• چیستان
فال آنلاین

خدا زیباست

❄️❄️ این را در دانه دانه های برف میبینم ❄️❄️

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan

داستانک های شیخ و مریدان

*!^^!^^^^!^^!*

در روزی از روز ها شیخ با شاگردانش در کوچه ها قدم میزدندی و از طبیعت لذت می بردندی

*fekr* *fekr*

ناگهان یکی از شاگردان شیخ گفت :ای شیخ ، درست است که در تبلیغ ها نباید از زنان استفاده نمود؟

شیخ گفت نادان چه ربطی به راه رفتن در کوچه ها و لذت بردن از طبیعت داشت؟

*gij_o_vij* *gij_o_vij*

ریدی در داستان کله پوک

شاگرد گفت ببخشید یا شیخ سوالی بود که با دیدن آن زنان ساپورت پوش آنطرف خیابان در ذهن من پدید آمد

:khak: :khak:

شیخ نگاهی به آنطرف خیابان کرد و مات و مبهوت گردید

شاگرد گفت ای شیخ پاسخ مرا ندادی

*bi_chare* *bi_chare*

شیخ گفت خیر نباید در تبلیغ ها از زنان استفاده نمود

شاگرد گفت پس چرا خدا در تبلیغ بهشت از حوری استفاده نموده است؟

*tafakor* *tafakor*

شیخ کله اش را بخاراند و گفت،پف#یوز تو حرف نزنی نگوین لالی و با شاگرد یقه به یقه شدندی

ناگهان دیدند مرد دیوانه ای بجای آنکه آنهارا جدا کنندی از آن ها فیلم گرفتندی

شیخ گفت ای نادان چرا بجای اینکه پا در میانی کنی از ما فیلم میگیری نادان؟
مردک پاسخ بداد برای اینکه بگذارم در اینستاگرام و لایک جمع آوری کنم

شیخ و شاگرد از این پاسخ خشتک دریدندی و در همان خیابان بر گوشی مرد ریدندی

*!^^!^^^^!^^!*

نوشته شده و طنز پردازی شده توسط شکوفه

۲۴ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

روزی شیخ در کنار آتش به همراه مریدان نشسته بودند و بحث میکردند

در همین زمان

زنی جوان به همراه بچه کودک خویش نزد شیخ آمدند و زن درخواست کمک کرد

شیخ از زن جوان خواست مشکلش را بیان کند

گفت یا شیخ دوتا مشکل دارم

*haj_khanom* *haj_khanom*

یکیش این کره خر که بسیار شیطنت میکند و امانم رو بریده است و گویی جنون دارد

و به در و دیوار لگد میزد
چند بار در گلدون های خانه رید
هنگامی که من خواب بودم گوش من را گاز گرفت

*bi asab* *bi asab*

به مخرج خر همسایه نوشابه ریخت
و خر گاز دار شد

:khak: :khak:

شیخ قاشق را روی اتش داغ کرد و قاشق داغ رو با فلفل پر کرد

سکه ایی به زمین انداخت

کودک دولا شد

قاشق داغ رو کامل به کودک داخل کرد

:khak: :khak:

آتش از سوراخ های کودک به هوا بر خواست و دور مدرسه میدوید و مریدان با کپسول آتشنشانی دنبال او میدویدن تا او را خاموش کنن

*dingele dingo*

شیخ گفت مشکل دومت چیست ؟؟

زن جوان گفت : که بعد از ازدواج مجبور به زندگی مشترک با خانواده شوهرش شده است و آنها بیش از حد در زندگی من و شوهرم دخالت می کنند

شیخ پرسید : آیا تا به حال به سراغ کمد شخصیت رفته اند؟

زن جوان با تعجب گفت : البته که نه

همه حتی همسرم می دانند که آن کمد متعلق به شخص من است ؛ شورت های من و لباس شخصی من داخل ان هستند

*bi asab* *bi asab*

و هر کسی که به آن نزدیک شود با بدترین واکنش ممکن از سوی من رو به رو می شود

*fosh* *fosh*

هیچ یک از اعضای خانواده همسرم حتی جرات باز کردن کمد شخصی من را هم ندارند

شیخ تبسمی کرد و گفت : این طبیعی است

در همین حال مریدان پسر بچه رو به زور گرفتن و خاموش کردند
و دور شیخ جمع شدند

زن پرسید چی طبیعی است ؟

شیخ ادامه داد

این تقصیر خودت است که مرز تعریفی خودت را فقط به کمد محدود کرده ای

تو اگر این مرز را تا دیوارهای اتاق شخصی ات گسترش دهی دیگر هیچ کس جرات نزدیک شدن به اتاقت را نخواهد داشت

زن با شنیدن این حکمت قوطیه فلفل رو خورد

خشتک پاره کرد و به درون آتش پرید

و بلند بلند میخواند

خاطرات شمال محاله یادم بره

اون همه شورت و حال محاله یادم بره

مریدان نیز شورت زنانه پا کردند و همیدیگر را نگاه میکردند و جیغ میکشیدند

میگفتن

تو زواری پسر چقد نادونی
اومدی زیارت یا که چش چرونی

پسر بچه نیز بعد از شنیدن این سخن

نوشابه به مخرج خود وارد میکرد و میگفت

تو رو ریدم نفسم بند اومد
دل من یکدفعه یک حالی شد
نمی دونم خشتک من سنگین شد
یا زمین زیر پاهام خشتک شد

* ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ *

**♥** دلاتون شاد و لباتون خندون *ghalb_sorati*

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

داستان شیخو مریدان نوشته شده و طنز پردازی شده توسط برو بچه های خنگولستان

این سبک داستان ها رو هیچ جا پیدا نمیکنید بجز خنگولستان

و هر جا دیدید بدونید از ما کپی شده

لیست داستان های شیخ و مریدان ◄

۲۶ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

در دهکده ی خنگولستان  ؛ مردی چاه کن بود که به همراه دو پسرش چاه حفر می کرد

و با انجام این کار امور زندگی اش را می گذراندندی

زمانی لازم شد که شیخ برای مکتب خانه چاه آبی حفر کند

از مرد چاه کن و پسرانش برای این کار دعوت شد

در ازای ده سکه چاه مدرسه را حفر کنند

 

آنها شروع به کار کردند و طبق عادت همیشگی خود بیا عتنا به حال و هوای مدرسه

 

موقع کار کردند  قر میدادند و آواز میخواندن

dance (6)

پدرشان  بلند میخواند

قرررررر تو کمرم فراوونه نمدونم کجا برینم

پسرها در چاه  میگفتم همینجا همینجا

:khak: :khak:

سپس پدر چاه کن مجدد میگفتم

اینجا میون مدرسه من دلم میخواد برینم

پسران مجدد دره چاه  میفرمودند همینجا همینجا

و سپس پدره چاه کن

:khak: :khak:

خون به مغزش نمیرسید و

یک پا این سمت چاه میگذاشت و پای دیگر را آنطرف چاه میگذاشت  ؛ روی سر فرزندان در ته چاه میرید

 

و فرزندان بسیار خوشنود میشدن و ده ده چاه قر میدادن و میفرمودند بــــــــــابا کرم  دوُســــــــِت دارم

*vakh_vakh* *vakh_vakh*

 

و خلاصه با یکدیگر شوخی میکردند و چند بار هم با مریدان و دانش آموزان شیخ شوخی کردن و آن ها رو به درون چاه انداختن

 

این مساله ها برای بعضی از ساکنان مدرسه خوشایند نبود

*fosh* *fosh*

وقتی حفر چاه با موفقیت به پایان رسید

 

*neveshtan* *neveshtan*

چند نفر از مریدان شیخ که از سر و صدای چاه کنها در این مدت ناراحت شده بودند

لیستی بلند بالا از اشتباهات و خطاهای رفتاری چاه کنها در طول ایام حفر تهیه کردند

و آن را به عنوان فهرست کارهای نادرست آنها به شیخ دادند تا بر اساس این لیست مزد کارشان را ندهد

شیخ در مقابل جمع مرد چاه کن و پسرانش را نزد خود خواند

و با احترام از بابت چاه خوبی که کنده بودند از آنها قدردانی کرد

سپس لیست ادعایی گروه شاگردان معترض را نیز برای ایشان خواند

و سپس گفت

طبق توافق بابت کاری که انجام دادید این ده سکه به شما داده می شود

بعد از گفتن این حرف شیخ ده سکه به مرد چاه کن داد

سپس ادامه داد

چون کارتان خیلی خوب بود و عالی تر از حد انتظار کار کردید پس سه سکه هم به عنوان پاداش اضافی به شما داده می شود

آنگاه شیخ سه سکه اضافی به مرد چاه کن داد

شیخ ادامه داد

چون درست سر موقع کار را تمام کردید پس استحقاق سه سکه اضافه دیگر را هم دارید

ولی چون خطای رفتاری داشتید و موجب آزار بعضی از ساکنان مکتب خانه شدید، یک سکه را به همین خاطر به شما نمی دهیم

مرد چاهکن و پسرانش با خوشحالی سکه های خود را گرفتند

و از رفتار خود عذر خواستند و قصد رفتن کردند در میان راه میخواندن

پدر چاه کن میخواند

لینک دانلود ◄

حجم دو مگا بایت

هرچقد ناااااز کنی ناااااز کنی باز تو دلدار منی
هرچقد عشوه بیای غمزه بیای بااااااز تو دلدار منی

حالا دیگهههههه دیگه و دیگه و دیگه و دیگه عشق منی
جون منی عمر منی ، شیشه ی بابا رو نشکنی

dance (1)

و پسر ها خود را در زاویه چهل پنج درجه قرار داده بودن و بالای سره خود بشکل میزدند و باستن های خود را به هم میزدند

مریدان معترض با صدای بلند به شیخ گفتند

*bi asab* *bi asab*

خاک بر سرت شیخ ، ری#دیم تو مدرست

این عادلانه نیست  شما باید مزد اصلی آنها را کم می دادید ؟

شیخ در خشتک خود خروشید و با عصبانیت گوزید و ادامه داد

*bi asab* *bi asab*

اینجا مدرسه اخلاق است و ما در اینجا کارهای خوب را جداگانه حساب می کنیم و کارهای بد را مجزا

ما مزد و مجازات آنها را با هم مخلوط نمی کنیم

آنها بابت کارهای خوب و عالیشان مزد خوبی گرفتند و بابت کارهای ناخوبی که داشتند مزد خوبی نگرفتند

به همین سادگی

عده ایی از مریدان با شنیدن این حکمت خشتک های خود رو پاره کردند و درون مدرسه شروع به دویدن کردن و شیخ به دنبال آنها تا شلوارشان را بپوشاند

:khak: :khak:

عده ایی دیگر نیز به سره چاه رفتن و بلند بلند میخوندن این کمره یا فنره و به صورت بستنی قیفی خود را درون چاه میریدند

:khak: :khak:

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

داستانک های شیخ و مریدان نوشته شده و طنز پردازی شده توسط بروبچ خنگولستان

این نمونه داستان ها رو فقط و فقط داخل خنگولستان میتونید ببینید و هر جای دیگه مثلشو دیدید
بدونید از ما کپی شده

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

*ghalb_sorati* دلاتون شاد و لباتون خندون **♥**

۲۳ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

مرد جوانی پدر پیرش بشدت اسهال گرفت و از بس اسهال داشت به حالت مرگ و زندگی در آمده بود

مرد جوان چون وضع بیماری پیرمرد را اینگونه دید او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد

پیرمرد ساعت ها کنار جاده رید ، و به زحمت نفس هایش بالا می آمد و همه چی را پایین میداد و آب از خشتکش راه افتاده بود

رهگذران از ترس واگیر داشتن بیماری

و فرار از دردسر بینیه خود رو با خشتک میگرفتن و بی اعتنا به پیرمرد مانند بز فرار میکردند

شیخ و مریدان هم در آن زمان داشتن از آن جاده عبور می کرد

شیخ به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند

پیرمرد با دیدن شیخ ؛ که دارد به او کمک میکند لبخند ملیحی زد و در دستان شیخ رید

یکی از مریدان به شیخ گفت

این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک است

نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود

حتی پسرش هم او را در اینجا به حال خود رها کرده و رفته است

تو برای چی به او کمک می کنی ؟

شیخ به مرید گفت : من به او کمک نمی کنم

من دارم به خودم کمک می کنم

اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم

چگونه روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم

من دارم به خودم کمک می کنم

مریدان با شنیدن این سخن خشتک دریدن و از اسهال پیرمرد به سر و صورت خود میزدند

پیرمرد با شنیدن این حکمت انقدر رید که ترکید

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

داستانک شیخ و مریدان نوشته شده و طنز پردازی شده توسط بروبچ خنگولستان

این نمونه داستان ها رو فقط و فقط داخل خنگولستان میتونید پیدا کنید
و اگه جایی دیگه تو این سبک دیدید بدونید از ما کپی شده

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دلاتون شاد و لباتون خندون

۳۴ ◄ اشمولی پشمولی

روزی شیخ و مریدانش در حال بحث و حکایت بود

که ناگهان مردی جوان نزد شیخ آمد و به او گفت

یا شیخ همسره من دیوانه است

آبرو برای من نذاشته وسط مهمونی یهو خشتک پسرمان را درید و در آن ری#د

و سپس به هوا پرید و با جیغ و هیاهوی زیادی درون مجلس شورع به دویدن کرد و خود را به دیوار کوبید
و یکباره آرام گرفت و بلند بلند فریاد میزد و به من اشاره میکرد مامان بیا منو بشور

و پسرمان هم از او اخمخ تر است

قرص جوشانی به پشت خود وارد کرد و شروع به بندری رقصیدن کرد

و من می خواهم از او جدا شوم و همسری دیگر اختیار کنم
چرا که من افسر گارد امپراتور هستم و باید همسر و فرزندانش وقار خاصی داشته باشند

شیخ که از خنده خشتک به سر کشیده بود گفت : آیا او قبلا هم چنین بوده است!؟

مرد جوان پاسخ داد

” نه به این اندازه ! شدت اخمخیتش در منزل من بیشتر شده است ”

شیخ گفت

بی فایده است تو با هر زن دیگر هم که ازدواج کنی مدتی بعد رفتار و حرکات و سکنات همین زن اول تو به همسر بعدی ات سرایت می کند

چرا که این تو هستی که رگ شیطنت را در رفتار همسرت تقویت می کنی

مرد جوان با تعجب پرسید

یعنی می گوئید نفر بعدی هم اخمخ میشود ؟؟

شیخ خشتکش را به معنی آری تکان داد و سپس گفت

در وجود همه انسان ها رگه های شیطنت و پاکدامنی و وقار و سبک مغزی وجود دارد

این همراهان هستند که تعیین می کنند کدام رگه تحریک و فعال شود

تو هر همسری اختیار کنی همین رگه را در او فعال خواهی کرد

چرا که تو چنین می پسندی ؛ تو ارزش ها و خواسته های خود را تغییر بده همسرت نیز چنان خواهد شد

آنگاه شیخ سر از خشتک به بیرون آورد و گفت

و مگر نه اینکه تو همسرت را قبل از ازدواج به خاطر همین جسارت و بی پروایی اش پسندیدی و شیفته اش شدی!؟

افسر جوان اندکی به کنج دیوار خیره ماند

سپس قرص جوشانی به خود وارد کرد و شروع به رقصیدن کرد

مریدان بعد از آشکار شدن این حکمت افسار پاره کردند

عده ایی شروع به بپر بپر کردن و جیغ زنان خود را به درو دیوار میزدند ؛ و رو به شیخ میگفتن مامان بیا مارو بشور

عده ایی نیز خود را به درو دیوار میمالیدن

عده ایی نیز شلوار خود از پا در آوردند و پیرهن های خود را بپا کردند

و از سوراخ یقه بسیار در مکتب خانه ری#دند

شیخ نیز بعد از گفتن این سخن بمدت یک هفته اسهال مکرر داشت

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

داستانک های شیخ و مریدان نوشته شده و طنز پردازی شده توسط برو بچه های خنگولستان

این داستان ها رو فقط داخل خنگولستان میتونید پیدا کنید و هر جای دیگه این سبک داستان ها رو دیدید
مطمعن باشید از ما کپی شده

*ghalb_sorati* دلاتون شاد و لباتون خندون **♥**

۳۴ ◄ اشمولی پشمولی

مریدی در دهکده ی خنگولستان زندگی میکرد که علاقه ی شدیدی به پریدن داشتندی

او حتی بجای راه رفتن مانند گله خری که رَم کرده با بپر بپر مسیر خورد را میگذراند

او هر روز از ارتفاع پنج متری خود را به زمین میکوبید و هیچ اتفاقی برای او نمی افتاد

او هرگاه می خواست از ارتفاع به سمت پایین بپرد نگاهش را به سوی آسمان می کرد

و از کائنات می خواست تا او را سالم به زمین برساند و میان راه میگفت گی خردوم گی خردوم و بال بال کنان با باکسن خود را به زمین میزد و نمیدونی تا کجا میرفت

:khak: :khak:

اتفاقا هم همیشه چنین می شد و هیچ بلایی بر سر او نمی آمد

روزی این مرید به ارتفاع پنج و نیم متری رفت و سرش را به سوی آسمان بالا برد

و از کائنات خواست تا مثل همیشه او را سالم به زمین برساند و شروع کرد زمزمه کردن از قضا مامور شهداری از آنجا میگذشت و همانگونه که جارو دستش بود ، مرید با ذکره گی خردوم گی خردوم به زمین خورد و جاروی مامور شهداری به او داخل شد و پایش شکست

او همانگونه که جارو به او داخل شده بود لنگان لنگان و ناراحت؛ نزد شیخ رفت که در آبخوریه پارک در حال مسواک زدن دندان های خویش بود رفت و پرسید

من سال ها بود که از ارتفاع پنج متری می پریدم و هیچ اتفاقی برایم نمی افتاد

چرا این بار فقط به خاطر نیم متر اضافه ارتفاع پایم شکست؟

چرا کائنات مرا حفظ نکرد؟

شیخ در همان حالت مسواک زدن شروع به خندیدن کرد و هرچی کف بود از دهانش به بیرون ریخت و در همان حال فرمود

متمماقن مین مفه مم مامنام مه منف مو ممل مرگ

مرید گفت : هَ ؟؟

سپس شیخ مسواک را از دهان درآورد و دهان خود رو شست و فرمود

اتفاقا این دفعه هم کائنات به نفع تو عمل کرد

کائنات چون می دانست که تو بعد از پنج و نیم عدد شش و هفت را انتخاب می کنی

قبل از این که خودت با این زیاده خواهی بی معنا گردنت را بشکنی

پای تو را شکست تا دست از این بازی برداری و روی زمین قرار گیری

مرید به محض شنیدن این حکمت ابتدا مقداری به نقطه ایی خیره ماند

سپس ناله ی بلندی کشید و جارو را از خود به بیرون کشید به سگ تبدیل شده و عر عر کنان سوار جارو شد و پرواز کرد

پیر زنی که در حال شستن ظرفا در آبخوری بود بعد از شنیدن این حکمت دود از او بلند شد و شروع به ری#دن در ظرف و ظروف کرد

*vakh_vakh* *vakh_vakh*

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

داستانک های شیخ و مریدان نوشته شده و طنز پردازی شده توسط برو بچ خنگولستان

این داستان های شیخ و مریدان تولیدش اینجاش

اگر گروه و جای دیگه دیدید ؛ مطمعن باشید که از ما کپی شده

دلاتون شاد و لباتون خندون

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

**♥** دلاتون شاد و لباتون خندون *ghalb_sorati*

۳۴ ◄ اشمولی پشمولی

پسری جوان که یکی از مریدان شیخ بود

چندین سال نزد شیخ درس معرفت و عشق می آموخت
شیخ نام او را _ خشتک دریده _ گذاشته بود و به احترام شیخ بقیه مریدان نیز او را به همین اسم صدا می زدند

روزی پسر با شاخه ایی گل نزد شیخ آمد و گفت

یا شیخ ؛ بدبخت شدم ، به نظر عاشق شده ام !! ؟

شیخ گفت عاشق چه کسی ؟؟

خشتک دریده از خجالت سر به خشتک فرو کرد و گفت عاشق دختر آشپز مکتب خانه

شیخ پرسید: چطور فهمیدی که عاشق شده ای؟

پسر گفت : هر وقت غذایی که دختر آشپزباشی پخته را میخورم پشگل هایم به شکل قلب در میآیندی و

وقتی می بینمش نفسم می گیرد و اشک از خشتکم جاری میشود و دوست دارم برای اینکه نظر او را به خود جلب کنم پیش دیدگانش خشتکم را پاره کنم و شورت خود را به او نشان دهم

در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم

شیخ گفت: اما پدر او آشپز مکتب خانه است و دخترک نیز مجبور است به پدرش در کار آشپزی کمک کند ؛ آیا تصور می کنی می توانی با کسی ازدواج کنی که برای بقیـه هم مکتبی هایت غذا می پزد و ظرف های غذای آنها را تمیز می کند

خشتک دریده بعد از شنیدن این حرف خود را به بالا پرت کرد و با پشگل نقش قلبی تیر خورده به دیوار کشید و گفت: به این موضوع فکر نکرده بودم خوب این نقطه ضعف مهمی است که باید در نظر می گرفتم

شیخ درکنار خشتک دریده رید و گفت
پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر و التهابی گذرا بیش نیست و بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن

دو هفته بعد _خشتک دریده _ با شاخه ایی گل نزد شیخ آمد و گفت که نمی تواند فکر دختر آشپز را از سر بیرون کند

هر جا می رود او را می بیند و به هر چه فکر می کند اول و آخر فکرش به او ختم می شود

شیخ اندکی مخرج خود خاراند و گفت

اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار، ضخیم و کلفت شده است. به راستی بد نیست که همسر تو فردی چنین زشت و خشن باشد. آیا به زیبایی نه چندان زیاد او فکر کرده ای! شاید علت این که تا الان تردید کرده ای و قدم پیش نگذاشته ای همین کم بودن زیبایی او باشد؟!

پسر دوباره نعره ایی کشید و خود را با خشتک به زمین کوبید و گفت

حق با شماست شیخ ! این دخترک کمی هم پیر است و چند سال دیگر شکسته می شود. آن وقت من باید با یک مادربزرگ تا آخر عمر سر کنم

شیخ به آرامی دست دور گردن پسر انداخت و روی شاخه ی گل رید و گفت
پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر است و التهابی گذرا بیش نیست پس بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن

پسرک راهش را کشید و رفت. یکی ازمریدان خطاب به شیخ گفت

یا شیخ چرا عشق این دونفر را ریدمال میکنی ؟؟

شیخ دست بر گردن آن مرید انداخت و کنار او هم رید و پاسخ داد

هوس لازمه جفت شدن دو نفر نیست. عشق لازم است و _خشتک دریده _ هنوز چیزهای دیگر را بیشتر از دختر آشپز دوست دارد

یک ماه بعد خبر رسید که _خشتک دریده _ بی اعتنا به شیخ و اندرزهای او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسری خود انتخاب کرده است و چون شغلی نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است

یکی از شاگردان نزد شیخ آمد و در مقابل جمع به بدگویی _خشتک دریده _ پرداخت و گفت
این پسر حرمت شیخ و مکتب خانه را زیر پا گذاشته است و به جای آموختن عشق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزی رفته است. جا دارد او را به خاطر این بی حرمتی به مرام عشق و معرفت از مدرسه بیرون کنید؟

شیخ دست به گردن آن مرید انداخت و در کیف مدرسه اش رید و گفت

دیگر کسی حق ندارد به کمک آشپز جدید مدرسه _خشتک دریده _ بگوید. از این پس نام او _ در خشتک ریده _است

اگر من از این به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از _در خشتک ریده _ بپرسید

همه این درس و معرفت برای این است که به مرحله و درک _در خشتک ریده _برسید

او اکنون معنای عملی و واقعی عشق را در رفتار و کردار خود نشان داده است

سپس شیخ که چندی بود اسهال شدید داشت دست به دیوار گرفت و در سطل آشغال کلاس رید

مریدان بعد از دیدن و شنیدن این حکمت بسیار نعره کشیدند و هر یک دست بر گردن هم کلاسیه خود انداختن روی نیمکت ریدند

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

داستانک های شیخ و مریدان نوشته شده و طنز پردازی شده توسط بروبچ خنگولستان

این داستان ها مبداش اینجاس هر جای دیگه دیدید از ما کپی شده

۲۸ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

روزی برای شیخ خبر آوردند که در معبدی در ده مجاور

فردی ادعا می کند که استاد شیخ است و خیلی از شیخ ، شیخ تر است
شیخ گوز خندی زد و درون پاکت نامه ایی رید و گفت

گرچه این استاد را ندیده ام اما به او سلام برسانید و این نامه را به او تحویل دهید

و عده ایی ساده لوح نیز دور استاد را گرفتن و شروع به یاد گیری معرفت و حکمت شدند

استاد تقلبی چندین ماه هر روز عین حرفهایی که شیخ به بقیه می گفت به شاگردانش منتقل می کرد و روز به روز نیز شاگردان ورزیده تر می شدند

و استعداد بی نظیری در خشتک پاره کردن پیدا کرده بودند

سرانجام بعد از هفت ماه نوبت به درس عملیه تخم مرغ اژدها رسید . این درس جزو یکی از مراحل پیشرفته ی درسهای معرفت شیخ بود

و نحوه انجامش اینطور بود که شاگردان باید به رو به روی اژدها میرفتن و کار عجیبی انجام میدادن که اژدها از فرط تعجب تخم بزارد

در روز امتحان استاد تقلبی و شاگردانش و شیخ و مریدانش به محل سکونت اژدها رسیدند

شیخ بدون اینکه کلامی بگوید به استاد تقلبی تعظیمی کرد به سوی محل سکونت اژدها رفت

و با مریدانش رو به روی اژدها حاضر شد ؛ سپس مریدان به تماشای شیخ پرداختن

شیخ به وسط میدان رفت و روبه روی اژدها ایستاد ؛ اژدها بسیار خشمگین و حولناک بود نعره ی وحشیانه ایی کشید که از فرت وحشت شیخ خشتک خود را درید و درآن رید

سپس فلفلی به مخرج خود فرو کرد و آتش از همه ی سوراخ های شیخ به بیرون پاشید

سپس عصای خود را به زمین انداخت و به خیار تبدیل شد

بعد از انجام این کار نه تنها اژدها بلکه مریدان نیز شروع به تخم گذاشتن کردن

شاگردان استاد تقلبی نیز یکی یکی از استاد رخصت گرفتند و به محل سکونت اژدها رسیدند و نوبت استاد تقلبی رسید

استاد تقلبی سوار بر اسب به رو به روی اژدها رفت

و وردی در گوش اسب خواند و اسب را به خر تبدیل کرد

سپس اژدها بسیار عصبانی شد و استاد تقلبی را یه لقمه چپ کرد و خود را با شکم به زمین کوبید و استاد رو به باده معده تبدیل کرد

یکی از مریدان از شیخ پرسید : چرا یا اینکه او اسب را به خر تبدیل کرد اژدها او را خورد ؟؟

شیخ گفت این کار را شرکت های ایران خودرو و سایپا در ابعاد وسیع انجام میدن و بهترین نسخه های ماشین های خارجی مشابه رو به خر تبدیل میکنن
و تازگی نداشت

مریدان بعد از شنیدن این سخن خشتک پاره کردن و عر عر کنان خود را به اژدها فرو کردند

اژدها نیز هر روز تخم میگذاشت

خود شیخ نیز بعد از شنیدن این سخن هر روز خود را به در و دیوار میمالید

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

داستانک های شیخ و مریدان نوشته شده و طنز پردازی شده در خنگولستان

این داستان های مبداش اینجاس هر جای دیگه دیدید از ما کپی شده

۲۶ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

شیخ در گوشه ای از بازار سخت مشغول خرید بود و در حال خرید مرغی برای شام بود

که به یکباره چندی از مریدان دور او حلقه زدن و خون به مغزشان نرسید و شروع به خواندن عمو زنجیر باف کردن و شیخ نیز عصای خود را به مریدان فرو کرد تا کنترل خود را در دست بگیرند

پسر جوانی که شلواری صورتی پوشیده بود و به خشتکش چند زنگوله وصل کرده بود و سر و صورتی با آرایش عجیب داشت نزدیک شد

و شلوغیه مریدان و شیخ را مناظره میکرد

و در حالی که سعی می کرد توجه دیگران را به خود جلب کند با ناز و عشوه نعره ایی کشید و گفت

یـــــــا شیخ !!؟

شیخ فرمود: زهره مار ؛ رررررررررردیدم تو خشتکم

جوان ادامه داد

من می خواهم مثل بقیه نباشم
یعنی وقتی مثل بقیه باشم به چشم نمی آیم و کسی به من توجه نمی کند
برای همین خودم را متفاوت کرده ام

لباسم را به صورت عجیب و غریب رنگی کرده ام و زنگوله به خشتک آویختم
سر و صورتم را به این صورت آرایش داده ام
به هر حال به عنوان یک انسان حق دارم هر طور دلم می خواهد خودم را آرایش کنم آیا شما موافق نیستید؟

شیخ همانگونه که درگیر مریدان بود و برای کنترل آنها عصا را به آنها فرو میکرد ؛ نگاهی به پسر جوان انداخت ؛ و اشتباهی عصا را به جوان هم فرو کرد و گفت

اوخ ؛ ببخشید و سپس ادامه داد

موافقت یا مخالفت من دردی از توهمات ذهنی تو دوا نمی کند

اما نصیحتی دارم و آن این است که اگر می خواهی متفاوت باشی لااقل قشنگ متفاوت باش

نظر مردم همانطور که به چیزهای قشنگ و جذاب جلب می شود، به سمت چیزهای زشت و بد منظر و هراس انگیز نیز به صورت مقطعی جلب می شود

دلیلی ندارد که برای جلب نظر مردم آن ها را بترسانی و یا حسی چندش آور و ناخوشایند در دل آن ها زنده کنی

تو متفاوت باش! اما تفاوتی قشنگ و زیبا و کاری کن که اطرافیان از تفاوت تو شاد شوند و آرامش یابند نه این که بترسند و احساس نا امنی و وحشت بر آن ها غالب شود

پسر جوان بعد از شنیدن این صحبت ها تکانی به خشتکش داد و زنگوله های بسته شده به آن دیلینگ دیلینگ کردن و مانند دسته ایی از خران وحشی رم کرد و خشتک به سر کشید

مریدان که شاهده سخنان شیخ و پسر جوان بودند دوباره خشتک از کف دادن و عصای شیخ را از او گرفتن و به همدیگر فرو میکردند تا بتوانن خود را آرام کنند

مرغی که شیخ قصد خرید ان را داشت بعد از دیدن این واقعه قد قدی وحشتناک کرد و به تخم مرغ تبدیل شد

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

داستانک های شیخ و مریدان نوشته شده و طنز پردازی شده در خنگولستان

اگه جایی این داستان ها رو دیدید بدونید از ما کپی کردند

۲۴ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

روزی یکی از خانه های دهکده خنگولستان آتش گرفته بود

زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند

شیخ و مریدان و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند

وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند

جمعی از مریدان بخاطر میزان بالای استرس و حول شدن دور هم حلقه زدند و شروع به رقصیدن کردند و عده ایی نیز گرگم به هوا بازی میکردند

شیخ متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می کند

شیخ با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید

چرا بیکار نشسته ای و به کمک ساکنین کلبه نرفته ای !؟

جوان لبخندی زد و گفت

من اولین خواستگار این زنی هستم که در آتش گیر افتاده است

او و خانواده اش مرا به خاطر اینکه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاک و صادقم را قبول نکردند

در تمام این سال ها آرزو می کردم که کائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد و اکنون آن زمان فرا رسیده است

شیخ پوزخندی زد و گفت

عشق تو عشق پاک و صادق نبوده است

عشق پاک همیشه پاک می ماند ! حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد

عشق واقعی یعنی همین تلاشی مریدان من برای خاموش کردن آتش منزل یک غریبه به خرج می دهند

آن ها ساکنین منزل را نمی شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگ ها جلوترند

برخیز و یا به آن ها کمک کن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو

اشک از خشتک جوان سرازیر شد

از جا برخاست . خشتک خود را خیس کرد و شجاعانه خود را به داخل کلبه سوزان انداخت

بدنبال او چندی از مریدانه شیخ نیز جرات یافتند و خود را خیس نکرده ، به داخل آتش پریدند و جزغاله شدند

و عده ایی نیز از ترس خود را خیس کردند و به درون آتش ریدند

در جریان نجات بخشی بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید و بسیاری از مریدان کباب شدن

روز بعد جوان به مکتب خانه آمد و از شیخ خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد

شیخ نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی کرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت

نام این شاگرد جدید _ معنی دوم عشق _ است

حرمت او را حفظ کنید که از این به بعد برکت این مکتب خانه اوست

جوان بعد از شینیدن این سخن خشتک به سر کشید و به بز تبدیل شد

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

داستانک های شیخ و مریدان نوشته شده و طنز پردازی شده در خنگولستان
این داستان ها مبداش اینجاس ؛ اگه جایی دیگه خوندید مطمعن باشید از ما کپی شده

۲۱ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها