• پیامک
فال آنلاین

* توجه * توجه *

❤ اینجا یه سری آدم بی دلیل دوستت دارند ؛ خاطرت خعلی عزیزه ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • هم دیگه رو لت و پت میکنیم
    یا مرگ یا استفراغ

داستان های ترسناک

این داستان درمورد جن هست و زیاد ترسناک نیست اما اگه حس میکنید خیلی میترسید ، نخونید

^^^^^*^^^^^

khengoolestan_axs

^^^^^*^^^^^

شبای احیا بود چند تا خانم سه روز توی مسجدی بودند که فکر میکنم قدیمی بود
همه خوابیده بودند اما بچه های خانمها بیدار بودند
رفتند حیاط که بازی کنند، اما ناگهان یک مجسمه طوسی در وسط حیاط دیدند
یکی از بچه ها جیغ کشید و ناگهان مجسمه عجیب که قبلا نبود،صورتش را به طرف اون بچه برد

بچه ها ترسیدند و میخواستند پیش مادرشان بروند
یکی از مادرها بیدارشد پرسید که چی شد
و ان خانم و بچه ها کنار پنجره امدند که ان مجسمه را به خانم نشان دهند
اما ان مجسمه عجیب ازبین رفته بود و هیچ اثری به جا نذاشته بود

♦♦—————♦♦

54 ◄ آفران به لایکت

اینی که میگم، همین دیشب ینی نوزدهم تیر واسه خودم ک فاطمه ملقب به خوشگلع ننم باشم اتفاق افتاد
😑👌
ب نظر خودم ک زیاد ترسناک نیس ولی خو گفتم بذارمش دگ
😎💪
(مدیونید اگ فکر کنیو اون موقه خودمم ترسیده بودمااا)
😄

khengoolestan_axs

^^^^^*^^^^^

اول بگم بهتون ک مامان بابام همدانی هسدن، ینی خونه مامان بزرگام تو همدانه و هر کدوم تو یه روستایی ان
ما هر وخ که وقت اضافه بیاریم و بیکار باشیم میایم همدان
😎
تو دهات بابابزرگ مادریم یه خونه ویلایی داریم ک همیشه میریم اونجا می‌مونیم

همین دیشب و چن شب پیش من و مامانم و داداشم شبا خونه بابابزرگم موندیم چون بابام کار داشت برگشته بود تهران. بعدم نمی‌شد ک تنهایی تو خونه خودمون ک وسط جنگله بخوابیم کههه
آخه نه که اینجا اصن گرگ و شغال ندارهههه
😑

بعله. خونه بابابزرگم اینا فک کنم هشت نه سالی میشه ک ساخته شده… قبلا چن تا اتاق کاه گلی خیلیییی قدیمی بود که همین تازگیا خرابش کردن. این خونه کاه گلیا پشت همین خونه جدیده بودن
چون ک هوا خیلیییی گرم میشه ما این چن شب رو بالکن خوابیدیم
دیشب ساعت دوازده. دوازده و نیم بود ک از خونه داییم که دقیقا بغل خونه بابابزرگمه و حیاطشون ب بالکن بابابزرگم یه در داره برگشتیم. داداشم ک اصن خونه داییم موند. مامانم و بابابزرگ مامانبزرگم وقتی رخت خواباشونو پهن کردن زود خوابشون برد
منم ک ماچالا مث همیشه خوابم نمی‌برد و داشتم آسمونو نیگا می‌کردم… بماند ک چقد کف کرده بودم می‌گفتم این یارو ماهه چه خوشگلهههه
😍🌙

همینجوری نیگا می‌کردم و صدای سگ هارو می‌شنیدم ک هاپ‌هاپ می‌کردن… فضای بسی خوف‌ناکی بود ولی من ک ب صدای سگا عادت کرده بودم
😑

یکم دقت کردم دیدم نههه… ی صدای دیگه ام داره میاد
😨
ی صدایی مثه هوهو شایدم هااا هاا بود ک انگار یکی داشت ی شعری زمزمه می‌کرد… صداعه اکو داشت مثل این‌که داره از حموم میاد
حالا حموم هم تو آخرین اتاق نزدیک خونه کاه گلی‌هاس
هی با خودم می‌گفتم اخمخ توهم زدییییی ولی هرچی گوش می‌کردم (البته اگ خر و پف های پدربزرگ گرام اجازه می‌داد)
بیشتر حس می‌کردم ک این زمزمه واقعیه
👻
همین طور چ چشامو اندازه نعلبکی گشاد کرده بودم و با دقت گوش می‌کردم یهووو صدای قدم زدن اومد
😨😱
صدا از حیاط داییم اینا بود… همون اول ب خودم گفتم ک خب حتما داییه چیزی تو ماشینش جا گذاشته
دوباره داشتم ب زمزمه ترسناکه و خر و پف ها
(😂)
گوش می‌کردم ک این دفه ب صورت ناگهانی ی صدایی مث کشیدن جارو روی ی سطحی اومد… یهو لرزیدم بعد ب خودم گفتم ک اسکللللل خب حتمااااا داییه دگ
😐
خب حالا خودمو ب خاطر صدای قدما راضی کردم ک دایی بوده ولی اون صداها ک حالا هم قطع شده بودن
ی ولش کنی ب خودم گفتم و سعی کردم خودمو بخوابونم

♦♦—————♦♦

بدین ترتیب دیشب کپه‌امو گوذاشتم و حالام در خدمت شومام
😎✋
شومام ک می‌دونم نترسیدید
😐
خودمم چس مثقال اولش ترسیدم ولی بعدش گفتم همش توهمه وللش
😑👌

تا توهمی دیگرررر بدرود

65 ◄ بزنم به تخته بزنم، رنگ روت واز شده

دیدم دارین داستان ترسناک میزارین گفتم منم بزارم البته خیلی
ترسناک نیست ولی کسایی که میدونن اذیت میشن نخوننن

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

khengoolestan_dastana_tars_nak_17_tir_1396

موضوع برمیگرده به دوسال پیش که من مدرسه میرفتم

مدرسه ما خیلی قدیمی نبود شاید 10ساله
ولی شایعه های زیادی دربارش بود

بعضیا میگفتن قبلا این جا قبرستون بوده و و هنوز جنازه ها زیر خاکن یه سری هم میگن ایجا یتیم خونه بوده ک که کار کنان و بچه ها
مریض میشن و همه شون میمیرن و همون جا هم چال میشن

مدرسه ما دوتا حیاط داشت که یکی کوچیک تر بود و پشت مدرسه
و همیشه درش قفل بود و هیچ کس نمیتونست بره داخل

زنگ تفریح خورد و من و دوتا از دوستام تصمیم گرفتیم که بریم توی حیاط پشتی از قضا درش باز بود
وارد شدیم و چون تاریک بود آروم آروم میرفتیم

از راهروی تاریک و بلند رد شدیم و رسیدیم به حیاط
همه جا پر بود از برگای زرد

همه چیز آروم بود تا باد شروع شد خیلی شدید بود

بوران که تموم شد دوباره همه چیز آروم شد

میخواستیم برگردیم که دیدیم تاب بازی داره تکون میخوره
یه تاب قدیمی بود و زنگ زده بود شروع کرد به تکون خوردن
فکر کردیم که باد داره تکونش میده ولی باد نمیومد

چند دقیقه ای گذشت صدای دست زدن و جیغ چند تا بچه میومد
با این که بچه ای اون جا نبود

از اون بد تر در هم بسته شد

هر جوری بود باید میومدیم بیرون ولی راهی نبود
دوباره وارد همون راهرو شدیم من جلو تر میرفتم و تونستم در رو
با لگد باز کنم سه تامون اومدیم بیرون و رفتیم سر کلاس
قول دادیم که دیگه اون جا نریم

من که از اون مدرسه اومدم بیرون ولی بچه ها میگن بعد از اون
ماجرا در قفل شده و هیچ جوره باز نمیشه حتی با کلید خودش

^^^^^*^^^^^

اگر پست ام تایید شه بقیشو میزارم
ممنون از این که خوندین
امیدوارم نترسیده باشین

82 ◄ ای صاحب لایک دوستت دارم

برو بچ با توجه به اسم و عنوانی که گذاشتیم برای این سری داستانا ؛ اون کسایی که میترسن یا میدونن بعدن اذیت میشن نخونن لطفا

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

khengoolestan_dastan_tarsnak_17_tir_1396

^^^^^*^^^^^

سه سال پیش ما داخل یکی از کوچه های نیاوران زندگی می کردیم
خونمون مثل الان بزرگ بود

چهار تا خواب داشت که دو تا ش توی راه رو ورودی بود یکیش کنار آشپزخونه و یکیش انتها خونه بود که یه بالکن بزرگ داشت که خواهرم ویدا اون رو برداشت

اتاق کنار آشپز خونه مال من شد و اتاق های توی راه رو یکیش مال مامان و بابام و یکی دیگش برای مهمون

ازهمون اولم که ما وارد این خونه شدیم حس خوبی به اتاق کنار آشپزخونه نداشتم
یه شب داخل اتاقم بودم داشتم با گوشیم ور می رفتم خوابم نمی برد که یهویی صدایی از حموم داخل اتاقم شنیدم صدای قدم زدن

حموم داخل اتاقم بزرگ بود و طبق معموم یه جفت دمپایی جلوی در حموم داشتم

سرم رو خم کردم از روی تخت دیدم که دمپایی هام نیست

از بچه گی عاشق ماجراجویی بودم ولی این دفعه دلم ریخت

از ترسم سمت حموم خوابیدم تا اومد چشام گرم بشه صدای خیلی مهیبی از آشپزخونه اومد صدای جابه جا کردن ظرف و ظروف بود

دیگه نمیتونستم نرم پاشدم در اتاقمو باز کردم
رفتم سمت آشپز خونه هیچ کسی اونجا نبود
در تمام کمد ها باز بود ولی کسی اونجا نبود

رفتم سمت اتاق خواهرم دیدم خواهرم داره با عروسکش حرف می زنه خیلی عجیب

داشتم به سمت اتاقم که پاهام به کناره ی مبل گیر کرد و افتادم
راستش صبح روی تختم از خواب بلند شدم

برای صبحانه که رفتم مادرم گفت صبح بابات دیده روی زمین افتادی بردت تو اتاق
وقتی از خواهرم پرسیدم تو برای چی بیدار بودی

گفت که من اونشب پیش مامان و بابا خوابیده بودم وقتی هم رفتم آشپز خونه رو دیدم تمیز تمیز بود

77 ◄ لایک کن و بیا بقلم

برو بچ با توجه به اسم و عنوانی که گذاشتیم برای این سری داستانا ؛ اون کسایی که میترسن یا میدونن بعدن اذیت میشن نخونن لطفا

 

 

برای بار دوم هم تذکر میدم  ، کسایی که میبینن تو خودشون که احتمالش هست  بترسن ، یا بی خوابی بزنه سرشون

 

یا هر مشکل دیگه  نخونن این داستان ها رو

 

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

عکس-ترسناک-1

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

 

 

من زیاد به داستان هایی که افراد درباره اجنه و روح و… تعریف می کنن اعتقاد ندارم

 

اما اگه راستشو بخواید خودم یکبار با اونامواجه شدم

داستان مربوط به حدود دو سال پیشه وقتی نوزده  ساله بودم توی یک آپارتمان 4 طبقه زندگی می کردیم که طبقه هم کف پارکینگ نداشت

 

اما انتهاش یک راهروی تو در تو و تاریک بود که هشت تا انباری مربوط به واحدها اونجا… قرار داشت

و لامپش هم معمولا سوخته بود. هرچند وقت یکبار از پول شارژ ساختمون یه لامپ واسه راهروی انباری ها می خریدن اما لامپ دو سه روز بیشتردووم نمی آورد و سیاه میشد و می سوخت و ساکنین تقریبا عادت کرده بودند که هر وقت خواستند برن انباری از چراغ قوه گوشیشون استفاده کنن

 

ظاهرا آپارتمان ما جزو اولین مجتمع هایی بود که توی این شهرک ساخته شده بود خیلی قدیمی نبود اما نسبت به بقیه ساختمونا قدیمیتر بود

 

یکی از انباری ها شیشه اش شکسته بود و توش پر وسایل درب و داغون و چوب و پلاستیک پاره بود و یه قفل بزرگ همیشه زده بودند و سالی یه بار هم درش رو باز نمی کردن

بین بچه های کوچیک محله این انباری خیلی معروف بود و بهش میگفتندخونه آقا بده و بچه هاش

چند بار از بچه کوچیک های توی کوچه شنیده بودم که درباره این آقا بده برای هم داستان تعریف می کننو از صدای خنده خودش و بچه هاش واسه هم خیلی جدی حرف می زنن

نکته عجیبش این بود که هر بچه کوچیکی حتی اگه مال این مجتمع هم نبود حداقل یکی دوتا داستان از آقا بده و بچه هاش بلد بود

 

انباری واحد ما که آخرین واحد ساختمون بودیم و طبقه چهارم می نشستیم انتهای راهرو دقیقا روبروی همون انباری بود

من معمولاشب ها تا 3 و 4 صبح بیدارم ؛  یکی از این شبا به سرم زد برم یکی دوتا از کتاب های قدیمیمو از انباری بیارم و بخونم از پله ها پایین رفتم و به قسمت راهروی تاریک انباری رسیدم

کلید چراغ رو زدم اما طبق معمول روشن نشد اولش می ترسیدم که وارد راهرو بشم اون سکوت شب و صدای ملایم باد بیرون و از همه مهمتر یه راهروی تنگ و تاریک یه مقدار آدمو ترسو می کنه

اما هرطور بود خودمو راضی کردم و آروم و قدم به قدم جلو رفتم و مواظب بودم که پام به جایی گیر نکنه وقتی به انباری خودمون رسیدم قفلش رو باز کردم و چراغ داخلش رو سریع روشن کردم که احساس کردم پشت سرم یه صدای کلفت خیلی آروم گفت

“هیسسسسس”

 

دلم ریخت فکر می کردم خیالاتی شدم اما قلبم داشت از جا در می اومد حرفایی که بچه ها راجع به آقا بده و بچه هاش زده بودن از جلوچشمم رد شد

جرات نداشتم به شیشه انباری خودمون نگاه کنم که مبادا عکس انباری پشتی رو توش ببینم

سریع کتابم رو برداشتم وخودم رو قانع کردم که اشتباه شنیدم

چراغو خاموش کردم و درو قفل کردم و خیلی سریع شروع به رفتن کردم و صدای پای خودموتوی تاریکی می شنیدم که احساس کردم این صدا مربوط به دو جفت پا هست و یکی داره دنبال من میاد

 

khengoolestan_dastan_tarsnak_16_tir_1396

ترسیدم و کتاب از دستم افتادو وقتی خم شدم که برش دارم اون صدای خنده کریه رو شنیدم که مو به تن آدم سیخ می کرد

صدا مثله خنده گربه بود که داشت پشت سر من می خندید و ته سالن صدای گریه سه چهارتا نوزاد می اومد که جیغ می زدن و گریه می کردن

الان که بهش فکر می کنم خون توی رگ هام وایمیسته

با تمام سرعت از پله ها بالا رفتم و دیگه هیچ وقت جرات نکردم به اون انباری برگردم

 

آیا چیزی که بچه های محله درباره آقا بده و بچه هاش می گفتن واقعیت داشت؟

 

چند بار خواستم برم توی کوچه و از بچه کوچیک ها بپرسم که بچه های آقا بده نوزادن یا نه؟ اما هیچ وقت جرات نکردم

من ترجیح میدم فکر کنم که خیالاتی شدم

البته شاید این وهم من بوده و به خاطر اینکه زیاد بهش فکر کرده بودم واسم پیش اومده

نمی دونم. الان ما یه سالی میشه که از اون محله رفتیم واسه همین به خودم جرات دادم این داستان رو بنویسم

 

 

 

 

64 ◄ بزنم به تخته بزنم، رنگ روت واز شده

 

The Haunted House / Das Geisterhaus

oOoOoOoOoOoO

در یک شب طوفانی، باد تندی می وزید صدای باد در بین ساختمان ها می پیچید و صدای وحشتنا کی ایجاد می کرد، کم کم ساعت به ده شب می رسید، بچه ها خسته بودند از صبح کلاس داشتند، تصمیم گرفتیم استراحت کنیم تا فردا سر کلاس سرحال باشیم و از چرت زدن خلاص، کم کم همه خوابشان برد، ساعت حدود 11 شب بود تقریبا همه خوابیده بودند ناگهان صدای به گوش رسید یک بار دو بار، یکی از بچه ها دیگر نتوانست تحمل کند بلند شد و بقیه را صدا زد

بچه ها یکی داره به پنجره می کوبه

راست می گفت یکی داشت با شدت تمام به پنجره می کوبید ، یکی از بچه ها می گفت داره با یک چوب می کوبه ببینید سایه چوبش رو می بینید

کسی جرات نمی کرد به سمت پنجره برود ، یک انباری کوچک هم وجود داشت در واقع یک بالکن بود در پشت آپارتمان که بچه وسایل اضافی خودشون رو انجا گذاشته بودند به قول خودشون انباری بود

صدا ی کوبیدن همچنان می آمد

ترس و وحشت قلب دختران را تکان می داد

اکنون ساعت دوازده  شب بود، اخه چه کسی می تواند این موقع شب بالا بیاید و بزند پشت شیشه آن هم شیشه طبقه چهارم

در این طبقه چند واحد وجود داشت که یکی از آنها محل زندگی چند دانشجویی دختر بود ، یکی از واحدها یک خانم تنها و مرموز زندگی می کرد و در یک واحد نیز یک خانواده شلوغ و پر سر و صدا با سه دختر و رفت و آمدهای زیاد

سمیرا می گفت یعنی چه کسی ممکن است قصد آزار ما را داشته باشد

ما که با کسی مشکلی نداریم ، در این مجموعه با کسی رفت آمد نداشتند و کسی را هم نمی شناختند

صداها باز هم تکرار میشد

کسی جرات نزدیک شدن به اتاقی که از پشت پنجره آن این صداها می آمد نداشت

سارا می گفت، آخه کی میتونه به شیشه طبقه سوم یک آپارتمان چوب بزنه، آن هم توی این هوای طوفانی که آدم را باد می بره

زهره گفت نگهبانی اینجا با صاحبخونه خیلی جور نیست شاید برای انتقام از صاحبخونه می خواد ما رو اذیت کنه

شجاعترین عضو این خونه آن شب خونه نبود، بچه می گفتند کاشکی حداقل مریم بود آن حتما می دانست باید چه کار کنه

آن دختر نترسی هست، خدایا چه کار کنیم این موقع شب چند تا دختر غریب

باد تندتر می شد و زوزه می کشید

و صدا همچنان تکرار می شد ، دخترها از ترس توی اتاق دیگه خونه جمع شده بودند و واقعا ترسیده بودند و هر کدوم یک فرضیه وحشتناک را مطرح می کردند

 نکنه جن باشه

برو دختر تا جایی من میدونم جن ها در جاهای نمناک و تاریک زندگی می کنند نه طبقه سوم یک مجموعه آپارتمانی پر از سکنه

 شاید مستاجر قبلی، نکنه اینجا مرده باشه و این روح سرگردان اونه

زهره که از همه ترسو تر بود رنگش قرمز شده بود هر وقت با یک وضعیت غیر عادی مواجه می شد صورت این رنگی می شد

دخترا باید یه فکری می کردند اصلا نمیشد بخوابی، هر لحظه ممکن بود پنجره شکسته بشه و یکنفر بیاد داخل خونه

وای اگه کسی بیاد داخل خونه چه کار کنیم

دلهره و ترس همه جا رو فراگرفته بود

دیگه نمیشد تحمل کرد

یکی از بچه ها پیشنهاد کرد که باید بریم و نگهبانی رو بیدار کنیم و همه چیز رو براش توضیح بدیم

سه تایی با عجله چادرهاشون رو سر کردن و به سرعت آماده شدند

در آپارتمان را باز کردند، راهرو و پله ها تاریک تاریک بود

سمیرا گفت: من چراغ راهرو رو الان روشن می کنم . و دستش رو روی پریز گذاشت

ناگهان صدای ناله زنگ همسایه بلند شد

سارا : واییییییییییی زنگ رو زدی

زنی با صدای خواب آلود گفت کییییییییییییه

همه ترسیده بودند و در عین حال هل شده بودند بالاخره سمیرا به خودش آمد و گفت ببخشید اشتباهی زنگ را زدیم

بالاخره با ترس و لرز پله ها را پایین رفتند

و رسیدند به در نگهبانی

همه جا تاریک بود و باد وحشتناکی می وزید

هر چه به در کوبیدند کسی در را باز نکرد انگار کسی صدای آنان را نمی شنید… چندین بار به در کوبیدند اما باز هم کسی در را باز نکرد

ای وای کاشکی توی آپارتمان مونده بودیم حالا چطوری برگردیم توی آپارتمان نکنه می خواستن ما از خونه بیاییم بیرون

 خدایا چه کار کنیم

ترس عجیبی دختران را فراگرفته بود

این داستان واقعی ادامه دارد

 

oOoOoOoOoOoO

 

به نظر شما ادامه این داستان چیست؟؟؟؟؟ لطفا حدس بزنید ….. روحیه نویسندگی خود را با واقعیت پیوند بزنید و ادامه داستان را حدس بزنید

73 ◄ چه کـــســـی بود لایک کرد ؟

سلام دوستان این قسمت دوم داستان قبلیه
امیدوارم خوشتون بیاد

^^^^^*^^^^^

چند هفته از اون ماجرا
گذشت
ولی هم چنان هیچ کس جرئت نمیکرد که وارد اون حیاط شه
صبح زود بود ساعت پنج
و من حرکت کردم به طرف مدرسه
توی حیاط جلویی دو یا سه نفر بودن که از بچه های مدرسه بودن
در ورودی باز بود و من رفتم داخل
فقط ناظم اومده بود اونم توی دفتر خودش بود
کلاس ما طبقه پایین بود درست بقل انباری
هیچ وقت جرئت نمیکردم تنهایی برم توی کلاس
ولی چون چاره ای نداشتم
مجبور شدم که برم تو
در کلاس قفل بود دوباره برگشتم بالا تا از ناظم کلید بگیرم
کلید رو گرفتم و دوباره رفتم سمت کلاس
ولی در باز بود هیچ کس هم اون جا نبود که در رو باز کنه
چجوری باز شد

khengoolestan_post_alin_part_2_20_tir_1396

نگاه ام افتاد روی پله جون بارون اومده بود رد پای گلی روی پله بود
و انگار کسی چند دفعه بالا پایین رفته.
ولی وقتی من اومدم توی مدرسه این لکه ها روی پله ها نبود
از همه بد تر این بود که از انباری هم صدا میومد صدای یه مرد
با این که اصلا مردی توی مدرسه ما نبود
برگشتم و رفتم پیش ناظم و کلید رو بهش برگردوندم
دیگه برنگشتم سمت کلاس و رفتم توی حیاط
زنگ که خورد
همه بچه ها اومدن تو و من و دوستام هم میخواستیم بریم توی کلاس
ولی درقفل بود و اون لکه ها هم نبود
دوباره کلید رو گرفتیم و رفتیم تو کلاس
کلاس ما خیلی بزرگ نبود ولی یه انباری کوچیک ته کلاس بود
که سال به سال هم بهش دست نمیزدن
لامپ داشت ولی کلید برای خاموش یا روشن کردنش نداشت
جای من هم درست جلوی اون انباری بود
سر درس دادن معلم برق ها رفت
ولی لامپ اون انباری روشن بود

^^^^^*^^^^^

به نظرتون اون کی بوده
من هنوز نفهمیدم
لطفا نظراتتون رو بهم بگید

راستی
میخوام از این به بعد داستان های خنده دار بزارم
ممنون از این که خوندین

18 ◄ دینگله دینگو

برو بچ با توجه به اسم و عنوانی که گذاشتیم برای این سری داستانا
اون کسایی که میترسن یا میدونن بعدن اذیت میشن نخونن لطفا

^^^^^*^^^^^

khengoolestan_dastan_tarsnak_18_tir_1396

^^^^^*^^^^^

بنده دبیر بازنشسته هستم و این خاطره هم بر میگرده به زمان تدریسم در مدارس و سال هشتاد

حدود 15 سال پیش . من در منطقه ای به نام تالش گیلان البته در یکی از روستاهاش تدریس میکردم

یه روز طبق معمول وارد کلاس شدم و بعد از نشستن سر جام دیدم یکی از دانش اموزای دبیرستانیم خیلی شوکه هستش

به بچه ها گفتم رضایی چشه

گفت که دیشب جن دیده آقای شعبانی

گفتم یعنی چی که جن دیده ؟؟؟

گفتن دیشب توو خونشون جن دیده ، به تمسخر گرفتم و درس رو شروع کردم

موقع درس به عینه دیدم که پسر بیچاره اصلا حالش خوب نیست و انگار که واقعیته و تظاهر نیست ، گفتم علی چته؟؟

اسمش علی بود . با خیلی مکث و خستگی روحی نگاهی بهم کرد و گفت آقای شعبانی میترسم ؛ اصلا حالم خوب نیست

گفتم چی شده؟؟؟

گفت : دیشب واسم یه اتفاق بدی پیش اومد که نمیخواستم بیام اما به اجبار پدر و مادرم راهی شدم و اومدم

خیلی حرف داشت واسه همین نشستم روو میز تدریسم و شروع کرد

دیشب برای امتحان امروزمون که شیمی داریم ساعت 12 شب کتاب رو برداشتم که بخونم

یه اتاق خواب دارم که جدای از حال و پذیراییه که سمت جنوب خونه واقع شده و رو به جنگل و کوه پشت سر خونست

یه در اتاقم به پذیرایی و خونه وصله و یه در و پنجره به ایوان و سمت کوه که یه سکوی مانند و نرده هست جلوی پنجره اتاقم ، دقیقا هم تختخوابم روو به همون پنجره و دقیقا کنار در اتاقم به پذیرایی قرار گرفته

کتاب شیمی رو برداشتم و بعد شام موقع خواب اومدم توو اتاقم و درو بستم و نشستم روو تختخوابم و تکیه دادم به دیوار و شروع کردم به خوندن

کم کم چراغهای پذیرایی خاموش شد و بعد از چند دقیقه صدای خونوادمو دیگه نشنیدم متوجه شدم که خوابیدن

یه ساعتی گذشت ساعت 1 میشد شایدم یک و نیم نصف شب ، گرم خوندن درس بودم (شبهای پاییز بود و در این مناطق عموما شبها ، مردم زود میخوابن و مخصوصا توو روستاها خیلی ستوکوره و تاریک) گرم خوندن بودم که بخاطر اینکه یه مکثی کرده باشم و یه استراحت به خودم بدم کتاب رو آوردم پایین که قبلش یه ترسی به جونم افتاد

خیلی محیط از نظر حس و فضا سنگینی خاصی داشت ، یباره با پایین اومدن کتاب پشت پنجره روو نرده ها یه مرد رو دیدم

حس کردم چشام تار میبینه ، چندبار چشممو این ور اونور کردم دیدم واقعیته

یه مرد با مو و دندون های بلند ، چنان زشت که نمیشه تجسم کرد ، به پیرمردها شباهت داشت

خیلی ژولیده و بلند قامت ، لباسش سفید و یکسره ، اما خیلی لباسش کثیف بود

چنان ترسی به جونم افتاد که نگو ، چشم توو چشم شدیم حدودا به مدت 20 ثانیه

یه سردرد خاصی رو تجربه کردم

حالم بد شد و انگار تمام اتاق گرماشو از دست داد

انگار که همین شخص با این هیکل داشت موهای سرمو از پشت سرم جدا میکرد ، یه لحظه به خودم اومد گفتم خیاله

بخاطر اینکه به حال خودم بیام کتاب رو به زور به سمت بالا جلوی صورتم اوردم که جدا بشم از اون محیط ، کتاب رو جلوی صورتم به حالت خوندن گذاشتم و یه 2 دقیقه ای ادامه دادم همون حالت رو

کتاب رو به مثال میخوندم اما تمام وجودم ترس بود و دلهره ، جملات کتاب رو اصلا نمیدیدم

خودمو به زور نگه داشتم ، همش زیر لب خدا رو به زبون میاوردم ، همش بسم الله ، کتاب رو میخواستم بیارم پایین که ببینم شاید خیالات بوده

به زور این کارو کردم ، وای خدا ، یه صحنه بدتر ، یه لحظه دیدم همون شخص با خنده های زشت و دندونهای خراب و سیاه پشت پنجرست

با انگشت بهم اشاره میکنه که علی بیا ؛ علی بیا ، چشم توو چشم شدیم باز

کتاب از دستم افتاد ، یه خنده بدی کرد و خودشو چسبوند به شیشه پنجره

کل بدنم تسخیر شده بود انگار ، نوعی بیهوشی که میدیدم اما نمیتونستم کاری کنم

ضعف کرده بودم ، بدنم سست شده بود و حالم دست خودم نبود

هیچ جا رو نمیدیدم ، همش با انگشت میگفت بیا جلو ، یباره با یه حالت غریزی فقط یادمه یه بسم الله گفتم و از پهلو خودمو انداختم به زمین و کنار در ، با تمام توان باقی موندم چنان ضربه ای به در زدم و سرم افتاد روو فرش و دیگه متوجه نشدم چی شد

بعد از چندی دیدم که بابا و مامانم نگران اب میپاشن رو صورتم و صدام میزنن علی چت شده ، علی چت شده ؟؟

تا یه ساعت نمیتونستم حرفی بزنم ، از پدر و مادرمم هم میترسیدم ، پدرم یه چیزایی رو فهمید

رفت سمت پنجره و به اینور و اونور نگاه میکرد و یه چیزایی رو زمزمه میکرد . منو بردن توو حال و بعد از نیم ساعت کم کم و با لکنت ماجرا رو شکسته و ناقص واس بابا و مامانم توضیح دادم

27 ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

برو بچ با توجه به اسم این مورد داستانا ؛ کسایی که میترسن یا میدونن بعدن اذیت میشن نخونن

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

khengoolestan_dastan_tarsnak_14_tir_1396

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

در زمانی که نوجوان بودم به همراه سه برادر و دو خواهر و پدر و مادرم در خانه ای در همین روستا زندگی می کردیم

که دو اتاق و یک راهرو و یک زیرپله همچنین یک تراس و یک حیات بسیار بزرگ که مثل یک باغ بود داشتیم
داخل اون انواع مرغ و خروس و غاز و اردک اینا داشتیم

داخل خونه طبق معمول گذشتگان همه ی خانواده داخل یک اتاق می خوابیدیم

تو یکی از شبها که خوابم نمی برد صداهایی شنیدم یکی از داداشام رو که کنار من خوابیده بود صدا زدم

و هر دو به آرامی پشت در اتاق که شیشه بود و کاملاً راهرو و پله هایی که از روی زیرپله به پشت بام می رفت دیده می شد رفتیم

و به راهرو که صدا از آنجا میومد نگاه کردیم و با کمال تعجب دیدیم چهار نفر که حدود شصت سانت قدشان بود و یکی از آنها یک چادر گلگلی به سر داشت از زیرپله بیرون آمده و به سمت پله ها برای رفتن به پشت بام در حرکت بودند

که یهو داداشم فریاد کشید دزد و با صدای او همه بیدار شدند و آن چهار نفر هم رفتند

وقتی جریان را برای پدرم گفتم لحظاتی به مادرم خیره شد و بعد گفت به نظرتان آمده و چیزی نبوده و فردای آن روز پدرم پیرمردی را به خانه آورد و کلیه لوازم زیرپله را خالی کردند و آن پیرمرد شروع کرد به خواندن دعا که لحظه ای نگذشته بود پیرمرد غش کرد و بعد از به هوش آمدن دیگر نمی توانست راه برود

و چیزی به پدرم گفت که نمی دانم چه بود ولی هرچه بود پدرم را رو وادار کرد تا خانه را بفروشه و تغییر مکان بدهیم

و تا فروختن خانه که آن هم در روستا کار ساده ای نبود به خانه س پدر بزرگم رفتیم چند روز نگذشته بود که شب پدر بزرگم برای گرفتن آب رفت و کسی نمی داند چه اتفاقی برایش افتاد که سر زمین کشته شد

یکماه پس از آن برادرم که در آن شب با من بود ناپدید شد و چند روز بعد جسدش را در چاه پیدا کردند پدرم که از این اتفاقات بسیار دلشکسته و نگران بود

نزد کسی رفت که در یکی از روستاهای اطراف بود و بسیار هم معروف بود و جریان را برایش گفت و جویای راه چاره ای شده که آن شخص توصیه کرده بود فوراً به خانۀ خودمان بازگردیم تا از اتفاقات بعدی جلوگیری شود و دیگر چه چیزی به پدرم گفته بود که از آن به بعد برخوردش با من تغییر کرده بود

و طوری با من رفتار می کرد که انگار از آنها نیستم و همه چیز تقصیر من بوده به هر صورت به منزل خودمان برگشتیم و ماهها خبری نبود تا اینکه یک شب در نیمه های شب کسی مرا تکان داده و بیدار کرد

وقتی چشمانم را باز کردم دیدم دختر جوانی است

که با خنده به من گفت بلند شو دنبالم بیا نمی دانم چگونه شد که نه قدرت مخالفت داشتم

و نه فریاد بی اختیار دنبالش رفتم و مرا به سالن بسیار بزرگی که در زیر زمین بود برد در آنجا عدۀ زیادی بودند همه مرا نگاه می کردند و خارج می شدند ولی هنگام خروج می دیدم تبدیل به گربه می شوند و روی دو پا راه می روند دخترک جلو آمد و دست مرا گرفت و از آنجا خارج شدیم دیدم در یک بیابان وسیع هستیم

پرسیدم آنها که بودند و چرا من آنها را اینگونه می دیدم دختر جوان گفت آنها اقوام من بودند و ما از جنیان هستیم و زمانی که تو متولد شدی من همبازی تو بودم و وقتی مادرت دچار بیماری شد و نتوانست دیگر ترا شیر بدهد این ما بودیم که شبها تو را سیر می کردیم و من تا صبح همراهت می ماندم

از آن به بعد همیشه آن دختر آمده و مرا به همراه خود می برد بعد از مدتی راجع به اتفاقات گذشته از او سؤال کردم و او گفت مقصر پدرت و آن پیر مرد بود

که باعث شدند به برادان من آسیب برسد و بعد از آن تا به امروز این دختر جن با من است و پس از مرگ پدر و مادرم به اینجا آمدم و روزی به خواستگاری دختری از اهالی همین آبادی رفتم که صبح آن روز خبردار شدم دخترک بینوا هنگام درست کردن آتش دچار سوختگی شدید شده و بعد از آن این دختر جن به من گفت هرگز نمی توانی با کسی ازدواج کنی من نمی گذارم از آن روز تا به حال این دختر و دو جن دیگر همیشه با من و در اینجا هستند که تو آن شب یکی از آنها را دیده بودم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

khengoolestan_post_tarsnak_14_tir_1396_2

63 ◄ بزنم به تخته بزنم، رنگ روت واز شده

khengoolestan_post_riha_20_tir_1396

^^^^^*^^^^^
این اتفاق برای خودم افتاده یعنی خودم ریها

یه چند وقته موقع خواب احساس میکنم یه نفر کنارم خوابیده اول ها فکر میکردم خیالاتی هستم ولی بعد از چند وقت فهمیدم
یه جسم کنارم هست اونم واقعی همش سوره و ایه هایی که بلد بودم می خوندم شاید باورتون نشه ولی حتی احساس میکردم در تمام روز کنارمه.یه روز که از خواب بلند شدم
رفتم که صورتمو بشورم وقتی داشتم مسواک میزدم روی سرامیک های کنار روشویی دیدم یه پسر هم قد خودم به کنار دیوار لم داده
از ترسم با همون خمیر دندان هایی که تویی دهانم بود تمام پله های اتاقم رو پایین اومدم رفتم سمت سالن که خوردم زمین هر کاری کردم نتونستم بلند شم که خواهر کوچک ترم رها بلندم کرد

وحشت کرده بودم که غش کردم. دیگه اون روز ازش خبری نشد
دوباره از فرداش کنارم احساسش می کنم
الانم که دارم این متن رو می نویسم کنارم احساسش می کنم
هنوزم از این اتفاق برای کسی نگفتم

14 ◄ لایک عالی متعالی
  • 10
  • 4,499
  • 5,007
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها