یاو پرسید: «داستان کی درست بود؟» پیتر دستش را بالا برد. «آقای آگیکوم. ما نمیتونیم بدونیم کدوم داستان درسته.» بهبقیهی کلاس که یواش یواش داشتند متوجه میشدند نکاه کرد. «ما نمیتونیم بدونیم کدوم داستان درسته چون ما اونجا نبودیم.» یاو سری تکان داد. جلوی کلاس روی صندلیاش نشست و به تمام آن مردان جوان نگاه کرد. «مشکل تاریخ همینه. ما نمیتونیم چیزی رو بدونیم وقتی خودمون اونجا نبودیم تا ببینیم، بشنویم و تجربه کنیم. مجبوریم به حرفهای دیگران تکیه کنیم. کسانی که اونجا بودند و داستانش رو برای بچههایشان نقل کردند تا بدانند و بعد بچههایشان برای بچههای خودشان تعریف کردند. و باز بچههای آنها و باز بچههای آنها. اما حالا میرسیم به مشکل داستانهای ضدونقیض. کوجو نیارکو میگه وقتی جنگجوها به دهکدهاش امدند کتهایشان قرمز بود اما کوامه آدو میگه کتهاشون آبی بود. پس داستان کدومشون رو باید باور کنیم؟» پسرها ساکت بودند. به او خیره نگاه کردند و منتظر ماندند. «ما داستان کسی رو باور میکنیم که قدرت بیشتری داره. اون همون کسیه که داستانش رو میتونه بنویسه. برای همین وقتی دارید تاریخ میخونید همیشه باید این سوال رو از خودتون بپرسید: داستان چهکسی این وسط جا افتاده؟ صدای کی خفه شده که صدای این یکی بلند شده؟ وقتی جواب این سوالها رو پیدا کردید، باید بگردید و داستان اون طرف رو هم پیدا کنید. بعد تازه اون موقع میتونید یک تصویر واضح از ماجرا داشته باشید، هرچند همچنان ناکامل.» • صفحه ۳۶۵ #به_خانه_بیا یآجاسی