• ترانه خونه
فال آنلاین

لبخند بزن

❤ همیشه دلیلی برای ( لبخند ) وجود دارد ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • خر بازی میکنیم
    با انرژی باش
علی اکبر

علی اکبر

من علی اکبر نقوی حسینی اهل بشرویه هستم

داستانکهای زیبا   خنگولستان

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت و گفت هندوانه‌ای برای رضای خدا به من بده که فقیرم و چیزی ندارم
هندوانه فروش درمیان هندوانه ها گشتی زد و هندوانه ی خراب و بدرد نخوری را به فقیر داد. فقیر نگاهی به هندوانه کرد و دید که به درد خوردن نمیخورد، و مقدار پولی که به همراه داشت به هندوانه فروش داد و گفت به اندازه پولم به من هندوانه ای بده
هندوانه فروش هندوانه خیلی خوبی را وزن کرد و به مرد فقیر داد، فقیر هر دو هندوانه را رو به آسمان کرد و گفت خداوندا بندگانت را ببین… این هندوانه خراب را بخاطر تو داده است و این هندوانه خوب را بخاطر پول

—————————————–
وای اگر این تفکر در کل زندگی ما باشه

داستانکهای زیبا   خنگولستان

داستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستان

شیرینی هندونه و شیرینی زندگی رو براتون آرزو میکنم

داستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستان

۲۴ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

دفتر شـعـــر عاشخونه ها   خنگولستان

به هنگام جدایی هر کسی اندیشه ای دارد
جدایی دست بی رحمی است در تاراج دلتنگی
یکی شاد است از راهی شدن تا شهر رویاها
یکی هنگام رفتن هیچ نشناسد سر از پایش
یکی دیگر دلش خون است و در دل خنجری دارد
یکی مشتاق رفتن بهر دیدار عزیزانش
یکی از شوق میخندد‌‌‌‌، یکی پیوسته می بارد
یکی خرسند از دل کندن است و تشنه رفتن
یکی حیران و سرگردان خیال دیگری دارد
یکی با چهره ی آرام می گوید: خداحافظ
یکی دیگر سکوتش ارزش والاتری دارد
یکی وقت جدایی طاقتش کم می شود اما
یکی بر شانه های خسته اش کوه غمی دارد
خداوندا … خداوندا جدایی را ز راه بندگان بردار
تو میدانی جدا گشتن چه درد مبهمی دارد

دفتر شـعـــر عاشخونه ها   خنگولستان

❇ناشناس❇

۲۰ ◄ عاقا پست بیسته ، بیست

داستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستان

شیخ بهاءالدین عاملی در یکی از کتابهای خود مینویسد
روزی زنی نزد قاضی شکایت کرد که پانصد مثقال طلا از شوهرم طلب دارم و او به من نمیدهد. قاضی شوهر را احضار کرد و او طلب خود را انکار نمود یا فراموش کرده بود
قاضی از زن پرسید: آیا بر گفته ی خود شاهدی داری؟
زن گفت: آری، آن دو مرد شاهدند
قاضی از گواهان پرسید: گواهی دهید زنی که مقابل شماست پانصد مثقال از شوهرش که این مرد است طلب دارد و او نپرداخته است
گواهان گفتند: سزاست این زن نقاب مقابل صورت خود را عقب بزند تا ما لحظه ای وی را درست بشناسیم که او همان زن است، تا آنگاه گواهی دهیم
چون زن این سخن را شنید برخود لرزید و شوهرش فریاد برآورد شما چه گفتید؟ برای پانصد مثقال طلا همسر من چهره اش را به شما نشان دهد؟
هرگز! هرگز! من پانصد مثقال را خواهم داد و رضایت نمی دهم که چهره ی همسرم در حضور دو مرد بیگانه نمایان شود
چون زن آن جوانمردی و غیرت را از شوهر خود مشاهده کرد ازشکایت خود چشم پوشید و آن مبلغ را به شوهرش بخشید

——————————–
چه خوب بود آن مرد با غیرت، امروز جامعه ی ما را هم میدید که زنان نه برای پانصد مثقال طلا و نه حتی یک مثقال نقره، چگونه رخ و ساق به همگان نشان میدهند و شوهران و پدران و برادرانشان نیز هم عقیده ی آنهایند و در کنارشان به رفتار آنان مباهات می کنند

داستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستان

داستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستانداستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستانداستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستان

اینجاست که شاعر می فرماید

مهریه رو کی داده کی گرفته

داستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستانداستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستانداستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستان

۱۹ ◄ دینگله دینگو

دفتر شـعـــر عاشخونه ها   خنگولستان

دفتر شـعـــر عاشخونه ها   خنگولستاندفتر شـعـــر عاشخونه ها   خنگولستان

درکوچه رازهای مرا جار می کشی

پای مرا به خانه ی تکرار می کشی

نام کدام دختر شهر است اینکه باز

با طرح قلب بر تن دیوار می کشی؟

هر عصر توی کوچه ی مان راه میروی

از چشم های تیله ای ات کار می کشی

مانند بچه های شرور ایستاده ای

از بین دختران محل یار می کشی

مردم برایشان همه چیز تو عادی است

من حرص میخورم که  تو سیگار می کشی

دفتر شـعـــر عاشخونه ها   خنگولستاندفتر شـعـــر عاشخونه ها   خنگولستان

❇ساجده جبارپور❇

۱۹ ◄ دینگله دینگو

داستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستان

زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد. مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت. روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم
مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهد. زن با ناباوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده
غروب به خانه آمد. مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد. زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟ مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید! زن باز هم متعجب گفت: مگر مرا تعقیب کرده بودی؟
مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم

———————————————–

هر چه کُنی به خود کُنی گر همه نیک و بد کنی

داستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستان

داستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستانداستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستانداستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستان

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

داستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستانداستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستانداستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستان

۱۷ ◄ دینگله دینگو

داستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستان

لحظات آخر زندگی امام صادق علیه السلام بود. امام دقایق آخر عمر خود را طی می کرد. پلک ها روی هم افتاده بود. ناگهان امام پلک ها را از روی هم برداشت و فرمود: همین الآن جمیع افراد خویشاوندان مرا حاضر کنید. مطلب عجیبی بود. در این وقت امام همچو دستوری داده بود. همه جمع شدند. کسی از خویشان و نزدیکان امام باقی نماند که آنجا حاضر نشده باشد. همه منتظر و آماده که امام در این لحظه حساس می خواهد چه بکند و چه بگوید

امام همینکه همه را حاضر دید، جمعیت را مخاطب قرار داده فرمود

شفاعت ما هرگز نصیب کسانی که نماز را سبک می شمارند نخواهد شد

داستان های دینی داستانکهای زیبا   خنگولستان

⚫️

السلام علیک یا جعفر بن محمد الصادق علیه السلام

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

⚫️

۱۴ ◄ لایک عالی متعالی

داستانکهای زیبا   خنگولستان

روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند. در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرت مان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر

پدر پرسید: آیا به زندگی آن ها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: فکر می کنم

پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا. ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست.

در پایان حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کرد: متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم

—————————————

در پایان منم اضافه میکنم که پولدار یا بی پول بودن نشونه ثروت و فقر آدما نیس

داستانکهای زیبا   خنگولستان

داستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستان

خدایا جیب هممونو پر پول بگردان که بدجوری محتاجیم

الهی آمین

داستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستان

۱۶ ◄ دینگله دینگو

دفتر شـعـــر عاشخونه ها   خنگولستان

دیدم از دور بر افروخته سیمای تو را
خواندم از  نرگس بیمار تو غمهای تو را

منکه هرگز نگشودم به کسی چشم نیاز
دارم امروز به جان تو تمنای تو را

بخدا میکشدم حسرت این غم که چو شمع
نکنم گرم چرا خلوت شبهای تو را

گردش چشم سیه مست تو سرمستم کرد
به جهانی ندهم مستی صهبای تو را

در دلم مهر کسی خانه نکرده ست بیا
خانه خالیست نگه داشته ام جای تو را

سر ببالین نگذارم من شوریده مگر
تکیه گاه سر شورریده کنم پای تو را

همه سرگرم تماشای بهارند کمال
نفروشد به گل و لاله تماشای تو را

دفتر شـعـــر عاشخونه ها   خنگولستان

❇کمال خجندی❇

۱۱ ◄ i love u

داستانکهای زیبا   خنگولستان

مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت. زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد. بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرح های ظریفی داشتند. زن قیمت گلدان ها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آن ها یکی است. او پرسید: چرا گلدان های نقش دار و گلدان های ساده یک قیمت هستند؟ چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است همان پول گلدان ساده را می گیری؟
فروشنده لبخندی بر لبانش نشست و گفت: من هنرمندم ، قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم

زیبایی رایگان است

زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند
سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت
زیرا حس زیبا دیدن همان عشق است

————————–

نتیجه میگیریم که مرد ها به خاطر زشت بودنشان دوست داشتنی و زیبا می شوند

در ضمن حال منم خوبه… یه وقت نگرانم نشین

داستانکهای زیبا   خنگولستان

داستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستان

عشق و زیبایی رو براتون آرزو میکنم

داستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستان

۱۵ ◄ جینگیلی آلیسا
  • 6
  • 2,842
  • 3,647
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها