• دلنوشته
فال آنلاین

هیچ متنی در سیستم ثبت نشده است

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • میترکونیم
    حساس نشو

داستانکهای زیبا

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

گنگ بود
همه چیز گنگ بود و رفتنت را در هر معادله ای جای گذاری میکردم جوابی به دست نمی آوردم
بعد از تو ، آن شهر جای ماندن نبود
فرار کردم
از تو… ازخودم… از قول وقرارهایی که در نطفه خفه شد

ابتدا آن شهر و بعد از آن نتیجه ی افکارِ پریشانم میگفت این دنیا جای ماندن نیست
نشستم و پاییزِ هزار و سیصد و رفتنت را ورق زدم و ورق زدم و ورق زدم که رسیدم به خط پایان… نه
گاهی هیچ دلیلی برای ماندن نیست

دلیل تو بودی… هوا تو بودی… نفس تو بودی و به خدا که رفتن به چشمانت نمی آمد
اما رفتی و مانده بودم که تاوان کدام گناهم را اینگونه پس میدهم؟
دنبال دلیل بودم اما نه… دیگر دلیلی برای ماندن نبود و داشتم صدای آمبولانس و صاحبِ این مسافرخانه را مرور میکردم که قرار بود فردا صبح نامه ای از جیبم خارج کنند که انتهایش نوشته: “برسد به دست آهو

مرور میکردم و فضای سوت و کور این مسافرخانه صدایِ کلاغ هایِ همبستر رویِ شاخه ی خشکیده ی درختِ سیزده ساله را به رخِ تنهایی ام میکشید
از آخرین هم آغوشی مان چند ماه و چند روز و چند ساعت میگذشت اما بارها خواستم و نشد که بگویم نیازی به تکرارِ لمسِ لب و گیسویت نیست

همان اولین باری که در آغوش کشیدمت فراتر از تن و پیراهنم را بغل کردی و عطر سرد گردن ات تویِ مغزم پیچید

چند ماه و چند روز و چند ساعت است که شب و روزم را در طبقه ی بالای این مسافرخانه سَر میکُنم و بی خبرم که کجایی که چگونه که چرا بی من تنهایی؟

سیزدهمین قرص را در دستان عرق کرده ام ریختم و چشمانم را بستم
همه چیز داشت تمام میشد اگر صدای تلفنم در نمی آمد
انتظارِ تماس هیچکس را نداشتم اما این شماره ی ناشناس

این شماره که زیاد هم ناشناس نبود و
اصلا یادم نمی آید کِی… اما شماره اش را با نامِ مزاحم تلفنی ثبت کرده بودم
گفتم به درک و مُشتِ پُر از قرص را تا سینه بالا آوردم اما انگار مزاحمِ تلفنی داشت آن ور خط زجه میزد
بی اختیار گوشی را جواب دادم که صدای گریه ی اش گوشم را تیغ کشید
انگار که تمام بغض اش به گریه آمیخته بود

الو گفتن هایم را نمیشنید اصلا
و با نفس های منقطع فقط گریه میکرد
مبهوت گوش میکردم به صدایش
که بعد از سی ثانیه تلفن را قطع کرد

در شوک بودم و آب دهانم پایین نمی رفت که پیام داد
“هیچ چیز نپرس فقط فردا باید ببینمت”

و بعد هم آدرسی ارسال کرد

همه چیز داشت تمام میشد اما تماسِ این مزاحمِ تلفنی و صدای راز آلودش باعث شد تا خودِ صبح پلک نزدم و فردا چند ساعت زودتر سر قرار حاضر شدم

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

…ادامه دارد

علی سلطانی

51 ◄ آفران به لایکت

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

پدربزرگم عاشق عروسی بود؛ نه عروسی دیگران، عروسی خودش! هر چیزی هم می‌دید فورا نشانه‌ای می‌دانست بر اینکه برود زرتی ازدواج کند. در واقع او عروسی نمی‌کرد که زندگی کند بلکه زندگی می‌کرد تا هی عروسی کند

مثلا مادربزرگ اولم می‌گفت یک روز صبح که صبحانه را دیر آماده کرد، پدربزرگم شاکی شد، رفت ازدواج کرد

یا مادربزرگم دومم می‌گفت یک روز صبح وقتی صبحانه را زود آماده کرد، پدربزرگم کیفور شد و رفت ازدواج کرد
مادربزرگ سومم هم می‌گفت یک شب خواب دیده صدایی از آسمان طنین‌انداز شده مبنی بر اینکه پدربزرگم شورش را درآورده و باید ترمز دستی را بکشد

چون بالاخره آن دنیا هم جا برای ازدواج هست و نباید همه را یک‌جا در این دنیا بگیرد

از مادربزرگم پرسیدم: خب وقتی خواب رو براش تعریف کردید چی کار کرد؟

و مادربزرگ سومم گفت: هیچی. رفت ازدواج کرد

در واقع اینطور تعریف کرد که پدربزرگم در ابتدا اندکی به فکر فرو رفته بود اما غروب که از مزرعه آمده بود، همسران و لشکر فرزندان را جمع کرده بود و شاد و خوشحال تعریف کرده بود که تعبیر خواب را فهمیده و این ندایی آسمانی‌ست مبنی بر اینکه باید قبل از مرگ تا می‌تواند ازدواج کند

این اواخر که دیگر هیچ‌کس جرأت نداشت با او حرف بزند
چون هر چیزی برایش تعریف می‌کردیم، یک‌هو می‌دیدی بلند شده شال و کلاه کرده دوباره برود ازدواج کند

عطسه می‌کردیم می‌گفت: صبر اومد

و نشانه‌ای نمی‌دانست از اینکه نباید برود تجدید فراش کند بلکه نشانه‌ای می‌دانست از اینکه بعد از چند دقیقه باید برود باز تجدید کند

در عروسی‌های مختلف هم حتی‌المقدور خبرش نمی‌کردند تا دوباره فیلش یاد هندوستان نکند
برای همین جمعیت ما طبیعتا انقدر زیاد شد که هر وقت می‌روم دهکده آبااجدادی، مطمئنم هر کسی با موتور گازی هم از آنجا رد شود، بالاخره از یک‌وری تخم و ترکه‌ایم و فامیل درمی‌آییم

در واقع الان برای هر کس آنجا دست تکان بدهم و سلام علیک کنم، به غریبه نمی‌خورد و به هدف می‌خورد

اما همه این‌ها به خودش و همسرانش مربوط است و به من چه؟

مهم برایم این بود یک روز بروم رک و پوست‌کنده از او بپرسم:‌ وات د فاز؟ واقعا چرا؟
بالاخره هم پرسیدم

او را یادم می‌آید که عصازنان می‌رفت زیر درخت انگور آلاچیق بنشیند. پست سرش رفتم و دیدم که تک‌دانه‌ای انگور یاقوتی چید و گذاشت در دهان. بعد آهسته و لخ‌لخ‌کنان و برگشت و نشست روی تخته‌های چوبی،‌ زیر سایه

مرا که دید گفت: ها! بیا اینجا! بیا

مطمئن بودم یادش نمی‌آید کدام نوه‌اش هستم از کدام فرزندش و اصلاً آیا هستم یا نه

منتها وقتی کنارش می‌نشستم زد روی شانه‌ام و گفت: تو چند سالته؟

گفتم: بیست و سه

خیره نگاهم می‌کرد

گفت: بچه داری؟

گفتم: نه

گفت:‌ زن داری؟

گفتم: نه

بعد این‌طرف آن‌طرف را نگاه کرد و انگار بخواهد راز مگویی را فاش کند، ادامه داد: پس یه نصیحت از من بشنو؛ هیچ‌وقت ازدواج نکن

پررویی نکردم ازدواجاتش را به رخش بکشم
خواستم ببینم چه می‌گوید
گفتم: چ ا آقاجون؟

گفت: واسه اینکه ته ته ته‌ش باز هم تنهایی
و تکیه داد به تخته چوب پشت سر

حرفی نزدم. ساکت ماندم. چند دقیقه‌ای او هم فقط دست دراز کرد و انگور چید

با دست‌های لرزان به من هم تعارف کرد. وقتی برمی‌داشتم گفت: امان از این دنیا! ته‌ش حسرت یه چیز به دلم موند

زیرچشم نگاهش کردم. گفتم: چی؟

! گفت: اینکه دوباره دلم نخواد ازدواج کنم

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

یاسر نوروزی

55 ◄ آفران به لایکت

—————–**–

مرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت: از میون شما خانوم ها و آقایون، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشه، یه آدم پولدار و موفق؟

همه دست بلند کردند! مرد میلیاردر لبخندی زد و حرفاشو شروع کرد: با سه تا از رفیق های دوره تحصیل، یه شرکت پشتیبانی راه انداختیم و افتادیم توی کار. اما هنوز یه سال نشده، طعم ورشکستگی پنجاه میلیونی رو چشیدیم

رفیق اولم از تیم جدا شد و رفت دنبال درسش! ولی من با اون دو تا رفیق، به راهم ادامه دادم. اینبار یه ایده رو به مرحله تولید رسوندیم، اما بازار تقاضا جواب نداد و ورشکست شدیم! این دفعه دویست میلیون! رفیق دوم هم از ما جدا شدو رفت پی کارش

من موندم و رفیق سوم. بعد از مدتی با همین رفیق سوم، شرکت جدید حمل و نقل راه انداختیم، اما چیزی نگذشت که شکست خوردیم. این بار حجم ضررهای ما به نیم میلیارد رسید! رفیق سوم مستاصل شد و رفت پی شغل کارمندیش! توی این گیرودار، با همسرم تجارت جدیدی رو راه انداختیم و کارمون تا صادرات کالا هم رشد کرد. اوضاع خوب بود و ما به سوددهی رسیدیم اما یهو توی یه تصادف لعنتی، همسرمو از دست دادم! همه چی بهم ریخت و تعادل مالیمو از دست دادم! شرکت افتاد توی چاله ورشکستگی با دو میلیارد بدهی! شکست پشت شکست

مدتی بعد پسر کوچیکم بخاطر تومور مغزی فوت کرد. چند سال بعد، ازدواج دوم داشتم که به طلاق فوری منجر شد! بالاخره در مرز پنجاه و هفت سالگی، با پسر بزرگم شرکت جدیدی زدیم با محصول جدید

اولش تقاضا خوب بود اما با واردات بی رویه نمونه جنس ما، محصولمون افت فروش پیدا کرد و باز ورشکست شدیم. هفت سال حبس رو بخاطر درگیری با طلبکارهای دولتی و خصوصی گذروندم! و اموالمون همش مصادره شد! شکست ها باهام بودند و منم هنوز بودم

به محض رهایی از حبس، باز کار جدیدی رو استارت زدیم و این بار موفق شدیم. شرکتمون افتاد توی درآمد و وضعمون خوب شد. من به سرعت و با یه رشد عالی، از چاله بدهی ها دراومدم. الان شرکت من ده شرکت وابسته داره و شده یه هلدینگ بزرگ، اونم با ده هزار پرسنل

مرد میلیاردر بعد از رسیدن به این قسمت از حرف هاش، از حضار پرسید: همونطور که شنیدید، من برای رسیدن به این مرحله از زندگی، تاوان دادم. عذاب کشیدم. آیا کسی حاضر هست بازم مسیر منو طی کنه؟

هیچ کس دستشو بلند نکرد! مرد میلیاردر خنده بلندی کرد و سپس با گفتن یه جمله از پشت تریبون اومد پائین : خیلی هاتون دوست دارید الان جای من باشید اما حاضر به طی کردن مسیر سختی نیستید که من طی کردم نیستید

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

روزی شیوانا برای جمعی از شاگردانش درس می گفت. مردی با تکبر وارد مجلس درس شد و خطاب به شیوانا گفت که او یکی از مامورین عالی رتبه امپراتور است و آمده است تا از بیانات استاد بزرگ معرفت درس بگیرد. شیوانا با تبسم پرسید: جناب امپراتور شما را به چه شغلی در این منطقه گمارده اند؟!؟

مامور امپراتور گفت: ماموریت من ساخت جاده و بازسازی و اصلاح جاده های منتهی اصلی و فرعی این سرزمین است

لبخند شیوانا محو شد و با خشم بر سر مامور فریاد زد: تو که از سوی امپراتور مامور شده ای تا جاده ها را اصلاح کنی به چه جراتی در این کلاس حضور یافته ای. هیچ می دانی که چقدر گاری به خاطر چاله های ترمیم نشده در سطح معابر چرخهایشان شکسته و چقدر اسب و قاطر به خاطر سنگ ها و موانع پراکنده در سطح جاده دست و پا شکسته شده اند؟ آیا از جاده دهکده عبور کردی و مشکلات آن را در هنگام بارندگی و حتی در مواقع عادی ندیدی!؟ تو این وظیفه سنگین نگهداری و بازسازی جاده ها را از امپراتور پذیرفتی و آن را به خوبی انجام نداده ای و بعد آرام و با غرور به کلاس من آمده ای تا درس معرفت بگیری!؟
شرط اول کسب معرفت این است که ماموریت نهاده شده بر دوش خودت را به نحو احسن انجام دهی. دفعه بعد که خواستی به این کلاس بیایی، یا ماموریتت را به فرد صلاحیت دار دیگری محول کن و یا اینکه آن را به درستی انجام بده و بعد از پایان کار به سراغ معرفت بیا. شایستگی در انجام امور زندگی به نحو احسن شرط اساسی پذیرفته شدن در کلاس های معرفت شیوانا است

می گویند از آن به بعد جاده ها و معابر منتهی به دهکده شیوانا در سراسر سرزمین بهترین بودند. شیوانا هر وقت در این جاده قدم می گذاشت با لبخند می گفت: این مامور جاده ها زرنگ ترین شاگرد غیر حضوری کلاس معرفت است

—————–**–

42 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

—————–**–

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می خورد که واقعیه:دوستم تعریف می کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه

این طوری تعریف می کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد

وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می بینم، نه از موتور ماشین سر در می ارم
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی صدا بغل دستم وایساد. من هم بی معطلی پریدم توش

این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست

خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می اومدم که ماشین یهو همون طور بی صداراه افتاد
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه
تمام تنم یخ کرده بود. نمی تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می رفت طرف دره
تو لحظه های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم
تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می رفت، یه دست می اومد و فرمون رو می پیچوند
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می دویدم که هوا کم آورده بودم

دویدم به سمت آبادی که نور ازش می اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم

وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود

^^^^^*^^^^^

توی کشوری یه پادشاهی زندگی میکرد که خیلی مغرور ولی عاقل بود
یه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردند
ولی رو نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود
شاه پرسید این چرا این قدر ساده است ؟ و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است؟

فردی که آن انگشتر را آوره بود گفت: من این را آورده ام تا شما هر آنچه که میخواهید روی آن بنویسید

شاه به فکر فرو رفت که چه چیزی بنویسد که لایق شاه باشد وچه جمله ای به او پند میدهد؟

همه وزیران را صدا زد وگفت وزیران من هر جمله و هرحرف با ارزشی که بلد هستید بگویید

وزیران هم هر آنچه بلد بودند گفتند ولی شاه از هیچکدام خوشش نیامد
دستور داد که بروند عالمان و حکیمان را از کل کشور جمع کنند و بیاوند
وزیران هم رفتند و آوردند
شاه جلسه ای گذاشت و به همه گفت که هر کسی بتواند بهترین جمله را بگوید جایزه خوبی خواهد گرفت
هر کسی به چیزی گفت باز هم شاه خوشش نیامد تا اینکه یه پیر مردی به دربار آمد و گفت با شاه کار دارم

گفتند تو با شاه چه کاری داری؟

پیر مرد گفت برایش یه جمله ای آورده ام

همه خندیدند و گفتند تو و جمله ای پیر مرد تو داری میمیری تو را چه به جمله

خلاصه پیر مرد با کلی التماس توانست آنها را راضی کند که وارد دربار شود

شاه گفت تو چه جمله ای آورده ای؟

پیر مرد گفت جمله من اینست
“هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست”

شاه به فکر رفت و خیلی از این جمله استقبال کرد و جایزه را به پیر مرد داد
پیر مرد در حال رفتن گفت دیدی که هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست

شاه خشمگین شد و گفت چه گفتی؟

تو سر من کلاه گذاشتی

پیر مرد گفت نه پسرم
به نفع تو هم شد
چون تو بهترین جمله جهان را یافتی

پس از این حرف پیر مرد رفت
شاه خیلی خوشحال بود
که بهترین جمله جهان را دارد
و دستور داد آن را روی انگشترش حک کنند
از آن به بعد شاه هر اتفاقی که برایش پیش میآمد میگفت هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماست
تا جائی که همه در دربار این جمله را یاد گرفنه وآن را میگفتند که هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماست

تا اینکه یه روز پادشاه در حال پوست کندن سبیبی بود که ناگهان چاقو در رفت و 2 تا از انگشتان شاه را برید و قطع کرد شاه ناراحت شد و درد مند
وزیرش به او گفت هر اتفاقی که میافتد به نفع ماست شاه عصبانی شد و گفت انگشت من قطع شده تو میگوئی که به نفع ما شده
به زندانبان دستور داد تا وزیر را به زندان بیندازد وتا او دستور نداده او را در نیاورند

چند روزی گذشت یک روز پادشاه به شکار رفت و در جنگل گم شد
تنهای تنها بود ناگهان قبیله ای به او حمله کردند و او را گرفتند
و می خواستند او را بخورند شاه را بستند و او را لخت کردند
این قبیله یک سنتی داشتند که باید فردی که خورده میشود تمام بدنش سالم باشد ولی پادشه 2 تا انگشت نداشت

پس او را ول کردند تا برود شاه به دربار باز گشت و دستور داد که وزیر را از زندان در آورند

وزیر آمد نزد شاه و گفت با من چه کار داری؟

شاه به وزیر خندید و گفت این جمله ای که گفتی هر اتفای میافتد به نفع ماست درست بود
من نجات پیدا کردم ولی این به نفع من شد ولی تو در زندان شدی
این چه نفعی است شاه این راگفت واو را مسخره کرد
وزیر گفت اتفاقاً به نفع من هم شد

شاه گفت چطور؟

وزیر گفت شما هر کجا که میرفتید من را هم با خود میبردید ولی آنجا من نبودماگر میبودم آنها مرا میخوردند
پس به نفع منهم بوده است

وزیر این را گفت و رفت

—————–**–

42 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

—————–**–

یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رئیس شرکت از شرح سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهشهای پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد

رئیس پرسید: آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟

جوان پاسخ داد: هیچ

رئیس پرسید: آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟

جوان پاسخ داد: پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های
مدرسه ام را پرداخت می کرد

رئیس پرسید: مادرتان کجا کار می کرد؟

جوان پاسخ داد: مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد

رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد. جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد. رئیس پرسید: آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟

جوان پاسخ داد: هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم بعلاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید

رئیس گفت: درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید، و سپس فردا صبح پیش من بیایید

جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است. وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند. مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد

این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند

بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش یواشکی شست آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند. صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت. رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید: آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟

جوان پاسخ داد: دستهای مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم

رئیس پرسید: لطفاً احساس تان را به من بگویید
جوان گفت

اکنون می دانم که قدردانی چیست بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت

از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک چیزی انجام شود

به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم

رئیس شرکت گفت: این چیزیست که دنبالش می گشتم که مدیرم شود

می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید

—————–**–

user_send_photo_psot

40 ◄ چِل شدم



khengoolestan_axs

* ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ *

پرنده بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کرد وگفت:اما من درخت نیستم.تو نمی تانی روی شانه من آشیانه بسازی.

پرنده گفت من فرق درخت ها و آدمها را خوب میدانم.اما گاهی پرنده ها و انسانها را اشتباه می گیرم.

انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت: راستی ،چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟انسان منظور پرنده را نفهمید ،اما باز هم خندید.

پرنده گفت:تو نمیدانی توی آسمان چقدر جای تو خالیه.انسان دیگر نخندید.انگار ته ته خاطراتش چیزی رو به یاد آورد

چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی

پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموشش میشود

پرنده این را گفت و پر زد .انسان رد پرنده را گرفت تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد به یاد اورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود وچیزی شبیه دل تنگی توی دلش موج زد

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟

وزمین وآسمان هر دو برای تو بود.ام تو آسمان را ندیدی.راستی عزیزم بالهایت را کجا گذاشتی؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت وگریست

* ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ *

46 ◄ دیری دی دینگ

—————–**–

روزی مرد جوان و بلند بالائی به وسط میدان گاه دهکده رفت و مردم را دعوت به شنیدن نمود

او با صدای رسائی اعلام کرد که صاحب زیباترین قلب دهکده می باشد و سپس آنرا به مردم نشان داد

اهالی دهکده وقتی قلب او را مشاهده کردند ، دریافتند که گرد و بزرگ وبسیار صاف بوده و با قدرت تمام و بدون نقص میتپد ، لذا همگی به اتفاق ، ادعای او را پذیرفتند …

اما در این بین ، پیرمردی که از آن نزدیکی میگذشت به آرامی به مرد جوان نزدیک شد و رو به مردم گفت : قلب تو به زیبائی قلب من نیست، بنگرید

وقتی اهالی بدقت به سینه آن پیرمرد نظاره کردند ، دیدند که قلب او ریش ریش شده و وصله های نامنظمی بر رویش دیده میشود و برخی قسمتها نیز سوراخ شده است ، تازه بخشیهائی از قلب کنده شده و جایشان هنوزخالی باقی مانده بود

مرد جوان به تمسخر گفت : تو به این میگوئی زیبا ؟!!؟

پیرمرد پاسخ داد: آنقدر زیبا که بهیچ وجه حاضر نیستم آنرا با مال تو عوض کنم

جوان با حالت تعجب پرسید : می شود محاسن این قلب را برای ما شرح بدهی ؟!؟

پیر مرد پاسخ داد : این وصله ها که میبینید مربوط به انسانهائی است که در طول عمرم دوستشان داشته و یا بدانها عشق ورزیده ام . من برای ابراز خالصانه عشقم بدانها ، بخشی از قلبم را کنده و به ایشان هدیه داده ام ، آنان نیز همین کار را برایم انجام دادند و این وصله های ناهمگون بدان سبب است

سوراخهائی که میبینید آثار رنجهای بزرگ و کوچکی است که در طی این دوران بر من وارد شده است

و اما این جاهای خالی ، مخصوص انسانهائی است که عشقم را به آنها ابراز نموده ام و هنوز هم هنوز است امیدوارم که روزی آن را به من باز گردانند

اشک در چشمان مرد جوان حلقه زد و به نزد پیرمرد رفت و بخشی از قلبش را کند و در جای خالی قلب آن پیرمرد وصله زد

^^^^^*^^^^^

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیش‌تری از خدا بگیرد

داد زد و بد و بیراه گفت
(فرشته سکوت کرد)

آسمان و زمین را به هم ریخت
(فرشته سکوت کرد)

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت
(فرشته سکوت کرد)

به پرو پای فرشته پیچید
(فرشته سکوت کرد)

کفر گفت و سجاده دور انداخت
(باز هم فرشته سکوت کرد)

دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد

این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت: بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن

لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کاری می‌توان کرد…؟

فرشته گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی‌آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند! می‌ترسید راه برود! نکند قطره‌ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد، بعد با خود گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی جه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد و می‌تواند

او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی ‌را به دست نیاورد، اما… اما در همان یک روز روی چمن‌ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن‌هایی که نمی‌شناختنش سلام کرد و برای آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود

^^^^^*^^^^^

مامان او را نوازش کرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد. مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریه‌اش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید
به او گفت: فردا می‌رود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت می‌کند

برادرم اشک‌هایش را پاک کرد و دوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودن را آن زمان فهمیدم

موضوع نقاشی، کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی ‌که دست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیده بود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود و نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد

با دیدن نقاشی اشک‌هایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم

او مرا نوازش کرد. گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشی‌هایم شما را کامل نقاشی می‌کنم

گفتم: از داداش بدم می‌آید و گریه کردم

مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشک‌هایم را پاک کرد و گفت عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها واقع بین‌تر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست می‌بینند ولی دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، می‌بینند
بعد مرا بوسید و گفت: بهتر است تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشی‌هایت را درست بکشی

فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود
مامان رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوال‌پرسی با مامان علت آمدنش را جویا شد
مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم

خانم مدیر پرسید: مشکلی پیش آمده؟

مامان گفت: نه همینطوری. همه معلم‌های پسرم را می‌شناسم جز معلم نقاشی؛آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم

خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند
به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند

مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدن ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفه‌ای کرد و با مامان دست داد. لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند
مامان گفت: از ملاقات شما بسیار خوشوقتم

معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم

مامان با بقیه معلم‌هایی که می‌شناخت هم احوال‌پرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشی دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من نمیدانستم

مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد می شود

معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت: فکر می کنم نمره 10 برای واقع بینی یک کودک خیلی کم است اینطور نیست؟

معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست

خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد و این بار با دودست دست‌های مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم خداحافظی کرد
آن روز عصر برادرم خندان درحالی‌که داخل راهروی خانه لی‌‌لی می‌کرد، آمد و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمره‌اش را نشان داد

معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم بعد هم 20 داد

مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر من عالیه
و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟

من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده

اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم

داداشم گفت: چرا گریه می‌کنی؟

گفتم: آخه من یه دخترم

—————–**–

user_send_photo_psot

44 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

دخترک اسباب بازی فروش گوشه ای نشسته بود و سرش را روی زانوهایش گذاشته بود هر کس رد میشد با دلسوزی و تاسف به استلا ی اسباب بازی فروش می نگریست

 

استلا سرش را بالا آورد و به ساختمان روبه رویش خیره شد

آن ساختمان بزرگ و اشرافی را از پشت پرده اشک تار میدید

بالا ترین اتاق ان برج بلند متعلق به داینا بود

چه میشد اگر او هم در خانه رویاهایش با پدر و مادرش زندگی میکرد؟

 

چه میشد اگر او هم میتوانست به همراه خدمتکارش موهای بلند قهوه ای و ابریشمی اش را می بست؟

 

چه میشد اگر او هم وسایل بازی داینا را داشت؟

 

***

 

و ان سوی دیوار های بلند خانه رویاها، داینا به استلا می نگریست چه میشد اگر داینا هم مثل استلا بدون درد نفس میکشید؟ چه میشد اگر داینا هم مثل استلا بدون پاهای مصنوعی راه میرفت؟
***

 

هیچ وقت ظاهر زندگی خود را با باطن زندگی دیگران مقایسه نکنیم

66 ◄ انگشت مبارک را بر من بفشار

—————–**–

من از دور ریختن غذا بدم می آید، برای همین کلی ظرف کوچک و بزرگ دردار دارم که حتی غذاهای اندک باقی مانده را با حوصله توی یخچال می‌گذارم

دور ریختن غذا را دوست ندارم چون مرا یاد یکی از تلخ‌ترین روزهای زندگی‌ام می‌اندازد

آن روزها مثل الان نبود. برای مدرسه رفتن اولین انتخاب نزدیک‌ترین مدرسه بود
نه خوب‌ترینی بود نه غیرانتفاعی و چیزهای دیگر
همه ما مثل هم بودیم. یا دست کم من فکر می‌کردم مثل هم هستیم

اسمش مژگان بود. تک زبانی حرف می‌زد و خجالتی بود. درسش افتضاح بود و فقط چون من قد بلندی داشتم کنارش می‌نشستم
چشمهای عسلی و مژه های فر خورده داشت. هرچه بود دوستش داشتم
بعد از این که یک‌بار او و چندتایی از بچه ها نهار آمدند خانه‌مان.
اصرار کرد که من هم باید مهمان‌شان شوم
خانواده‌ام به شدت سخت‌گیر بودند و هنوز نمی‌دانم چه شد که اجازه دادند

وقتی خبرش را دادم ذوق زده بالا و پایین پرید و گفت: آخ جون. به مامانم می‌گم پلو درست کنه

برای یک لحظه فکر کردم که اشتباه شنیده‌ام و بعد به خودم گفتم لابد هول شده‌است. فردا از مدرسه رفتیم خانه‌شان. دور بود. رفتیم رفتیم رفتیم
همه چیز برایم مثل فیلم‌ها بود یک خانه‌ی کوچک و محقرِ روستایی… یک اتاق… بچه های قد و نیم‌قد و موقع نهار… دیگر فهمیده بودم جمله‌ی آن‌روزش یعنی چه

ما هروز پلو می‌خوردیم هیچ‌چیزعجیبی نبود. هیچ وقت هم فکر نکرده بودم که باید بخاطرش خوش‌حال باشم. ولی باید ذوق بچه ها را می‌دیدید که یواشکی و پچ‌پچ‌کنان می‌گفتند به خاطر مهمان، امروز پلو می‌خورند. موقع دیدن سفره ی غذا چیزی در نگاهشان بود

باید می‌دیدید آن وقت می‌فهمیدید چرا من از دور ریختن غذا بدم می‌آید

—————–**–

41 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

مرد ثروتمند بدون فرزندي بود که به پايان زندگياش رسيده بود،کاغذ و قلمي برداشت تا وصيتنامه خود را بنويسد

(تمام اموالم را براي خواهرم ميگذارم نه براي برادر زادهام هرگز به خياط هيچ براي فقيران)

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاري کند.پس تکليف آن همه ثروت چه ميشد؟؟؟

برادر زاده او تصميم گرفت..آن را اينگونه تغيير دهد

«تمام اموالم را براي خواهرم ميگذارم؟ نه! براي برادر زادهام. هرگز به خياط. هيچ براي فقيران»

خواهر او که موافق نبود آن را اينگونه نقطه گذاري کرد

«تمام اموالم را براي خواهرم ميگذارم. نه براي برادر زادهام. هرگز به خياط. هيچ براي فقيران»

خياط مخصوصش هم يک کپي از وصيت نامه را پيدا کرد وآن را به روش خودش نقطه گذاري کرد

«تمام اموالم را براي خواهرم ميگذارم؟ نه. براي برادرزادهام؟ هرگز. به خياط. هيچ براي فقيران»

پس از شنيدن اين ماجرا فقيران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند

«تمام اموالم را براي خواهرم ميگذارم؟ نه. براي برادر زادهام؟ هرگز. به خياط؟ هيچ. براي فقيران»

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نکته اخلاقي
به واقع زندگي نيز اين چنين است
او نسخهاي از هستي و زندگي به ما ميدهد که درآن هيچ نقطه و ويرگولي نيست و ما بايد به روش خودمان آن را نقطه گذاري کنيم
اززمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاريها دست ماست

شماوقتی که متن را خواندید، در ذهن خود اموال مرد را برای چه کسی درنظر گرفتید؟ من برای خواهر مرد

37 ◄ اشمولی پشمولی
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها