فهرست مطالب
  • نوشته های اندرویدی (2,526)
  • دفتر شـعـــر (1,222)
  • دلنوشته (1,035)
  • متن زیبا (934)
  • عاشخونه ها (879)
  • انرژی مثبت (849)
  • داستانکهای زیبا (542)
  • متفرقه (303)
  • روانشناسی (265)
  • یک ذره کتاب (249)
  • پست های سریالی (249)
  • عکس و مکث (245)
  • بسته جوکها (212)
  • پیام های اوسا (164)
  • یادمون باشه (131)
  • سخنان بزرگان (129)
  • خاطره ها (125)
  • جملکس (118)
  • نهج البلاغه (117)
  • سرگرمی (98)
  • طالع بینی (86)
  • جوک های تابستون 96 (86)
  • آیا میدانید (86)
  • ترانه خونه (85)
  • داستانک های شیخ و مریدان (84)
  • داستان های دینی (77)
  • پیامک تبریک (74)
  • متن سلامتی (64)
  • خندانکس (58)
  • چیستان (57)
  • پیام تسلیت (57)
  • جوک های بهار 95 (57)
  • جوک های تابستان 94 (56)
  • نقاشی های ارسالی (51)
  • مطالب علمی (50)
  • بهلول (47)
  • جوک های تابستان 95 (46)
  • جوک بهمن 93 (41)
  • جوک های بهار 96 (41)
  • جوک های زمستان 94 (40)
  • جوک های آذر 93 (39)
  • خبرنامه (39)
  • دیالوگ های ماندگار (38)
  • داستان های ترسناک (35)
  • جوک های بهار 97 (35)
  • حدیث (34)
  • ساختاری (34)
  • چُس ناله (34)
  • جوک های بهار 94 (32)
  • جوک های زمستان 95 (32)
  • پــیامــک (30)
  • اموزش (30)
  • شرت و پرت (28)
  • ملا نصرالدین (25)
  • زنگ سلامت (19)
  • جوک های پاییز 95 (18)
  • جوک های زمستون 97 (17)
  • جوک های بهار 98 (17)
  • داستان کوتاه علمی (16)
  • جوک های پاییز 96 (16)
  • جوک های پاییز 98 (16)
  • زندگی نامه بزرگان (15)
  • دروصف محرم (15)
  • تست های روانشناسی (13)
  • جوک های پاییز 94 (13)
  • دهه شصتیا (13)
  • جوک های بهار 99 (13)
  • جوک های پاییز 97 (12)
  • جوک های زمستان 98 (12)
  • کامنتکس (10)
  • آموزش (10)
  • جوک اسفند 93 (9)
  • نرم افزار ساخت بوت (8)
  • جوک های تابستان 97 (8)
  • جوک های آبان 93 (7)
  • نبرد ها (7)
  • جوک های زمستان 96 (7)
  • گالری (6)
  • خبرنامه ی کلش آف کلن (6)
  • جوک های تابستان 98 (6)
  • داستان های مولانا (5)
  • نرم افزار های متفرقه نیمباز (5)
  • جوک های دی 93 (5)
  • کارگاه داستان نویسی (5)
  • جدا کننده ها (4)
  • نرم افزار ها (4)
  • داستان های تصویری (4)
  • فیلمنامه های طنز و خنده دار (3)
  • آموزش روباتیک (3)
  • بیس های پیشنهادی (3)
  • مپ های عجیب غریب (3)
  • آشپزی (3)
  • نرم افزار تبلیغ در روم (2)
  • نرم افزارهای فلود (2)
  • آموزش کلش آف کلنس (2)
  • مپ های مخصوص کاربران (2)
  • قوانین اتحاد (1)
  • توون هال 7 (1)
  • توون هال 8 (1)
  • توون هال 9 (1)
  • توون هال 10 (1)
  • جوک پاییز97 (1)
  • جوک های تابستان 99 (1)
  • اپ اندروید

    Category Archives: خاطره ها

    دفترچه خاطرات | تربیت بدنی


    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥
    سلااااام

    اقا ترم اول سه شنبه ها ساعت ۸ صبح کله سحر ورزش داشتیم نباید دو تا بیشتر غیبت داشته باشیم و گرنه نمره مون کم میشد منم تنها نمره بالایی که قرار بود بیارم همین درس بود که مثل اسب باید یورتمه میرفتیم

    نگم براتون که دو غیبت اولیه رو نموده بودیم که خدا خیر خواب صبگاهی مون رو نده کلاس کله سحرمونو از دست دادیم و اینگونه شد که غیبت سومون رو بازم نمودیم

    انصافا اعصابم خرد شده بوداااااااا رفتم بهونه بیارم بهش بعد کلاس ،خوش اخلاق بود قبول کرد فردا ساعت ۸ برم سالن روبه رو کلاسش برای جبرانی

    اولین صبحی بود مثل دختری خوب قبل شروع کلاس داخل کلاس بودمااااا هعی نگم براتون تا ۸ و نیم دیدم استاد نیومد وقتی اومد بگید چی دیدم من کلاس رو اشتباهی اومده بودم
    *bi_chare*

    تند رفتم سالن روبه رویی دیدم مثل خانی رو صندلی نشسته تا منو دید گفت به به خانم شریفی منم زود جبهه گرفتم گفتم ببخشید رفتم اون سالن

    :khak:
    تا الان استادشون اومد….گفت حدس نزدی من اینقدر دیر نمیام گفتم نه والا گفتم شانس ما هست که واسه ما زود میاد
    *tafakor*

    هیچی دیگه جلسه بعد اشتباهمو سرکلاس گفت
    *boghz*

     

    4 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    خاطره ها

    سوتیه من


    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥
    سلام بچه ها ببخشید اگه کم پیدا بودم رفته بودم مسافرت
    (ماه عسل😘😘)
    خب سوتی های عقدم

    خب سوتیه اول عاقد گفت آیا بنده وکیلم مادر شوهرم یهو گفت عروس رفته گلاب بچینه مجلس رفت رو هوا

    دومیش اومدم وسط برقسم که پام پیچ خورد از رو سکو افتادم زمین اه آبروم رفت
    😞😞
    سومیش داشتیم من و شوهرم میرفتیم پارک که باد بدی پیچید بهم هیچی نشد تا اینکه خم شدم از زمین روفرشی رو بردارم که
    (زارت)
    شوهرم همین طور نگام میکرد منم از خجالت مردم بیچاره به روی خودش نیاورد خب ممنون که متنمو خوندید ممنون بوس بوس

    سلین
     

    4 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    خاطره ها

    من شاشو من ریقو


    ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○

    من کلا خیلی بیچاره ام مثلا یه بار ۱۲سالم بود داشتم از تو کامپیوتر فیلم میدیدم دشوریم گرفت انقد نرفتم تا شاشیدم خوب بود هوچکی نبود پس سریع رفتم شلوارمو عوض کردم

    ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○

    یا مثلا یه بار ۶سالم بود گوهمو ریختم بعد انداختم تو تشت لباس ها مامانم دید نیم ساعت کتکم زد

    ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○

    یه بارم ۴سالم بود انمو ریختم رو فرش بعد با دست برش داشتم گذاشتم رو ظرف شویی اول آبجیم دیدش بهد به مامانم گفت ۱ساعت کتک خورم و مامانم سینک ظرفشویی رو عوض کر د

    سلین
     

    4 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    خاطره ها

    خاطر‌ه خنده دار


    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    یه روز صف گرفته بودیم یادم نیس برا چی بود
    بعد ما کلاس پنجم بودیم معلم کلاس چاهارما خیلی خشن بود بعد اومد از پشت سرم رد شه که خورد بهم
    منم فک کردم دوستمه بهش گفتم مگه کوری الاغ بعد هولش دادم
    دیدم هیچی نمیگه یه هو نگا کردم دیدم ااااا معلمس چن تاا فحش بهم گفت و رفت

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥
    نتیجه اخلاقی
    اول ببین چه خری داره اذیتت میکنه بعد بش فوش بده

    سلین
     

    4 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    خاطره ها

    خاطرات دانشگاه


    شونره آذر روز دانشجو تو ایرانه
    یه خاطره برا اون روز دارم که میگم خدمتتون

    ترم اخر دانشگاه بودم و قدیمی
    برا همین اتاق بسیج دانشجویی رو دادن بهم که ژتون غذای دانشجو ها رو بدم
    البته خودمم بدم نمیومد
    چون میشد روزی چندتا ژتون تک زد و وقتایی که غذای سلف سرویس دانشگاه خوب بود..یه دل سیری از عزا دراورد
    یا به داد رفیقا ی گشنه رسید

    خلاصه که بد نبود

    روز شونزده اذر بهم گفتن که از بعد از ظهر تو اتاق باشم
    چون مراسم بود و برا خوابگاههای بیرون دانشگاه غذا نمیبرن تا همه اجبارا بیان تو مجتمع مرکزی و منم ژتون اضطراری به اونایی که میان بدم برا شام
    اینطور که مشخص بود از چندتا از دانشگاههای شیراز هم میومدن و اصل کار من خدمت دهی به اونا بود

    ^^^^^*^^^^^

    القصه

    تا وسطای مراسم کار من شد ژتون دادن به ملت
    اخرای مراسم که میخواستن شام بدن…منم هُل خوردم تو سالن مراسم
    عجیب بود که چلوماهی و نوشابه و مخلفات تو ظرف یکبارمصرف سرو کرده بودن
    قاشق و چنگال یکبار مصرف هم داخل ظرف
    رفتم کنار دوستام نشستم و شروع کردم شام خوردن
    حین خوردن چنگال پلاستیکی شکست..اونو انداختم دور و با قاشق ادامه دادم که قاشقه هم شکست..ارزونترین مدلش رو خریده بودن ناکس ها
    عوض چلو ماهی رو با خریدشون جبران کرده بودن

    دیدم انگار نمیشه ادامه داد
    طبق روش اجداد بز چرون خودم با دست نشستم به خوردن
    خدایی کیف هم میداد
    یه لحظه دیدم کل ردیف دوستان دارن با دست میخورن..دیگه عادی شد..یه مِلِچ مولوچی راه افتاده بود که واویلا

    حضرات رؤسای دانشگاه هم برا اینکه رزومه ی کاریشون عالی بشه
    از صدا و سیما و خبرنگارها هم دعوت کرده بودن تا این مراسم رو پوشش بدن به جهت پاچه خواری بالا دستی های خودشون

    شام تموم شد..مراسم تموم شد..منم از خستگی زیاد رفتم تو همون اتاق بسیج..در رو قفل کردم و کپیدم..فرداش هم تا عصر کلاس داشتم
    عصر فرداش رفتم خونه

    ^^^^^*^^^^^

    در بدو ورود حس کردم یه خبرایی هست
    چون همه چی مشکوک بود
    وارد که شدم داداشم رو دیدم..تا سلام کردم منفجر شد از خنده..شکمش رو گرفت و رو زمین ولو شد
    رفتم تو پذیرایی
    دیدم همه منو که میبینن هرهر میخندن
    یه لحظه شک کردم نکنه شلوارم پاره س یا موهام یجوری شدن
    تو اینه نگاه کردم و دیدم نوچ
    همه چی عادیه

    تا اینکه بابامو دیدم
    عجیب بود اون نمیخندید
    برعکس داشت با غیض نگاهم میکرد
    سلامش کردم
    گفت
    زهر مار
    خاک بر سرت بیشعور
    دیگه واقعا گیج شده بودم
    نمیدونستم چی شده..چه خبطی کردم یا خدا

    اخرش مادرم اومد و گفت
    بچه جون..تو همیشه باید عین عنتر ادا در بیاری
    اونم تو دانشگاه..اونم جلو دوربین تلویزیون؟؟
    گفتم به جون خودم من کاری نکردم

    مادرم گفت
    باشه..تو درست میگی..پس بشین پای اخبار و شاهکارت رو ببین

    تا دوساعت که کانال عوض میکردم تا شبکه ی یک..اخبار سراسری پخش شد
    بعد کلی طول و تفسیر
    مراسم دیروز دانشگاه شیراز رو نشون داد
    حالا قصه چی بود

    دوربین یه لحظه میوفته روی من
    منم با دست دارم کوفت میخورم
    بعد این صحنه رو چند بار هی نشون داد

    از قرار از دیروز تا امروز
    شبکه ی استانی سه بار
    شبکه ی سه..شبکه ی یک..هر کدوم دوبار
    شام خوردن من رو نشون داده بودن

    دستمو رو به اسمون کردم و گفتم
    ای خدا
    تورو خدا منو بکش
    کم تابلو بودم تو دانشگاه
    این آخریش رو چکار کنم؟
    فردا هم امتحان دارم
    اگه نرم دانشگاه هم که بابام منو شقه میکنه
    برم هم که عین آدم کون پتی همه بهم میخندن
    خدایا به چه گناهی منو داری میچزونی؟؟؟

    هعییییی

    فرداش تو خیابون ملت هم بهم میخندیدن
    تو دانشگاه که هیچی..کلا سوژه شده بودم

    تا یکماه هم پس لرزه های اون شام خوردن منو میلرزوند

    فقط اینو فهمیدم

    قاشق چنگال یکبار مصرف خر است
    دانشگاه خر
    صدا و سیما پدرجد همه ی خرها س
    شام خر است
    مراسم خر است

    شونزده آذر خیلی خر است

    اما

    غذا خوردن با دست خیلی باحاله
    برنج خالی رو بادست بخوری تو دهنت مزه ی چلوکباب سلطانی میده
    ….

    ستار
     

    4 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    خاطره ها

    خاطرات دانشگاه


    ترم چهارم دانشگاه بودیم
    بعضی از دروس عمومی هم خب قاطی پاتی بود و از هر رشته ای داخل کلاسا بودن
    از قضا یه پسری بود که بنده خدا قد کوتاهی داشت حدودا نود سانت بیشتر نبود..فرم دست هاش هم یجوری بود..کوچیک و تپل
    این بنده خدا حالا به هر دلیلی گوشه گیر بود و با کسی نمیجوشید..لابد مسخره ش میکردن

    ^^^^^*^^^^^

    خلاصه
    وسطای ترم بود که یروز حسب اتفاق من داشتم با موتور از سربالایی خرکی دانشگاه بالا میرفتم تا برم سرکلاس که دیدم همین پسره از اتوبوس جا مونده و داره تندتند میره که برسه
    رسیدم بهش و گفتم سوار بشه تا برسونمش
    ولی مگه قبول میکرد
    با هر مصیبتی بود سوار شد و رفتیم
    این اتفاق باعث شد که باهم رفیق بشیم
    بعد یه مدت باهم کلی کوک شدیم
    اخرای ترم بود که یروز بهم گفت
    اگه فردا بیکاری بریم باهم یه گشتی بزنیم
    پیشنهادش جالب انگیز بود..اخه ازش بعید بود
    قرار گذاشتیم و فرداش باموتور زدیم بیرون
    پیشنهاد داد بریم بیرون شهر و یه جای دور
    با تعجب قبول کردم و رفتیم یه جایی که تو عمرم نرفته بودم
    القصه
    نشستیم و یه مقدار هله هوله داشتیم خوردیم
    بعد یکساعت بهم گفت
    میدونی چرا اومدیم اینجا
    گفتم جنابعالی مغز خر میل کرده بودی
    دیگه اومدیم
    بعد یه خنده ی عربده مانند گفت نه ستار
    حقیقتش تو مثل برادرمی
    گفتم بیایم اینجا تا یه چیزی بگم
    گوشام تیز شد
    گفتم خب بفرما..بگو

    بعد یه ربع اسمون و ریسمون بافتن گفت از یه دختری خوشش اومده
    چون خودش شهرستانیه ازم خواست براش تحقیق کنم و اگه همه چی مثبت بود..من از طرفش برم با دختره صحبت کنم و اجازه بگیرم با خانواده ش برن خواستگاریش

    ^^^^^*^^^^^

    نمیدونم تو شرایط اینجوری بودین یا نه
    داشتم از خنده تو خودم جر میخوردم..اما میترسیدم بخندم و طرف ناراحت بشه
    گفتم خب حالا اون دختر کیه
    جوابش منو تا انفجار برد

    اخه دختره یکی از پولدارترین..های کلاس ترین..مغرور ترین و گَنده دماغترین دخترای دانشگاه بود که حتی بابای خودشم تحویل نمیگرفت

    به پسره گفتم جعفر
    حالا هیچ راهی نیست بیخیال بشی
    اخه اون دختره یجوریه
    به تو اصلا نمیخوره
    یعنی خب ببین
    زن گرفتن که الکی نیست و مکافات داره

    بعدشم
    اینا رو همون تو شهر میگفتی
    آواره ی کوه و کمر مون کردی برا همین؟

    بگذریم
    یه قهری کرد که وامصیبت
    قبول کردم که برم پیش دختره و بگم جعفر عاشقش شده

    ^^^^^*^^^^^

    برگشتیم سمت شیراز
    تو مسیر چند دفعه از خنده نزدیک بود با سر بخوریم زمین
    …..

    چند روز بعد دیدم اون دختره یجا نشسته
    رفتم سمت و کاملا با ادب گفتم
    اجازه هست یه مطلبی رو بگم خدمتتون
    دختره هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت
    اقای اریافر
    با عرض معذرت من قصد ازدواج ندارم
    مخصوصا با شما

    منم نه گذاشتم و نه برداشتم و رک گفتم
    چی پیش خودت فکر کردی
    تورو مفتکی هم بدن بهم نمیخوام
    توهم زدین
    دلیل اینکه اومدم پیشتون اینه که بگم اون دانشجو قد کوتاهه..اسمش جعفره
    اون ازم خواسته بیام از شما اجازه بگیرم. برا امر خیر بیان خونتون

    همیشه برام سوال بود اون کیفی که خانمها همیشه باهاشونه چی مگه داخلشه
    تا که یقین پیدا کردم حتما چندتا آجر
    نکبتِ خر چنان با کیفش تو کله م کوبید که
    خون از کله م جاری کرد
    چندتا از دوستام رسیدن و منو بردن بهداری
    تا دوروز هم که سرم از درد داشت میترکید

    روز سوم رفتم دانشگاه
    دختره تا منو دید اومد سمتم
    فوری داد زدم

    آقووو
    من غلط کردم
    از گور مرده و زنده م خوردم
    ول کن جون بابات

    دختره اومد و معذرت خواهی کرد و گفت که انتظار از همه داشته الا جعفر
    حالا نمیشه ناحق گفت
    جعفر یجوری بود
    ولی خب
    این وسط کله ی من چرا تاوان داد
    خدا عالمه

    ^^^^^*^^^^^

    فقط چندتا تجربه نصیبم شد
    هرچند دردناک
    اما عالی

    هیچوقت با موتور کسی رو سوار نکنم

    رفاقت با جعفر نامها ممنوع

    هنگام صحبت با خانم ها ازشون قد یک طول دست بعلاوه ی طول یک کیف فاصله بگیرم

    هیچوقتی عصای خیر برا کسی نشم
    علی الخصوص امر خیر

    دانشگاه خر است

    ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○

    ستار
     

    4 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    خاطره ها

    خاطرات دانشگاه


    دوره ی دانشگاه یه قسمتی از زندگیه که خاطرات تلخ و شیرینش از ذهن انسان پاک نمیشه
    چون یه سیکل از زندگیمونو اونجا تلف کردیم

    دوره ی دانشگاه برا من همیشه خاطره انگیز بوده
    بخصوص که پسر آرومی نبودم
    بز درونم با خر درونم زیادی بیش فعال بودن
    برا همین آتیشی نبود که نسوزونم

    ^^^^^*^^^^^

    تو کلاس یه بچه خرخون داشتیم که خیلی هم بد ذات بود
    از اونایی که از سر و کول همه بالا میرن تا خودشونو به قله برسونن
    البته پیشرفت خوبه
    ولی نه به قیمت لِه کردن بقیه

    القصه
    این بشر دوپا خیلی ادم گندی بود
    محال بود برا اینکه خودش تک باشه تو کلاس
    زیراب کسیو نزنه..کسیو خراب نکنه
    مثلا اگه قرار بود اخر ترم..کلاسها رو زودتر تعطیل کنیم..که بیشترش هم پیشنهاد اساتید بود
    یعنی استاد میگفت اگه همتون باهم نیاین کلاسی تشکیل نمیشه

    حالا این نکبت عنتر برقی همه رو تشویق میکرد که کلاس نیان..اما خودش میومد و گند میزد به همه چی
    یبار دقیقا از عمد باعث شد تا یکی از دخترای دانشجو که سر جلسه ی امتحان داشت برا اینکه نمره بگیره؛تقلب میکرد گرفتار بشه

    قصه از این قرار بود که اون دختر بدبخت داشت از رو جزوه مینوشت..این نکبت متوجه میشه
    و چون پشت سر دختره نشسته بوده
    همون لحظه دستشو بالا میگیره که مثلا سوال داره..مراقب هم میاد و مچ دختر بدبخت گرفته میشه

    بعد اون جریان دیگه همه اونو شناختن و بایکوت شد
    اما این کم محل شدن براش کم بود..باس ادب میشد

    چندتا از بچه ها تصمیم گرفتن سر و کله رو بپیچن و یجا تنها گیرش بیارن و آردش کنن
    اما این نقشه ی خوبی نبود..بالاخره لو میرفتن

    تا اینکه اومدن پیش من
    و خواستن کمکشون کنم
    منم که سرم درد میکرد برا اذیت کردن

    ^^^^^*^^^^^

    دانشگاه ما یه استخر سرپوشیده داشت که سانس های مختلف برا پسر ها و دخترها بود
    به بچه ها گفتم سر کلاس بیان پیش من از استخر بپرسن که کی میشه رفت و اینا
    بعد طوری که این متوجه بشه من ساعت های سانس پسرونه رو میگم
    چند روز بعد دوباره بیان و هی بمن اصرار کنن که چکار میکنی مفتی چندسانس میری استخر
    بعد من اروم یه مشت حرف الکی میزنم و شما آخ و اوخ کنین مثلا وانمود کنین که عجب راهی یاد گرفتین
    بقیه ش رو بسپارین بمن
    القصه
    یه ده روز شد تا این فیلم ما جواب بده
    یروز اول صبح..اون شازده پسر منو کشید کنار و گفت
    قصه چیه میگن تو چندساعت تو استخر میری و پول نمیدی
    بهش گفتم نه..اینطور نیست
    از اون اصرار و از من انکار
    تا اینکه اخرش گفتم بهش
    توی استخر..اون دوش ها هست که موقع خروج میری خودتو اب میکشی
    برو اونجا..بی سر و صدا..در رو از داخل ببند..یه نیم ساعت بعد..سانس جدید که شروع شد..بیا قاطی ملت و
    حالشو ببر

    نقشه م گرفت
    فردا این جناب زرنگ صبح اول وقت میره استخر..بعد از تموم شدن سانس..میره تو اتاقک دوش..همونجا میمونه تا سانس بعد
    غافل از اینکه سانس بعد مال خانوما بوده

    ^^^^^*^^^^^

    هیچی دیگه
    حراست منو خواست
    گفتن این بابا میگه راهنماییش کردی
    منم گفتم
    من گفتم بره تو اتاقک تا سانس بعدی
    نگفتم که بره وسط سانس خانمها
    پس خودش کرم داشته
    وانگهی
    من بگم بیوفت تو چاه
    باس بره بیوفته؟

    یه مدت اذیتم کردن
    اما خب
    به اخراج شدن یه ادم رذل و آشغال می ارزید

    ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○

    ستار
     

    4 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    خاطره ها

    خاطرات دانشگاه


    اون عهد بوق،موقعی که رفتم دانشگاه
    همه ی ذهنیتم از دانشگاه یه محیط رسمی با یه عده دانشجوی همه چی تمام با یه تعداد استادِ شسته روفته بود
    وارد که شدم دیدم این صدا و سیما کلا ما رو اسکول کرده
    عامو ملت هر کاری میکردن الا درس خوندن
    البته ناگفته نماند که اون بیست سال قبل خب خیلی جو دانشگاهها بهتر بود

    ^^^^^*^^^^^

    القصه
    بعد دوترم که به محیط اشنا تر شده بودیم
    هنوزم تو این فکر بودم اگه یروز یهو تو راه پله
    خیلی اتفاقی به یه دانشجوی دختر
    تنه زدم و جزوه هاش پخش زمین شد
    بعد حتما باید ازدواج کنم؟
    کلا تو این توهمات بودم که یروز توی راهروی دانشگاه
    یه صدای لطیفی بگوشم خورد
    خیلی عجیب بود که اون صداهه داشت فامیلی منو میگفت

    برگشتم دیدم بعععععله
    یکی از همکلاسای خودمونه
    یه دخترخانم خیلی باکلاس و متشخص
    خبر داشتم که باباشم از اون مولتی میلیاردرای شهره
    یه صداهای گنگ و نامفهومی هم بگوشم میخورد
    انگار صدای هلهله و شادی بود
    انگار قرار بود یه اتفاق خیلی خفن و رومانتیک بیوفته

    یه لحظه ذهنیت هام قاطی شدن
    پیش خودم گفتم
    چرا اینجوری پس؟
    مگه نباس تو راه پله بهم بخوریم و اینا
    بعد فکر کردم خو لابد اینم یه مدل دیگه س برا ازدواج که برام تعریف نشده

    بعدش فکر کردم
    حالا که داریم متاهل میشیم
    ماشین چی بخریم
    بنز خوبه
    بی ام و خوبه

    ولی بهتره برا اول کار یه ماشین ارزونتر بخریم تا درسمون تموم بشه
    بعد که خونه مونو تبدیل به یه ویلای لاکچری کردیم
    بعد من بنز میگیرم
    خانمم هم یه بی ام و کروک

    ^^^^^*^^^^^

    همینطور داشتم به شرکت نداشته م و سفرای خارجی و اینا فکر میکردم
    یهو دختره با یه لبخند غلیظ
    و چشمانی پر از اشک
    بهم گفت

    آقای آریافر
    خیلی ببخشیدا
    پشت شلوارتون پاره س

    یهو بنز و شرکت و ویلا و ازدواج و همه چی دود شد رفت هوا
    بسرعت نور دستمو به پشت باسنم زدم
    و دیدم

    اشهد ان لا اله الا الله
    بسم الله القاسم الجبارین
    انا لله و انا علیه راجعون
    شلوارم از زیر خشتک تا پس کمرم جر خورده
    حالا اینا هیچی
    اون شورت مامان دوز رو که داشت به ملت عرض ادب میکرد رو کجام کنم

    تازه اونم هیچی

    اون صد نفری که کف سالن ولو شده بودن
    نکنه من باعث شدم از خنده بمیرن؟
    خونشون گردم نیوفته یا خدا
    دختره که کف سالن پهن شده بود و هلیکوپتری میرفت

    ^^^^^*^^^^^

    القصه
    یه یکهفته ای که دانشگاه که هیچی
    از خونه هم بیرون نمیومدم
    بعدشم اجبارا خودمو به بیعاری زدم و انگار نه انگار که چیزی شده باشه میرفتم دانشگاه
    بماند که هرچی متلک تا عالم هستی بود نثارم میشد
    ولی تجربه های خوبی کسب کردم
    مثلِ

    صدا و سیما و این فیلما همش الکیه

    تو دانشگاه حلوا خیرات نمیکنن
    یهو میبینی گوه خیرات میکنن

    هر صدایی بگوشم رسید تحت هر شرایطی پشت سرمو نگاه نکنم

    ازدواج تو دانشگاه خر است

    هر شلواری خریدم پنج سری با جوالدوز خشتکشو خودم بدوزم

    من الله بح بحون

    ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
    روز دانشجو مبارکا باشه

    ستار
     

    4 سال پیش

    نوشته شده توسط :
    خاطره ها

    نمایش بیشتر
    user_send_photo_psot

    خانوم هایی که وزنتون زیره ۴۰ کیلو و بالای ۷۵ کیلوه…
    نمیخواد ساپورت بپوشید، ...

    user_send_photo_psot

    آِیا میدانید | عایا میدانید | مطالب علمی | مطالب عایا میدانید | آیا میدانستید | آیا ...

    user_send_photo_psot

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

    زن‌ها یا عاشقے نمےکنند
    یا اگر مرد ایده ‌آلشان پیدا ...

    user_send_photo_psot

    ..♥♥..................

    تو میروی
    و مرا "قرنطینه" میکنند
    اما نمیدانم
    بیماری دل من اگر ...

    user_send_photo_psot

    دیشب ، شب سومه محرم بود و مختص باب الحوائج سه ساله ی امام حسین علیه ...

    user_send_photo_psot

    ..*~~~~~~~*..

    مـرگ عـادلانـه‌تـرین چـیـز در این دنیاست
    هیچ کس تا حالا نتونسته از ...

    user_send_photo_psot

    شاعر گفته
    در شب 17 ربیع الاول مطابق با 21 بهمن 90 در حال پیاده روی در مسیر مسجد به خانه ...

    user_send_photo_psot

    @~@~@~@~@~@

    پادشاه دختر زیبایی داشت و شرط گذاشته و گفته بود: که دخترم را به کسی ...

    user_send_photo_psot

    ^^^^^*^^^^^
    تفاهم به معنای تشابه یا درک کردن تفاوت ها نیست

    تفاهم یعنی توانایی ...

    user_send_photo_psot

    oOoOoOoOoOoO

    من در وجود کرم های نفرت انگیز خاک
    ناله شوم جغد
    سیاهی بالهای کلاغ ...

    user_send_photo_psot

    ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥
    تا آخر عمر
    درگیر من خواهی بود
    و تظاهر می‌کنی که ...

    user_send_photo_psot

    ﮔﺮﮔﯽ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺴﯽ ...

    user_send_photo_psot

    -----------------**--

    میگن وقتی اسب بخواد از رودخونه ردشه
    اول آب رو گل آلود میکنه بعد رد ...

    text .
    .
    .
    در حال تکمیل کردن سیستم نمایشی سایت .
    .