• خندانکس
فال آنلاین

سال نو مبارک

❤ الهی خنده ات همچون بهار و دلت آزاد ز غم ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan

داستانکهای زیبا

—————–**–

هیچ وقت اون کریسمس یادم نمیره

وقتی به دنیا اومدم پدرم اسمم رو گذاشت آرتور، به خاطر علاقه ای که به آرتورشاه داشت! هر وقت بغلم می کرد می گفت: آرتورشاه، پسرم تو باید سعی کنی همیشه برنده باشی

برخلاف حرف پدرم من همیشه یه بازنده بودم، این قابلیت رو از بچگی نمایان کردم، اما در همسایگی ما خانواده ای زندگی می کردن که یه پسر هم سن و سال من داشتن، بدجوری بهش حسودیم میشد، اسمش سام بود، از اون بچه خوشگل ها که انواع خوش شانسی ها رو به ارث بردن

من و سام تو همه مسابقاتی که توی شهرمون برگزار می شد شرکت می کردیم، از شنا و دوچرخه سواری گرفته تا نقاشی، پدرم هم همیشه بین تماشاچی ها بود و فریاد میزد: آرتور شاه، آرتور شاه

اما من هیچ وقت نبردم و همیشه سام قهرمان می شد، بعد از هر شکست احساس می کردم پدرم چند سال پیرتر شده

تا اینکه یه روز ما رو واسه گروه سرود شب کریسمس انتخاب کردن، قرار بود در سرود فقط یه نفر تک خوانی کنه، واسه همین رقابت شدیدی بین من و سام درگرفت، تا جایی که مربی روزی چند ساعت با ما تمرین می کرد، اما در آخر سام انتخاب شد، دوست داشتم بزنم گردنش رو بشکنم
سرشار از مالیخولیا برگشتم خونه اما نتونستم به پدرم بگم باز شکست خوردم، گفتم من انتخاب شدم و شب کریسمس من می خونم
پدرم در حالی که چشم هاش برق می زد گفت:آرتور شاه

شب کریسمس رسید و می دونستم که اگه حرکتی نزنم بدون شک پدرم سکته می کنه، واسه همین چند ساعت قبل از اجرا با یه نقشه از پیش کشیده شده وقتی سام رفت تو انباری تا لباس عوض کنه، در رو از پشت روش قفل کردم و کلید رو انداختم توی توالت و سیفون رو کشیدم

اون شب کلی تماشاچی اومده بود، تا چند دقیقه قبل از اجرا منتظر سام موندیم و وقتی مربی دید خبری ازش نیست به من گفت تو بخون. از خوشحالی بال درآوردم، بالاخره داشتم برنده می شدم، ولی یکهو سروکله سام پیدا شد، نفهمیدم چطور در رو باز کرد ولی هرچی بود مربی گفت که اون بخونه

سرود شروع شد اما وقتی نوبت سام شد، نخوند، خیره مونده بود به کف زمین، مربی به من اشاره کرد، من خوندم و همه کلی کیف کردن، درطول اجرا نگاهم به پدرم بود که اشک می ریخت، حس می کردم توی دلش داره میگه: آرتور شاه

بعد از اینکه اجرا تموم شد، سام به بچه ها گفت که سرما خورده اما فقط من میدونستم که سرما نخورده بود، بعد از اون اتفاق من و سام دیگه با هم حرف نزدیم

سام و خانواده اش از شهر ما رفتن، پدر من هم فوت کرد و دیگه نه من توی مسابقه ای شرکت کردم و نه دیگه کسی بهم گفت آرتور شاه

چند سال بعد که سام رو دیدم بهم گفت که قفل اون انباری رو پدرت شکست

—————–**–

❇روزبه معین❇

۲۱ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

*~*~*~*~*~*~*~*

یه لیوان چایی دارچین کمر باریک با نبات و خرما گذاشتم جلوی بابا. فنجون رو برداشت و بوش کرد و گفت: بازم نیست دخترم… بازم از اون چایی دارچین های مامانت نیست

این چندمین بار بود؟
ششمین بار که چایی دارچین درست کرده بودم و به دل بابا نچسبیده بود
چراشو میدونستم. چون مامان درستش نکرده بود. از دیروز تا حالا که مامان رفته بود مسافرت سر چیزای کوچیک و بزرگ بهونه میگرفت

تلفنشو برداشت شماره مامان رو گرفت و گوشیش رو گذاشت رو اسپیکر و با همون ژست همیشگیش با فاصله نگه داشت کنار گوشش

مامان با همون صدای ریزش جواب داد: بله؟

و من از همون فاصله حس کردم که دل بابا تاب خورد بعد از حرف های معمول تو خوبی و چه خبر و کجایی مامان پرسید: به گلا آب دادی آقاجان؟

باز حس کردم که دل بابا تاب خورد. این آقا جان گفتن های مامان همیشه کار دست بابا میداد و مامان خوب میدونست کی بگه

بابا اخم کرد و گفت: نه

دروغ میگفت. داده بود. با تمام خستگی و بی حوصله گیش تمام کاکتوس ها و بنفشه های رو بالکن رو آب پاشی کرده بود. میدونستم از سر دلتنگی لج کرده با مامان و میگه نه

مامان گفت: عه… طفلک ها تشنشونه. خشک میشن

و بابا لجباز تر گفته بود: خب خشک بشن. جز دردسر چی دارن مگه؟ شما نگران بودی میموندی ابشون میدادی

مامان با همون شم زنونه فهمیده بود عطر دلتنگی پیچیده تو تن بابا. به صداش پیچ و ناز داد گفت: تا شمارو دارم لازم نیست که نگرانشون باشم

بابا باز دلش پیچ خورده و اخماش باز شده بود. بابا زیر چشمی به من که با لبخند مثلا سرم تو گوشیم بود یه نگاه انداخت و پاشد رفت تو اتاقشون تا باخیال راحت دلتنگیشو خالی کنه

و من تمام مدت با همون لبخندی که مثلا سرم تو گوشیمه به این فکر میکردم که من و هم نسل های من چکار کردیم با دنیامون؟
پر ادعاترین نسلیم توی عاشقی… کمتر کسی رو میبینیم که این روزها کسی با عنوان “عشقم” تو زندگیش نباشه… اما چه “عشقم” هایی؟

عشقم هایی که ماه به ماه هم عوضشون میکنیم… سر کوچیکترین چیزی قهر میکنیم، جدا میشیم، بهم میزنیم… تا کوچیکترین سنگی سر راه مون میفته از ترس اینکه اون سنگ سرمون رو نشکنه میکشیم عقب و اون رابطه رو تموم میکنیم بدون اینکه حتی تمرین کنیم برای جنگیدن و عاشق موندن

واقعیت اینه دل هامون هرزه شده. حتی بیشتر از تن هامون. واقعیت اینه هیچکدوم بلد نیستیم جوری عاشق بمونیم که بعد از سال ها تو چهل و چند سالگیمون برای هم دلتنگ بشیم و از پشت تلفن دلمون برای هم ضعف بره

چه کردیم با دنیامون؟
راستی

این چندمین “عشقم” ات هست؟
این چندمین نفریه که دلت براش هرز رفته…؟

*~*~*~*~*~*~*~*

❇محیا زند❇

۱۷ ◄ دینگله دینگو

—————–**–

دختری با مادرش مرافعه داشت. او بسیار عصبانی شد و از خانه بیرون رفت. پس از طی راه طولانی، هنگامی که از یک فروشگاه کیک عبور می کرد، احساس گرسنگی کرد. اما جیب دختر را بید خورده و حتی یک یوان هم نداشت

صاحب فروشگاه یک زن سالخورده مهربان بود. پیرزن دید که دختر درمقابل کیکها ایستاده و به آنها نگاه می کند، از وی پرسید: عزیزم، گرسنه ای؟ دختر سرش را تکان داد و گفت: بله، اما پول ندارم

پیرزن لبخندی زد و گفت: عیب ندارد. مهمان من هستی

پیرزن کیک و یک فنجان شیر برای دختر آورد. دختر بسیار سپاسگذار شد. اما فقط کمی کیک خورد و سپس اشکهایش بر گونه ها و روی کیک جاری شد. پیرزن از دختر پرسید: عزیزم، چه شده است؟

دختر اشکهایش را پاک کرد و گفت: چیزی نیست. من فقط بسیار از شما تشکر می کنم. با وجود آنکه شما من را نمی شناسید، به من کیک دادید. من با مادرم دعوا کردم. اما مادرم من را بیرون رانده و به من گفت: دیگر به خانه باز نگرد

پیرزن با شنیدن سخنان دختر گفت: عزیزم، چطور می توانی این گونه فکر کنی؟ من فقط یک کیک به تو دادم، اما تو بسیار از من تشکر می کنی. مادرت سالها برای تو غذا درست کرده است، چرا از او تشکر نمی کنی و چرا با او عوا می کنی؟

دختر مدتی سکوت کرد. سپس با عجله کیک را خورد و به طرف خانه دوید. هنگامی که به خانه رسید، دید که مادر در مقابل در انتظار می کشد
مادر با دیدن دختر بی درنگ خنده ای کرد و به دختر گفت: عزیزم، عجله کن غذا درست کرده ام. اگر دیر کنی، غذا سرد خواهد شد

در این موقع ، اشکهای دختر بار دیگر جاری شد. آری دوستان، بعضی اوقات، ما از نیکی و مهربانی دیگران تشکر می کنیم، اما مهربانی اعضای خانواده مان را نادیده می گیریم

—————–**–

۲۱ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

-.*-.*-.*-.*-.*-.*-.*

مردی دوستانش را به خانه دعوت کرد

و برای شام قطعه ای گوشت چرب و آبدار پخت
ناگهان، پی برد که نمک تمام شده است. پسرش را صدا زد

برو به ده و نمک بخر

اما به قیمت بخر: نه گران و نه ارزان تر

پسر تعجب کرد : پدر ، میدانم که نباید گران تر بخرم
اما اگر توانستم ارزان تر بخرم، چرا صرفه جویی نکنیم؟

پدر گفت: این کار در شهری بزرگ، قابل قبول است
اما در جای کوچکی مثل ده ما، با این کار همه ی ده از بین می رود

مهمانان که این حرف را شنیدند، پرسیدند که چرا نباید نمک را ارزان تر خرید

مرد پاسخ داد: کسی که نمک را زیر قیمت می فروشد، حتما به شدت به پولش احتیاج دارد

کسی که از این موقعیت سوء استفاده کند، نشان می دهد که برای عرق جبین و سعی و تلاش او در تولید نمک احترامی قایل نیست

مهمانها گفتند: اما این مساله ی کوچک که نمی تواند دهی را ویران کند؟

و میزبان پاسخ داد

در آغاز دنیا هم “ستم” کوچک بود

اما آمدن هر ستم از پس ستم دیگر ، به روندی فزاینده منجر شد. همیشه فکر می کردند مهم نیست

*♥♥♥♥*♥♥♥♥*

۲۵ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

 

 

 

 

 

 

آیا شما ثروتمند هستید؟

-.*-.*-.*-.*-.*-.*-.*

آن دو کوچولو شتابان از حفاظ خالی گذشته وارد منزل شدند

هر دوی آنها، هم دختر و هم پسر، کت کهنه و گل و گشادی به تن داشتند، پرسیدند

“ببخشید خانم، کاغذ باطله دارید؟”

سرگرم کار بودم و می خواستم پاسخ رد به آنها بدهم که چشمم به پاهای آن دو افتاد

دمپایی های کوچک و ظریفی که از برف کاملا خیس شده بودند، به پا داشتند ؛ گفتم

” بیایید تو تا یه فنجون شیر کاکاءوی گرم براتون درست کنم”

 

هیچ حرف دیگری میان ما رد و بدل نشد

دمپایی های خیس آنها، علایمی از کف پاهایشان بر روی سنگ کف خانه بر جای گذاشتند

با یک فنجان شیر کاکاءو، کمی نان برشته و مربا از آنها پذیرایی کردم تا شاید در برابر سرمای بیرون مقاوم شوند

سپس به آشپزخانه برگشتم و دوباره مشغول رسیدگی به دخل و خرج خانواده شدم

سکوت مطلق حاکم بر اتاق جلویی، حواسم را به خود جلب کرد ، به همین خاطر لحظه ای به داخل اتاق نگریستم

دختر کوچولو فنجان خالی را در دستش گرفته بود و خیره به آن می نگریست

پسر کوچولو با صدای نرمی پرسید

“ببخشید خانم،…شما ثروتمند هستید؟”

“من؟ اوه، نه”

و نیم نگاهی به روکش نخ نما و فرسوده مبل ها انداختم
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روی نعلبکی گذاشت و گفت

“رنگ فنجون و نعلبکی ها به هم می خوره”

صدایش از اوج احساس گرسنگی و نداری خبر می داد

آن دو در حالی که بسته های کاغذ را برای محافظت از وزش باد در مقابل صورتشان گرفته بودند، رفتند ؛ آنها تشکر هم نکردند

احتیاجی هم به این کار نبود. آنها بیشتر از آنچه می باید، کرده بودند

فنجان های سفالی آبی رنگ ساده و نعلبکی هایش ، هر چند ست نبودند ولی خوب، به هم می خوردند
سیب زمینی ها را امتحان کردم و آبگوشت را هم زدم ،  سیب زمینی، آبگوشت ، سقفی بالای سرم، خانه ای گرم، همسرم، شغل دایمی و تقریبا خوبش ، همه اینها هم به هم می آمدند

 

صندلی ها را از جلوی اتاق برداشته و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن را مرتب کردم

لکه های گلی دمپایی های کوچک ، هنوز از روی سنگ کف خانه  خشک نشده بودند

آنها را پاک نکردم . خوش دارم این لکه ها همیشه در آنجا باقی بمانند تا هرگز دوباره از یادم نرود که چقدر ثروتمند هستم

 

○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○

 

ماریان دولان_ راز

۱۹ ◄ دینگله دینگو

khengoolestan_post_mehrnaz_18_bahman_1395

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

🙋🙎ﺩﻭﺗﺎﺧﺎﻧﻢ ﺗﻮی ﻣﺤﻞ ﮐﺎﺭﺷﻮﻥ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪﺑﺎﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ میکرﺩﻧﺪ

🙋ﺍﻭﻟﯽ

ﺩﯾﺸﺐ،ﺷﺐ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ

⁉️ﺗﻮ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ؟

دومی

ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻓﺎﺟﻌﻪ ﺑﻮﺩ ؛ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻇﺮﻑ ﺳﻪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺷﺎﻡ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺭﻓﺖ و افتاد رو تخت ﻭ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ . ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ؟

🙋ﺍﻭﻟﯽ

ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺎﻋﺮﺍﻧﻪ ﻭ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ ؛  ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﯾﻪ ﺩﻭﺵ ﻣﯽ‌ﮔﯿﺮﻡ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻟﺒﺎﺳﺎﺗﻮ ﻋﻮﺽ ﮐﻦ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﺎﻡ . ﺷﺎﻡ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮﮔﺸﺘﯿﻢ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﻣﻨﺰﻝ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﻤﻊ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩ

 

👈از قرار، همسران این دو خانم نیز همکار هم بودند و داشتند درباره دیشب صحبت می‌کردند

👨ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭﻟﯽ

ﺩﯾﺮﻭﺯﺕ ﭼﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ؟

👮ﺷﻮﻫﺮ ﺩﻭﻣﯽ

ﻋﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﺎﻡ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺷﺎﻡ ﺭﻭ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻡ. ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩ؟

👨ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭﻟﯽ

  ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﺎﻡ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ، ﺑﺮﻕ ﺭﻭ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺑﺸﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﺎﻡ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ ؛ ﺷﺎﻡ ﻫﻢ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮔﺮﻭﻥ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ. ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﻕ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺷﻤﻊ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻨﻢ

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

 

🔰نتیجه ﺍﺧﻼﻗﯽ
ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺍﺻﻞ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﭼﯿﻪ، ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ
برداشت، نحوه برخورد و ﺷﮑﻞ ﺍﺭﺍﺋﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﻬﻤﻪ

 

۳۱ ◄ بیشتر و بیشترش کن

post_fesgheli_17_bahman_1395

○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○
هوس زن گرفتن به سرم زده بود

دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین‌تر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم

مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته بود ؛  نمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند

اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او می‌گویند عاصم جورابی

سر ساعت به رستوران رفتم

رئیس تا مرا دید گفت
«چون جوان خوب و نجیب و سربه‌راهی هستی می‌خوام نصیحتت کنم»
بعد هم گفت
«مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی»

و ادامه داد

«اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت می‌شی ؛ همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم می‌گن عاصم جورابی»

پرسیدم

«جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا می‌کنن؟»

جواب داد
«چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد»

و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه

واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم

جهیزیه نداشت ، باباش یک کارمند ساده بود

چهره چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم

صباحت زن زندگی بود

بهش می‌گفتم امشب بریم رستوران؟
می‌گفت نه چرا پول خرج کنیم؟
می‌گفتم: صباحت جان لباس بخرم؟
می‌گفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟

تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم

دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید

یه‌ روز گفتم عزیزم چرا جوراب تازه‌ات رو نمی‌پوشی؟
با خجالت جواب داد

آخه این جورابا با کفشای کهنه‌ام جور در نمیاد

به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش نو خریدم

فرداش که می‌خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید

بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمی‌پوشی؟

جواب داد

آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد

همون‌روز یک دست لباس براش گرفتم. اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود

این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان

رفتم دو تا بلوز خوب هم خریدم
ایندفعه روسری خواست

روسری رو که خریدم دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود

چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسری‌های خانوم

تا اینکه یه روز دیدم اخماش رفته تو هم

پرسیدم چته؟

گفت این موها با لباسام جور نیست

قرار شد هفته‌ای یه بار بره آرایشگاه

بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته

بهم گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد

عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم

مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد

صباحت توی خونه باباش رادیو هم ندیده بود اما توی خونه من شب‌ها تلویزیون می‌دید

چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد

یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم

اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود

دوباره اثاثیه رو عوض کردم

بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده

پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟
طبق معمول روش نمی‌شد بگه اما یه جورایی فهموند که ماشین می‌خواد

با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم

حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایده‌ال من بود نمی‌شد حرف هم زد

از همه خوشگلا خوشگل‌تر بود
کارش شده بود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی

دختری که تو خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من ویسکی می‌خورد
مدام زیر لب می‌گفت

آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه

اوایل نمی‌دونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت

اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم

مجبور شدم طلاقش بدم

خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد

تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود

یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره

کاش دستم می‌شکست و براش جوراب نمی‌گرفتم

۲۸ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

khengoolestan_post_fesgheli_14_bahman_1395

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل آرامش را تصویر کند

نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند

آن تابلوها تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد

اولی تصویر دریاچه آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جایجایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید و اگر دقیق نگاه می کردند در گوشه چپ دریاچه ، خانه کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن برمی خواست ، که نشان می داد شام گرم ونرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد. اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود

این تابلو هیچ با تابلوهایی که برای مسابقه فرستاده بودند هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید. آنجا در میان غرش وحشیانه طوفان ، جوجه گنجشکی آرام نشسته بود

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جایزه بهترین تصویر آرامش ،تصویر دوم است

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بعد توضیح داد

آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سرو صدا ، بی مشکل و بی کار سخت یافت می شود

آرامش چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، بمانی و آرام باشی

۲۲ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها