• عاشخونه ها
فال آنلاین

لبخند بزن

❤ همیشه دلیلی برای ( لبخند ) وجود دارد ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • میترکونیم
    حساس نشو

داستانکهای زیبا

داستانکهای زیبا   خنگولستان

داستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستان

ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺻﺒﺢ ﻋﺮﻭﺳﯽ، ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻨﺪ
ﺍﺑﺘﺪﺍ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ. ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ. ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ
ﻗﺒﻞ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ

ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ. ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ. ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﮔﻔﺖ: ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ
ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻮﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻢ

ﺷﻮﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ، ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﺸﺎﻥ ﮔﺸﻮﺩ. ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ

ﺳﺎﻟﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺩ.ﭘﻨﺠﻤﯿﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪﺍﯾﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪ، ﭘﺪﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﻣﻔﺼﻠﯽ ﺩﺍﺩ. ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺘﻌﺠﺒﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﻋﻠﺖ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺷﺎﺩﯼ ﻭ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﺩﺍﺩﻥ ﭼﯿﺴﺖ ؟

ﻣﺮﺩ ﺑﺴﺎﺩﮔﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻮﻥ ﮐﺴﯿﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻪ

👑سلامتی همه دخترای با محبت👑

داستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستان

۳۳ ◄ بیشتر و بیشترش کن

داستانکهای زیبا   خنگولستان

امروز سوار یه تاکسى شدم

صد متر جلو تر یه خانمى کنار خیابون ایستاده بود
راننده ى تاکسى بوق زد و خانم رو سوار کرد
چند ثانیه گذشت

راننده تاکسى: چقدر رنگِ رژتون قشنگه

خانم مسافر: ممنون

راننده تاکسى: لباتون رو برجسته کرده

خانم مسافر سایه بون جلوىِ صندلى راننده رو داد پایینُ لباشو رو به آینه غنچه کرد

خانم مسافر: واقعاً؟؟!؟

راننده تاکسى خندید با دستِ راست دستِ چپِ خانم مسافر رو گرفتُ نگاه کرد

راننده تاکسى: با رنگِ لاکتون سِت کردین؟! واقعاً که با سلیقه این تبریک میگم

خانم مسافر: واى ممنونم… چه دقتى معلومه که آدمِ خوش ذوقى هستین

تلفنِ همراه من زنگ خورد و اون دو نفر گرمِ حرف زدن بودن
موقع پیاده شدن راننده ى تاکسى کارتش رو داد به خانم مسافرُ گفت هرجا خواستى برى، اگه ماشین خواستى زنگ بزن به من

خانم مسافر کارت رو گرفت یه چشمکِ ریزى هم زد و رفت

اینُ تعریف نکردم که بخوام بگم خانم مسافر مشکل اخلاقى داشت یا راننده تاکسى
فقط میخواستم بگم
تویه این چند دقیقه ممکنه کمتر کسی از ما به ذهنش رسیده باشه
که راننده ى تاکسى هم یک خانم بود

ما با تصوراتی که تویه ذهنِ خودمونهِ قضاوت میکنیم

داستانکهای زیبا   خنگولستان

۳۶ ◄ اشمولی پشمولی

داستانکهای زیبا   خنگولستان

داستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستان

اینجا کشورم ایران پسری با پدﺭ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭﺵ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﻟﮑﺴﻮﺯ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﻌﻪ ﻣﯿﺮﻓﺖ
ﺩﺭ ﯾﮏ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮ ﻣﺰ پسری ﻫﻤﺴﻦ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ گل
ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺖ

پسر ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭ ﺑﻪ گل ﻓﺮﻭﺵ ﮔﻔﺖ: ﺍﻻﻥ ﻭﻗﺖ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﻌﻪ ﺍﺳﺖ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯿﺮﻭﯼ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﻌﻪ

پسر گل ﻓﺮﻭﺵ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ، ﻣﻦ ﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﻣﯿﮑﻨﻢ، ﺷﮑﻢ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺻﺮﺍﻁ ﺍﻟﻤﺴﺘﻘﯿﻢ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﺍﺩﺍ ﮐﻨﺪ

داستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستان

۳۸ ◄ بزن لایک خوشگله رو

داستانکهای زیبا   خنگولستان

مردی با دو چرخه به خط مرزی میرسد.او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی میپرسد: در کیسه ها چه داری؟

پاسخ میدهد: شن

مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود، او را بازداشت میکند. ولی پس از بازرسی فراوان واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد. بنابراین به او اجازه عبور میدهد

هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا

این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن، مرد دیگر در مرز دیده نمی شود

یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او میگوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟

قاچاقچی لبخند زنان میگوید: دوچرخه

بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل میکند
بقول سهراب چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

