• ترانه خونه
فال آنلاین

هیچ متنی در سیستم ثبت نشده است

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • میترکونیم
    حساس نشو

عاشخونه ها

13941028000402_PhotoL

داستان عاشقانه واقعی

منتظر تماس امین هستم

*♥♥♥♥*♥♥♥♥*   *♥♥♥♥*♥♥♥♥*

قرار بود پدر و مادرم برای تاسوعا و عاشورا به شهرستان بروند. دلم نمی‌خواست با آنها بروم.
به پدرم گفتم «شوهرم قول داده عاشورا بر گردد…»
بابا گفت «اگر بیاید خودم قول می‌دهم حتی اگر خودم هم نیایم، تو را با اتوبوس یا هواپیما بفرستم»
گفتم «اگر بیاید چند ساعت تنها بماند چه؟» مادرم واسطه شد و گفت «قول می‌دهم به محض اینکه خبر بدهد، تو را به تهران می‌رسانیم. حتی قبل از رسیدن او تو را بهه آنجا می‌رسانیم.» به اعتبار حرف بابا و مامان قبول کردم که بروم.

✳️مراسم تاسوعا به اتمام رسیده بود. شب عاشورا دیگر آرام و قرار نداشتم.
داشتم اخبار را تماشا می‌کردم که با پدرم تماس گرفتند. نمی‌دانم چرا با هر صدای زنگ تلفن منتظر خبر بدی بودم.
پدرم بدون اینکه چهره‌اش تغییر کند گفت «نه. من شهرستانم.» تمام مکالمات بابا همین‌‌قدر بود اما با گریه و فریاد گفتم «بابا کی با شما تماس گرفت؟»با اینکه اصلاً‌ دلمم نمی‌خواستم فکرهایی که به ذهنم می‌رسد را قبول کنم اما قلب و دلم می‌گفت که امین شهید شده.

بابا گفت «هیچ‌کس نبود.»
نمی‌دانم به بابا نگفته بودند یا می‌خواست از من پنهان کند که عادی صحبت می‌کرد تا من شک نکنم. واقعاً‌ هم اگر می‌فهمیدم شرایط خیلی بدتر می‌شد مخصوصاً اینکهه تا رسیدن به تهران مسیر طولانی را داشتیم.

در سایت مدافعین حرم، خبری مبنی بر شهادت دو نفر از سپاه انصار دیده می‌شد.
با خودم می‌گفتم آن شجاعت و جسارتی که همسر من داشت مطمئناً اگر قرار بود یک نفر جان خودش را فدا کند، او حتماً امین است. به پدر این حرف‌ها را زدم.
بابا می‌گفت «نه دخترم. مگر امین به تو قول نداده بود که به خط مقدم نمی‌رود؟ امین مسئول است شهید نمی‌شود.»
به بابا گفتم«این تلفن درباره شوهر من بود؟»
گفت «اسمی از شوهر تو نیاورد…»
شماره تماس را دیدم. شماره اداره امین بود! گریه کردم.
بابا گفت «در رابطه با کار خودم بود. وقتی کیفم را دزد برد، مدارکی در آن بوده. حالا که مدارک پیدا شده با شماره چک و … شماره تماسم را پیدا کردند و تماس گرفتند.
چرا فکر می‌کنی در مورد شوهر تو است؟» حرف‌ها را باور نمی‌کردم…

به پدرشوهرم زنگ زدم گفتم دو نفر از سپاه انصار شهید شدند فکر کنم یکی از آنها امین است. پدر شوهرم هنوز مطمئن نبود.
او هم چیزهایی شنیده بود اما امیدوار بود امین زخمی شده باشد….

با گریه و جیغ و داد مرا به بیمارستان بردند. تلفن همراهم را بالای سرم گذاشته بودم.
6 روز بود که با امین حرف نزده بودم، باید منتظر تماس او می‌ماندم. می‌گفتم «صدای زنگ را بالا ببرید. امین می‌داند که من چقدر منتظرش هستم حتماً تماس می‌گیرد…
باید زود جواب تلفن را بدهم.»
پدرم که متوجه شده بود دائماً می‌گفت «نمی‌شود که گوشی بالای سر شما باشد. از اینجا دور باشد بهتر است.»
می‌گفتم «نه! شما که می‌دانید او نمی‌تواند هر لحظه و هر ثانیه تماس بگیرد. الآن اگر زنگ بزند باید بتوانم سریع جواب بدهم. من دلم برای امین تنگ شده! یعنی چه کهه حالم بد است…»
بابا راضی شد که گوشی کنار من بماند. شارژ باطری تلفن همراهم به اتمام رسید.
به سرعت سیم‌کارت را با گوشی برادرم جابه‌جا کردم. دیوانه شده بودم.
گفتم «زود باش، زود باش، ممکن است در حین عوض‌کردن گوشی شوهرم تماس بگیرد.»

برادرم رضا، اسم شهدا را دیده بود و می‌دانست که امین شهید شده.
هم او و هم خواهرم حالشان بسیار بد شده بود. به جز من و مادر همه خبر داشتند.

خواهرم شروع به گریه کرد.
زن‌داداشم هم همین‌طور.
گفتم «چرا شما گریه می‌کنید؟»
گفتند «به حال تو گریه می‌کنیم. تو چرا گریه می‌کنی؟»
گفتم «من دلم برای شوهرم تنگ شده! تو را به خدا شما چیزی می‌دانید؟»
زن‌داداشم گفت «نه، ما فقط برای نگرانی تو گریه می‌کنیم.» صورت زن‌داداشم را بوسیدم و بارها خدا را شکر کردم که خبر بدی ندارند.

همین برای من کافی بود.مثل دیوانه‌ها شده بودم.
پدرم گفت «می‌خواهی برویم تهران؟»
گفتم «مگر چیزی شده؟»
گفت «نه! اگر دوست نداری نمی‌رویم.»
گفتم «نه! نه! الآن شوهرم می‌آید. من آنجا باشم بهتر است.»
شبانه حرکت کردیم و حدود ساعت 5 صبح به تهران رسیدیم.
گفتم «به خانه پدر شوهرم برویم. اگر حال آنها خوب بود معلوم می‌شود که هیچ اتفاقی نیفتاده و خیال من هم راحت می‌شود اما اگر آنها ناراحت باشند…»

تا رسیدیم دیدم پدر شوهرم گریه می‌کند. پرسیدم «چرا گریه می‌کنید؟»
گفت «دلم برای پسرم تنگ شده.»
با تلفن همراهم دائماً‌ در موتورهای جستجوگر این جملات را می‌نوشتم:
“اسامی دو شهید سپاه انصار”
نتایج همچنان تکراری بود:
“اخبار مبنی بر شهادت 155 نفر صحیح نمی‌باشد و تنها دو نفر به شهادت رسیده‌اند.”

✔️نتیجه آخرین جستجوهایم به یک کابوس وحشتناک شباهت داشت:
“اخبار مبنی بر شهادت 155 نفر صحیح نیست. تنها دو نفر به نام‌های شهید عبدالله باقری و شهید امین کریمی به شهادت رسیده‌اند.”

از دیدن اسامی شوکه شده بودم.
همانجا نشستم و با ناباوری به پدرم گفتم
«بابا شوهر من شهید شده؟»
گفت «هیچ نگو! مادر امین چیزی نمی‌داند.» مادر شوهرم ناراحتی قلبی داشت.
مراعات مادر را می‌کردند.
فقط یادم است به سمت مادرم دویدم و گفتم «مامان شوهرم شهید شده» و بیهوش شدم… دیگر هیچ چیز را به خاطر نمی‌آورم.

*♥♥♥♥*♥♥♥♥*   *♥♥♥♥*♥♥♥♥*

با ما همراه باشید

23 ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

دخترکم!! برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ

چرا اشک هایت را هر روز پاک کنی کسی که

باعث گریه ات می شود را از ذهنت پاک کن

khengoolestan_esghe_pedar_va_dokhtar (1)

دخترکم به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن

بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی

دخترکم !! تو زیباترینی ..همیشه با این باور زندگی کن

khengoolestan_esghe_pedar_va_dokhtar (2)

شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد اما به یاد داشته باش

کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند

khengoolestan_esghe_pedar_va_dokhtar (7)

دخترک من !! هیچ گاه برای شروع دوباره دیر نیست

اشتباه که کردی برخیز اشکالی ندارد

بگذار دیگران هرچه دوست دارند بگویند

هیچ وقت برای دیگران زندگی نکن

khengoolestan_esghe_pedar_va_dokhtar (4)

برای خودت زندگی کن

هرکاری که دوست داری انجام بده قبل از اینکه فرصت ها تمام بشه

خوب باش ولی سعی نکن این را به دیگران بفهمانی

khengoolestan_esghe_pedar_va_dokhtar (5)

کسی که ذره ای شعور داشته باشد خاص بودنت را میفهمد

زمستان است ..زیاد می شنوی هوا ۲نفره است

تنها قدم زدن هم دنیای دیگری دارد

khengoolestan_esghe_pedar_va_dokhtar (6)

دخترکم

احساس با ارزشت را خرج هر کسی نکن

از تمام مرد هایی که می بینی و متلک نثارت می کنند

از تمام مردان این شهر ممنون باش

ممنون باش که هر روز لطافت تو را ظرافت تو رازیباییت را یاداور می شوند

اری تو ارزشمند ترین موجود روی زمین هستی

قربانت بابایی

khengoolestan_esghe_pedar_va_dokhtar (3)

23 ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

139411101628013667002184
بسم رب الشهدا

عاشقانه ای واقعی قسمت 10

بازگشت کوتاه امین

*♥♥♥♥*♥♥♥♥*

وقتی امین رسید واقعاً امین دیگری را می‌دیدم!خیلی تغییر کرده بود.
قبلاً جذاب و نورانی‌ بود، اما این‌بار حقیقتاً نورانی‌تر شده بود.
یک لباس سبز تنش بود که خیلی به او می‌آمد. کمی هم لاغر شده بود.
تا همدیگر دیدم؛ امین لبخند زد،
من هم خندیدم.
❤️انگار تپش قلب گرفته بودم.
دستم را روی قلبم گذاشتم!
امین تمام دارایی من بود.

آن لحظه گفتم:
«آخیش تمام سختی‌های زندگی‌ام تمام شد… انشاءالله دیگر هیچ‌وقت از من دور نشوی.
اگر بدانی چه کشیده‌ام.»
سکوت کرده بود، گویا برنامه رفتن داشت اما نمی‌دانست با این وضعیت من چگونه بگوید.

نزدیک عصر بود که گفت «به خانه برویم. می‌خواهم وسیله‌هایم را جمع کنم. باید بروم.» جا خوردم. حس کرختی داشتم.
گفتم «کجا می‌خواهی بروی؟ بس است دیگر. حداقل به من رحم کن… تو اوضاع و احوال مرا می‌دانی. قیافه مرا دیده‌ای؟»
خودم حس می‌‌کردم خُرد شده‌ام.
گفتم «می‌دانی من بدون تو نمی‌توانم نفس بکشم. دیگر حرفی از رفتن به سوریه نزن. خودت قول داده بودی فقط یکبار بروی…»

گفت «زهرا من وسط مأموریت آمده‌ام به تو سر بزنم و بروم. دلم برایت تنگ شده بود. باور کن مأموریتم به اتمام برسد آخرین مأموریتم است دیگر نمی‌روم.»

گفتم «امین دست بردار عزیز دلم. من نمی‌توانم تحمل کنم. باور کن نمی‌توانم… دوری تو را نمی‌توانم تحمل کنم…»

حرف دانشگاه‌ام را پیش کشید.
گفتم «امینم، من بدون تو نمی‌توانم درس بخوانم.اگر هم درس می‌خوانم به خاطر تو است.»
خندید و گفت «بگو به خاطر خدا درس می‌خوانم.»
گفتم «به خاطر خدا است اما ذوق و شوق زندگیم فقط تویی…»

✳️حتی من وقتی از خانه بیرون می‌رفتم ذوق خرید وسایل آشپزخانه و غیره را نداشتم. فقط بلوز، تی‌شرت، شلوار، کفش، کت‌تک یا هر وسیله‌ دیگری برای امین می‌خریدم. او هم عادت کرده بود.
می‌گفت «باز برایم چه خریده‌ای؟» می‌گفتم «ببین اندازه‌ات هست؟»
می‌‌گفت «مطمئنم مثل همیشه دقیق و کاملاً‌ اندازه برایم می‌خری…»

مدتی که نبود، برایش کلی لباس خریده بودم. وقتی به خانه رسیدیم گفتم «امین این‌ها را بپوش ببین برایت اندازه است؟» با غصه این‌ حرف‌ها را به او می‌‌گفتم واقعا دلم می‌خواست بماند و دیگر نرود.

تک تک لباس‌ها را ‌پوشید.
گفتم «چقدر به تو می‌آید.»
کلی خندید و گفت «زهرا! از آنجا که من خوش‌تیپم، حتی گونی‌ هم بپوشم به من می‌آید!»
گفتم «شکی نیست.»
می‌خندیدم اما ذره‌ای از غصه‌هایم کم نمی‌شد. وسط خنده‌ها بی‌هوا گریه می‌کردم و اصلاً نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم.
می‌گفت «چرا گریه می‌کنی؟»
چرایی اشک‌هایم مشخص بود…

لباس‌هایش را که جمع کرد.
گفتم «امین، این لباس جدیدها را هم با خودت ببر آنجا.» انگار آنقدر شرایط آنجا بد بود که گفت :
«نه این لباس‌ها حیف است. بگذار وقتی برگشتم اینجا می‌پوشم.» خیلی از لباس‌هایش را حتی یکبار هم نپوشید.

لباس‌هایش را جمع کردم و همین‌طور اشک می‌ریختم. خیلی سرد با او خداحافظی کردم. باید آخرین تلاش‌هایم را می‌کردم،
گفتم «به من، به پدر و مادرت رحم کن.
تو همه زندگی منی ببین با چه ذوق و شوقی برایت لباس خریده‌ام…»
گفت «می‌روم و برمی‌گردم. قول می‌دهم…» فقط یک روز کنارم بود. روز حرکت از صبح برای سامان‌دهی کارهایش به اداره رفت. حدود 7-6 عصر پرواز داشت. 16 شهریورر بود. یک روز من به اتمام رسیده بود.

کلی وعده وعید داده بود تا آرامم کند.
قول داد وقتی برگشت چند روز به مشهد برویم، اربعین هم کربلا…

 نمی‌دانم چرا این‌بار دائماً‌ منتظر خبر بودم. با اینکه به من قول داده بود جای خطرناکی نیست، اما مدام سایت
T NEWS
که مخصوص اخبار مدافعین حرم است را بررسی می‌کردم.
چند شب خانه مادرشوهرم مانده بودم. اصلا آرام و قرار نداشتم. از سفر دوم، 18-17 روز می‌گذشت و تماس‌های امین به 5-4 روز یک‌بار کاهش پیدا کرده بود.
دلم آشوب بود…

*♥♥♥♥*♥♥♥♥*

28 ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

13742774-9432-l
بسم رب الشهدا

عاشقانه ای واقعی قسمت نهم

محافظ درهای حرم

*♥♥♥♥*♥♥♥♥*

دو شب قبل از اینکه امین حرفی از سفر به سوریه بزند، خوابی دیده بودم که نگرانی من را نسبت به مأموریت دو چندان کرده بود.

خواب دیدم یک صدایی که چهره‌ای از آن به خاطر ندارم، نامه‌ای برایم آورد که در آن دقیقاً نوشته شده بود”جناب آقای امین کریمی فرزند الیاس کریمی به عنوان محافظ درهای حرم حضرت زینب (سلام الله علیها) منصوب شده است” و پایین آن امضا شده بود.

گریه امانم نمی داد،
گفت «زهرا این طور بروم خیلی فکرم مشغول است. نه می‌توانم تو را در این وضعیت بگذارم و بروم و نه می‌توانم سفر را کنسل کنم تو بگو چه کنم؟»
گفتم «به من قول بده که این اولین و آخرین سفرت به سوریه باشد.»
قول داد آخرین‌بار باشد.
گفتم «قول بده که خطری آنجا تهدیدت نکند.»
خندید و گفت «این که دیگر دست من نیست!»
گفتم «قول بده سوغاتی هم نخری. تو اصلاً بیرون نرو و در همان حرم بمان.»
گفت «باشه زهرا جان. اجازه می‌دهی بروم؟‌ پاشو قرآن را بیاور…» اشک‌هایم امانم نمی‌داد…

واقعاً از صمیم قلبم راضی نشده بودم فقط به احترام امین و برای اینکه به عشقش برسد و آرام شود ساکت شدم.

اما به هیچ عنوان راضی نشدم که شوهرم به آنجا برود و خطری او را تهدید کند.

گفت «برویم خانه حاجی؟»
پدرم را می‌گفت. قبول نکردم.
گفت «برویم خانه پدر من؟»
نمی‌خواستم هیچ‌جا بروم.
گفت «نمی‌توانم تو را اینطور بگذارم و بروم. تمام فکر و ذهنم پیش تو می‌ماند. پس بگذار بگویم آنها به اینجا بیایند.»
گفتم «نه، حرفش را نزن! می‌خوام تنها باشم. می‌خواهم گریه کنم.»
گفت «پس به هیچ‌وجه نمی‌گذارم تنها بمانی.»

با وجود تمام تلاش‌هایم، امین اما به اهدافش اعتقاد و ایمان داشت.
امین وابستگی زیادی به زن و زندگی‌اش داشت اما وابستگی‌اش به چیزهای دیگری خیلی بیشتر بود.

آن خواب سوریه ذهنم را آشفته کرده بود. وقتی که راضی نشد بماند، به او گفتم
«امین درست است که من راضی به رفتن تو نیستم اما یک خوابی دیدم که می‌دانم حضرت زینب(سلام الله علیها) تو را دعوت کرده.»
با خودم فکر می‌کردم خانم فقط برای زیارت امین را دعوت کرده.
به من گفت «چطور زهرا؟»
خوابم را برای او گفتم و گفتم که حس کردم امضا حضرت زینب (سلام الله علیها) پای نامه بود…
به قدری خوشحال شده بود که حقیقتاً این خوشحالی با تمام شادی‌هایی که همیشه از او می‌دیدم بسیار بسیار متفاوت بود.
اصلاً از خوشحالی در پوست خودش نمی‌گنجید.

می‌گفت «اگر بدانی چقدر خوشحالم کرده‌ای زهرا جان، خانمم، عزیزم…»
عصبانی‌تر ‌شدم. ترس یک لحظه رهایم نمی‌کرد.
گفتم «بله، شما که به آرزویت می‌رسی، می‌روی سوریه، چرا که نه؟ چرا خوشحال نشوی مرا که تنها می‌گذاری؟ مرا می‌خواهی چکار؟»
گفت «انصافاً خودت که خوابش را دیده‌ای دیگر نباید که جلویم را بگیری.»
گفتم «خوابش را دیده‌ام اما این فقط خواب است!»
گفت «نگو دیگر! انگار انتخاب شده‌ام.»

برای نرفتنش به او می‌گفتم «امین می‌دانی عروسی بدون تو خوش نمی‌گذرد.»
می‌گفت «باور کن برای من هم رضا خیلی عزیز است اما اگر عروسی برادر خودم، حسین هم بود باید می‌رفتم. قول می‌دهم جبران ‌کنم…

ان‌شاء الله اربعین به کربلا می‌رویم
گفتم «ان‌شاء الله… سلامتی تو برای من بس است.»

وابستگی خاصی به هم داشتیم. واقعاً ارتباطمان عجیب و غریب بود.
299 مرداد ، اولین اعزامش به سوریه بود .

با اینکه رضا تنها برادرم است و خیلی برای ازدواجش شوق داشتم اما در روز جشن همه فهمیدند که من چقدر آشفته و ناراحتم. غمگین و ماتم‌زده فقط نشستم و با هیچ‌کس حرف نمی‌زدم. مهمان‌ها از مادرم می‌پرسیدند همسر زهرا کجا رفته که زهرا اینطور می‌کند!

22 ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

khengoolestan_axs

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.

سلام بداخلاق جان

اگر منتظري بازهم درباره گذشته برايت بنويسم بايد بگويم هنوز نميتوانم

باز كم آوردم

ياداوري گذشته تمامم ميكند

بگذريم، امروز اتفاق جالبي برايم افتاد

صبح براي خريد خانه را ترك كردم

در راه بازگشت زن همسايه را ديدم

زني تپل با صورتي سفيد و گونه هايي سرخ

هميشه ميبينمش… هميشه برايم دلنشين است

مرا كه ديد لبخند زد سرش را برايم تكان داد

تنهايي خسته ام كرده بود! نزديكش رفتم و حالش را پرسيدم و با او هم صحبت شدم

عجب زن شيريني… يك تكه مهرباني

براي دقايقي همه چيز فراموشم شد

براي دقايقي لبخند زدم! از ته دل

براي دقايقي چراغ غم را خاموش كردم و شعله عشق را روشن

خداوند تورا از من گرفت

اما هرروز ادمهايي را سر راهم ميگذارد عجيب مهربان… گاهي شك ميكنم اصلا انسان باشند… من كه از انسان ها جز بدي چيزي نديدم!… تو را كه نميگويم… تو كه انسان نيستي! تو فرشته محبوب خداوندي… تو از ان نسل هايي هستي كه منقرض شدند و از انها فقط همين تو يكي مانده

داشتم ميگفتم… خداوند به جبران نبود تو اين ادمهارا سر راهم قرار داده

مثل اين است كه محبوب ترين عروسك كودكي ات را بگيرند و براي جبرانش صدها عروسك به تو بدهند

فايده اي دارد؟! نه

من كه اين همه عروسك نميخوام… هيچ كدامشان را هم به اندازه اولي دوست ندارم

به من همان اولي را برگردانيد

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.

نورا مرغوب❇
❇نامه شماره ۱۶

24 ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

بیبی

بسم رب الشهدا

عاشقانه ای واقعی قسمت 8

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

برای جشن ازدواج برادرم آماده می‌شدیم. می‌دانستم امین قرار است به مأموریت برود اما تاریخ دقیق آن مشخص نبود.
تاریخ عروسی و رفتن امین یکی شده بود.
به امین گفتم «امین، تو که می‌دانی همه زندگیم هستی …»
خندید و گفت «می‌دانم. مگر قرار است شهید شوم.»
گفتم «خودت می‌دانی و خدا،که در دلت چه می‌گذرد اما می‌دانم آنجا جایی نیست که کسی برود و به چیز دیگری فکر کند.»

سر شوخی را باز کرد گفت «مگر می‌شود من جایی بروم و خانمم را تنها بگذارم؟»

✳️باز هم نگفت که قرار است به سوریه برود. اول گفت می ‌خواهم به مأموریت اصفهان بروم.
مأموریتی که 10 روز و شاید هم 15 روز طول می‌کشد. غصه‌ام شد.
گفتم «تو هیچ وقت 10 روز مرا تنها نگذاشته‌ای.
خودت هم می‌دانی حتی در سفرهای استانی 4-3 روزه‌ات من چه حالی پیدا می‌‌کنم.
شب‌ها خواب ندارم و دائماً‌ با تو تماس می‌گیرم…»
گفت «ببین بقیه خانم‌ها چقدر راحت همسرشان را وقت سفر بدرقه می‌کنند و می‌گویند به سلامت!»
گفتم «نمی‌دانم آنها چه می‌کنند، شاید همسرشان برایشان مهم نباشد…»
گفت «مگر می‌شود؟»
گفتم «من نمی‌دانم شاید اصلاً آنها دوست دارند همسرشان شهید شود…»
سریع گفت «تو دوست نداری شوهرت شهید شود؟»‌
گفتم «در این سن و سال دلم نمی‌خواهد تو شهید شوی. ببین امین حاضرم خودم شهید شویم اما تو نه!»
گفت «پس چطور است که در دعاهایت دائماً‌ تکرار می‌کنی یا امام حسین خودم و خانواده‌ام فدای تو شویم؟»
گفتم «قربان امام حسین بشوم، خودم فدایش می‌شوم اما فعلاً بمان. اصلاً این همه کار خیر ریخته! سرپرستی چند یتیم را بر عهده بگیر و…»

برنامه سوریه‌اش را به من نگفته بود! فقط گفت آموزش نیروهای اعزامی به سوریه را به عهده دارم.
گاهی کمی دیرتر به خانه می‌آیم
کلی شکایت می‌کردم که بعد از ساعت کاری نماند و به خانه برگردد.
می‌خواست مرا هم سرگرم کند تا کمتر خانه باشم اما من برنامه باشگاه، استخر و … را طوری چیده بودم که وقتی ساعت کاری او به اتمام می‌رسد، به خانه بیایم.
✳️دقیقاً این کار را انجام دادم تا سرم گرم نشود و از امین غافل نشوم!
به خانه می‌آمدم و دائماً تماس می‌گرفتم که من غذا را آماده کردم و منتظرت هستم، کجایی؟!

گاهی حتی بین روز مرخص ساعتی می‌گرفت و به خانه می‌آمد!
می‌خندیدم و می‌گفتم بس که زنگ زدم آمدی؟
می‌گفت «نه، دلم برایت تنگ شده…»
یک وقتایی که پنجشنبه و جمعه هم مأموریت داشت اواسط هفته مرخصی می‌گرفت و به خانه می‌آمد…

آنقدر مرا وابسته خودش کرده بود و آنقدر برایش احترام قائل بودم که حتی وقتی برای میهمانی به خانه مادرم می‌رفتیم، عادت کرده بودم پایین پایش کنار مبل بنشینم.
هرچه می‌گفت «بیا بالا کنارم بنشین من راحت نیستم…»
می‌گفتم «من اینطور راحت‌ترم… دستم را روی زانوهایت می‌‌گذارم و می‌نشینم…»
امین می‌گفت «یادت باشد دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست»

راستش را بخواهید دلم می‌‌‌خواست همیشه همسرم جایگاهش بالاتر از من باشد….
امین همه جوره هوای من را داشت بنابراین عجیب نبود که تمام هستی‌ام را برای او بگذارم.

انگار داشتیم کَل کَل می‌‌کردیم!
نمی‌دانم غرضش از این حرف‌ها چه بود. وسط حرف‌ها، انگار که بخواهد از فرصت استفاده کند
گفت «راستی زهرا احتمالاً گوشی‌ام آنتن هم نمی‌دهد.»

صدایم شکل فریاد گرفته بود.
داد زدم «آنتن هم نمی‌دهد! تو واقعاً‌ 15 روز می‌خواهی بروی و تلفن همراهت آنتن هم نمی‌دهد؟»
گفت «آره، اما خودم با تو تماس می‌گیرم نگران نباش…»
دلم شور می‌زد.
گفتم «امین انگار یک جای کار می‌لنگد.جان زهرا کجا می‌خواهی بروی؟»‌
گفت «اگر من الآن حرفی به تو بزنم خب نمی‌گذاری بروم. همش ناراحتی می‌کنی.»
دلم ریخت.
گفتم «امین، سوریه‌ می‌روی؟» می‌دانستم مدتی است مشغول آموزش نظامی است.
گفت «ناراحت نشوی‌ها، بله!»

کاملاً یادم است که بی‌هوش شدم.
شاید بیش از نیم ساعت.
امین با آب قند بالای سرم ایستاده بود.تا به هوش آمدم ،گفت «بهتر شدی؟»
تا کلمه سوریه یادم آمد، دوباره حالم بد شد. گفتم «امین داری می‌روی؟ واقعاً‌ بدون رضایت من می‌روی؟»
گفت «زهرا نمیتوانم به تو دروغ بگویم. بیا تو هم مرا به با رضایت از زیر قرآن رد کن…حس التماس داشتم ،
گفتم «امین تو می‌دانی من چقدر به تو وابسته‌ام. تو می‌دانی نفسم به نفس تو بند است…»
گفت «آره می‌دانم»
گفتم «پس چرا برای رفتن اصرار می‌کنی؟»
صدایش آرام‌تر شده بود، انگار که بخواهد مرا آرام کند.
گفت «زهرا جان من به سه دلیل می‌روم.

دلیل اولم خود خانم حضرت زینب (س)‌ است.
دوست ندارم یک‌بار دیگر آنجا محاصره شود. ما چطور ادعا کنیم مسلمان و شیعه‌ایم؟

 دوم اینکه به خاطر شیعیان آنجا، مگر ما ادعای شیعه‌ بودن نداریم؟ شیعه که حد و مرز نمی‌شناسد.

سوم هم اینکه اگر ما نرویم آنها به این جا می‌آیند. زهرا؛ اگر ما نرویم و آنها به اینجا بیایند چه کسی از مملکت ما دفاع می‌کند؟»

تلاش‌های امین برای راضی کردن من بود و من آنقدر احساساتی بودم که اصلاً هیچ کدام از دلایل مرا راضی نمی‌کرد.

گفتم «امین هر وقت همه رفتند تو هم بروی. الآن دلم نمی‌خواهد بروی.»

گفت «زهرا من آنجا مسئولم. می‌روم و برمی‌گردم اصلاً خط مقدم نمی‌روم.کار من خادمی حرم است نه مدافع حرم. نگران نباش.»

انگار که مجبور باشم ،
گفتم «باشه ولی تو را به خدا برای خرید سوغات هم از حرم بیرون نرو!»

آنقدر حالم بد بود که امین طور دیگری نمی‌توانست مرا راضی کند.
نمی‌دانم چگونه به او رضایت دادم.
رضایت که نمی‌شود گفت،
گریه می‌کردم و حرف می‌زدم،
دائم مرا می‌بوسید و
می‌گفت «اجازه می‌دهی بروم؟»
فقط گریه می‌کردم…..

حالا دیگر بوسه‌هایش هم آرام‌ام نمی‌کرد.
چرا باید راضی می‌شدم؟
امین،
تنهایی،
سوریه…
به بقیه این کلمات نمی‌خواستم فکر کنم…
تا همین ‌جا هم زیادی بود!

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

در ادامه با ما همراه باشید

18 ◄ دینگله دینگو

قغفغ

بسم رب الشهدا

قسمت هفتم کیف سنگین عروس 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

امین همیشه عادت داشت کیف مرا نگه دارد میگفت سنگین است

یادم هست در مراسم عروسی هم کیف کوچک مرا نگه داشته بود

اینقدر این کار را ادامه داد که فیلم بردار شاکی شد و گفت : آقا داماد کیف خانومتان را به خودش بدهید شما داماد هستید

امین به او گفت آخر کیفش سنگین است !

فیلمبردار با عصبانیت گفت : این کیف دیگر که سنگینی ندارد !!

بعدها هرکس زندگی خصوصی ما را میدید برایش سخت بود باور کند مردی با این سرسختی و غرور چنین شخصیتی داشته باشد

امین همیشه میگفت مرد واقعی باید بیرون خانه شیر باشد درون خانه موش !!!

موضوع این نبود که خدایی نکرده من بخواهم چیزی را به او تحمیل کنم یا با دادوبیداد چیزی را پیش ببرم خودش با محبت مرا به اسارت درآورده بود

واقعا سیاست داشت در مهربانی اش

معمولا سعی میکردیم برای هم وقت بگذاریم بسیاری از کارها را باهم انجام میدادیم حل جدول ، فیلم دیدن و …

دوستانش به خاطر دارند که همیشه امین یک کوله پشتی سنگین با خودش به محل کار میبرد و به خانه میاورد

ب او میگفتم اگر این کوله به دردخانه میخورد بگذار اینجا بماند اگرم وسایل اداره است با خودت به خانه نیار ، کوله ات خیلی سنگین است

چیزی نمیگفت ، یکی از دوستانش که از او پرسیده بود ،به او گفته بود خانه ما کوچک است ، همسرم اذیت میشود کتاب های مرا جابه جا کند

امین از آنجا که برای زمان هایش برنامه ریزی داشت میخواست

اگر فرصتی در محل کار پیش آمد مطالعه کند و اگر لحظه ای در خانه هم پیش آمد از آن بی نصیب نماند.

علاقه عجیبی به زن و زندگی داشت واقعا وابستگی خاصی بهم داشتیم شاید هم بیش از حد

حتی بعد عروسی هم خرید هدایایش ادامه داشت اصلا اگر دست خالی میامد با تعجب میپرسیدم برایم چیزی نخریدی؟

میگفت فک میکنی یادم میرود برایت چیزی بخرم ؟ برو کوله ام را بیاور …

حتما چیزی در کوله اش داشت مجسمه ، کتاب ، پاپوش یا هرچیز دیگری ، خیلی زیاد وابسته اش بودم

امین روزها وقتی از اداره به من زنگ می‌زد و می‌پرسید چه می‌کنی اگر می‌گفتم کاری را دارم انجام می‌دهم

می‌گفت:«نمی‌خواهد! بگذار کنار، وقتی آمدم با هم انجام می‌دهیم.»

می‌گفتم :«چیزی نیست، مثلاً‌ فقط چند تکه ظرف کوچک است»

می‌گفت:«خب همان را بگذار وقتی آمدم با هم می‌شوریم!»

مادرم همیشه به او می‌‌گفت «با این بساطی که شما پیش می‌روید همسر شما حسابی تنبل می‌شود ها!»

امین جواب می‌داد«نه حاج خانم! مگر زهرا کلفت من است. زهرا رئیس من است.»

به خانه که می‌آمد دستهایش را به علامت احترام نظامی کنار سرش می‌گرفت و می‌گفت «سلام رئیس.»

عادت داشتم ناهار را منتظرش بمانم، صبحانه را دیرتر می‌خوردم

اوایل به امین نمی‌گفتم که ناهار نخوردم، ناراحت می‌شد

وقتی به خانه می‌آمد با هم ناهار می‌‌خوردیم. حدود 5-4 وقت ناهار ما بود. خیلی لذت داشت این منتظر بودنش.

 حتی ماه رمضان افطار نمی‌خوردم تا او بیاید. امین هم روزه‌اش را باز نمی‌کرد تا خانه.

پیش آمده بود که ساعت 11-10 افطار خورده بودیم.

واقعا لذت‌بخش بود این با هم بودنمان.

حتی عادت داشتیم در یک بشقاب غذا بخوریم که در تمام این مدت کوتاه زندگی هیچ‌گاه ترک نشد حتی در میهمانی‌ها…

✳️امین ابهت و غرور خاصی داشت و واقعاً هر کس بیرون از خانه او را می‌دید تصور می‌‌کرد آدم بسیار جدی و حتی بد اخلاق است.

وقتی پایش را از خانه بیرون می‌گذاشت کلاً عوض می‌شد…

اما در خانه واقعاً آدم متفاوتی بود.تا درِ خانه را باز می‌کرد با چهره شاد و روی خندان، شروع به شیطنت و شوخی می‌کرد.

آخر شب هم خوردنی‌های مختلف می‌آوردیم و تا نیمه‌های شب فیلم و سریال و … نگاه می‌کردیم.

همان زمان‌ها هم با خودم می‌گفتم چقدر به من خوش می‌گذرد و چقدر زندگی خوبی دارم…

واقعا هم همین‌طور بود.

من با داشتن امین، خوشبخت‌ترین زن دنیا بودم…

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

در ادامه با ما همراه باشید

برای خوندن قسمت اول کلیک کنید

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

18 ◄ دینگله دینگو

خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها