• چیستان
فال آنلاین

❤ ابدیت تکمیل شد ❤

😍هم اکنون از فروشگاه های اندرویدی معتبر دانلود کنید😍

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • اینجا خنگولستان است
    اینجا خنگولستان است

یک ذره کتاب

khengoolestan_axs

o*o*o*o*o*o*o*o

مادربزرگم می‌گوید
وقتی از دوستی عصبانی هستی، آن‌قدر عصبانی که فکرهای زشت به کله‌ات می‌زند، آن‌قدر عصبانی که می‌خواهی سر به تنش نباشد، به چیزهای مثبتش فکر کن، به حرف‌های قشنگش فکر کن و ببین اصلا چرا دوستش داشته‌ای

o*o*o*o*o*o*o*o

مادربزرگ‌ سوپ‌ می‌پزد
شارون کریچ

29 ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

khengoolestan_axs

..*~~~~~~~*..

آدم باید خیلی ذلیل باشد که حسرت سال های به خصوصی از عمرش را بخورد. ماها می توانیم با رضایت خاطر، پیر شویم

مگر دیروز، آش دهن سوزی بود؟
یا مثلا پارسال؟ عقیده ات غیر از این است؟
افسوس چه را بخوریم؟ ها؟ جوانی؟
ما هرگز جوان نبودیم

^^^^^*^^^^^

لویی فردینان سلین
سفر به انتهای شب

32 ◄ بیشتر و بیشترش کن

khengoolestan_axs

o*o*o*o*o*o*o*o

آن‌کس که دیگری را تنها به سبب زیبایی‌های ظاهری‌اش دوست می‌دارد، دیر یا زود در می‌یابد که اولاً دیگرانی غیر از محبوب او از این زیبایی، حتی گاه به مراتب بیشتر، بهره‌مند هستند؛ و ثانیاً زیبایی ظاهری اگرچه دلرباست، اما در برابر انواع کمالات دیگر رنگ می‌بازد

به‌محض ‌آنکه فرد در می‌یابد که جمال زوال‌پذیر است و زیبایی‌هایی بس والاتر نیز در این عالم وجود دارد، دیر یا زود ترجیح خواهد داد، که سعادت خود را با این امر فانی‌شونده و فرومایه پیوند نزند بلکه از نردبان عشق پله‌ای بالاتر بیاید و به زیبایی های برتر و ماندگارتری دل ببندد

o*o*o*o*o*o*o*o

آرش نراقی
درباره عشق

28 ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

user_send_photo_psot

o*o*o*o*o*o*o*o

پدر بزرگم وسط یه روستای خوش آب و هوا زندگی میکرد و توی حیاط خونش یه باغچه ی بزرگ داشت که توی باغچه پر از گلهای خوشرنگ بود لا به لای اون همه گل یه گل صورتی و زیبا کاشته بود من به محض اینکه دیدمش جذبش شدم پدربزرگم میگفت خاصیت دارویی داره، اما روی شاخه اش پر از خار بود خار های تیز و بلند من خیلی از اون گل خوشم اومده بود همیشه و میرفتم توی باغچه نگاهش میکردم

یه روز بالاخره تصمیم گرفتم اون گل برای من باشه رفتم توی باغچه و چیدمش داشتم با لذت نگاهش میکردم که پام گیر کرد به لبه ی باغچه و خوردم زمین و یکی از اون خار های بزرگ و تیزش رفت تو بازوم درست رفت لای پوستم خون مُرده شد چرک کرد همش درد میکشیدم من اون گل رو داشتم اما داشتنش باعث عذابم میشود پدربزرگم طبیب خبر کرد طبیب نشست رو به روم و یه تیغ بُرنده نشونم داد و گفت این تیغ رو میبینی؟

باید با این پوستت رو بشکافم که چرک و خون بریزه بیرون تا اون خارو در بیارم گفت اون لحظه که تیغ رو میزنم خیلی درد داره اما تحمل کن بعدش دیگه آروم میشی

قبول کردم یه پارچه گذاشت لای دندونم و طبیب تیغ رو کشید رو بازوم خیلی سخت بود خیلی درد بدی بود به خودم میپیچیدم اما تحمل کردم درد نیشتر رو به جون خریدم درد زخم بعدش رو به جون خریدم چون فقط میخواستم از خار اون گل خلاص شم جای اون زخم برای همیشه روی بازوم موند و باعث شد دیگه نتونم به هیچ گلی نزدیک بشم

میدونی عشق تاوان داره عاشق شدن تاوان داره اگه عاشق شدی و بازی دادانت حتی اگه همه وجودت گرفتار باشه دردِ جدایی رو به جون میخری زخم نیشتر رو به جون میخری و بعدش دیگه بی حس میشی بی تفاوت میشی بی اعتماد میشی نسبت به همه چیز نسبت به همه کَس

o*o*o*o*o*o*o*o

راز رُخشید بر ملا شد
علی سلطانی

37 ◄ اشمولی پشمولی

khengoolestan_axs

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بيماری ها ، گذشته از منشأ بدنی و گاه ژنتيكی
ريشه های روانی هم دارند… با بهداشت روانی، می توان ميزان ابتلا به بيماری ها را كاست

تیروئید: وجود بغضی در گلو، که ترکیده نمیشود

سرطان: ناشی از نبخشیدن خود و دیگران است

ام اس: به دلیل عصبانیت طولانی مدت و کینه ورزی است

بیماری قند: بخاطر افسوس گذشته ها را خوردن است

سر درد: به دلیل انتقاد از خود و دیگران است

زکام بخاطر وجود آشفتگی های ذهنی است

درد مفاصل: به دلیل نیاز به محبت و آغوش گرم است

فشارخون: به خاطر مشکل عاطفی دراز مدتی است که حل نشده باقی مانده

دیگران را ببخشیم، خودمان را ببخشیم، بیشتر محبت کنیم
کمتر گله و شکایت کنیم، فراوان تر بخندیم و شاد باشیم
و بدانیم افکار ما بسیار قدرتمند و اثرگذار هستند و تاثیرات بسیار شگفت انگیزی از خود باقی می گذارند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

شفای زندگی
لوئیز. ال. هی
ترجمه: مجید شهرابی

29 ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

khengoolestan_axs

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

مولوی با کبکبه و دبدبه در حالی که مریدانش احاطه اش کرده بودند
و آب وضویش را به تبرک بر می داشتند با شمس برخورد
و با تکبر در او نگریست

شمس گفت سوالی دارم

مولوی گفت بپرس

شمس گفت بگو بدانم محمد(ص) پیامبر ما برتر بود یا حلاج شیخ ما؟

مولوی خشمگین شد و گفت کفر می گوئی؟

شمس گفت پس چرا محمد پس از سالها عبادت خدا هنوز در دعاهایش این گونه می خواست که: خدایا خودت را به من بشناسان
ولی حلاج آنقدر در خدا غرق شده بود که می گفت من خدا هستم و فریاد انا الحق می زد

مولوی درماند
شمس روی برتافت و رفت

مولوی به التماس به دنبال وی روان شد و تمنا کرد تا شمس پاسخش گوید

شمس گفت چون نمی دانی چرا با این تکبر و تفرعن بر زمین خدا راه می روی… پاسخ این است که محمد(ص) دریانووش بود و هرچه از معرفت خدا در جام وجودش می ریختند پر نمی شد

ولی جام حلاج ظرفیت نداشت تا اندکی در آن ریختند مست شد و به عربده کشی افتاد

آن که را اسرار حق آموختند
مُهرکردند و دهانش دوختند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

از کتاب: پله پله تا ملاقات خدا

30 ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

khengoolestan_axs

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

برعکس عمل کن! ده روز، به جای اینکه احساسِ یک آدم ضعیف و غمگین را داشته باشی. احساسِ یک انسانِ با اقتدار و قوی را داشته باش و از تهِ دل اقتدار و شادی را حس کن

ـ یعنی به خودم دروغ بگویم؟!؟

چه فکر کنی ضعیف هستی و چه قوی، درهر دو صورت داری به خودت دروغ میگویی، پس چه بهتر که دروغِ با ارزشی باشد

ـ این کار چه سودی دارد؟!؟

جهانت را به سمتِ آنچه که رفتار میکنی سوق میدهد

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

سفر به دیگر سو
کارلوس کاستاندا

36 ◄ اشمولی پشمولی

—————–**–

روزی هارون الرشید به حمام بیرون رفت. سخن عجیبی از سلمانی حمام شنید. سلمانی با جرات وشهامتی که برای هارون تعجب آور بود گفت: ای خلیفه ممکن است دخترتان را به ازدواج من درآورید؟

بار اول که خلیفه این سخن را از سلمانی شنید با خود گفت این مردک بر اثر کار زیاد در حمام گرم ومرطوب عقل خودرا از دست داده هذیان میگوید، اما این ماجرا چند بار دیگر تکرار شد

تا اینکه خلیفه ازسلمانی به ستوه آمد وزیرش را به حضور طلبید وگفت ای وزیر به نظر تو چرا سلمانی حمام این گونه جسور وبی پروا گشته است؟

وزیر دقایقی سر به زیر انداخت و گفت فکر میکنم این سلمانی روی گنج ایستاده باشد، این بار وقتی به حمام رفتید جای خود را با او عوض کنید، اگر دوباره او جسارت کرد دستور بدهید گردنش را بزنند واگر نه دستور بدهید جای ایستادن قبلی اورا بکنند

روز بعد هارون همراه نزدیکان خود به حمام رفت و در جای دیگری نشست

سلمانی کارش را شروع کرد بدون آنکه سخن گذشته را تکرار کند
هارون دستور داد محل ایستادن قبلی اورا بکنند و در آنجا صندوقی پراز طلا وجواهر یافتند و هارون دریافت که سلمانی تقصیری نداشته است بلکه او روی گنج ایستاده بوده که با چنان غروری صحبت میکرده است

—————–**–

مخزن الاسرار نظامی

43 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

khengoolestan_axs

*~*~*~*~*~*~*~*

برای خریدن چند کتاب شعر به آن کتابفروشی رفته بودم که فروشنده من را به طبقه ی بالا راهنمایی کرد.
که دیدم خود شعر روی صندلی ای نشسته و کتابی را ورق میزند

به محض ورودم از جایش بلند شد و خواست راهنمایی کند
لباس های گله گشاد رنگی و موهایی که جلوی پیشانی اش ریخته بود با آدم حرف میزد
چقدر رنگ داشت این پریزاد

نگاه از نگاهش برداشتم و رفتم سراغ کتابها.
به هر کتابی دست می انداختم توضیحی میداد… انگار نشسته بود و همه را خوانده بود. انگار که نه! همه را خوانده بود

هی از قصد به نوشته ای اشاره میکردم که سرش را نزدیک بیاورد و بوی شالش به صورتم بزند
کتابی که قبلا خوانده بودم را انتخاب کردم و صفحه ی مورد نظرم را هم آوردم و گفتم ببخشید این را بخوانید برای من، عینکم همراهم نیست

شعری از “امید صباغ نو” بود
موقع خواندن شعر یک دستش را به موهای بافته شده اش که از زیر شال آویزان بود گرفت
آدم هایی که زیاد شعر میخوانند، ژست خواندن دارند
ژست خواندن اش این بود
ژست خواندن اش برایم آشنا آمد

شین اش کمی میزد و بد به دل میچسبید و بدجور مشتاق بودم برایم بخواند
به این بیت که رسید تُن صدایش عوض شد

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدی و همه ی فرضیه ها ریخت به هم

آن روز گذشت و اشتیاق عجیبی برای خواندن شعر پیدا کرده بودم و دیگر
هفته ای دو سه بار میرفتم و کتاب میخریدم

وقتی دیدم جایی در قفسه ی کتابهایم ندارم گفتم بس است دیگر! باید خود شعر را به خانه ام بیاورم و به گیسویش قافیه ببافم

کتابی خریدم و در صفحه ی اولش همان شعری را که روز اول برایم خوانده بود به همراه آدرس کافه ای برای چهارشنبه ساعت هشت نوشتم و روی میز جا گذاشتم

حالا دو سالی هست که از این ماجرا میگذرد و هنوز هم قرار روز چهارشنبه مان سر ساعت برقرار است

اما راستش
دیگر به رفتارهایش اشتیاقی ندارم
دیگر به بودن اش مشتاق نیستم
از یک جایی به بعد فهمیدم دیگر به اینکه ابتدای حرف هایش نامم را صدا کند
یا هنگام خستگی دست بر موهای بافته اش بگیرد و شعر بخواند
یا چه میدانم
به همین خندیدن ساده اش
مشتاق نیستم

راستش از یک جایی به بعد
کار از اشتیاق به احتیاج میکشد
من به خندیدن اش به ژست شعر خواندن اش به بودن اش… مشتاق که نه! محتاجم

آدم ها از یک جایی به بعد به بودن با هم به عاشقانه های پیش پا افتاده و تکراری شان، مشتاق که نه محتاجند

*~*~*~*~*~*~*~*

چیزهایی هست که نمی دانی
علی سلطانی

43 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

khengoolestan_axs

..*~~~~~~~*..

تا حالا شده عاشق شخصیت اصلی یه فیلم بشی؟
یه فیلم رو انقدر با دقت نگاه کنی که تک تک دیالوگ هاش تو ذهنت بمونه
تک تک پلان هاش جلوی چشمت باشن
تا یه مدت طولانی هر چیزی که ببینی تورو یاد اون شخصیت میندازه

کتاب ببینی یاد نحوه ی کتاب خوندنش میفتی، لیوان ببینی یاد طرز آب خوردنش
حتی وقتی تنهایی داری قدم میزنی یاد راه رفتنش

شاید مسخره به نظر برسه اما باید عاشق شخصیت اصلی یه فیلم باشی تا بفهمی من چی میگم
درست از اون لحظه که کلمه ی پایان روی صفحه نقش میبنده فکر و خیال تو شروع میشه

رخشید مثل شخصیت اصلی یه فیلم پرتنش و اضطراب بود که منو غرق خودش کرده بود
من با تک تک مویرگ های چشمم نگاهش میکردم
وقتی حرف میزد با تمام سلول های بدنم صداشو گوش میدادم

یه سوپر مارکت سر کوچه ی خوابگاهمون بود که فروشنده ی خیلی فضولی داشت
اون رخشید رو نمیشناخت، از مدل حرف زدنش، تیکه کلامش و نحوه ی خندیدنش چیزی نمیدونست
یه شب که رفته بودم مغازش خرید کنم

گفت این تیکه کلام خنده دار چیه که تازگیا افتاده تو دهنت؟

یهو خندم گرفت

از زیر عینک نگام کرد گفت مدل خندیدنتم عوض شده که، بازیگر شدی ناقلا؟ تو نقشت فرو رفتی هان؟

همون لحظه چشمم خورد به ویترین مغازه
توی رفلکس شیشه، لابه لای اجناس خودم رو دیدم
خودم که تو نقش رخشید فرو رفته بودم
تو نقش پر نقش و نگار چشمهاش که از وقتی با دلشوره نگاهم میکرد

من رو از من گرفته بود و تبدیل کرده بود به اون
حالا اگه توی یه روز ده بار یه صندلی رو ببینم یاد طرز نشستنش رو به روم میفتم

همین الان که تو زل زدی به من و داری نگاهم میکنی یاد زل زدن و نگاه کردن رخشید افتادم که وقتی آخر شب براش حرف میزدم چشم از چشمم برنمیداشت
میتونستم فکرش رو بخونم
وقتی اون مدلی زل میزد بهم داشت به این فکر میکرد که این پسره دیوونست

توام فکر میکنی من دیوونه ام؟

^^^^^*^^^^^

رازِ رُخشید برملا شد
علی سلطانی

48 ◄ دیری دی دینگ
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
من هلاک

بلقیس
عطر چفیه

بلقیس
میگذرد

بلقیس
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها