• خندانکس
فال آنلاین

خدا زیباست

❄️❄️ این را در دانه دانه های برف میبینم ❄️❄️

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan

داستانکهای زیبا

*~*~*~*~*~*~*~*

ساعت ۲ شب بود و توماس به خاطر مرگ امیلی گریه میکرد. امیلی بر اثر افتادن در رودخانه جون خودشو از دست داده بود

:روز قبل از اتفاق
توماس: امیلی من میدونم تو چقدر منو دوس داری، اما من یکی دیگه رو دوس دارم. دلم یه جای دیگس. منو درک کن

اشک از چشای امیلی جاری شد و کلاه زرد رنگش رو جلوی سرش قرار داد تا توماس بهش خیره نشه

توماس: آه ، امیلی. گریه نکن تو رو خدا. قول میدم کنارت بمونم
همیشه. تا جایی که قلبم میزنه. تو رو خدا گریه نکن. گفتم من همیشه کنارت میمونم

توماس نزدیک شد و صورته امیلی رو نگاه کرد. اشکای امیلی توماس رو به گریه انداخت. و بعد با دو دست به چشای امیلی زل زد و گفت: امیلی تو خیلی عزیزی واسه من. گریه نکن. تو رو خدا گریه نکن

امیلی ساکت بود و چیزی نگفت

توماس: بلند شو. دستتو بده من. دیر وقته. الان باید بریم خونه

توماس دستهای امیلی رو گرفت و با هم راهی خونه شدن. توی راه هیچ چیز خاصی بهم نگفتن تا لحظه آخر امیلی دستای توماس رو فشرد و گفت: توماس جونم ، امیدوارم خوش بخت شی عزیزم. من دارم میرم به مسافرت. غصه منو نخوری و بدون من هم خوشبخت میشم. خواهش میکنم فقط دنبال من نیا

توماس: کجا مگه میخوای بری؟

امیلی: خواهش میکنم اینو ازم نخواه

توماس: باشه امیلی جون. امیدوارم هر جا میری خوشبخت شی

امیلی: باشه ه ه ه
دوباره امیلی گریه کرد و اینقدر گریه کرد که توماس نگران شد و گفت: تو چت شده امیلی؟ چرا اینقدر گریه میکنی؟ من تا حالا ندیده بودم اینقدر گریه کنی؟

امیلی: چیزی نیس. من باید برم. خداحافظ

توماس: باشه. مواظبه خودت باش. فقط یادت نره که قبل از رفتنت منو خبر کنی. باشه امیلی جون

امیلی: نمیدونم. اگه تونستم. اما قول نمیدم

توماس دستهای ایمیلی رو گرفت و باهاش خداحافظی کرد اما دلش شور میزد و انگار کسی از درون بهش الهام میداد که این لحظاته آخری هستش که امیلی رو میبینه

امیلی به خونه رسید و باباش رو دید که کنار راه پله خوابه. هوای سردی بود و امیلی به طرف انبار رفت. چند تا هیزم برداشت و به درون اجاق انداخت. صدای هیزم باباش رو از خواب بیدار کرد و باباش بلند شد و گفت: توئی امیلی؟ کجا بودی؟ باز هم پیشه توماس؟

امیلی: آره بابایی. اما دیگه قول میدم پیشه اون نرم. چون دلم واسه مامان تنگ شده. دیشب خوابشو دیدم. بهم گفته که دلش واسم تنگ شده و میخواد منو

بابای امیلی: بسه دیگه! مامانت غلط کرده! اگه امشب مامانتو دیدی تو خواب بهش بگو که تو پیشه من میمونی و اگه میخواد تو رو دعوت کنه باید اول منو دعوت کنه! فهمیدی؟!؟

امیلی: باشه بابایی! من که چیزی نگفتم. تازه مامانم دل داره. اونم منو دوس داره. نمیشه که همش پیشه تو باشم

بابای امیلی: بسه گفتم! برو شامتو بخور و بگیر بخواب

امیلی: باشه بابایی

امیلی اجاق رو روشن کرد و بعد بلند شد و مستقیم رفت طبقه بالا گربه کوچولوشو گرفت دستش و گفت: من فردا دارم میرم پیشه مامانم. دلم واست تنگ میشه. بعداً منتظرت میمونم تا بیای. هر وقت خواب رفتی میای پیشه من و تا روزی که به طور کامل بیای پیشه خودم

بعد گربه رو گرفت بغل و چشماشو بست

صبح زود شد و بابای امیلی صدا زد و گفت: امیلی بلند شو دیرت نشه

امیلی سریع از جا بلند شد و خودش رو به بیرون رسوند. همین که پاشو به بیرون از خونه گذاشت توماس رو دید که دستش توی دسته ماریا بود. ماریا دسته توماس رو ول کرد و اومد جلو و نگاهی به امیلی کرد و گفت: میبینم عاشق شدی بچه؟ آخه تو چیت به عشق و عاشقی. تو برو اول یاد بگیر حرف بزنی بعد عاشق شو

امیلی چیزی نگفت و به خاطر عشقش توماس هیچ عکس العملی از خود نشون نداد. ولی توماس گفت: بس کن ماریا! خجالت بکش! من تو رو آوردم اینجا که از امیلی خداحافظی کنیم نه اینکه

ماریا: تو بس کن توماس! تو نگاه کن امیلی رو. آخه این چی داره که به خاطرش سره من داد میکشی

امیلی چیزی نگفت و رفت. اما توماس ازش معذرت خواست و به دنبال اون راه افتاد. اما امیلی اصرار کرد و گفت که به دنبالش نیاد

توماس پیله شد و دسته امیلی رو گرفت و گفت دلم شور میزنه

امیلی گفت خواهش میکنم بزار برم دیره

توماس گفت با این لباس میخوای بری مسافرت؟

امیلی جواب داد: خواهش میکنم چیزی نگو. بزار برم. توماس دستای امیلی رو رها کرد و امیلی بدونه اینکه نگاهی به توماس بندازه راهشو ادامه داد

امیلی بعد از جمع کردن هیزم و فروش تمامی آن در راه برگشت به صدایی پی برد. صدای جیغ یک دختر. خودشو سریع رسوند و دید ماریا فریاد میزنه

ماریا: امیلی توماس رو داره آب میبره

امیلی: بدو برو دهکده کمک بیار

ماریا سریع بلند شد و با تمام وجود و توان دوید. توی راه چند تا زن رو دید و ازشون کمک خواست. همگی به طرف رودخانه دویدن

جریان آب بسیار تند بود و خبری از امیلی و توماس نبود. همگی به طرف آبشار دویدن. چیزی از دوردست نمایان بود و ماریا فریاد کشید: اوناهاش. اون توماسه

جریان آب بسیار تیز بود و توماس لای درختی در گوشه گیر کرده بود وانگار مرده بود. اما خبری از امیلی نبود. زنها همگی به طرف اون درخت رفتن و همگی با سختی تموم توماس رو از لای درخت بیرون کشیدن ، اما یکی از زنها به درون رودخانه افتاد. جریان آب اون رو به جلو کشید و فریاد زنها بلند شد. یکی از زنها که پیر بود و مادر اون زن بود خودش رو به آب انداخت تا جونه دخترش رو نجات بده. اما آب هر دوی آنها رو برد. از یک طرف توماس که آب زیادی خورده بود و از یک طرف دیگر دو زن و امیلی. یکی از زنها و ماریا سینه توماس رو فشار میداد تا آب خورده شده از بدن توماس خارج بشه. و تنفس مصنوعی میدادن. بقیه زنها هم به دنبال دو زن. صدای فریاد زنها دو نفر مرد رو به خودشون جلب کردن و یکی از اونها به رودخانه پرید و تونست یکی از اونها رو بگیره، اما پیر زن هنوز درون آب بود. و داشت نزدیک آبشار میشد

جریان آب بسیار تیز بود و پیرزن به آبشار رسید و از اون بالا به پایین پرت شد. اون مرد هم نتونست خودش رو به کنار آب برسونه و از بالا به پایین آبشار پرت شد. اون مرد و چند تا از زن ها با عجله خودشون رو به پایین آبشار رسوندن اما هیچ خبری از آنها نبود. یکم جلوتر رنگ سرخی تمامی آب رو فرا گرفته بود. چشم مرد به دوستش افتاد. دید که تمامی بدنش خون و بی جون افتاده بود. صدای زنها هم اومد… گفتن که پیر زن هم اینجاست. اما پیر زن اثری از خون بر بدنش نبود و بر اثر جریان آب مرده بود. نیم ساعت گذشت. و همگی به دنبال دختره گم شده میگشتن

کسی به غیر از ماریا اسمه امیلی رو نمیدونست. ماریا خودش رو به مرد رسوند و گفت که تونستید امیلی رو پیدا کنید؟

صورت مرد سرخ شد و فریاد زد: آی خدا. امیلی من! امیییییییلی!کجایی بابایی! امیلی

اما امیلی محو شده بود. گویی فرشته ها امیلی رو به آسمون برده بودن. عشق امیلی باعث نجات پیدا کردن توماس و مرگ خودش شده بود. توی این ماجرا یک نفر نجات پیدا کرد و سه نفر جان خود رو از دست دادن. همه این سه نفر عشقی عظیم داشتن که تونستن عشق رو بر ترس ترجیح بدن

عشق خدا با کسانی هستش که عشق میدن. حتی به قیمت جون
بهشت بر کسانی که ایثار و فداکاری میکنن باز است. کسی که ایثار میکنه بدون هیچ چیز وارد قلمرو خدا میشه. چون خدا عاشقه فداکاران هستش

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

اتاق ۲۱۹ ! اینجا جایی بود که سرنوشت مرا رقم می‌زد. این اتاق سه شماره‌ای در دادسرای ناحیه ۱۹ تهران قرار بود مرا به جایی نامعلوم پرتاب کند. عرق کرده بودم، دست‌هایم می‌لرزید. به مادرم گفتم: اینجا آخر خطه؟

چشم‌های مادر قرمز بود و نگاهم نمی‌کرد: قسمت این بود

قسمت، تقدیر، سرنوشت… کلماتی که یک عمر باید زیر سایه سنگین‌شان راه می‌رفتم و زندگی می‌کردم. کلماتی که همیشه از آنها می‌ترسیدم و فرار می‌کردم و فکر می‌کردم آدم آنقدر قدرت دارد که بخواهد تقدیر را در مشتش بگیرد و سهم بیشتری از قسمت داشته باشد. اما یک شب، فقط یک شب کافی است تا تمام رؤیاها به خاک سیاه بنشیند

اواخر خرداد بود باران می‌آمد. مسعود پنجره را باز کرد؛ به‌به! بارونو نگاه

بوی خاک باران خورده می‌آمد. نسیم خنکی برگ‌ها را تکان می‌داد. نور چراغ ماشین‌ها کف خیس خیابان افتاده بود. توی دلم گفتم: این همان لحظه بزرگ خوشبختی است
به مسعود گفتم: نسکافه می‌خوری؟

خندید: معلومه که تکیه کلامش بود. خندیدم. کتری را به برق زدم قل‌قل آب‌جوش توی رنگ آبی کتری را دوست داشتم. تمام وسایل خانه نو بود. از نگاه کردن به خانه لذت می‌بردم. بوی چوب تازه توی فضای خانه پیچیده بود. پرده‌ها از تمیزی برق می‌زد. مسعود خیره شده بود به عکس عروسی. لیوان داغ نسکافه را به دستش دادم: چیه؟ خودشیفته شدی؟

مسعود چشم از عکس برنداشت: من همیشه زن آینده‌م رو همین جوری تصور می‌کردم. خیلی جالبه که صورتت خیلی با تصورات من فرق نداره

نسکافه را سر کشیدم. داغ بود. زبانم سوخت. چشم‌هایم پر از اشک شد. مسعود خندید: همشهری‌های من وقتی نوشابه می‌خورند از چشماشون اشک میاد

خندیدم: پاشو فردا خیلی کار داریم، ناسلامتی عروسی برادرمه‌ها
من ۱۰ صبح باید آرایشگاه باشم

مسعود موهایش را گرفت و سرش را عقب برد: چرا آخه؟ مگه می‌خوان چی کار کنن؟ خب مثه آدم بخوابید، ظهر برید آرایشگاه تا پنج و ۶ آماده می‌شید دیگه! من نمی‌فهمم چرا شما زن‌ها اینقدر خودتون رو عذاب می‌دید؟

راست می‌گفت به روی خودم نیاوردم
آرایشگاه شلوغ بود. لباس شبم را روی چوب‌لباسی آویزان کردم و روی صندلی انتظار نشستم. خانم آرایشگر صدایم زد: مریم

بلند شدم: شما از طرف نازی‌جون اومدی؟

با لبخند گفتم: آره ببخشید اینقدر اصرار کردم. عروسی برادرمه. نازی‌جون خیلی از شما تعریف کرده

یکی از کارمندان آرایشگاه که لباس فرم پوشیده بود، جلو آمد: میترا جون خانم دباغ منتظرند. ناهار دعوتن

میترا به من نگاه کرد: می‌بینی فقط به خاطر نازی قبول کردم وگرنه واقعا زودتر از ۱۰ روز وقت نمی‌دم. الان میام

مسعود راست می‌گفت. تمام وقت مفیدی که صرف آرایش مو و صورتم شده بیشتر از ۳ ساعت نشد. همیشه فکر می‌کردم واقعا باید از صبح تا غروب را در آرایشگاه بمانی تا به آن فرمی که می‌خواهی برسی. انگار صورت آدم برنج بود که باید دم می‌کشید یا خورش بود که باید جا می‌افتاد. از این فکر خنده‌ام گرفت

میترا گفت: نخند
داشت خطهای صورتم را برای آخرین‌بار با کرم پودر پر می‌کرد

میتراگفت: چند وقته ازدواج کردی؟

صبر کردم کارش تمام شود: ۲ ماه، یعنی ۲ ماهه که رفتیم سرخونه زندگیمون

میترا دورتر ایستاد و نگاهم کرد: ولی امشب قشنگ‌تر شدی، مطمئنم

از جلوی آینه کنار رفت. تمام این مدت سعی کرده بودم در آینه نگاه نکنم. از دیدن خودم جا خوردم. از شب عروسی‌ام قشنگ‌تر شده بودم. گفتم: کارت حرف نداره نازی راست می‌گفت

میترا خندید. گوشی همراهم را از کیفم درآوردم و دستم را روی اسم مسعود نگه داشتم: منتظرترین مرد دنیا بفرمایید

خندیدم: بیا دنبالم تموم شد

میترا با جعبه‌ای در دست‌هایش جلو آمد. معلوم بود زن زیبایی بوده اما برجستگی‌ پروتزی که توی گونه‌ها و لب‌هایش گذاشته بود، توی ذوق می‌زد و قیافه‌اش را مصنوعی می‌کرد: لنز؟

میترا در جعبه را باز کرد: گفتی لباست مشکیه؟

سرم را تکان دادم. لنز سبز را نوک انگشتش گرفت و دستش را جلو آورد: بالا رو نگاه کن

هر دو لنز را گذاشت: چند بار پلک بزن

پلک‌هایم را چند بار بستم و باز کردم. برگشتم طرف آینه، عالی شده بودم

لباسم را پوشیدم و حساب و کتاب کردم. از آنچه حساب کرده بودم خیلی بیشتر شد. به خودم گفتم: مگر چند تا برادر دارم؟ همین یک شبه دیگه

میترا را بوسیدم و از تمام کارمندهای آرایشگاه خداحافظی کردم. از پله‌ها پایین آمدم و دل توی دلم نبود تا عکس‌العمل مسعود را ببینم مسعود از ماشین پیاده شد. چشم‌هایش برق می‌زد: اگه می‌دونستم تبدیل به حوری می‌شی از دیشب می‌آوردمت آرایشگاه

اخم کردم: لوس نشو

در ماشین را باز کرد: بفرمایید خانم محتر

. به نظرم به تمام چیزهایی که از خدا آرزو می‌کردم رسیده بودم مسعود جلوی در تالار پیاده‌ام کرد و رفت تا ماشین را پارک کند خودش هم در آن کت و شلوار سرمه‌ای از شب عروسی خوش‌تیپ‌تر شده بود. دستی تکان دادم و از پله‌های تالار بالا رفتم اما دردی پشت قرنیه چشم چپم می‌کوبید

عروس و داماد تازه رسیده بودند. برادرم چشم غره رفت که چقدر دیر کردی. عروس لبخندی زورکی زد. تمام مهمان‌ها جوری نگاهم می‌کردند که یعنی چقدر عوض شدی! دخترخاله‌ام مینو زد به شانه‌ام: این دیگه کیه؟

خندیدم: مسخره

چشمم درد می‌کرد. به مینو گفتم: چشمم درد می‌کنه

شیرینی را از توی دیس برداشت و گوشه لپش گذاشت: تحمل کن، بهش می‌ارزه

هنوز با تمام مهمان‌ها سلام علیک نکرده بودم که دیدم دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. به دستشویی رفتم. چشم‌هایم قرمز و حالت‌شان عوض شده بود از بس اشک از چشم‌هایم می‌آمد، دماغم سرخ شده بود و صورتم باد کرده بود مینو را صدا زدم. از تعجب خشکش زد: چرا این ریختی شدی؟

داد زدم: کمک کن درش بیارم»

مینو جلو آمد: چشمتو باز کن

چند بار سعی کردم اما نشد، لنز مثل سنگ توی چشمم فرو می‌رفت
مینو دو طرف پلک‌هایم را کشید و گوشه لنز را گرفت و بیرون کشید
اما سوزش چشمم قطع نشد. مینو دستمال کاغذی را تر کرد و زیر چشم‌هایم کشید. گریه‌ام گرفت. مینو اخم کرد: چه لوس! خب حالا مگه چی شده؟

کیف لوازم آرایشش را باز کرد: «گبیا دوباره آرایش کن. دیوونه

سرم را چرخاندم: نمی‌دونی چه دردی داره! نمی‌‌تونم اصلا دستمو نزدیک چشمام ببرم

مینو روی چتری‌هایم دست کشید: مهم نیست. بیا بیرون. اینطوری خیلی بده نیم ساعت دیگه شام میدن

بلند شدم و زیر چشم‌هایم دست کشیدم. انگار یک مشت خرده شیشه روی قرنیه‌ام بود. مینو کمی رژگونه به صورتم زد: بخند! مامانت گناه داره

زورکی خندیدم و از دستشویی بیرون آمدم
همه جا تار بود. دلم می‌خواست چشم‌هایم را ببندم و چشم بسته راه بروم. همه مهمان‌ها از دیدنم شوکه شدند. هیچ شباهتی به لحظه‌ای نداشتم که از آرایشگاه به تالار رسیدم. مادرم جلو آمد: همه دارن می‌گن دخترت گریه کرده؟ چی شده؟؟

درد هنوز بی‌رحمانه توی کاسه چشمم می‌کوبید: چیزی نیست. لنزها به چشمم نساخت الان بهتر میشم

مادرم با چشم‌هایی نگران دور شد و من سرم را به حرف زدن با مینو گرم کردم، از درد به خودم می‌پیچیدم و لبم را گاز می‌گرفتم

مینو به مسعود خبر داده بود که حالم خوب نیست. مسعود آمده بود جلوی در و اصرار داشت مرا ببیند. همین که مرا دید جا خورد چی شدی؟

چشمم را گرفته بودم و ناله می‌کردم. رنگ مسعود پریده بود می‌خوای بریم دکتر؟ برو مانتو بپوش بریم. نکنه بلایی سر چشمت بیاد

نمی‌خواستم عروسی برادرم خراب شود. گفتم: چیزی نیست چندبار با آب بشورمش بهتر می‌شه تو نترس

و بعد منتظر نشد چیزی بگوید. دویدم طرف دستشویی و چندبار چشمم را شستم، اما فایده‌ای نداشت و از سوزش آن کم نشد. هیچ تصویری غیر از درد کوبنده آن قرنیه و سروصداهای مزاحم و بی‌تابی خودم، از شب عروسی برادرم یادم نیست. دیروقت به خانه رسیدیم دو تا مسکن قوی خوردم و خوابم برد

صبح با درد شدید بیدار شدم. مسعود رفته بود شرکت و من از این دردی که تمام نمی‌شد کم‌کم داشتم می‌ترسیدم. به مسعود تلفن زدم
خیلی سریع خودش را رساند و نیم ساعت بعد کلینیک بودیم. دکتر گفت: چشم‌هایت آلوده شده
و سه‌، چهار نوع قطره داد و گفت بهتر می‌شوم که نشدم. درد از نفس افتاد اما بعد ۲ روز فهمیدم بینایی چشم چپم به شدت کم شده و آن‌وقت بود که حسابی ترسیدم. دکتر چشم‌هایم را با قطره‌ای شست‌و‌شو داد و زیرلب گفت که ‌آلودگی لنزها بیشتر از حدی است که تصورش را می‌کرده همین حرف کافی بود تا دنیا روی سرم خراب شود. آن شب تا صبح گریه کردم. مسعود بیدار می‌شد و دلداری‌ام می‌داد که حتما بهتر می‌شوم و من از همه‌چیز دلخور بودم. چه می‌شد اگر لحظه آخر می‌گفتم:‌ لنز نمی‌خواهم
چه وسوسه عجیبی است این زیباتر شدن، سر شدن، بهتر شدن در نگاه ظاهری آدم‌ها به من! چقدر عروسی را برای مادر و برادر و همسرم زهر کرده بودم. چقدر آن شب به میترا صاحب آرایشگاه بدوبیراه گفتم، به نازی که آدرس آرایشگاه را داده بودم و به خودم که قدرت نه گفتن نداشتم و می‌خواستم تمام پول‌های کیفم را تقدیم آرایشگری کنم که آن بلا را سر من در آورده بود

باز هم معاینه، قطره‌های جورواجور و درنهایت کم شدن بینایی چشم چپم تا مرحله‌ای که دکتر‌آب پاکی را روی دستم ریخت و سرش را به علامت تاسف تکان داد: متاسفم چشم چپت به بیماری لاعلاجی دچار شده و هیچ کاری از دست نه تنها من که هیچ دکتر دیگری برنمی‌آید

همین کافی بود تا تمام ترس‌هایم به واقعیت بپیوندد. مسعود سرش را پایین انداخته بود و نگاهم نمی‌کرد و از آن به بعد بود که ورق برگشت
چشم چپم کور شد. به همین سادگی!‌ همه دکترها حرفشان یکی بود و من چاره‌ای نداشتم جز آنکه از دست آرایشگری که به اصطلاح نازی معجزه می‌کرد، شکایت کنم. رفتار مسعود سرد شده بود. دیر به خانه می‌آمد. با من حرف نمی‌زد و اصلا آدم دیگری شده بود. یک بار به خاطر لیوان چایی که سرد شده بود گفت که دیگر نمی‌تواند این وضع را تحمل کند و از خانه بیرون رفت. چند روز بعد تقاضای طلاقش به دستم رسید

از میترا بارها بازجویی کردند، هربار ادعا کرده بود که بی‌گناه است گفته بود: لنزها را در بسته‌های پلمپ شده می‌خرم حالا اگه آلوده باشه از کجا باید بدونم. من تا حالا صدتا از این لنزها رو برای مشتری‌هام استفاده کرده‌ام. چرا اونا کور نشدن؟ شاید این دختر دستش آلوده بوده و به چشماش زده من دیگه از بعدش خبر ندارم ولی می‌دونم اون که مقصره من نیستم

راست می‌گفت مقصر اصلی من بودم. با این حال پرونده در حال جریان نه زندگی رفته مرا به من باز می‌گرداند و نه مسعود را و نه چشم چپم را

بعضی ‌وقت‌ها مرز میان خوشبختی و بدبختی چندسال است. بعضی ‌وقت‌ها چند روز و بعضی‌ وقت‌ها فقط چند ساعت!‌ از زمانی که لنزها را به چشمم گذاشتم و خیال کردم رؤیایی‌ترین زن روی زمینم تا آن درد لعنتی کمتر از یک ساعت فاصله بود. از آن شب بارانی که مسعود کنار پنجره ایستاده بود و نور خیابان روی صورتش ریخته بود تا تنهایی این شب و روزهای من، کمتر از یک ماه فاصله بود و حالا من اینجا ایستاده‌ام روبه‌روی اتاق ۲۱۹ دادسرا که قرار است سرنوشت مرا دوپاره کند.

نمک‌نشناس! مرد باید پای تمام دردهای زنش بایستد
این را برادرم می‌گوید که زن سالمی دارد و تازه زندگی‌اش را شروع کرده و دنیا برایش پر از رنگ‌های تازه است: شما باید بهش حق بدید! جوونه! می‌تونه دوباره شروع کنه! دلش نمی‌خواد زنی که یه چشمش کوره مادر بچه‌هاش باشه، اگه پسرتون بود بهش حق نمی‌دادید؟

این را مادر مسعود می‌گوید که پسرش را خوشبخت می‌خواهد. مادرم سر تکان می‌دهد و پدر به یکی از گل‌های قالی آنقدر خیره می‌شود که می‌ترسم در همان حال سکته کند. در نقطه‌ای ایستاده‌ام که از یادآوری گذشته و تصور فردا می‌ترسم. روزنامه‌ها خبر و عکس مرا منتشر کرد‌ه‌اند. از این کار ابایی ندارم چون فکر کنم چند آرایشگاه شبیه آنکه من رفتم در این سرزمین وجود دارد و چقدر احتمال دوباره اتفاق افتادن این قصه زیاد است

فکر می‌کنم شاید اگر گزارشی از لنزهای آلوده در میان آن همه مجله خانوادگی که روی میز آرایشگاه بود به چشم من می‌خورد، به‌طور حتم این قصه جور دیگری تمام می‌شد

*~*~*~*~*~*~*~*

دلتون شاد و بی غم

۳۰ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮑﻢ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻣﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺧﻮﻧﺪشو ﺩﺍﺭﻩ

*@@*******@@*

سال ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ، ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻮﺩﻡ
ﺳﺎﻝ هزار و سیصد و چهل
ﻭﺳﻄﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ اﺻﻔﻬﺎﻥ ﯾﮏ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ
ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ، ﻟﻬﺠﻪ ﻏﻠﯿﻆ
ﺗﺮﮐﯽ ﻗﺸﻘﺎﯾﯽ، ﺍﺯ ﺷﻬﺮﯼ ﻏﺮﯾﺐ

ﻣﺎ ﮐﺘﺎﺑﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺍ ﺍﻧﺎﺭ ﺑﻮﺩ
ﻭﻟﯽ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺁﺏ ﺑﺎﺑﺎ
ﻣﻌﻀﻠﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ، ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ

ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻧﺒﻮﺩ
ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺩﺭﺳﮑﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪﻡ
ﺗﻮ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺷﺪﻡ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ
ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺑﯽ حوﺻﻠﻪ‌ﺍﯼ
ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺩﺷﻤﻦ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﻦ
ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﺭﺱ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ
ﻣﯽﮔﻔﺖ: ﻣﯽﺧﻮﺍﯼ ﺑﺸﯽ ﻓﻼﻧﯽ ﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻣﻦِ ﺑﯿﻨﻮﺍ ﺑﻮﺩﻡ
ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ
ﺁﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ ﺑﺪ ﻣﻦ، ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ
ﺷﺪ ﻣﻌﻠﻤﻤﺎﻥ

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻪ ﮐﻼس ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﭼﻮﺑﯽ
ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﻢ
ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻠﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ
ﮐﻼﺱ ﺳﻮﻡ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺁﻣﺪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﺎﻥ
ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯽﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩ
ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻼﺱ ﻣﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ
ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻧﺸﺴﺘﻢ
ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﻭﻧﺠﺎﺳﺖ
ﺩﺭﺱ ﺩﺍﺩ، ﻣﺸﻖ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺎﺭﯾﻦ

ﺍٓﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﯿﺰ ﻣﺸﻘﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻢ
ﻭﻟﯽ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ ﭼﯿﺴﺖ
ﻓﺮﺩﺍﺵ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ، ﯾﮏ ﺧﻮﺩﻧﻮﯾﺲ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ
ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﻀﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺸﻖ ﻫﺎ
ﻫﻤﮕﯽ ﺷﺎﺥ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺁﺧﻪ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮﻥ ﺭو ﯾﺎ ﺧﻂ ﻣﯿﺰﺩﻥ ﯾﺎ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻥ
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﺳﯿﺪ ﺑﺎ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ
ﺩﺳﺘﺎﻡ ﻣﯽﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﯽﺯﺩ
ﺯﯾﺮ ﻫﺮ ﻣﺸﻘﯽ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯽنوﺷﺖ

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﺮﺍ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻪ؟
ﺑﺎ ﺧﻄﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻮﺷﺖ: ﻋﺎﻟﯽ

ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﺸﻮﯾﻖ
ﻣﻦ ﺑﯿﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺭﺩ ﺷﺪ
ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﻓﺘﺮﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺭﻡ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﻣﻦ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺳﻢ
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻢ
ﺁﻥ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﻣﻌﺪﻝ ﺑﯿﺴﺖ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺳﺎﻝﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪ… ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻡ

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻔﺮ ﺷﺸﻢ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﻢ
ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

ﭼﺮﺍ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭﯾﻎ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ؟
ﺑﻪ ﻭﯾﮋﻩ ﻣﺎ
ﭘﺪﺭﺍﻥ، ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ، ﻣﻌﻠﻤﺎﻥ، ﺍﺳﺘﺎﺩﺍﻥ، ﻣﺮﺑﯿﺎﻥ، ﺭﺋﻴﺴﺎﻥ و

*@@*******@@*

ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺍﻣﯿﺮﻣﺤﻤﺪ ﻧﺎﺩﺭﯼِ ﻗﺸﻘﺎﯾﯽ
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ ﻭ ﻋﻠﻮﻡ تربیتی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻛﻨﺖ ﺍﻧﮕﻠﺴﺘﺎﻥ

۲۷ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

khengoolestan_lezat_zendegi_27_dey_1395_mehrnaz

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

شخصے ﺑﻮﺩ کہ ﭘﻠﻮے ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺧﺎلے مےﺧﻮﺭﺩ، ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﻣﺮﻏﺶ ﺭﺍ مےﮔﺬﺍﺷﺖ ﺁﺧﺮ ﮐﺎﺭ 🌸🍃
مےﮔﻔﺖ: مےﺧﻮﺍﻫﻢ ﺧﻮﺷﻤﺰگےﺍﺵ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺯﯾﺮ ﺯﺑﺎﻧﻢ
همیشہ ﻫﻢ ﭘﻠﻮ ﺭﺍ کہ مےﺧﻮﺭﺩ، ﺳﯿﺮ مےﺷﺪ، ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﻣﺮﻍ ﻏﺬﺍ مےﻣﺎﻧﺪ ﮔﻮشہء ﺑﺸﻘﺎﺑﺶ

نہ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﻥ ﭘﻠﻮ ﻟﺬﺕ مےﺑﺮﺩ، نہ ﺩﯾﮕﺮ میلے ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍے ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﻣﺮﻏﺶ
ﺯﻧﺪگے ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﻮﺭے ﺍﺳﺖ 🌸🍃

ﮔﺎهے ﺷﺮﺍﯾﻂ ﻧﺎﺟﻮﺭ ﺯﻧﺪگے ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ مےﮐﻨﯿﻢ ﻭ لحظہﻫﺎے ﺧﻮﺑﺶ ﺭﺍ مےﮔﺬﺍﺭﯾﻢ ﺑﺮﺍے ﺑﻌﺪ!
ﺑﺮﺍے ﺭﻭﺯے کہ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻮﺩ

ﮐﻤﺘﺮ مےﺷﻮﺩ ﺯﻧﺪگے ﺩﺭ لحظہ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﺎﺷﯿﻢ
همہء ﺧﻮشےﻫﺎ ﺭﺍ
ﺣﻮﺍلہ مےﮐﻨﯿﻢ ﺑﺮﺍے ﻓﺮﺩﺍﻫﺎ 🌸🍃
ﺑﺮﺍے ﺭﻭﺯے کہ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ مشکلے ﻧﺒﺎﺷﺪ…
ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍینکہ ﺯﻧﺪگے ﺩﺳﺖ ﻭ پنجہ ﻧﺮﻡ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺍﺳﺖ
یڪ ﺭﻭﺯے بہ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ مےﺁﯾﯿﻢ مےﺑﯿﻨﯿﻢ یڪ ﻋﻤﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﭘُﻠﻮے ﺧﺎلےِ ﺯﻧﺪگےﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩﺍﯾﻢ ﻭ ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﻣﺮﻍ لحظہﻫﺎ
ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﮔﻮشہء ﺑﺸﻘﺎﺏ 🌸🍃

*♥♥♥♥*♥♥♥♥*

۲۵ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیر و کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید

اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند. بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید

گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود

خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پر شدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت

چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه شاهین را شکافت

جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند

«یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست»

و بر بال دیگرش نوشتند

«هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است»

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی
پزشک با عجله راهی بیمارستان شد

او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد

او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود

به محض دیدن دکتر، پدر داد زد

«چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟»

پزشک لبخندی زد و گفت

«متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم »

پدر با عصبانیت گفت
«آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو می توانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا می مرد چکار می کردی؟»

پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد

«من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده می گویم؛ از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم. شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است. پزشک نمی تواند عمر را افزایش دهد ؛ برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ؛ ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا »

پدر زمزمه کرد

«نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است »

عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد و گفت

«خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد »

و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت

«اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید »

پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت

«چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟»

پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد

«پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد ؛ وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند »

هرگز زود کسی را قضاوت نکنید چون شما نمی دانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان می گذرد یا آنان در چه شرایطی هستند

۲۳ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

کوهنوردی قصد داشت بلندترین کوه ها را فتح کند . او پس از تلاش برای آماده سازی خود ، ماجراجویی را آغاز کرد امّا از آنجا که دوست داشت افتخار این کار را خودش کسب کند

تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود . او تمام روز از کوه بالا رفت

خورشید کم کم غروب کرد و شب , بلندی های کوه را در برگرفت

کوهنورد ، دیگر چیزی نمی دید همه جا سیاه و تاریک بود

ابر، ماه و ستاره ها را پوشانده بود و او اصلا” دید نداشت ، امّا به راه خود ادامه می داد و از کوه بالا می رفت ، چند قدم دیگر مانده بود تا به قلّه کوه برسد که پایش لغزید و سقوط کرد

 

در حالی که به سرعت سقوط می کرد فقط لکه های سیاهی را می دید و حس وحشتناک بلعیده شدن توسط قوه جاذبه او را در برگرفته بود

 

همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترسناک همه اتفاق های خوب و بد زندگی را به یاد می آورد

فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک شده است

ناگهان احساس کرد طنابی دور کمرش محکم شد

طناب ؛ بدنش را بین زمین و آسمان معلق نگه داشته بود ، تاب می خورد و سپس آرام بدون حرکت می ماند . ترس زیادی در جان او رسوخ کرده بود

دیگر چاره ای نداشت جز آنکه فریاد بکشد

« خدایا کمکم بکن  »

ناگهان صدای پُر طنین در وجودش طنین انداخت

« از من چه می خواهی ؟ »

ای خدا نجاتم بده

آیا واقعا” فکر می کنی که من می توانم تو را نجات دهم ؟

البته باور دارم که تو می توانی نجاتم دهی

 

اگر باور داری طناب دور کمرت را پاره کن

یک لحظه سکوت برقرار شد

اما مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد

روز بعد گروه نجات گزارش کردند که کوهنورد یخ زده ای را پیدا کردند که از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود

امّا او فقط یک متر با زمین فاصله داشت

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

 

۲۲ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

khengoolestab_kor_asheghone_aghdas

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

دختر جوانی بر اثر سانحه تصادف زیبایی خود را از دست داد
چند ماه بعد ناباورانه نامزدش هم کور شد ؛ موعد عروسی فرا رسید
مردم می گفتند: چه خوب ! عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد
۲۰ سال بعد از ازدواج؛ زن از دنیا رفت

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را باز کرد

چون او هیچوقت نابینا نبود
مرد بودن سخت هست
ولی
میشه مرد بود

۲۶ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها

افراد زیادی اونجا نبودن ۳ نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۶۰ تا ۷۰ سالشون بود

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد

البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم

بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن

و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که

خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت

این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن می خوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده

خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم

من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم

و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم

اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد

و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد

خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود

 

اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم

ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه ۴ یا ۵ ساله ایستاده بود تو صف

از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم

و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب می کنه

دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو شونش

به محض اینکه برگشت من رو شناخت یه ذره رنگ و روش پرید

 

اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم ماشالله از ۲-۳ هفته پیش بچتون بدنیا اومد و بزرگم شده

همینطور که داشتم صحبت می کردم پرید تو حرفم گفت

داداش او جریان یه دروغ بود یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم

 

دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت

اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم

 

همینطور که داشتم دستام رو می شستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم

البته اونا نمی تونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن

پیرزن گفت

کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم

الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم

پیر مرده در جوابش گفت

ببین اومدی نسازی ها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه

اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود

من اگه الان خود هم بخوام ولخرجی کنم نمی تونم بخاطر اینکه ۱۸ هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده

همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین

پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد

پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار

من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت

تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم می میرم

رو کردم به آسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن

بعد اومدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین

 

ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماها که دیگه احتیاج نداشتیم

 

گفت داداشی

پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم

این و گفت و رفت

یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم

واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمیده

 

*~~~~~~~~*

 

داستان کوتاه من کی هستم ؟

من دوشیزه مکرمه هستم

وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود

من مرحومه مغفوره هستم

وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام

من همسری مهربان و مادری فداکار هستم

وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش آگهی وفات مرا

در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند

من ضعیفه هستم

وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند

من بی بی هستم

وقتی نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند

من مامی هستم

وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند

من مادر هستم

وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم

چون آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم

من زنیکه هستم

وقتی مرد همسایه تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود

من مامانی هستم

وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم

من یک کدبانوی تمام عیار هستم

وقتی شوهرم در حال خوردن قورمه سبزی است

من در ماه اول عروسی ام

خانم کوچولو ، عروسک ، ملوسک ، خانمی ، عزیزم ، عشق من ، پیشی ، قشنگم ، عسلم ویتامین هستم

دامادم به من وروره جادو می گوید

حاج آقا مرا والده آقا مصطفی صدا می زند

من مادر فولادزره هستم

وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم

مادرم مرا به خان روستا کنیز شما معرفی می کند

واقعا من کی هستم؟

 

*~*~*~*~*~*~*~*
چهار شمع به آرامی می سوختند محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید

اولین شمع گفت : من صلح هستم ، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد

فکر می کنم که به زودی خاموش شوم

هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد

شمع دوم گفت : من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم

حرف شمع ایمان که تمام شد ، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت :

من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند

آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند

پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند

او گفت :  شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟

چهارمین شمع گفت : نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم

من امید هستم

چشمان کودک درخشید ، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد

بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود

 

 

*~*~*~*~*~*~*~*
در یکی از روستاهای شهر رم پیرمرد ثروتمندی زندگی می کرد که تنها بود

او دارای صورتی زشت و بدترکیب بود

شاید به خاطر همین بود که هیچکس نزدیک او نمی شد

و همه مردم از او کناره گیری می کردند

قیافه ی زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد

رفتارهای بد اهالی دهکده باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود

او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شده بود

سال های زیادی این وضعیت ادامه داشت

تا اینکه یک روز همسایه ای جدیدی در کنار خانه ی  پیرمرد سکنی گزید

آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر بچه ی زیبایی داشتند

یک روز دخترک که از وجود پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او در حال گذر بود که

ناگهان پیرمرد هم بیرون آمد و نگاهشان در هم گره خورد

اما اینبار مثل همیشه نبود دخترک نه ترسید نه فرار کرد

حتی با لبخندی زیبا به پیرمرد نگاه کرد و بعد از چند ثانیه سلام کرد و رفت

طرز برخورد دخترک چنان در پیرمرد تاثیر گذاشت که او هر روز به بهانه های مختلف بیرون خانه می آمد تا دخترک را ببیند

دخترک هم به این موضوع پی برده بود و هم روز بیشتر به پیرمرد محبت می کرد

دخترک بهمراه خانواده اش یک هفته به مسافرت رفتند و بعد از برگشت متوجه شد خبری از دوست پیرش نیست

دو هفته بعد پستچی نامه ای در خانه ی دخترک آورد

وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که تمام مال و اموالش را به نام دخترک کرده بود

و در پایان وصیت نامه نوشته بود

تو وارث آمدن لبخند بر روی لب من بودی
*~*~*~*~*~*~*~*

۲۶ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند

روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه اش در حال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت

لباس ها چندان تمیز نیست

انگار نمی داند چه طور لباس بشوید

احتمالا باید پودر لباسشویی بهتری بخرد

همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت

هربار که زن همسایه لباس های شسته اش را برای خشک شدن آویزان میکرد زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد ، روزی از دیدن لباس های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت

یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده

مرد پاسخ داد

من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره هایمان را تمیز کردم

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

 

ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﭘﯿﺶ ﺯﻧﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ

نمی دﺍﻧﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﻛﻪ ﯾﻚ فرشته ﺑﻪ ﻧﺰﺩ من ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﯾﻚ ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﺗﺎ ﻣﻦ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺵ ﻛﻨﻢ
ﺯﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎ ﻛﻪ ١۶ ﺳﺎﻝ ﺍﺟﺎﻗﻤﻮﻥ ﻛﻮﺭﻩ ﻭ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ، ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﺷﻮﯾﻢ
ﻣﺮﺩ ﺭﻓﺖ ﭘﯿﺶ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻭ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺗﻌﺮﯾﻒﻛﺮﺩ، ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮔﻔﺖ

تو که می دانی ﻣﻦ ﺳﺎل هاﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ شده ام، ﭘﺲ ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﻛﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﻦ ﺷﻔﺎ ﯾﺎﺑﺪ
ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﻓﺖ، ﭘﺪﺭﺵ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ

ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪﻫﻜﺎﺭﻡ ﻭ ﻗﺮﺽ ﺯﯾﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺗﻘﺎﺿﺎﯼ ﭘﻮﻝ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻛﻦ
ﻣﺮﺩ ﻫﺮﭼﻪ ﻛﻪ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩ ﻫﻮﺍﯼ ﻛﺪﺍﻣﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻛﺪﺍﻡ ﯾﻚ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺗﻘﺪﻡ ﺩﺍﺭﻧﺪ: ﺯﻧﻢ؟ ﻣﺎﺩﺭﻡ؟ ﭘﺪﺭﻡ؟
ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﺭﺍﻩ ﭼﺎﺭﻩ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﭘﯿﺶ فرشته ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ

ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﻛﻪ ﻣﺎﺩﺭﻡ، ﺑﭽﻪﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔﻬﻮﺍﺭﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﻃﻼ ﺑﺒﯿﻨﺪ

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

در یکی از دبیرستان ها هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که

”شجاعت یعنی چه؟”
محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود

”شجاعت یعنی این”
و برگه ی خود را سفید به معلم تحویل داده بود و رفته بود
اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره ۲۰ دادند
فکر میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟
دکتر علی شریعتی

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دلتون همیشه شادوبی غم

۳۲ ◄ بیشتر و بیشترش کن

دو گدا در یکی از خیابان های شهر رم کنار هم نشسته بودند

یکی از آنها صلیبی در جلو خود گذاشته بود و دیگری ستاره داوود

مردم زیادی که از آنجا رد می شدند به هر دو نگاه می کردند ولی فقط تو کلاه کسی که پشت صلیب نشسته بود پول می ریختن

کشیشی که از آن جا رد می شد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیب نشسته پول می دهند و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمی دهد

رفت جلو و گفت

رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟

اینجا یک کشور کاتولیک هست ، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست

پس مردم به تو که ستاره داوود جلو خود گذاشتی پولی نمی دهند ، به خصوص که درست نشستی کنار دست گدایی که در جلو خود صلیب گذاشته است

در واقع از روی لجبازی هم که باشد مردم به او پول می دهند نه به تو

گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرف های کشیش

رو به گدای پشت صلیب کرد و گفت

هی موشه نگاه کن کی اومده به برادران گلدشتین بازاریابی یاد بده ؟

*~~~~~~~~*

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند

پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد و گفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد

جوان گفت : شنیده ام قد او کوتاه است

پیرزن گفت : اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود

جوان گفت : شنیده ام زبانش هم لکنت دارد

پیرزن گفت : این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد

جوان گفت : خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است

پیرزن گفت : درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد

جوان گفت : شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است

پیرزن گفت : شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد

جوان گفت : این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد

پیرزن گفت : ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد

نتیجه : در زمان ازدواج چشماتون رو { خیلی } باز کنید

*~~~~~~~~*

روزی مردی خواب عجیبی دید

او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.

هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند

مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم

مرد کمی جلوتر رفت

باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند

مرد پرسید : شماها چکار می کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است

با تعجب از فرشته پرسید : شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است

مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد : بسیار ساده ، فقط کافیست بگویند :خدایا شکر

۲۷ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند

توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی ، دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند
این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد ! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود

اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟
که در یک قسمت تاریک آنهم بدون کوچکترین حرکت، یک مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده بماند

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد

در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد

مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت

و این است عشق ! یک موجود کوچک با عشقی بزرگ

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد

پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود

دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد

او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت

دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت

پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت

یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه مشغول کارهای خود بودند ، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد

آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت

به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود

در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود

در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد

اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد

زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد

در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است

چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد

شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت

فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است

همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند

دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد

دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت

پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد

روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت

دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت

در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد

۲۴ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها