فهرست مطالب
  • نوشته های اندرویدی (2,526)
  • دفتر شـعـــر (1,222)
  • دلنوشته (1,035)
  • متن زیبا (934)
  • عاشخونه ها (879)
  • انرژی مثبت (849)
  • داستانکهای زیبا (542)
  • متفرقه (303)
  • روانشناسی (265)
  • یک ذره کتاب (249)
  • پست های سریالی (249)
  • عکس و مکث (245)
  • بسته جوکها (212)
  • پیام های اوسا (164)
  • یادمون باشه (131)
  • سخنان بزرگان (129)
  • خاطره ها (125)
  • جملکس (118)
  • نهج البلاغه (117)
  • سرگرمی (98)
  • طالع بینی (86)
  • جوک های تابستون 96 (86)
  • آیا میدانید (86)
  • ترانه خونه (85)
  • داستانک های شیخ و مریدان (84)
  • داستان های دینی (77)
  • پیامک تبریک (74)
  • متن سلامتی (64)
  • خندانکس (58)
  • چیستان (57)
  • پیام تسلیت (57)
  • جوک های بهار 95 (57)
  • جوک های تابستان 94 (56)
  • نقاشی های ارسالی (51)
  • مطالب علمی (50)
  • بهلول (47)
  • جوک های تابستان 95 (46)
  • جوک بهمن 93 (41)
  • جوک های بهار 96 (41)
  • جوک های زمستان 94 (40)
  • جوک های آذر 93 (39)
  • خبرنامه (39)
  • دیالوگ های ماندگار (38)
  • داستان های ترسناک (35)
  • جوک های بهار 97 (35)
  • حدیث (34)
  • ساختاری (34)
  • چُس ناله (34)
  • جوک های بهار 94 (32)
  • جوک های زمستان 95 (32)
  • پــیامــک (30)
  • اموزش (30)
  • شرت و پرت (28)
  • ملا نصرالدین (25)
  • زنگ سلامت (19)
  • جوک های پاییز 95 (18)
  • جوک های زمستون 97 (17)
  • جوک های بهار 98 (17)
  • داستان کوتاه علمی (16)
  • جوک های پاییز 96 (16)
  • جوک های پاییز 98 (16)
  • زندگی نامه بزرگان (15)
  • دروصف محرم (15)
  • تست های روانشناسی (13)
  • جوک های پاییز 94 (13)
  • دهه شصتیا (13)
  • جوک های بهار 99 (13)
  • جوک های پاییز 97 (12)
  • جوک های زمستان 98 (12)
  • کامنتکس (10)
  • آموزش (10)
  • جوک اسفند 93 (9)
  • نرم افزار ساخت بوت (8)
  • جوک های تابستان 97 (8)
  • جوک های آبان 93 (7)
  • نبرد ها (7)
  • جوک های زمستان 96 (7)
  • گالری (6)
  • خبرنامه ی کلش آف کلن (6)
  • جوک های تابستان 98 (6)
  • داستان های مولانا (5)
  • نرم افزار های متفرقه نیمباز (5)
  • جوک های دی 93 (5)
  • کارگاه داستان نویسی (5)
  • جدا کننده ها (4)
  • نرم افزار ها (4)
  • داستان های تصویری (4)
  • فیلمنامه های طنز و خنده دار (3)
  • آموزش روباتیک (3)
  • بیس های پیشنهادی (3)
  • مپ های عجیب غریب (3)
  • آشپزی (3)
  • نرم افزار تبلیغ در روم (2)
  • نرم افزارهای فلود (2)
  • آموزش کلش آف کلنس (2)
  • مپ های مخصوص کاربران (2)
  • قوانین اتحاد (1)
  • توون هال 7 (1)
  • توون هال 8 (1)
  • توون هال 9 (1)
  • توون هال 10 (1)
  • جوک پاییز97 (1)
  • جوک های تابستان 99 (1)
  • اپ اندروید

    Category Archives: داستان های ترسناک

    پست های ترسناک | آنا بیکر


    *oOoOoOoOoOoO*

    آنا بیکر پس از مخالفت پدرش با ازدواجش
    تصمیم گرفت تا باقی عمرش را تنها بماند

    او در سال 1914 درگذشت

    اما لباس نفرین شده که برای عروسیش خریده بود به نمایش در آمد که گاهی حرکت میکرد

    *oOoOoOoOoOoO*

    ارواح و اشباح هرگز نمی خوابند

    افرادی که در درگیرها و یا تصادفات بی گناه می میرند و هیچ قانونی در مورد آن ها اجرا نمی شود روحشان در نهایت انتقام خود را می گیرد

    شیخ المریض
     

    4 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    داستان های ترسناک

    maryam & mohammad


    @~@~@~@~@~@

    داستان واقعی از یک دانشجوی خانوم که ماه گذشته بر اثر تصادف با کامیون در گذشت

    اسم اومریم بود،به صورت پاره وقت در یکی از شرکتهای ارتباطی مشغول به کار بود که آنجا با یکی از همکارانش به نام محمد آشنا شده بود

    آنها دوعاشق به تمام معنا بودند ودر طول روز از طریق همراه باهم صحبت میکردند
    مریم برای اینکه ارتباط بهتر وهزینه کمتر سیم کارت خود را عوض کرد واز اپراتوری که محمد استفاده میکرد سیمکارت تهیه نمود،تا هردو از یک اپراتور استفاده نمایند

    خانواده مریم ازعلاقه این دو نسبت بهم با خبر بودن و محمد نیز ارتباط نزدیکی با خانواده ی مریم داشت(بخاطر عشقش)مریم بارها به دوستش وخانواده اش تو صحبتهاش گفته بود که دوست دارم اگه مردم گوشیم رو باهام دفن کنید

    بعد از فوت مریم هرکاری میکردن تا تابوت مریم رو بلند کنند ومراسم تشییع را به جا آورند تابوت از جایش کنده نمی شد خیلی از حاظرین اقدام به بلندکردن تابوت نمودن ولی هیچکس نتونس تابوت را بلند کند

    در نهایت با یکی از دوستان پدرمریم تماس گرفتن که این قدرت را داشت که با روح مردگان ارتباط برقرار میکرد

    اوچوب دستی خودرا برداشت وبا خود شروع به صحبت کردن نمود.وپس از دقایقی گفت که این دختر خواسته ای داشته که هنوز انجام نشده
    ودراین وسط دوست مریم گفت که اوهمیشه میگفت

    (گوشیم را همراهم دفن کنید

    سپس گوشی رو در تابوت کنار مریم گذاشتن وبه راحتی تابوت را بلند کردند
    همه حضار در مراسم از این اتفاق عجیب وباور نکردنی در تعجب بودند

    پدر مریم درمورد فوت دخترش چیزی به محمد نگفته بود چون آن در مسافرت بود. محمد پس از چندروز به مادر مریم زنگ میزنه و میگه که من دارم برمیگردم میحوام برام یه غذای خوشمزه درس کنی

    ضمنا به مریم هم نگو چون میخوام سوپرایزش کنم.پس از اینکه محمد برگشت خبر فوت مریم را به اومیدهند

    محمد فکر میکرد که دارند بااو شوخی میکنند واز آنها خواست که به مریم بگن از اتاق بیرون بیاید

    چون برای او چیزی که دوست داشته سوغاتی آورده
    ودست از مسخره بازی بردارند
    خانواده مریم برای اثبات صحبتهاشون فوت نامه مریم رو به اون نشون دادند

    محمد با صدای بلند شروع به گریه کردن نمود

    سپس گفت که این غیر ممکنه چون من دیروز با اون صحبت کردم و ما همچنین باهم در ارتباطیم

    محمد شروع به لرزیدن نمود
    یکدفعه گوشی محمد شروع به زنگ خوردن نمود.محمد گفت نگاه کنید

    این مریمه که تماس میگیره؟؟
    گوشی را به خانواده مریم نشون داد
    گوشی رو بر روی بلندگو باز نمود وبامریم صحبت کرد

    همه داشتند به مکالمه آن دو گوش میکردن
    صدابلند و واضح وبدون هیچ گونه تشویش وصاف بود؟

    اون صدای مریم بود!!هیچکس بجز مریم نمیتوانست استفاده نماید،زیرا سیم کارت را با مریم دفن نموده بودند؟ همگی شوکه شده بودند

    دوباره دنبال دوست پدر مریم که با ارواح ارتباط برقرار کنه فرستادن
    اوهم رییس شرکت ارتباطی که مریم درآنجا کار میکرد دعوت به عمل آورد

    وهردو پنجساعت جلسه گرفتند تا ببینند این مساله چطور ممکنه؟
    وسپس کشف کردن که

    هیچ کس تنها نیست همراه اول
    بهترین آنتن دهی را دارد

    ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○


    😜😜

    arsam
     

    5 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    داستان های ترسناک

    داستانک ترسناک


    وقتی که خواسته مُرده ای برآورده نمی شود

    *oOoOoOoOoOoO*

    برو بچ با توجه به اسم و عنوانی که گذاشتیم برای این سری داستانا ؛ اون کسایی که میترسن یا میدونن بعدن اذیت میشن نخونن لطفا

    *oOoOoOoOoOoO*
    ماجرا در ارتباط با مردی است که هفده سال قبل از دنیا رفته بود. “می” زنی است که این ماجرا را تعریف می کند که در ارتباط با پدرشوهرش می باشد. او تعریف کرد که چگونه پدرشوهرش قبل از مرگش تکه کاغذی را درون جعبه ای در کشوی میز کارش مخفی کرده بود. هیچ یک از اعضای خانواده قبل از مراسم تشییع جنازه و خاکسپاری از وجود این کاغذ اطلاعی نداشتند

    از قرار معلوم آن کاغذ یک رهنمود و دستور از سوی مرد بود. مراسم تشییع جنازه در سالن مخصوص برگزاری این مراسم صورت گرفت. بعد طبق آداب و رسوم چینی ها، تابوت متوفی را به مدت پنج روز در سالن نگه داشتند تا دوستان و اقوامی که نتوانسته بودند در مراسم شرکت کنند، به دیدن او بیایند و تسلیت بگویند. رسم براین بود که پسرها و مردهای خانواده شب ها را در سالن سپری کنند و مراقب تابوت باشند

    همان شب اول، نیمه های شب در سکوت مطلق، ناگهان تمام چراغ ها خود به خود خاموش شد! مردان خانواده تصور کردند که فیوز پریده و یکی از آنها به سراغ جعبه برق رفت تا مشکل را برطرف سازد ولی فیوز مشکلی نداشت. به هر حال این جریان سه مرتبه دیگر تکرار شد. کم کم همه به وحشت افتادند و یکی از پسرها سعی کرد با پدرش به نحوی صحبت کند. در نتیجه به محراب رفت و گفت: پدر، خواهش می کنم این کارها را نکن

    ما همگی به وحشت افتاده ایم

    بعد، همه چراغها را خاموش کردند، به جز یک لامپ مهتابی را

    پس از مدتی دوباره همان اتفاق تکرار شد
    آنها عودی را سوزادند و به پدرشان گفتند: پدرجان، هرچه می خواهی ، بگذار ما هم بدانیم
    شاید دوست داری همه چراغها خاموش باشند. در نتیجه ما همه چاغها را خاموش کرده ایم. به جز یک لامپ مهتابی را
    پس لطفا ما را نترسان


    بعد از آن دیگر اتفاق خاصی رخ نداد. صبح روز بعد، آنها از یک عکاس حرفه ای دعوت به عمل آوردند تا عکسی از تابوت پدرشان بگیرد. آنها می خواستند یکی از عکسها را به عنوان یادبود نگه دارند و یکی را برای بزرگترین دختر خانواده بفرستد که چون در انگلستان زندگی می کرد، نمی توانست در مراسم حضور یابد
    هنگامی که عکاس کارش را آغاز کرد، در کمال حیرت متوجه شد که دوربینش کار نمی کند. از آنجایی که خودش را عکاس حرفه ای و قابلی می دانست، تا حدی خجالت زده شد. در عین حال با این که می خواست از رو نرود، کمی احساس وحشت کرد
    بزرگترین پسر دوباره عودی را سوزاند و به پدرش گفت: پدر جان! ما فقط می خواهیم یک عکس از تو بگیریم تا آن را برای دختر عزیزت بفرستیم که در انگلستان زندگی می کند و موفق به حضور در مراسم نشده است

    بعد از آن از عکاس تقاضا کردند که دوباره امتحان کند و این مرتبه مشکلی پیش نیامد

    بعدا مراسم خاکسپاری نیز به خوبی و خوشی انجام شد. چند روز بعد از پایان مراسم وقتی دخترها مشغول مرتب کردن کشوهای میزکار پدرشان بودند
    کاغذی را پیدا کردند. آنها تصور می کردند که شاید در این یادداشت کوتاه علت رخ دادن آن اتفاق عجیب و غریب نوشته شده باشد. آنها به محض دیدن یادداشت

    دست خط پدرشات را تشخیص دادند. در آن یادداشت، او از تمام اعضای خانواده اش خواهش کرده بود که هیچ یک به خاطر مرگش گریه و زاری نکند. هم چنین درخواست کرده بود که هیچ یک شب را در سالن در کنار تابوتش سپری نکنند

    ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○

    arsam
     

    5 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    داستان های ترسناک

    😱😱داستان ترسناک


    *oOoOoOoOoOoO*

    برو بچ با توجه به اسم و عنوانی که گذاشتیم برای این سری داستانا ؛ اون کسایی که میترسن یا میدونن بعدن اذیت میشن نخونن لطفا

    *oOoOoOoOoOoO*

    داستان کوتاه ترسناک

    عروسک آنابل

    مادری یک عروسک از مغازه دست دوم فروشی برای دخترش که دانشجوی پرستاری بود به عنوان هدیه تولد خرید

    دختر که نامش دُنا بود عروسک را خیلی دوست داشت و در آپارتمان مشترک خود و دوستش آنجی نگهداری می‌کرد
    اما خیلی زود ماهیت عجیب عروسک برای آن‌ها آشکار گردید و اتفاقات عجیبی برای آن‌ها رخ داد

    عروسک آنابل در ابتدا کار‌های کوچکی مانند تکان دادن دست‌هایش و افتادن از روی صندلی به زمین انجام می‌داد
    که دُنا و انجی می‌توانستند آن را توجیه کنند. اما کم‌کم این حرکات افزایش یافت تا جایی که این عروسک کار‌هایی انجام داد که از توجیه به دور بود و طولی نکشید که امور از کنترل خارج شد

    لو نزدیک‌ترین دوست دنا و آنجی نسبت به عروسک بدبین بود و حس می‌کرد این عروسک توسط روح تسخیر شده است، اما آنجی و دنا به حرف‌های او گوش نمی‌دادند و می‌گفتند این فقط یک عروسک است

    تا اینکه داستان وحشتناک‌تر از تصورات دُنا می‌شود
    دنا و آنجی گاهی با جابه‌جایی وسایل خانه روبرو می‌شدند و گاهی نیز نامه‌هایی را با دست‌خط بچه گانه یافت می‌کردند. یادداشت پیامی متفاوت داشت

    «به لو کمک کن»
    و
    «به ما کمک کن»

    اما گمان نمی‌کردند کار عروسک باشد تا روزی که دنا متوجه خون روی دست‌های عروسک شد، عروسک در جای خود روی تخت قرار داشت، اما لکه‌های قرمز روی دست‌هایش نظر دنا را جلب کرد او به طرف عروسک رفت و دریافت مایع قرمز رنگ از درون خودِ عروسک بیرون می‌آمد

    دیگر قضیه عروسک جدی شد و دختر‌ها از یک مدیوم احضارکننده روح کمک گرفتند

    مدیوم بعد از یک جلسه احضار روح به آن‌ها گفت
    جسد دختری به نام آنابل هیگینز در زیرزمین آپارتمان آن‌ها دفن است
    روح آنابل با دیدن عروسک به آن علاقه‌مند گردیده و آن را تسخیر نموده است

    دختران با شنیدن داستان آنابل دلشان به حال دختر مرده سوخت و تصمیم گرفتند که عروسک را نگه دارند، اما داستان وحشت‌انگیزتری برای آنان اتفاق افتاد که مجبور شدند دوباره از کسی کمک بگیرند

    روزی دوستشان لو به خانه آن‌ها آمده بود که شب از خوابی عمیق بیدار می‌شود، اما توانایی حرکت نداشت، لو به اطراف اتاق می‌نگرد، اما چیزی نمی‌بیند، پایین را نگاه می‌کند و می‌بیند آنابل پایین پایش ایستاده، عروسک به آرامی شروع به بالا رفتن از پایش می‌کند، از روی قفسه سینه‌اش می‌گذرد و بعد دست‌های عروسک دور گردن او قفل می‌شود و شروع به خفه کردنش می‌کند

    لو پس از این اتفاق از هوش می‌رود و روز بعد به هوش می‌آید و نمی‌داند که این اتفاق کابوس وحشتناک بوده یا در واقعیت برایش پیش آمده است، اما روز بعد اتفاقی می‌افتد که او به وحشتناک بودن عروسک پی می‌برد

    هنگامی که لو در اتاق آنجی بود صدا‌هایی از اتاق دُنا شنید در حالی که دنا اصلا در خانه نبود. لو فکر می‌کند کسی بی اجازه وارد خانه شده، اما متوجه می‌شود صدا مربوط به آنابل بوده است

    لو به اتاق دنا می‌رود و عروسک را به جای آنکه روی تخت ببیند روی صندلی می‌بیند. لو هنگامی که می‌خواهد به سمت عروسک برود ناگهان کل بدنش فلج می‌شود و احساس فلج در منطقه قفسه سینه‌اش افزایش می‌یابد

    لو به پایین پایش نگاه می‌کند و روی آن هفت اثر پنجه، سه ضربه عمودی و چهار ضربه افقی می‌بیند
    لو با وحشت به اطراف خود می‌نگرد، اما هیچ کس را در آنجا نمی‌بیند و تنها چیزی که به ذهنش می‌رسد آنابل است

    آثار خراش روی بدن لو را همه می‌توانستند مشاهده نمایند، اما این خراش‌ها در طی دو روز به شکل عجیبی خوب شد و دیگر اثری از آن باقی نماند در حالی که جای پنجه‌ها همگی داغ و سوزان بودند

    بار دیگر دختران به فکر چاره افتادند و این بار از یک کشیش به نام پدر هگان کمک گرفتند
    اما این کشیش به آن‌ها گفت: این موضوع مربوط به ارواح است و به قدرت بالاتری نیاز دارد

    آن‌ها با اِد و لورن زن و شوهری که مانند شکارچیان ارواح بودند، تماس گرفتند و به این موضوع پی بردند که عروسک روحی شیطانی و غیرانسانی دارد

    این زوج اعلام نمودند که این عروسک تسخیر نشده، اما توسط یک روح کنترل می‌شود، زیرا اشیاء بی‌جان را نمی‌توان تسخیر کرد

    اقدامات زوج وارن به موقع بود، زیرا اگر کار‌های آنابل ادامه داشت می‌توانست موجب مرگ یکی از اعضای آن خانه شود

    این زوج معنویت فضای خانه را با کلمات بالا بردند که شامل هفت صفحه جملاتی بود که طبیعتی مثبت داشتند و مانع ورود شیطان به خانه می‌شدند

    آن‌ها عروسک آنابل را برای نگهداری به موزه خود بردند و برای جلوگیری از حملات عروسک آنابل روی آن آب مقدس ریختند، زیرا این خانواده می‌گویند زمانی که عروسک را با خود بردند او اقدام به کشیدن ترمز ماشین و منحرف کردن فرمان آن نموده است
    اما وقتی روی آن آب مقدس ریخته، به نظر کارساز بوده است

    عروسک آنابل حالا در موزه اِد و لورن وارِن داخل یک جعبه شیشه‌ای با هشدار
    «باز نکنید»
    نگهداری می‌شود

    arsam
     

    5 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    داستان های ترسناک

    داستان ترسناک


    *oOoOoOoOoOoO*
    برو بچ با توجه به اسم و عنوانی که گذاشتیم برای این سری داستانا ؛ اون کسایی که میترسن یا میدونن بعدن اذیت میشن نخونن لطفا
    *oOoOoOoOoOoO*

    *oOoOoOoOoOoO*

    ساعت حدود دو نیمه شب بود و من که تازه از مهمانی دوستم آمده بودم، مشغول رانندگی به سمت خانه بودم

    من در«بیگو» واقع در شمال جزیره «گوام» زندگی می کنم. از آنجایی که به شدت خواب آلود بودم. ضبط ماشین را روشن کردم تا احیانا خوابم نبرد

    سپس کمی به سرعت ماشین افزودم، آن چنان که سرعتم از حد مجاز بالاتر رفت. اواسط راه بودم که ناگهان دختربچه ای را کنار جاده دیدم. سنگینی نگاه خیره اش را کاملا روی خود احساس می کردم. در حالی که از سرعتم کاسته بودم، از خود می پرسیدم که دختربچه ای به آن سن و سال در آن وقت شب کنار جاده چه می کند، می خواستم دنده عقب بگیرم که ناگهان احساس کردم شخصی نزدیکم حضور دارد

    وقتی از آینه، نگاهی به عقب انداختم، نزدیک بود از فرط وحشت قالب تهی کنم؛ چرا که همان دختر بچه را دیدم که صورتش را به شیشه پشت ماشین چسبانده بود
    ابتدا تصور کردم که دچار توهم شده ام، در نتیجه بعد از کلی کلنجار رفتن، دوباره از آینه نگاهی به عقب انداختم، ولی زمانی که چیزی را ندیدم، تا حدی خیالم راحت شد. وقتی به کنار جاده نگاهی انداختم، آنجا هم اثری از دخترک ندیدم

    آینه ماشین را رو به بالا قرار دام تا بار دیگر با آن صحنه های هولناک مواجه نشوم. اگرچه، هنوز هم همان احساس عجیب همراهم بود، احساس می کردم تنها نیستم. با ناراحتی و تا حدی وحشت زده، به سرعت به سمت منزل به راه افتادم و خدا خدا می کردم که پلیس در این حین به علت رانندگی با سرعت غیر مجاز دستگیرم نکند

    طولی نکشید که آن احساس عجیب را از یاد بردم و از این که به خانه خیلی نزدیک شده بودم، تا حدی احساس آرامش می کردم ولی…درست زمانی که مقابل راه ورودی خانه مان رسیدم، همان احساس عجیب که این مرتبه عجیب تر از قبل بود به سراغم آمد. وقتی به سمت پیاده رو نگاهی انداختم، دخترک را آنجا دیدم؛ او کنار پیاده رو نشسته بود و به من لبخند می زد! من که از فرط حیرت شوکه شده بودم، ناگهان کنترل ماشین را از دست دادم و با درخت مقابل خانه برخورد کردم

    در حالی که بیخود و بی جهت نعره می زدم، از پنجره ماشین به بیرون پرتاب شدم. در اثر داد و فریادهایم، پدر و مادرم و همسایه ها از خواب پریدند و دوان دوان به سراغم آمدند تا ببیند جریان از چه قرار است. ابتدا پدر و مادرم به دلداریم پرداختند ولی وقتی کل ما وقع را برایشان تعریف کردم، پدرم به سرزنشم پرداخت که چرا آبروریزی به را ه اندخته ام، همسایه ها را از خواب پرانده ام و ماشین را درب و داغان کرده ام. ولی من حتم داشتم که روح دیده ام و دچار توهم نشده ام

    چند روز بعد به همان نقطه ای رفتم که دخترک را دیده بودم. در آنجا زیر علف ها، یک صلیب کوچک را پیدا کردم. ظاهرا در آن نقطه سالها قبل دخترک به همراه خانواده اش در اثر یک سانحه رانندگی کشته شده بود

    البته مطمئن نیستم، ولی تصور می کنم که آن شب، او قصد داشت سوار ماشینم شود. هرگز آن شب کذایی را از یاد نمی برم و از بعد از آن هر وقت که شب، دیر وقت به خانه بر می گردم، شخصی را همراه خود می کنم

    hasti
     

    5 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    داستان های ترسناک

    شونزده داستان ترسناک کوتاه


    user_send_photo_psot

    oOoOoOoOoOoO

    شونزده  داستان ترسناک چند خطی

    یک _ احساس کردم مادرم منو از آشپزخونه که طبقه پایین هست،صدا زد.درِ اتاقمو باز کردم که همون موقع در اتاق بغلی هم باز شدو مادرم بیرون اومدوبهم گفت:عزیزم منو صدا کردی؟

    ^^^^^*^^^^^

    دو _ یه گربه خریده بودم که فقط بهم نگاه میکرد.امروز فهمیدم تمام مدت به پشت سرم ذل میزد
    ^^^^^*^^^^^

    سه _ ساعت ۱۲:۰۷شب یه زن با خنجر سینمو شکافت…یهو از خواب بیدار شدم…چشمم به ساعت افتاد…ساعت۱۲:۰۶شب بود…همون موقع در کمد دیواریم آهسته باز شد
    ^^^^^*^^^^^

    چهار _ یه مسئله ریاضی بدجور اعصابمو به هم ریخت.رفتم پیش بابام تاشاید اون بتونه حلش کنه.در اتاقشو زدم.گفت:بیاتو…رفتم داخل و درو پشت سرم بستم…دستم رو دستگیره در بود که یادم افتاد بابام ۶روزه رفته ماموریت و هنوز نیومده
    ^^^^^*^^^^^

    پنج _ با صدای چند ضربه به شیشه از خواب بیدار شدم،اول فکر کردم صدا از پنجره میاد،تا اینکه صدا رو از آیینه شنیدم
    ^^^^^*^^^^^

    شیش _ زنم که کنارم روی تخت خابیده بود ازم پرسید که چرا اینقدر سنگین نفس میکشم؟من سنگین نفس نمیکشیدم
    ^^^^^*^^^^^

    هفت _ با صدای بیسیمی که تو اتاق بچم هست بیدار شدم و شنیدم زنم داره براش لالایی میخونه،روی تخت جابه جا شدم و دستم خورد به زنم که کنارم خوابیده بود

    هشت _ هیچ چیز مثل خنده یه نوزاد زیبا نیست مگر اینکه ساعت ۱شب باشه و خونه تنها باشی
    ^^^^^*^^^^^

    نه _ بچم رو بغل کردم و توی تختش گذاشتم که بهم گفت:بابایی زیر تخت رو نگاه کن هیولا نباشه منم واسه اینکه آرومش کنم زیرتخت رو نگاه کردم.زیر تخت بچمو دیدم که بهم گفت:بابایی یکی رو تخت منه
    ^^^^^*^^^^^

    ده _ یک عکس از خودم که روی تختم خوابیدم تو گوشیم بود.من تنها زندگی میکنم
    ^^^^^*^^^^^

    یازده _ چراغ اتاقش روشنه اما من الان از سر خاکش برگشتم
    ^^^^^*^^^^^

    دوازده _ در تمام زمانی که توی این خونه زندگی کردم حاضرم قسم بخورم بیشتر از درهایی که باز کردم،بستم
    ^^^^^*^^^^^

    سیزده _ خوابیده بودم…ناگهان حرارت دستی رو به دور گردنم احساس کردم….به اطراف نگاه کردم؛کسی در آن نزدیکی نبود
    ^^^^^*^^^^^

    چهارده _ اه اذیت نکن رضا،غلغلکم میاد،اینو به برادرم گفتم که نصفه شبی داشت پامو غلغلک میداد،وقتی دیم دست برادرم نیست پاشدم که بزنمش،ولی هیچکس تو اتاق نبود
    ^^^^^*^^^^^

    پونزده _ آخرین انسان روی زمین تنها در اتاقش نشسته بودکه ناگهان در زدند؟
    ^^^^^*^^^^^

    شونزده _ جالب اینجاست این داستانا بعضیاشون “حقیقت” دارند

    Seh
     

    5 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    داستان های ترسناک

    زندگیم دیگه هیچ وقت مثل همیشه نمیشه….


    user_send_photo_psot

    ^^^^^*^^^^^

    همیشه از شب متنفر بودم. نه برای تاریکی. نه برای دلیل خاصی. کلا از شب ، از ساعت های شب متنفرم و این تنفر برمیگرده به سال ها پیش

    یادمه 2 سال پیش وقتی داشتم از سرکارم برمیگشتم خونه دیر وقت شده بود. ساعت 3 شب بود
    سوار ماشین به سمت خونه حرکت میکردم که تو ده کیلومتری نزدیک خونه با یک چراغ قرمز برخورد کردم و پشت چراغ قرمز ایستادم

    نه برای اینکه قانون رو رعایت کرده باشم، ایستادم تا گوشی تلفن همراهم که به کف ماشین افتاده رو بردارم. دولا شدم و گوشی تلفنم رو پیدا کردم و برداشتم

    سرمو رو که بالا اوردم دیدم سمت راستم یک دختر جوان که یک کیف دستی کوچیک هم کنارش هست بدون حرکت توی تاریکی توی ایستگاه اوتوبوس نشسته و با صورتی بیجان و بی روح داره بهم نگاه میکنه

    تا دیدمش کمی ترسیدم، خیلی حالت بدی داشت حالت ترسناکی داشت، چند لحظه تو همین موقعیت بودیم، به چشمای هم نگاه میکردیم که اروم بلند شد و کیف دستش رو گرفت و به سمت من اروم اروم حرکت کرد تا به ماشین رسید

    دولا شد و چند ضربه به شیشه زد، تردید داشتم شیشه رو پایین بدم اما گفتم شاید کمک لازم داره

    برای همین شیشه رو اروم کشیدم پایین و با یه حالت خیلی ترسناک سرش رو داخل ماشین کرد و گفت : حالم خوب نیست. خونم همین نزدیکیه، منو میرسونی؟ 

    نمیدونم حتی چطوری بگم که چه حالت بدی داشت اون دختر. موهای بهم ریخته کثیف، صورت بدون ارایش و سفید و چشایی که انگار سال هاست نخوابیده و گودی زیر چشمش و لبای سفیدش خیلی اذیت کننده بود
    کیف دستیش رو گرفته بود توی دستش و مستقیم بدون هیچ حرکتی به من نگاه میکرد

    نمیخواستم سوارش کنم، داشتم فکر میکردم که چی بگم که دقیقا با همون لحن بدون تغیر گفت : حالم خوب نیست. خونم همین نزدیکیه. منو میرسونی ؟

    از اینکه دقیقا همون لحن و با همون حالت این جمله رو گفت حالم خیلی بد شد. منتظر یه جواب منطقی بودم که برای بار سوم با همون حالت و بدون حرکت صورتش گفت: حالم خوب نیست. خونم همین نزدیکی. منو میرسونی ؟ 

    تا امدم یه جواب بهش بدم چراغ سبز شد و سبز شدن چراغ بهم یه شجاعت خاصی داد . تا امدم پامو بزارم روی گاز بهش گفتم: ببخشید من کار دارم نمیتونم

    وقتی اینو گفتم، سرش رو بیشتر جلو اورد و با کلفت ترین صدای ممکن که یک مرد هم نمیتونست این صدارو داشته باشه یک جمله گفت که تا امروز هر شب کابوسش رو میبینم، با اون صدای کلفتش گفت: کار درستی کردی سوارم نکردی
    (:

    اروم رفت و سرجاش نشست و من فرار کردم
    من زندگیم دیگه هیچوقت مثل همیشه نمیشه

    ^^^^^*^^^^^

    قیز قیز
     

    6 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    داستان های ترسناک

    دختر کوچکم


    user_send_photo_psot

    ^^^^^*^^^^^

    روزای قشنگی دارم
    دختر 7 ساله ی خوشگلی که این روزا به شیرین ترین حالت داره به زندگیم رنگ میده
    تازگی از فروشگاه براش یه قسمت از کارتن میکی ماس به نام عروس دریایی رو گرفتم
    یه فسمت بامزه و پر از اهنگ های شاد در مورد یک عروس دریایی بامزه که دختر خیلی دوسش داره دوسش نداره بلکه میتونم بگم عاشقشه
    تا حالا ندیده بودم اینقدر عاشق چیزی باشه
    اسم عروس دریایی توی کارتن اریل بود

    از سمت دیگه ای خانومم دختر دومم رو تازه به دنیا اورده
    اسم دختر دومم رو به خاطر علاقه ی دختر اولم به اریل عروس دریایی ، اریل گذاشتم

    بعضی وقتا دخترم اریل رو کنار خودش میزاره و باهم اون قسمت رو نگاه میکنند و دخترم به اریل میگه: چه خوبه که تو از توی کارتن امدی پیش من

    وقتی اینو میگه کلی میخندم
    احساس میکنم باور کرده این خواهرش همون اریل توی داستانه

    امروز وقتی داشتم روزنامه میخوندم صدای باز شدن شیر اب توی حموم رو شنیدم
    تصور کردم دخترم داره حموم میکنه
    اما …. دیگه داره زیادی طول میکشه
    روزنامه رو گذاشتم کنار رفتم طبقه بالا نزدیک در حموم شدم که شنیدم دخترم
    گفت: اریل کوچولو حالا شنا کن و برو . ممنونم که امدی پیشم، حالا وقتشه بری

    در حموم رو باز کردم دیدم دختر کوچیکم اریل ته وان غرق شده و دختر دیگم بهم لبخند میزنه

    ^^^^^*^^^^^

    قیز قیز
     

    6 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    داستان های ترسناک

    نور های قرمز


    user_send_photo_psot

    ^^^^^*^^^^^

    روز اول مدرسه برای همه
    بچه ها یک روز خاص و کاملا هیجان انگیزه
    دوستان تازه
    اتفاقات تازه
    امید های تازه
    همه چیز تازه و دست نخوردس
    امروز روز اول مدرسه من هم بود
    اما من یه فرقی یا همه بچه های دنیا دارم
    اینکه وقتی به یک نفر نگاه میکنم میتونم یک نور اطرافشون ببینم
    این نور در واقع نور عمر اوناست
    اگر عمرشون طولانی باشه این نور سبزه

    بیشتر بچه های همسن من هم سبز هستن که یعنی سال های زیادی هنوز وقت دارن
    نور زرد یعنی کسی که زودتر از یک سال اینده میمیره
    یعنی با مریضی و یا تصادف.اما نه امروز یا فردا.چند ماه دیگه شاید
    اما نور قرمز یعنی کسی که تا همین چند لحظه اینده قراره بمیره
    چند ساعت دیگه یا چند دقیقه دیگه

    امروز روز اول مدرسس و من زودتر از هرکس دیگه ای سرکلاسم
    واسه اینکه بتونم این نور هارو ببینم
    بچه ها دونه دونه وارد کلاش شدن
    تعجب کردم
    نفر اول نورش قرمزه
    نفر دوم هم همینطور
    تمام بچه های کلاس نورشون قرمزه

    معلم وارد کلاس شد و با یه لبخند عجیب در رو پشت سرش قفل کرد
    نور معلم سبز بود
    وقتی در رو میبست
    از شیشه ی در نور خودمو دیدم
    قرمز

    ^^^^^*^^^^^

    قیز قیز
     

    6 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    داستان های ترسناک

    نمایش بیشتر
    user_send_photo_psot

    *********◄►*********

    آنکه دوستش داشتم

    آدم با گذشــــــــــتی بود

    ...حتی از ...

    user_send_photo_psot

    اول لبخند بزنید بعد بیاید ادامه مطلب :)

    :) ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺟﺬﺍﺑﺘﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ :) ...

    user_send_photo_psot

    [caption id="attachment_846" align="aligncenter" width="300" class=" "] خنگولستان[/caption]

    فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار ...

    user_send_photo_psot

    *~*~*~*~*~*~*~*

    زن ها

    خاصيتِ فراموشي ندارند 
    از همان اول اينگونه بود
    با كمي موي ...

    user_send_photo_psot

    o*o*o*o*o*o*o*o

    اﮔﻪ ﺗﻮ ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ
    ﺷﺎﻩ ﻧﺸﺪﯼ
    ﺍﻭﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ...

    user_send_photo_psot

    نرم افزار ساخت بوت پیوی برای کامپیوتر

    ***

    نرم افزار کاملیه ولی اذیت کاری های ...

    user_send_photo_psot

    oOoOoOoOoOoO

    مخاطب كه تو باشى
    مگر جز عاشقانه هاىِ پر از دلتنگى
    متن ديگرى هم مى شود ...

    user_send_photo_psot

    شیخی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت

    در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در ...

    user_send_photo_psot

    ﺍﮔﺮ ﺷﯿﺮﯼ ﺍﮔﺮ ﺑﺒﺮﯼ ﺍﮔﺮ ﮔﻮﺭ
    ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻣﺖ ﺑﻮﺩ ﺟﺎ ﺩﺭ ﺗﻪ ﮔﻮﺭ
    ﺗﻨﺖ ...

    user_send_photo_psot

    تست شخصیت برای وام
    😂 😂

    طرف میره وام بگیره دو تا سوال ازش
    میکنن
    😂 😂

    وقت شام که ...

    user_send_photo_psot

    بچه که بودیم وقتی توکوچه میخواستیم فوتبال بازی کنیم با اینکه 3تا یار هم کم داشتیم ...

    user_send_photo_psot

    ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

    ما به سه طريق مى آموزيم
    اول انديشه ، كه اصيل ترين است ...

    user_send_photo_psot

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥
    ...ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ
    ...ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻢ
    ...ﮐﻼﻍ ﭘﺮ ...

    text .
    .
    .
    در حال تکمیل کردن سیستم نمایشی سایت .
    .