• چیستان
فال آنلاین

هیچ متنی در سیستم ثبت نشده است

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • هم دیگه رو لت و پت میکنیم
    یا مرگ یا استفراغ

یک ذره کتاب

khengoolestan_axs

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بيماری ها ، گذشته از منشأ بدنی و گاه ژنتيكی
ريشه های روانی هم دارند… با بهداشت روانی، می توان ميزان ابتلا به بيماری ها را كاست

تیروئید: وجود بغضی در گلو، که ترکیده نمیشود

سرطان: ناشی از نبخشیدن خود و دیگران است

ام اس: به دلیل عصبانیت طولانی مدت و کینه ورزی است

بیماری قند: بخاطر افسوس گذشته ها را خوردن است

سر درد: به دلیل انتقاد از خود و دیگران است

زکام بخاطر وجود آشفتگی های ذهنی است

درد مفاصل: به دلیل نیاز به محبت و آغوش گرم است

فشارخون: به خاطر مشکل عاطفی دراز مدتی است که حل نشده باقی مانده

دیگران را ببخشیم، خودمان را ببخشیم، بیشتر محبت کنیم
کمتر گله و شکایت کنیم، فراوان تر بخندیم و شاد باشیم
و بدانیم افکار ما بسیار قدرتمند و اثرگذار هستند و تاثیرات بسیار شگفت انگیزی از خود باقی می گذارند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

شفای زندگی
لوئیز. ال. هی
ترجمه: مجید شهرابی

26 ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

khengoolestan_axs

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

مولوی با کبکبه و دبدبه در حالی که مریدانش احاطه اش کرده بودند
و آب وضویش را به تبرک بر می داشتند با شمس برخورد
و با تکبر در او نگریست

شمس گفت سوالی دارم

مولوی گفت بپرس

شمس گفت بگو بدانم محمد(ص) پیامبر ما برتر بود یا حلاج شیخ ما؟

مولوی خشمگین شد و گفت کفر می گوئی؟

شمس گفت پس چرا محمد پس از سالها عبادت خدا هنوز در دعاهایش این گونه می خواست که: خدایا خودت را به من بشناسان
ولی حلاج آنقدر در خدا غرق شده بود که می گفت من خدا هستم و فریاد انا الحق می زد

مولوی درماند
شمس روی برتافت و رفت

مولوی به التماس به دنبال وی روان شد و تمنا کرد تا شمس پاسخش گوید

شمس گفت چون نمی دانی چرا با این تکبر و تفرعن بر زمین خدا راه می روی… پاسخ این است که محمد(ص) دریانووش بود و هرچه از معرفت خدا در جام وجودش می ریختند پر نمی شد

ولی جام حلاج ظرفیت نداشت تا اندکی در آن ریختند مست شد و به عربده کشی افتاد

آن که را اسرار حق آموختند
مُهرکردند و دهانش دوختند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

از کتاب: پله پله تا ملاقات خدا

26 ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

khengoolestan_axs

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

برعکس عمل کن! ده روز، به جای اینکه احساسِ یک آدم ضعیف و غمگین را داشته باشی. احساسِ یک انسانِ با اقتدار و قوی را داشته باش و از تهِ دل اقتدار و شادی را حس کن

ـ یعنی به خودم دروغ بگویم؟!؟

چه فکر کنی ضعیف هستی و چه قوی، درهر دو صورت داری به خودت دروغ میگویی، پس چه بهتر که دروغِ با ارزشی باشد

ـ این کار چه سودی دارد؟!؟

جهانت را به سمتِ آنچه که رفتار میکنی سوق میدهد

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

سفر به دیگر سو
کارلوس کاستاندا

36 ◄ اشمولی پشمولی

—————–**–

روزی هارون الرشید به حمام بیرون رفت. سخن عجیبی از سلمانی حمام شنید. سلمانی با جرات وشهامتی که برای هارون تعجب آور بود گفت: ای خلیفه ممکن است دخترتان را به ازدواج من درآورید؟

بار اول که خلیفه این سخن را از سلمانی شنید با خود گفت این مردک بر اثر کار زیاد در حمام گرم ومرطوب عقل خودرا از دست داده هذیان میگوید، اما این ماجرا چند بار دیگر تکرار شد

تا اینکه خلیفه ازسلمانی به ستوه آمد وزیرش را به حضور طلبید وگفت ای وزیر به نظر تو چرا سلمانی حمام این گونه جسور وبی پروا گشته است؟

وزیر دقایقی سر به زیر انداخت و گفت فکر میکنم این سلمانی روی گنج ایستاده باشد، این بار وقتی به حمام رفتید جای خود را با او عوض کنید، اگر دوباره او جسارت کرد دستور بدهید گردنش را بزنند واگر نه دستور بدهید جای ایستادن قبلی اورا بکنند

روز بعد هارون همراه نزدیکان خود به حمام رفت و در جای دیگری نشست

سلمانی کارش را شروع کرد بدون آنکه سخن گذشته را تکرار کند
هارون دستور داد محل ایستادن قبلی اورا بکنند و در آنجا صندوقی پراز طلا وجواهر یافتند و هارون دریافت که سلمانی تقصیری نداشته است بلکه او روی گنج ایستاده بوده که با چنان غروری صحبت میکرده است

—————–**–

مخزن الاسرار نظامی

42 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

khengoolestan_axs

*~*~*~*~*~*~*~*

برای خریدن چند کتاب شعر به آن کتابفروشی رفته بودم که فروشنده من را به طبقه ی بالا راهنمایی کرد.
که دیدم خود شعر روی صندلی ای نشسته و کتابی را ورق میزند

به محض ورودم از جایش بلند شد و خواست راهنمایی کند
لباس های گله گشاد رنگی و موهایی که جلوی پیشانی اش ریخته بود با آدم حرف میزد
چقدر رنگ داشت این پریزاد

نگاه از نگاهش برداشتم و رفتم سراغ کتابها.
به هر کتابی دست می انداختم توضیحی میداد… انگار نشسته بود و همه را خوانده بود. انگار که نه! همه را خوانده بود

هی از قصد به نوشته ای اشاره میکردم که سرش را نزدیک بیاورد و بوی شالش به صورتم بزند
کتابی که قبلا خوانده بودم را انتخاب کردم و صفحه ی مورد نظرم را هم آوردم و گفتم ببخشید این را بخوانید برای من، عینکم همراهم نیست

شعری از “امید صباغ نو” بود
موقع خواندن شعر یک دستش را به موهای بافته شده اش که از زیر شال آویزان بود گرفت
آدم هایی که زیاد شعر میخوانند، ژست خواندن دارند
ژست خواندن اش این بود
ژست خواندن اش برایم آشنا آمد

شین اش کمی میزد و بد به دل میچسبید و بدجور مشتاق بودم برایم بخواند
به این بیت که رسید تُن صدایش عوض شد

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدی و همه ی فرضیه ها ریخت به هم

آن روز گذشت و اشتیاق عجیبی برای خواندن شعر پیدا کرده بودم و دیگر
هفته ای دو سه بار میرفتم و کتاب میخریدم

وقتی دیدم جایی در قفسه ی کتابهایم ندارم گفتم بس است دیگر! باید خود شعر را به خانه ام بیاورم و به گیسویش قافیه ببافم

کتابی خریدم و در صفحه ی اولش همان شعری را که روز اول برایم خوانده بود به همراه آدرس کافه ای برای چهارشنبه ساعت هشت نوشتم و روی میز جا گذاشتم

حالا دو سالی هست که از این ماجرا میگذرد و هنوز هم قرار روز چهارشنبه مان سر ساعت برقرار است

اما راستش
دیگر به رفتارهایش اشتیاقی ندارم
دیگر به بودن اش مشتاق نیستم
از یک جایی به بعد فهمیدم دیگر به اینکه ابتدای حرف هایش نامم را صدا کند
یا هنگام خستگی دست بر موهای بافته اش بگیرد و شعر بخواند
یا چه میدانم
به همین خندیدن ساده اش
مشتاق نیستم

راستش از یک جایی به بعد
کار از اشتیاق به احتیاج میکشد
من به خندیدن اش به ژست شعر خواندن اش به بودن اش… مشتاق که نه! محتاجم

آدم ها از یک جایی به بعد به بودن با هم به عاشقانه های پیش پا افتاده و تکراری شان، مشتاق که نه محتاجند

*~*~*~*~*~*~*~*

چیزهایی هست که نمی دانی
علی سلطانی

40 ◄ چِل شدم

khengoolestan_axs

..*~~~~~~~*..

تا حالا شده عاشق شخصیت اصلی یه فیلم بشی؟
یه فیلم رو انقدر با دقت نگاه کنی که تک تک دیالوگ هاش تو ذهنت بمونه
تک تک پلان هاش جلوی چشمت باشن
تا یه مدت طولانی هر چیزی که ببینی تورو یاد اون شخصیت میندازه

کتاب ببینی یاد نحوه ی کتاب خوندنش میفتی، لیوان ببینی یاد طرز آب خوردنش
حتی وقتی تنهایی داری قدم میزنی یاد راه رفتنش

شاید مسخره به نظر برسه اما باید عاشق شخصیت اصلی یه فیلم باشی تا بفهمی من چی میگم
درست از اون لحظه که کلمه ی پایان روی صفحه نقش میبنده فکر و خیال تو شروع میشه

رخشید مثل شخصیت اصلی یه فیلم پرتنش و اضطراب بود که منو غرق خودش کرده بود
من با تک تک مویرگ های چشمم نگاهش میکردم
وقتی حرف میزد با تمام سلول های بدنم صداشو گوش میدادم

یه سوپر مارکت سر کوچه ی خوابگاهمون بود که فروشنده ی خیلی فضولی داشت
اون رخشید رو نمیشناخت، از مدل حرف زدنش، تیکه کلامش و نحوه ی خندیدنش چیزی نمیدونست
یه شب که رفته بودم مغازش خرید کنم

گفت این تیکه کلام خنده دار چیه که تازگیا افتاده تو دهنت؟

یهو خندم گرفت

از زیر عینک نگام کرد گفت مدل خندیدنتم عوض شده که، بازیگر شدی ناقلا؟ تو نقشت فرو رفتی هان؟

همون لحظه چشمم خورد به ویترین مغازه
توی رفلکس شیشه، لابه لای اجناس خودم رو دیدم
خودم که تو نقش رخشید فرو رفته بودم
تو نقش پر نقش و نگار چشمهاش که از وقتی با دلشوره نگاهم میکرد

من رو از من گرفته بود و تبدیل کرده بود به اون
حالا اگه توی یه روز ده بار یه صندلی رو ببینم یاد طرز نشستنش رو به روم میفتم

همین الان که تو زل زدی به من و داری نگاهم میکنی یاد زل زدن و نگاه کردن رخشید افتادم که وقتی آخر شب براش حرف میزدم چشم از چشمم برنمیداشت
میتونستم فکرش رو بخونم
وقتی اون مدلی زل میزد بهم داشت به این فکر میکرد که این پسره دیوونست

توام فکر میکنی من دیوونه ام؟

^^^^^*^^^^^

رازِ رُخشید برملا شد
علی سلطانی

45 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

khengoolestan_axs

o*o*o*o*o*o*o*o

کتاب خواندن فکر و روح آدم را به آرامش میرساند آدم میتونه با کتاب خوندن غرق در دنیای خیالی خودش بشه و برای یک دقیقه که هم شده با خودش خلوت کنه

*~~~*****~~~*

آدمهای زیادی دور و بر ما هستند که دم از فهمیدن میزنن ولی اگر از آنها سوال کنی آخرین کتابی را که مطالعه کردی کی بوده یادشون نمیاد ؟

*~~~*****~~~*

همین الان بلندشو برو هر کتابی از علمی تا رمان و یا.حتی داستان بخون و نظرت را بده ببین که چه لذتی داره و چقدر آدمها از اینکه موقع خواندن کتاب از دنیای مجازی فارغ میشن احساس لذت میکنن

o*o*o*o*o*o*o*o

41 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

khengoolestan_axs

^^^^^*^^^^^

تمام سوء تفاهمات ناشی از زبان است، تو می بایست در مورد افراد از روی اعمالشان قضاوت کنی، نه از روی گفته هایشان، همیشه محاکمهء خود، از محاکمهء دیگران سخت تر است. تو اگر توانستی در مورد خودت خوب قضاوت کنی، قاضی واقعی هستی

^^^^^*^^^^^

آنتوان دو سنت اگزوپری
شازده کوچولو

46 ◄ دیری دی دینگ

khengoolestan_axs

..♥♥………………

او گفت: آدم سه جور است: مرد، نیمه‌ مرد و هَپَلی هَپو و

و توضیح داد: هَپَلی هَپو کسی است که می‌گوید و کاری نمی‌کند. نیمه‌مرد کسی است که کاری می‌کند و می‌گوید

اما… مرد آن است که کاری می‌کند و نمی‌گوید

..♥♥………………

محمود دولت آبادی
کتاب: نون نوشتن

54 ◄ آفران به لایکت

khengoolestan_axs

*~*~*~*~*~*~*~*

ما یه روز تصمیم گرفتیم با چندتا از دوستای پدرم به مدت پنج روز بریم سفر
بعد از کلی برنامه ریزی وسیله هارو جمع و جور کردیم و حدود ساعت سه بعد از ظهر زدیم به راه، چند ساعتی توی مسیر بودیم که یکدفعه مامانم گفت فکر کنم وقتی کتریِ آبِ جوش رو از روی گاز برداشتم زیر گاز رو خاموش نکردم و باز مونده

همه ی مارو نگران کرد با این حرف
بابام گفت به احتمال زیاد اشتباه میکنی، بد به دلت راه نده، اما فقط گفت به احتمال زیاد و مطمئن نبود
حتی وقتی مادرم ازش پرسید بعد از اینکه سیگارت رو کشیدی پنجره ی آشپزخونه رو بستی یا نه حرفی نزد
مادرم همش دلشوره داشت ، میگفت اگه شعله روشن مونده باشه چی؟ اگه باد بزنه و شعله رو خاموش کنه اگه یموقع گاز قطع بشه و دوباره وصل بشه و شیر گاز باز مونده باشه ساختمون میره رو هوا

خلاصه نگرانی پشت نگرانی
همگی دلشوره گرفتیم و نمیتونستیم از مسیر لذت ببریم که بالاخره یه جا بابام فرمون رو کج کرد و دور زد و برگشتیم به طرف خونه
رفتیم و دیدیم بله، شیر گاز رو نبسته بودیم و احتمال انفجار و هر اتفاق دیگه ای وجود داشته

وقتی برگشتیم خونه دیگه شب شده بود و خسته بودیم و تصمیم گرفتیم فردا صبح دوباره راه بیفتیم بریم

پنج روزمون شد چهار روز و یک روزمون رو از دست دادیم اما باقی اون چهار روز رو لذت بردیم، بدون هیچ فکری و با خیال راحت خوش گذروندیم

حالا فکر کن اگه برنگشته بودیم خونه و مسیر رو ادامه میدادیم و میرفتیم چه اتفاقی میفتاد؟
شایدم هیچ اتفاقی نمیفتاد اما همش فکرمون درگیر بود، نصف ذهنمون مشغولِ اون شعله ی گاز بود که نبسته بودیم. احتمال انفجار، احتمال آتش سوزی و هزار یک احتمال دیگه که راحتمون نمیذاشت
درسته که همش احتمال بود، اما همین احتمالات و درگیری ذهنی باعث میشد از لحظاتی که توی سفر بودیم لذت نبریم

جالب اینکه وقتی رسیدیم اونجا یکی از دوستای پدرم گفت منم فکر کنم درِ خونه رو قفل نکردم و همه ی خانواده شون تا پایان سفر نگران بودن که نکنه دزد خونشون رو بزنه و مدام فکرشون درگیر بود

میدونی خیلی از آدمای این شهر یه درِ نبسته، یه شیرِ گازی که باز مونده توی گذشته شون دارن که رهاشون نمیکنه
و نمیتونن با فکر آزاد زندگی کنن

یه گذشته ای که همیشه، حتی توی بهترین لحظات عمرشون اونارو به فکر فرو میبره
رخشید هم یکی از همون آدما بود، دچار یه گذشته ای که با خودش تموم نکرده بود و هیچ وقت راحتش نمیذاشت، یه دری که باز مونده بود و برنگشته بود تا قفلش کنه

*~*~*~*~*~*~*~*

رازِ رُخشید برملا شد
علی سلطانی

55 ◄ آفران به لایکت
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها