• پیامک
فال آنلاین

خدا زیباست

❄️❄️ این را در دانه دانه های برف میبینم ❄️❄️

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan
علی اکبر

علی اکبر

من علی اکبر نقوی حسینی اهل بشرویه هستم

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت. زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد. بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرح های ظریفی داشتند. زن قیمت گلدان ها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آن ها یکی است. او پرسید: چرا گلدان های نقش دار و گلدان های ساده یک قیمت هستند؟ چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است همان پول گلدان ساده را می گیری؟
فروشنده لبخندی بر لبانش نشست و گفت: من هنرمندم ، قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم

زیبایی رایگان است

زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند
سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت
زیرا حس زیبا دیدن همان عشق است

————————–

نتیجه میگیریم که مرد ها به خاطر زشت بودنشان دوست داشتنی و زیبا می شوند

در ضمن حال منم خوبه… یه وقت نگرانم نشین

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

*neveshtan*

عشق و زیبایی رو براتون آرزو میکنم

*neveshtan*

۱۴ ◄ لایک عالی متعالی
 چشم _ یار _ تیر _ نگاه _ قلبم _ نشانه _ خنگولستان
 ❣ 💘 💘 ❣ 💘 💘 💘 ❣ 💘 💘
دوشم جنون دوباره به تن تازیانه زد

باز این درخت ریشه دواند و جوانه زد

دیدم درون آینه شوریده منظری

باز از درونم آتش حسرت زبانه زد

نازم به چشم یار که تیر نگاه را

بیجا هدر نکرد و به قلبم نشانه زد

جز در هوای عشق دگر پر نمیزنم

هرچند عشقم این همه آتش به لانه زد

 ❣ 💘 💘 ❣ 💘 💘 💘 ❣ 💘 💘

❇مهدی اخوان ثالث❇

۱۴ ◄ لایک عالی متعالی

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

در زمان ناصرالدین شاه اولین تلگراف‌خانه تأسیس شد اما مردم استقبالی نکردند و کسی باور نداشت پیامش با سیم به شهر دیگری برود

به ناصرالدین شاه گفتند تلگراف‌خانه بی‌مشتری مانده و کارمندانش آنجا بیکار نشسته اند. ناصرالدین شاه دستور داد به مدت یک ماه مردم بیایند مجانی هر چه می‌خواهند تلگراف بزنند و چون مفت شد همه هجوم آوردند و بعد از مدتی دیدند پیام هایشان به مقصد می‌رسد و به همین خاطر هجوم مردم روز به روز زیادتر شد در حدی که دیگر کارمندان قادر به پاسخگویی نبودند

سرانجام ناصرالدین شاه که مطمئن شده بود مردم ارزش تلگراف را فهمیده‌اند، دستور داد سر در تلگراف خانه تابلویی بزنند بدین مضمون

بفرموده شاه از امروز حرف مفت زدن ممنوع

و اصطلاح حرف مفت زدن از آن زمان به یادگار مانده است

———————————

حالا که تلگرام اومده من بهتون یه دستور میدم بدین مضمون

چت مفت زدن ممنوع

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

*chakerim*

۱۵ ◄ جینگیلی آلیسا

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

نازنین آیا تو اشکم را به شبها دیده ای ؟
آه سرد و پر غمم را روی لبها دیده ای ؟

با خیالی جمع و راحت رفته ای اما بگو
جسم سوزان مرا از داغ تبها دیده ای ؟

تازگیها فرصتی کردی ببینی ام عزیز ؟
خم شدم در زیر سختی و ستمها دیده ای ؟

خنده هایم رفته دیگر یک نظر دیدی مرا ؟
من شدم گنجیهٔ حسرت وَ غمها دیده ای ؟

رفتی و تنها شدم اما هنوزم عاشقم
عاشق دیوانه ای با قلب تنها دیده ای ؟

تازگیها من شدم دیگر بریدم دل ز ما
از ضمیر تلخ ما گشتم چو مِنها دیده ای ؟

در دلت سنگی نشاندی و دگر من بعد تو
قلب تنهایم گریزان شد ز دلها دیده ای ؟

میروم چون کل دنیا مثل تو ظالم شده
از جفاکاری سرشتند آب و‌گلهادیده ای؟؟

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

❇ناشناس❇

۲۲ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

آورده اند که روزی زبیده زوجه ی هارون الرشید در راه بهلول را دید که با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط می کشید
پرسید : چه می کنی؟
گفت : خانه می سازم
پرسید : این خانه را می فروشی؟
گفت : آری
پرسید : قیمت آن چقدر است؟
بهلول مبلغی ذکر کرد
زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد
بهلول زر بگرفت و بر فقیران قسمت کرد
شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده به خانه ای رسید و چون خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند این خانه از زبیده زوجه ی توست
دیگر روز هارون ماجرا را از زبیده بپرسید
زبیده قصه بهلول را باز گفت
هارون نزد بهلول رفت و او را دید که با اطفال بازی می کند و خانه می سازد
گفت : این خانه را می فروشی؟
بهلول گفت : آری
هارون پرسید : بهایش چه مقدار است؟
بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود
هارون گفت : به زبیده به اندک چیزی فروخته ای
بهلول خندید و گفت : زبیده ندیده خریده و تو دیده می خری میان این دو، فرق بسیار است

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

*fereshte*

خونه های بهشتی براتون آرزو میکنم

*fereshte*

۱۷ ◄ دینگله دینگو

 

*********◄►*********

چادر مشکی که می پوشد چه زیبا می شود

ماه کامل در شب تاریک پیدا می شود

واژه واژه شعر پا میگیرد اینجا در دلم

وقتی از جای خودش آرام بر پا می شود

یوسف از زیباییش حیران،زلیخا در عجب

از شمیم چادرش یعقوب بینا می شود

آسمانی هست…او عین خیالش نیست که..

دارد از سمت زمینی ها تماشا می شود

سر به زیر و سر بلند از کوچه ها رد میشود

با سکوتش کم محلی میکند تا می شود

اهل ایمان است و تقوا،با خدا همصحبت است

سمت قرآن می رود وقتی که تنها می شود

حس خوبی دارد اما بعد از آن دلچسب نیست

راز وقتی در میان شعر افشا می شود

شاعرش وقتی بسیجی باشد و عشق حجاب..

آن غزل بایست سبکش نیز اسلامی شود

*********◄►*********

❇سیدمحمد صادق آتشی❇

 

۱۷ ◄ دینگله دینگو

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

نگهبانی از بازارها در قدیم کاری با اهمیت و درخور توجه بود. نگهبانان بازار از ابتدای شب (دم اذان مغرب) تا هنگامه صبح (بعد از اذان صبح) موظف به نگهبانی از بازار بوده و دائم در طول بازار در حال گشت زنی بودند

از آنجا که بازار بسیار بزرگ و امکان بازبینی همه جای آن ممکن نبود، نگهبانان، سگهایی درنده و گیرنده داشتند که به «سگ بازاری» معروف بودند این سگان غیر از مربی خود هر جنبدهای را مورد حمله قرار داده و پاچه میگرفتند

از این رو با نزدیک شدن وقت غروب و بسته شدن دربهای بازار و طبیعتاً ول شدن سگهای بازاری، نگهبانان در بوقی بزرگ که از شاخ قوچ درست میشد و صدایی بلند و گسترده داشت، میدمیدند که یعنی در حال باز کردن سگان و رها کردنشان در بازار هستیم. به این بوق که سه بار با فاصله زمانی مشخصی نواخته میشد «بوق سگ» میگفتند. افراد با شنیدن بوق سگ از بازار خارج میشدند

امروزه هرگاه فردی تا دیروقت به کار مشغول باشد و یا دیر به خانه برگردد میگویند تا بوق سگ کار کرده یا خارج از خانه بوده است و به عنوان نمونه گفته میشود«تا بوق سگ کار میکنم» یا «بچه که نباید تا بوق سگ بیرون از خونه باشه» در این جمله ها، «بوق سگ» دلالت بر مفهوم دیر وقتی و زمان طولانی بیش از حد دارد

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

*chakerim*

۱۴ ◄ لایک عالی متعالی

چادر _ سر _ ملت _ خنگولستان

*~*~*~*~*~*~*~*

تو چادر بر سرت کردی و یک ملت هوایی شد
بـهـار اعـتراض از مـصر ،از شـامـات راهی شد
به مجـلس رفت ط‍‌ـرح انـقـلاب مـخملی امـروز
رضـاخـان آمــد و دوران اسـتـبـداد شـاهی شد

*~*~*~*~*~*~*~*

❇محمد عباسی❇

۱۶ ◄ دینگله دینگو

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد. جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت
ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلبتو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پر نکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین قلب را دارد؟
مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است. پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظرمی‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده‌ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را باقطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند، پس حالا می‌بینی که زیبایی واقعی چیست؟
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خودقطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن راگرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت
مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

*ghalb*

دوستدار همه باشیم

*ghalb*

۱۶ ◄ دینگله دینگو

♡♡ 💔 ♡♡ 💔 ♡ 💔 ♡ 💔 ♡♡ 💔 ♡♡

اول آبی بود این دل ، آخر اما زرد شد

آفتابی بود، ابری شد ، سیاه و سرد شد

آفتابی بود، ابری شد ، ولی باران نداشت

رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد

صاف بود و ساده و شفاف ، عین آینه

آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟

هر چه با مقصود خود نزدیکتر می شد ، نشد

هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد

هر چه روزی آرمان پنداشت ، حرمان شد همه

هر چه می پنداشت درمان است ، عین درد شد

درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود

پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان

ناگهان این اتفاق افتاد : زوجی فرد شد

بعد هم تبعید و زندان ِ ابد شد در کویر

عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد

کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل

تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد

♡♡ 💔 ♡♡ 💔 ♡ 💔 ♡ 💔 ♡♡ 💔 ♡♡

❇قیصر امین پور❇

۱۳ ◄ به قولی اصفونیا شد سینزه تا
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها