• خندانکس
فال آنلاین

هیچ متنی در سیستم ثبت نشده است

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • هم دیگه رو لت و پت میکنیم
    یا مرگ یا استفراغ

یک ذره کتاب

khengoolestan_axs

..♥♥………………

ولی من عاشق نبودم، نباید میشدم، همیشه به تهش فکر میکردم، که اگه بره، اگه نشه، اگه نمونه… این اگه ها روانیم میکرد
من اینجا فقط یه دانشجوی سینما بودم که روزا تو کافه کار میکرد و شب هم انقدر تو خیابونا قدم میزد که وقتی میرسید خوابگاه درو بسته بودن و راه نمیدادنش
میدونی چند شب تو خیابونا پرسه زدم تا صبح بشه؟
دانشجوی سینما میدونی یعنی چی؟ نمیدونی
فقط آدمایی میتونن عاشق سینما باشن که بیشتر تو دنیای ذهنشون زندگی میکنن تا واقعیت
نه، نمیدونی
وسط آوارگی و در به دری جای عاشق شدن نبود

چرا فکر میکرد با من کاری نداره؟
وقتی با اون چشمای روشن و کشیده و مژه های بلند و صورت استخونی و موهای فر خورده ی به هم ریخته، مینشست کنج کافه و چشماشو میبست و ویولن میزد، چرا فکر میکرد با من کاری نداره؟

چشماشو که میبست میرفت تو یه جغرافیایی که معلوم بود توش گیر کرده و نمیتونه رهاش کنه
وقتی مشتریا اونجا بودن باشه قبول، ولی آخر شب چی؟
که هیچکس جز من و اون تو کافه نبود واسه چی اون ملودی رو مدام تکرار میکرد؟

فرهاد این را گفت و انگار صدای موسیقی در سرش پیچیده باشد زبانش را به سقف دهانش چسباند و شروع به زمزمه کرد
این زمزمه را مدام تکرار میکرد و انگار دلش نمیخواست برگردد به زمان حال که
یکدفعه با صدای رعد و برق چشمانش را باز کرد

میشنوی؟ میخواد بارون بگیره

یه شب که همه رفته بودن و هیچ کس جز من و رخشید تو کافه نبود بارونِ شدیدی گرفت، منتظر بودیم تا بارون بند بیاد که بریم
که دیدم کیف ویولن رو انداخت رو دوشش

گفتم: هنوز بارون بند نیومده که

خندید گفت: خیلی وقته زیر بارون خیس نشدم

همراهش رفتم که تنها نباشه اون وقت شب، با فاصله کنار هم راه میرفتیم اما من نمیفهمیدم چجوری دارم قدم بر میدارم
یه جا میخواستیم بریم اون سمت خیابون که یه موتوری با سرعت از جلومون رد شد،ترسید و بی هوا آرنجم رو چسبید
همه ی تنم گرم شد

فرهاد سفت آرنج خودش را چسبید و ابروهایش را از درد جمع کرد

دیروز موقع هواخوری اینجا بارون گرفت
همه زندانیا رفتن داخل اما من وایساده بودم کنج دیوارو خیره بودم به رخشید که کنارم نبود، خیره بودم به آرنجم

وقتِ هواخوری تموم شده بود اما هر چی اسمم رو صدا میزدن که برم داخل نمی شنیدم،تا اینکه یه سرباز اومد آرنجم رو بگیره و من رو با خودش ببره، بی هوا دستم رو کشیدم، آرنجم محکم خورد تو دیوار
اون سرباز نمیفهمید
من میخواستم خیس شم زیربارون

آرنجش را نگاه کرد و آب دهانش را به سختی قورت داد

استخون آرنجم درد میکنه
یه مُسَکن داری به من بدی؟

..♥♥………………

راز رُخشید برملا شد
علی سلطانی

50 ◄ خیلی ممنون بابت ابراز علاقمندی

khengoolestan_axs

..♥♥………………

تنها بدیش این بود که خیلی خوب بود

بعضی از آدم ها انقدر خوب هستند که نباید بهشون نزدیک شد
باید آن ها را از دور دید، از دور سلام کرد، از دور لبخند زد، از دور دوست داشت

شاید این هم یک جور داشتن باشه
آخه زندگی متخصص اینه که آدم های خوب رو ازت بگیره

..♥♥………………

روزبه معین
از کتاب: آنتارکتیکا،89 درجه جنوبی

28 ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

khengoolestan_mahi-balay-derakht

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

هرکسی به نوعی باهوشه

اما اگه یه ماهی رو مجبور کنی که از درخت بره بالا و

بخای براین اساس قضاوتش کنی

اون وقت ماهی همه ی عمرش رو به این فکر می کنه که چقدر احمقه

^^^^^*^^^^^

بعضی ها میخاهند مارا غلط قضاوت کنند

^^^^^*^^^^^

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

اَلی یک راز دارد … و آن اینست که قادر به خواندن نیست

به نظر او حروف، شبیه سوسک های سیاهی هستند که روی دیوار رژه می روند

او می گوید : اگر وقت داشتم، می توانستم بعضی از کلمات را بخوانم، اما وقتی دستپاچه هستم ، مغزم مثل یک عالمه خاک اره می شود که روی زمین پخش و پلا شده است

او کلاس ششم است و تاکنون توانسته مشکلش را از دیگران پنهان نگاه دارد. او دختری کمرو و تنهاست که توان رویارویی با معلم ها و همکلاسی هایش را ندارد. در عوض نقاش بسیار ماهریست و در «دفترچه غیرممکن» تمامی خواسته ها و آرزوهایش را به تصویر می کشد و خودش را با نقاشی تخلیه می کند

الی را در مدرسه خنگ و تنبل می خوانند اما با ورود آقای دَنیِلز معلم جدید، زندگیش دگرگون می شود

او با تکیه بر روش های متفاوت، به دور از سیستم خشک «خوانش و پرسش» ، با بازی و تست های عملی دانش آموزان را محک می زند

آقای دنیلز نه تنها در می یابد که الی بسیار باهوش است و ذهنی خلاق دارد بلکه این امید را به او می دهد که با آموزش صحیح می توان مشکلش را که «خوانش پریشی» است حل کند

داستان به زندگی نوجوانی می پردازد که منزوی، غمگین و ناامید است. حضور یک معلم دلسوز زندگی او را دگرگون می کند و اینگونه آینده ای روشن برای او رقم زده می شود

لیندا ماللی هانت نویسنده کتاب تجربه شخصی خود را که یک خوانش پریش بوده ، به رشته تحریر در آورده است

ماهی بالای درخت پرفروش ترین رمان نوجوانان نیویورک تایمز ، بهترین کتاب سال آمازون و برنده جایزه اشنایدر بوده است

«اگر ماهی قادر به بالا رفتن از درخت نیست….به این معنی نیست که نادان است »

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

ماهی روی درخت

لیندا مولِلی‌ هانت

29 ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

khengoolestan_yek_zare_ketab_27_ordibehesht_1396

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

آقای فهیمی پشت فرمان سواری قدیمی خود نشسته بود

در یک جاده روستایی با آخرین سرعت ممکن میراند که ناگهان با الاغی تصادف کرد

هر دو به هوا پرتاب شدند

در یک لحظه قسمتی از الاغ پشت فرمان فرود آمد و قسمتی از آقای فهیمی جلوی گارد قرار گرفت

آقای فهیمی تا به خود آمد ، خود را در کالبد الاغی خسته جلوی گاری پر از سیب زمینی دید

اول خواست به دنبال اتومبلیش که حالا داشت دور میشد بدود

ولی بعد پشیمان شد

و با بُهت تمام حس کرد که از وضعیت جدید خود راضی است و به راه خود ادامه داد

قسمتی از الاغ تا میتوانست پایش را روی پدال گاز ماشین آقای فهیمی فشار داد و با چند بوق پیاپی به موقع به مدرسه ی محل کار آقای فهیمی رسید

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

زندگی قایم باشک عجیبی است

یک نفر چشم می گذارد و بقیه قایم می شوند

آن یک نفر تا آخر عمر دنبال بقیه می گردد و در لذت پیدا کردن یا هراس گم شدن پیر می شود

بقیه هر کدام در مکان امنی قایم می شوند، به مخفیگاهشان عادت می کنند و در پناهگاه هایشان پیر می شوند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

دو نوع جاذبه شناخته شده در جهان وجود دارد، جاذبه زمین و جاذبه موسیقی

جاذبه زمین انسان را به زمین می چسباند و جاذبه موسیقی انسان را از زمین جدا می کند

این دو نیرو می توانند در برهم کنشی جادویی انسان را در مکان مشخصی میان زمین و آسمان معلق نگه دارند و تعادل نیروهای زیستی را برقرار کنند

اگر روزی احساس سنگینی و چسبندگی بیش از حد به زمین کردید

خود را به منبع موسیقی نزدیک کنید و اگر احساس پرواز روی ابرها و بند نشدن بر پوست ناآرام زمین را داشتید

از مخازن موسیقی فاصله بگیرید

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

کتاب بوطیقای شیطان
نویسنده: علیرضا لبش
انتشارات: هیلا

35 ◄ اشمولی پشمولی

مليحه عکس مریم هم کلاسیاش٬ را آورده بود تا به داداش محمدم نشان بدهد

چند وقتی میشد که مریم را برای او در نظر گرفته بودند

البته همه میدانستم محمد قبلا مریم را دیده ؛ اما خودش برای اینکه نشان دهد چقدر آدم چشم پاکی است طوری وانمود میکرد که انگار تا به حال او را ندیده یا لااقل راجع به قيافه الانش چيزی نمیداند

برای همين٬ مليحه مامور شده بود عکس مریم را بياورد

محمد هنوز به خانه نيامده بود و مليحه ٬ که طاقت نداشت٬ عکس را به مامان ، بیبی و حتی به من نشان داد

خودش هم توی عکس کنار مریم ایستاده بود

بیبی گفت

این همه مَيرم َميرم ِمگی٬ همينه؟

بله مگه بده؟ دختر آقا براته. ِمشه نوه مرحوم حاج صفر علی

نوه همون صفر پالون دوز خودمان دیگه؛ ها؟ این که خيلی شلختهیه. نگا کتاباشِ چطوری گرفته

مليحه که عصبانی شده بود گفت

بی بی اونی که کتاب دستشه منم٬ نه مریم

دیگه بابابزرگشم این طوری صدا نکن ناراحت ِمشن

مامان هم در تکميل حرف مليحه ٬ ادامه داد

پالان دوزی که عيب نيست تازه خود آقا برات ٬ از وقتی که آمده شهر ٬ توی خياطی شاگردی مکنه و لباس و شلوار داماد مدوزه

بی بی گفت

کبری جان ٬ پس زیاد با پالان دوزی فرقی نمی کنه

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

در بخش دیگری از این رمان با عنوان «قدم نو رسيده» می خوانيم

 

نمی دانم زینب خانم قصد تحقير مليحه را داشت یا نه

وقتی درباره شباهت بچه با او گفت
مليحه جان واقعا راست ک مگن بچه به عمه مره.ببين …دماغش عين دماغ خودته ها

مليحه چيزی نگفت .بی بی سوال مورد علاقه اش را پرسيد

ميرم جان ٬اسمش را چی مخواین بذارین؟

مطمئنا بی بی قصد داشت با جملات بعدی نظر خودش را درباره اسم دیگران تحميل کند

اما با گریه بچه مریم فرصت نکرد به بی بی پاسخ بدهد . فکر می کنم می خواست به او شير بدهد؛چون در اتاق را بستند

آقا برات لباسهایی را که خودش برای بچه دوخته بود به بقيه نشان داد . و می گفت٬ به عشق بچه مریم چند روز برای دوختن آنها وقت گذاشته است

برای اولين بار آقاجان از کار آقا برات ابراز رضایت کرد ، وقتی آقا برات با چای برگشت و از من پرسيد

خب محسن جان چه احساسی داری ؟

خوشحالم… همهش ميترسيدم بچه دختر بشه و من دایی بشم
ولی شانس آوردم که پسر شد و عمو شدم

همه خندیدند ، وقتی دیدم توانستهام بقيه را بخندانم٬ سعی کردم نطقم را ادامه دهم

ولی اگه الان خود داداش محمدم اینجا بود٬ بيشتر خوشحال بودم

از این جمله هم همه استقبال کردند . حتی٬ به رغم اینکه فکر می کردم فضا را احساسی میکند ٬ کلمه «بيشتر» لبخند بر لبها آورد

ماشاء الله چه بچه فهميدهای شده

ها٬ الان دیگه بزرگ شده …. گذشت آن زمانی که هيچی نمیفهميد

تعریف و تمجيدها همچنان ادامه داشت

من هم که مثل خر داشتم کيف میکردم و بلبل شده بودم سعی کردم ميخ آخر را بکوبم

اصلا احساس مکنم روح داداش محمد اینجایه و داره ما رو میبينه

برخلاف جملات قبلی٬ این جمله علاوه بر اینکه موجب ترکيدن بغض همه شد٬ عتاب آقاجان را هم در پی داشت

بچه اخمق… زبانت گاز بگير ! هنوز که هيچی معلوم نيست که…. من مدانم که محمد هنوز زندیه و شهيد نشده

با این حرف من حتی صدای گریه بچه هم در امد . مامان با عصبانيت گفت

ببين طفلکی ر به گریه انداختی

 

اون که الان هيچی نمفهمه که

 

از تو که بيشتر مفهمه که

وقتی به خانه خودمان برگشتيم ٬ مليحه و مامان و بی بی انگار با من قهرکرده بودند

آقا جان هم تحویلم نمی گرفت

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

رمان آبنبات هلدار

مهرداد صادقی

30 ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

khengoolestan_post_ketab_23_ordibehesht_1396

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

از بابا پرسیدم بچه چه جوری میاد توی شکم مامانش؟

بابا کمی فکر کرد. بعد گفت بیا بریم توی حیاط

به حیاط رفتیم بابا یکی از بته های گل سرخ رو نشون داد و گفت

این بته اول یک تخم کوچیک بوده
بعد این تخم رو تو زمین کاشتیم
بعد بهش آب دادیم و بعد از مدتی بزرگ شد و حالا شده این بته بزرگ که می‌بینی

منم تخم تو رو توی شکم مامانت کاشتم و بعد تو آمدی

با دست کاشتی یا با بیلچه ؟

بابا کمی رنگ به رنگ شد و گفت

با یک جور بیلچه مخصوص

پای من آب هم دادی ؟

آره٬ آب هم دادم

با آب پاش دادی یا با شلنگ ؟

بابا نگاه تندی به من کرد

چرا عصبانی شده بود ؟ ولی من باید بدونم

با شلنگ پسرم

بابا٬ خودتون آب دادین یا مش رضا باغبون؟

بابا یک دفعه برگشت و یک چک زد تو گوشم و گفت

برو گمشو پدر سوخته کره خر

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

آسمون و ریسمون

اثر ایرج پزشک‌زاد

49 ◄ دیری دی دینگ

khengoolestan_pialeh_chie_benosh_23_ordibehesht_1396

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

این کتاب شامل ۱۳۳ داستان کوتاه است

داستان هایی که گاه یک جمله هستند و گاه چندین پاراگراف

داستان های این کتاب شامل موضوعات مختلفی است از جمله

عاشقانه
فرهنگی
اجتماعی

کتاب پیاله ای چای بنوش سعی کرده است با نگاهی جدید و طنزگونه به مسائل و رخدادهای زندگی نگاه کند و آن ها را در قالب داستانی کوتاه بازگو کند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

کتاب پیاله ای چای بنوش کتابی‌ ست پر از لحظه‌ های سرخوشی. داستان‌ هایی خیلی‌ کوتاه که هر کدام مثل پیاله‌ ای چای، طعم اصیل داستان ایرانی را با خود دارند

این کتاب پیشنهادی عالی برای کسانی‌ است که همیشه داستان خارجی را به داستان ایرانی ترجیح می‌دهند

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

پرسید اینجا مثل کجاست؟ دیگری پاسخش را با پرسشی دیگر داد ؛ گفت: اینجا مثل اینجاست؟

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

جوان تر که بودم عشق سنگی بود در دستانم که با آن شیشه های خانه ها را می شکستم. اما حالا عشق سخره ای ست سهمگین، فرونشسته در اعماق اقیانوس آرام تنم ؛ این چنین است که سیگار می کشم، چای می نوشم، داستانی را روایت می کنم که در آن تو را دوست می دارم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

خواب دیدم میان طوفانی دلگیر و تاریک نشسته ام… در دشتی پر خاک و دفتری مینویسم که هر ورقش را باد می کَند و میان غبارِ افق می برد. بیدار که شدم با خود گفتم:هنگام آن رسیده روزهای بهتری از راه برسند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

او به دنیا آمده بود که موفق باشد. من به دنیا آمده بودم که بمیرم. او موفق شد و مُرد. من هم موفق شدم بمیرم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

دنیا پر شده از راننده های پیری که وسط چهارراه توقف کرده اند و محو تماشای گوشه ای از آسمان اند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم، تو نمی خوای بهم بگی: دوستت دارم؟ دوستت دارم دوستت دارم… اینجا نشسته و یک بند تکرار می کند
دوستم دارد. مهلت نمی دهد من هم به او همین را بگویم. هیچ کار ندارد جز اینکه مرا دوست بدارد

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

سه روز و سه شب بود که زن پشت هم بی اینکه غذا بخورد یا دستشویی برود یا بخوابد غر می زد
عاقبت مرد کلافه شد و به زن توپید: خیلی داری غر می زنی. زن بعض کرد و گفت: خب من غر نزنم دیگه خیلی ساکتم
مرد معتقد بود: این جور رفتارهای زن غیر طبیعی ست. زن معتقد بود: خیلی طبیعی بودن هم دیگر خیلی غیر طبیعی ست

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

آن سال ها عکاس خبری بودم. الان من یک آدم ساده ی بی کارم که موسیقی گوش می دهم و در خیابان ها قدم می زنم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

به نظر من زیباترین زنان آنهایند که زیبایی شان شک برانگیز است

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

چه می دانستم ماه بلورین است. آن شب،سنگی به بازی به سویش پرتاپ کردم. شکست. تاریک شد

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

پس از صدهزاران سیگار که در سال های بی تو کشیدم حالا که هستی خوب است بروم بدوم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

پیدا که شدم مترو غم را با خودش برده بود. پاییز بود. خنک بود. ذرت مکزیکی خریدم

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

کتاب پیاله ای چای بنوش
نویسنده : علی کرمی
انتشارات : نون

37 ◄ اشمولی پشمولی

🔸پس از انتشار موفقیت‌آمیز کتاب، پاورقی داستانی تلگرامی «پستچی» نوشته چیستا یثربی، دیگر نویسندگان هم به استفاده از این شیوه ترغیب شدند روزبه معین هم یکی از انهاست که پاورقی‌های تلگرامی‌اش را منتشر کرد

🔸رمان «قهوه سرد آقای نویسنده» تعداد بسیار زیادی شخصیت دارد که هر کدام از این‌ها دیدگاه متفاوتی دارند و با هم هم‌سو نیستند؛ به همین دلیل مخاطب با مطالعه داستان به سرعت با یکی از این شخصیت‌ها ارتباط برقرار می‌کند و به خواندن کتاب علاقه‌مند می‌شود

شخصیت‌های این کتاب، من، شما و سایر افراد جامعه هستند که حرف‌های دل ما را می‌زنند و این نیز دلیل دیگری است که مردم با این رمان راحت ارتباط برقرار می‌کنند

از طرفی داستان‌ها ساده اما پرحرف بیان شده‌اند و مخاطب می‌تواند برداشت‌های متفاوتی داشته باشد

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

khengoolestan_ye_zare_ketab_22_ordibehesht_1396_rozbe_moien

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

داستان از یک خاطره از کودکی نویسنده آغاز می‌شود

میخوام یه اعتراف بکنم

من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم وقتی که فقط 10 سال داشتم عاشق یک دختر لاغر و قد بلند شدم که عینک ته استکانی میزد و 15 سال از خودم بزرگتر بود

اون هر روز به خانه پیرزن همسایه می اومد تا ازش پیانو یاد بگیرد از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود و معشوقه دوران کودکی من مجبور بود زنگ خونه مارو بزند منم هر روز با یک دست لباس اتو کشیده میرفتم پایین و در رو واسش باز میکردم

اونم میگفت ممنون عزیزم لعنتی چقدر تو دل برو میگفت عزیزم

پیرزن همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ دریاچه قو چایکوفسکی رو بهش یاد می داد و اون خوشبختانه اینقدر بی استعداد بود که نتونه آهنگ رو یاد بگیره به هرحال تمرین بی استعدادی چربید و اون کم کم داشت آهنگ رو یاد میگرفت

اما پشت دیوار حال و روز من چندان تعریفی نداشت چون میدانستم پیرزن همسایه فقط بلده همین آهنگ دریاچه قو رو یاد بده و بعد از اون خبری از اون عزیزم گفتن ها و صدای زنگ ها نخواهد بود

واسه همین همه هوش و ذکاوتم رو به کار گرفتم و یه روز با سادیسم تمام یواشکی چند صفحه از نت های آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که میتوانستم نت ها رو جابه جا کردم و از نو نوشتم و گذاشتمشون سرجاش

اون لحظه صدای توگوشتم داشت فریاد میکشید فکر کنم روح چایکوفسکی بود روز بعد و روزهای بعدش دختره دوباره اومد و شروع کرد به نواختن دریاچه قو شک ندارم کل قو های دریاچه داشتن زار میزدن پیرزنه فقط جیغ میکشید روح چایکوسفی هم تو گور میلرزید

تنها کسی که این وسط لذت میبرد من بودم چون میدونستم پیرزنه هوش و هواس درست و حسابی نداره که بفهمه نت ها دست کاری شده اند همه چیز داشت خوب پیش میرفت هر روز صدای زنگ هر روز ممنوم عزیزم هرروز صدای پیانوی بدتر از دیروز تا اینکه پیرزن مُرد ، فکر کنم دق کرد

بعداز اون دیگه اون دختررو ندیدم تا بیست سال بعد، فهمیدم توی شهرکنسرت تکنوازی پیانو گذاشته یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش

اما دیگه لاغر نبود ، عینکی هم نبود ، تمام آهنگارو با تسلط کامل زد تا رسید به آهنگ آخر

دیدم همون برگه های نت تقلبی رو گذاشت روی پیانو ، اینبار علاوه بر روح چایکوفسکی و روح پیرزنه تن خودمم داشت میلرزید

دریاچه قو رو به مضحکیه هرچه تمام اجراکرد

وقتی تموم شد سالن رفت روی هوا از صدای تشویقها

از جاش بلندشد وتعظیم کرد واسم آهنگ رو گفت اما اسم آهنگ دریاچه قو نبود…اسمش شده بود

وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

قهوه سرد آقای نویسنده
روزبه معین
نشر نیماژ
چاپ دوم ۱۳۹۶

49 ◄ دیری دی دینگ

khengoolestan_barabari_2_bahman_1395

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

همه آدمها با هم برابرند
اما پولدارها محترمترند
اما دخترها پر طرف دارترند
اما بچه ها واجب ترند
اما خانمها مقدم ترند
اما سفیدها برترند و سیاها بدبخت ترند
البته تبعیضی در کار نیست
در کل همه آدمها با هم برابرند
اما بعضی ها برابرترند

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

قلعه حیوانات _ جورج اورول

27 ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

khengoolestan_22_dey_mah_mehrnaz_1395_rozbe_moien

*♥♥♥♥*♥♥♥♥*

سه تا پنجره کنار هم بودن که رو به یه کوه باز می‌شدن

پنجره قرمز، پنجره زرد و پنجره آبی

پنجره‌ها عاشق کوه بودن

اون‌ها هر روز کوه رو صدا می‌زدن و واسش آواز می‌خوندن

کوه هم جواب اون‌ها رو می‌داد، پنجره‌ها سال‌های زیادی طلوع و غروب خورشید رو از پشت کوه می‌دیدن

شب‌ها ستاره‌ها رو می‌شمردن، زیر بارون خیس می‌شدن

پنجره‌ها می‌دونستن که کوه هیچ وقت نمیره

تا اینکه یه روز روبروی اون پنجره‌ها یه ساختمون بلند می‌سازن

پنجره‌ها دیگه نمی‌تونستن کوه رو ببینن

کوه رو صدا می‌زدن ، اما دیگه جوابی نمی‌شنیدن

پنجره زرد و قرمز کوه رو فراموش کردن ولی پنجره آبی هنوز به یاد کوه بود و با اینکه کوه رو نمی‌دید و جوابی ازش نمی‌شنید همیشه واسش آواز می‌خوند و صداش می‌کرد

پنجره زرد و قرمز به پنجره آبی می‌گفتن

حالا که دیگه دیوار بلندی بین ما و کوه کشیده شده و کوه رو از دست دادیم
تو هم باید کوه رو فراموش کنی، چون دیگه هیچ وقت نمی‌تونی ببینیش، ولی پنجره آبی دست بردار نبود ؛ اینقدر آواز خوند و خودش رو به هم کوبید تا اینکه یه روز از اون ساختمان برداشتنش و انداختنش دور

پنجره‌ی آبی حتی وقتی که بین آهن قراضه‌ها زندگی می‌کرد هم به یاد کوه بود و اون رو صدا می‌زد

یه شب سرد زمستونی ، یه کولی میاد توی آهن قراضه‌ها تا واسه خودش دنبال یه پنجره بگرده

تا اینکه پنجره آبی رو پیدا می‌کنه، پنجره آبی رو می‌ندازه پشتش و میره سمت خونه‌اش، یه خونه‌ی خیلی کوچک توی دل کوه

پنجره آبی وقتی کوه رو دید، تو اون سرما خندید و گریه کرد و به کوه گفت

اینکه نبودی و نمی‌دیدمت، سخت بود ، اما نمی‌شد فراموشت کنم و دوست نداشته باشم

کوه خندید و جواب داد

اینکه نبودی و نمی‌دیدمت
سخت بود اما نمی‌شد فراموشت کنم و
دوست نداشته باشم

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

روزبه معین

قهوه سرد آقای نویسنده

سکنجبین

33 ◄ بیشتر و بیشترش کن
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها