• ترانه خونه
فال آنلاین

لبخند بزن

❤ همیشه دلیلی برای ( لبخند ) وجود دارد ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
دلخوشم با خنده ات خر بازی میکنیم اینجا ناراحت شدن ممنوعه خیلی میخامت بزن و برقص و شاد باش

داستانکهای زیبا

*~*~*~*~*~*~*~*

بیمارستان سینا… اتاق عمل سوانح و سوختگی

صدای داد و بیدادش توو راهروی اتاق عمل توجهمو جلب کرد… لابد از همون مردا بود که با همه ی ادعای مردیش، تاب یه سوختگی جزئیو نداشت و تازه ادعای مردونگیشم کل عالمو برداشته بود لابد
رفتم سمت صداها… قضیه فقط یه ذره با تصورات من تفاوت داشت… یه ذره

سوخته بود… کل بدنش، از فرق سرش تا نوک پاش، درد داشت در حد ماورای مرگ، حرف زدن سختش بود، هرلحظه ممکن بود قلبش بایسته اما کل توانشو جمع کرده بود و گاهی داد می زد و گاهی التماس میکرد… همه مونو

بیشتر کادر اتاق عمل جمع شده بودند بالا سرش و هرکی یه حالی داشت… چه حالی

باید هرچه سریعتر می رفت برای عمل اما هرکاری کردیم رضایت نمیداد که نمیداد
صداش لرزه می انداخت به جون همه، با لهجه کُردی غلیظ داد میزد: گیانم… نازارکم، عزیزکم، بذارین ببینمش من باید ببینمش

چاره ای نبود… باید می دیدش… کوتاه بیا نبود… آوردنش کنارش، زنشو، نازارشو، یار گیانشو
آوردن

اونقدر تقلا میکرد برای دیدنش با اون نهایت دردی که داشت که میترسیدم از رو تخت بیفته پایین
عزیزش حالش خیلی بهتر از خودش بود… فقط یه قسمت از صورتش سوخته  بود و کمی از دستش، ولی تا دیدش زد زیر گریه… گریه ای که گمونم عرش خدارو لرزوند، دل همه رو لرزوند، حتی دل سنگو لرزوند… کی میگه دیدن نداره گریه مرد؟؟!! دیدن داشت اون گریه ی عاشقانه

دستای از شدت درد لرزون و خونی رو رسوند به اشک عزیزش و سوزش شوریشو خرید به سرانگشت پر از دردش و زمزمه کرد: ئێشت هەیە عەزیزەکەم؟

جوابی که نشنید مستاصل تر تکرار کرد: درد داری عزیزم؟؟!!؟

انگار که زبون خودشونو نفهمه عزیزش! به هق هق افتاد اون هیبت و مردونگی: قەزات لە گیانم
دردت له گیانم نازارم

بعد شروع کرد به التماس کردن به ما: شمارا به خدا نذارین درد بکشه…  مەهێلن شتێکی لێ بێت… شمارا به خدا نذارین اون… شمارا بخدا

درد امون مردو برید و بغض امون منو… داشت از حال میرفت اما با همه ناتوونیش جلوی همه ایستاد تا اول عزیزشو راهی اتاق عمل کنه و بعد رضایت داد تا خودشو ببرن
شنیدم که صدایی گرفته به کُردی گفت: زۆر زۆر پیاوی براکه‌م

نفهمیدم یعنی چی ولی یقین داشتم یه ربطی به جوونمردی داره… هوای اونجا زیادی برام سنگین بود… خودمو رسوندم به حیاط بیمارستان و نشستم رو نیمکت و چندتا نفس عمیییییق کشیدم

درد داشت
کل تنش سوخته بود
هرلحظه احتمالی بود بودنش
قلبش عاریه ای میتپید
حتی توان حرف زدن نداشت که بگه چه بلایی سرش اومده و باز فکر یار گیانی بود که حتی زیباییشم سوخته بود و لبی نداشت که بعد اون همه صداکردنای مردش بگه جانم مرد دیوونه ی من… جانم؟؟!!!؟

کاری از دستم برای این عشق برنمیومد… فقط زیر لب چنتا آیت الکرسی خوندم برای سلامتی عزیزش و زمزمه کردم با خودم که الهی سایه ت از سر این دنیای بی عشق کم نشه مرد بزرگ
همین

*~*~*~*~*~*~*~*

طاهره اباذری هریس

۲۷ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

*~*~*~*~*~*~*~*

در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید

ـ آقا این بسته نون چند؟

فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن

پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت: نمیشه کمتر حساب کنی؟!!؟

توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم

ـ نه، نمیشه

دوره گرد پیر، مظلومانه با غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرده بود بسته ی نون رو سر جاش گذاشت و از مغازه خارج شد

درونم چیزی فروریخت… هاج و واج از برخورد فروشنده به دوستم چشم دوخته بودم
از نگاه غمگینش فهمیدم اونم به چیزی فکر میکنه که من فکر میکنم… یه لحظه به خودم اومدم، باید کاری میکردم…. این مبلغ بینهایت ناچیز بود اما برای اون پیرمرد انگار تمام دنیا بود

به دوستم گفتم تا دور نشده این بسته نون رو بهش برسون
پولش رو حساب کردم و از مغازه خارج شدم

پیرمرد بینوا به قدری از دیدن یه بسته نون خوشحال شده بود که انگار همه ی دنیا توی دستاشه

چه حس قشنگی بود

اون روز گذشت..‌. شب پشت چراغ قرمز یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله با یه لبخند دلنشین به سمتم اومد؛ ازم فال میخری؟

با لبخند لپشو گرفتمو گفتم چند؟

ـ فالی دو هزار تومن

داخل کیفمو نگاه کردم اما دریغ از حتی یه هزار تومنی
با ناراحتی نگاش کردمو گفتم عزیزم اصلا پول خرد ندارم

و با جوابی که ازش شنیدم درون خودم غرق شدم

ـ اشکال نداره، یه فال مهمون من باشید

بی اختیار این جمله چند بار توی ذهنم تکرار شد: یه فال مهمون من باش

از اینهمه تفاوت بین آدمها به ستوه اومدم
صبح رو به خاطر آوردم، یه فروشنده ی بالغ و به ظاهر عاقل، که صاحب یه مغازه ی لوکس توو بهترین نقطه ی شهر تهران بود… از هزار و پونصد تومن ناقابل نگذشت
اما یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله ی فال فروش دوست داشت یه فال مهمونش باشم و از دو هزار تومنش گذشت

همین تلنگرای کوچیک باعث میشه ما آدما بهمون ثابت بشه که “مرام و معرفت” نه به سنه، نه به داراییه، نه به سطح سواد آدما

معرفت یه گوهر نابه که خدا نصیب هر آدمی نمیکنه

الهی که صاحب قلبهای بزرگ دستاشون هیچوقت خالی نباشه تا بتونن با قلب پاک و بخشندشون دنیارو گلستون کنن

*~*~*~*~*~*~*~*

۲۵ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

..*~~~~~~~*..

یه شب سرد پاییزی بود
رفته بود نشسته بود رو پشت بوم! هرچی که التماس کردم بیاد پایین که سرما نخوره، حرف گوش نکرد

از خودش یه عکس برام فرستاد که پتو پیچیده بود دور خودش و نوشت: نگران من نباش عزیزم…زیادم سرد نیست هوا

براش فرستادم: آخه مگه قحط جا اومده… اون بالا رفتی چیکار؟!؟

شاعر می شد گاهی وقتا، نوشت: ازین بالا ستاره هارو که میبینم که این همه دورن، حس میکنم بهت نزدیک ترم… ازینجایی که منم تا اونجایی که تو هستی الان فاصله مون فقط یه قلبه… از همون قلب آبیا که برام میفرستی

قلبم شروع کرد بندری رقصیدن، به روی خودم نیاوردم و فقط براش یه قلب آبی فرستادم

تایپ کرد: آخرشم‌ نگفتی چی شده که انقدر فکرت مشغوله امروز

حواسم پرت اتفاقای صبح توو بیمارستان شد… مگه میشه یه آدم عشقشو به خاطر بیماری ول کنه و توو بدترین شرایط تنهاش بذاره؟!؟

اسمشو نوشتم فوری، جواب داد: جاااانممممممم

براش فرستادم: اگه من یه روزی سرطان بگیرم چیکار میکنی؟!؟

عصبانی شد: خدا‌ نکنه بیشعور… زبونتو گاز بگیر

کلافه نوشتم: جواب بده… برام مهمه… اومدیم و شد… اونوقت چی؟!؟

ناراضی جواب داد: مهم نیست… باید خوب شی و برام بخندی… باهم برای لبخندت میجنگیم

نوشتم: اگه ازدواج کردیم و بچه دار نشدم چی؟!؟

شکلک لبخند گذاشت: از پرورشگاه یه نی نی کوچولو میگیریم که جفتتون برام بخندین و دلم پر بکشه واسه لبخندتون

ناخودآگاه لبخند زدم: اگه بقیه مخالفت کنن باهامون چی؟! اگه نذارن به هم برسیم چی؟!؟

جوابش پر از حسای خوب بود: قربونت برما… فکر و خیالای بد نکن… اون وقتم باهم جلوی همه ی دنیا وایمیستیم و به هم میرسیم آخر قصه! از هیچی نترس زندگی… با کل دنیا میجنگم واسه ی خوشحالیت… تو مال منی… فقط بخند

نیشم باز شد و ذوق مرگ نوشتم: اگه صورتم بسوزه و دیگه نتونم لبخند بزنم برات چی؟!؟

بعد چند لحظه بالای صفحه اومد: شعر و غزلم ایز تایپینگ

ـ خنده که فقط با لب نیست خب… نگاه چشمات میکنم و لبخندتو از رو نگاهت میخونم، سرمو میذارم رو قلبتو لبخندتو میشمارم، با کل وجودم میشم گوش و خنده هاتو میشنوم

اون لحظه خوشبخت تر از من کسیم بود؟! فکر نکنم

شیطنتم‌ گل کرد و نوشتم: اگه قلبمم دیگه نزنه چی؟؟!!!!؟

درجا گوشیم زنگ خورد، تا جواب دادم با تمام توانش داد زد: دیگه نشنوم ازین چرت و پرتا… فهمیدی؟؟

بغضم گرفت، هیچی نگفتم
زمزمه کرد: اونوقت قلب منم نمیزنه… دیگه نیستم تا کاریم کنم

زیر لب گفتم: خدا نکنه

اون شبو تا صبح روی پشت بوم نشست و تا خود سحر حرف زدیم و براش شعر خوندم

امروز که از سر دلتنگی و بیکاری داشتم پیامای قدیمیو میخوندم چشمم خورد به همون پیاما
دلم میخواست برگردم به همون روز صبح توی بیمارستان و کنار همون آدمی که میخواست همسرشو ول کنه و بهش بگم خیلی مردی که تا الانشم دووم آوردی، بهش بگم خیلی آقایی که تا همینجاشم پای قول و قرارات وایستادی لااقل، بگم خجالت نکشی یه وقت از کارت، بگم نترسیاا… از تو بدتراشم هست
بگم هی تو! من نه مریضی لاعلاج گرفتم، نه درخت بی ثمر بودم، نه کسی جلوی به هم رسیدنمون ایستاد و نه لبخندم سوخته بود… بگم میدونم شاید نامردی مثل توام باورش نشه اما

اونی که میگفت میمیره برای یه لبخندم… گریه هامم جلوی رفتنشو نگرفت

^^^^^*^^^^^

طاهره اباذری هریس

۳۵ ◄ اشمولی پشمولی

—————–**–

یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد.در آنجا پسر کوچک شان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند

روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید: پسرم تعریف کن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟

پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سیگار کشیدن به ما گفتند و بحث کردیم! خانم معلّم برایمان یک کتاب قصّه خواند و یک کاردستی هم درست کردیم

پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟

پسر گفت: نه

روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تکرار کرد
پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش کردیم، یاد گرفتیم که چطور اعتماد به نفسِمان را از دست ندهیم و زنگ آخر هم به ما یاد دادند که باید قسمتی از درآمدمان را به دولت بدهیم تا برای آبادی شهرها و روستاها خرج شود

بعد از چندین روز که پسر می رفت و می آمد و تعریف می‌کرد، پدر کم کم نگران شد چرا که می‌دید در مدرسه پسرش وقت کمی در هفته صرف ریاضی، فیزیک، علوم، و چیزهایی که از نظر او درسِ درست و حسابی بودند می‌شود

از آن جایی که پدر نگران بود که پسرش در این
دروس ضعیف رشد کند به پسرش گفت: پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه، خودم با تو ریاضی و فیزیک کار کنم

بنابراین پسر دوشنبه ها مدرسه نمی رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده.گفتند مریض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یک بهانه ای آوردند. بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند. وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی کرد بهانه بیاورد امّا مدیر زیر بار نمی رفت
بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد. گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می کند که چرا در مدارس استرالیا این قدر کم درس درست و حسابی می‌خوانند

مدیر پس از شنیدن حرف های پدر جواب داد: ما هم پنجاه سال پیش مثل شما فکر می کردیم
تعریف باسوادی فقط خواندن فیزیک و شیمی و ریاضی نیست بلکه احساس مسئولیت و مشارکت نسبت به مسایل جامعه است

مهارت های زندگی و اجتماعی شدن در یک جامعه مدنی برای همه لازم است ولی فیزیک و شیمی ممکن است برای گروهی خاص کار گشاباشد

انسان ها نادان به دنیا مى آیند نه احمق
آنها توسط آموزش اشتباه، احمق میشوند

بزرگترین دشمن سعادت و آزادى انسان ها دفاعِ کورکورانه از عقاید و باورهاى غلط است

—————–**–

برتراند راسل

۲۶ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

khengoolestan_axs


قایق آگاهی

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

ﻧﯿﻤﻪ شبی تعدادی دوست برای تفریح ﺑﻪﻗﺎﯾﻖ ﺳﻮﺍﺭﯼ رفتند

ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺳﻮﺍﺭ شدن ﻣست کردند، ﻭﺍﺭﺩ ﻗﺎﯾﻖ ﺷﺪﻧﺪ، ﭘﺎﺭﻭﻫﺎ ﺭﺍﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﭘﺎﺭﻭ ﺯﺩﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﺪﺕ ﻫﺎﯼﺯﯾﺎﺩ ﭘﺎﺭﻭ ﻣﯽ ﺯﺩﻧﺪ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﭙﯿﺪﻩ ﺯﺩ ﻭ ﻧﺴﯿﻢ ﺧﻨﮑﯽ ﻭﺯﯾﺪ ﻗﺪﺭﯼ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﭼﻘﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯾﻢ، ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻭ ﺯﺩﻩ ﺍﯾﻢ

ﻭﻟﯽﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺏ ﺍﺯ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎﯾﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺷﺐ ﭘﯿﺶﺑﻮﺩﻧﺪ
ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ: ﺁﻧﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻭ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻭﻟﯽﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻃﻨﺎﺏ ﻗﺎﯾﻖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺎﺣﻞ ﺑﺎﺯﮐﻨﻨﺪ

^^^^^*^^^^^

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ ﺑﯽ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻫﺴﺘﯽ، ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪﻗﺎﯾﻘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﺣﻞ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭﻫﻢ ﮐﻪ ﺭﻧﺞ ﺑﺒﺮﺩ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻧﺪ، ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺠﺎﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ

ﻗﺎﯾﻖ ﺁﮔﺎﻫﯽ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟
ﺁﯾﺎ ﺑﻪﺑﺪﻧﺖ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ؟
ﺑﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭﺕ؟
ﻭ ﯾﺎ ﺑﻪ ﻋﻮﺍﻃﻔﺖ؟
ﺑﺪﻥ، ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻭ ﻋﻮﺍﻃﻒ، ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺳﺎﺣﻞ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻨﺪ

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

۲۷ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

—————–**–

یکی از بهترین و قابل توجه ترین کشتی  های غلامرضا تختی با پتکوف سیراکف قهرمان نامدار بلغارستانی بود

هر دو به دور نهایی رسیده بودند… شگرد سیراکف فن بارانداز سریع بسیار فنی بود

کشتی که شروع شد، تختی یکبار زیر گرفت و سیراکف را خاک کرد و پای او را در سگک خود گیر انداخت
سیراکف روی سگک مقاومت کرد و کشتی سرپا اعلام شد
غلامرضا زیر گرفت  او را خاک کرد و باز هم پای او را در سگک خود،تحت فشار قرار داد

دقیقه سوم کشتی بود

فشار سگک موجب ناراحتی شدید پی سیراکف شد… او با دست به پایش اشاره کرد
تختی که متوجه ناراحتی او شده بود، سیراکف را رها کرد و از جا بلند شد.‌.. فریاد اعتراض تماشاچیان بلند شد که چرا این کار را کردی؟

تختی ایستاده بود و سرش پایین؛ او در برابر همه ی این فریاد ها سکوت کرده بود

سیرا کف که این عمل جوانمردانه را از حریف خود دید، منتظر داور نشد و خودش دست تختی را به عنوان برنده بلند کرد

—————–**–

نتیجه : کار درستو انجام بدیم و به حرف مردم کار نداشته باشیم… نتیجش به صورت شگفت انگیزی به خودمون برمیگرده

۲۸ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

—————–**–

مامان من یواشکی پیر شد، مثلا این‌جوری که در فاصله‌ی بینِ سماور و بهشت و سجاده

بابا ولی نه، احتمالا یک‌دفعه. یا یک‌دفعه پیر شد، یا من یک‌دفعه متوجهش شدم. این‌جوری بود که وقتی کنکور داشتم، یه شب از اتاق اومدم بیرون و گفتم بابا می‌شه تلویزیونو یه ذره کم کنین؟

گفت آره آره حتما

با یه دستپاچگیِ خفیف کنترل رو برداشت و صداشو پایین آورد. برگشتم تو اتاق. چند دقیقه بعد در زد. گفت اگه یکم صداشو بلند کنم اذیت می‌شی؟

گفتم نه، اذیت نمی‌شم بابا جان

یکم صداشو بلند کرد، مثلا از سی، بُرد سی‌وپنج
الان شده نزدیکای پنجاه

مامان می‌گه وقتی داره نماز می‌خونه صدای بلند تلویزیون اذیتش می‌کنه. یه بار خواهرم به بابا گفت می‌آین بریم سمعک بگیریم؟

خیلی محکم گفت نه، نه، سمعک چرا، من گوشام سالمه

اما گوشاش سالم نیست. خیلی وقته که سالم نیست مامان می‌شینه کنار سماور تا آب جوش بیاد و چای بریزه. خیره می‌شه به بخارِ رقیقی که از سوراخای بالای سماور به آسمونِ کهنه‌ی آشپزخونه پر می گیره
بابا از توی اتاق می‌گه: چای داریم؟

مامان سینی به دست می‌ره پیشش و می‌پرسه که حاجی جان چرا داد می‌زنی خب
بابا با تعجب جواب می‌ده، که من داد نزدم، آروم گفتم

آروم هم گفت. توی سرش، همه‌چیز آرومه الان. داره آروم‌تر هم می‌شه. توی سرش، نشسته روی یک نیمکتِ سیمانی و به درختای خشکیده‌ی باغ نگاه می‌کنه

می‌بینه که باد بین شاخه‌های درخت می‌پیچه اما صدای باد رو نمی‌شنوه. مامان رو صدا می‌کنه: خانوم از کی دیگه باد بی‌صدا می‌وزه؟

بابا دیگه صدای باد رو نمی‌شنوه. واسه همینه که طوفان لازمه. طوفان لازمه تا بابا نفهمه پیر شدن رو

—————–**–

حامد توکلی

۲۶ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

وقتی بچه بودم کنار پدرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم
مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛ می‌گفت: می‌خرم به شرط اینکه بخوابی

یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ می‌گفت: می‌برمت به شرط اینکه بخوابی

یک شب پرسیدم: اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟
گفت: می‌رسی به شرط اینکه بخوابی

هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم. اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند

*@@*******@@*

دیشب پدرمو خواب دیدم؛ پرسید: هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟
گفتم: شب‌ها نمی‌خوابم
گفت: مگر چه آرزویی داری؟

گفتم: تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم
گفت: سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی

۲۸ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

—————–**–

کمال الملک نقاش چیره دست ایرانی (دوران قاجار) برای آشنایی با شیوه ها و سبکهای نقاشان فرنگی
به اروپا سفر کرد
زمانی که در پاریس بود فقر دامانش را گرفت و حتی برای سیر کردن شکمش هم پولی نداشت. یک روز وارد رستورانی شد و سفارش غذا داد
در آنجا رسم بود که افراد متشخص پس از صرف غذا پول غذا را روی میز میگذاشتند و میرفتند،
معمولا هم مبلغی بیشتر، چرا که این مبلغ اضافی بعنوان انعام به گارسون میرسید

اما کمال الملک پولی در بساط نداشت بنابراین پس از صرف غذا از فرصت استفاده کرد از داخل خورجینی که وسایل نقاشی اش در آن بود مدادی برداشت و پس از تمیز کردن کف بشقاب عکس یک اسکناس را روی آن
کشید
بشقاب را روی میز گذاشت و از رستوران بیرون آمد
گارسون که اسکناس را داخل بشقاب دید دست برد که آن را بردارد
ولی متوجه شد که پولی در کار نیست و تنها یک نقاشی است

بلافاصله با عصبانیت دنبال کمال الملک دوید یقه او را گرفت و شروع به داد و فریاد کرد صاحب رستوران جلو آمد و جریان را پرسید گارسون بشقاب را به او نشان داد و گفت این مرد یک دزد و شیادست بجای پول عکس اش را داخل بشقاب کشیده

صاحب رستوران که مردی هنر شناس میشود
ست در جیب برد و مبلغی پول به کمال الملک داد بعد به گارسون گفت رهایش کن برود این بشقاب خیلی بیشتر از یک پرس غذا ارزش دارد

✳✳✳

امروز این بشقاب در موزه لوور پاریس بعنوان بخشی از تاریخ هنری این شهر نگهداری میشود

—————–**–

۳۲ ◄ بیشتر و بیشترش کن

*~*~*~*~*~*~*~*

یک دختر خانم زیبا خطاب به رئیس شرکت آمریکایی ج پ مورگان نامه‌ای بدین مضمون نوشت
می‌خواهم در آنچه اینجا می‌گویم صادق باشم. من ۲۴ سال دارم. جوان و بسیار زیبا، خوش‌اندام، خوش هیکل، خوش بیان، دارای تحصیلات آکادمیک و مسلط به چند زبان دنیا هستم. آرزو دارم با مردی با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلار یا بیشتر ازدواج کنم. شاید تصور کنید که سطح توقع من بالاست، اما حتی درآمد سالانه یک میلیون دلار در نیویورک هم به طبقه متوسط تعلق دارد. چه برسد به ۵۰۰ هزار دلار. خواست من چندان زیاد نیست. آیا مردی با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلاری وجود دارد؟ آیا شما خودتان ازدواج کرده‌اید؟ سئوال من این است که چه کنم تا با اشخاص ثروتمندی مثل شما ازدواج کنم؟
چند سئوال ساده دارم
یک – پاتوق جوانان مجرد و پولدار کجاست؟
دو – چه گروه سنی از مردان به کار من می‌آیند؟
سه – معیارهای شما برای انتخاب زن کدامند؟

ادامه مطلب

۳۵ ◄ اشمولی پشمولی
  • 8
  • 1,574
  • 3,647
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها