• خندانکس
فال آنلاین

خدا زیباست

❄️❄️ این را در دانه دانه های برف میبینم ❄️❄️

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan

داستانکهای زیبا

خنگولستان

خنگولستان

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.

هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.

وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.

هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار

دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.

و اما خبر بد…

این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حوله حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.

هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه…

…………………

حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟

۱ ◄ اوفیش یه لایک دارم دوستش دارم

روزی دختر شیخ یک تبلت گوگل نکسوس بخرید و بر شیخ عرضه نمود!

شیخ بگفت: این ت بلت که خریدی اولین کار چه کردی؟

عرض نمود: یا شیخ بر صفحه اش برچسب زدم و دور آن کاوری بس محکم قرار دادم.

شیخ فرمود: آیا کسی تورا به این کار مجبور کرد؟

-دختر :  خیر

فرمود: ایا تو به شرکت گوگل توهین کردی که چنین کاور بر آن نهادی؟

-دختر :  خیر. اتفاقاً خود گوگل که آن را ساخته توصیه نماید که بر آن کاور نهیم.

– شیخ : ایا چون این تبلت چیپ و درپیت است کاورش کردی؟

-دختر :  خیر. بلکه چون ارزشمند است و کلی تکنولوژی صرف آن شده چنین کردم.

-شیخ : ایا کاور از جمال تبلت نکاهد و به وزنش نیفزاید؟

– دختر : باکی نیست. به دوامش نیز بیفزاید.

شیخ صیحه ای بزد و فرمود: پس بدان که آنکه مرا و تو را ساخته ما را به عفاف و حجاب ، توصیه نموده است که عفاف نه دست و پاگیراست ونه موجب عذاب بلکه ضمانت ماندگاریست . . .

۲ ◄ دو لایک دارم دوسش دارم

ﻣﺎ ﺩﺭ ﺳﺎﻟﻦ ﻏﺬﺍﺧﻮﺭﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻫﯽ ﺩﺭ
ﺍﺭﻭﭘﺎ ﻫﺴﺘﯿﻢ.
ﯾﮏ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻗﺮﻣﺰ ﮐﻪ ﺍﺯ
ﭼﻬﺮﻩﺍﺵ ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ ﺍﺭﻭﭘﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ
ﺳﯿﻨﯽ ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﻭ ﺳﺮ
ﻣﯿﺰ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﺪ

ادامه مطلب

۳ ◄ شد سه تا هوورا هوورا

How good we are :
A little boy went into a drug store, reached for a soda carton and pulled it over to
the telephone. He climbed onto the carton so that he could reach the buttons on the
phone and proceeded to punch in seven digits.

The store-owner observed and listened to the conversation: The boy asked, “Lady,
Can you give me the job of cutting your lawn? The woman replied, “I already have
someone to cut my lawn.”
“Lady, I will cut your lawn for half the price of the person who cuts your lawn now.”
replied boy. The woman responded that she was very satisfied with the person who
was presently cutting her lawn.
The little boy found more perseverance and offered, “Lady, I’ll even sweep your
curb and your sidewalk, so on Sunday you will have the prettiest lawn in all of Palm
beach, Florida.” Again the woman answered in the negative.
With a smile on his face, the little boy replaced the receiver. The store-owner, who
was listening to all, walked over to the boy and said,
“Son… I like your attitude; I like that positive spirit and would like to offer you a
job.”
The little boy replied, “No thanks, I was just checking my performance with the job
I already have. I am the one who is working for that lady! !

چقدر شایسته ایم؟
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به
دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،” خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن
چمن ها را به من بسپارید؟” زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.”
پسرک گفت:”خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت که از کار این
فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،” خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این
صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.” مجددا زنان پاسخش منفی بود”.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به
سمتش رفت و گفت: “پسر…از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری
بهت بدم”
پسر جوان جواب داد،” نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این
خانوم کار می کنه”.

۴ ◄ بشه پنجتا صلوات

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند.
یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمیدانست.
هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت، آنرا در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد.
ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود.
لذا پس از مدتی از او پرسید : چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !
ادامه مطلب

۱ ◄ اوفیش یه لایک دارم دوستش دارم

تو گردان شایعه شد:
ـ نماز نمی خونه!
گفتن: «تو که رفیق اونی، بهش یه تذکر بده!»
باور نکردم و گفتم: «لابد می خواد ریا نشه، پنهونی می خونه.»
وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره ی مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم، با چشم خودم دیدم که نماز نمی خواند! توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز کنم.
ـ تو که برای خدا می جنگی، حیفه نیس نماز نخونی…
لبخندی زد و گفت: «یادم می دی نماز خوندن و!»
ـ بلد نیسی!؟
ـ نه، تا حالا نخوندم!
همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم.
توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر نگهبان بعد با قایق پارویی که آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره شصت توی آب هور خورد و پارو از دستش افتاد. آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد.با انگشت روی سینه اش صلیب کشید.و چشمش به آسمان یکی شد

۱ ◄ اوفیش یه لایک دارم دوستش دارم

جلسه محاکمه عشق بود، عقل قاضی ، و عشق محکوم ….
به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع کرد به طرفداری از عشق
آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی؟
ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی ؟
وشما پاها که همیشه مشتاق رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید ؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند ،
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:
دیدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی !؟
قلب نالید و گفت:
من بی وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و فقط با عشق میتوانم یک قلبی واقعی باشم

۰ ◄ جون من یه لایک بده

ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺑﺎ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺭﻭﯼ ﺑﺮﻑ ﻫﺎ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻭﯾﺘﺮﯾﻦ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻫﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ. ﺯﻧﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻋﺒﻮﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﻭ ﺩﻟﺶ ﺳﻮﺧﺖ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺶ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ! ﮐﻮﺩﮎ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﻤﺎ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺘﯿﺪ؟ ﺯﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ ﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﻧﻪ ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺘﻢ. ﮐﻮﺩﮎ ﮔﻔﺖ: ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻧﺴﺒﺘﯽ ﺩﺍﺭﯾﺪ!

داستانک ها ارسالی از بلقیس

۱ ◄ اوفیش یه لایک دارم دوستش دارم

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ،

بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.
ادامه مطلب

۰ ◄ جون من یه لایک بده
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها