این زندگی بیمارستانی است که
در آن هر بیماری اسیرِ آرزویِ عوض کردنِ تختهاست
این یکی میخواهد
روبهروی بخاری رنج بکشد
و آن یکی گمان میبرد سلامتیاش را کنار پنجره بازمییابد
همیشه بهنظرم میرسد هر جایی که نیستم همانجا احساس راحتی خواهم کرد، و این پرسش جابجاشدن همانی است که بیوقفه با جانم در میان مینهم