحگاه بود؛ یعنی ما باید تا ساعت شش خودمون رو به اونجا می‌رسوندیم؛ اوایل امیدوار بودم که به موقع می‌رسیم، زمان گذشت و ماشین هنوز خراب بود؛ کم‌کم صدای همه مسافرا در اومده بود که اتوبوس با مشقت، بدبختی و عرق ریختن و سختی درست شد و راه افتادیم
    بازم از خوش شانسی بنده ساعت هفت به زنجان رسیدیم، تازه باید راه پادگان رو پیدا می‌کردم؛ سرتو درد نیارم تا برسم به پادگان شد هشت صبح، کل بدنم از استرس می‌لرزید که بالاخره وارد پادگان شدم اول سعی کردم زیاد جلب توجه نکنم که از شانس زیبای من نشد و فرمانده منو دید؛ منم از ترس چشمام رو اطراف می‌چرخوندم که مثلا بگم متوجه فرمانده نشدم. دیدم جلوتر یه جوان دیگه مثل من دیر کرده و پشت سرم هم یکی دیگه داشت می‌دوید تا به سمت ما بیاد

    سپهبد چشمانش را که از ذوق می‌درخشید به سمت خانواده‌اش گرفت، با اشتیاقی بی‌حد و مرزی لبخند گفت: انقدر ذوق کردم که نگو، خوشحال شدم که خوم فقط دیر نکردم
    فرمانده رو به ما کرد و با عصبانیت و تند خویی گفت: به، به، به!! سربازای تازه وارد، فکر کردین اینجا خونه خاله است؟ هر وقت دلتون خواست بیاین، برین.
    دیر بیاین، زود برین. امشب شماها به عنوان تنبیه نگهبان هستید
    سپهبد چشمانش را ستاره باران کرد؛ گویی در دنیا دیگری بود، با این حال خانواده‌اش را زیاد معطل نگذاشت

    تا شب یه عالمه استرس داشتم چون من که شب قبل هم نخوابیده بودم و امشبم باید نگهبانی می‌دادم. خلاصه عصر تو پادگان بهمون کار کردن با تفنگ رو یاد دادن؛ بعد ما بیسیم و تفنگ گرفتیم. ما سه نفر توی یه برجک افتاده بودیم. انگار سرنوشت هم می‌خواست ما باهم اشنا بشیم

    هر سه نفرمون وارد برجک شدیم و مدت کوتاهی بدون هیچ حرف یا حرکتی کز کرده بودیم؛ که سرانجام یه پسره که چشماش عسلی بود؛ تبسمی کرد و رو به من گفت: نمیخواین خودتون رو معرفی کنید؟ اسم من فرشید اریا فر هستش، از قزوین اومدم بعد دستش رو به سمتم دراز کرد

    لبخندش رو بالبخندی گرم‌تر پاسخ دادم؛ از جا پاشدم و باهاش دست دادم
    اسم من ایلیاست، ایلیا پرستش. بیست و سه سالمه، از تهران اومدم
    اون یکی پسر جوان هم که زانوهاش رو در اغوش گرفت بود؛ برخاست تا با من و فرشید دست بده
    سرانجام لب به سخن گشود
    من بهنام رادمنش هستم، بیست و یک سالمه و از کرج اومدم
    هممون خندیدم. راستش دقیق یادم نمی‌یاید به چی می‌خندیم

    هلیا تا دید که سپهبد سکوت را برگزید، با ناباوری پرسید

    پس بابا اول سر بحث رو باز کرد؟ واقعا شما توی برجک پادگان باهم اشنا شدید؟

    سپهبد لبخندش را عمیق‌تر کرد. لبخندی که گویا غمی سنگین بر شانه‌های این مرد محکم و اسطوره بود، اما مگر اسطوره‌ها مگر غمگین نمی‌شوند؟
    او پریشان دخترش بود که بعد از گذر یازده سال هنوز جویا اتفاقات گذشته هست؛ زندگی چه بر سر انها اورده بود که می‌بایست تقاص اشتباه‌های نیاکان خویشتن را می‌دادند و خود نیز به‌دنبال تاوان بودند

    اره، پدرت روابط اجتماعی بالایی داشت. خلاصه تا نیمه شب درباره خیلی چیزها صحبت کردیم

     مثلا چی؟

    به طور مثال اینکه می‌خوایم چی کاره بشویم؟ هدفمون بعد سربازی چیه؟ دقیقا هر کاری کردیم، به غیر از نگهبانی! اما نمی‌دونم چی شد یهو که خوابم برد؛ من که مشغول استراحت کردن شدم، اروم اروم فرشید که پدر جنابعالی بود و بهنام که الان سرهنگ و پدر شاهین هستش هم گرفتن خوابیدند

    هلیا و شیدا می‌خندیدند. ولی سپهبد که متوجه انها نبود؛ با سر خوشی صحبتش را ادامه داد

    شما یه پادگان رو فرض کن که همه نگهبان‌هاش گرفتن خوابیدن

    الفتحه صلوات واسه نگهبانا

    سپهبد که متوجه طعنه هلیا شد قاشقی را به سمت او پرتاب کرد در چشمان قهوه‌ای اش موج خوشی طغیان کرده بود ولی ارامش حاکم میان انها ارامش قبل از طوفانی برای هلیا بود

    دلت میاد سمت بچه به این خوبی قاشق پرت میکنی؟

    بله، بله، کلمه خوب برا یه لحظه‌ات هستش

    هلیا سری به نشانه تایید تکان داد و همراه با شیدا با صدا بلندی در حالی که هلیا تکه کیکی را می‌خورد ومقداری از شربت شیدا رو بافتش ریخت، شروع به خندیدن کرد؛ سپهبد سر از عجز و ناراحتی تکان داد

    به، به، به، به، ببین با کی می‌خوایم بریم سینزده به در! بخندین، بخندین، به ریش نداشته من بخندین

    هلیا با شیطنت خاصی ابروانش را بالا داد، چشمان دریایی‌اش را به پدرش دوخت و پرسید

    یه سوال داشتم. اونوخت همون جوری که نگهبانی دادید این همه سال رو طی کردید تا به مقام سپهبد رسیدید؟

    گفتن این سخن از هلیا همانا و پرتاب شدن کوسن به طرفش همانا

    کوسن به سر هلیا برخورد کرد؛ هلیا سرش را مالشی داد و با چهره ناراحتی که نشانه های درد و شیطنت در چشمانش مشخص بود؛ گفت: اخ!



    ツ نمایش کامل ツ

     

    4 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    پست های سریالی

    رمان ضرب الاجل اعجوبه فصل دوم شخص سومی در امواج زندگی وجود دارد


    رمان ضرب الاجل اعجوبه | رمان زیبا | رمان ضرب الاجل | رمان جدید | رمان 1399 | شخص سومی در امواج زندگی وجود دارد | قسمت دوم رمان ضرب الاجل عجوبه

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    فصل دوم | شخص سومی در امواج زندگی وجود دارد  |رمان ضرب الاجل عجوبه

    دستش را روی قفل در گذاشت، لحظه‌ای مکث کرد؛ شاید داشت به اینده خویش می‌اندیشید. اما با شهامت فراوان در را باز کرد

    خاکریزه‌هایی که در انجا بر گلویش نشست، او را به سرفه انداخت

    جعبه‌های رنگارنگ که درون قفسه‌های پر از کتاب بود، چشمش را خیره کرد. لبخند زد؛ احتمال داشت، به دوران خوش کودکی که هرگز نداشت فکر می‌کرد

    ذهنش در انجا نبود؛ گرچه چشمش به دنبال جعبه‌ها می‌گشت. بالاخره مقصود خود را یافت؛ کارتن کوچک نیلی را در اغوش گرفت تا راه اتاقش را در پیش بگیرد

    وارد اتاق شد، کارتن را روی زمین گذاشت و دستی به گرد و غبار انباشته بر جلدش کشید. دستش را روی آن کشید؛ گویا می‌توانست تمام گذشته را با سر انگشتان خود حس کند، بی اختیار دوباره تبسمی بر لب نشاند و چشمش را روی هم فشرد

    در جعبه را گشود، البوم عکس را بیرون اورد و این‌گونه در دریای خاطراتش، شنا کردن را اغاز نمود؛ اما در هر دریا کوسه‌ای نیز وجود دارد. که تنها جای زخم دندان‌هایش را، بر دست هلیا باقی گذاشته بود

    همه عکس‌های این کلکسیون را در پنجمین بهار زندگی‌اش گرفته بود؛ ان را باز کرد، تا گذر عمر خویش را مرور کند
    عکس اول متعلق به خود و خانواده‌اش بود؛ پدر و مادرش بر مبلی تکیه زده بودند؛ دو برادرش بالای سر انان ایستاده بودند و چشمکی به دوربین زدند و تک دختر خانواده پایین صندلی انان نشسته بود و لبخند شیرینش برای همیشه در عکس جاودانه شده بود
    مجموعه عکس‌ها را روی میزش گذاشت تا بتواند قاب عکس‌های بعدی را از درون کارتن بیرون بکشد
    قاب عکس را که دید لبخند بر لبانش خشکید. پاهایش سست شد، گویا دیگر نمی‌توانستند جِرمش را تحمل کنند. بلند بلند نفس می‌کشید؛ عقب عقب رفت و روی تختش نشست، بدنش همچنان می‌لرزید و صدا‌های گوناگونی را در ذهنش می‌شنید؛ انبوهی از همهمه‌ها و کوهی از سخنان افراد مختلف: سپهبد، سرهنگ، شیدا، بنفشه، شاهین و کابوس همیشگی‌اش شهاب
    اما از میان ان بانگ‌ها، یکی فریادی بلندتر از بقیه می‌زد تا بتواند آوایش را در گوش هلیا طنین انداز کند که موفق نیز شد؛ انگار آن صدا، جملاتی را از روی کتابی با آواز خدشه دارش، می‌خواند
    عموی هلیا چندین بار همراه برادرش در جمع گرم وصمیمی این سه دوست حاضر شد؛ که پس از مدتی دلباخته خواهر بنفشه شد. همه چیز زود انجام شد؛ خاستگاری، عقدکنون و عروسی. اما دنیای بی‌رحم زمان را در جایی متوقف کرد

    او نظامی بود و می‌بایست برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) گذری به سوریه می‌انداخت، به ناچار همسر و فرزند توراهی‌اش را تنها گذاشت و او رفت. رفتنی که بی بازگشت بود، خبر شهید شدن او تازه به ایران رسیده بود که همسرش نیز در هنگام زایمان کودکش درگذشت
    این‌گونه نوزادی بدون دیدن مادر و پدرش پا به دنیایی شوم گذاشت. مادر او بسیار خودخواه بود که فرزند شیر خوارش را رها کرد و پیش همسرش رفت

    بنفشه و سرهنگ آن زمان خود نیز یک پسر به نام شاهین داشتند؛ شاهین دوسال بیش نداشت که بنفشه پسرک را پیش خود آورد و نام شهاب را برای او برگزید. این‌چنین شهاب و شاهین همچو دو برادر در کنار هم بزرگ شدند؛ اما از ابتدا شهاب همه چیز را می‌دانست؛ سرهنگ و بنفشه کل مسئله را به او گفته بودند

    ان صدا دیگر سخنی بر زبان نمی‌اورد؛ لازم نبود، زیرا کنون خاطرات شوم گذشته برایش تداعی می‌گشت
    هلیای خردسال به تازگی خانواده‌اش را از دست داده بود. به کل از روحیه مناسبی برخوردار نبود؛ سپهبد و شیدا برای تجدید قوا او را به مهمانی در خانه سرهنگ بردند
    هلیا مثل همیشه کناری گوشه‌گیر شده بود که ناگهان چشمش به در اتاقی افتاد که با تمامی اتاق های ویلا متفاوت بود؛ دخترک شش ساله چیزی را یافته بود؛ که او را بعد از مدت ها سر ذوق اورده بود. با شوقی وصف ناپذیر برای ماجراجویی در ان اتاق مرموز گام نهاد
    پشت در رسید؛ از شدت هیجان و شادابی لبش را گزید تا کسی متوجه او نشود
    اشکی از سر نشاط چشمانش را ستاره باران کرد، ناخوداگاه ان ستارگان بر سیما دخترک راه پیدا کردند
    در را با ضربه ایی باز کرد. اتاق چیدمانی منحصر به فردی داشت؛ تختی با ملافه و بالشتی شلخته و نامرتب در اتاق چشمک می‌زد. چندین ژاکت و سویشرت پسرانه به طور نامنظمی روی تخت خواب پرتاب شده بودند که نشان دهنده این بود که این اتاق از ان پسری نامرتب است
    تعدادی کوله لباس در کناری پخش بودند. اما در این اتاق نامرتب معجزه‌ای رخ داده بود؛ چون کمدی که ان مملو از قاب عکس های رنگارنگ با طرح و شکل متنوع بود، به طور عجیبی تمیز و مرتب بود

    ان گنجه چهار طبقه داشت؛ در طبقه اول آن قاب عکس های دو پسر بود. دو پسر که دست در شانه هم انداخته بودند و عکاس لبخند انان را شکار کرده بود؛ عکس بعدی همان دو پسر در باشگاه کاراته بودند؛ تمامی عکس ها از ان این دو پسر بود، تنها تفاوت عکس هایشان، ژست ها و مکان ها بودند
    یکی از ان دو پسر پوستی برنز با چشمانی سیاه؛ که گویی اسمان شب در مقابل چشمانش به سجده در می امد و ستایش ایزدی را بر جای می‌اورد که شاهکاری همچو او، در افرینش هستی خلق گشته
    گرچه پسر دیگری درست قطب مخالف او بود؛ پوستی سفید و چشمانی قهوه‌ای داشت
    طبقه دوم عکس‌های تکی پسر چشم سیاه بود، طبقه سوم عکس‌های ان دو پسر به همراه سرهنگ و بنفشه بود
    اما عکس‌های طبقه اخر تصاویر عمو و زن عمو هلیا بود، دخترک مشتاقانه دوست داشت ان عکس‌ها را از نزدیک ببیند. اما قدش نمی‌رسید، روی پاشنه پاهایش بلند شد ولی همچنان قامتش کوتاه بود. چند بازی تلاش کرد اما موفق نشد. در اخر به‌ستوه امد و گام‌هایش را روی تخته چوب طبقه اول گذاشت. ناگهان قامت کشید و توانست برای مدت کوتاهی عکس‌های طبقه اخر را از نزدیک مشاهده کند

    ناگاه شهاب که   تازه در را باز کرده بود، هلیا را دید و از سر عصبانیت عربده ای بلند کشید

    تو اینجا تو اتاق من چی کار می کنی؟؟؟؟

    و چشمانش پر از رگ‌های سرخ گشت؛ هلیا هول شد، از ترس نزدیک بود به زمین بیافت که تخته چوب طبقه اخر را گرفت اما ان نتوانست جرمش را تحمل کند و چوب شکست و هلیا همرا با قاب عکس‌های عمویش به زمین پرت شد
    لحظاتی، زمان متوقف گشت
    شهاب همچنان ایستاده بود؛ هلیا به زمین خورد و تمامی قاب عکس‌ها بلا استثنا شکستند و نابود شدند. زمین پر از شیشه‌های خورد شده و تکه چوب ها و قاب‌های شکسته بود

    هلیا چشمانش را از درد بسته بود و هنوز متوجه اتفاق نشده بود، از جا برخاست تا دستش را مالش بدهد. همان که پلک‌هایش را باز نمود؛ قیافه ترسناک شهاب او را حیران کرد. شهاب با گام‌های بلندی خود را به هلیا رساند؛ دختر شش ساله در مقابل پسری یازده ساله
    چشمان پسر به سان نیمه شبی مه آلود در جنگل تاریک بود؛ که به ترس هلیا می‌افزود. با حرص نفسش را از بینی اش بیرون داد

    چرا قاب عکس‌های خانوادگی من رو شکستی و با چه اجازه‌ای وارد اتاق من شدی؟

    هلیا سعی در پنهان کردن ترسش داشت گرچه گویی موفق نبود
    والدین‌شان صدای شکستن را شنیدند و به سمت اتاق شهاب گام برداشتند

    من نمی‌دونستم که اینجا اتاق توعه

    اره حتما! توکه راست میگی ؟

    هلیا سر لج افتاده بود

    من راست می‌گم اصلا حالا که اینجوری شد، خوب کردم که عکس‌ها رو شکوندم

    شهاب را (به قول معروف کارد میزدی خونش در نمییومد)

    چی؟؟؟ خوب کردی شکوندی؟؟؟ تو تنها عکس‌هایی رو که من از خانواده‌ام داشتم، شکوندی؛ با وجود اینکه من اصلا اون رو ندیده بودم، اونوقت میگی

    و از خشم سیلی محکمی به هلیا زد؛ هلیا کودک بود و جسم ضعیفش توان تحمل ان را نداشت که ناگاه بر زمین پرت شد  سپهبد و سرهنگ سر رسیدند. شیدا و بنفشه که حیران هلیا را با صورتی خونین در کناری دیده‌اند، بی هیچ درنگی به کمک او شتافتند
    سرهنگ با یک نگاه که بر اتاق انداخت گویا تمامی حرف‌های گفته نشده میان این دو را فهمید. او نیز سر پسرش عربده کشید

    شهاب! تبلت و لب تاپت رو می‌زاری روی اپن و تا یه هفته حق استفاده از اونا رو نداری و شب از خوردن غذا محرومی. این تنبیه این شاهکارته

    هلیا تا شب بیهوش بود و ان سیلی همچو زخم عمیق بر قلبش باقی ماند و این



    ツ نمایش کامل ツ

     

    4 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    پست های سریالی

    رمان ضرب الاجل اعجوبه فصل تری کی


    رمان ضرب الاجل اعجوبه | رمان زیبا | رمان ضرب الاجل | رمان جدید | رمان 1399 | تری کی | قسمت اول رمان ضرب الاجل عجوبه

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    فصل تری کی | قسمت اول | رمان ضرب الاجل عجوبه

    سرش بسیار درد می‌کرد و گویا این نشانه، از ان بود که دیشب سر در بالشت نگذاشته، ولی
    سر درد مانع قدم زدنش نشد. همچنان به این می‌اندیشید که او کیست؟ خنده دار بود
    با چنین شهرت، ثروت، القاب و شانزده سال سن، هنوز جوابی برای این سوال نداشت
    تنها بود، خودش هم این را می‌دانست برای سخت ترین مسائل فیزیک راه حلی برای
    گشایش انها داشت؛ ولی برای پاسخ این مسئله پایشی نداشت و هر سال مردود می‌گشت

    خستگی بر اندام بی جانش چیره شد و او را مجبور به اطاعت از مغزش می‌کرد. تاکسی گرفت تا به عمارتش برود
    تا به خودش آمد در مقابل عمارت بود و پس از مدت‌ها نگاهی به جزئیات ان انداخت؛
    در ورودی شکلاتی رنگ بود اما دستگیره طلایی نظرش را بیشتر جلب کرد. مسیری که برای رفتن به داخل عمارت طی می‌کرد پر از سنگریزه بود؛ مسیر درست مقابل ساختمان عمارت
    دو راه می‌گشت، گذرگاه سمت راست به عمارت و دیگری به پارکینگ؛ راه داشت

    در کنار جاده سنگ ریزه‌ای، پرچین‌هایی قرار داشت، پشت ان گل‌های یاس، محمدی و رز با رنگ‌های متنوع به چشم می‌خورد. پشت گل‌ها درختان میوه طوری که انگار گل‌ها را در اغوش گرفته‌اند؛ نمای زیبایی ساخته بودند. میوه گردو، آلوچه، زردالو، آلبالو، انار و سیب ثمره هر سال آنها بود
    زمانی به همه این‌ها فکر می‌کرد که در حال طی کردن پلکان طبقه دوم بود؛ در اتاق را باز نمود و خودش را روی تخت پرتاب کرد

    به عکس دخترک بر صفحه نمایش خیره شد؛ فرزند قاتل خانواده‌اش بود
    با صدایی رسا و جدی لب به سخن گشود

    “دختری شانزده ساله به نام هلیا پرستش لقب اعجوبه ایرانی را از رهبر دریافت کرد؛ او با داشتن شغل‌های گوناگون در چنین سنی نظیر بازیگری، پزشکی، برترین گیتاریست کشور، متخصص سخت افزار، کاراته کار موفق ایران زمین، جز ده معمار پر درامد تهران و تنها خواننده مجاز پیش فرض خانم کشور است؛ مردم جهان در حیرتند که این دختر چگونه توانسته این شغل‌ها را در پایان شانزده بهار زندگانی‌اش بدست بیاورد”

    امروز سر تیتر تمامی اخبار کشور این بود
    عملیات تری کی که همه در جریان آن بودید که با ریاست مرحوم سرگرد فرشید اریافر بود
    اونا بزرگترین تهدید برای باند ما بودن که ما خودش و خانواده‌اش رو منفجر کردیم اما همین دختر به اصطلاح اعجوبه باقی مانده این خانواده ست. ما باید اخرین ریشه این خانواده، یعنی این دختر رو، بخشکانیم
    صدای دست و سوت در سالن پر شد

    ***

    سوار ماشین زمان می‌شویم و به شش ماه پیش باز می‌گردیم

    ***

    هلیا از ماشین سپهبد پیاده شد، دسته گل را در دستانش جابه‌جا کرد و به سمت قبرستان حرکت کرد؛ ارام ارام گام بر‌داشت تا به جایگاه اختصاصی شهدا رسید. به دو قبری که روی آن نام‌های فرشید اریا فر و عاطفه باقری خود نمایی می‌کرد، خیره شد. دسته گل را دو قسمت کرد و بر انها نهاد

     مامان! بابا! دلم براتون خیلی تنگ شده. امروز شونزده سالگیم تموم میشه؛ یازده ساله که دیگه نیستین. مامانی دلم برای کلوچه‌های گردویی‌ات و داد زدن هات تنگ شده؛ دلم برای اذیت‌های افشین و راستین یه ذره شده

    قطرات اشکش روی قبور ریخت. سرش را به سمت جایگاه ابدی پدرش، برگرداند

    بابا! دلم به حال دوتا داداشم می‌سوزه که حتی جسدشون هم پیدا نشد؛ وقتی به این فکر می‌کنم که بدنشون توی اتیش ذره ذره سوخته، قامتم به لرزه میوفته

    هق هق مجال به او نداد تا سخنش را به اکمال برساند؛ دخترک با لجاجت اشکانش را پس زد

    اما من موفق می‌شم؛ شش ماه دیگه، فقط شش ماه صبر کنید و ببینید که من درست می‌گم

    فاتحه‌ای خواند و صورت خیسش را زدود. به لباس‌هایش تکانی داد و از جا بلند شد. سوار ماشین پدر خوانده‌اش شد. به سمت عمارتشان شروع به راندن کرد. از ماشین پیدا شد و آن را در حیاط گذاشت. دستش را روی دستگیره در نهاد؛ لحظه‌ای درنگ کرد، مکثی برای پافشاری و سخنانی که قصد داشت بگوید، اما با جسارت تمام در را گشود

    تولد، تولد، تولدت مبارک. مبارک، مبارک، تولدت مبارک. بیا شمع‌ها رو فوت کن تا صد سال زنده باشی! لبت شاد و دلت خوش، تاصد سال زنده باشی

    هلیا تبسمی بر لب نشاند و لب به سخن گشود

    شیدا جون! این کارها دیگه چیه (؟) من دیگه بزرگ شدم

    سپس به سالن پذیرایی خانه نگریست. ناگاه متوجه رقص زیبای بادکنک‌ها و اویزها بر راه پله شد
    گویا او، در نجوای نهفته کلامش، ره سپار سرزمین کودکی‌هایش گشت و شهاب اندیشه‌اش او را دلتنگ خاطرات دلنواز گذشته نمود که آن، انبوه اندوه را در قلبش سراریز کرد
    با مشقت بسیار دل از ان افسون رنگین کند و به اطرافش نگریست

    کل عمارت نشان از نشانی ان شمیم شکوفایی داشتند. زیرا همه جا به زیبایی هزار بهار اذین گشته بود و فرش شکوفه بر زمین پهن بود

    هلیا با سکوت کلامش حق شناسی بر جای اورد سپس نظر را از رد پای ارامش کند و به میزی که درست در میان فرش شکوفه‌ها قرار گرفته بود؛ انداخت
    کیک عظیم سه طبقه‌ جلوه بی کرانی به پلکانش بخشید چندین جعبه زیبا و لطیف، که در حصاری از مخمل پیچیده شده بودند؛ حاکی از حس کردن طعم خوش زندگی، در میان گذر با شتاب ثانیه‌ها روزگار بود

    سپس با اشک زلالی که در پلاکانش غوطه ور بود؛ نگاهش را به سیمای پدر و مادر خوانده‌اش انداخت. گرچه شیدا مجالی به او نداد تا لب از لب باز کند

    چی؟ بزرگ (؟) توهنوزم که هنوزه، همون دختر کوچولوی منی! تازه امسال شونزده سالت می‌شه

    هلیا نگاهش را در سالن چرخاند. گویی در ان میان وجود کسی کم بود، دیدگان هلیا همانند رقص قلم بر کاغذ، به هرسویی از عمارت چشم می‌انداخت تا انان را بیابد
    شاید منتظر سرهنگ و همسرش بود
    سرهنگ، سپهبد (پدر خوانده هلیا) و پدر هلیا دوستانی دیرینه بودند. هلیا با به یاد اوردن نام همسر سرهنگ، تبسم دل نشینی بر لب نشاند
    بنفشه؛ اسمی دلربا برای بانوی رافت بود که همچو تولد اطلسی در میان کهکشان‌ها، نشاط را با نقاشی‌های چیره دستش به همگان هدیه می‌کرد
    و شیدا نام مادری بود که بی انکه مادرش باشد، مادری را در حقش تمام کرده بود. سپهبد از سر سخاوت هلیا را که فرزند دوست صمیمی‌اش بود؛ به فرزند خواندگی قبول گرفت و هیچگاه نگذاشت دخترکش، نبود پدر را احساس کند

    درگیر پرونده جدید شدن

    هلیا تبسمی از سر اسودگی مهمان سیمایش کرد
    خوب، بیا شمع‌ها رو فوت کن

    زیر لب آرزویی کرد سپس شمع‌های شانزده سالگی‌اش را به کام خاموشی برد

     پس هدیه‌ام چی؟

    سپهبد دست در جیب کتش کرد و بسته کوچک کادوپیچی را دراورد. هلیا بی صبرانه کاغذ کادو را باز نمود. سپهبد تبسمی بر اشتیاق دخترکش زد و لب به سخن گشود

    سوییچ بی ام وی داخل حیاط مبارکت باشه

    هلیا برای دقایقی از حیرت ماتش برد سپس نگاه‌اش را به شیدا دوخت. شیدا سری به نشانه تاکید تکان داد. او از خرسندی، اشک در چشمانش جمع گشته بود؛ ناگاه به خود آمد. شادی کنان پدرخوانده‌اش را دراغوش گرفت. سپهبد دستانش را به دور دخترک مغرورش، انداخت و پدرانه او را در آغوش فشرد

    شیدا که از دور شاهد خوشی سپهبد در کنار هلیا بود؛ صدایش را با لحن شوخی بلند کرد

    باشه دیگه، فقط هدیه طرفو باز میکنی؟ هعیی به قول معروف _ بشکنه این دست که نمک نداره
    هلیا دل از سپهبد کند و دل به شیدا سپرد سپس به سمتش گام برداشت و تبسمی بر لب نهاد. دست در شانه شیدا گذاشت و بوسه‌ای بر صورت مادر خوانده‌اش نشاند

    ناراحت نشو؛ شیدا جونم

    سپس هدیه او را از روی میز برداشت و ربان را از دور پاکت باز کرد. بی درنگ منتظر بود بداند مادر خوانده‌ خوش ذوقش، چه برایش به ارمغان اورده. ناگهان ده بلیط باشگاه اسب سواری ممتازان چشمش را گرفت. آن باشگاه یکی از بهترین‌های ایران بود؛ باچهره‌ای شگفت زده و اداب‌دان دهان به سخن گشود

    واقعا ممنونم، اما مشکل اینجاست که من اسب سواری بلد نیستم؛ حالا این به کنار؛ این همه بلیط! یکی نه، دوتا نه، ده تا!

    شیدا حق به جانب از خویشتن دفاع نمود

    توکه این همه چیز بلدی، اینم یادبگیر، در ضمن این‌جوری می‌تونی دوست‌هاتم با خودت ببری

    .. اما من که دوستی…

    سرش را پایین انداخت و جمله‌اش را نیمه تمام گذاشت. دقایقی سکوت حکم فرما شد. سپهبد قیافه‌ای متفکرانه به خود گرفت و رو به هلیا نمود

    …هنوز مطمئنی؟ که میخوای ……

    هلیا عجولانه سربحث را در چنگال خویش گرفت

     اره؛ به عمرم انقدر مطمئن نبودم

    دیگه از این به بعد هرگز نمیتونی ازادانه به خرید یا قدم زدن بری تو الان هم هیچ



    ツ نمایش کامل ツ

     

    4 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    پست های سریالی

    رمان ابی سیریش بادیگارد میشود | قسمت ششم


    o*o*o*o*o*o*o*o

    ابی خوشحال و مسرور همراه حشمت صادقی به خونه ش رفت تا مادر و خواهرشو در جریان امور بذاره

    ابی نگاهی به مادرش انداخت که بقچه لباسشو به دست گرفته وچادرمشکی بور شده شو به دور گردنش بسته بود و پا از خونه شون بیرون میگذاشت

    این خونه برای ابی پر از خاطرات بود و این بازارچه حکم بهشت رو واسش داشت

    میدونست ترک این کوچه پس کوچه ها یعنی جا گذاشتن دل همینجا پیش داداشها و اهل محل

    چقدر دیشب همگی تو کاباره آبشار نقره ای خندیدن. به تنها چیزی که توجه نداشتن ملوسک بود که بالای سن خودشو تیت و پر میکرد تا کاروکاسبیش راه بیفته

    شب قبل ابی به دوستای چندین و چند ساله ش گفته بود که سرایداری یه جا رو خارج از تهران قبول کرده و قراره واسه مدتی با مادر و خواهرش برن. هرچند که از دروغ بدش میومد، چه مصلحتی و چه غیر مصلحتی! اونم به عزیز ترین افراد زندگیش ، برادر و دوستای دوران کودکیش! ولی چاره ای نداشت وگرنه داداشا هر روز پاشنه در خونه جناب وکیل و در میاوردن و این برخالف شرط و شروطش با فیروز عمید بود

    نگاهش روی صدیقه خواهر 18 ساله تمامش چرخید که به قول خاله زنک های محل در حال پا گذاشتن به مرز ترشیدگی بود

    صدیقه چادرنازک و گلدارشو دور کمرش پیچونده و پاهاشو در معرض نمایش گذاشته بود! ابی با چشم و ابرو بهش حالی کرد که پاهاشو بپوشونه ولی صدیقه هوش و حواسش پی حشمت صادقی بود که در حال جاسازی چمدون و بقچه خدیجه سلطان مادر ابی بود! ابی چندتا استغفرا … زیر لبش گفت و به سمت صدیقه رفت

    واسه چی هرچی چش و ابرو میام حالیت نیس دختر؟

    صدیقه نگاهشو از حشمت گرفت

    با من بودی داداش؟

      اگه یه ریزه چش و چالتو درویش کونی و خیره نشی به نامحرم، میفهمی که سه ساعته دارم میگم خودتو بپوشون

    صدیقه سرشو خم کرد و نگاهی به پاهاش انداخت. چادرشو ول کرد رو پاهاش و لبخند گله گشادی زد و گفت

    خدا مرگم داداش! من کی به نامحرم زل زدم؟

    ابی ابرویی بالا انداخت و دستمال یزدیشو چنان دور دستش پیچوند که سر انگشتهاش بی رنگ شد

      آبکش کردی پسره مردمو! صدیق حواست جمع باشه. اینجا که میخوایم بریم خونه فیروز عمیده! وکیل مشهور تهرون. تو خونه ش برو و بیایه جوونای ژیگول و خوشتیپها و سانتی مانتالها زیاده، نبینم رگ و ریشه تو همین جا جا بذاری و بیای که بد میبینی! روتم قرص بگیر. خیلی هم با این حشمت جی جی باجی نشی که اصن تو کتم نمیره! زبونتم همین جا جا میذاری! نبینم هرکی حرفی بهت زد بهش بپری و 10 تا بذاری
    کف دستش، خصوصا این کتایون خانمو هواشو خیلی داشته باش که اگه ما رو از اونجا بندازن بیرون، اونوقت باید جل و پالسمونو برداریم و بریم شومال ور دست عمو تو زمینهای برنج کارگری کونیم

    ابی تهدیدش میتونست واسه دهن بی چاک و بست صدیقه کار ساز باشه. چون صدیقه حاضر بود که لال بشه ولی تو ده زندگی نکنه! تا حالاشم ابی موی دماغش بود وگرنه خمیر مایه اینو داشت که یکی بشه مثه ملوسک

    حشمت وسایلها رو عقب ماشین جا سازی کرد و رو به ابی گفت

     بریم آقا ابی؟

    ابی برای بار آخر نگاهی به در قفل و زنجیر شده خونه شون انداخت

      بریم داشی

    صدیقه سلانه سلانه با کفشهای پاشنه بلندش به سمت ماشین اومد که حشمت در عقبو باز کرد و گفت

    بفرمایید بشینید خانم

    صدیقه گوشه چشمی نازک کرد و گفت

    صدیقه

    ابی که میدونست کارش با این عشوه خرکیهای صدیقه دراومده سرشو به آسمون گرفت و لا اله الا اللهی گفت و کلاهشو بالاتر گذاشت

     بشین صدیق تو ماشین! وقت آقا حشمتو نگیر

    حشمت لبخند مهربونی تو صورت صدیقه پاشید که صدیق ته دلش کیلو کیلو قند آب شد

    خدیجه سلطان با کمک ابی سوار ماشین شد. و ماشین به سمت شمیرانات که باغ اختصاصی جناب فیروز خان عمید در اونجا بود، راه افتاد

    بعد از یک ساعت رانندگی وارد منطقه شمیرانات شدن. باد سردی که از شیشه ماشین به صورت ابی می وزید، باعث شد که سکوت داخل ماشین شکسته بشه

     عجب هوایی داره لامصب! تومنی سنار هواش با جایی که ما توش میلولیدیم، فرق میکونه! مگه نه ننه؟

    خدیجه سلطان که در حال تسبیح گردوندن و ذکر گفتن بود، رو به صدیقه کرد و گفت

    ننه یه کم اون شیشه رو بکش پایین

    صدیقه شیشه رو پایین کشید و هوای تازه به صورت مادر ابی خورد و حالشو جا آورد

    بعد از اینکه چند نفس عمیق کشید، گفت

    آره ننه جان! هواش عین هوای ده می مونه! مثه اول بهار

     ننه! به اینجا میگن شمیرون. جای زندگی از ما بِیتَرونه! پولدارا اینجا میشینن! قراره از این به بعد ما هم توپولدارا فِر بخوریم

    حشمت از تو آینه ماشین نگاهی به عقب انداخت و صدیقه رو دید که چشماشو خمار کرده و زل زده تو صورتش! سریع نگاهشو از آینه گرفت و به بیرون دوخت. خدیجه سلطان که از اون همه حرف فقط کلمه شمیران رو شنیده بود، گفت

    صدیقه این شمیرون همونیه که طاهر سادات با جاریهاش اومدن و دو شب موندن؟

    صدیقه بران شد و گفت

    من چه میدونم ننه

    که نگاهش تو آینه به حشمت خشک شد که در حال دید زدن عقب ماشین بود. صداشو نازک کردو چادرشو از زیر گلو شل کرد تا طره ای از موهای بلندش بیرون بریزه. با عشوه ناشیانه ای گفت

    فکر کنم ننه اینجا همونجا باشه! همونجایی که طاهره خانم و جاریهاش با مینی بوس آقا صفدر اومدن و دو شب موندن

    خدیجه سلطان با کف دستش به پشت ابی زد وگفت

    ننه! ابراهیم! طاهره سادات میگفت اینجا زیارتگاه امام زاده قاسمه! خیلی حاجت میده! منو یه سر به همون جا ببر تا یه زیارتی بکنم

    ابی سرشو به عقب چرخوند که چشمش به موهای افشون از چادر بیرون افتاده صدیقه افتاد. اخم غلیظی کرد که صدیقه حساب کار دستش اومد و چادرشو کشید جلو

    رو به مادرش کرد

     خودم نوکرتم ننه! در اولین فرصت میبرمت زیارت امام زاده قاسم

    با ترمز صداداری که حشمت گرفت، همگی به جلو پرت شدن و سر ابی به شیشه جلوی ماشین خورد

    ابی نگاه پر معنایی به حشمت کرد و گفت

      داداش مثه اینکه تو هم حواست لولِ لوله! نزدیک بود سرمونو بشکونی؟

    ابی نگاهی به در قهوه ای و آهنیه بزرگی انداخت که دیوارهای کشیده شده از دو طرفش، تا جایی که چشم کار میکرد، امتداد داشت.

    صدای حشمت صادقی اونو به خودش جلب کرد

     همین جاست آقا ابی! باغ فیروز خانو میگم

    o*o*o*o*o*o*o*o

    رمان ابی سیریش بادیگارد میشود | قسمت اول ◄

    رمان ابی سیریش بادیگارد میشود | قسمت دوم ◄

    رمان ابی سیریش بادیگارد میشود | قسمت سوم ◄

    رمان ابی سیریش بادیگارد میشود | قسمت چهارم ◄

    رمان ابی سیریش بادیگارد میشود | قسمت پنجم ◄

    فیخی
     

    4 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    پست های سریالی

    نمایش بیشتر
    user_send_photo_psot

    ►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

    تا حد امکان، هرچه می توانید کمتر درباره ی ...

    user_send_photo_psot

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    هشت ساله بودم که در یک میهمانی برای اولین بار با پدیده ای به ...

    user_send_photo_psot

    oOoOoOoOoOoO

    تلخ تر از اینکه به آرزوهات نرسی
    اینه که در راه رسیدن به آرزوهات
    داشته ...

    user_send_photo_psot

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

    امام باقر _ علیه السّلام_ ...

    user_send_photo_psot

    ..♥♥..................

    مثل گِل‌های ترک خورده‌ی کاشی شده‌ام
    بعد تو پیر که نه

    ...

    user_send_photo_psot

    ****►◄►◄****
    یکم با من راه بیا؛ تنهایی به جایی نمی رسم

    user_send_photo_psot

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    همه ی کسانی که پرسش هایشان را در دل پنهان می کنند، ...

    user_send_photo_psot

    o*o*o*o*o*o*o*o

    ﻣﻌﻠّﻢ ﮔﻔﺖ
    ﻓﻌﻞ ﺭﻓـــــــــــــــــﺖ ﺭﺍ ﺻﺮﻑ ڪُﻦ
    ﮔﻔﺘﻢ : ...

    user_send_photo_psot

    oOoOoOoOoOoO

    درد دارد اشتباه فهمیده شوی
    اما دردی عظیم دارد بی دادگاهی
    قضاوتت ...

    user_send_photo_psot

    ..♥♥..................

    نشسته‌ام بر بام شب
    از ذهنم فقط تو میگذری
    نشسته ام ...

    user_send_photo_psot

    o*o*o*o*o*o*o*o

    یکی رو پیدا کنین که هم بشه باهاش دعوا کرد،هم قربون صدقش رفت
    هم بشه ...

    user_send_photo_psot

    :) ماه تولدت رو بگو و فرار کن تا خصوصیات و شخصیتت و رنگ مرتبط با ماهت رو بت بگم ...

    user_send_photo_psot

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    سرخپوست پیری برای کودکش از حقایق زندگی چنین گفت
    در وجود ...

    text .
    .
    .
    در حال تکمیل کردن سیستم نمایشی سایت .
    .