براستی چقدر در کار ها و زندگیمان دنبال کیسه های شن هستیم؟

داستانکهای زیبا   خنگولستان

۳۳ ◄ بیشتر و بیشترش کن

داستانکهای زیبا   خنگولستان

پادشاهی در خواب دید تمام دندانهایش افتادند
دنبال تعبیر کنندگان خواب فرستاد

اولی گفت: تعبیرش این است که مرگ تمام خویشاوندانت را به چشم خواهی دید

پادشاه ناراحت شد و دستور داد او را بکشند

دومی گفت: تعبیرش این است که عمر پادشاه از تمام خویشاوندانش طولانی تر خواهد بود

پادشاه خوشحال شد و به او جایزه داد

هر دو یک مطلب یکسان را بیان کردند
اما با دو جمله بندی متفاوت

داستانکهای زیبا   خنگولستان

۵۱ ◄ آفران به لایکت

داستانکهای زیبا   خنگولستان

آورده اند که: نادانی بر آن شد، تا به الاغی سخن گفتن بیاموزد، پیاپی با درازگوش بیچاره حرف می زد و ‌به گمان خود الاغ در حال پیشرفت بود

خردمندی این را دید و بگفت: ای نادان! بیهوده تلاش مکن، و خود را مضحکه دیگران قرار نده
الاغ از تو سخن گفتن نمی آموزد، ولی تو می توانی خاموشی را از او بیاموزی

داستانکهای زیبا   خنگولستان

۳۰ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

داستانکهای زیبا   خنگولستان

داستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستان

خانه را عوض کرده بودیم و از محله ی قدیمی رفته بودیم
به اجبار مدرسه ام را هم عوض کردم
یک هفته ای از شروع کلاس ها گذشته بود که به مدرسه ی جدید رفتم
آن روز ها سوم راهنمایی بودم
جو عجیبی داشت آن مدرسه
انگار که تمام دانش آموزانش هر دقیقه یک ردبول را سر می کشیدند
قبل از آمدن معلم می زدند و می رقصیدند و دعوا می‌کردند

این داستان ادامه داشت تا سه شنبه زنگ دوم
زنگ تفریح که تمام شد وقتی همه برگشته بودند سر کلاس ، دیدم هیچکس از جایش تکان نمی خورد
انگار که تمام هم کلاسی های پر انرژی و شَر کلاسمان مومیایی شده اند
هیچ صدایی نبود به جز صدای یک کفش
در کلاس باز شد ، برای اولین بار‌ دیدم که تمام کلاس برای یک معلم ایستادند

اندام نحیفی داشت و چهره اش نشان می داد با خشخاش احساس نزدیکی‌می‌کند
چشم هایم خیره به کتاب علوم بود که همیشه عاشقش بودم
کمتر از یک ساعت درس داد و بعد یکی‌از بچه ها را صدا کرد تا برگه ها را پخش کند

چه برگه ای؟ برگه ی امتحان
هیچکس جرات اعتراض نداشت
امتحان از درسی که همین چند دقیقه ی پیش یاد داده بود

امتحان که تمام شد نمره ها را بلند خواند ، تنها کسی بودم که بیست گرفته بودم و شاد بودم
در حال و هوای خودم بودم که گفت: این نمره سطح شماست ، هر هفته امتحان داریم و به ازای هرنیم نمره که از نمره ی این امتحان کمتر بگیرید تنبیه می شوید

یک سیم سیاه و سفید هم روی میزش بود
یخ زدم
در دلم گفتم این چه وقت بیست گرفتن بود احمق

از قدیم تر ها عادت داشتم بهترین و بدترین روز مدرسه را انتخاب کنم
انشا ، علوم ، ورزش ، ندید می شد گفت بهترین روز هفته ست ولی اینطور نبود
من تا آخر آن سال دیگر‌ هرگز‌ علوم بیست نگرفتم‌ از نیم نمره تا سه نمره کم گرفتم
دست هایم را بالا میگرفتم و سیم به‌انگشت هایم می خورد
هر نیم نمره کمتر، یک سیم

اگر از دیوار صدا در می آمد از من هم صدا در می آمد
درد داشت ولی درد اصلی وقتی بود که کسانی که پنج نمره از من کمتر گرفته بودند چون نمره ی اولیه ی کمتری داشتند سیم نمی خوردند ولی دست های من مشتری ثابت سیم معلم علوم بود

با نفرت تمام به چشم هایش خیره می شدم و تمام فحش های جهان از ذهنم عبور می‌کرد ولی با درد لبخند می زدم تا غرورم نشکند

روز آخر کلاس ها من را کنار‌کشید و گفت: توان تو‌ بیست بود، من سیم رو می زدم تا هیچوقت از چیزی که توانایی ش رو داری دست نکشی، تا به کمتر از حق و توانت راضی نشی

امشب به این فکر می‌کنم که در این سال ها چقدر دست‌هایم‌ به سیم خوردن احتیاج‌ داشته ، به اینکه چه جاهایی به حقم نرسیدم و همه ی توانم رو نگذاشتم

داستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستان

حسین حائریان

۳۶ ◄ اشمولی پشمولی

حدیث داستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستان
اول اصلا نشناختش

چند لحظه مکث کرد… بعد پرسید

اینجا چیکار میکنی؟ چقدر عوض شدی؟ اصلا نشناختم… خیلی خوشگل شدی! آرایش کردی؟ چقدر خوش تیپ شدی!!! چقدر رنگ لباس و کیف و کفشت ست شده!! خیلی وقته اینطوری ندیدمت!! حالا کجا داشتی میرفتی؟ تو کجا اینجا کجا؟

زن صورتش سرخ شده بود… غافلگیر شده بود… با خجالت گفت

هیچی… میخوام برم خرید!! چیزه… اینجا یه پاساژ جدید باز شده

مرد نگاه معناداری کرد و با خنده تلخی گفت

خوش به حال فروشنده ها… مردم توی پاساژ… کلی براشون وقت صرف کردی… انرژی گذاشتی! چقدر برات مهمن!!! غریبه ها!!! کاش این کارها رو برای من میکردی نه… من تا حالا تو خونه اینطوری ندیده بودمت!! هه!! فقط ای کاش تو خونه… هیچی برو
_____________________
مولا علی علیه السلام می فرمایند
در آخرالزمان که بدترین دوران است، جمعی از زنان پوشیده اند در حالی که برهنه اند(لباس دارند اما آنقدر نازک و کوتاه است که گویی هنوز برهنه اند) و از خانه با آرایشش بیرون می آیند، این ها از دین خارج شده و در فتنه ها(که روحشان را تاریک می کنند) وارد شده اند و به سوی شهوات(حیوانی) میل دارند و به سوی لذات (خوارکننده) شتاب می کنند و حرام را حلال می دانند و(اگر توبه نکنند) در دوزخ به عذاب ابدی گرفتار می شوند

حدیث داستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستان
حدیث داستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستانحدیث داستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستانحدیث داستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستان
ان شاءالله که هممون عاقبت به خیر بشیم
حدیث داستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستانحدیث داستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستانحدیث داستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستان

۴۶ ◄ دیری دی دینگ

داستانکهای زیبا   خنگولستان

داستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستان

می گویند در زمان ناصرالدین شاه ، روزی امیرکبیر که از حیف و میل سفره های خوراکِ درباری به تنگ آمده بود به شاه پیشنهاد کرد که برای یک روز آنچه رعیت می خورند را میل فرمایند

شاه پرسید که مگر رعیت ما چه میل می کنند؟
امیر گفت : ماست و خیار

شاه سر آشپزباشی‌ را صدا زد و فرمان داد برای ناهار فردا ماست و خیار درست کند

سر آشپزباشی‌ به تدارکات چی دستور تهیه مواد زیر را داد

ماست پر چرب اعلا ۱ من
خیار نازک و قلمی ورامین ۲ من
گردوی مغز سفید بانه ۳ کیلو
پیاز اعلای همدان ۱ من
کشمش اعلا و مویزِ شاهانی بدون هسته ۱ کیلو
نان مرغوب مغز دار خاش خاش دارِ دو آتیشه ۳ من
نعنای باغی اعلا و سبزی‌های بهاری ۱ کیلو
و …

ناصر الدین شاه بعد از اینکه یک شکم سیر ماست و خیار تناول کردند

فرمان به یک کاسهِ اضافه داد و در حالی‌ که ترید می فرمودند برگشت و به امیرکبیر گفت

« پدر سوخته ها ، رعایای ما چه غذاها می خورند و ما بی‌ خبر بودیم

هر کس نارضایتی کرد و کفرانِ نعمت

به چوب و فلک ببندینش

۵۶ ◄ یا لایک کن یا خودت رو تسلیم کن

داستانکهای زیبا   خنگولستان

نابینائی در شب تاریک چراغی در دست و سبوئی بر دوش در راهی می رفت. فضولی به وی رسید و گفت: ای نادان! روز و شب پیش تو یکسانست و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر، این چراغ را فایده چیست؟

نابینا بخندید و گفت: این چراغ نه از بهر خود است، از برای چون تو کوردلان بی خرد است، تا به من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند

✴✴✴

حال نادان را به از دانا نمی داند کسی
گرچه دردانش فزون از بوعلی سینا بوَد
طعن نابینا مزن ای دم ز بینائی زده
زانکه نابینا به کار خویشتن بینا بود

داستانکهای زیبا   خنگولستان

عبدالرحمن جامی
بهارستان

۲۱ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن
  • 6
  • 270
  • 3,513
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
گیتار برقی

شیخ المریض
چهارتا

بلقیس
شعرونه

هندونه
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها