• چیستان

فال آنلاین

سال نو مبارک

❤ الهی خنده ات همچون بهار و دلت آزاد ز غم ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان

android_khengoolestan

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت

از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟

قرآن

از کجای قرآن؟

انا فتحنا

نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد

سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن اباکرد

نادر گفت: چرا نمی گیری؟

گفت: مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای

نادر گفت: به او بگو نادر داده است

پسر گفت: مادرم باور نمی‌کند

می‌گوید: نادر مردی سخاوتمند است، او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد. زیاد می‌داد

حرف او بر دل نادر نشست، یک مشت پول زر در دامن او ریخت

از قضا چنانچه مشهور تاریخ است، نادر در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

*chaie*
چای می نوشم و از مطلب خود دلشادم
*chaie*

khengoolestan_axs

^^^^^*^^^^^

به عجایب هفت گانه جهان باید یکی هم اضافه کرد
خود ما انسان ها
خودمان هم خودمان را نشناخته ایم
چه برسد به اینکه یکی بیاید کشفمان کند
عجیب بودن از تمام رفتارمان سرازیر است

یکی بهمان محبت میکند و تمام عشقش را به پایمان میریزد پسش میزنیم
یکی که اصلا ارزشش ندارد و ما را آدم حساب نمیکند عاشقش میشویم

خودمان هم نمیدانیم با خودمان چند چندیم
آری هشتمین عجیب جهان خود ماییم

^^^^^*^^^^^

هادی دولتی

^^^^^*^^^^^

ارزش بعضی چیزا
با به زبون آوردنش از بین می ره
این آخرِ بدبخت بودنه که به کسی بگی، گاهی حالم رو بپرس

همیشه دیدن یه پیام ناگهانی، شنیدن یه سلام بی هوا
از آدمی که انتظارش رو می کشی، می تونه حال و روزت رو عوض کنه

گاهی آدم، خودش رو گم و گور می کنه، فقط به این امید که یه نفرِ بخصوص سراغش رو بگیره
بر خلاف تصور،خوشحال کردن آدم تنها، خیلی سخت نیست
فقط کافیه وانمود کنی به یادش هستی

^^^^^*^^^^^

پویا جمشیدی

*~*~*~*~*~*~*~*

بیمارستان سینا… اتاق عمل سوانح و سوختگی

صدای داد و بیدادش توو راهروی اتاق عمل توجهمو جلب کرد… لابد از همون مردا بود که با همه ی ادعای مردیش، تاب یه سوختگی جزئیو نداشت و تازه ادعای مردونگیشم کل عالمو برداشته بود لابد
رفتم سمت صداها… قضیه فقط یه ذره با تصورات من تفاوت داشت… یه ذره

سوخته بود… کل بدنش، از فرق سرش تا نوک پاش، درد داشت در حد ماورای مرگ، حرف زدن سختش بود، هرلحظه ممکن بود قلبش بایسته اما کل توانشو جمع کرده بود و گاهی داد می زد و گاهی التماس میکرد… همه مونو

بیشتر کادر اتاق عمل جمع شده بودند بالا سرش و هرکی یه حالی داشت… چه حالی

باید هرچه سریعتر می رفت برای عمل اما هرکاری کردیم رضایت نمیداد که نمیداد
صداش لرزه می انداخت به جون همه، با لهجه کُردی غلیظ داد میزد: گیانم… نازارکم، عزیزکم، بذارین ببینمش من باید ببینمش

چاره ای نبود… باید می دیدش… کوتاه بیا نبود… آوردنش کنارش، زنشو، نازارشو، یار گیانشو
آوردن

اونقدر تقلا میکرد برای دیدنش با اون نهایت دردی که داشت که میترسیدم از رو تخت بیفته پایین
عزیزش حالش خیلی بهتر از خودش بود… فقط یه قسمت از صورتش سوخته  بود و کمی از دستش، ولی تا دیدش زد زیر گریه… گریه ای که گمونم عرش خدارو لرزوند، دل همه رو لرزوند، حتی دل سنگو لرزوند… کی میگه دیدن نداره گریه مرد؟؟!! دیدن داشت اون گریه ی عاشقانه

دستای از شدت درد لرزون و خونی رو رسوند به اشک عزیزش و سوزش شوریشو خرید به سرانگشت پر از دردش و زمزمه کرد: ئێشت هەیە عەزیزەکەم؟

جوابی که نشنید مستاصل تر تکرار کرد: درد داری عزیزم؟؟!!؟

انگار که زبون خودشونو نفهمه عزیزش! به هق هق افتاد اون هیبت و مردونگی: قەزات لە گیانم
دردت له گیانم نازارم

بعد شروع کرد به التماس کردن به ما: شمارا به خدا نذارین درد بکشه…  مەهێلن شتێکی لێ بێت… شمارا به خدا نذارین اون… شمارا بخدا

درد امون مردو برید و بغض امون منو… داشت از حال میرفت اما با همه ناتوونیش جلوی همه ایستاد تا اول عزیزشو راهی اتاق عمل کنه و بعد رضایت داد تا خودشو ببرن
شنیدم که صدایی گرفته به کُردی گفت: زۆر زۆر پیاوی براکه‌م

نفهمیدم یعنی چی ولی یقین داشتم یه ربطی به جوونمردی داره… هوای اونجا زیادی برام سنگین بود… خودمو رسوندم به حیاط بیمارستان و نشستم رو نیمکت و چندتا نفس عمیییییق کشیدم

درد داشت
کل تنش سوخته بود
هرلحظه احتمالی بود بودنش
قلبش عاریه ای میتپید
حتی توان حرف زدن نداشت که بگه چه بلایی سرش اومده و باز فکر یار گیانی بود که حتی زیباییشم سوخته بود و لبی نداشت که بعد اون همه صداکردنای مردش بگه جانم مرد دیوونه ی من… جانم؟؟!!!؟

کاری از دستم برای این عشق برنمیومد… فقط زیر لب چنتا آیت الکرسی خوندم برای سلامتی عزیزش و زمزمه کردم با خودم که الهی سایه ت از سر این دنیای بی عشق کم نشه مرد بزرگ
همین

*~*~*~*~*~*~*~*

طاهره اباذری هریس

khengoolestan_axs

^^^^^*^^^^^

پُر بود تمــام میـــــــز ها در هر سو
شب بود و چراغِ کافه میزد سوسو

من چشم به در منتظـــرت بودم که
تنهایــــی، با شاخه گلـــی آمد توو

^^^^^*^^^^^

علی عطری

khengoolestan_axs

^^^^^*^^^^^

ﺯﻧﻬﺎ ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ
ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺷﻮﻧﺪ
ﻭ ﺣﺲ ﮐﻨﻨﺪ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﻬﻢ ﻫﺴﺘﻨﺪ

ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﮐﻢ ﺗﻮﻗﻊ ﻧﯿﺴﺖ
ﻧﻤﻮﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﻗﺎﻧﻊ ﻧﯿﺴﺖ
ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻧﺶ ﻣﺴﺎﻭﯾﺴﺖ ﺑﺎ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﯾﺎ ﻫﯿﺎﻫﻮ

ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ ﺍﺯ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺭ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ

ﺯﻥ ﺳﺎﮐﺖ، ﯾﺎ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ
ﯾﺎ ﺁﺗﺶ ﺯﯾﺮ ﺧﺎﮐﺴﺘر

^^^^^*^^^^^

khengoolestan_axs

*~~~~~~~~*

آدم هایی هستند که دلبری نمیکنند
حرفهای عاشقانه نمیزنند
چیز خاصی نمیگویند که ذوق کنی
آدمهایی که نمیخواهند عاشقت کنند

اما عاشقشان میشوی

ناخواسته دلت برایشان میرود
این آدمها فقط راست میگویند
راست می گویند با چاشنی قشنگ مهر

لبخند میزنند نه برای اینکه توجهت را جلب کنند
لبخند میزنند چون لبخند جزئی از وجودشان است
لبخندشان مصنوعی نیست، اجباری نیست
در لبخندشان خدا را میبینی

اینها ساده اند
حرف زدنشان
راه رفتنشان
نگاهشان
ادعا ندارند، بی آلایشند، پاک و مهربانند

چقدر دوست دارم این آدمها را
(:

*~~~~~~~~*

  • 5
  • 886
  • 3,568
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*

♫ ♪ شعر ♪ ♫

✔ ابزار کمکی ✔

آموزش ها