• چیستان
فال آنلاین

خدا زیباست

❄️❄️ این را در دانه دانه های برف میبینم ❄️❄️

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan

داستان کوتاه علمی

*~~~*****~~~*
 
با هجوم موش ها به شهر همدان که موجب بیماری طاعون در این شهر شده بود پزشک حاذق ما ابوعلی سینا به مردم شهر دستور داد برای مقابله با موشها ، از مار استفاده کنندو بعدها نیز به پاس این کار در سر راه مارها جام شرابی از انگور سیاه نهادند تا از آن بنوشند زیرا زهر مار را زیاد می کند

از آن پس مار نماد بهداشت ونماد داروخانه های سراسر جهان شد
لذا برخی  داشتن و نگهداری مار را نشانه سلامت می دانستند وبه افرادی که زیاد دچار امراض می شدند می گفتند :  بی مار

درود بر دانشمندان بزرگ ایران

*~~~*****~~~*
🌼با تشکر از رو مخ اول بابت ارسال پست

۳۶ ◄ اشمولی پشمولی

*~~~*****~~~*
به بزرگی گفتند: خوشبختی چیست؟
گفت: حاصل یک کسری است که صورتش تلاش و مخرجش توقع است
هر چه صورت نسبت به مخرج بیشتر باشد جواب بزرگتر میشود
یعنی زمانی که توقع به صفر نزدیک شود؛ خوشبختی به بی‌نهایت نزدیکتر می‌شود

*~~~*****~~~*

*ghalb*

با آرزوی خوشبختی و آرامش برای شما

*ghalb*

۱۹ ◄ دینگله دینگو

تعدادی ﻣﻮﺵ ﺭﻭ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺩﺍﺧﻞ ﻳﻚ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺍﺏ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ
ﺗﻤﺎﻣﻲ ﻣﻮﺷﻬﺎ ﻓﻘﻂ ١٧ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﻳﺖ
ﺧﻔﻪ ﺷﺪﻧﺪ !!!
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺑﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻣﻴﺪﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﻣﻮﺵ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ١٧ﺩﻗﻴﻘﻪ
ﺯﻧﺪﻩ ﻧﻤﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻣﻮﺵ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ
ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻋﻠﻢ ١٧ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺗﺎ ﻣﺮﮒ ﻣﻮﺷﻬﺎ
ﺗﻤﺎﻣﻲ ﻣﻮﺷﻬﺎ ﺭﻭ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ١٧ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﺯ ﺍﺏ ﺟﻤﻊ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭﺗﻤﺎﻣﻲ
ﺍﻧﻬﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ !!!!
ﻣﻮﺷﻬﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﻲ ﺗﻨﻔﺲ ﻭ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﺏ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ
ﺷﺪﻧﺪ !!!!!
ﺣﺪﺱ ﻣﻴﺰﻧﻴﺪ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ؟
ادامه مطلب

۱۷ ◄ دینگله دینگو
تنها غازها نیستند _ خنگولستان
دهقانی یک غاز پیدا می‌کند و به خانه می‌برد. دهقان به غاز غذا می‌دهد و او را مداوا می‌کند. ابتدا حیوان ترسو مردد است و به این فکر می کند که:چه اتفاقی افتاده است؟ چرا او به من غذا می‌دهد؟
موضوع هفته‌ها ادامه پیدا می‌کند تا اینکه بالاخره تردیدهای غاز از بین می‌رود. بعد از چند ماه غاز مطمئن می‌شود که: من در قلب دهقان جا دارم. و هرچه این غذا دادن ادامه می‌یابد تأییدی بر این باور او است

ادامه مطلب

۱۶ ◄ دینگله دینگو

d1bd10984c7c8280f937e2988e890d21_500

روزی «عضدالدوله» با لشکر خود به کرمان رفت. او می‌خواست با حاکم کرمان بجنگد و شهر را از دست او بگیرد. حاکم کرمان سرسختانه با آن‌ها مبارزه می‌کرد و نمی‌گذاشت وارد قلعه شوند. او هر روز همراه سربازان خود با لشکر عضدالدوله می‌جنگید و بعضی از آن‌ها را می‌کشت. اما شب که می‌شد به اندازه‌ای که همه‌ی افراد لشکر عضدالدوله سیر شوند، غذا برای آن‌ها می‌فرستاد.

عضدالدوله از کارهای حاکم کرمان تعجب کرده بود. یک نفر را فرستاد تا بپرسد: «این چه کاری است که روزها سربازان مرا می‌کشی و شب‌ها برایشان غذا می‌فرستی؟!»

حاکم کرمان گفت: «جنگیدن نشانه‌ی مردانگی است و غذا دادن نشانه‌ی جوانمردی! اگر چه سربازان شما دشمن ما هستند، در شهر من غریبند و غریبه‌ها در این شهر مهمان من هستند. دوست ندارم مهمان من گرسنه و بی‌غذا بماند.»

عضدالدوله گفت: «جنگیدن با کسی که این قدر بامعرفت و جوانمرد است، خطاست.»

این بود که لشکر خود را جمع کرد و از تصرف کرمان چشم پوشید.

۱۱ ◄ i love u

دانشجویی پس از اینکه نتونست تو درس “منطق” نمره بیاره به‏استادش گفت: استاد، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دونید؟

استاد جواب ‏داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتونستم یک استاد باشم.
ادامه مطلب

۱۶ ◄ دینگله دینگو

ویکتور هوگو :نویسنده معروف فرانسوی وقتی نوشتن داستان بلند بینوایان را به پایان رساند، بسیار خسته بود و تصمیم گرفت به تعطیلات برود و فروش کتاب را به رفیقش بسپارد.
بعد از مدتی برای اینکه از میزان فروش کتاب مطلع شود، نامه ای برای ناشرش فرستاد که در آن، فقط نوشته بود :
« ؟ »
بعد از مدتی از ناشرش پاسخ رسید:
« ! »

۱۳ ◄ به قولی اصفونیا شد سینزه تا

در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت ، یک مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد: شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او اظهار داشته بود که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است . بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی ، و دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز

ادامه مطلب

۱۳ ◄ به قولی اصفونیا شد سینزه تا

ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .

یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .

روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .

رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند .
نتیجه اخلاقی: خود را تغییر دهیم نه جهان را ..

۱۳ ◄ به قولی اصفونیا شد سینزه تا

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند

منشی فورا متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته حضور در کمبریج هم نیستند

مرد به آرامی گفت : «مایل هستیم رییس را ببینیم .»

منشی با بی حوصلگی گفت:« ایشان تمام روز گرفتارند»

خانم جواب داد : «ما منتظر خواهیم شد»

اما این طور نشد. ساعتها منتظر ماندند تا اینکه منشی به تنگ آمد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود، هرچند که این کار نامطبوعی بود که همواره از آن اکراه داشت.

وی به رییس گفت:

شاید اگر چند دقیقه ای آنان راببینید، بروند!

رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سرتکان داد. معلوم بود شخصی با اهمیت او وقت بودن با آنها را نداشت به علاوه از اینکه لباسی کتان و راه راه وکت وشلواری خانه دوز دفترش را به هم بریزد،خوشش نمی آمد.

رییس با قیافه ای عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوی آن دو رفت.

خانم به او گفت:

ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی از اینجا راضی بود اماحدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او دردانشگاه بنا کنیم.

رییس تحت تاثیر قرار نگرفته بود اما یکه خورده بود. با غیظ گفت خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم اگر این کار را بکنیم ، اینجا مثل قبرستان می شود.

خانم به سرعت توضیح داد: آه ، نه نمی خواهیم مجسمه بسازیم فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم!

»رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت«:

یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است!

خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود.

زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: آیا واقعا هزینه راه اندازی یک دانشگاه،اینقدر کم است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم ؟

شوهرش سر تکان داد. قیافه رییس دستخوش سر درگمی و حیرت بود. آقا و خانم “لیلاند استنفورد” بلند شدند و راهی پالوآلتو در ایالت کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که نام آنها رابرخود دارد.

دانشگاه استنفورد، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد…

۱۴ ◄ لایک عالی متعالی
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها