یاو پرسید: «داستان کی درست بود؟» پیتر دستش را بالا برد. «آقای آگیکوم. ما نمیتونیم بدونیم کدوم داستان درسته.» بهبقیهی کلاس که یواش یواش داشتند متوجه میشدند نکاه کرد. «ما نمیتونیم بدونیم کدوم داستان درسته چون ما اونجا نبودیم.» یاو سری تکان داد. جلوی کلاس روی صندلیاش نشست و به تمام آن مردان جوان نگاه کرد. «مشکل تاریخ همینه. ما نمیتونیم چیزی رو بدونیم وقتی خودمون اونجا نبودیم تا ببینیم، بشنویم و تجربه کنیم. مجبوریم به حرفهای دیگران تکیه کنیم. کسانی که اونجا بودند و داستانش رو برای بچههایشان نقل کردند تا بدانند و بعد بچههایشان برای بچههای خودشان تعریف کردند. و باز بچههای آنها و باز بچههای آنها. اما حالا میرسیم به مشکل داستانهای ضدونقیض. کوجو نیارکو میگه وقتی جنگجوها به دهکدهاش امدند کتهایشان قرمز بود اما کوامه آدو میگه کتهاشون آبی بود. پس داستان کدومشون رو باید باور کنیم؟» پسرها ساکت بودند. به او خیره نگاه کردند و منتظر ماندند. «ما داستان کسی رو باور میکنیم که قدرت بیشتری داره. اون همون کسیه که داستانش رو میتونه بنویسه. برای همین وقتی دارید تاریخ میخونید همیشه باید این سوال رو از خودتون بپرسید: داستان چهکسی این وسط جا افتاده؟ صدای کی خفه شده که صدای این یکی بلند شده؟ وقتی جواب این سوالها رو پیدا کردید، باید بگردید و داستان اون طرف رو هم پیدا کنید. بعد تازه اون موقع میتونید یک تصویر واضح از ماجرا داشته باشید، هرچند همچنان ناکامل.» • صفحه ۳۶۵ #به_خانه_بیا یآجاسی
آبینا یکبار کل روز را صرف آب آوردن برای مزرعه پدرش کرده بود: به سر چشمه میرفت، سطلش را در آب فرو میکرد، برمیگشت و حوضچه را پر میکرد. نزدیک شب بود و آبینا هرقدر آب میآورد فایده نداشت. انگار حوضچه هیچوقت پر نمیشد. صبح روز بعد، همهی گیاهان خشکیده و پژمرده شده بودند و برگهای قهوهای زمین جلوی کپرشان را کثیف کرده بودند. آن موقع آبینا فقط پنج سال داشت و نمیفهمید چطور امکان دارد کسی آنقدر زحمت بکشد چیزی را زنده نگه دارد و آن چیز به هرحال بمیرد. تنها چیزی که میدانست این بود که پدرش هر روز به گیاهان رسیدگی میکرد، دعا میکرد و هر فصل وقتی اتفاقی که نباید بیفتد میافتاد، سرش را بالا میگرفت و باز از نو شروع میکرد. هربار بد شانسی میآورد با آن مثل یک فرصت برخورد میکرد. آبینا هرگز ندیده بود پدرش گریه کند. برای همین آن بار آبینا بهجایش گریه کرد. پدرش او را در کپر دید و کنارش نشست و پرسید: «چرا داری گریه میکنی؟» آبینا از میان هقهقش گفت: «همهی گیاهها مردن. من میتونستم کمکشون کنم!» پدرش پرسید: «آبینا، اگر می دونستی که گیاهها قراره بمیرن کدوم کارت رو متفاوت انجام میدادی؟» آبینا یک لحظه فکر کرد و با پشت دست بینیاش را پاک کرد و گفت: «بیشتر آب میآوردم.»پدرش سر به تایید تکان داد. «خب پس دفعهی بعد بیشتر آب بیار. اما برای ایندفعه گریه نکن. حسرت و پشیمانی نباید در زندگیات جایی داشته باشه. اگر در اون لحظهای که داری کاری رو انجام میدی به اون کار ایمان و اطمینان داری، بعدا نباید بابتش حسرت بخوری و احساس پشیمانی کنی.»• صفحه ۲۳۵ و ۲۳۶ #به_خانه_بیایآجاسی
نابودی یک ملت از درون خانهی مردمانش آغاز میشود. ضربالمثل غنایی• صفحه ۴۳۵#به_خانه_بیا یآجاسی
♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥
فصل چهارم : گذر زمان همه چیز را مشخص می کند
پرتو دلنواز افتاب از پنجره به اتاق تابیده میگشت؛ که پرده طلایی با رگههایی از نخ براق جلوه افزونی به نور ان میبخشید و فضای اتاق را شادابتر از ان چه بود، به نمایش گذاشت. درخشش ان نوید شروع یک روز تازه بهاری را به مردم هدیه میداد
پافشاری خورشید، فرجام هلیا را از دنیای رویاها بیرون کشید؛ کش و قوسی به بدنش داد. سپس راه اشپزخانه را در پی گرفت. خستگی هنوز در وجودش بود، به زور لای چشمانش را باز کرد تا بتواند در یخچال را باز کند که تکه کاغذ روی ان نظرش را جلب کرد
سلام هلیا، ایلیا رفته اداره؛ منم رفتم خونه سرهنگ. مراقب باش خونه رو به باد ندی
هلیا تکه کیکی از درون ان بیرون اورد و سری از انبوه اندوه تکان داد
به نام خالق یکتا زندگی آرام آرام میگذرد؛ اما برای بعضی شعفآور است و برای بعضی دردآور. رایحهایی از عدالت در هیچ کجای شهر به مشام نمیرسد. درواقع عدالت حتی بار معنایی هم ندارد و همچنین حمایت از مفالیس هیچ ارزشی ندارد. این استیصال ذرهذرهی وجود درویشان را میبلعد و نابود میکند. آنها همواره در جستجوی رستن از طریق مرگ هستند مقدمه: دخترک قصهی ما در پیچ و تاب طوفان زندگی گم میشود و در میان جنجال شهر گرفتار! هدفش رهایی از ناکامی و لمس خوشبختی است؛ اما انتخابش در زندگی سهواً بیراهه است آیا پایانش قدم زدن در بیراهه است؟ یا راه نجاتی دارد؟
♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥
♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥
♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥
آدم یک وقت هایی خودش را برای همیشه جا میگذارد
مثلا روی پله های کثیف محل کاری که محترمانه اخراج شده
نیمکت های چوبی سبز رنگ یک کافه
رو به روی ویترین مغازه ای توی قیطریه
کوچکترین کلاس دانشکده
خیابانی که آخرین خداحافظی هایش را کرده
کوچه ای که هفت تا سیزده سالگی اش را در آن بزرگ شده، پنجره ی خانه ی دختری که اولین عشقش را مال خودش کرده و بعد از آن هر وقت که از آنجا می گذرد، با دیدن ِخودِ تنهای خسته اش، دهانش تلخ می شود و بغض از گلویش بالا می آید
آدم یک وقت هایی یک جاهایی خودش را جا میگذارد
آن نیمه از خودش را که در مقابل فراموشی مقاوت می کند،می اندازد همان گوشه کنار و برای همیشه می رود
دو دقیقه پیش
در حال حاضر هنوز بخش چت راه اندازی نشده است
دو دقیقه پیش
یکمی صبور باش عزیزکوم درستش موکونیم
دو دقیقه پیش
تست برای پیام طولانی چند خطی
خط دوم
خط سوم