• خاطره ها
فال آنلاین

ابدیت تکمیل شد

😍 از گوگل پلی ، مایکت ، بازار و پارس هاب و چهار خونه بروزرسانی کنید 😍

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • دل شکستن خر است
    دل شکستن خر است

داستانکهای زیبا

—————–**–

فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت
مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخ ها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت.

او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد

ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم

کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر

مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟

ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیر

—————–**–

36 ◄ اشمولی پشمولی

—————–**–

پدر از کنار اتاق رد شد
میخواست دخترش را برای صبحانه صدا بزند اما نبود
پدر هر چه در زد تا در را باز کند دختر نبود
در باز شد
دو نامه کنار تخت بود
روی یکی از ان ها نوشته بود: اول این را بخوان

و روی دیگری: اگر ان را خواندنی حالا این را بخوان

پدر نامه ی اول را باز کرد روی ان نوشته بود: سلام پدر! من در جنگلی ناشناس رفتم و تو نمیتوانی مرا پیدا کنی! نگران من نباش! من در جنگل شوهری پیدا کردم که میدانم تو اصلا از ان خوشت نمیاد چون او یک دزد است و خالکوبی های زیادی دارد

ما فقیر هستیم و توی یک ماشین زنگی میکنیم ما میخواهیم بچه بیاریم و ان را بفروشیم و پولش را جمع کنیم و خوشبخت شویم

پدر چند دقیقه ای بی حس ماند و یادش افتاد یک نامه دیگر هم نوشته بود! نامه را باز کرد

در ان نوشته بود: نترس پدر! من خونه ی عمم کارنامم رو بد شدم بیا ببر منو
کارنامم تو کشو دومیست
*vakh_vakh* *vakh_vakh*

—————–**–

41 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

—————–**–

کشاورزی به شدت به آب نیاز داشت تا بتواند محصول خود را از نابودی نجات دهد
چندین سال خشک‌سالی شروع شده بود و چون امیدی به باران نداشت تصمیم گرفت چاهی بکند

او شروع به کندن کرد و ساعت به ساعت عمیق‌تر می‌شد، اما از آب خبری نبود
در پایان روز به خود گفت: حتما جای خوبی را انتخاب نکرده‌ام، زیرا فقط به سنگ ریزه و ریشه درختان برخورده‌ام
و به خانه‌اش برگشت.

صبح روز بعد، بیل به دست به سر زمین رفت و در جایی دیگر شروع به کندن کرد
خورشید با شدت تمام می‌درخشید و او عمیق‌تر می‌کند، اما باز هم به آب نرسید

نزدیک غروب، در حالی که از چاه بالا می‌رفت، به خود گفت:این یکی از قبلی هم بدتر بود

کشاورز هر روز یک چاه جدید می‌کند و هر دفعه نتیجه یکی بود و هر شب، در حالی که سر به زیر انداخته بود و به خانه‌اش برمی‌گشت، از خود پرسید: آیا دیوانه‌ام که فکر می‌کنم می‌توانم آب پیدا کنم؟ آیا نفرین شده‌ام که زندگی‌ام به کندن چیزی پیدا نکردن بگذرانم؟

روزی پیر مرد فرزانه‌ای از نزدیک زمین کشاورز می‌گذشت. او با کمال تعجب مشاهده کرد که کشاورز در میان بیست چاه مشغول کندن چاه دیگری است

پیرمرد فرزانه از کشاورز که تا زانو در زمین فرو رفته بود، پرسید: چه کار می‌کنی، دوست من؟

کشاورز با صدایی پریشان گفت: چاه می‌کنم، یا حداقل تلاش می‌خواهم چاه بکنم. ولی تا حالا فقط با سنگ‌ریزه و ریشه درختان برخورد کرده ام

پیر مرد فزانه گفت : آقای عزیز، با این طرز کندن شما هرگز به آب نخواهید رسید

کشاورز پرسید: دیگر چه راهی وجود دارد؟

پیرمرد فرزانه گفت:« تلاش شما برای کندن شجاعانه است. اما راه به جایی نمی‌برید. شما شروع می‌کنید به کندن و بعد از سه متر، وقتی به آب نمی‌رسید، توقف می‌کنید و به جای دیگری می‌روید تا دوباره همین کار را تکرار کنید. اما در این روستا، فلات آب، از بیست متری زیر سطح زیر زمین آغاز می‌شود

پیر مرد فرزانه در ادامه سخنانش گفت:« تا وقتی عمیق‌تر و طولانی مدت‌تر نکنی آن‌چه را که به دنبالش هستی، نخواهی یافت. یک جا بمان ، عمیق بکن و وقتی دل‌سرد می‌شوی، کار را متوقف نکن
صبور باش و به کندن ادامه بده، حتی زمانی که به سنگ‌های درشت و محکم برخورد می‌کنی. به تو قول می‌دهم به آبی که در جست و جویش هستی خواهی رسید

—————–**–

31 ◄ بیشتر و بیشترش کن

khengoolestan_axs

^^^^^*^^^^^

سرخ پوست پيری برای کودکش ازحقايق زندگی چنین گفت: در وجود هرانسانی هميشه مبارزه ايی جريان دارد مانند مبارزه دوگرگ که يکی از گرگها سمبل بديها مثل: حسد، غرور، دروغ، تکبر و خودخواهی است و دیگری سمبل: مهربانی، اميد و حقيقت

سخنان پدر، کودک را به فکر فرو برد، تا اينکه پرسيد: پدر کدام گرگ پيروز ميشود؟

پدر لبخندی زد و گفت: ‎گرگی که تو به آن غذا ميدهی

^^^^^*^^^^^

36 ◄ اشمولی پشمولی

—————–**–

بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد
روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود
بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود
مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید
از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد
زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد
مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود
از خوشحالى سر از پا نمى شناخت
او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر مى تواند
راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد
تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند

بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت: خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى

اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى

امیدوارم قلبتون همیشه پر از محبت باشه

—————–**–

28 ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

*~*~*~*~*~*~*~*

تا اون موقع زیاد از خانواده دور نشده بودم و حالا قرار بود به مدت چند سال برای تحصیل به یه شهر دیگه سفر کنم
توی اون سن و سال آدم پر از اتفاقات و حواشی مختلفه و پدر و مادر من هم نگران بودن نکنه بی راهه برم

نگرانیشونو تا لحظه ی آخر حس میکردم تا اینکه دقیقا وقت خداحافظی دم پله های قطار مادرم نگام کرد و گفت پسرم… ما به تو اعتماد داریم، برو بسلامت

پدرم هم با فشردن پلک هاش روی هم حرف مادرمو تایید کرد و دیگه اون نگرانی توی چشماشون حس نمیشد
تمام راه داشتم به این جمله فکر میکردم… عجب حرفی زد مادرم، عجب قفلی زد به دست و پام
تمام مدتی که توی اون شهر از خانواده دور بودم و تنها زندگی میکردم، توی همه ی موقعیت هایی که برام بوجود میومد و باعث میشد بی راهه برم، همین جمله ی مادرم یادم می افتاد و یه نه بزرگ توی ذهنم شکل میگرفت

میدونی چیه رفیق
لازمه یه وقتایی آخر حرفامون به اون کسانی که باید، بگیم… من به تو اعتماد دارم
باور کن همین یه جمله مثل یه قفل و زنجیرِ محکم، دست و پای آدمو توی موقعیت های مختلف میبنده تا چشم و دل و فکر و پا خطا نره
بجای بددلی و بی اعتمادی و افکار منفی همین یه جمله رو، تفکرِ اعتماد رو به معنای واقعی توی حرفامون و دلمون بگنجونیم
قبول دارم بعضیا تعهد توی هیچ رابطه ای براشون مهم نیست اما خب هر آدمی یه وجدان بیدار داره

بیا سعی کنیم مثبت فکر کنیم راجع به هم و در مواقعی که قراره دلمون آشوب بشه و منفی بافی کنیم و آرامشمون از دست بره و در نهایت دچار اختلاف بشیم
بگیم فلانی
من به تو اعتماد دارم

*~*~*~*~*~*~*~*

علی سلطانی

25 ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

*~*~*~*~*~*~*~*

در نیمه های سال تحصیلی معلّم کلاس به مدّت یک ماه به دلیل مشکلاتش کلاس را ترک کرد و معلّمی جدید موقّتاً به جای او آد

پس شروع به تدریس نمود و بعد، از چند دانش آموز شروع به پرسش در مورد درس کرد
وقتی نوب به یکی از دانش آموزان رسید و پاسخی اشتباه داد بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن کردند و او را مسخره می کردند

معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از ضریب هوشی و اعتماد بنفسی پایین برخوردار است و همواره توسّط هم کلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد
زنگ آخر فرا رسید و وقتی دانش آموزان از کلاس خارج شدندمعلّم آن دانش آموز را فرا خواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند

در روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بیت شعر را پاک کرد
و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند دستش را بالا ببرد

هیچ کدام از دانش آموزان نتوانسته بود حفظ کند
تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود
بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند
معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند
👏👏👏

در طول این یک ماه معلّم جدید هرروز همین کار را تکرار می کرد و از بچّه ها می خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبّت قرار می داد
کم کم نگاه هم کلاسی ها نسبت به آن دانش آموز تغییر کرد.
دیگر کسی او را مسخره نمی کرد
آن دانش آموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره معلّم سابقش “خنگ ” می نامید نیست

به خاطر اعتماد بنفسی که آن معلّم دلسوز به او داد، دانش آموز تمام تلاش خود را می کرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند

دیگر نمی خواست مانند گذشته موجودی بی اهمّیّت باشد
آن سال با معدّلی خوب قبول شد

به کلاس های بالاتر رفت
در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد
مدرک لیسانس خود را گرفت و هم اکنون در حال تلاش برای کسب مدرک دکتراست
این قصه را خود آن دانش آموز برای قدردانی از آن معلّم که با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود، در صفحه اینستاگرامش نوشته و برای معلّم خود آرزوی موفقیت نموده

انسان ها دو نوعند : نوع اوّل کلید خیر هستند
دستت را می گیرن و به تو در بهتر شدنت کمک می کنند. به تو احساس ارزشمند بودن می دهند

نوع دوم انسان هایی هستند که با دیدن اوّلین شکستِ شخص، حس بی ارزشی و بد شانس بودن را به او منتقل می کنند

این دانش آموز قربانی نوع دوم از این انسان ها بود که بخت با او یار بود و خداوند شخصی سر راهش قرار داد که یک عمر موفقیت را به او هدیه داد

*~*~*~*~*~*~*~*

35 ◄ اشمولی پشمولی

khengoolestan_axs

^^^^^*^^^^^
ادیسون به خانه بازگشت یادداشتی به مادرش داد، گفت : این را آموزگارم داد گفت فقط مادرت بخواند، مادر در حالی که اشک در چشمان داشت برای کودکش خواند: فرزند شما یک نابغه است و این مدرسه برای او کوچک است آموزش او را خود بر عهده بگیرید

سالها گذشت مادرش درگذشت. روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه خانه خاطراتش را مرور میکرد برگه ای در میان شکاف دیوار او را کنجکاو کرد آن را در آورده و خواند، نوشته بود: کودک شما کودن است از فردا او را به مدرسه راه نمی دهیم

ادیسون ساعتها گریست و در خاطراتش نوشت: توماس ادیسون کودک کودنی بود که توسط یک مادر قهرمان نابغه شد

^^^^^*^^^^^

37 ◄ اشمولی پشمولی

-.*-.*-.*-.*-.*-.*-.*

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند..
هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد؛ اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند
با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد؛ اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند

مردی در آن نزدیکی به او گفت: چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی؟!؟

هندو گفت: عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند، طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن
چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم؟!؟

هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیش بزنند

-.*-.*-.*-.*-.*-.*-.*

34 ◄ اشمولی پشمولی

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه‌ی بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آن‌ها آشنا شدم

یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است

در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می‌زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. بزودی برمی‌گردیم

چند روز بعد پزشک‌ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آن که وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره‌اش کمی درهم رفت

بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی‌حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد همان صدای بلند و همان حرف‌هایی که تکرار می‌شد

روزی در راهرو قدم می‌زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آن‌ها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.» نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می‌کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلاً برای هزینه عمل جراحیش فروخته‌ام. برای این که نگران آینده‌مان نشود، وانمود می‌کنم که دارم با تلفن حرف می‌زنم

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین‌شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی‌های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می‌کرد

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

user_send_photo_psot

37 ◄ اشمولی پشمولی
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
زندگی یعنی…

ali_fathi201057
نوبهار

بلقیس
فقط و فقط خودت باش

شیخ المریض
مدتی است .. . .

شیخ المریض
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها