• خاطره ها
فال آنلاین

خدا زیباست

❄️❄️ این را در دانه دانه های برف میبینم ❄️❄️

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan

داستانکهای زیبا

انسانهای خوب
همچون انعکاس ماه در زلال
برکه اند
لمس شدنی نیستند
ولی زیبایی بخش ظلمت شب هستند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

استادی با شاگردش از باغى میگذشت

چشمشان به یک کفش کهنه افتاد
شاگرد گفت گمان میکنم این کفشهای کارگرى است که در این باغ کار میکند . بیا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببینیم و بعد کفشها را پس بدهیم و کمى شاد شویم

استاد گفت چرا براى خنده خود او را ناراحت کنیم؛ بیا کارى که میگویم انجام بده و عکس العملش را ببین

مقدارى پول درون آن قرار بده

شاگرد هم پذیرفت و بعد از قرار دادن پول ، مخفى شدند
کارگر براى تعویض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همینکه پا درون کفش گذاشت متوجه شیئى درون کفش شد و بعد از وارسى ، پول ها را دید
با گریه فریاد زد : خدایا شکرت
خدایی که هیچ وقت بندگانت را فراموش نمیکنى
میدانى که همسر مریض و فرزندان گرسنه دارم و در این فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رویی به نزد آنها باز گردم و همینطور اشک میریخت

استاد به شاگردش گفت: همیشه سعى کن براى خوشحالی خود ، ببخشى نه بستانی

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

جذامیان به ناهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند

حلاج بر سر سفره آنها نشست و چند لقمه بر دهان برد

جذامیان گفتند: دیگران بر سر سفره ما نمی نشینند و از ما می ترسند

حلاج گفت: آنها روزه اند و برخاست

غروب، هنگام افطار حلاج گفت: خدایا روزه مرا قبول بفرما

شاگردان گفتند: استاد، ما دیدیم که روزه شکستی

حلاج گفت: ما مهمان خدا بودیم. روزه شکستیم ولی دل نشکستیم

آنجا که دلی بود به میخانه نشستیم
آن توبه صد ساله به پیمانه شکستیم

از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم

حضرت مولانا

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود

اول گفتند زنی از اهالیِ جورجیا ، همسرم باشد
خوشگل و پولدار ، قرار بود خانه ای
در سواحلِ فلوریدا داشته باشیم
با یک کوروتِ کروکیِ جگری
تنها اشکال اش این بود که
زنم در چهل و سه سالگی سرطانِ سینه می گرفت
قبول نکردم ، راست اش تحمل اش را نداشتم

***

بعد، موقعیتِ دیگری پیشنهاد کردند
پاریس ، خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدلِ لباس
قرار بود دو دخترِ دو قلو داشته باشیم
اما وقتی گفتند یکی از آنها
در نه سالگی در تصادفی کشته می شود
گفتم حرف اش را هم نزنید

***

بعد، قرار شد کلودیا زنم باشد
با دو پسر. قرار شد توی محله های
پایینِ شهرِ ناپل زندگی کنیم
توی دخمه ای عینِ قبر
امّا کسی تصادف نکند
کسی سرطان نگیرد. قبول کردم

***

حالا کلودیا ، همین که کنارم ایستاده است
مدام می گوید که خانه ، نورِ کافی ندارد
بچه ها کفش و لباس ندارند
یخچال خالی است

امّا من اهمیتی نمی دهم
می دانم اوضاع می توانست
بدتر از این هم باشد
با سرطان و تصادف

کلودیا اما این چیزها را نمی داند
بچه ها هم نمی دانند

مصطفی مستور
از رمانِ
پرسه در حوالی زندگی

۲۱ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

نقل است شاه عباس صفوی ، رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد و به خدمتکاران دستور داد تا در سر قلیان ها بجای تنباکو، از سرگین اسب استفاده کنند

میهمان ها مشغول کشیدن قلیان شدند و دود و بوی پهنِ اسب ، فضا را پر کرد اما رجال از بیم ناراحتی‌ شاه پشت سر هم بر نی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا می دادند ! گویی در عمرشان ، تنباکویی به آن خوبی‌ نکشیده اند

شاه رو به آنها کرده و گفت

«سرقلیان ها با بهترین تنباکو پر شده اند ؛ آن را حاکم همدان برایمان فرستاده است»

همه از تنباکو و عطر آن تعریف کرده و گفتند

«براستی تنباکویی بهتر از این نمی‌توان یافت»

شاه به رئیس نگهبانان دربار، که پک های بسیار عمیقی به قلیان می زد ، گفت

« تنباکویش چطور است؟»

رئیس نگهبانان گفت

«به سر اعلیحضرت قسم، پنجاه سال است که قلیان می کشم، اما تنباکویی به این عطر و مزه ندیده ام»

شاه با تحقیر به آنها نگاهی‌ کرد و گفت

«مرده شوی تان ببرد که بخاطر حفظ پست و مقام، حاضرید بجای تنباکو، پِهِن اسب بکشید و بَه‌‌‌ بَه‌‌‌‌‌‌ و چَه چَه کنید»

۲۰ ◄ عاقا پست بیسته ، بیست

khengoolestan_post_mehrnaz_gonjeshk_30_dey_1395

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت‌

پرسیدن : چه می‌کنی ؟

پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می‌کنم و آن را روی آتش می‌ریزم

گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می‌آوری بسیار زیاد است و این آب فایده‌ای ندارد

گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که وجدانم می‌پرسد: زمانی که دوستت در آتش می‌سوخت تو چه کردی؟

پاسخ می‌دهم: هر آنچه از من بر می‌آمد

همین یک جمله رمز تمام زیبایی های رفتاری دنیاست
بدون توقع و با دلی صاف هر کاری از دستت بر میاد انجام بده

*@***/*

۱۸ ◄ دینگله دینگو

*********◄►*********

روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا میزان ایمان دانشجویان اش را بسنجد

او پرسید: آیا خداوند , هرچیزی راکه وجود دارد , آفریده است؟

دانشجویی شجاعانه پاسخ داد : بله

استاد پرسید: هرچیزی را ؟!؟

پاسخ دانشجو این بود: بله ; هرچیزی را

استاد گفت: دراین حالت , خداوند شر را آفریده است . درست است ؟ زیرا شر وجود دارد

برای این سوال , دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند

ناگهان , دانشجوی دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد ممکن است از شما یک سوال بپرسم؟

استاد پاسخ داد: البته

دانشجو پرسید: آیا سرما وجود دارد؟

استاد پاسخ داد: البته, آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید؟

دانشجو پاسخ داد: البته آقا, اما سرماوجود ندارد. طبق مطالعات علوم فیزیک, سرما, نبودن تمام و کمال گرماست و شیء را تنها درصورتی می توان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد
و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شیء است که انرژی آن را انتقال می دهد . بدون گرما اشیاء بی حرکت هستند, قابلیت واکنش ندارند ; پس سرما وجود ندارد . ما لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم

دانشجو ادامه داد: وتاریکی ؟

استاد پاسخ داد : تاریکی وجود دارد

دانشجو گفت: شما باز هم در اشتباه هستید آقا! تاریکی , فقدان کامل نور است. شما می توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز, تنوع رنگ های مختلف را نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور , نور می تواند
تجزیه شود . تاریکی , لفظی ست که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم

و سرانجام دانشجو ادامه داد: خداوند, شر را نیافریده است . شر , فقدان خدا در قلب افراد است. شر فقدان عشق, انسانیت و ایمان است. عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند . آنها وجود دارند و فقدانشان منجر به شر می شود

نام این دانشجو آلبرت انیشتین بود

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

من خدایى دارم که مالک تمام دنیاست

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مردی از کوچه ای می گذشت که غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است به او گفت چه طور در چنین وضعی میخندی و شادی می کنی ؟

جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار میکنم در هر حالی روزی مرا میدهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم ؟

از آنجا که آن مرد از عرفای بزرگ ایران بود و چشمهایش را شسته بود و جور دیگر میدید گفت از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی هستم

*********◄►*********

۲۳ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

*~*~*~*~*~*~*~*

ساعت ۲ شب بود و توماس به خاطر مرگ امیلی گریه میکرد. امیلی بر اثر افتادن در رودخانه جون خودشو از دست داده بود

:روز قبل از اتفاق
توماس: امیلی من میدونم تو چقدر منو دوس داری، اما من یکی دیگه رو دوس دارم. دلم یه جای دیگس. منو درک کن

اشک از چشای امیلی جاری شد و کلاه زرد رنگش رو جلوی سرش قرار داد تا توماس بهش خیره نشه

توماس: آه ، امیلی. گریه نکن تو رو خدا. قول میدم کنارت بمونم
همیشه. تا جایی که قلبم میزنه. تو رو خدا گریه نکن. گفتم من همیشه کنارت میمونم

توماس نزدیک شد و صورته امیلی رو نگاه کرد. اشکای امیلی توماس رو به گریه انداخت. و بعد با دو دست به چشای امیلی زل زد و گفت: امیلی تو خیلی عزیزی واسه من. گریه نکن. تو رو خدا گریه نکن

امیلی ساکت بود و چیزی نگفت

توماس: بلند شو. دستتو بده من. دیر وقته. الان باید بریم خونه

توماس دستهای امیلی رو گرفت و با هم راهی خونه شدن. توی راه هیچ چیز خاصی بهم نگفتن تا لحظه آخر امیلی دستای توماس رو فشرد و گفت: توماس جونم ، امیدوارم خوش بخت شی عزیزم. من دارم میرم به مسافرت. غصه منو نخوری و بدون من هم خوشبخت میشم. خواهش میکنم فقط دنبال من نیا

توماس: کجا مگه میخوای بری؟

امیلی: خواهش میکنم اینو ازم نخواه

توماس: باشه امیلی جون. امیدوارم هر جا میری خوشبخت شی

امیلی: باشه ه ه ه
دوباره امیلی گریه کرد و اینقدر گریه کرد که توماس نگران شد و گفت: تو چت شده امیلی؟ چرا اینقدر گریه میکنی؟ من تا حالا ندیده بودم اینقدر گریه کنی؟

امیلی: چیزی نیس. من باید برم. خداحافظ

توماس: باشه. مواظبه خودت باش. فقط یادت نره که قبل از رفتنت منو خبر کنی. باشه امیلی جون

امیلی: نمیدونم. اگه تونستم. اما قول نمیدم

توماس دستهای ایمیلی رو گرفت و باهاش خداحافظی کرد اما دلش شور میزد و انگار کسی از درون بهش الهام میداد که این لحظاته آخری هستش که امیلی رو میبینه

امیلی به خونه رسید و باباش رو دید که کنار راه پله خوابه. هوای سردی بود و امیلی به طرف انبار رفت. چند تا هیزم برداشت و به درون اجاق انداخت. صدای هیزم باباش رو از خواب بیدار کرد و باباش بلند شد و گفت: توئی امیلی؟ کجا بودی؟ باز هم پیشه توماس؟

امیلی: آره بابایی. اما دیگه قول میدم پیشه اون نرم. چون دلم واسه مامان تنگ شده. دیشب خوابشو دیدم. بهم گفته که دلش واسم تنگ شده و میخواد منو

بابای امیلی: بسه دیگه! مامانت غلط کرده! اگه امشب مامانتو دیدی تو خواب بهش بگو که تو پیشه من میمونی و اگه میخواد تو رو دعوت کنه باید اول منو دعوت کنه! فهمیدی؟!؟

امیلی: باشه بابایی! من که چیزی نگفتم. تازه مامانم دل داره. اونم منو دوس داره. نمیشه که همش پیشه تو باشم

بابای امیلی: بسه گفتم! برو شامتو بخور و بگیر بخواب

امیلی: باشه بابایی

امیلی اجاق رو روشن کرد و بعد بلند شد و مستقیم رفت طبقه بالا گربه کوچولوشو گرفت دستش و گفت: من فردا دارم میرم پیشه مامانم. دلم واست تنگ میشه. بعداً منتظرت میمونم تا بیای. هر وقت خواب رفتی میای پیشه من و تا روزی که به طور کامل بیای پیشه خودم

بعد گربه رو گرفت بغل و چشماشو بست

صبح زود شد و بابای امیلی صدا زد و گفت: امیلی بلند شو دیرت نشه

امیلی سریع از جا بلند شد و خودش رو به بیرون رسوند. همین که پاشو به بیرون از خونه گذاشت توماس رو دید که دستش توی دسته ماریا بود. ماریا دسته توماس رو ول کرد و اومد جلو و نگاهی به امیلی کرد و گفت: میبینم عاشق شدی بچه؟ آخه تو چیت به عشق و عاشقی. تو برو اول یاد بگیر حرف بزنی بعد عاشق شو

امیلی چیزی نگفت و به خاطر عشقش توماس هیچ عکس العملی از خود نشون نداد. ولی توماس گفت: بس کن ماریا! خجالت بکش! من تو رو آوردم اینجا که از امیلی خداحافظی کنیم نه اینکه

ماریا: تو بس کن توماس! تو نگاه کن امیلی رو. آخه این چی داره که به خاطرش سره من داد میکشی

امیلی چیزی نگفت و رفت. اما توماس ازش معذرت خواست و به دنبال اون راه افتاد. اما امیلی اصرار کرد و گفت که به دنبالش نیاد

توماس پیله شد و دسته امیلی رو گرفت و گفت دلم شور میزنه

امیلی گفت خواهش میکنم بزار برم دیره

توماس گفت با این لباس میخوای بری مسافرت؟

امیلی جواب داد: خواهش میکنم چیزی نگو. بزار برم. توماس دستای امیلی رو رها کرد و امیلی بدونه اینکه نگاهی به توماس بندازه راهشو ادامه داد

امیلی بعد از جمع کردن هیزم و فروش تمامی آن در راه برگشت به صدایی پی برد. صدای جیغ یک دختر. خودشو سریع رسوند و دید ماریا فریاد میزنه

ماریا: امیلی توماس رو داره آب میبره

امیلی: بدو برو دهکده کمک بیار

ماریا سریع بلند شد و با تمام وجود و توان دوید. توی راه چند تا زن رو دید و ازشون کمک خواست. همگی به طرف رودخانه دویدن

جریان آب بسیار تند بود و خبری از امیلی و توماس نبود. همگی به طرف آبشار دویدن. چیزی از دوردست نمایان بود و ماریا فریاد کشید: اوناهاش. اون توماسه

جریان آب بسیار تیز بود و توماس لای درختی در گوشه گیر کرده بود وانگار مرده بود. اما خبری از امیلی نبود. زنها همگی به طرف اون درخت رفتن و همگی با سختی تموم توماس رو از لای درخت بیرون کشیدن ، اما یکی از زنها به درون رودخانه افتاد. جریان آب اون رو به جلو کشید و فریاد زنها بلند شد. یکی از زنها که پیر بود و مادر اون زن بود خودش رو به آب انداخت تا جونه دخترش رو نجات بده. اما آب هر دوی آنها رو برد. از یک طرف توماس که آب زیادی خورده بود و از یک طرف دیگر دو زن و امیلی. یکی از زنها و ماریا سینه توماس رو فشار میداد تا آب خورده شده از بدن توماس خارج بشه. و تنفس مصنوعی میدادن. بقیه زنها هم به دنبال دو زن. صدای فریاد زنها دو نفر مرد رو به خودشون جلب کردن و یکی از اونها به رودخانه پرید و تونست یکی از اونها رو بگیره، اما پیر زن هنوز درون آب بود. و داشت نزدیک آبشار میشد

جریان آب بسیار تیز بود و پیرزن به آبشار رسید و از اون بالا به پایین پرت شد. اون مرد هم نتونست خودش رو به کنار آب برسونه و از بالا به پایین آبشار پرت شد. اون مرد و چند تا از زن ها با عجله خودشون رو به پایین آبشار رسوندن اما هیچ خبری از آنها نبود. یکم جلوتر رنگ سرخی تمامی آب رو فرا گرفته بود. چشم مرد به دوستش افتاد. دید که تمامی بدنش خون و بی جون افتاده بود. صدای زنها هم اومد… گفتن که پیر زن هم اینجاست. اما پیر زن اثری از خون بر بدنش نبود و بر اثر جریان آب مرده بود. نیم ساعت گذشت. و همگی به دنبال دختره گم شده میگشتن

کسی به غیر از ماریا اسمه امیلی رو نمیدونست. ماریا خودش رو به مرد رسوند و گفت که تونستید امیلی رو پیدا کنید؟

صورت مرد سرخ شد و فریاد زد: آی خدا. امیلی من! امیییییییلی!کجایی بابایی! امیلی

اما امیلی محو شده بود. گویی فرشته ها امیلی رو به آسمون برده بودن. عشق امیلی باعث نجات پیدا کردن توماس و مرگ خودش شده بود. توی این ماجرا یک نفر نجات پیدا کرد و سه نفر جان خود رو از دست دادن. همه این سه نفر عشقی عظیم داشتن که تونستن عشق رو بر ترس ترجیح بدن

عشق خدا با کسانی هستش که عشق میدن. حتی به قیمت جون
بهشت بر کسانی که ایثار و فداکاری میکنن باز است. کسی که ایثار میکنه بدون هیچ چیز وارد قلمرو خدا میشه. چون خدا عاشقه فداکاران هستش

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

اتاق ۲۱۹ ! اینجا جایی بود که سرنوشت مرا رقم می‌زد. این اتاق سه شماره‌ای در دادسرای ناحیه ۱۹ تهران قرار بود مرا به جایی نامعلوم پرتاب کند. عرق کرده بودم، دست‌هایم می‌لرزید. به مادرم گفتم: اینجا آخر خطه؟

چشم‌های مادر قرمز بود و نگاهم نمی‌کرد: قسمت این بود

قسمت، تقدیر، سرنوشت… کلماتی که یک عمر باید زیر سایه سنگین‌شان راه می‌رفتم و زندگی می‌کردم. کلماتی که همیشه از آنها می‌ترسیدم و فرار می‌کردم و فکر می‌کردم آدم آنقدر قدرت دارد که بخواهد تقدیر را در مشتش بگیرد و سهم بیشتری از قسمت داشته باشد. اما یک شب، فقط یک شب کافی است تا تمام رؤیاها به خاک سیاه بنشیند

اواخر خرداد بود باران می‌آمد. مسعود پنجره را باز کرد؛ به‌به! بارونو نگاه

بوی خاک باران خورده می‌آمد. نسیم خنکی برگ‌ها را تکان می‌داد. نور چراغ ماشین‌ها کف خیس خیابان افتاده بود. توی دلم گفتم: این همان لحظه بزرگ خوشبختی است
به مسعود گفتم: نسکافه می‌خوری؟

خندید: معلومه که تکیه کلامش بود. خندیدم. کتری را به برق زدم قل‌قل آب‌جوش توی رنگ آبی کتری را دوست داشتم. تمام وسایل خانه نو بود. از نگاه کردن به خانه لذت می‌بردم. بوی چوب تازه توی فضای خانه پیچیده بود. پرده‌ها از تمیزی برق می‌زد. مسعود خیره شده بود به عکس عروسی. لیوان داغ نسکافه را به دستش دادم: چیه؟ خودشیفته شدی؟

مسعود چشم از عکس برنداشت: من همیشه زن آینده‌م رو همین جوری تصور می‌کردم. خیلی جالبه که صورتت خیلی با تصورات من فرق نداره

نسکافه را سر کشیدم. داغ بود. زبانم سوخت. چشم‌هایم پر از اشک شد. مسعود خندید: همشهری‌های من وقتی نوشابه می‌خورند از چشماشون اشک میاد

خندیدم: پاشو فردا خیلی کار داریم، ناسلامتی عروسی برادرمه‌ها
من ۱۰ صبح باید آرایشگاه باشم

مسعود موهایش را گرفت و سرش را عقب برد: چرا آخه؟ مگه می‌خوان چی کار کنن؟ خب مثه آدم بخوابید، ظهر برید آرایشگاه تا پنج و ۶ آماده می‌شید دیگه! من نمی‌فهمم چرا شما زن‌ها اینقدر خودتون رو عذاب می‌دید؟

راست می‌گفت به روی خودم نیاوردم
آرایشگاه شلوغ بود. لباس شبم را روی چوب‌لباسی آویزان کردم و روی صندلی انتظار نشستم. خانم آرایشگر صدایم زد: مریم

بلند شدم: شما از طرف نازی‌جون اومدی؟

با لبخند گفتم: آره ببخشید اینقدر اصرار کردم. عروسی برادرمه. نازی‌جون خیلی از شما تعریف کرده

یکی از کارمندان آرایشگاه که لباس فرم پوشیده بود، جلو آمد: میترا جون خانم دباغ منتظرند. ناهار دعوتن

میترا به من نگاه کرد: می‌بینی فقط به خاطر نازی قبول کردم وگرنه واقعا زودتر از ۱۰ روز وقت نمی‌دم. الان میام

مسعود راست می‌گفت. تمام وقت مفیدی که صرف آرایش مو و صورتم شده بیشتر از ۳ ساعت نشد. همیشه فکر می‌کردم واقعا باید از صبح تا غروب را در آرایشگاه بمانی تا به آن فرمی که می‌خواهی برسی. انگار صورت آدم برنج بود که باید دم می‌کشید یا خورش بود که باید جا می‌افتاد. از این فکر خنده‌ام گرفت

میترا گفت: نخند
داشت خطهای صورتم را برای آخرین‌بار با کرم پودر پر می‌کرد

میتراگفت: چند وقته ازدواج کردی؟

صبر کردم کارش تمام شود: ۲ ماه، یعنی ۲ ماهه که رفتیم سرخونه زندگیمون

میترا دورتر ایستاد و نگاهم کرد: ولی امشب قشنگ‌تر شدی، مطمئنم

از جلوی آینه کنار رفت. تمام این مدت سعی کرده بودم در آینه نگاه نکنم. از دیدن خودم جا خوردم. از شب عروسی‌ام قشنگ‌تر شده بودم. گفتم: کارت حرف نداره نازی راست می‌گفت

میترا خندید. گوشی همراهم را از کیفم درآوردم و دستم را روی اسم مسعود نگه داشتم: منتظرترین مرد دنیا بفرمایید

خندیدم: بیا دنبالم تموم شد

میترا با جعبه‌ای در دست‌هایش جلو آمد. معلوم بود زن زیبایی بوده اما برجستگی‌ پروتزی که توی گونه‌ها و لب‌هایش گذاشته بود، توی ذوق می‌زد و قیافه‌اش را مصنوعی می‌کرد: لنز؟

میترا در جعبه را باز کرد: گفتی لباست مشکیه؟

سرم را تکان دادم. لنز سبز را نوک انگشتش گرفت و دستش را جلو آورد: بالا رو نگاه کن

هر دو لنز را گذاشت: چند بار پلک بزن

پلک‌هایم را چند بار بستم و باز کردم. برگشتم طرف آینه، عالی شده بودم

لباسم را پوشیدم و حساب و کتاب کردم. از آنچه حساب کرده بودم خیلی بیشتر شد. به خودم گفتم: مگر چند تا برادر دارم؟ همین یک شبه دیگه

میترا را بوسیدم و از تمام کارمندهای آرایشگاه خداحافظی کردم. از پله‌ها پایین آمدم و دل توی دلم نبود تا عکس‌العمل مسعود را ببینم مسعود از ماشین پیاده شد. چشم‌هایش برق می‌زد: اگه می‌دونستم تبدیل به حوری می‌شی از دیشب می‌آوردمت آرایشگاه

اخم کردم: لوس نشو

در ماشین را باز کرد: بفرمایید خانم محتر

. به نظرم به تمام چیزهایی که از خدا آرزو می‌کردم رسیده بودم مسعود جلوی در تالار پیاده‌ام کرد و رفت تا ماشین را پارک کند خودش هم در آن کت و شلوار سرمه‌ای از شب عروسی خوش‌تیپ‌تر شده بود. دستی تکان دادم و از پله‌های تالار بالا رفتم اما دردی پشت قرنیه چشم چپم می‌کوبید

عروس و داماد تازه رسیده بودند. برادرم چشم غره رفت که چقدر دیر کردی. عروس لبخندی زورکی زد. تمام مهمان‌ها جوری نگاهم می‌کردند که یعنی چقدر عوض شدی! دخترخاله‌ام مینو زد به شانه‌ام: این دیگه کیه؟

خندیدم: مسخره

چشمم درد می‌کرد. به مینو گفتم: چشمم درد می‌کنه

شیرینی را از توی دیس برداشت و گوشه لپش گذاشت: تحمل کن، بهش می‌ارزه

هنوز با تمام مهمان‌ها سلام علیک نکرده بودم که دیدم دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. به دستشویی رفتم. چشم‌هایم قرمز و حالت‌شان عوض شده بود از بس اشک از چشم‌هایم می‌آمد، دماغم سرخ شده بود و صورتم باد کرده بود مینو را صدا زدم. از تعجب خشکش زد: چرا این ریختی شدی؟

داد زدم: کمک کن درش بیارم»

مینو جلو آمد: چشمتو باز کن

چند بار سعی کردم اما نشد، لنز مثل سنگ توی چشمم فرو می‌رفت
مینو دو طرف پلک‌هایم را کشید و گوشه لنز را گرفت و بیرون کشید
اما سوزش چشمم قطع نشد. مینو دستمال کاغذی را تر کرد و زیر چشم‌هایم کشید. گریه‌ام گرفت. مینو اخم کرد: چه لوس! خب حالا مگه چی شده؟

کیف لوازم آرایشش را باز کرد: «گبیا دوباره آرایش کن. دیوونه

سرم را چرخاندم: نمی‌دونی چه دردی داره! نمی‌‌تونم اصلا دستمو نزدیک چشمام ببرم

مینو روی چتری‌هایم دست کشید: مهم نیست. بیا بیرون. اینطوری خیلی بده نیم ساعت دیگه شام میدن

بلند شدم و زیر چشم‌هایم دست کشیدم. انگار یک مشت خرده شیشه روی قرنیه‌ام بود. مینو کمی رژگونه به صورتم زد: بخند! مامانت گناه داره

زورکی خندیدم و از دستشویی بیرون آمدم
همه جا تار بود. دلم می‌خواست چشم‌هایم را ببندم و چشم بسته راه بروم. همه مهمان‌ها از دیدنم شوکه شدند. هیچ شباهتی به لحظه‌ای نداشتم که از آرایشگاه به تالار رسیدم. مادرم جلو آمد: همه دارن می‌گن دخترت گریه کرده؟ چی شده؟؟

درد هنوز بی‌رحمانه توی کاسه چشمم می‌کوبید: چیزی نیست. لنزها به چشمم نساخت الان بهتر میشم

مادرم با چشم‌هایی نگران دور شد و من سرم را به حرف زدن با مینو گرم کردم، از درد به خودم می‌پیچیدم و لبم را گاز می‌گرفتم

مینو به مسعود خبر داده بود که حالم خوب نیست. مسعود آمده بود جلوی در و اصرار داشت مرا ببیند. همین که مرا دید جا خورد چی شدی؟

چشمم را گرفته بودم و ناله می‌کردم. رنگ مسعود پریده بود می‌خوای بریم دکتر؟ برو مانتو بپوش بریم. نکنه بلایی سر چشمت بیاد

نمی‌خواستم عروسی برادرم خراب شود. گفتم: چیزی نیست چندبار با آب بشورمش بهتر می‌شه تو نترس

و بعد منتظر نشد چیزی بگوید. دویدم طرف دستشویی و چندبار چشمم را شستم، اما فایده‌ای نداشت و از سوزش آن کم نشد. هیچ تصویری غیر از درد کوبنده آن قرنیه و سروصداهای مزاحم و بی‌تابی خودم، از شب عروسی برادرم یادم نیست. دیروقت به خانه رسیدیم دو تا مسکن قوی خوردم و خوابم برد

صبح با درد شدید بیدار شدم. مسعود رفته بود شرکت و من از این دردی که تمام نمی‌شد کم‌کم داشتم می‌ترسیدم. به مسعود تلفن زدم
خیلی سریع خودش را رساند و نیم ساعت بعد کلینیک بودیم. دکتر گفت: چشم‌هایت آلوده شده
و سه‌، چهار نوع قطره داد و گفت بهتر می‌شوم که نشدم. درد از نفس افتاد اما بعد ۲ روز فهمیدم بینایی چشم چپم به شدت کم شده و آن‌وقت بود که حسابی ترسیدم. دکتر چشم‌هایم را با قطره‌ای شست‌و‌شو داد و زیرلب گفت که ‌آلودگی لنزها بیشتر از حدی است که تصورش را می‌کرده همین حرف کافی بود تا دنیا روی سرم خراب شود. آن شب تا صبح گریه کردم. مسعود بیدار می‌شد و دلداری‌ام می‌داد که حتما بهتر می‌شوم و من از همه‌چیز دلخور بودم. چه می‌شد اگر لحظه آخر می‌گفتم:‌ لنز نمی‌خواهم
چه وسوسه عجیبی است این زیباتر شدن، سر شدن، بهتر شدن در نگاه ظاهری آدم‌ها به من! چقدر عروسی را برای مادر و برادر و همسرم زهر کرده بودم. چقدر آن شب به میترا صاحب آرایشگاه بدوبیراه گفتم، به نازی که آدرس آرایشگاه را داده بودم و به خودم که قدرت نه گفتن نداشتم و می‌خواستم تمام پول‌های کیفم را تقدیم آرایشگری کنم که آن بلا را سر من در آورده بود

باز هم معاینه، قطره‌های جورواجور و درنهایت کم شدن بینایی چشم چپم تا مرحله‌ای که دکتر‌آب پاکی را روی دستم ریخت و سرش را به علامت تاسف تکان داد: متاسفم چشم چپت به بیماری لاعلاجی دچار شده و هیچ کاری از دست نه تنها من که هیچ دکتر دیگری برنمی‌آید

همین کافی بود تا تمام ترس‌هایم به واقعیت بپیوندد. مسعود سرش را پایین انداخته بود و نگاهم نمی‌کرد و از آن به بعد بود که ورق برگشت
چشم چپم کور شد. به همین سادگی!‌ همه دکترها حرفشان یکی بود و من چاره‌ای نداشتم جز آنکه از دست آرایشگری که به اصطلاح نازی معجزه می‌کرد، شکایت کنم. رفتار مسعود سرد شده بود. دیر به خانه می‌آمد. با من حرف نمی‌زد و اصلا آدم دیگری شده بود. یک بار به خاطر لیوان چایی که سرد شده بود گفت که دیگر نمی‌تواند این وضع را تحمل کند و از خانه بیرون رفت. چند روز بعد تقاضای طلاقش به دستم رسید

از میترا بارها بازجویی کردند، هربار ادعا کرده بود که بی‌گناه است گفته بود: لنزها را در بسته‌های پلمپ شده می‌خرم حالا اگه آلوده باشه از کجا باید بدونم. من تا حالا صدتا از این لنزها رو برای مشتری‌هام استفاده کرده‌ام. چرا اونا کور نشدن؟ شاید این دختر دستش آلوده بوده و به چشماش زده من دیگه از بعدش خبر ندارم ولی می‌دونم اون که مقصره من نیستم

راست می‌گفت مقصر اصلی من بودم. با این حال پرونده در حال جریان نه زندگی رفته مرا به من باز می‌گرداند و نه مسعود را و نه چشم چپم را

بعضی ‌وقت‌ها مرز میان خوشبختی و بدبختی چندسال است. بعضی ‌وقت‌ها چند روز و بعضی‌ وقت‌ها فقط چند ساعت!‌ از زمانی که لنزها را به چشمم گذاشتم و خیال کردم رؤیایی‌ترین زن روی زمینم تا آن درد لعنتی کمتر از یک ساعت فاصله بود. از آن شب بارانی که مسعود کنار پنجره ایستاده بود و نور خیابان روی صورتش ریخته بود تا تنهایی این شب و روزهای من، کمتر از یک ماه فاصله بود و حالا من اینجا ایستاده‌ام روبه‌روی اتاق ۲۱۹ دادسرا که قرار است سرنوشت مرا دوپاره کند.

نمک‌نشناس! مرد باید پای تمام دردهای زنش بایستد
این را برادرم می‌گوید که زن سالمی دارد و تازه زندگی‌اش را شروع کرده و دنیا برایش پر از رنگ‌های تازه است: شما باید بهش حق بدید! جوونه! می‌تونه دوباره شروع کنه! دلش نمی‌خواد زنی که یه چشمش کوره مادر بچه‌هاش باشه، اگه پسرتون بود بهش حق نمی‌دادید؟

این را مادر مسعود می‌گوید که پسرش را خوشبخت می‌خواهد. مادرم سر تکان می‌دهد و پدر به یکی از گل‌های قالی آنقدر خیره می‌شود که می‌ترسم در همان حال سکته کند. در نقطه‌ای ایستاده‌ام که از یادآوری گذشته و تصور فردا می‌ترسم. روزنامه‌ها خبر و عکس مرا منتشر کرد‌ه‌اند. از این کار ابایی ندارم چون فکر کنم چند آرایشگاه شبیه آنکه من رفتم در این سرزمین وجود دارد و چقدر احتمال دوباره اتفاق افتادن این قصه زیاد است

فکر می‌کنم شاید اگر گزارشی از لنزهای آلوده در میان آن همه مجله خانوادگی که روی میز آرایشگاه بود به چشم من می‌خورد، به‌طور حتم این قصه جور دیگری تمام می‌شد

*~*~*~*~*~*~*~*

دلتون شاد و بی غم

۲۹ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮑﻢ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻣﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺧﻮﻧﺪشو ﺩﺍﺭﻩ

*@@*******@@*

سال ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ، ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻮﺩﻡ
ﺳﺎﻝ هزار و سیصد و چهل
ﻭﺳﻄﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ اﺻﻔﻬﺎﻥ ﯾﮏ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ
ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ، ﻟﻬﺠﻪ ﻏﻠﯿﻆ
ﺗﺮﮐﯽ ﻗﺸﻘﺎﯾﯽ، ﺍﺯ ﺷﻬﺮﯼ ﻏﺮﯾﺐ

ﻣﺎ ﮐﺘﺎﺑﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺍ ﺍﻧﺎﺭ ﺑﻮﺩ
ﻭﻟﯽ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺁﺏ ﺑﺎﺑﺎ
ﻣﻌﻀﻠﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ، ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ

ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻧﺒﻮﺩ
ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺩﺭﺳﮑﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪﻡ
ﺗﻮ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺷﺪﻡ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ
ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺑﯽ حوﺻﻠﻪ‌ﺍﯼ
ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺩﺷﻤﻦ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﻦ
ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﺭﺱ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ
ﻣﯽﮔﻔﺖ: ﻣﯽﺧﻮﺍﯼ ﺑﺸﯽ ﻓﻼﻧﯽ ﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻣﻦِ ﺑﯿﻨﻮﺍ ﺑﻮﺩﻡ
ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ
ﺁﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ ﺑﺪ ﻣﻦ، ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ
ﺷﺪ ﻣﻌﻠﻤﻤﺎﻥ

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻪ ﮐﻼس ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﭼﻮﺑﯽ
ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﻢ
ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻠﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ
ﮐﻼﺱ ﺳﻮﻡ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺁﻣﺪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﺎﻥ
ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯽﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩ
ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻼﺱ ﻣﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ
ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻧﺸﺴﺘﻢ
ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﻭﻧﺠﺎﺳﺖ
ﺩﺭﺱ ﺩﺍﺩ، ﻣﺸﻖ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺎﺭﯾﻦ

ﺍٓﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﯿﺰ ﻣﺸﻘﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻢ
ﻭﻟﯽ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ ﭼﯿﺴﺖ
ﻓﺮﺩﺍﺵ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ، ﯾﮏ ﺧﻮﺩﻧﻮﯾﺲ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ
ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﻀﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺸﻖ ﻫﺎ
ﻫﻤﮕﯽ ﺷﺎﺥ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺁﺧﻪ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮﻥ ﺭو ﯾﺎ ﺧﻂ ﻣﯿﺰﺩﻥ ﯾﺎ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻥ
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﺳﯿﺪ ﺑﺎ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ
ﺩﺳﺘﺎﻡ ﻣﯽﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﯽﺯﺩ
ﺯﯾﺮ ﻫﺮ ﻣﺸﻘﯽ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯽنوﺷﺖ

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﺮﺍ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻪ؟
ﺑﺎ ﺧﻄﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻮﺷﺖ: ﻋﺎﻟﯽ

ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﺸﻮﯾﻖ
ﻣﻦ ﺑﯿﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺭﺩ ﺷﺪ
ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﻓﺘﺮﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺭﻡ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﻣﻦ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺳﻢ
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻢ
ﺁﻥ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﻣﻌﺪﻝ ﺑﯿﺴﺖ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺳﺎﻝﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪ… ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻡ

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻔﺮ ﺷﺸﻢ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﻢ
ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

ﭼﺮﺍ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭﯾﻎ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ؟
ﺑﻪ ﻭﯾﮋﻩ ﻣﺎ
ﭘﺪﺭﺍﻥ، ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ، ﻣﻌﻠﻤﺎﻥ، ﺍﺳﺘﺎﺩﺍﻥ، ﻣﺮﺑﯿﺎﻥ، ﺭﺋﻴﺴﺎﻥ و

*@@*******@@*

ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺍﻣﯿﺮﻣﺤﻤﺪ ﻧﺎﺩﺭﯼِ ﻗﺸﻘﺎﯾﯽ
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ ﻭ ﻋﻠﻮﻡ تربیتی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻛﻨﺖ ﺍﻧﮕﻠﺴﺘﺎﻥ

۲۶ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

khengoolestan_lezat_zendegi_27_dey_1395_mehrnaz

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

شخصے ﺑﻮﺩ کہ ﭘﻠﻮے ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺧﺎلے مےﺧﻮﺭﺩ، ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﻣﺮﻏﺶ ﺭﺍ مےﮔﺬﺍﺷﺖ ﺁﺧﺮ ﮐﺎﺭ 🌸🍃
مےﮔﻔﺖ: مےﺧﻮﺍﻫﻢ ﺧﻮﺷﻤﺰگےﺍﺵ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺯﯾﺮ ﺯﺑﺎﻧﻢ
همیشہ ﻫﻢ ﭘﻠﻮ ﺭﺍ کہ مےﺧﻮﺭﺩ، ﺳﯿﺮ مےﺷﺪ، ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﻣﺮﻍ ﻏﺬﺍ مےﻣﺎﻧﺪ ﮔﻮشہء ﺑﺸﻘﺎﺑﺶ

نہ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﻥ ﭘﻠﻮ ﻟﺬﺕ مےﺑﺮﺩ، نہ ﺩﯾﮕﺮ میلے ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍے ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﻣﺮﻏﺶ
ﺯﻧﺪگے ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﻮﺭے ﺍﺳﺖ 🌸🍃

ﮔﺎهے ﺷﺮﺍﯾﻂ ﻧﺎﺟﻮﺭ ﺯﻧﺪگے ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ مےﮐﻨﯿﻢ ﻭ لحظہﻫﺎے ﺧﻮﺑﺶ ﺭﺍ مےﮔﺬﺍﺭﯾﻢ ﺑﺮﺍے ﺑﻌﺪ!
ﺑﺮﺍے ﺭﻭﺯے کہ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻮﺩ

ﮐﻤﺘﺮ مےﺷﻮﺩ ﺯﻧﺪگے ﺩﺭ لحظہ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﺎﺷﯿﻢ
همہء ﺧﻮشےﻫﺎ ﺭﺍ
ﺣﻮﺍلہ مےﮐﻨﯿﻢ ﺑﺮﺍے ﻓﺮﺩﺍﻫﺎ 🌸🍃
ﺑﺮﺍے ﺭﻭﺯے کہ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ مشکلے ﻧﺒﺎﺷﺪ…
ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍینکہ ﺯﻧﺪگے ﺩﺳﺖ ﻭ پنجہ ﻧﺮﻡ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺍﺳﺖ
یڪ ﺭﻭﺯے بہ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ مےﺁﯾﯿﻢ مےﺑﯿﻨﯿﻢ یڪ ﻋﻤﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﭘُﻠﻮے ﺧﺎلےِ ﺯﻧﺪگےﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩﺍﯾﻢ ﻭ ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﻣﺮﻍ لحظہﻫﺎ
ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﮔﻮشہء ﺑﺸﻘﺎﺏ 🌸🍃

*♥♥♥♥*♥♥♥♥*

۲۵ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیر و کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید

اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند. بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید

گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود

خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پر شدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت

چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه شاهین را شکافت

جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند

«یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست»

و بر بال دیگرش نوشتند

«هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است»

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی
پزشک با عجله راهی بیمارستان شد

او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد

او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود

به محض دیدن دکتر، پدر داد زد

«چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟»

پزشک لبخندی زد و گفت

«متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم »

پدر با عصبانیت گفت
«آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو می توانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا می مرد چکار می کردی؟»

پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد

«من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده می گویم؛ از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم. شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است. پزشک نمی تواند عمر را افزایش دهد ؛ برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ؛ ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا »

پدر زمزمه کرد

«نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است »

عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد و گفت

«خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد »

و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت

«اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید »

پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت

«چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟»

پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد

«پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد ؛ وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند »

هرگز زود کسی را قضاوت نکنید چون شما نمی دانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان می گذرد یا آنان در چه شرایطی هستند

۲۳ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

کوهنوردی قصد داشت بلندترین کوه ها را فتح کند . او پس از تلاش برای آماده سازی خود ، ماجراجویی را آغاز کرد امّا از آنجا که دوست داشت افتخار این کار را خودش کسب کند

تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود . او تمام روز از کوه بالا رفت

خورشید کم کم غروب کرد و شب , بلندی های کوه را در برگرفت

کوهنورد ، دیگر چیزی نمی دید همه جا سیاه و تاریک بود

ابر، ماه و ستاره ها را پوشانده بود و او اصلا” دید نداشت ، امّا به راه خود ادامه می داد و از کوه بالا می رفت ، چند قدم دیگر مانده بود تا به قلّه کوه برسد که پایش لغزید و سقوط کرد

 

در حالی که به سرعت سقوط می کرد فقط لکه های سیاهی را می دید و حس وحشتناک بلعیده شدن توسط قوه جاذبه او را در برگرفته بود

 

همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترسناک همه اتفاق های خوب و بد زندگی را به یاد می آورد

فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک شده است

ناگهان احساس کرد طنابی دور کمرش محکم شد

طناب ؛ بدنش را بین زمین و آسمان معلق نگه داشته بود ، تاب می خورد و سپس آرام بدون حرکت می ماند . ترس زیادی در جان او رسوخ کرده بود

دیگر چاره ای نداشت جز آنکه فریاد بکشد

« خدایا کمکم بکن  »

ناگهان صدای پُر طنین در وجودش طنین انداخت

« از من چه می خواهی ؟ »

ای خدا نجاتم بده

آیا واقعا” فکر می کنی که من می توانم تو را نجات دهم ؟

البته باور دارم که تو می توانی نجاتم دهی

 

اگر باور داری طناب دور کمرت را پاره کن

یک لحظه سکوت برقرار شد

اما مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد

روز بعد گروه نجات گزارش کردند که کوهنورد یخ زده ای را پیدا کردند که از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود

امّا او فقط یک متر با زمین فاصله داشت

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

 

۲۲ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

khengoolestab_kor_asheghone_aghdas

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

دختر جوانی بر اثر سانحه تصادف زیبایی خود را از دست داد
چند ماه بعد ناباورانه نامزدش هم کور شد ؛ موعد عروسی فرا رسید
مردم می گفتند: چه خوب ! عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد
۲۰ سال بعد از ازدواج؛ زن از دنیا رفت

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را باز کرد

چون او هیچوقت نابینا نبود
مرد بودن سخت هست
ولی
میشه مرد بود

۲۶ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها