• پیامک
فال آنلاین

همیشه معجزه ایی گوشه ی لبت باشد

😋 (بخند) با تو جهانی عاشقانه میخندد 😍

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • اینجا خنگولستان است
    اینجا خنگولستان است

خاطره ها

خب دوستان خل و چلم سلام
دوباره می‌خوام به خواب تعریف کنم براتون که در مورد حسودی دوستم به من

-.*-.*-.*-.*-.*-.*-.*

خب خواب دیدم رفتم با دوستم میوه فروشی سیب زمینی بگیره بعد پسر همسایمون اونجا نشسته بود و به من خیره شده بود منم داشتم از خجالت آب میشدم
و نگاهش میکردم و لبخند میزدم وقتی خرید داشتیم برمیگشتیم خونه و پسر همسایمون دنبال سر ما میومد و از یه جایی راهشو کج کرد و رفت بعد رو کردم به دوستم گفتم : خیلی بچه باحالیه ازش خوشم میاد

دوستم از روی حسودی برای اینکه حرص منو در بیاره گفت: اَق این ؟خاک تو سرت بااین سلیقت

من: چرا؟

دوستم: اینا شبا تو جوب می‌خوابند ، غذا از تو سطل آشغالی پیدا می‌کنند میخورم و ‌
….

منم که باور کرده بودم ناراحت رفتم دم در خونشون یهو دیدم معلم فارسیمون اونجاست
برگشتم و رفتم خونمون و تا دلم خواست گریه کردم و دوستم رو فحش دادم

-.*-.*-.*-.*-.*-.*-.*

خب اینم از این
امیدوارم دوست داشته باشین
بای
😐

22 ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

به نظر من یکی از بهترین دوران زندگی آدم ها دوران دانشجوییشونه

مخصوصا اگه دوران دانشجویی خوابگاهی باشید

که سر تا سر خاطره و یادگاری حساب میشه

یه چند تا خاطره براتون میگم ان شا الله که به اندازه کافی خنده دار باشه

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

روزای اولی که میاید تو خوابگاه خیلی همه با کلاسن و با هم رو در بایسی دارند

*modir* *modir*

ما اولین باری که رفتم خوابگاه برای دوران کاردانی بود تو شهر همدان

بعد خیلی با کلاس بودیم و اینا

یه بچه تهرونی داشتیم اسمش بابک بود ، خیلی لارج بود

هی اسم بچه ها رو صدا میزد

*dali* *dali*

بعد وقتی یارو برمیگشت نگاش میکرد ، بلند میگوزید

مثلن ساعت دو نصفه شب همه خوابیم

یهو میدیدی میگفت شیخ شیخ

میگفتم هان ؟؟ چته نصف شبی ؟؟

بعد قاااااااررررررپ میگوزید و زرت و زرت میخندید

*vakh_vakh* *vakh_vakh*

بعده یکمی که گذشت منم هم پاش میومدم

*sheikh* *sheikh*

غیر من و اون یکی دیگه از بچه ها معروف بود به حمید نکبتی

فامیلش حکمتی بود بسکه این بچه چرک کثیف بود بش میگفتیم حمید نکبتی

بعد این کلن یه جفت جوراب بیشتر نداشت

:khak: :khak:

بعد اصن اینو نمیشست

یعنی از کلاس که میومد انگاری بن لادن تو اتاق شمیایی ریده

اینقدر بو میومد لامصب هممون شیمیایی میشدیم ، هنوز بوی جوراباش توی مخمه

:khak: :khak:

بعد این اوایلش اصن نمیگوزید

هی این بابک اذیتش کرد

*amo_barghi* *amo_barghi*

هی میگفت حمید بعد گوزید

هی میگفت حمید هی گوزید

بعد یه شب نصفه شب دیدم این حمید بلند شد

*Aya* *Aya*

رفت پیش تخت بابک

باستنشو گذاشت دره گوش بابک

بعد میخواست بگه بابک و بعد بگوزه

خودش خندش گرفته بود هم میخندید و هم گوزید

بعد اینقدره خنده بش فشار اورده بود

نزدیک بود برینه تو گوش بابک

*vakh_vakh* *vakh_vakh*

خلاصه دوران کاردانیمون تموم شد

من دانشگاه در اومدم بیرجند

بعد دوباره ترم اول همه با کلاس بودن و نمیشد گوزید

*modir* *modir*

بعد من دیدم اینطوری که فایده نداره

دراز کشیدم وسط اتاق شکممو دادم بیرون

بعد یکی از بچه ها داشت رد میشد

*soot* *soot*

گفتم سلمان سلمان یواش شکم منو فشار بده قلنج کرده

تا فشار داد براش گوزیدم

*amo_barghi* *amo_barghi*

بعد دیگه رومون به هم باز شد

ترم چهار دیگه اصن همیطوری راه میرفتی برات میگوزیدن

خورد و خوراک و تغذیه ی دانشجو ها بیشتر اوقات خوب نیست

:khak: :khak:

ترم چهار تو اتاق کرمونی ها بودم که معروف بود به اتاق اخمخا

شام رو که خورده بودیم

من رو تختم دراز بودم

یکمی خودمو تکون تکون دادم سه چهار بار پشت سره هم براشون گوزیدم که اول کار باعث تشویق حضار شد

بعد یه حاجی گوزو هم داشتیم اونم تحت تاثیر قرار گرفت و پشت بنده من اونم چند باری گوزید

بوی سگ مرده توی اتاق بلند شد

یکی از هم اتاقیامون معروف بود به متی کرمونی

بلند شد گفت ای بابا شورشو در اوردید دیگه رفت دره اتاقو باز کرد که هوا عوض بشه

*fosh* *fosh*

خودشم از اتاق رفت بیرون

بعد ده بیست ثانیه دیدم استرس از قیافش داره میریزه

تو این مایه

گفت وای مسئول خوابگاه داره میاد

مسئول خوابگاه همیشه تا میومد ، یه راست میومد تو اتاق ما

:khak: :khak:

همیشه و همیشه اولین جایی که میومد اتاق ما بود

حالا اتاق ما بسکه گوزیده بودیم انگاری توش ابوبکر بغدادی ریده بود

بعد شروع کردیم هر کسی یه کاری کردن

یکی پنجره ها رو باز میکرد

اون یکی اسپری میزد

منم حوله ام رو گرفتمون وسط اتاق هی تکون میدادمو با حولم میرقصیدم و و حول کرده بودم و میگوزیدم

*belgheis* *belgheis*

بعد اینا هی چششون به منو حوله میوفتاد بیشتر خندشون میگرفت

بعد تقریبا یه دقیقه بکوب تلاش میکردیم که بو از اتاق بره بیرون

یهو این مسئول خوابگاه اومد تو اتاقمون

من کف اتاق دیگه ولو شده بودم
از خستگی

بعد من چشمم خورد به قیافه این متی کرمونی
وایساده بود بقل مسئول خوابگاه هی بو میکشید ببینه بو میاد یا نه ؟؟

من اصن اون صحنه رو که دیدم هموطوری که ولو شده بودم از خنده مُردم و به زور نفس میکشیدم

*vakh_vakh* *vakh_vakh*

بعد هی این مسئول خوابگاه میگفت چی شده آقای پیرزاد

من ریسه میرفتم از خنده

بعد این اخمخای دیگه چشمشون خورده به من اونام هی میخندیدن
نمیتونستن جلو خندشونو بگیرن

*vakh_vakh* *vakh_vakh*

بعد این متی کرمونی گفت هیچی گفت هیچی آقای فلانی ، یه جوک تعریف کردیم داریم به اون میخندیم

بعد گفت خو جوکشو بگید همه بخندیم

این متی کرمونی گفت احساس میکنم فراموش کردم چه جوکی گفتن

بعد یارو دید داریم جون میدیم از خنده ی زیادی گفت باشه بابا من رفتم

نفس بکشید

*LoL* *LoL*

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

یکمی طولانی میشه ولی این خاطره رو هم گوش کنید

تو مقطع لیسانس جمعه ها برامون استخر رایگان بود

میرفتیم استخر

*modir* *modir*

بعد شلوغه شلوغ میشد

من یکمی شنا بلد بودم

ولی پیش بچه ها بودم وسط استخر تا شنا بشون یاد بدم

بعد یه همکلاسیام

اسمش مجتبی بود

ما بش میگفتیم اراکیه کثیف

بچه اراک بود ولی خیلی اب زیره کاه بود بود

بعد من تو آب بودم اون لب استخر میخواست بپره داخل آب توی عمیق

بش گفتم اراکی شنا بلدی ؟؟

*modir* *modir*

گفت اره بابا برو کنار

بعد پرید تو آب کتفش از جا در اومد

اومد بالا گفت وای نه نه دارم غرق میشم

سریع رفتم زیر بقلشو گرفتم بردمش دمه دیوار استخر

به این یارو غریق نجاته گفتم اوسا بیا اینو بکش بالا کتفش در اومده

بعد با دو سه تا از بچه ها درش اوردیم از توی آب

بعد دیدم همه دارند نگاه به من میکنن

*moteafesam* *moteafesam*

هی خودمو زدم به اون راه که من باش نمیرم ولی هیشکی دیدم نمیخواد بره باش

گفتم خیلی نامردید کثافتا ریدم تو استخری که من توش نباشم

*fosh* *fosh*

سریع لباس پوشیدم با امبولانس رفتیم بیمارستان

این رفیقم مدلش اینطوری بود

کتفش چند باری در اومده بوده فبرا جا انداختنش باید بیهوشش میکردن

دکتری که مخصوص این کار بود نمیدونم اورتوپد بش میگن چی بش میگن نبودش
گفتن باید صبر کنی تا فردا

مام گفتیم خو اشکالی نداره

منم پریدم یه لباس بیمارا رو کردم تو تنم و گرفتم رو تخت بقلیش خوابیدم

*khab* *khab*

ساعت دو و سه بود

دیدم صدا ناله میاد ، همیطوری قل خوردم گفتم اراکی کم زر زر کن بزا بگیرم بکپم

بعد دوباره قر خوردم اونطرف

*righo_ha* *righo_ha*

دفعه بعدی دوباره ناله ناله کرد محلش ندادم دمپایشو پرت کرد سمت من گفت احمق برو بگو من خیلی درد دارم دارم میمیرم

گفتم باشه

*montazer* *montazer*

بعد رفتم پیش یه خانم پرستاره

*akheish* *akheish*

گفتم سلام خانم دکتر من این رفیقم کتفش در اومده خیلی درد داره یه چیزی بم بدید بش بدم بخوره

بعد رفت یه دونه شیافت اورد داد به من

بعد من اسم شیافت رو شنیده بودم ولی نمیدونستم چه شکلیه ،اینم نگفت که این شیافته

دادش به من گفت هر وقتی درد داشت بش بزن

*ieneh* *ieneh*

گفتم حله ، ررفتم یه لیوان یبار مصرف پر کردم که برم شیافت رو بخوره

دید دارم لیوان آب میبرم گفت شیافته ها زدنیه باید بش بزنی

*eva_khake_alam* *eva_khake_alam*

بعد تازه دوهزاریم افتاد که اع شیافت که میگن اینه

برا اینکه ضایع نشم لیوانی که داشتم میبردمو خوردم بعد یبار دیگه پزش کردم تا وسط راه اوردم دوباره اونم خوردم که فکر کنه مدلمه

عاقا چشمتون روز بد نبینه

شیافته که به من داد جلدش آلمینیومی بود

بعد من گفتم حتما قراره بره تو باکسنه رفیقم باید با این المینیومه بره

:khak: :khak:

خلاصه

رفتم تو اتاق دیدم هی ناله میکنه

گفتم بچرخ اونطرف ببینم

چراقام خاموش بود

چراغ قوه گوشیو روشن کردم گذاشتم گوشیمو تو دهنم

شلوارشو کشیدم پایین نیم ساعت میخندیدم

بعد میگفت چرا میخندی ؟

گفتم والا تا حالا باکسن ازین نزدیک ندیدم

*vakh_vakh* *vakh_vakh*

بعد میگفت اصخر جون خودت مسخره بازی در نیار گفتم باشه

عاقا من این المینیوما رو تیزش کردم لبه هاشو چوله کردم
هی شروع کردم فشار دادن

هی اون جیغ میکشید

*help* *help*

هی من زور میزدم هی اون جیغ میکشید

بعد گفتم اراکی فکر کنم این شیافتش کاره اسرائیله نمیره داخل

بعد گفت بده ببینم
بش دادم شروع کرد فحش دادن میگفت بیشعور چرا اینقدر خری خدایا این چه عذابیه میدی

بعد جلدشو کند گفت اینو بزن

بعد من دوساعت به قیافه شیافت میخندیدم

مثه گلوله ارپیچی بود

*vakh_vakh* *vakh_vakh* *vakh_vakh*

بعد دوباره هی زور زدم هی پرتش میکرد بیرون نمیرفت داخل

بش گفتم اراکی فکر کنم امشب قرار نیست این بره داخل بیا شیافته رو بخور خودتو خلاص کن

*palid* *are_are* *are_are*

گفت احمق درست بزه باید نو تیزشو بزنی داخل

خلاصه عاقا برعکسش کردم دیدم عههه ؟؟

ویژژژژژ رفت داخل

بعد گذشت تا دم صبح دکتره اومد

عملش کردن

هنوز مواد بیهوشی تو مخش بود
منگ بود

*mahi* *mahi*

همیطوری روی تخت چهارزانو نشسته بود

بعد دکتره بهش گفت میتونی ازین تخت چرخ دار بپری رو تخت خودت استراحت کنی

اینم گفت اره
بلند شد رو تخت روان مثه شتر ازین تخت پرید رو اون تخت

بعد دکترا گفت خاک بر سرت و رفت

*righo_ha* *righo_ha* *righo_ha*

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

**♥** دلاتون شاد و لباتون خندون *ghalb_sorati*

خاطرات قرار داده شده تا الان ◄

والا نمیدونم تکراریه یا نه دیگه گذاشتمش ببخشید اگه تکراریه

روز دانشجو مبارک

49 ◄ دیری دی دینگ

دوران دانشجویی بود برای لیسانس

بعد موقع امتحانا بود

منم که کلن تو طول ترم هیچی نمیخوندم و جزوه هم نمینوشتم

*gil_li_li_li* *gil_li_li_li*

امتحان فیزیک الکترومغناطیس داشتیم یکی از سخت ترین درسامون

هی نگاه به جزوه میکردم هیچی نمیفهمیدم

:khak: :khak:

هی عرررررررر میزدم کف اتاق و دود از باکسنم در اومده بود

*gerye_kharaki* *gerye_kharaki*

بعد یکی از رفیقام گفت اصخر اگه نمیره تو مخت یکمی برو تو ایوون تا یه هوایی بت بخوره

بعد گفتم شاید جواب بده ، رفتم داخل ایوون نشستم روی نرده های ایوون

برا خودم آواز میخوندم

*soot* *soot*

بعد یه رفیق داشتیم توی سوییت های پایین داشت درس میخورد

اسمش صادق بود

ولی ما بش میگفتیم اوس علی نجس

کلن برا همه لقب میزاشتیم

یه حاجی داشتیم تو اتاقمون اولش که اومده بود خیلی بچه مثبتی بود

بعد بسکه براش گوزیدیم از لج ما میگوزید این آخریا
بعد بش میگفتیم حاجی گوزو

این اوس علی نجس پایین بود

گفت ببند اون دهنتو داریم درس میخونیم

*fosh* *fosh*

بعد من گفتم خوبه یکمی براشون فیلم بازی کنم

گفتم اوس علی دیگه حال و حوصله زندگی ندارم

به ننم بگو خرس خوردش نگید خودشو کشته
*odafez* *odafez*

بعد این اوس علی میگفت برو بابا جرأتشو نداری هی میخندید

بعد من پیش خودم گفتم که بزار یکمی آویزون بشم بعد با زور دستام میام بالا

*palid* *palid*

انصافا ارتفاعشم خیلی بود ، چون ما طبقه بالا بودیم

بعد گفتم اوس علی حالا که خودمو کشتم میفهمی

بعد آویزون شدم

بعد این اوس علی از تو ایوون پایین اومد بیرون
دید آویزون شدم

گفت داری چیکار میکنی اخمخ

*esteres* *esteres*

بعد من کف پام به دیوار بود و دستم به نرده ها وصل بود

باکسنمو داده بودم عقب مثه میمونا

بعد این اوس علی دقیق زیر باکسن من واساده بود

گفتم اوس علی برو کنار تا نریدم رو سرت

*vakh_vakh* *vakh_vakh*

بعد خندم گرفت

عاقا تا خندم گرفت
دستام جفت شدن ، چسبیدن به هم ، اویزون شدم

بعد دستا که جفت بشن نمیشه که دیگه زور زد

گفتم وااااای اوس علی خاک بر سرت

*help* *help*

بدو بدو واقعی شد

این اوس علی نجسم حول کرده بود

هی جیغ و داد میکرد

*dingele dingo*

منم با این شلوارک آویزون شده بودم

یه چشمم شده بود اشک یه چشمش شده بود عن

*gerye*

من هی جیغ میکشیدم میگفتم خدایا گوز خوردم

خدایا من نمیخواستم خودمو بکشم

الکی الکی دارم میمیرم

خدایا بدبخت شدم

بعد زیرمم نرده بود میترسیدم از اون بالا بپرم

نرده از وسط جرم بده نصفم اینور بیوفته نصفم اونور

هی همیطوری تو هوا هی میگفتم خا بر سرت اوس علی

ریدم رو سرت اوس علی

اونم هی مثه مرغ پر کنده اینور اونور میدویید جیغ میزد

*dingele dingo*

بعد دیگه دستام خسته شده بود

گفتم خدایا مو اصن قصد خودکشی نداشتم الکی الکی دارم میمیرم اگه مردم همش تقصیره این اوس علی نجسه

بعد پامو فشار دادم به دیوار که از بقل دیوار دورم کنه نیوفتم رو نرده طبقه پایین و روی پاگرد سیمانی

بعد همیطوری که پامو فشار دادم به دیوار باکسنم گردولی شد

هموطوری خودمو از دیوار دور کردم و پریدم پایین

بعد با کف پا اومدم رو زمین بعد چون ارتفاع زیاد بود

اتوماتیک زانو هامم تا آخرین حدشون جمع شدن و از چهل پنج درجه به صفر درجه رسیدن

بعد بازم حده ارتفاع و وزن بیش از حد مجاز بود که مابقیه انرژی رو باکسنم جان فدایی کرد و خودشو کوبید به زمین

و نیرویی معادل هفتصد و شیش کیلو ژول به باکسنم وارد شده

و در اثر فشاره وارده طبق فرموله
u = mgh

با احتصابه

گرانش برابره با
۹٫۸۲ میلی متر بر ثانیه

پتانسیل انرژی جنبشیه من زیاد شد و در اثر اختلاف پتانسیل به وجود اومده

برق از باکسنم متصاعد شد و خشتکم جر خورد
و سه چهار تا پیچ و مهره هام ریخت کف بیابون

و هر چی فیزیک خونده بودم پاک شد امتحانمم ریدم

بعدی که خوردم زمین با باکسن ولو شدم
بعد خودمو زدم به مردن

بعد بچه ها تازه اومدن بیرون

یکیشون گفت اصخر دعا کن جفت پاهات شکسته شده باشه وگرنه من برات میشکنمشون

بعد من گفتم وای به من دست نزنید هنوز گرمم
*narahat* *narahat*

اوس علی برو نخ سوزن بیار

*odafez* *odafez*

فکر کنم باکسنم پاره شده

دست به من نزنید که جیغ میکشم

بعد اینام اینقده بیشعور بودن دست نزدن منو ول کردند رفتن

*talab* *talab*

خو یعنی چی این چه طرز برخورد با یه مصدومه که از یه خودکشی جون سالم بدر برده

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

یه خاطره دیگه هم دارم
من همیشه تو خوابگاه با این شلوارکه و زیر پوش حلقه ایی میگشتم

*baghal*

بعد خوابگای ما اصن خیلی دور بود از انسان ها و جماعت ادمیزاد

بعد دیگه همه با هم خودمونی بودیم

بعد ترم یک یا دو بود

یکی از دخترای دانشگاه که مسئول کانون فرهنگی بود

با وانت دانشگاه و یکی از مسئولین دانشگاه اومده بود تو خوابگاه

اومده بودن دنبالم برای کارای فرهنگی و دکور چیدن

*malos* *malos*

بعد دم در به یکی از بچه ها گفت که بلند صدام بزنه اونم هی از جلو دره طبقه پایین بلند صدا میکرد

اصصصصخخخخخررررر اصصصصصصصخخخخخررررر

بعد من اومدم دم پله ها واستادم

گفتم مرررررررررگ و اصخر

*righo_ha* *righo_ha*

چیکار داری ؟؟

گفت بیا پایین یکی کارت داره

*fekr* *fekr*

گفتم من نمیام پایین بگو بیاد بالا

*fuhsh* *fuhsh*

بعد گفتش که آخه نمیشه

*Aya* *Aya*

بعد من یواش یواش داشتم میومدم پایین با شلوارک صورتی و توپ توپیم ، هر کسی که میومد بالا با باکسنم میزدم بش بخوره به دیوار

کل راه پله ی ما ، رو به روش دیوار نداشت همش شیشه بود
قشنگ میتونستی یه نفرو که میره پایین یا میره بالا ببینی

وسط مسیرم نشستم رو حفاظ پله ها قیژژژژژ با باسنم قر خوردم اومدم پایین

بعدم دستمو کردم تو باکسنم شلوارکمو که این حفاظ حول داده بود داخل کشیدم بیرون

بعد من نگاه نکردم پایین ببینم کیه

:khak: :khak:

همیطوری اومدم اون خانمه که مسئول فرهنگی بود کل مسیر داشت منو از بیرون تو شیشه ها میدید

بعد من اومدم دم در دیدم عهههه ؟؟!!!

*moteafesam* *moteafesam*

بعد بدتر حل کردم مثه اسب حامله شروع کردم دویدن بالا که لباس درست بپوشم

تو مسیر مثه اورانگوتان چهار دستو پا میرفتم بالا

بعد که از رو به روی دستگاه راه پله رفتم کنار داد زدم گفتم

گفتم اندکی صبر کنید هم اکنون خود را میرسانم

*modir* *modir*

بعد رفتم شالوار پوشیدم و عینک دودی زدم و اینا که یعنی مثلن فکر نکنه خیلی دیگه بی کلاسم و اینا

ولی خو مثی که همه چیو دیده بودن

اخه مسئوله که اومده بود میگفت چه شلوارک قشنگی داریا

رفیقمم که زود تر رسیده بود ، میگفت کل مسیر رو داشت نگات میکرد و میخندید ، منم بش میگفتم براش دعا کنید داریم از دستش میدیم

:khak: :khak:

بعد رفته بودیم برای دکور سنگ های بزرگ بزرگ ببریم که رنگ کنن و دکور بزنن

من دولا که میشدم

شلوارکه زیر شلوارم پوشیده بودمش چشمم میخورد به اون

دولا که میشدم شلوارکمو که میدید این اصن انگاری تشنج میکرد

هی میگفتم خانم فلانی هی نخندا کار کن

میگفت من نمیتونم خودتون بار کنید سنگا رو

*odafez* *odafez*

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

*ghalb_sorati* دلاتون شاد و لباتون خندون *ghalb_sorati*

لیست خاطره های قرار داده شده تا به امروز ◄

اگه خدا بخواد سعی میکنم بیشتر بنویسم خاطرات و مطالب خنده دار

دوستتون دارم

*baghal*

40 ◄ چِل شدم

○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○

خنگولیا سهلام، خب میخوام بمناسبت آپدیت خنگول! یه خاطره از دوران پرفراز و نشیب طفولیتم واستون تعریف کنم، دیگه خوب و بدشو شما به بزرگی خودتون منو عفو کنید و مرسی تمام

خب جونم براتون بگه که این خاطره برمیگرده به دوازده سال و اندی پیش تقریبا و سه چهار سالگیم (چون دقیقا یادم نمیاد کی بوت) و از اندک صحنه هاعیه که یادم میاد حالا همون چیزایی که یادم میاد میتایپم
اوووووف خاطرم اینقد که توضیح دادم طولانی نی
😁
یادم میاد یبار تو خونه، مامانم به یکی از دلایل زیر که احتمال میدم، منو گذاش رو کابینتای آشپزخونه که خودشم همونجا به کاراش برسه بنده خودا

چون خیلی شیطونی میکردم

تنها و بدبخت بودم مامانم دلش سوخته گفته بذارمش اینجا تنوع بشه براش

تنها بودم ولی اصن بدبخت نبودم و در صورت تنها موندن هر لحظه ممکن بود یه دسته گل به آب بدم، پس مامانم تنها موندنم رو صلاح نمیدونسته که گذاشتتم اونجا

انقد جیغ و داد کردم که مامانم مجبور شده منو بذاره اونجا
😁
(که بعیدم نیس از بنده حقیر)

یهویی مهر مادری مامانم فوران نموده و خواسته به من خوبی کرده باشه

دله مامانم برا من تنگ شده بوده
😑
(خودمم اینو قبول ندارم البت)

هیچی دیگه مامانم رفت سراغ کاراش
عاغو من یه نگاه گذرا از چپ به راست تو آشپزخونه انداختیدم
گردنم سمت راست موند
یه چیز خیلی باحالدیدم
اگه گفتین چی؟
نه اون نه
این نه
اینم نه
نه
اهان
درسته
سرویس چاقو
🔪

بعله دیگه شروع کردم به بررسی کردن سرویس چاقو و یادمه چقد برام جذاب بود
قیچی و چاقو تیز کن و چاقوها و بعلههه رسیدیم به ساطور
خب من نمیدونستم این گندهه چیه از تو جاش درش اورده دیدم اهــــــــــــــ این چه باحاله، اصن تا حالا کجا بوده
و خب اون لحظه این سوال تو مخم کوچولوم پدید اومد که عایا کاربردش چیه؟!؟
😧

یه نگاه به اطرافم کردم هیچ چیز خاصی توجهمو نجلبید و بهلــــــــــه رسیدم به خودمــــــــــــ ، اون لحظه پرده بین انگشت شصت و اشارم به نظرم خیلی چیز عجیب واضافی و به دردنخوری اومد
😳😒
(مدیونید اگه فکر کنید آدم فضولی بودم)

با چشمای گشاد شده نگاش کردم و با ساطور دقیقا از وسط بریدمش، درد داش یا نه یادم نمیاد
(شکلک متفکر)
🙎
فقط دیدم یه آب قرمز از دستم تراوید بیرون
با خودم فک میکردم عایا خون که میگن همینه؟
😧
(اینجا بنظرم کارم از فضولی هم گذشته بوده کنجکاو بودم)

یادم نمیاد شاید گریه هم کرده باشم ولی یادمه مامانم از اون طرف آشپزخونه یهو برگشت منو دید با دست زد تو صورتش اومد منو زد زیر بغلش اوردتم پایین با یه پارچه دستمو بست
تو اون لحظه تو کف پارچهه بودم
😆😁
اخرش عبرت نگرفتم ینی خعااااک
😒✋

پارچهه روش طرحای سیب و گلابی بود من اینقد خوشم میومد ازش که نگو خیلی لاکچری بود به نظرم
اهان مامانمم خیلی باحال بسته بودتش داشتم به اینم فک میکردم

تو مخم سوالم پیش اومده بود که عایا این پارچهه مال پرده آشپزخونمون نیس؟؟؟
😧
( که بود، حالا گفتم که اگه کنجکاو شده باشید بدونید)

خیلخوب دیگه یادم نمیاد ادامشو بعدنا هم یا مامانم رو کابینت نذاشتتم یا هم وقتی گذاشت همه چیو از دسترسم دور کرد
😃
فقط تو این خاطره هرچی دنبال لحظه ای پشیمانی و اه و افسوس از جانب خودم گشتم اصن همچین چیزی یادم نیومد

این بود خاطره ای از سالهای ابتدایی حیات من
😊
باتچکر از همتون که وقت گذاشتین و خاطره خونوک منو خوندید
ماچ
😚

○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○

35 ◄ اشمولی پشمولی

@~@~@~@~@~@

سلام
یه شب خواب دیدم تو خونه بابا بزرگمینا جنگ شده جنگ ایران و عراق
*hazyon*

یهو اقا ما تیر اندازی عراقی ها تیراندازی ما موشک مینداختیم حالا تو حیاط شاید تعجب کنید اما واقعیتِ، یهو همین که در حال جنگ بودیم یک دفعه مامان بزرگم اومد گفت عراقی ها ایرانی جنگ بسته بیاین ناهار بخورین الللللللللله اکبر
*fosh*

به قران راسته
*haaaan*

اقا فرمانده ایران و عراق اومدن کنار هم فسنجون زدن تو رگ
:khak:

ناهار که تموم شد مادر بزرگم گفت وقت تموم شد برین سرجاتون وایستید …. 1.2.3حمله
*dava_kotak*

من تاسه روز مونده بودم این دیگه چه خوابی بود دیدم
*vakh_vakh*

نکته ۱:‌شب زیاد شام نخورید
نکته ۲: فیلم های دفاع مقدس نگاه نکنید چون روح شهیدا تو قبر میلرزها
نکته ۳: حتما با فسنجون سبزی خوردن بزارین
نکته ۴: دیگه خجالت بکش چند تا نکته اخلاقی تو پنج خط

@~@~@~@~@~@

38 ◄ بزن لایک خوشگله رو

سلوم به بروبچ خنگولستان

میخوام یه سری خاطره از اولین چت هایی که داشتم براتون بگم

خب اولین چت کردن من و فضای مجازی من مربوط میشه به تقریبا پنج شیش سال پیش

اون موقه ها برنامه های چتی که الان هست ، مثه تلگرام و واتساب و نمیدونم و فلان و بهمان نبود

اون موقع پیشرفته ترین برنامه چت یه برنامه بود به اسم نیم باز ،یه ایکون نارنجی رنگ داشت

که هم برای سیستم اومده بود و هم برای گوشی

من اوایل گوشی خوب نداشتم ، گوشیم ازین ساده ها بود

ولی بخاطر اینکه کنکور دولتی در اومدم ، بابام برام لب تاب خریده بود که هنوز دارمش و کارام و کارای خنگولستان رو با همون انجام میدم

این نیم باز ، هم چت شخصی داشت ، یعنی با یه نفر چت میکردی نفر به نفر

و هم گروه چت که بش میگفتن چت روم

چون با سیستم میرفتم ، برنامشون برای چت روم خراب بود و کار نمیداد

پس فقط چت نفر به نفر داشتم

یه خصوصیتی که این نیم باز داشت ، یه روبات داشت این روبات کارش این بود که شانسی متصلت میکرد به یه غریبه

خب حالا از اینجا به بعدش باحاله

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

فکر کنید یه پسره گییییییییج و منگ که تنها تکنولوژی پیشرفته که دم دستش بود آتاری دستی بوده
میاد تو فضای مجازی

*fekr* *fekr*

بعد ما خونه اینترنت نداشتیم ، لب تاب رو که بردم دانشگاه ،از اینترنت خوابگاه وصل میشدم

اولین بار که رفتم تو این روباته

روباته پیام داد شما یه یه غریبه وصل شدید ، سلام کنید

منم یهو ذوق مرگ شدم گفتم سلااااااام غریبه 😍😍😍😘😘

یارو پیام داد

m or f

( که بعد ها فهمیدم منظورش جنسیته )

منم که یه گیییییج و منگ زدم

A

بعد پایینش نوشتم یعنی اصخر هستم شما ؟؟

یارو دوتا شکلک اینطوری فرستاد

😐😐

بعدم قطع ارتباط زد

روباته پیام داد اتصال شما با غریبه قطع شد

برای اتصال مجدد اقدام کنید

دوباره زدم

وصل شدم به یه پسره

اسمش مهران بود

اینم مثه من داغون و گیج بود ولی چون ساده و اینا حرف میزدیم کلی هم حرف زدیم

آیدی همو گرفتیم

خییییییلی داغون بودیم منو این مهران

مثلن اینا تو این غریبه میگفتن
asl
که یعنی اصل بده و مشخصاتت رو بده

من نمیدونستم

سریع میپریدم تو پیویه مهران میگفتم مهران تو این غریبه یکی بم گفته

asl

یعنی چی ؟؟

میگفت یعنی فکر کنم تو رو با عسل اشتباه گرفته

بعد من میرفتم با این پیشفرض که من عسل یارو ام باش حرف زدن

هی براش ناز میکردم

میگفتم عزیزم حالا که من عسلتم برام چی میخری ؟؟

*malos* *malos*

بعد میدیدم عسل که هیچی من گوزشم نیستم

*narahat* *narahat*

خلاصه یه مقداری زمان برد تا یاد گرفتم اصطلاحات چت کردنو

تو این مدت حسابی از چت کردن با دخترا خجالت میکشیدم

یه جوری ضایع بودم ؛ که با دختر میچتم پشت لب تاب که هم اتاقیام از قیافم میفهمیدن که طرفی که دارم چت میکنم باش دختره

خب والا من حتی تو دوران بچگیمم ، کلن اهل زیاد بیرون رفتن ارتباط گرفتن حتی با پسرا هم نبودم

تو خاطراتم بخونید بچگیم قشنگ معلومه

بعد برا همین با دخترا توی همین غریبه بیشتر چت میکردیم و ایدی نمیگرفتم یه مدت حرف میزدیم یه ساعت دو ساعت و تموم میشد قطع میشد و دیگه همو نمیدیدیم

چون این لب تابم دست بچه ها هم میرفت ، اصن دوست نداشتم ایدیشو ببینن یا هر چی

هنوزم همیطوری ام کلن ادم نمیشم

*shadi* *shadi*

من همیشه دستم به طنز میرفت و خنده دار تایپ میکردم

حتی متن های ساده ایی که عادی میگفتن

طرفی مقابل که باش چت میکردم اونطرف از خنده میرید تو شلوارش

*bi_chare* *bi_chare*

خلاصه بعده چند روزی که چت کردم دیدم عه چه خوبم من ؛ همه میخندن شاد میشن و کیف میکنن

منم فکر کردم که کلن ملت هر کسی میاد برای چت کردن میخواد بخنده

تو همین غریبه ها که بشون وصل میشدم

یهو وصل شدم به یه دختره

*vakh_vakh* *vakh_vakh*

خدایا توبه

*vakh_vakh* *vakh_vakh*

عاقا ما وصل شدیم به این اصل و اینا رو پرسید

من عادت نداشتم اصل بگیرم ، ولی خب تا اصل میدادم ،اتومات طرف مقابلم اصل میداد

من گفتم اره اسمم اصخره ، اونم گفت منم سارینام

*are_are* *are_are*

بعد شروع کردیم حرف زدن

وسط دری وریایی که من براش میگفتم

این هی میگفت گرممه

:khak: :khak:

هی من میگفتم اشکالی نداره

بعد دوباره یکمی حرف میزدیم این گفت احمق میگم گرممه

:khak: :khak:

بعد من میگفتم تو گرمته من احمقم ؟؟

*bi_chare* *bi_chare*

میگفت تو چقدر خنگی ، خیلی گرممه

من میگفتم خو اشکالی نداره این کارا رو که میگم بکن

یه دوش آب سرده سره حال بگیر تا خنک بشی

میگفت ای وای ، دوش نمیخوام بگیرم

:khak: :khak:

بعد گفتم که باوشه ، کولرو روشن کن ،خنک میشی

بعد عصبانی شد ، گفت خیلی خری

*bi asab* *bi asab*

بعد دوباره حرف زدیم

از اینور اونور حرف زدیم

یهو گفتش که بیا پیشم ، من رو تخت دراز کشیدم

بعد من چمیدونستم ، فکر کردم یه مدل مسخره بازیه میخوایم بخندیم و اینا

گفتم باووووشه برو کنار که من اومدم زااااارت رفتم پیشش

*amo_barghi* *amo_barghi*

بعد شروع کردم تصویر سازی کردن برا خودم

گفتم وای چقدر عروسک داری

*yohoo* *yohoo*

این عکس کیه رو دیوار

اونم هی میخندید میگفت خیلی خری به قرآن

بعد گفتم وای من خیلی گشنمه برم از یخچالتون یه چیزی بردارم

*bandari* *bandari*

گفت برو تندی بیا

منم هی مثه اوسکلا صدا در میوردم

میگفتم قیییییییژژژژژژ

اون میگفت چی کار داری میکنی ؟

میگفتم هیچی دره اتاقتو باز کردم

بعدم مثه اوسکلا به خونواده ایی که تو تصورات خودم ساخته بودم

سلام احوال پرسی میکردم

به سلام ملیکم ، چوطور موطوریید ؟ خواهش میکنیم پا نشید

بعد گفت داری با کی حرف میزنی

گفتم خونوادتن ، دارند تلوزیون میبینن

گفت زهره مار تو خونه تنهاییم

بعد یهو یه تکونی خوردم

*Aya* *Aya*

ولی خب ، فکر میکردم هنوز مسخره بازیه

بعد رفتم دره یخچالشون

گفتم اوووووه مایکل جکسون

شما انگاری خیلی پول دارید که این همه خوراکی تو یخچال دارید

*vakh_vakh* *vakh_vakh*

اون میگفت زهره مار تندی بیا کارت دارم

گفتم باوشه الان میام

یکمی استیکر میوه و اینا براش فرستادم ، گفتم بیا اینا رو هم برا تو اوردم

گفت ممنون

بعد من پرسیدم خونوادت رفتن کجا ؟؟

گفت رفتن مسافرت

گفتم اع ، خوش بگذره ان شا الله بشون

بعد اونم گفت اره ، حالا که تنهاییم بیا به ما هم خوش بگذره

*are_are* *are_are*

منم گفتم باشه

من اواز میخونم تو پاشو برقص

بعد شروع کردم آواز خوندن

ازون بالا بالا شمرون تا این پایین تهرون

تو هر جا پا میزاری ، خاطر خواهات فراوون

پیش خودت خیال کردی که تو درمون هر دردی

نه جونم این خبر ها نیست ، عزیزم اشتباه کردی

بعدم خودم قر میدادم و اینا و فکر میکردم که اونم داره قر میده

یهو گفت وای خدایا تو چقدر احمقی

*bandari* *bandari*

یهو گفت نمیخوام بخونی

*righo_ha* *righo_ha*

بعد گفت من خیلی گرممه اخمخ

من گفتم بیا فوتت کنم

*moteafesam* *moteafesam*

گفت تو خیلی گیجی پسر

چی تنته ؟؟

گفتم شلوار کردی آبی با پیرهن زرد

*ey_khoda* *ey_khoda*

بعد گفت وای تو دیگه کی هستی ؟؟

منم گفتم اصخر هستم

بعد من فکر کردم که منم باید بپرسم

گفتم چی تنه توئه

گفت تاپ سفید ، بعد گفت خیلی گرممه ، بیا لباسامو در بیار

بعد جا خوردم ، یه چند ثانیه ایی ، هیچ نمیدونستم چی بنویسم

گفتم که من باید برم دسشوری ، دشوریتون کجاس ؟؟

گفت پووووفففف برو بیا

بعد من رفتم تو دشوری

درو از پشت بستم

این شروع کرد حرف زدن

گفت بیا دیگه عزیزم ، منتظرتم

من لباسامو در اوردم

بیا با هم کیف کنیم

بعد من تو توالت نمیمودم بیرون

گفت داری چیکار میکنی

بعد من میگفتم که ببین من ازین کارا بلد نیستم

گفت باره اولته ؟؟

بعد من گفتم که من فکر کردم مسخره بازیه ، وگرنه اصن نمیومدم تو اتاقت

گفت اشکالی نداره ، حالا شروع کنیم

گفتم چی چیو شروع کنیم

اصن من ایدز دارم ، ایدز میگیری

میگفت یهو عصبانی شد گفت احمق مجازیه

*righo_ha* *bi asab*

بعد نکه خیلی گرمش بود هی خودشو میمالید به دره توالت

منم میگفتم باو من اصن ماله این حرفا نیستم

من همیطوری که عادی و اینکارو نکردم ، خدا زدتم ، پیغمبر از روم رد شده

خدایی بی خیال من نیستم ، ببخشید

بعد گفتش که بیشعوره اُمل ، یا نمیدونم گفت بیشعوره قومبول

هی شروع کرد دری وری بارم کردن

ولی من از توالتشون نیومدم بیرون

خلاصه خیلی بد بود

بعد قطع ارتباط زدم

i am one ommol , or i am one ghombol

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

بعد گوشی خریدم

تونستم برم توی چت روم ها

هیچ وقت یادم نمیره

اولین بازی که خواستم برم داخل یه چت روم

دنبال یه جایی میگشتم که خلوت باشه

یه روم پیدا کردم به اسمه اسمان

نه نفر یا هشت نفر داخلش بود

پریدم داخلش

شروع کردیم مسخره بازی و چرت و پرت گفتن و خندیدن

بعد اصل ازم خواستن ، من خودمو معرفی کردم

چند نفری داخل بودن

یکیشون خودشو به مسخره بازی معرفی کرد

گفت من بلقیس 45 ساله از آفریقا

دیگه روش موند ، و همین بلقیسیه که میبینیدش

نمیدونم برا شمام یش اومده یا نه

ولی من وقتی توی روم چت میکردم و میخندیدیم

شبا که میخوابیدمم خواب چت کردن میدیدم

خلاصه مدیر اون رومه یه دختری بود به اسم اوا

که با بلقیس رفیق بود

منم میومدم بشون سر میزدم و مسخره بازی در میوردیم و میخندیدیم

بعد یکی دو ماه که بودیم با هم دعواشون شد بلقیس و اوا

بعد من دلم نمیومد که بین این دوتا دوست دعوا باشه

هی بینشون وساطت میکردم

که آشتی کنن

حق با بلقیس بود

ولی دو سه بار وادارش کردم که بره عذر خواهی کنه و ببخشتش تا دوستیشون درست بشه

ولی فایده نداشت

بعد یبار حسابی دعواشون شد

این بلقیسم مثه مرغ پر کنده رفته بود تو لاک خودش

خیلی زشت بود که این همه من گفتم بره و عذر بخواد و کوچیک بشه پیش یه ادم زبون نفهم

ادش کردم ، دیدم خیلی دپرسه

برا اینکه احساس نکنه چیزی رو از دست داده

قرار شد روم بزنیم خودمون

هی من اسمای مسخره میگفتم

مثلن کلاه قرمزی

میگفت نه

میگفتم اسمشو بزاریم آفتاب پرست حامه

میگفت نه

هی گفتیم و هی گفتیم

بعد گفتش که اسم یه شهر باشه

گفتم باوشه

و اولین کلنگ خنگولستان زده شد

اولاش هیشکی نمیومد منو این شتر مرغ با هم تو گروه چت میکردیم

چت روم ها اینطوری بود که

اگه یکی دو روز کسی داخلش نمیومد چت روم بسته میشد

و برای اینکه سره پا بمونه

باید روبات میساختیم

اولین روباتی که برای گروه ساختیم

اسمش لولو خر خره بود

خیلی باحال بود

کم کم شلوغ شد

لولو هم بین ما چرت و پرت میگفت

خیلی خوب بود

گاهی تا پونزه شونزه نفر پر میشد

دعوا میشد

میرقصیدن

جوک میگفتن

تا دم عید داخل روم بودیم

اون مرکزیت ما پنج شیش نفر بود

من بودم ، بلقیس ، فندوق ، شمالی ، مشتی باجی ، هندونه

شمالی و مشتی باجی ازدواج کردن سره خونه زندگیاشونن

و موندیم ، منو بلقیس و فندوق و هندونه

بعد من خونه نت نداشتم باید بر میگشتم تعطیلات عید رو خونه

ازون اولش این بلقیس بدبخت بود

هی من ول میکردم اون ادامه میداد

بش گفتم بلقیس من میرم حواست به چت روم باشه تا من برم خونه بعد عید میام

و نیم باز فیلتر شد ،توسط سازمان فیلترینگ

ما هیچ نشونه ایی از هم نداشتیم ،نه شماره ایی نه هیچی

بعد این بلقیس هنوز روم رو با فیلتر شکن دو سه روز بعده فیلتر شدن نگه داشته بود

شمارم رو از یه رفیقام پیدا کرده بود

و بعد از اون ،پشت دستمون رو داغ کردیم که هیچ وقت بجز سروری که ماله خودمونه جایی فعالیت نکنیم

ساختیم ، هیچی بلد نبودیم ،ولی ساختیم با هیچی

یواش یواش

با پول قرضی ، از رفیقام سایت و هزینه های سایت رو دادم ،بعد قرضشون رو دادم

از سهمیه رزرو غذا زدم و قرضشون رو دادم

سایت رو سره پا کردیم

ریختیم روی سایت ، شروع کردیم پست گذاشتن

بعد دیدیم قدرت نمیگیریم

با خودم گفتم باید یه برنامه اندروید داشته باشیم

دست به کار شدم

نه ماه چشمم رو دوختم به صفحه کامپیوتر و ساختیم

یواش یواش کاملش کردیم

هنوزم میسازیم ،و الانم که خونواده بیست و پنج نفره ی ما خیلی بزرگ شده خیییییییلی

تموم دلخوشی ما ، تموم دنیای ما همین خونواده ی خنگولستانه

*baghal*

خیلی میخامتون

*gol_rose* *ghalb*

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

**♥** دلاتون شاد و لباتون خندون *ghalb_sorati*

لیست خاطره های قرار داده شده تا به الان ◄

58 ◄ یا لایک کن یا خودت رو تسلیم کن

سلام به بروبچ خنگولستان

عاقا ما هر دفعه یه عنوانی به خاطراتم میدم ولی هر چی یادم بیاد میزارم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

من خیلی از این اداب و شخصیتی که دارم رو مدیون ننمم

این ننه ی ما پیر شد تا من تمیز و پاکیزه زندگی کنم

و این پاکیزه بار اُوردن بچه ها رو هم نسل به نسل داره به گردش در میاره

ولی با این حال هنوز هم از نظر اون یه میکروبم

البته حقم داره

چند وقت پیشا ، یه تقریبا دو سه ماه پیش

نصف شب دسشوییم گرفت

*gerye_kharaki* *gerye_kharaki*

از خواب بلند شدم ولی مغزم اصلن هوشیار نشد

:khak: :khak:

همیطوری بدون مغز رفتم دسشویی ، تو اوج خواب ریدم تو دمپایی اومدم بیرون

*gerye* *gerye*

بعد صبح ننم میگفت ببینم کف پاتو

دیدم اع ؟؟؟

*O_0* *O_0*

کف پام پشکلیه

هیچی دیگه گرفتمون به فرش شستن ، پدرمو در اورد

و ازون به بعد یاد گرفتم که هر موقع از خواب پا شدم مغزمم بیدار کنم

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

سعی کنید هیچ وقت روی نظافت وسواس به خرج ندید و این هم بخاطر حساسیت های ننمه

بچه بودم
حدود کلاس چهارم پنجم

رفته بودم حموم بعد تو حموم با خودم فکر میکردم

*fekr* *fekr*

ما که هی میرینیم باید بشوریم

پس خوبه یهو بریم داخل باکسنمونو بشوریم که دیگه تمیز برینیم

*tafakor* *tafakor*

هیچی دیگه شلنگ حمومو کردم تو باکسنم
همیطوری که سره شلنگ داخل باکسنم بود راه افتادم سره شیر بازش کنم

*fekr* *fekr*

برام سوال بود که ما این همه از بالا خوردیم از پایین دادیم بیرون از پایین بخوریم چی میشه

برا همین یواش شیرو باز کردم

و به همه جواب هام رسیدم

:khak: :khak:

اسهال شدید میگیرید ، همراه با دلدرد کشنده ، فکر میکنم این فکر احمقانه فقط رو کره زمین به مخ من رسیده باشه

*gij* *gij*

یعنی دقیقا بعد یک ساعت که اسهالم خوب شد

سلولای خاکستریه مخم با هم بحث میکردن

*dava_kotak* *dava_kotak*

میگفتن یعنی واقعن شلنگ آب و کرد تو باکسنش ، که ازون به بعد پاکیزه برینه ؟؟

و من ازون موقع دیگه آدم سابق نشدم

*narahat* *narahat*

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

از شانس گنده من هر چی کثیفی و بدبختیه دور من جمع میشه

من همون نوزادیمم پشمالو بودم

وقتی بزرگ شدم پشمام وحشتناک شدن

انواع روش های سنتی و قدیمی رو تست کردم

پشمامو آتیش میزدم

مواد شیمیایی بشون میمالیدم

هوچ کدوم کار ساز نبودن

بعد گفتم بیام به سمت تکنولوژی روی بیارم

دیدم ننم و آبجیم با یه دستگاهی به اسمه اپلیدی دارند موهای دستشونو میزنن

*dali* *dali*

یه روز که هوشکه خونه نبود

گفتم دیگه وقتشه ، باس ببینم تکنولوژی چه راهکاری رو داره برای پشمای باکسن من

*amo_barghi* *amo_barghi*

مرگ بر پشم و موهای زائد

شلوارمو در اوردم

چشمتون روز بد نبینه

فکر کنم این اپلیدی از سیاست های اسرائیله

*ey_khoda* *ey_khoda*

عاقا هم دستش رسید به پشمای باکستنه من شروع کرد چنگ انداختن

میخواست بره تو باکسنم ، من هی اشک میریختم و زور میزدم نذارم این بره داخل من

خیلی ناگوار بود

*jigh* *esteres*

اشششششششک میریختم و جیغ میزدم

عرررررعررررررررررر

*gerye_kharaki* *gerye_kharaki*

مرگ بر افریقا

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

این پاکیزگی و نظافت فقط به من ارث نرسیده بود

مثلن آبجیم یبار داشت پوشک مد امین ، ( پسرشو ) عوض میکرد

هم زمانم داشت بهش عدسی میداد

بعد دید یه تیکه از عدسی انگار افتاده کنار پوشک

*tafakor* *tafakor*

با قاشق برداشت گذاشت تو دهن مد امین

:khak: :khak:

اصن بچه یهو گیریپاژ کرد که چرا داره عن میخوره

خلاصه دارم میگم که حواستون رو جمع کنید مادرای گرامی

*help* *help*

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

ببینید پاکیزگی مربوط به جسم نیست فقط ، مربوط به روح و روان هم میشه

مثلن همین چند وقت پیش تولده امام رضا بود

ننم داشت مداحی گوش میداد و گریه میکرد

:khak: :khak:

منم داشتم تو آشپزخونه شام میخوردم

بابامم خسته بود از سره کار اومده بود گرفته بود خوابیده بود

بابام وقتی با سرو صدا بیدار میشه یه دری وری به هر کسی که اولین نفر ببینتش میگه

بعد ننم همیجوری که داشت مداحی گوش میداد و برا امام حسین اشک میریخت یهو از خودش بیخود شد صدای گوشیو زیاد کرد

*O_0* *O_0*

بابام از خواب پرید

*bi asab* *bi asab*

گفت زن تو انگار دیوونه ایی

به خدا که تو نفرین شده ایی

بابا تولد امام رضاس ، چرا داری روضه امام حسین گوش میدی

*fosh* *fosh*

کلن بابام همیطوریه اولین نفری که ببینه کارش تمومه

مثلن من یبار داشتم تو آشپزخونه آب میخوردم دستم خورد به یه ظرف صدای بلندی داد

مجبور شدم تا صبح پشت اوپن بخوابم که منو نبینه

که یهو نفرین شده نشم

*Aya* *Aya*

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

من نه تنها به بهداشت شخصی خیلی اهمیت میدم بلکه به بهداشت خواب هم خیلی اهمیت میدم

تازهههه به بهداشت خواب خودم که هیچ ، بلکه به بهداشت خواب بقیه هم اهمیت میدم

یبار برامون مهمون اومده بود

بعد سر تا سره خونه همه دراز کشیده بودن

*modir* *modir*

منم جا دیگه نبود رفته بودم دمه پنجره خوابیده بودم

شب مهتابی بود یه چراغ خوابم روشن بود

*malos* *malos*

منم داشتم آهنگ گوش میدادم و آروم قر میدادم برا خودم تو رخت خواب

تو دلمم همخونی میکردم

تکون بده

تکون بده

بدنو تکون بده

کسی اومد جلو بگو بره

عاقا منم یواش داشتم تو رخت خواب خودمو تکون میدادم

*bandari* *bandari*

یهو یه گربه از پنجره اومد داخل

منم دیدم همه خوابن ، هی فشار اوردم چیکار کنم این مهمونا رو بیدار نکنه

*chaie* *chaie*

از پنجره اومد پایین ، بلند شدم نمیدونستم چیکار کنم

*esteres* *esteres*

میخواستم بگم پاشید گربه اومده

یهو بلند گفتم تکون بده

هنرتو به من نشون بده

همه پسرا تو کفتن

تو نخ دامن و پیرهنتن

این گربهه هم یهو هنگ کرد من چی دارم میگم

:khak: :khak:

شروع کرد یورتمه رفتن رو مهمونا

منم هی میگفتم تکون بده تکون بده

این مهمونا هم هنگ کرده بودن جیغ میزدن و تکون میدادن

*amo_barghi* *amo_barghi*

بعد یهو رسید به اوج آهنگ گفتم

هیییییی دنبالم بیا ناز نکن بیا

تو دل برو ، دیوونه دیوونتم

هیییییی دنبالم بیا ، دور شو از اینا

مهمونا هم وحشت زده بودن

*narahat* *narahat*

منم هی براشون تکون میدادم

تا خلاصه آخر کار بابام پرتش کرد بیرون

ولی خیلی نامردی بود

*gerye* *gerye*

به من چه آخه

اون وسط کتکشو من خوردم

تازه من به گربهه میگفتم

*odafez* *odafez*

هیییییی دنبالم بیا ناز نکن بیا

تو دل برو ، دیوونه دیوونتم

هییییییی دنبالم بیا دور شو از اینا

*abnabat* *abnabat*

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

**♥** دلاتون شاد و لباتون خندون *ghalb_sorati*

به بهداشت خود رسیدگی کنید

*sheikh* *sheikh*

لیست خاطره های قرار داده شده تا به الان ◄

65 ◄ بزنم به تخته بزنم، رنگ روت واز شده

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

سلام بازم خاطره سر دخی خالمه

اقا پسر خالمون یه مرغ عشق داره
خیـــلی خوشگله

یه روز رفتیم خونشون به پسر خالم گفتم
مرغ عشق تون بچه نمی یاره ؟
*malos*

ـ نمی دونم بیا نگاه کنیم
*ajibeh*

اقا می ره مرغ عشق رو میاره
هی شکمش رو دست می زنه اون بیچاره هی فریاد میکنه

ـ فاطمه (من)فک کنم داره بچه میاره
*hora_hora*

اقا پسر خالی ما هی انگشت زد به شکمش
اونم هی فریاد
یهو یه چیزی پرید سره لباسش
*O_0*

(رفته بودم پارچه بیارم من )

ـ فاااااطمهههه بچه اومدش
*hazyon*

منم با سرعت اومدم که خوردم تو دیوار
مثل عن پخش زمین شدم
*difal*

هیچی دیگه تا رسیدم پیشش
دیدم مرغ عشق ریده به لباسه سفیدش
یهو دخی خالی ما اومد
😳😳😳

دستشو گذاشت رو چشماش هی سرشو تکون داد
بعدش یهوووو گفت
ـ اخه اوسکل ها اون پسره چطوری میخواد بچه بیاره خاک تو سرتون
:khak:

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

49 ◄ دیری دی دینگ

سلام
خاطره ای که میگم مال یکی از دوستامه ولی
بخاطر اینکه جذاب تر باشه از زبون خودم گفتم
یه نمه پرو بال دادم بش
اولین پستمه، اگه عیبی داشت شما به بزرگی خودتون ببشخید

○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○

خوب اول از همه چی اوضاع جغرافیایی اتاقمو بشرحم. اتاق من تو طبقه دوم خونمونه که پنجرش صاف روبه خیابونمونه و می تونم راحت از اوضاع و احوال کل محله باخبر شم، بعله اینجوریاس! از طرفیم به طور کامل می تونم در مونو زیر نظر داشته باشم و هرکی در زد نگا کنم خانواده رو خبر دار کنم. نقش آیفون تصویریو دارم تو خونه

خو دیگه بریم سر اصل قصه. عاقا ما یه روز تو اتاقمون نشسته بودیم و غرق در درس خوندند
(دروغ میگم منو چه به درس غرق در رویا بودم)
که یهو دیدم دارن زنگ درو میزنن. منم که کنجکاو، جهیدم سمت پنجره. حدس بزنین چی دیدم؟

یه عاقا پسر خوشتیپ و جلتنمن با یه دسته گل این هواااااا
*boss_gol*

با یه خانم و عاقای با کلاس که حدس میزنم مامی ددیش باشن. بعد چن لحظه ددیم رفت دم درو شروع کرد به خوش و بش کردن باشون. عاقا منم از پشت پنجره هی قر میدادم
*bandari*

گفتم هیچی دیگه قرار مزدوج شم
*shadi*

بدو بدو لباس خوکشلامو پوشیدم و مث یه خانم با شخصیت نشستم تو اتاقم تا ددی جون صدام کنه. هیچی عاقا دیدم هوا تاریک شدو بابام صدام نزد گفتم حتما منتظرن خودم برم دیگه
*montazer*

خلاصه عزممو جزم کردم، سرمو گرفتم بالا با یه غروری که خودمم تو عمرم از خودم ندیدم از اتاق رفتم بیرون. اما صحنه ای که دیدم کلا زد تو حالم
*ajibeh*

مامان بابام ریلکس با لباس خونگی نشسته بودن تی وی نیگا می کردن. گفتم هیچی دیگه خاستگار اومد نزاشتن ببینمش فرستادنش رف. به طور کاملا غیر ارادی داد زدم: خاستگارم کوووو؟
*talab*

بابام که خبر داش از پنجره داشتم می پاییدمشون با یه اخم خیلی خطرناک زل زد بم گف: اومده بودن خاستگاری دختر آقای ریاحی. آدرسو اشتباه اومدن
*bi asab*

@~@~@~@~@~@

من دیگه هیچ وقت اون آدم همیشگی نشدم
*vakh_vakh* *vakh_vakh*

36 ◄ اشمولی پشمولی

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

هفته پیش رفته بودیم باغ اغاجون بعد از اونجایی کع اغاجون نوه زیاد داره بعضی وقتا اسمامونو قاطی می‌کنه
مثلاً یبار خواست منو صدا بزنع کل فامیلو آورد جلو چشمم
اغاجون: پریسا، آرام، مهدیه، نسترن، راضیه، مینا

یعنی اسم من اینقد سخت محسوب می‌شود.
😕😕

خب بریم سر موضوع خودمون
عاغا من رفتم دیدم اااا یارم نیست
(رادوین را ارض مینمایم)
خب وقتی یارم نباشع همه منو اذیت میکنن و من هم چاره ای جز سکوت ندارم
😖😖😖

این داعاش ما کع آق شایان باشع خعلی لوسه
یع داعاش بزرگترم دارم کع کلا وللش خاطره خوبی باهم نداریم
😜😜
خب میگفتم این شایان با پسر عموهام کع دل خوشی ازم ندارن دس به یکی کردن منو بچزونن
😏😏😏

من واساده بودم کنار استخر وسط باغ کع یدفعه
یکی حوولممم داد تو آب
😤😤
من اومدم بالا درحالی کع دود از دماخم وگوشم میزد بیرون
😡😤

دیدم کسی نیس
عاغا یهو یه شبح سفید اومد سمتم منم ججیییغغغ زدم و دوییدم سمت درختا کع یه چیزی بع پام گیر کرد ششتتتتررررققق خوردم زمین
😭😭

با بد بختی بلند شدم خواستم برم کع یهو یه چیزی حس کردم رو صورتم
درش آوردم کع دیدم
دیدم
ببععععععللللللههههه یک عدد سوکس پلاستیکی باشاخک های بسسسسسییییاااررر چندشناک
اینقد چندشم شششدددد
😒😒

یع جیغ بلد کشیدم: کثثاااففطططااا منو دست میندازییینن؟!!!؟؟!!! از مادر نزاییده شادیو دس بندازع
😤😤😤

رفتم به سمت داخل دزدکی عینک و عصای عاغاجونو برداشتم رفتم بیرون
عینکو زدم به چشم خرگوش پویان
( پسر عموی گودزیلای۷ سالم)
عصارم ‌با یه بدبختی گذاشتم رو سرش معلق بمونه
😁😁

بعدشم یه بسته کامل آدامس جوییدم چسبوندم رو صفحه تبلت میلاد
(پسر عموی۸ سالم)
و خب سر دستشون آق شایان خودمون
ایشونو گذاشتم ولی رادوین کع حالشو بگیره
عاغا بعد نیم ساعت یارم با یارش که نامزدش باشع اومدن
منم کع یارمو بایارش دیدم ذوق مرگ شدم
😍😍

در حالی کع میدوییدم داد زدم: رررراااااااددددوووییییننننننممممم کجاااا بودییی؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

رادوین: شااااااااادددددییی نییییاااااااا

منم حواسم نبود افتادم تو یک عدد چاله

ازون ور اغاجون با عصبانیت اومد بیرون:کدووومم بیشعوری عینک منو برداشتهه؟؟؟ عصامم کو؟؟ خانم تقصیر توئه کع نوه های چلمنگت اینجوری شدنا بس که لوسشون کردی

عاغا آقاجون اومد بیرون خرگوش پویانو دید داد زد: ممد رضاااا بچع تو مگه تربیت ندارع بیا ببین
😣😣😣

عمو ممدرضام اومد پویانو بادمپایی دنبال کرد چنان زد تو سرش کع با مخ خورد زمین
😀😀😀

میلادم باگریه اومد رفت کنار پویان
بعدشم موند شایان… کع کار رادوین بود

دقایقی بعد ما دیدیم شایان اومد با یک پیرهن جرررر خوردههه یک شلوار شلوارک شده و موهای سیخ شده…. ودیگر هیچ

نگو این رادوین بلا فیلم ترسناک به بچه نشون داده اونم ازترس فرار کردع افتاده تو جو اینجوری شده
😂😂😂😂😂

کع فهمیدن عصا و عینک عاغا جون کار من بوده به وسیله لگد انداختم بیرون و چار ساعت به درخت بستنم
😁😁😁

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

30 ◄ قر تو کمرم فراوونه ....
دوست

عشق حجاب
چشم

عشق حجاب
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها