• عاشخونه ها
فال آنلاین

هیچ متنی در سیستم ثبت نشده است

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • لذت ببر ، نظر بده

داستانکهای زیبا

-.*-.*-.*-.*-.*-.*-.*

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند..
هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد؛ اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند
با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد؛ اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند

مردی در آن نزدیکی به او گفت: چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی؟!؟

هندو گفت: عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند، طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن
چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم؟!؟

هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیش بزنند

-.*-.*-.*-.*-.*-.*-.*

32 ◄ بیشتر و بیشترش کن

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه‌ی بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آن‌ها آشنا شدم

یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است

در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می‌زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. بزودی برمی‌گردیم

چند روز بعد پزشک‌ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آن که وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره‌اش کمی درهم رفت

بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی‌حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد همان صدای بلند و همان حرف‌هایی که تکرار می‌شد

روزی در راهرو قدم می‌زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آن‌ها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.» نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می‌کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلاً برای هزینه عمل جراحیش فروخته‌ام. برای این که نگران آینده‌مان نشود، وانمود می‌کنم که دارم با تلفن حرف می‌زنم

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین‌شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی‌های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می‌کرد

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

user_send_photo_psot

34 ◄ اشمولی پشمولی

*~*~*~*~*~*~*~*

چند سالی بود با هم رفیق بودیم
انقدر رفیق بودیم که حتی اگر مدرسه هم تعطیل بود باید همدیگر را می دیدیم
انقدر رفیق بودیم که ساندویچ کالباس مدرسه را با هم نصف کنیم

چند وقتی بود بینمون شکراب شده بود
دیگر هیچ چیز مثل گذشته نبود
نه دوست بودیم نه دشمن
تا اینکه خیلی اتفاقی شنیدم به دروغ به معلممان می گوید که فلانی وقت امتحان تقلب می کند… زنگ آخر به او گفتم که حرف هایش را شنیدم… اولش قبول نکرد ولی وقتی باور کرد دعوایمان شد
بدجور دعوایمان شد
ولی من نمی خواستم دعوا کنم… او رفیقم بود

از او کتک خوردم… فقط نگاهش می کردم و او را به عقب هول می دادم
دعوا که تمام شد، وقتی به خانه رفتم، در اتاق را قفل کردم و تا شب بیرون نیامدم
رو به روی آینه ایستادم و به غرورم فکر کردم… به اینکه چرا او را نزدم… به اینکه اگر من هم او را زده بودم حالا انقدر عصبی نبودم و آرامش داشتم… به انتقام فکر کردم

آفتاب که بیرون زد کوله ام را برداشتم و رفتم به سمت مدرسه… نه برای درس… برای انتقام
تمام مدت به جای گوش کردن به درس، به انتقام فکر می کردم
مدرسه که تمام شد وقتی از کنارم رد شد لبخند زد

خونم به جوش آمد… این بار من او را زدم… زدم… وقتی به خانه رفتم تمام لحظه های رفاقتمان جلوی چشمم بود… ساندویچ های نصفه ی کالباس جلوی چشمم بود

من مانده بودم و یک بغض سنگین که تا صبح بیدار نگهم می داشت

همان شب بود که فهمیدم انتقام گرفتن آرامش نمی آورد… انتقام گرفتن خوشحالم نمی کند… انتقام هیچ چیزی را درست نمی کند… فهمیدم من آدم انتقام گرفتن نیستم

*~*~*~*~*~*~*~*

حسین حائریان

52 ◄ آفران به لایکت

—————–**–

عجیب ترین معلم دنیا بود ، امتحاناتش عجیب تر… امتحاناتی که هر هفته می گرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را تصحیح می کرد… آن هم نه در کلاس، در خانه… دور از چشم همه

اولین باری که برگه ی امتحان خودم را تصحیح کردم سه غلط داشتم… نمی دانم ترس بود یا عذاب وجدان، هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم

فردای آن روز در کلاس وقتی همه ی بچه ها برگه هایشان را تحویل دادند فهمیدم همه بیست شده اند به جز من… به جز من که از خودم غلط گرفته بودم
من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم… بعد از هر امتحان آنقدر تمرین می کردم تا در امتحان بعدی نمره ی بهتری بگیرم

مدت ها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید، امتحان که تمام شد، معلم برگه ها را جمع کرد و برخلاف همیشه در کیفش گذاشت… چهره ی هم کلاسی هایم دیدنی بود… آن ها فکر می کردند این امتحان را هم مثل همه ی امتحانات دیگر خودشان تصحیح می کنند… اما این بار فرق داشت… این بار قرار بود حقیقت مشخص شود

فردای آن روز وقتی معلم نمره ها را خواند فقط من بیست شدم
چون بر خلاف دیگران از خودم غلط می گرفتم ؛ از اشتباهاتم چشم پوشی نمی کردم و خودم را فریب نمی دادم

زندگی پر از امتحان است… خیلی از ما انسان ها آنقدر اشتباهاتمان را نادیده می گیریم تا خودمان را فریب بدهیم… تا خودمان را بالاتر از چیزی که هستیم نشان دهیم… اما یک روز برگه ی امتحانمان دست معلم می افتد… آن روز چهره مان دیدنی ست

آن روز حقیقت مشخص می شود و نمره واقعی را می گیریم… راستی در امتحان زندگی از بیست چند شدیم؟

—————–**–

حسین حائریان

44 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

در سونامي ژاپن وقتی گروه نجات، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود .اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه، چیز عجیبی دیدند

زن با حالتی عجیب به زمین افتاده، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود

ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای ظریفی را احساس کردند

چند ثانیه بعد، سرپرست گروه، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید یک بچه اینجا است. بچه زنده است

وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختری از زیر آن بیرون کشیده شد

مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد: عزیزم، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت

^^^^^*^^^^^

user_send_photo_psot

^^^^^*^^^^^

سرم را نه ظلم مي تواند خم کند، نه مرگ، نه ترس، سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم

خدایا ………….!!! خداوند مهربان، همه مادرها را صحیح و سالم نگهدارد

الهی آمین
🙏

►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

48 ◄ دیری دی دینگ

khengoolestan_axs

* ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ *

در خیابان شمس تبریزی شهر تبریز زیارتگاهی وجود دارد که به قبر حمال معروف است

فرد بیسوادی در تبریز زندگی میکرد و تمام عمر خود را در بازار به حمالی و بارکشی می گذراند تا از این راه رزق حلالی بدست آورد
یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار مشغول حمل بار بود، برای آنکه نفسی تازه کند، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند

صدایی توجه اش را جلب می کند؛ میبیند بچه ای روی پشت بام مشغول بازی است و مادرش مدام بچه را دعوا میکند که ورجه وورجه نکن، می افتی!
در همان لحظه بچه به لبه بام نزدیک می شود و ناغافل پایش سر میخورد و به پایین پرت میشود

مادر جیغی میکشد و مردم خیره میمانند
حمال پیر فریاد میزند نگهش دار

کودک میان آسمان و زمین معلق میماند، پیرمرد نزدیک می شود، به آرامی او را میگیرد و به مادرش تحویل میدهد

جمعیتی که شاهد این واقعه بودند همه دور او جمع میشوند و هر کس از او سوالی میپرسد: یکی میگوید تو امام زمانی، دیگری میگوید حضرت خضر است، کسانی هم میگویند جادوگری بلد است و سحر کرده

حمال که دوباره به سختی بارش را بر دوش میگذارد،
خطاب به همه کسانی که هاج و واج مانده و هر یک به گونه ای واقعه را تفسیر می کنند، به آرامی و خونسردی می گوید: خیر، من نه امام زمانم، نه حضرت خضر و نه جادوگر… من همان حمالی هستم که پنجاه شصت سال است در این بازار میشناسید. من کار خارق العاده ای نکردم، بلکه ماجرا این است که یک عمر هر چه خدا فرموده بود، من اطاعت کردم، یکبار من از خدا خواستم، او اجابت کرد

اما مردم این واقعه را بر سر زبان‌ها انداختند و این حمال تا به امروز جاودانه شد و قبرش زیارتگاه مردم تبریز شد

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

47 ◄ دیری دی دینگ

khengoolestan_axs

►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

یکی از دوستان قدیمی که در ارتش زمان شاه، با درجه تیمساری خدمت می کرد روزی مطلبی را برای من تعریف کرد که فوق العاده زیبا بود

تعریف می کرد: در سال 1350 هنگامی که با درجه سرهنگی در ارتش خدمت می کردم، آزمونی در ارتش برگزار گردید تا افراد برگزیده در رشته حقوق، عهده دار پست های مهم قضائی در دادگاه های نظامی ارتش گردند
در این آزمون، من و 25 نفر دیگر، رتبه های بالای آزمون را کسب نموده و به دانشگاه حقوق قضائی راه یافتیم

دوره تحصیلی یک ساله بود و همه، با جدیت دروس را می خواندیم
یک هفته مانده به پایان دوره، روزی از درب دژبانی در حال رفتن به سر کلاس بودم که ناگهان دیدم دو نفر دژبان با یک نفر لباس شخصی منتظر من هستند و به محض ورود من، فرد لباس شخصی که با ارائه مدرک شناسائی، خود را از پرسنل سازمان امنیت معرفی می کرد مرا البته با احترام، دستگیر و با خود به نقطه نامعلومی برده و به داخل سلول انفرادی انداختند

هر چه از آن لباس شخصی علت بازداشتم را می پرسیدم چیزی نمی گفت و فقط می گفت من مأمورم و معذور و چیز بیشتری نمی دانم

اول خیلی ترسیده بودم وقتی بداخل سلول انفرادی رفتم و تنها شدم
افکار مختلفی ذهنم را آزار می داد

از زندان بان خواستم تلفنی به خانه ام بزند و حداقل، خانواده ام را از نگرانی خلاص کنند که ترتیب اثری نداد و مرا با نهایت غم و اندوه، در گوشه بازداشتگاه، به حال خود رها کرد

آن روز شب شد و روزهای دیگر هم به همان ترتیب، گذشت و گذشت تا این که روز نهم، در حالی که انگار صد سال گذشته بود، سپری شد

صبح روز نهم، مجددا دیدم همان دو نفر دژبان بهمراه همان لباس شخصی، بدنبال من آمده و مرا با خود برده و یکراست به اتاق رئیس دانشگاه که درجه سرلشگری داشت بردند
افکار مختلف و آزار دهنده، لحظه ای مرا رها نمی کرد و شدیدا در فشار روحی بودم

وقتی به اتاق رئیس دانشگاه رسیدم، در کمال تعجب دیدم تمام همکلاس های من هم با حال و روزی مشابه من، در اتاق هستند و البته همگی هراسان و بسیار نگران بودند

وقتی همه دوستانم را دیدم که به حال و روز من دچار شده اند کمی جرأت بخرج دادم و از بغل دستی خود، آهسته پرسیدم، دیدم وضعیت او هم شبیه من است

ناگهان همهمه ای بپا شد که ناگهان در اتاق باز شد و سرلشگر رئیس دانشگاه وارد اتاق شده و ما همگی بلند شده و ادای احترام کردیم

رئیس دانشگاه، با خوشروئی تمام، با یکایک ما دست داده و در حالی که معلوم بود از حال و روز همه ما، کاملا” آگاه بود این چنین به ما پاسخ داد: هر کدام از شما، که افسران لایقی هم هستید پس از فارغ التحصیلی، ریاست دادگاهی را، در سطح کشور بعهده خواهید گرفت، و حالا این بازداشتی شما، آخرین واحد درسی شما بود که بایستی پاس می کردید

و در مقابل اعتراض ما گفت: این کار را کردیم تا هنگامی که شما در مسند قضاوت نشستید، قدرتمند شدید و قلم در دست تان بود، از آن سوءاستفاده نکنید و از عمق وجودتان، حال و روز کسی را که محکوم می کنید درک کرده و بی جهت و از سر عصبانیت و یا مسائل دیگر، کسی را بیش از حد جرمش، به زندان محکوم نکنید

در خاتمه نیز، از همه ما عذرخواهی گردید و همه ما نفس راحتی کشیدیم

زیر پایت چون ندانی، حال مور
همچو حال توست، زیر پای فیل

سعدی

►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

43 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

دو ساعت از وقتِ قرار گذشته بود و جواب تلفنم را نمی داد
چشمانم پلِ هوایی را نشانم دادند
و پایان این قصه شاید پرواز به کفِ خیابان بود

صدای موسیقی در سرم میپیچید و خیابان را تلو تلو میخوردم
صد قدم مانده بود به پل هوایی که خواستم آخرین تماس را هم بگیرم… اما گوشی ام خاموش بود و از باجه ی تلفنی شماره اش را گرفتم.گ

یک بوق و دو بوق که جواب داد
بی معطلی گفتم چرا سرِ قرار نیامدی که قطع کرد

عصبی شدم و دوباره شماره را گرفتم و اینبار همینکه پاسخ داد بی مقدمه حرف زد

تو شاید آذر رو اصلا یادت نباشه
اما اون چند ساله که با رویای تو زندگی میکنه
از همون تابستونی که یک ماه طبقه ی بالای خونشونو اجاره کردید و اینجا موندید شروع شد
از نظر اون تو یه دیوونه ی آروم بودی که راهی جز دوست داشتنت نداشت
اما میدونی واسه یه دخترِ روستایی گفتن اینکه عاشقِ پسری شده که هم دین و آیینش نیست تقریبا غیر ممکنه
تمام دلخوشی زندگیش زنگ زدن و گوش دادن به نفسات بود
از وقتی هم که براش داستان میخوندی شبا میرفت مینشست پشت بوم و زل میزد به ماه
نمیدونم یدفه چه مرگت شد و دیگه جوابشو ندادی اما آذر ازت متنفر نشد و اصلا انگار نه انگار
بیشتر از قبل دوستت داشت
همه ی مکالمه هاتونو ضبط کرده بود و هرشب گوش میداد و بعد میخوابید
ادامه ی اون داستانی هم که براش میخوندی رو نوشت
داشت با خیال تو زندگیشو میکرد که گفتن باید ازدواج کنی
اما واسه آدمی که این همه مدت با خیال تو خوابیده و بیدار شده سخته یه غریبه رو به خلوتش راه بده
ولی خب اینجا دخترا خودشون واسه خودشون تصمیم نمیگیرن
عقد کرد
امشب عروسیش بود که صبح موقع فرار از خونه باباش جلوشو گرفت
دوساعت پیش رگشو زد
میگن زندس… اما اگه زنده بمونه مرده
اصلا زنده گی یعنی چی؟!؟
نفس کشیدن بهانه ست
آذر مرده
اگه زنده بمونه و تو کنارش نباشی مرده
من قسم خورده بودم اینارو بهت نگم
اما خیلی ظلمه که آدم ندونه ینفر انقدر دوسش داره

گفت و تلفن را قطع کرد و تنها تصویری که میدیدم چشمان سبزه روشنِ دختری با موهایِ بور بود که اسب سواری یادم میداد

…آذر
چقدر این نامِ پاییزی به رنگ موهایش می آمد
باید ادامه ی “شب های روشنِ” داستایوفسکی به قلم آذر را میخواندم
باید ادامه ی داستان را نه اینکه از پشت سیم های تلفن
وقتی سرش روی پاهایم جا خوش کرده درِ گوشش زمزمه میکردم

شاید زیباترین نقطه ی اشتراک عشق این است
که تو بهانه ی زنده گی او باشی و او تنها بهانه ی ادامه ی زنده گی تو

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

پایان
علی سلطانی

44 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

khengoolestan_axs

..♥♥………………

گاهی وقتا وسط غذا خوردن خسته میشم و ول میکنم میرم. گاهی وسط کلاس درس عمومی خسته میشم و بدون اجازه ول میکنم میرم. گاهی از دوست داشتن نسرین خسته میشم ولی نمیتونم ولش کنم و برم. به جز دوست داشتن نسرین در سایر موارد سعی میکنم از هر جایی خسته شدم ول کنم برم

نسرین رو بخاطر خنگیش دوست دارم. یه بار بهش گفتم بیا قربون هم بریم

گفت: باشه ولی یه جور بریم که هشت هشت و نیم خونه باشیم. بابام دعوام میکنه

از آرایش کردن زنا بدم میاد، بخاطر همین یه پنکک قلابی برای نسرین خریدم گفتم اصل فرانسه س
فرداش صورتش پر از جوشای ریز شد ولی بازم دوسش داشتم

از لاک قرمز خوشم میاد. اما نسرین هیچوقت لاک نمیزنه. میگه نماز میخونم گناه داره. باشگاه نمیرم، چون میخوام هروقت نسرین سرشو روی شکمم میذاره جاش نرم باشه

اوایل عاشق موهای لَخت و بلند بودم. دوس داشتم وقتی از همه کلافم، بشینم یه گوشه ی دنج، موهای نسرینو ببافم. اما بعد از اولین جلسه شیمی درمانی نسرین توی اینترنت سرچ کردم
«چگونه کچل هارا دوست داشته باشیم؟»
و هرچی مقاله بود رو خوندم

و فهمیدم خوبیش اینه پسفردا که عروسی کنیم توی شوید باقالاهای نسرین اون چیزایی که لای برنجاس حتما شیویده نه موهای نسرین

دانشجوی کارشناسی مهندسی کامپیوترم، اما هنوز از نخ کردن سوزن چرخ خیاطی مامان احساس قدرت میکنم
اسمم محمدرضاس ولی نسرین صدام میکنه محمدم آرزو میکردم کاش از اول اسمم «محمدم» بود

..♥♥………………

لئو

60 ◄ خیلی ممنون بابت ابراز علاقمندی

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

اینکه من سرِ این قرار چه میکردم سوال بزرگی بود

سکوت لب های من در ازدحامِ آدم هایی که برای قدم زدن موضوعِ گَپ داشتند فضا را آلوده میکرد

من اینجا دنبال چه بودم؟
وقتی همه چیز تمام شده بود حرف های یک مزاحم تلفنی به چه دردم میخورد؟
اصلا این مزاحم تلفنی کیست؟!!؟
این مزاحم؟

تابستان هشتاد و هشت شروع شد
دوازده شب زنگ میزد و سکوت میکرد
در تماس های اول مُسِر بودم که حرف بزند اما چند روز که گذشت به سکوتِ هم گوش میکردیم و تمام سعی مان این بود که دم و بازدم هایمان را با هم تنظیم کنیم و نهایتا میتوانستم صدایِ خنده های ریزش را بشنوم
از یک شب هایی به بعد جایِ سکوت را موسیقی هایی گرفت که در اوج بی کیفیتی دلنشین بود
دلنشین تر از کنسرت های چند هزار نفری

اما پایانِ این سکوت ختم شد به حرف های من
هر شب یک صفحه از ” شب های روشن ” را برایش میخواندم و بارِ سنگین درام را با نفس های عمیقش به من میفهماند
هنوز قصه به صفحه ی بیست و دو نرسیده بود که سرو کله ی آهو پیدا شد

من نیاز به ابراز عشق داشتم
نیاز به در آغوش کشیدن
و این احمقانه ترین دلیل برای شروعِ یک رابطه است که در اوج حماقت تَن دادم

گُر گرفتم و داغ شدم و هر چه در چنته ی احساس داشتم رو کردم.
اصلا نفهمیدم از کِی… اما وسط اس ام اس بازی هایم با آهو… مزاحم تلفنی را رد تماس میکردم

آنقدر بی هوا رد تماس کردم که دیگر فهمید سَرَم گرمِ دوست داشتنِ دیگری شده
گرم دوست داشتن کسی که بَد بودن اش را میدیدم اما تمام یاغی گری اش را با چشم و اَبرویی که برای همه خط و نشان میکشید معاوضه میکردم
باز هم نمی دانم از کِی اما تماسِ مزاحم تلفنی پایان یافت
گذشته بود… چند سالی بی خبر بودم و حالا منتظر آمدن اش به قرار

اینکه چه قیافه ای دارد و چه شکلی ست برایم مهم نبود
فقط باید میدیدم اش
چون تنها دلیلِ دیدن دوباره ی آفتاب تماسِ مشکوکِ او بود

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

…ادامه دارد
علی سلطانی

30 ◄ قر تو کمرم فراوونه ....
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها