خلق زندگی دلخواهتان شاید کمی ترسناک به نظر برسد. اما میدانید چهچیزی از آن هم ترسناکتر خواهد بود؟ پشیمانی. روزی که در حال کشیدن نفسهای آخرمان هستیم و دیگر هیچیک از نظرهای دیگران و ترسهایمان اهمیتی ندارند، فقط این مهم خواهد بود که چطور زیستهایم. اجازه ندهید انتظار و نظر دیگران زندگی شما را هدایت کند یا به نابودی بکشاند. • دوستداشتن، عشقورزیدن یا احترامگذاشتن به من، وظیفهی شما نیست. وظیفهی خودم است. • صفحه ۱۲۱#بی_حدومرز جیم کوییک
یاو پرسید: «داستان کی درست بود؟» پیتر دستش را بالا برد. «آقای آگیکوم. ما نمیتونیم بدونیم کدوم داستان درسته.» بهبقیهی کلاس که یواش یواش داشتند متوجه میشدند نکاه کرد. «ما نمیتونیم بدونیم کدوم داستان درسته چون ما اونجا نبودیم.» یاو سری تکان داد. جلوی کلاس روی صندلیاش نشست و به تمام آن مردان جوان نگاه کرد. «مشکل تاریخ همینه. ما نمیتونیم چیزی رو بدونیم وقتی خودمون اونجا نبودیم تا ببینیم، بشنویم و تجربه کنیم. مجبوریم به حرفهای دیگران تکیه کنیم. کسانی که اونجا بودند و داستانش رو برای بچههایشان نقل کردند تا بدانند و بعد بچههایشان برای بچههای خودشان تعریف کردند. و باز بچههای آنها و باز بچههای آنها. اما حالا میرسیم به مشکل داستانهای ضدونقیض. کوجو نیارکو میگه وقتی جنگجوها به دهکدهاش امدند کتهایشان قرمز بود اما کوامه آدو میگه کتهاشون آبی بود. پس داستان کدومشون رو باید باور کنیم؟» پسرها ساکت بودند. به او خیره نگاه کردند و منتظر ماندند. «ما داستان کسی رو باور میکنیم که قدرت بیشتری داره. اون همون کسیه که داستانش رو میتونه بنویسه. برای همین وقتی دارید تاریخ میخونید همیشه باید این سوال رو از خودتون بپرسید: داستان چهکسی این وسط جا افتاده؟ صدای کی خفه شده که صدای این یکی بلند شده؟ وقتی جواب این سوالها رو پیدا کردید، باید بگردید و داستان اون طرف رو هم پیدا کنید. بعد تازه اون موقع میتونید یک تصویر واضح از ماجرا داشته باشید، هرچند همچنان ناکامل.» • صفحه ۳۶۵ #به_خانه_بیا یآجاسی
ممکن است که در گلولای زندگی فرو رفته باشید و بهآسانی میتوان فهمید که گاه زندگی را گلولای فرامیگیرد. در این شرایط دشوارترین کار این است که تسلیم ناامیدی نشویم. اما باید بهیاد بیاوریم که رنج نوعی گلولای (مرداب) است که برای خلق لذت و شادی (نیلوفر) به آن نیاز داریم. بدون رنج شادکامی معنا ندارد. • صفحه ۱۹#نیلوفر_و_مرداب تیچ نات هان
..*~~~~~~~*..
استرس یه حفره کوچیکه، اولش کم عمقه، شاید اصلا به چشم نیاد ولی رفته رفته بدون هیچ هشدار جدیای عمیقتر میشه تا جایی که وقتی چشم باز میکنیم، کیلومترها از سطح زمین دور شدیم
هر بار که دیگران از ما سواستفاده میکنن، یک قسمت از روحمون مثل نوار چسب کنده میشه، فرقی نمیکنه چند بار تلاش کنیم اون تیکه نوار چسب رو به جای اولش بچسبونیم به هر حال دیگه چیزی مثل روز اول نمیشه
بیخوابی یک شکنجهگره، مستقیم بر مغزمون شلاق میزنه و در حالی که از گوش، چشم و بینیهامون خون ریزی میکنیم پاهامون رو میشکنه تا مطمئن شه قرار نیست دیگه از جای خودمون بلند شیم
تنهایی، هیولای زیر تخته، ولی دیگه فقط به اونجا محدود نمیشه، هر قدمی که بر میداریم درست پشت سرمونه، با موهای آشفته و دستهای لرزون سعی داره خودش رو مخفی کنه اما عیانتر از هر واقعیته
افسردگی محکم در آغوشمون میگیره، انقدر محکم که برای نفس کشیدن شروع میکنیم به دست و پا زدن اما این کمبود اکسیژن بیحسمون میکنه تا جایی که به زنده بودن شک میکنیم
کیمیا هویدا
♥♥.♥♥♥.♥♥♥
你是我的梦想
所以我与任何阻碍我实现梦想的人一起战斗
طُ
رویایـــــ💜ـــمنیـ
پسـ
برایـ بدستـ آوردنـ رویاهامـ با هرکسیـ کهـ سر راهمـ باشهـ میجنگمـ
♦♦---------------♦♦
آدمی ناتوانترین موجود جهان است
به ویژه در برابر خودش
هیچکس بهتر از خود انسان
نمیتواند خودش را فریب دهد
هرکس نیمی از عمرش را در
فریب دادن خود تلف میکند
"آبراهام لینکلن"
#پارتسوم
♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥
فصل چهارم : گذر زمان همه چیز را مشخص می کند
پرتو دلنواز افتاب از پنجره به اتاق تابیده میگشت؛ که پرده طلایی با رگههایی از نخ براق جلوه افزونی به نور ان میبخشید و فضای اتاق را شادابتر از ان چه بود، به نمایش گذاشت. درخشش ان نوید شروع یک روز تازه بهاری را به مردم هدیه میداد
پافشاری خورشید، فرجام هلیا را از دنیای رویاها بیرون کشید؛ کش و قوسی به بدنش داد. سپس راه اشپزخانه را در پی گرفت. خستگی هنوز در وجودش بود، به زور لای چشمانش را باز کرد تا بتواند در یخچال را باز کند که تکه کاغذ روی ان نظرش را جلب کرد
سلام هلیا، ایلیا رفته اداره؛ منم رفتم خونه سرهنگ. مراقب باش خونه رو به باد ندی
هلیا تکه کیکی از درون ان بیرون اورد و سری از انبوه اندوه تکان داد
دو دقیقه پیش
در حال حاضر هنوز بخش چت راه اندازی نشده است
دو دقیقه پیش
یکمی صبور باش عزیزکوم درستش موکونیم
دو دقیقه پیش
تست برای پیام طولانی چند خطی
خط دوم
خط سوم