• دلنوشته
فال آنلاین

همیشه معجزه ایی گوشه ی لبت باشد

😋 (بخند) با تو جهانی عاشقانه میخندد 😍

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • میترکونیم
    حساس نشو

داستانکهای زیبا

زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد
مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت
روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی

خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم
مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهد
زن با نا باوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده
غروب به خانه آمد
مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد
زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟
مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید
زن باز هم متعجب گفت : مگر مرا تعقیب کرده بودی؟
مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم

10 ◄ یوهوهاهاهاهاهاها

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﻨﻮﯾﺲ ﺳﯿﺎﻩ ﻭﭘﺴﺮﮎ ﻧﻨﻮﺷﺖ

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽﺑﻨﻮﯾﺲ ﻭ ﭘﺴﺮﮎ ﮔﭻ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺖﻓﺸﺮﺩ

ﻣﻌﻠﻢ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﮔﻔﺖ: ﺍﻣﻼﺉ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯽ؟

ﺳﯿﺎﻩ ﺁﺳﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺴﺮﮎ چشمانش ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻄﻞ ﻗﺮﻣﺰ رنگ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ

ﻣﻌﻠﻢ ﺳﺮ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﮐﺸﯿﺪﻭ ﭘﺴﺮﮎ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻫﺎﻥ ﻗﺮﻣﺰ ﺭﻧﮓ معلم ﺩﻭﺧﺖ ﻭ ﺑﺎﺯ ﺟﻮﺍﺑﯽ نداد

معلم ﺑﻪ ﺗﺨﺘﻪ ﮐﻮﺑﯿﺪﻭ پسرﮎ ﻧﮕﺎﻩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ اﻧﮕﺸﺘﺎﻥ ﻣﺸﺖ ﺷﺪﻩ معلم چرﺧﺎﻧﺪ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩ

ﻣﻌﻠﻢ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﺑﻨﻮﯾﺲ، ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺩﺍنی بنویسﻭ ﭘﺴﺮﮎ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻧﻮﺷﺘﻦ کرد

« ﮐﻼﻏﻬﺎ ﺳﯿﺎﻫﻨﺪ ، ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ماﺩﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﺍﺳﺖ، ﺟﻠﺪ دﻓﺘﺮﭼﻪ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ ﺳﯿﺎﻩ ﺭﻧﮓ اﺳﺖ … ﮐﯿﻒ ﭘﺪﺭ ﺳﯿﺎﻩ ﺑﻮﺩ، ﻗﺎﺏ عکس ﭘﺪﺭ ﯾﮏ ﻧﻮﺍﺭ ﺳﯿﺎﻩ ﺩﺍﺭﺩ … ماﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :ﭘﺪﺭت وﻗﺘﯽ ﻣﺮﺩ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﻫﻨﻮﺯ ﺳﯿﺎﻩ بو ، ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﻣﻦ ﺳﯿﺎﻩ ﺍﺳﺖ و ﺷﺐ ﺳﯿﺎﻫﺘﺮ … ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻧﺎﺧﻦ هاﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺳﯿﺎﻩ ﺷﺪﻩ
ﺍﺳﺖ. ﻗﻔﻞ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎﻥ ﺳﯿﺎﻩﺍﺳﺖ. »

ﺑﻌﺪ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﺭﻭ ﺑﻪ تخته ﺳﯿﺎﻩ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺑﻪ ﮐﻼﺱ ﻭ سکوت ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺳﯿﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ پسرک ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﭻ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ گرﻓﺖ ﻭ ﻧﻮﺷﺖ

« ﺗﺨﺘﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻫﻢ سیاه ﺍﺳﺖ ﻭ ﺧﻮﺩ ﻧﻮﯾﺲ ﻣﻦ ﺑﺎ جوﻫﺮ ﺳﯿﺎﻩ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﺪ »

ﮔﭻ ﺭﺍ کنار ﺗﺨﺘﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻣﻌﻠﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﺳﺮﮔﺮﻡ خوﺍﻧﺪﻥ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺴﺮﮎ نگاه ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻨﺪ ﮐﻔﺸﻬﺎﯼ سیاه ﺭﻧﮓ ﺧﻮﺩ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ ﺑﻨﺸﯿﻦ ﭘﺴﺮﮎ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﺧﻮﺩ رﻓﺖ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﻧﺸﺴﺖ
ﻣﻌﻠﻢ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﺩﺭﺱ ﺟﺪﯾﺪ ﺭﺍ ﺭﻭﯼﺗﺨﺘﻪ ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺖ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ شاﮔﺮﺩﺍﻥ ﺑﺎ ﻣﺪﺍﺩ ﺳﯿﺎﻩ ﺩﺭ ﺩﻓﺘﺮ مشقشان ﺭﻭ ﻧﻮﯾﺴﯽ ﻣﯽ کردند

ﺍﻣﺎ ﭘﺴﺮﮎ ﻣﺪﺍﺩ ﻗﺮﻣﺰﯼ برﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻣﺸﻘﻬﺎﯾﺶ رﺍ ﺑﺎ ﻣﺪﺍﺩ ﻗﺮﻣﺰ ﻧﻮﺷﺖ ﻣﻌﻠﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ نوﺷﺘﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻧﮑﺮﺩ و ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺯ ﻣﺸﻖ ﻧﻮﺷﺘﻨﺶ ﺑﺎ مدﺍﺩ ﻗﺮﻣﺰ ﺍﯾﺮﺍﺩ ﻧﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﭘﺴﺮﮎ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ :ﻗﻠﺐ ﻣﻌﻠﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﺳﯿﺎﻩ ﻧﯿﺴﺖ

6 ◄ شیش شیش ، شیشه شکست

ﻣﺮﺩ ﻣﯿﺎﻧﺴﺎﻟﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ
ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﺷﺪ بی ام وه .
ﺁﺧﺮﯾﻦ مدﻟﯽ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩ ﻭ ﭘﺴﻨﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ؛ پس ﻭﺟﻪ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ اﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﺗﻨﺪﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ
ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ.

ﻗﺪﺭﯼ ﺭﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺷﺘﺎﺏ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ
ﻟﺬت ﺑﺮﺩ.
ﻭﺍﺭﺩ ﺑﺰﺭﮔﺮﺍﻩ ﺷﺪ ﻭ قدری ﺑﺮ ﺳﺮﻋﺖ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ اﻓﺰﻭﺩ. ﮐﺮﻭﮐﯽ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﺭﺍ پایین ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﺑﺎﺩ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﺶ بخورد ﻭ ﻟﺬت ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺑﺒﺮﺩ …

ادامه مطلب

5 ◄ افینا اینم پنجمیش

ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮﯼ ﻣﻠﻮﺱ ﺩﻭ ﺗﺎ
ﺳﯿﺐ ﺩﺭ ﺩﻭ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ
ﺩﺭ اﯾﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﻃﺎﻕ
ﺷﺪ. ﭼﺸﻤﺶ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺩﺳﺖ ﺍﻭ اﻓﺘﺎﺩ. ﮔﻔﺖ: ” ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﯿﺒﺎﺗﻮ ﺑﻪ
ﻣﻦ ﻣﯿﺪﯼ؟

ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻧﮕﺎﻫﯽ خیره ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ نگاهی ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﯿﺐ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺁﻥ سیب

ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﺪ. ﺳﭙﺲ یک ﮔﺎﺯ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺳﯿﺐ ﺯﺩ ﻭ ﮔﺎﺯﯼ به ﺁﻥ ﺳﯿﺐ
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎﻥ مادﺭﺵ ﻣﺎﺳﯿﺪ. ﺳﯿﻤﺎﯾﺶ ﺩﺍﺩ میزد ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﮐﺶ نوﻣﯿﺪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

اما، ﺩﺧﺘﺮﮎ لحظه ای ﺑﻌﺪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﯿﺐﻫﺎﯼ گاز زدﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﺎﺩﺭ ﮔﺮفت و ﮔﻔﺖ : ” ﺑﯿﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺳﯿﺐ شیرین تره

ﻣﺎﺩﺭ ﺧﺸﮑﺶ ﺯﺩ. چه ﺍﻧﺪﯾﺸﻪﺍﯼ ﺑﻪ ﺫﻫﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍﻩ دﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﮐﺶ ﺩﺭ ﭼﻪ اﻧﺪﯾﺸﻪ ای بود

ﻫﺮ ﻗﺪﺭ ﺑﺎﺗﺠﺮﺑﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﺩﺭ ﻫﺮ
ﻣﻘﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﻫﺮ ﻗﺪﺭ ﺧﻮﺩ
ﺭﺍ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ، ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺧﻮﺩ
ﺭﺍ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺑﻪ ﺗﺄﺧﯿﺮ ﺍﻧﺪﺍﺯﯾﺪ ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﻃﺮﻑ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺷﻤﺎ فرﺻﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ

سیب

8 ◄ پرچم بالاس پهلوون

پسر : عشقم یه عکس خوشگل از خودت واسم بفرست 🙂

دختر: چشم ولی تو محض احتیاط یه عکس از خواهرت واسم بفرست عشقم 🙂

شیطان سرپا ایستاده بود. سیگارش را خاموش کرد و کف مرتبی برای دختر زد (6)

پسر بدون معطلی عکس اون یکی دوست دخترش رو واسه دختر فرستاد.

شیطان مبهوت مانده بود از کار این دو خلقت 😯

دختر: وای مرسی عزیزم الان عکسمو واست ایمیل میکنم ^_^

پسرک خوشحال وقتی ایمیلشو باز کرد عکس خواهرشو دید!

شیطان نگاهی به اسمان کرد و گفت : خدایا روزگار بندگانت را ببین 😐 -_-

4 ◄ بشه پنجتا صلوات

 

 

55333fa94f100ulb

پیرزنی دو کوزه آب داشت که بر دوش خود حمل میکرد و با خود آب به خانه میبرد
روزی یکی از کوزه ها ترک برداشت و مقداری آب از آن خارج میشد
بمدت طولانی این اتفاق هر روز تکرار میشدو پیرزن یک کوزه و نیم آب به خانه میبرد!
سرانجام پس از یکسال
کوزه شکسته از مشکلی که داشت به ستوه آمدو با پیرزن سخن گفت ؛
پیرزن لبخندی زد و گفت:
تو هیچگاه به گلهای زیبایی که دراین یکسال در سمت تو روییده اند توجه کرده ای؟
اگر تو اینگونه نبودی این زیبایی ها طراوت بخش خانه من نمیشد!
هر یک از ما شکستگی های خاص خود را داریم
باید در هرچیزخوبی هایش را جستجو کرد
پس به دنبال شکستگی ها نباش که همه به گونه ای داریم فقط نوع آن متفاوت است!

 

4 ◄ بشه پنجتا صلوات

پدر


یک تحویلداربانک میگفت
ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ ﺍﻭرد تا ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ کنه .
ﮔﻔﺘﻢ: ﻭقت ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ!
ﮔﻔﺖ: ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ !
ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭمم ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟ !
ادامه مطلب

12 ◄ گلیلی لی لی لی

داستان… عصبانیت و عشق

مرد درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد.

مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود.

در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان، انگشتان دست خود را از دست داد.
ادامه مطلب

5 ◄ افینا اینم پنجمیش

552debcc5db0dzkn

:چوپانی تعریف میکرد
گاهی برای سرگرمی با یک چوبدستی دم در آغل گوسفندان می ایستادم
و هنگام خارج شدن آنها،چوبدستی را جلوی پایشان میگرفتم
طوری که مجبور به پریدن از روی آن میشدند
پس از آنکه چندگوسفنداز روی آن می پریدند،چوبدستی را کنار میکشیدم
اما بقیه گوسفندان هم با رسیدن به این نقطه از روی مانع خیالی می پریدند
تنها دلیل پرش آنها این بود که گوسفندان جلویی در آن نقطه پریده بودند
نه تنها گوسفندان
که تعداد زیادی از آدمها نیز مایل به انجام کارهایی هستند که دیگران انجامش میدهند
مایل به باور چبزهایی که دیگران به آن باور دارند
وقتی خودت را همصدا با اکثریت میبینی
وقت آن است که بنشینی و عمیقا فکر کنی

4 ◄ بشه پنجتا صلوات

مترسک

dastanak_khengoolestan

از مترسکی سوال کردم، آیا از
ماندن در مزرعه بیزار نشده ای.؟
پاسخم داد و گفت ..در ترساندن. و آزار دیگران لذتی بیاد ماندنی است.پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم.
اندکی اندیشیدم و سپس گفتم …راست گفتی من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم.
گفت..تو اشتباه می کنی، زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد، مگر آن که درونش از کاه پر شده باشد.!!!!!

جبران خلیل جبران

7 ◄ هفتا دوشتت دارم
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها