• ترانه خونه
فال آنلاین

خدا زیباست

❄️❄️ این را در دانه دانه های برف میبینم ❄️❄️

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan

یک ذره کتاب

khengoolestan_barabari_2_bahman_1395

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

همه آدمها با هم برابرند
اما پولدارها محترمترند
اما دخترها پر طرف دارترند
اما بچه ها واجب ترند
اما خانمها مقدم ترند
اما سفیدها برترند و سیاها بدبخت ترند
البته تبعیضی در کار نیست
در کل همه آدمها با هم برابرند
اما بعضی ها برابرترند

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

قلعه حیوانات _ جورج اورول

۱۹ ◄ دینگله دینگو

khengoolestan_22_dey_mah_mehrnaz_1395_rozbe_moien

*♥♥♥♥*♥♥♥♥*

سه تا پنجره کنار هم بودن که رو به یه کوه باز می‌شدن

پنجره قرمز، پنجره زرد و پنجره آبی

پنجره‌ها عاشق کوه بودن

اون‌ها هر روز کوه رو صدا می‌زدن و واسش آواز می‌خوندن

کوه هم جواب اون‌ها رو می‌داد، پنجره‌ها سال‌های زیادی طلوع و غروب خورشید رو از پشت کوه می‌دیدن

شب‌ها ستاره‌ها رو می‌شمردن، زیر بارون خیس می‌شدن

پنجره‌ها می‌دونستن که کوه هیچ وقت نمیره

تا اینکه یه روز روبروی اون پنجره‌ها یه ساختمون بلند می‌سازن

پنجره‌ها دیگه نمی‌تونستن کوه رو ببینن

کوه رو صدا می‌زدن ، اما دیگه جوابی نمی‌شنیدن

پنجره زرد و قرمز کوه رو فراموش کردن ولی پنجره آبی هنوز به یاد کوه بود و با اینکه کوه رو نمی‌دید و جوابی ازش نمی‌شنید همیشه واسش آواز می‌خوند و صداش می‌کرد

پنجره زرد و قرمز به پنجره آبی می‌گفتن

حالا که دیگه دیوار بلندی بین ما و کوه کشیده شده و کوه رو از دست دادیم
تو هم باید کوه رو فراموش کنی، چون دیگه هیچ وقت نمی‌تونی ببینیش، ولی پنجره آبی دست بردار نبود ؛ اینقدر آواز خوند و خودش رو به هم کوبید تا اینکه یه روز از اون ساختمان برداشتنش و انداختنش دور

پنجره‌ی آبی حتی وقتی که بین آهن قراضه‌ها زندگی می‌کرد هم به یاد کوه بود و اون رو صدا می‌زد

یه شب سرد زمستونی ، یه کولی میاد توی آهن قراضه‌ها تا واسه خودش دنبال یه پنجره بگرده

تا اینکه پنجره آبی رو پیدا می‌کنه، پنجره آبی رو می‌ندازه پشتش و میره سمت خونه‌اش، یه خونه‌ی خیلی کوچک توی دل کوه

پنجره آبی وقتی کوه رو دید، تو اون سرما خندید و گریه کرد و به کوه گفت

اینکه نبودی و نمی‌دیدمت، سخت بود ، اما نمی‌شد فراموشت کنم و دوست نداشته باشم

کوه خندید و جواب داد

اینکه نبودی و نمی‌دیدمت
سخت بود اما نمی‌شد فراموشت کنم و
دوست نداشته باشم

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

روزبه معین

قهوه سرد آقای نویسنده

سکنجبین

۳۱ ◄ بیشتر و بیشترش کن

khengoolestan_ye_zare_ketab_7_dey_1395

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

عنکبوت را به عنوان هنرمند

هرگز درنیافته‌اند

هر چند نازک آرایی‌اش را

در همه جا گواهند

کنار هر جارو و زیر هر پل

در هر سرزمین خدا

ای فرزند از یاد رفته نبوغ

من می‌فشارم دستت را

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

گزیده نامه‌ها و اشعار امیلی دیکنسون ، سعید سعیدپور

۲۴ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

ته خیار

خوابش نمی‌بُرد . بلند شد ؛ خیاری از میوه‌خوری روی میز برداشت . خواست پوست بکند و بخورد

خوب نمی‌دید. عینکش را زد، کارد را برداشت ، سر و ته خیار را نگاه کرد گُل ریز و پژمرده‌ای به سرِ خیار چسبیده بود

به تابلویی که روی کمد بود نگاه کرد. هر وقت می‌خواست خیار بخورد، آن را می‌دید و لبخند می‌زد

«زندگی به خیار می‌ماند، ته‌اش تلخ است»

دوستش گفته بود

 

از قضا سرش تلخ است. مردم اشتباه می‌کنند. سروته خیار را اشتباه می‌گیرند. سر خیار آن جایی است که زندگیِ خیار آغاز می‌شود. یعنی از میان گُلی که به ساقه و شاخه چسبیده به دنیا می‌آید و لبخند نمی‌زند. رشد می‌کند، پیش می‌رود تا جایی که دیگر قدرت قد کشیدن ندارد. می‌ایستد و دیگر هیچ، یعنی تمام. پایان زندگیِ خیار

 

 این طور نیست، جانم. یعنی می‌گویی همه‌ی مردم اشتباه می‌کنند و تو درست می‌گویی

 

 بله، من دلیل خودم را دارم. تو هم دلیل خودت را داری، می‌خواهی آغاز زندگیت را که تلخ بوده بِکَنی و بندازی دور. و دلت را به گُل کوچک و پژمرده‌ی پایان خوش کنی، بدبخت

 

 

 حالا چه فرقی می‌کند که ته خیار کجایش باشد

 

 خیلی فرق می‌کند. تا زمانی که خیار چیز خوراکی است، مهم نیست که سروته‌اش کجاست. اما همین که آن را به زندگی تشبیه کردیم، موضوع فرق می‌کند

 

 

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

 

ته خیار _  نویسنده  :  هوشنگ مرادی کرمانی

۳۵ ◄ اشمولی پشمولی

ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم

آن موقع من ۹-۸ ساله بودم

یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود

من قدم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم

بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه ، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفا» ، که همه چیز را در مورد همه‌کس می‌داند

او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود

نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفا» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود

من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم

و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفا» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید

«اطلاعات بفرمائید»

من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم _ انگشتم درد می‌کند

مادرت خانه نیست؟

هیچکس بجز من خانه نیست

آیا خونریزی داری؟

نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند

آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟

بله، می‌توانم

پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار

بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفا» مراجعه می‌کردم
مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد
یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم
او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد
به او گفتم

چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟

 
او به من گفت

همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست

من کمی تسکین یافتم
یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ

fix

را چطور هجّی می‌کنند

یکسال بعد از شهر کوچکمان _ پاسیفیک نورث وست_ به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد

اطلاعات لطفا متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم

من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم
غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم

راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت می‌گذاشت

چند سال بعد، بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد
من ۱۵ دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدم

و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم می‌کنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم اطلاعات لطفاً

به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد

«اطلاعات بفرمائید»

من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم

کلمۀ
fix
را چطور هجّی می‌کنند؟

مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت

فکر می‌کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد

من خیلی خندیدم و گفتم

خودت هستی؟

و ادامه دادم

نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟

او گفت

تو هم می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟

من به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم

او گفت

حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است

سه ماه بعد به سیاتل برگشتم

تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد

«اطلاعات بفرمائید»

می‌توام با شارون صحبت کنم؟

آیا دوستش هستید؟

«بله، دوست قدیمی»

متأسفم که این مطلب را به شما می‌گویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می‌کرد زیرا بیمار بود. او ۵ هفته پیش در گذشت

قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت

شما گفتید دوست قدیمی‌اش هستید
آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟

با تعجب گفتم بله

شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم

سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت

نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست
خودش منظورم را می‌فهمد

من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم

 

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪
هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید

تقدیم به همه ی آدمهای تاثیر گذار زندگی مان

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

کتاب سوپ جوجه

 

اثر جک کانفیلد ، مارک ویکتور هنسن

۱۲ ◄ گلیلی لی لی لی

از گورخر پرسیدم
آیا تو سیاه هستی باخط های سفید یا که سفیدی باخط های سیاه؟؟

و گورخر از من پرسید
آیا تو خوبی با عادت های بد یا که بدی با عادت های خوب؟
آیا آرامی بعضی وقت ها شلوغ یا شلوغی بعضی وقتا آرام؟
آیا شادی بعضی روزها غمگین یا غمگینی بعضی وقتا شاد؟

و همچنان پرسید و پرسید و پرسید

دیگر هیچوقت از گورخری
درباره رنگ پوستش نخواهم پرسید

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

برگرفته از کتاب پاک کن جادویی

اثر : شل سیلور استاین

مترجم : احمد پوری

۱۴ ◄ لایک عالی متعالی

می دونی چی نقاشی مونالیزا رو معروف کرد؟

دزدی! شاید باورت نشه، قبل از اینکه مونالیزا دزدیده بشه کسی آن چنان نمیشناختش، یه شب یکی از کارمندهای موزه لوور می خوابه توی موزه و صبح نقاشی رو برمی داره و به راحتی می دزده، احمقانه نیست؟

از فرداش همه می گفتن وای خدای من، مونالیزا دزدیده شده؟ مونالیزا…مونالیزا

بعد از اون اتفاق مردم واسه دیدن جای خالی مونالیزا هم می اومدن موزه، حتی کافکا هم رفته بود ، در ضمن اون دزد فقط هشت ماه زندانی شد ! عجیبه، نه؟
منظور من این نبود که هنری توی اون تابلو نیست

من میگم هر چیزی که ناگهانی از دست بره، ارزشمند میشه و مردم می پرستنش

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی

روزبه معین

۱۱ ◄ i love u

khengoolestan_ketab_bishoore_18_aban_1395

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

واقعیت تلخ آن است که بوی گند بیشعوری ، از سراسر دنیای ما به مشام میرسد
و اگر برای زدودن آن کاری نکنیم ، به فاجعه خواهد انجامید
فاجعه آن وقتی است که دیگر،این بو را احساس نکنیم .. به این دلیل که شامه مان به آن عادت کرده است

اگر بیشعورها عاشق می شوند فقط به یک دلیل است: می خواهند در هیچ چیز کم نیاورند از جمله عشق

بیشعورها اصولا نسبت به همه چیز حالت تهاجمی دارند
در جنگ حالت تهاجمی دارند، در صلح حالت تهاجمی دارند و حتی در گفتن دوستت دارم هم حالت تهاجمی دارند

بیشعوری یک نوع اعتیاد است و مثل سایر اعتیادها به الکل و مواد مخدر یا وابستگی دارویی ، اثرات سوء و زیانباری برای شخص معتاد و اجتماعی که در آن زندگی می کند دارد

بدترین خصوصیت این اعتیاد آن است که بیشعورها ذره ای هم از بیشعوریشان آگاه نیستند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده: خاویر کرمنت
ترجمه شده توسط محمود فرجامی

۱۸ ◄ دینگله دینگو
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها