• عاشخونه ها
فال آنلاین

ابدیت تکمیل شد

😍 از گوگل پلی ، مایکت ، بازار و پارس هاب و چهار خونه بروزرسانی کنید 😍

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • خر بازی میکنیم
    با انرژی باش

داستانک های شیخ و مریدان

شيخ را به دهکده اي دور دست دعوت کردند تا براي آنها دعاي باران بخواند

*fereshte* *fereshte*

همه مردم ده در صحرا جمع شدند و همراه شيخ دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ايشان رحم کند

و باران رحمتش را بر زمين هاي تشنه سرازير نمايد

*shokr* *shokr*

اما ساعت ها گذشت و باراني نيامد . کم کم جمعيت از شيخ و دعاي او نااميد شدند و لب به شکايت گشودند

*zabon* *zert*

يکي از جوانان از لابلاي جمعيت با تمسخر گفت

یا شیخ ریدم تو ریشت ، انگار دعاهات خریدار نداره ؟؟ گوز به شاگردات منتقل میکنی ؟؟

*fosh* *fosh*

عده زيادي از جوانان و پيران حاضر در جمع نيز به جوان شاکي پيوستند و شيخ را به باد تمسخر گرفتند

*amo_barghi* *amo_barghi*

اما شیخ هيچ نگفت و در سکوت به تمام حرفها گوش فرا داد

سپس وقتي جمعيت خسته شدند و سکوت کردند به آرامي گفت

*fekr* *fekr*

آيا در اين دهکده فرد ديگري هم هست که به جمع ما نپيوسته باشد!؟

همان جوان معترض گفت

بله! پيرمرد دیوانه ایی که در خرابه ایی زندگی میکند و هر روز قرص جوشان در باکسن خود فرو میکند و با دامنی گُل گُلی بندری میرقصد و آواز میخواند ؛ او فقط نیومده

*tafakor* *tafakor*

شيخ گوزخندی زد و گفت

چه میخواند ؟؟

جوان گفت نمیدانم

شیخ گفت خاک بر سرت

*bi asab* *bi asab*

و شیخ گفت

مرا نزد او ببريد! باران اين دهکده در دست اوست

جمعيت متعجب، پشت سر شيخ به سمت خرابه اي که پيرمرد در آن مي زيست رفتند

در چند قدمي خرابه پيرمرد ژوليده اي را ديدند کف از باکسن او به بیرون میریزد و با بغض به آسمان خيره شده است و

قر میداد و میخواند

دل از نامهربونی ها غمینه
درون سینه ام غم در کمینه

خرابه خونه ی دل از دو رنگی
چرا رسم زمونه اینچنینه

*gerye* *gerye*

و به یکباره شروع به خوندن ترانه ی شادی کرد

آممممنه چشم تو جام شراب منه
آمنه اخم تو رنج و عذابه منه

آمنه آمنه شورت ننت پا منه
آمنه قهر نکن که قلب من میشکنه

پشتم ، ز دستت آتیش گرفته
مهره تو از دل بیرون نرفته

شيخ جفتک زنان به سمت پیرمرد پرید و شروع به رقصیدن کرد

:khak: :khak:

و دیگر مریدان نیز تعادل روانی خود را از دست دادن

و شروع به رقصیدن کردند

و همزمان چشم به شیخ دوخته بودن

شیخ در کنار پیره مرد شروع کرد به رقصیدن

و پیره مرد همچنان میخوند

آممممنه چشم تو جام شراب منه
آمنه اخم تو رنج و عذابه منه

شیخ منتظر ایستاد

و پیرمرد ادامه داد

آمنه آمنه شورت ننت پا منه

شیخ شرته پیرمرد را از پایش در آورد

:khak: :khak: :khak:

و به آمنه پس داد تا به مادرش برساند

مریدان که تقلید از شیخ همگی شورت های خود را در آوردند و به آمنه دادند تا به مادرش برساند

شیخ فرمود خاک بر سرتان

*bi asab* *bi asab*

در همین زمان ناگهان آسمان ابری شد و شروع به رعد و برق زدن کرد

و مریدانی که بدون شورت در حال رقصیدن بود را جزغاله کرد

*bi_chare* *bi_chare*

شيخ زير بغل پيرمرد را گرفت و او را به زير سقفي برد و خطاب به جمعيت متعجب و حيران و شرم زده گفت

*bi asab* *bi asab*

دليل قحطي اين دهکده را فهميديد ! در اين سال هاي باقيمانده سعي کنيد قدر اين پيرمرد و بقيه انسان های شاد رو بدونید ، او برکت روستاي شماست سعي کنيد تا مي توانيد او را زنده نگه داريد

سپس از کنار پيرمرد برخاست و به سوي جواني که در صحرا به او اعتراض کرده بود رفت و در گوشش زمزمه کرد

ریدم تو گوشت و عصای خود را به او فرو کرد

*labkhand* *labkhand*

و جوان بعد از شنیدن این حکمت شورت مادر آمنه رو به پا کرد و میخواند

آمنه آمنه شورت ننت پا منه
آمنه قهر نکن که قلب من میشکنه

پشتم ، ز دستت آتیش گرفته
مهره تو از دل بیرون نرفته

و مریدان همگی خشتک دریدن و شروع به رقصیدن کردند تا از حال رفتند

*vakh_vakh* *vakh_vakh*

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

*ghalb_sorati* دلاتون شاد و لباتون خندون **♥**

انصافا خودم خیلی خندیدم وقتی مینوشتمش

*vakh_vakh* *vakh_vakh*

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

داستانک های شیخ و مریدان نوشته شده و طنز پردازی شده توسط برو بچ خنگولستان

این سبک داستان های شیخ و مریدان رو فقط اینجا داخل سایت خنگولستان میتونید پیدا کنید

و هر جای دیگه دیدید بدونید از ما کپی شده

همه ی داستانک های شیخ و مریدان ◄

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

سال نو مبارکتون

سالی پر از خنده داشته باشید

54 ◄ آفران به لایکت

هيزم شكن تنومند اما بدخلقي در نزديكي دهكده خنگولستان زندگي مي كرد

*bi asab* *bi asab*

هيزم شكن بسيار قوي بود و مي توانست در كمتر از يك هفته يكصد تنه تراشيده درخت قطور را تهيه و تحويل دهد

اما چون زبان تلخ و تندي داشت با اهالي شهرهاي دور قرار داد مي بست و براي مردم دهكده خودش كاري نمي كرد

*jar_o_bahs*

براي ساختن پلي روي رودخانه نياز به تعداد زيادي تنه درخت و الوار بود و چون فصل باران و سيلاب هم نزديك بود

اهالي دهكده مجبور بودند به سرعت كار كنند و در كمتر از دو هفته پل را بسازند

*esteres* *esteres*

به همين خاطر لازم بود كسي نزد هيزم شكن برود و از او بخواهد كه كارهاي جاري خودش را متوقف كند و براي پل دهكده تنه درخت آماده كند

چند نفر از اهالي نزد او رفتند اما هیزم شکن به آنها دسته تبری فرو کرد و انها رو به دهکده بر گرداند

:khak: :khak:

براي همين اهالي دهكده، نزد شيخ آمدند و از او خواستند به شكلي با مرد هيزم شكن سرصحبت را باز كند و او را راضي كند تا براي پل دهكده تنه درخت آماده كند

شيخ صبح روز بعد اول وقت ، لباس كارگري پوشيد و تبری به خود فرو کرد و به سمت كلبه هيزم شكن رفت

:khak: :khak:

مردم از دور نگاه مي كردند و مي ديدند

که هیزم شکن مانند دیگران خواست تا تبری به شیخ وارد کند و مانند همه و او را برگرداند

ولی وقتی دید که شیخ از قبل دسته تبری به خود فرو کرده به نقطه ایی در دور دست ها نگاه کرد

*gij*

و دود از خشتکش بلند شد

سپس ریستارت شد و بی اعتنا به شیخ وسایل خود را برداشت و به جنگل رفت

و شیخ تبر را از خود به بیرون آورد

*fekr* *fekr*

و همپاي هيزم شكن تا ظهر تبر زد و درخت اره كرد و سرانجام موقع ناهار با او سر گفتگو را باز كرد و در خصوص نياز اهالي به پل و باران شديدي كه در راه است براي او صحبت كرد

بعد از صرف ناهار هيزم شكن با شادي و خوشحالي درخواست شيخ را پذيرفت و گفت از همين بعد از ظهر كار را شروع مي كند. شيخ هم كنار او ايستاد و تا غروب درخت قطع كرد

شب كه شيخ خستگی از خشتکش میچکید به مکتب خونه برگشت ؛ اهالي دهكده را ديد كه با حيرت به او نگاه مي كنند و یکی از مریدان که کنار دوستش ایستاده بود دليل موافقيت هيزم شكن يكدنده و لجباز را از او پرسید

شيخ که حوصله نداشت توضیح بدهد ، کف مکتب یه قلب رید تبر رو به دوست مریدی که سوال پرسید فرو کرد و گفت

*fosh* *fosh*

اين هيزم شكن قلبي به صافي آسمان دارد

منتهي مشكلي كه دارد اين است كه فقط زبان تبر را مي فهمد

بنابراين اگر مي خواهيد از اين به بعد با هيزم شكن هم كلام شويد چند ساعتي با او تبر بزنيد

*fekr* *fekr*

در واقع هر كسي زبان ابزار شغل خودش را بهتر از بقيه مي فهمد و شما هر وقت خواستيد با كسي دوست شويد و رابطه صميمانه برقرار كنيد بايد از طريق زبان ابزار شغل و مهارت او با او هم كلام شويد

مریدان بعد از شنیدن این حکمت دسته جمعی رم کردند

*ey_khoda* *ey_khoda*

و دور هم جمع شدن و

آچین و واچین ، رو تبر بشین

بازی کردند

این بازی اینگونه بود که یکی از مریدان شروع میکرد به آهنگ خوندن

بزار تو حاله خودم باشم

منو چنتا شمع

بزار تو حاله خودم باشم

نه نمیخوام پاشم

بزار تو حاله خودم باشم نمیتونم تو دلت جاشم

و بقیه تبر رو دست به دست میکردن

و مرید خواننده یهو قطع میکرد تبر دست هر کی میموند به خودش فرو میکرد

بعد اون کسی که تبر بهش فرو میرفت

دوباره میخوند

بزار تو حاله خودم باشم

نه نمیخوام پاشم

تبر رفته داخلم نمیتونم تاشم

و حال معنوی خاصی با تبر درست شده بود

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

لیست داستانک های شیخ و مریدان ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

این سبک داستان های شیخ و مریدان نوشته شده و طنز پردازی شده توسط برو بچه خنگولستانه

و فقط اینجا میتونید پیدا کنید

و اگه جایی دیگه دیدید بدونید از ما کپی شده

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

*ghalb_sorati* دلاتون شاد و لباتون خندون **♥**

37 ◄ اشمولی پشمولی

مسابقه شنايي در دهكده خنگولستان  ترتيب داده شده بود

 

و جوانان دهكده و از جمله چند تا از مربدان شیخ  هم در اين مسابقه شركت كرده بودند

جمعيت بزرگي در اطراف درياچه نزديك دهكده جمع شده بودند و منتظر شروع مسابقه بودند

 

*hip_hip* *hip_hip*

 

يكي از مریدان شیخ  كه اندامي ورزيده داشت و شناگر ماهري بود قبل از مسابقه خطاب به شيخ و بقيه شاگردان گفت

 

*modir* *modir*

 

من شناگر ماهري هستم

اما شرايط مسابقه سخت و عرض درياچه خيلي زياد است

و با توجه به سردي آب فكر نكنم بتوانم زياد به جلو بروم

 

*narahat* *narahat*

شیخ که شدیدا اسهال داشت ، خواست که بر خیزد تا به شناگره ورزیده روحیه دهد ولی تا دست به زانو گذاشت تا برخیزد بسیار زور به او آمد و در خشتک ریدندی

 

 

و مریدان گفتن یا شیخ این عمل چه حکمتی داشت

شیخ فرمود هرگز نشه فراموش زر زر اضافی خاموش

*bi asab* *bi asab*

مریدان بعد از شنیدن این حکمت بسیار خشتک دریدن و لامپ های خود را خاموش کردند و

عده ایی نیز خشتک به دهان کشیدن و با ذکره من خرس تنهای خرم به دریاچه پریدن

و صدای بز دریایی دادن

:khak: :khak:

يكي ديگر از مریدان که جسته لاغر مردنی و ریقویی داشت و  در مسابقه نیز شرکت داشت  ، با شنیدن این حکمت به یکباره از خود بی خود شد و به یه نفر دیگر تبدیل شد و گفت

 

چون خشتکم پاره است حتما پیروز میشوم و ؛ نفر اول میشوم

مریدان  بسیار خندیدن و صدای خره حامله دادن و به اين دليل بي معناي شاگرد دوم خنديدند

شیخ که بسیار از این روحیه  ؛ خوشنود بود برخواست و عصای خود  را به مرید لاغر مردنی فرو کرد و هفت هشت دور چرخاند

*fereshte* *fereshte*

 

و به او گفت عصا را محکم بگیر و وقتی مسابقه شروع شد عصا را ول کن

 

چند دقيقه بعد مسابقه شروع شد

 

آن شاگرد شیخ كه شناگر ماهري بود طبق آنچه خودش پيش بيني كرده بود بعد از چند دقيقه شنا كم آورد و مجبور شد دوباره به ساحل برگردد و از ادامه مسابقه منصرف شود

*help* *help*

و شیخ نیز همینطوری که برای دلداری پیش او میرفت از پایین آبریزش بینی میکرد و خطی قهوه ایی از خود به جا میگذاشت

 

:khak: :khak:

 

اما شاگرد  و لاغر اندام  و ریقو  با شروع شدن مسابقه  ، عصا را رها کرد و  مانند قایق موتوری دسته ی عصا شروع به چرخیدن کرد

و حتی بعد از رسیدن به آن طرف رودخانه با رسیدن به ساحل همانگونه به شنا ادامه داد و هیچ خبری از او در دسترس نیست

 

*ey_khoda* *ey_khoda*

يكي از مریدان با تعجب از شيخ  دليل اين پيروزي عجيب را پرسيد

شيخ لبخند زنان مقداری در خشتک رید و گفت

کوکش کردم

و سپس قدمی به جلو آمد و دوباره رید و گفت

*gij* *gij*

 

برنده ها همان بازنده هايي هستند كه زياد قيدها و محدوديت هاي عقل ملاحظه كار را جدي نمي گيرند و از نظر بقيه كم دارند و در واقع يك جورايي سرشان مي زند

بازنده ها هم همان برنده هايي هستند كه عقل سخت گريبانشان را گرفته و نمي گذارد بي ملاحظگي كنند و دست به خطر بزنند

برنده مسابقه دليل برنده شدنش را همان اول مسابقه به همه گفت

او گفت چون خشتکم پاره است ؛ پس او برنده مي شود و شما به اين دليل او خنديديد

تفاوت شما با او كه برنده شد هم همين است كه او براي پيروز شدن مثل شما دنبال دليل قانع كننده نمي گردد و قبل از يافتن دليل قانع است كه برنده مي شود

 

:khak: :khak:

چندی از مریدان بعد از شنیدن این حکمت شلوار های خود کندن و  دور آتش حلقه زدند و میگفتند

تکون بده  ، بدنو تکون بده

تکون بده ، بگو بهم

تنگ شده باسم ، بگو دلت

کسی اومد جلو  ،  بگو بره

هنرتو به من نشون بده

همه پسرا تو کفتن

تو نخ دامنو پیرهنتن

سپس هی خود را تکان دادن

 

شیخ نیز همانگونه که خود را تکون میداد ساحل را به گوه کشیدندی

 

:khak: :khak:

 

چندی از مریدان نیز  شتر دریای تبدیل شدن

 

پیر زنی که در کنار شیخ و مریدان بود عصا رو به خود فرو کرد و چند دور پیچاند

و بعد از رها کردن با رقص هیلیکوپتری مجلس را گرم کردندی

:khak: :khak:

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

 

داستانک های شیخ و مریدان نوشته شده و طنز پردازی شده توسط بروبچ خنگولستان
این سبک داستان ها رو هیچ جا پیدا نمیکنید بجز خنگولستان

و هر جا دیدید بدونید از ما کپی شده

لیست داستانک های شیخ و مریدان ◄

 

36 ◄ اشمولی پشمولی

*!^^!^^^^!^^!*

در روزی از روز ها شیخ با شاگردانش در کوچه ها قدم میزدندی و از طبیعت لذت می بردندی

*fekr* *fekr*

ناگهان یکی از شاگردان شیخ گفت :ای شیخ ، درست است که در تبلیغ ها نباید از زنان استفاده نمود؟

شیخ گفت نادان چه ربطی به راه رفتن در کوچه ها و لذت بردن از طبیعت داشت؟

*gij_o_vij* *gij_o_vij*

ریدی در داستان کله پوک

شاگرد گفت ببخشید یا شیخ سوالی بود که با دیدن آن زنان ساپورت پوش آنطرف خیابان در ذهن من پدید آمد

:khak: :khak:

شیخ نگاهی به آنطرف خیابان کرد و مات و مبهوت گردید

شاگرد گفت ای شیخ پاسخ مرا ندادی

*bi_chare* *bi_chare*

شیخ گفت خیر نباید در تبلیغ ها از زنان استفاده نمود

شاگرد گفت پس چرا خدا در تبلیغ بهشت از حوری استفاده نموده است؟

*tafakor* *tafakor*

شیخ کله اش را بخاراند و گفت،پف#یوز تو حرف نزنی نگوین لالی و با شاگرد یقه به یقه شدندی

ناگهان دیدند مرد دیوانه ای بجای آنکه آنهارا جدا کنندی از آن ها فیلم گرفتندی

شیخ گفت ای نادان چرا بجای اینکه پا در میانی کنی از ما فیلم میگیری نادان؟
مردک پاسخ بداد برای اینکه بگذارم در اینستاگرام و لایک جمع آوری کنم

شیخ و شاگرد از این پاسخ خشتک دریدندی و در همان خیابان بر گوشی مرد ریدندی

*!^^!^^^^!^^!*

نوشته شده و طنز پردازی شده توسط شکوفه

30 ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

روزی شیخ در کنار آتش به همراه مریدان نشسته بودند و بحث میکردند

در همین زمان

زني جوان به همراه بچه کودک خویش نزد شیخ آمدند و زن درخواست کمک کرد

شیخ از زن جوان خواست مشکلش را بیان کند

گفت یا شیخ دوتا مشکل دارم

*haj_khanom* *haj_khanom*

یکیش این کره خر که بسیار شیطنت میکند و امانم رو بریده است و گویی جنون دارد

و به در و دیوار لگد میزد
چند بار در گلدون های خانه رید
هنگامی که من خواب بودم گوش من را گاز گرفت

*bi asab* *bi asab*

به مخرج خر همسایه نوشابه ریخت
و خر گاز دار شد

:khak: :khak:

شیخ قاشق را روی اتش داغ کرد و قاشق داغ رو با فلفل پر کرد

سکه ایی به زمین انداخت

کودک دولا شد

قاشق داغ رو کامل به کودک داخل کرد

:khak: :khak:

آتش از سوراخ های کودک به هوا بر خواست و دور مدرسه میدوید و مریدان با کپسول آتشنشانی دنبال او میدویدن تا او را خاموش کنن

*dingele dingo*

شیخ گفت مشکل دومت چیست ؟؟

زن جوان گفت : كه بعد از ازدواج مجبور به زندگي مشترک با خانواده شوهرش شده است و آنها بيش از حد در زندگي من و شوهرم دخالت مي كنند

شیخ پرسيد : آيا تا به حال به سراغ کمد شخصیت رفته اند؟

زن جوان با تعجب گفت : البته كه نه

همه حتی همسرم می دانند كه آن کمد متعلق به شخص من است ؛ شورت های من و لباس شخصی من داخل ان هستند

*bi asab* *bi asab*

و هر كسي كه به آن نزديك شود با بدترين واكنش ممكن از سوي من رو به رو مي شود

*fosh* *fosh*

هيچ يک از اعضای خانواده همسرم حتي جرات باز کردن کمد شخصی من را هم ندارند

شيخ تبسمي كرد و گفت : این طبیعی است

در همین حال مریدان پسر بچه رو به زور گرفتن و خاموش کردند
و دور شیخ جمع شدند

زن پرسید چی طبیعی است ؟

شیخ ادامه داد

اين تقصير خودت است كه مرز تعريفي خودت را فقط به کمد محدود كرده اي

تو اگر اين مرز را تا ديوارهاي اتاق شخصي ات گسترش دهي ديگر هيچ كس جرات نزديك شدن به اتاقت را نخواهد داشت

زن با شنیدن این حکمت قوطیه فلفل رو خورد

خشتک پاره کرد و به درون آتش پرید

و بلند بلند میخواند

خاطرات شمال محاله یادم بره

اون همه شورت و حال محاله یادم بره

مریدان نیز شورت زنانه پا کردند و همیدیگر را نگاه میکردند و جیغ میکشیدند

میگفتن

تو زواری پسر چقد نادونی
اومدی زیارت یا که چش چرونی

پسر بچه نیز بعد از شنیدن این سخن

نوشابه به مخرج خود وارد میکرد و میگفت

تو رو ریدم نفسم بند اومد
دل من یکدفعه یک حالی شد
نمی دونم خشتک من سنگین شد
یا زمین زیر پاهام خشتک شد

* ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ *

**♥** دلاتون شاد و لباتون خندون *ghalb_sorati*

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

داستان شیخو مریدان نوشته شده و طنز پردازی شده توسط برو بچه های خنگولستان

این سبک داستان ها رو هیچ جا پیدا نمیکنید بجز خنگولستان

و هر جا دیدید بدونید از ما کپی شده

لیست داستان های شیخ و مریدان ◄

41 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

در دهکده ی خنگولستان  ؛ مردی چاه کن بود که به همراه دو پسرش چاه حفر می کرد

و با انجام این کار امور زندگی اش را می گذراندندی

زمانی لازم شد که شیخ برای مکتب خانه چاه آبی حفر کند

از مرد چاه کن و پسرانش برای این کار دعوت شد

در ازای ده سکه چاه مدرسه را حفر کنند

 

آنها شروع به کار کردند و طبق عادت همیشگی خود بیا عتنا به حال و هوای مدرسه

 

موقع کار کردند  قر میدادند و آواز میخواندن

dance (6)

پدرشان  بلند میخواند

قرررررر تو کمرم فراوونه نمدونم کجا برینم

پسرها در چاه  میگفتم همینجا همینجا

:khak: :khak:

سپس پدر چاه کن مجدد میگفتم

اینجا میون مدرسه من دلم میخواد برینم

پسران مجدد دره چاه  میفرمودند همینجا همینجا

و سپس پدره چاه کن

:khak: :khak:

خون به مغزش نمیرسید و

یک پا این سمت چاه میگذاشت و پای دیگر را آنطرف چاه میگذاشت  ؛ روی سر فرزندان در ته چاه میرید

 

و فرزندان بسیار خوشنود میشدن و ده ده چاه قر میدادن و میفرمودند بــــــــــابا کرم  دوُســــــــِت دارم

*vakh_vakh* *vakh_vakh*

 

و خلاصه با یکدیگر شوخی میکردند و چند بار هم با مریدان و دانش آموزان شیخ شوخی کردن و آن ها رو به درون چاه انداختن

 

این مساله ها برای بعضی از ساکنان مدرسه خوشایند نبود

*fosh* *fosh*

وقتی حفر چاه با موفقیت به پایان رسید

 

*neveshtan* *neveshtan*

چند نفر از مریدان شیخ که از سر و صدای چاه کنها در این مدت ناراحت شده بودند

لیستی بلند بالا از اشتباهات و خطاهای رفتاری چاه کنها در طول ایام حفر تهیه کردند

و آن را به عنوان فهرست کارهای نادرست آنها به شیخ دادند تا بر اساس این لیست مزد کارشان را ندهد

شیخ در مقابل جمع مرد چاه کن و پسرانش را نزد خود خواند

و با احترام از بابت چاه خوبی که کنده بودند از آنها قدردانی کرد

سپس لیست ادعایی گروه شاگردان معترض را نیز برای ایشان خواند

و سپس گفت

طبق توافق بابت کاری که انجام دادید این ده سکه به شما داده می شود

بعد از گفتن این حرف شیخ ده سکه به مرد چاه کن داد

سپس ادامه داد

چون کارتان خیلی خوب بود و عالی تر از حد انتظار کار کردید پس سه سکه هم به عنوان پاداش اضافی به شما داده می شود

آنگاه شیخ سه سکه اضافی به مرد چاه کن داد

شیخ ادامه داد

چون درست سر موقع کار را تمام کردید پس استحقاق سه سکه اضافه دیگر را هم دارید

ولی چون خطای رفتاری داشتید و موجب آزار بعضی از ساکنان مکتب خانه شدید، یک سکه را به همین خاطر به شما نمی دهیم

مرد چاهکن و پسرانش با خوشحالی سکه های خود را گرفتند

و از رفتار خود عذر خواستند و قصد رفتن کردند در میان راه میخواندن

پدر چاه کن میخواند

لینک دانلود ◄

حجم دو مگا بایت

هرچقد ناااااز کنی ناااااز کنی باز تو دلدار منی
هرچقد عشوه بیای غمزه بیای بااااااز تو دلدار منی

حالا دیگهههههه دیگه و دیگه و دیگه و دیگه عشق منی
جون منی عمر منی ، شیشه ی بابا رو نشکنی

dance (1)

و پسر ها خود را در زاویه چهل پنج درجه قرار داده بودن و بالای سره خود بشکل میزدند و باستن های خود را به هم میزدند

مریدان معترض با صدای بلند به شیخ گفتند

*bi asab* *bi asab*

خاک بر سرت شیخ ، ری#دیم تو مدرست

این عادلانه نیست  شما باید مزد اصلی آنها را کم می دادید ؟

شیخ در خشتک خود خروشید و با عصبانیت گوزید و ادامه داد

*bi asab* *bi asab*

اینجا مدرسه اخلاق است و ما در اینجا کارهای خوب را جداگانه حساب می کنیم و کارهای بد را مجزا

ما مزد و مجازات آنها را با هم مخلوط نمی کنیم

آنها بابت کارهای خوب و عالیشان مزد خوبی گرفتند و بابت کارهای ناخوبی که داشتند مزد خوبی نگرفتند

به همین سادگی

عده ایی از مریدان با شنیدن این حکمت خشتک های خود رو پاره کردند و درون مدرسه شروع به دویدن کردن و شیخ به دنبال آنها تا شلوارشان را بپوشاند

:khak: :khak:

عده ایی دیگر نیز به سره چاه رفتن و بلند بلند میخوندن این کمره یا فنره و به صورت بستنی قیفی خود را درون چاه میریدند

:khak: :khak:

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

داستانک های شیخ و مریدان نوشته شده و طنز پردازی شده توسط بروبچ خنگولستان

این نمونه داستان ها رو فقط و فقط داخل خنگولستان میتونید ببینید و هر جای دیگه مثلشو دیدید
بدونید از ما کپی شده

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

*ghalb_sorati* دلاتون شاد و لباتون خندون **♥**

33 ◄ بیشتر و بیشترش کن

مرد جوانی پدر پیرش بشدت اسهال گرفت و از بس اسهال داشت به حالت مرگ و زندگی در آمده بود

مرد جوان چون وضع بیماری پیرمرد را اینگونه دید او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد

پیرمرد ساعت ها کنار جاده رید ، و به زحمت نفس هایش بالا می آمد و همه چی را پایین میداد و آب از خشتکش راه افتاده بود

رهگذران از ترس واگیر داشتن بیماری

و فرار از دردسر بینیه خود رو با خشتک میگرفتن و بی اعتنا به پیرمرد مانند بز فرار میکردند

شیخ و مریدان هم در آن زمان داشتن از آن جاده عبور می کرد

شیخ به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند

پیرمرد با دیدن شیخ ؛ که دارد به او کمک میکند لبخند ملیحی زد و در دستان شیخ رید

یکی از مریدان به شیخ گفت

این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک است

نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود

حتی پسرش هم او را در اینجا به حال خود رها کرده و رفته است

تو برای چی به او کمک می کنی ؟

شیخ به مرید گفت : من به او کمک نمی کنم

من دارم به خودم کمک می کنم

اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم

چگونه روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم

من دارم به خودم کمک می کنم

مریدان با شنیدن این سخن خشتک دریدن و از اسهال پیرمرد به سر و صورت خود میزدند

پیرمرد با شنیدن این حکمت انقدر رید که ترکید

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

داستانک شیخ و مریدان نوشته شده و طنز پردازی شده توسط بروبچ خنگولستان

این نمونه داستان ها رو فقط و فقط داخل خنگولستان میتونید پیدا کنید
و اگه جایی دیگه تو این سبک دیدید بدونید از ما کپی شده

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دلاتون شاد و لباتون خندون

53 ◄ آفران به لایکت

روزی شیخ و مریدانش در حال بحث و حکایت بود

که ناگهان مردي جوان نزد شیخ آمد و به او گفت

یا شیخ همسره من دیوانه است

آبرو برای من نذاشته وسط مهمونی یهو خشتک پسرمان را درید و در آن ری#د

و سپس به هوا پرید و با جیغ و هیاهوی زیادی درون مجلس شورع به دویدن کرد و خود را به دیوار کوبید
و یکباره آرام گرفت و بلند بلند فریاد میزد و به من اشاره میکرد مامان بیا منو بشور

و پسرمان هم از او اخمخ تر است

قرص جوشانی به پشت خود وارد کرد و شروع به بندری رقصیدن کرد

و من مي خواهم از او جدا شوم و همسری ديگر اختيار كنم
چرا كه من افسر گارد امپراتور هستم و بايد همسر و فرزندانش وقار خاصي داشته باشند

شیخ که از خنده خشتک به سر کشیده بود گفت : آيا او قبلا هم چنين بوده است!؟

مرد جوان پاسخ داد

” نه به اين اندازه ! شدت اخمخیتش در منزل من بيشتر شده است ”

شیخ گفت

بي فايده است تو با هر زن ديگر هم كه ازدواج كني مدتي بعد رفتار و حركات و سكنات همين زن اول تو به همسر بعدي ات سرايت مي كند

چرا كه اين تو هستي كه رگ شيطنت را در رفتار همسرت تقويت مي كني

مرد جوان با تعجب پرسيد

يعني مي گوئيد نفر بعدی هم اخمخ میشود ؟؟

شیخ خشتکش را به معنی آری تکان داد و سپس گفت

در وجود همه انسان ها رگه هاي شيطنت و پاكدامني و وقار و سبك مغزي وجود دارد

اين همراهان هستند كه تعيين مي كنند كدام رگه تحريك و فعال شود

تو هر همسري اختيار كني همين رگه را در او فعال خواهي كرد

چرا كه تو چنين مي پسندي ؛ تو ارزش ها و خواسته هاي خود را تغيير بده همسرت نيز چنان خواهد شد

آنگاه شیخ سر از خشتک به بیرون آورد و گفت

و مگر نه اينكه تو همسرت را قبل از ازدواج به خاطر همين جسارت و بي پروايي اش پسنديدي و شيفته اش شدي!؟

افسر جوان اندکی به کنج دیوار خیره ماند

سپس قرص جوشانی به خود وارد کرد و شروع به رقصیدن کرد

مریدان بعد از آشکار شدن این حکمت افسار پاره کردند

عده ایی شروع به بپر بپر کردن و جیغ زنان خود را به درو دیوار میزدند ؛ و رو به شیخ میگفتن مامان بیا مارو بشور

عده ایی نیز خود را به درو دیوار میمالیدن

عده ایی نیز شلوار خود از پا در آوردند و پیرهن های خود را بپا کردند

و از سوراخ یقه بسیار در مکتب خانه ری#دند

شیخ نیز بعد از گفتن این سخن بمدت یک هفته اسهال مکرر داشت

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

داستانک های شیخ و مریدان نوشته شده و طنز پردازی شده توسط برو بچه های خنگولستان

این داستان ها رو فقط داخل خنگولستان میتونید پیدا کنید و هر جای دیگه این سبک داستان ها رو دیدید
مطمعن باشید از ما کپی شده

*ghalb_sorati* دلاتون شاد و لباتون خندون **♥**

46 ◄ دیری دی دینگ

مریدي در دهکده ی خنگولستان زندگی میکرد که علاقه ی شدیدی به پریدن داشتندی

او حتی بجای راه رفتن مانند گله خری که رَم کرده با بپر بپر مسیر خورد را میگذراند

او هر روز از ارتفاع پنج متري خود را به زمین میکوبید و هيچ اتفاقي براي او نمي افتاد

او هرگاه مي خواست از ارتفاع به سمت پايين بپرد نگاهش را به سوي آسمان مي كرد

و از كائنات مي خواست تا او را سالم به زمين برساند و میان راه میگفت گی خردوم گی خردوم و بال بال کنان با باکسن خود را به زمین میزد و نمیدونی تا کجا میرفت

:khak: :khak:

اتفاقا هم هميشه چنين مي شد و هيچ بلايي بر سر او نمي آمد

روزي اين مرید به ارتفاع پنج و نيم متري رفت و سرش را به سوي آسمان بالا برد

و از كائنات خواست تا مثل هميشه او را سالم به زمين برساند و شروع کرد زمزمه کردن از قضا مامور شهداری از آنجا میگذشت و همانگونه که جارو دستش بود ، مرید با ذکره گی خردوم گی خردوم به زمین خورد و جاروی مامور شهداری به او داخل شد و پايش شكست

او همانگونه که جارو به او داخل شده بود لنگان لنگان و ناراحت؛ نزد شیخ رفت که در آبخوریه پارک در حال مسواک زدن دندان های خویش بود رفت و پرسيد

من سال ها بود كه از ارتفاع پنج متري مي پريدم و هيچ اتفاقي برايم نمي افتاد

چرا اين بار فقط به خاطر نيم متر اضافه ارتفاع پايم شكست؟

چرا كائنات مرا حفظ نكرد؟

شیخ در همان حالت مسواک زدن شروع به خندیدن کرد و هرچی کف بود از دهانش به بیرون ریخت و در همان حال فرمود

متمماقن مین مفه مم مامنام مه منف مو ممل مرگ

مرید گفت : هَ ؟؟

سپس شیخ مسواک را از دهان درآورد و دهان خود رو شست و فرمود

اتفاقا اين دفعه هم كائنات به نفع تو عمل كرد

كائنات چون مي دانست كه تو بعد از پنج و نيم عدد شش و هفت را انتخاب مي كني

قبل از اين كه خودت با اين زياده خواهي بي معنا گردنت را بشكني

پاي تو را شكست تا دست از اين بازي برداري و روي زمين قرار گيري

مرید به محض شنیدن این حکمت ابتدا مقداری به نقطه ایی خیره ماند

سپس ناله ی بلندی کشید و جارو را از خود به بیرون کشید به سگ تبدیل شده و عر عر کنان سوار جارو شد و پرواز کرد

پیر زنی که در حال شستن ظرفا در آبخوری بود بعد از شنیدن این حکمت دود از او بلند شد و شروع به ری#دن در ظرف و ظروف کرد

*vakh_vakh* *vakh_vakh*

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

داستانک های شیخ و مریدان نوشته شده و طنز پردازی شده توسط برو بچ خنگولستان

این داستان های شیخ و مریدان تولیدش اینجاش

اگر گروه و جای دیگه دیدید ؛ مطمعن باشید که از ما کپی شده

دلاتون شاد و لباتون خندون

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

**♥** دلاتون شاد و لباتون خندون *ghalb_sorati*

41 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

پسری جوان که یکی از مریدان شیخ بود

چندین سال نزد شیخ درس معرفت و عشق می آموخت
شیخ نام او را _ خشتک دریده _ گذاشته بود و به احترام شیخ بقیه مریدان نیز او را به همین اسم صدا می زدند

روزی پسر با شاخه ایی گل نزد شیخ آمد و گفت

یا شیخ ؛ بدبخت شدم ، به نظر عاشق شده ام !! ؟

شیخ گفت عاشق چه کسی ؟؟

خشتک دریده از خجالت سر به خشتک فرو کرد و گفت عاشق دختر آشپز مکتب خانه

شیخ پرسید: چطور فهمیدی که عاشق شده ای؟

پسر گفت : هر وقت غذایی که دختر آشپزباشی پخته را میخورم پشگل هایم به شکل قلب در میآیندی و

وقتی می بینمش نفسم می گیرد و اشک از خشتکم جاری میشود و دوست دارم برای اینکه نظر او را به خود جلب کنم پیش دیدگانش خشتکم را پاره کنم و شورت خود را به او نشان دهم

در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم

شیخ گفت: اما پدر او آشپز مکتب خانه است و دخترک نیز مجبور است به پدرش در کار آشپزی کمک کند ؛ آیا تصور می کنی می توانی با کسی ازدواج کنی که برای بقیـه هم مکتبی هایت غذا می پزد و ظرف های غذای آنها را تمیز می کند

خشتک دریده بعد از شنیدن این حرف خود را به بالا پرت کرد و با پشگل نقش قلبی تیر خورده به دیوار کشید و گفت: به این موضوع فکر نکرده بودم خوب این نقطه ضعف مهمی است که باید در نظر می گرفتم

شیخ درکنار خشتک دریده رید و گفت
پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر و التهابی گذرا بیش نیست و بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن

دو هفته بعد _خشتک دریده _ با شاخه ایی گل نزد شیخ آمد و گفت که نمی تواند فکر دختر آشپز را از سر بیرون کند

هر جا می رود او را می بیند و به هر چه فکر می کند اول و آخر فکرش به او ختم می شود

شیخ اندکی مخرج خود خاراند و گفت

اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار، ضخیم و کلفت شده است. به راستی بد نیست که همسر تو فردی چنین زشت و خشن باشد. آیا به زیبایی نه چندان زیاد او فکر کرده ای! شاید علت این که تا الان تردید کرده ای و قدم پیش نگذاشته ای همین کم بودن زیبایی او باشد؟!

پسر دوباره نعره ایی کشید و خود را با خشتک به زمین کوبید و گفت

حق با شماست شیخ ! این دخترک کمی هم پیر است و چند سال دیگر شکسته می شود. آن وقت من باید با یک مادربزرگ تا آخر عمر سر کنم

شیخ به آرامی دست دور گردن پسر انداخت و روی شاخه ی گل رید و گفت
پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر است و التهابی گذرا بیش نیست پس بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن

پسرک راهش را کشید و رفت. یکی ازمریدان خطاب به شیخ گفت

یا شیخ چرا عشق این دونفر را ریدمال میکنی ؟؟

شیخ دست بر گردن آن مرید انداخت و کنار او هم رید و پاسخ داد

هوس لازمه جفت شدن دو نفر نیست. عشق لازم است و _خشتک دریده _ هنوز چیزهای دیگر را بیشتر از دختر آشپز دوست دارد

یک ماه بعد خبر رسید که _خشتک دریده _ بی اعتنا به شیخ و اندرزهای او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسری خود انتخاب کرده است و چون شغلی نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است

یکی از شاگردان نزد شیخ آمد و در مقابل جمع به بدگویی _خشتک دریده _ پرداخت و گفت
این پسر حرمت شیخ و مکتب خانه را زیر پا گذاشته است و به جای آموختن عشق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزی رفته است. جا دارد او را به خاطر این بی حرمتی به مرام عشق و معرفت از مدرسه بیرون کنید؟

شیخ دست به گردن آن مرید انداخت و در کیف مدرسه اش رید و گفت

دیگر کسی حق ندارد به کمک آشپز جدید مدرسه _خشتک دریده _ بگوید. از این پس نام او _ در خشتک ریده _است

اگر من از این به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از _در خشتک ریده _ بپرسید

همه این درس و معرفت برای این است که به مرحله و درک _در خشتک ریده _برسید

او اکنون معنای عملی و واقعی عشق را در رفتار و کردار خود نشان داده است

سپس شیخ که چندی بود اسهال شدید داشت دست به دیوار گرفت و در سطل آشغال کلاس رید

مریدان بعد از دیدن و شنیدن این حکمت بسیار نعره کشیدند و هر یک دست بر گردن هم کلاسیه خود انداختن روی نیمکت ریدند

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

داستانک های شیخ و مریدان نوشته شده و طنز پردازی شده توسط بروبچ خنگولستان

این داستان ها مبداش اینجاس هر جای دیگه دیدید از ما کپی شده

36 ◄ اشمولی پشمولی
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها