• دلنوشته
فال آنلاین

خدا زیباست

❄️❄️ این را در دانه دانه های برف میبینم ❄️❄️

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan

خاطره ها

شما یادتون نمیاد

نسل قدیمه این سنگ توالتا که اینجوری نبود

اصن یه وضعی بود

حالا براتون یه خاطره میگم خودتون ببینید من با چه سختی و مشقتی بزرگ شدم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

ما هر دفعه برای عید و بهار و دید و بازدید میرفتیم خونه بابابزرگم اینا که داخل دهات بود

بعد قدیما ازین سنگ توالت باکلاسا نبود که

اینا میومدن خودشون سنگ توالت میساختن با سیمان

بعد اینام لر بودن فکر کردن همه سایز خودشونن

*narahat* *narahat*

توالت میساختن دهنه سنگش نیم متر طولش یک متر

عمقشم بی نهایت

*gerye* *gerye*

بعد حالا شما فرض کن من هشت نه سالمه میخوام برم دشویی

شب ؛ زمستون و سرد

:khak: :khak:

زمین یخ زده

یه دمپایی جلو بسته پات میکنی و یه دمپایی هم دستت میگیری

*gij_o_vij* *gij_o_vij*

هی حواست باس جمع باشه رو یخا کله پا نشی

بعد میری میبینی چراغ نداره دشوری

*gerye_kharaki* *gerye_kharaki*

بعد یه سگ همیشه جلو دم در نشسته

*ey_khoda* *ey_khoda*

با اون دمپایی که دستت گرفتی میزنی تو سره سگه
صدا بز میده از جلو دره دشوری میره کنار

*bi_chare* *bi_chare*

بعد میای میری میبینی

مرغ و خروسا رفتن از سرما داخل توالت

این مرحله برای پسرا خیلی راحته

میری میشاشی رو مرغ و خروسا اینا هم غر غر میکنن و میرن بیرون

دخترا باس با افتابه این کارو انجام میدادن

:khak: :khak:

بعد میای میبینی تاریییییک

هی پا پا میکنی تا اونطرف سنگو پیدا کنی

*mahi* *mahi*

بعد دهنه سنگ نیم متر

پاهات پرانتزی میشد

با هزار بدبختی میریدی

*gerye* *gerye*

بعد میرفتی خان هفتم

khengoolestan_post_khaterat_dashori_23_bahman_1395

یه آفتابه بود آهنی وزنش هفت هشت کیلو با آب

*ey_khoda* *ey_khoda*

من همیشه تا برش میداشتم میوفتادم اون اون سوراخه

*gerye_kharaki* *gerye_kharaki*

اصن خیلی زندگیه سختی بود

ولی خب بعده یه مدت یاد گرفته بودم دیگه

*modir* *modir*

میرفتم پشت درخت میریدم
بعدم خودمو میمالیدم به درخت تا تمیز بشم

من از بچگی به نظافت خعلی اهمیت میدادم

*modir* *modir*

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

*ghalb_sorati* دلاتون شاد و لباتون خندون **♥**

ان شا الله میزارم خاطرات رو هنو نت نخریدم وای فای برا مغازه

لیست خاطرات گذاشته شده تا امروز ◄

۳۵ ◄ اشمولی پشمولی

khengoolestan_daftar_che_khaterat_21_bahman_1395

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

عاقا هنرستان بودیم مانور اتش نشانی برامون گذاشتن

*amo_barghi* *amo_barghi*

بعد میخواستن بگن که هر اتیشی رو نمیشه با آب خاموش کرد

*neveshtan* *neveshtan*

و یه سری آتیشا حتما باید با کپسول پودری خاموش بشه

بعد اومدن عملی اینو بهمون بگن

*modir* *modir*

یه منقل فلزی بزرگ اوردن داخلش مخلوط آب و گازوئیل و نفت بود

اینو اتیشش زدن که گرم بشه

بعد آب میپاشیدن توش که نشون بدن که چی میشه

بعد آب که میپاشیدن این مواد نفت گازوئیل میومدن جا به جا میشدن یهو یه شعله خرکی و زیادی میکشید بالا

*O_0* *O_0*

همیجوری داشتیم نگاه میکردیم

دیدم یکی از هم کلاسیام از رو منقل پرید وقتی شعلش کم بود

*bi_chare* *bi_chare*

من گفتم خیلی زشته اگه نپرم

عاقا بدو بدو رفتم سمت منقل همین که پریدم

دقیق رو منقل بودم یارو دوباره آب و گرفت تو منقل

:khak: :khak:

تا پشمای زیر بقلم اپلاسیون شد

بو کله پاچه ازم بلند شد

بعد مثه قهرمانا از دله اتیش رد شدم پریدم اونطرف منقل

*bi asab* *bi asab*

یهو دیدم ناظممون گفت خاک بر سرت پیرزاد یه تیپا زد به بک گروندم

منم دیدم خیلی اوضاع بیریخته دوباره از رو منقل پریدم اونطرف قاطی بچه ها

هیچی دیگه کامل اپلاسیون شدم

:khak: :khak:

دود از خشتکم بلند شده بود ،هر چی پشم داشتم اپلاسیون شد

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

یه خاطره دیگه هم بگم براتون

سره کلاس دینی بودیم

*vakh_vakh* *vakh_vakh*

معلمش خیلی باحال بود ؛ فامیلیش موسوی بود چاقالو هم بود

من خیلی باش خودمونی بودم
*ghalb* *ghalb*

بعد یه بار من رو صندلی تک نفره نشستم کنار دستش رو به بچه ها

بچه ها داشتن از کتاب رو خونی میکردن و این وسطاش قطع میکرد خوندن و توضیح میداد

*neveshtan* *neveshtan*

منم بقل دستش بودم هی برا بچه ها ادا اطفار در میوردم

*zabon* *mamagh* *gij_o_vij* *zert*

چون بقل دستش بودم نمیدید منو

بچه ها هم هی خندشون میگرفت وسط خوندن

بعد من همیجوری صورتمو مث کج و چوله کرده بودم یهو برگشت منو دید

:khak: :khak:

منم همیجوری که کج و چوله بود صورتم

گفتم ای وای سکته کردم

*bi asab* *bi asab*

اینم یهو صدا فیله حامله داد

گفت پاشو گمشو بیرون

*dava_kotak*

بعد منو گرفت
میکشید سمت در

دید نمیام کیفمو گرفت پرت کرد از کلاس بیرون

*bi asab* *bi asab*

بعد دوباره صدا فیله حامله داد

اومد منو کِشون کِشون کشید برد دم در داشت درو روم میبست منم هی زور میزدم بیام داخل

*talab* *talab*

بعد یهو گفت نمیری نه ؟؟

شروع کرد درو بازه و بسته کردن رو من

*difal* *difal*

سه چهار بار بین در و چهارچون صدا بز دادم و پرتم کرد بیرون

*narahat* *narahat*

خو یعنی چی ، این چه طرز برخورد با یه آدمی که سکته کرده

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

ان شا الله وقت کنم میزارم بازم خاطرات رو

لیست خاطره های قرار داده شده تا به الان ◄

۳۲ ◄ بیشتر و بیشترش کن

عاقا یبار رفته بودیم با خاندان مادری رفتیم شهربازی

*yohoo* *yohoo*

بعد رفتیم دستگاه مَسگاه هاشو استفاده کردیم و دم دمای عصر بود

رفتیم داخل آلاچیق

آلاچیقاش ازین آلاچیقایی بود که پنج تا ستونه با یه سقفه شیروونی

هفت هشتا صندلی پلاستیکی هم گذاشته بودن ام نشسته بودیم رو اینا

*modir* *modir*

داییم داشت بلند بلند یه خاطره خنده تعریف میکرد یه صندلی پلاستیکی هم جلوش بود

بعد نه بلند بلند تعریف میکرد

یواش یواش آدم زیاد دورمون جمع شد

*dali* *dali* *dali* *dali* *dali* *dali*

و حسابی شلوغ شد
منم بقل داییم نشسته بودم

اونم دستاشو روی تکیه ی صندلی پلاستیکی خالیه جلوش گذاشته بود

منم خندم گرفته بود داشتم گوش میدادم

شلوغم شده بود

*goz_khand* *goz_khand*

داشت خاطره ی کفتر دزدی تعریف میکرد

رسید به اینجاش با لحجه اصفانی تعریف میکرد

گفت اره ، به ممَده گفتم ممَد قلاب بیگی تا من بِپِرم بالا کفتره را از لبی دیوار بقاپم

بعد یهو خیلی دیگه حس گرفت میخواست بگه ممَد چیطو قلاب گرفته

:khak: :khak:

بلند شد که صندلی پلاستیکی رو به روشو بلند کنه زاااااااارت یه گوز هیروشیمایی زد

:khak: :khak:

بلنننننننند ، خیلی صداش بلند بود

*ey_khoda* *ey_khoda*

یهو دیدم بابام الکی گوشیشو گذاشت دره گوشش گفت اره پولا واریز کردم و اینا

ننمم چادرو کشید رو صورتش شروع کرد تو جمعیت نقش گدا رو بازی کردن ؛ که یعنی با ما نیست

خاله هامم پریدن تو بوته ها

داییمم همیطوری که بلند شد و زارتی گوزید برگشت منو نگاه کرد

که یعنی من گوزیدم

*narahat* *bi_chare* *narahat* *narahat*

منم داشتم میخندیدم همیجوری که میخندیدم شروع کردم ادای دیوونه ها و افلیجا رو در اوردن

دست و پامو چکو چوله کردم

صورتمم مث مخرج مرغ حامله کردم شروع کردم گفتنه اَاَ اَاَ اِاِ تتت رررررر

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

عاقا لطفا وقتی خاطره تعریف میکنید نگوزید ؛ مرسی اه

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

انشا الله وقت کنم بازم میزارم خاطراتمو

نمایش خاطرات قرار داده شده تا به امروز ◄

۲۶ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

یبار تابستون رفته بودیم دهات

یه دوچرخه داشتیم ازین دوچرخه چینیا که خیلی بزرگن

*yohoo* *yohoo*

ازین زنگا دارند که زییییرینگ زیریییینگ صدا میده

خلاصه ما بچه همسایه رو سوار کردیم و رفتیم یه چرخی با دوچرخه بزنیم

ازین ترک های عقب داشت
پشت به من نشسته بود رو دو چرخه

منم چون هیکلم درشت تر بود همیشه باید پایدون میزدم

اونم هی میگفت تند برو و تند برو

تندتر و تندتر برو

*hip_hip* *hip_hip*

بعد وسط راه داشتیم میرفتیم

یه سگه پشت دیوار خوابیده بود با دمش جارو میکرد

*neveshtan* *neveshtan*

عاقا مام گفتیم هیجانش رو ببریم بالا
با چرخ رفتیم رو دم سگه

یهو سگه صدای اسب حامله داد

:khak: :khak:

بعد دو سه تا واق واق کرد و گفت هاپولی هاپول دُممو لِهول قوقولی قوقول

اینو گفت و شدن دو سه تا سگ افتادن دنبالمون

اولش سرازیری بود خیلی حال میداد

*amo_barghi* *amo_barghi*

خیلی فاصله افتاد بینمون

هی واق واق میکردن و افتاده بودن دنبالمون

*modir* *modir*

این پسر همسایه هم هی میخندید و میگفت تند برو و تند برو

تند تر و تند تر برو

بعد رسیدیم به سر بالایی

*ey_khoda* *ey_khoda*

من هی شروع کردم هن هن کردن

هی زور زدم ،هی زور زدم

*esteres* *esteres*

عرق از همه شکاف هام راه افتاده بود

این سگا هم هی داشتن نزدیک میشد

*amo_barghi* *amo_barghi*

هی این پسر همسایه میگفت

تند برو و تند برو تند تر و تند تر برو

*gij_o_vij* *gij_o_vij*

این چرخم سنگین بود

لرزه افتاده بود به پاهاش زورم نمیرسید از سربالایی بریم بالا

هی این میگفت تند برو و تند برو تند تر و تند تر برو

منم بخاطر اینکه ماهیچه های پاهام خیلی تحرک داشتن هر چی خون داشتم رفته بود تو پاهام

یهو خون به مغزم نرسید

:khak: :khak:

دست گذاشتم پشت کمرش هولش دادم پایین

*bi_chare* *bi_chare*

khengoolestan_daftarche_khaterat_docharkhe_chine

اینم مث گونی پیاز خورد زمین

*malos* *malos*

و یهو دیدم عه ؟؟!! چه خوبه بهتر میتونم پایدون بزنم

یکمی دور شدم وایسادم ببینم چه خبره

دیدی مثلن تام جدی و اون سگه دعواشون میشه

یه عالمه گرد و خاک بلند میشه هی هر دفعه دستی پایی از یکدومشون از تو اون گرد و خاکا معلوم میشه

دقیقا اونجوری بود
یه سگ میرفت داخل
یه سگه دیگه میومد بیرون

و صدای واق واق میومد گاهی وقتام صدای عررر عررر میومد
چند باری هم فحش شنیده شد

*bi_chare* *bi_chare*

ولی خب من اهمیت ندادم و ادامه دادم رفتم

اینکه میگن سگ گازت بگیره هاری میگیری راسته ها

*tafakor* *tafakor*

این پسر همسایمون بهده اون قضیه هر وقت منو میدید خون جلو چشاشو میگرفت

*bi asab* *bi asab*

حمله میکرد سمت من

فک کنم بش آمپول کم زدند
باید سه چهارتا بیشتر بهش میزدن تا هاریش بره

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

**♥** دلاتون شاد و لباتون خندون *ghalb_sorati*

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪
ان شا الله وقت کنم خاطره هامو مینویسم اکثرشونو

مشاهده ترتیبی خاطره های ثبت شده تا به الان ◄

۲۸ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

هنرستان بودیم

زیاد سر به سره معلما  میزاشتیم

یه معلمامون بود خیلی حرص میخورد و عصبی میشد

 

یبار داشت درس میداد

 

یه مبحثی رو شروع کرد توضیح دادن ، آخرش گفت متوجه شدید

 

*tafakor* *fekr*   *gij_o_vij*

 

مام مث مرغ حامله  نگاش میکردیم

دوباره شروع کرد از اول توضیح دادن

باز نگاه کرد گفت به ما گفت متوجه شدید ؟؟

 

*bi asab* *bi asab*

باز ما هیچی نگفتیم و مث شلغم  نگاش میکردیم

بعد رو کرد به یه بچه خر خونای کلاس گفت تو فهمیدی ؟

گفت بله

*amo_barghi*

گفت بیا توضیح بده

*O_0* *O_0*

گفت نه نه نه نه   نفهمیدم

 

بعد معلممون بیش از حد عصبی شد

 

اومد بگه دیگه از کاراتون شاخ در اوردم  ، عین بز چشماتونو دوختید به تابلو ؛ آخرشم  هیچی نفهمیدید

*bi asab* *fosh*

یهو گفت

یعنی چی نفهمیدید ؟؟ من چشام شاخ در اورده

من خو تشنج کرده بودم ، کف میدادم بالا

بقیه هم هی خودکاراشانو مینداختن رو زمین

خلاصه گذشت ازین قضیه

یه بقل دستی  داشتم  فامیلش گلی زاده بود  ؛ این میومد سوتی های معلما رو مینوشت

این سوتی رو ننوشت ؛  اومده بود رو دیوار نقاشی کشیده بود

یه چیزی تو این مایه

 

khengoolestan_24_dey_1395_daftarche_khaterat

 

یبار همین معلمه داشت تکالیفو حل میکرد

اومد اومد اومد

تا رسید سره نیمکت ما

به بقل دستیم گفت این چیه کشیدی

 

*bi asab* *bi asab*   *bi asab*

منم گوشه لبامو گاز گرفته بودم ، خودمو چک و چوله کرده بودم که نخندم

داشتم نگاه عکس امام بالا تخته میکردم

بعد گلی زاده  خیلی جدی گفت

اجازه این یه قوله چشمش شاخ داره

من هی چک و چوله تر میشدم ، اونقد چوله شده بودم که گلی زاده از قیافه من خندش گرفته بود

*bi asab* *bi asab*

بعد معلمه گفت  چرا میخندی ؟؟

گلی زاده گفت اجازه این شیخ هی داره شکلک در میاره

 

:khak: :khak:

بعد معلم بر گشت منو نگاه کرد

منم همیطوری چک و چوله داشتم به عکس امام بالا تخته سیاه  نگاه میکردم

 

میترسیدم تو چشاش نگاه کنم ؛ یهو  ببینم واقعن شاخ داره

بعد گفت واقعن یه مشت بیشعور تو کلاسه

شعور و تربیت  ندارند یه مشت حیوونن

 

همتون اینطوری نیستید ها ولی بعضیاتون واقعن بی شعورید

*modir* *modir*

منو میگفت

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

*ghalb_sorati*  دلاتون شاد و لباتون خندون **♥**

 

مشاهده همه خاطرات قرار داده شده تا به امروز ◄

۲۹ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

عاغا ؛ جونم براتون بگه که یه روز صبح زود از خواب پا شدم نکه امتحان داشتیم درس بخونم

دو سه ساعت همینجوری درس میخونم تا اینکه می بینم خیلی بد دشوری دارم

خلاصه میرم دشوری همینکه میخواستم بشینم عینکم از رو چشام سر میخوره میفته پایین تو چاه دشوری

منم با دهانی باز و متعجب داشتم مسیر نابود شدنش رو نگا میکردم یهو دیدم مامانم داره میکوبه به در خلاصه درو باز میکنم میگه

چیشده؟
میگم: هیچی عینکم
بعد مامانم با صورتی قرمز میگه

عینکت چی؟؟؟
میگم: عینکم افتاد تو دشویی
حالا حرف مامانم

میمردی موقع دشویی رفتن عینکتو در آری؟
میگم اخه مادر من مگه حمومه عینکمو در ارم؟

بعد جالبه داشت میرفت عینکو در اره از چاه بشوره بده بزنم تو چشم :|

زنگ زده به بابام بابامم میگه اره در بیار ازونجا بزار تو وایتکس درست میشه :|
شبم نصیحتم میکردن

از این به بعد عبرتی بشه که وقتی میری دسشویی حواستو بیشتر جمع کنی عینکتو در بیاری بری تو

خداییش من تا حالا از دشویی عبرت خاصی نگرفته بودم

الانم کور کورانه دارم کارامو انجام میدم و منتظرم عینکم یه جایی تو لوله های فاضلاب گیر کنه برن بیارنش برام :|

 

 

۳۰ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

این خاطراتی که میگم تو چند تا عروسیه مختلف رخ داده

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

عاقا ما رفتیم یه عروسی بعد باغ تالار بود

بچه بودم حدود چهارده پونزده

این فامیلای عروس دوماد یه جا تو باغ میرفتن ترقه میزدند

ازین ترقه پیازیا که میکوبی زمین

منفجر میشه

منم بچه بودم داشتم از دور نگاه میکردم

بعد وسط ترقه زدنا دیدم یارو ترقشو یواش زد زمین نترکید

منم مث یهو ذوق مرگ شدم

خون به مغزم نرسید پریدم وسط میدون که ترقه رو بردارم

*amo_barghi* *amo_barghi*

دیدید میگن یه ترقه ترکید پشمامون ریخت

من خودم تجریش کردم

همیجوری مث گراز پریدم وسط میدون ترقه ها

یهو یه ترقه خورد تو سرم قده توپ پینگ پونگ

*gij* *gij*

نصف پشمام ریخت

یعنی میگم نصف پشمام ریخت یعنی ریختا ، سوخت رفت پی کارش

بعدش

*narahat* *narahat*

دیدم اون ترقه که رفته بودم برش دارم سنگ بوده

منم اعصابم خورد شد هرچی موز بود خوردم

آخراش دیگه جا نداشتم موزا رو مینداختم زیر میر با پا لهشون میکردم

یه بشقاب شیرینی رو هم ریختم سطل آشغال

*narahat* *narahat*

خدایی وسط ترقه بازی سنگ نندازید ؛ بیشعورید مگه ؟؟

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

یبارم بچه تر بودم حدود ده دوازده سال

بعد با بچه هایی که تو تالار بودن دزد و پلیس بازی میکردم و خیلی کیف میداد

*lover* *lover*

گروه گروه شده بودیم یه گروه دزد یه گروه پلیس

بعد باید قبل اینکه همه رو بگیرن هم دیگه رو تا شیش بشماریم تا آزاد بشن

اونام برا دستگیر کردن همینطوری تا شیش باید بشمارن

خیلی بازی هیجانی بود

بعد من وسط بازی دسشوییم گرفت

:khak: :khak:

یه نگاه کردم دیدم یارام همه آزادن گفتم خب پس من برم دشوری بر#ینمو بیام

دشویی یکم اونورتر بود

من رفتم دسشویی ؛ همه دسشوییا پر بود

هی زدم به در

کسی نمیومد بیرون هی زدم به در کسی نمیومد بیرون

بعد یارم گفت کمــــــــک کمــــــــک

*help* *help*

بعد منم احساس مسئولیتم نسبت به یارم شکوفا شد

شلوارو کشیدم پایین دم دره توالت ریدم

:khak: :khak:

رفتم همه یارا رو آزاد کردم

*modir* *modir*

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

یبارم تقریبا هژده نوزده سالم بود

عروسی بودیم بابای منم وانت داره

بعد برا عروسیا میشستیم پشت وانت

بزن و بکوب امشب کنار بندر حرفای خوب امشب کناره بندر

بعد افتاده بودیم دنبال ماشین عروس

هی تیکه تیکه جلو ماشین عروسو ماشینا میگرفتن و می ایستادن

منم هر بار میپریدم پایین از پشت وانت وسط خیابون قر میدادم

بقیه هم برام بوق میزدند

منم قرررررررررر قرررررررررر

آهاااا ما شا الله

بعد من پشتم به مسیر حرکت بود

اصن نمیدیدم چه خبره چون خو معمولی بود دیگه جلو هم یه عالمه ماشینه که ما پشتشونیم

هر وقت بابام میزد رو ترمز من میپردیم پایین

یبار بابام زد رو ترمز منم پریدم پایین

تو نگو دست انداز بود

منو ول کردند رفتن

*narahat* *narahat*

شانسم گفت یه موتور منو سوار کرد

لطفن مسئولین رسیدگی کنید این چه وضعه دست انداز زدنه تو سطح شهر ؛ مرسی اَه

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

ان شا الله بقیه خاطراتم رو هم مینویسم براتون

لیست خاطرات قرار داده شده تا کنون ◄

*ghalb_sorati* دلاتون شاد و لباتون خندون **♥**

۳۴ ◄ اشمولی پشمولی

یبار دم عید بود همه خاندان جمع شدیم خونه بابابزرگم که بزرگ خاندان بود

عمو هام و عمه هامو بچه هاشون و نوه هاشون خلاصه کلی شلوغ شده بود

من نشسته بودم کنار بابام جا کم بود چسبیده بودم بش

دستمم انداخته بودم دور کمرش

هوا هم گرم بود حسابی گرم بود عرق کرده بودیم

بابام داشت حرف میزد و مجلسو گرفته بود دست

همه داشتن بش گوش میدادن

میگفت آره رفتیم نهال گردو از توسرکان اوردیم چه گردویی با لبات بازی میکنه

پشت کمر من یه سیم برق برای کولر رفته بود سیمش زخمی بود

منم همیجوری که نشسته بودم تکیه دادم

یهو دیدم دارم با عاقام داریم بندری میرقصیم

dance (7)dance (5)

با هزار زحمت خودمو کشیدم جلو

زارت یکی زد تو گوشم بعد شروع کرد ادامه حرفش

بادما رو میگی اووووف عجب بادمایی میخوری مث چشم شهلا

*narahat* *narahat*

خو به من چه ، گرفت منو زد این وسط ، منم تو شوک بودم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

یبار بابام رفت بالا پشتبوم

بم گفت هووووووووووووی

هوی که میگه یعنی با من کار داره
*modir* *modir*

گفت برو آچر شونزه رو از تو جعبه آچارا بنداز بالا پشتبوم

گفتم باشه رفتم آچار رو برداشتم

گفتم تو برو اون پشت مشتا قایم شو پرت میکنم نخوره بت
گفت باشه

عاقا اومدم بندازم بالا پشت بوم نور زد تو چشمم ری#دم

پرتش کردم تو شیشه همسایه

:khak: :khak:

بابامم از بالا پشتبوم به من نگاه میکرد میگفتی ریدی مهندس

*narahat* *narahat*

تازه وقتی بش میگفتم نور زده تو چشمم

میگفت ری#دم تو چشمت

همینکارا کردن الان دارم برا شما محبتاشو مینویسم

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

یبارم با خونواده رفته بودیم بادوم چیدن

همه درختا رو که چیدیم پشت وانت پر شده بود از بادوم

منم نشسته بودم روی بادوم

بعد بابام نه محصول خوب بود ذوق کرده بود

گازشو گرفته بود تو مسیر برگشت

یهو رسیدیم یجایی از جاده ی صحرا

جاده اینطوری میشد

~

یهو دیدم ای وای خاصیت معلق شدن بهم دست داد

khengoolestan_daftarche_khaterat_10_dey_1395

بعد من دیدم بابام همونطوری با وانت پرواز کرد و رفت

من کِتری پیاده شدیم

خدا لعنت کنه سازنده کِتری رو خیلی نوکشو تیز درست میکنن

*gerye* *gerye*

اون زود تره من پیاده شد

من پیاده شدم رو کتری

میبینید چقدر تو هوا خوشحالم دارم قر میدم

همونقدر وقتی کتری بهم داخل شد ناراحت بودم

:khak: :khak:

عاقامم با ماشین پرواز کرد و رفت اصن انگار خیار از ماشین افتاده پایین

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

*ghalb_sorati* دلاتون شاد و لباتون خندون **♥**

انشا الله بازم خاطرات تلخ زندگیمو براتون میگم

لیست خاطران قرار داده شده تا به امروز ◄

۳۲ ◄ بیشتر و بیشترش کن

یبار رفته بودم برای تولد امام رضا مشهد

اون موقع خیلی شلوغ بود اتوبوس متوبوس کم بود

من تا رسیدم بلیط برگشت رو خریدم ازین اتوبوسای معمولی

خلاصه

وقت موعد بلیط که رسیده بود مثی که اتوبوسه من نیومده بود

همه رو میفرستادن با اتوبوسای دیگه

منو فرستادن برای یه اتوبوس وی آیپی

اوووووووووف خیلی با کلاس بود

بعد یه صندلی تکی دادن بهم نفر جلوییم یه دختری بود خعلی با کلاس

بعد اصن خیلی باحال بود صندلیاش مث صندلیا دندون پزشکی بود

بعد من داشتم احساس با کلاس بودن میکردم
کفشامو در اوردم راحت نشته بودم رو صندلی

هی این دختره میگفت بوی پا میاد
هی میگفت بوی پا میاد

دو سه بار این مسئول تغذیه اومد منم کفشامو میپوشیدم وقتی اون میومد

یکمی گذشت

این دختر جلویی هم داشت با هنزفیریش آهنگ گوش میداد

بعد دیدم با کلاس بودن فایده نداره
دراز کشیدمو پامو گذاشتم بین شیشه و صندلی دختره

این شکلی

khengoolestan_daftarche_khaterat_otoboss_9_dey_1395

بعد همیطوری من گرفتم خوابیدم این دختره هم هی آهنگ گوش میداد و با لب تابش کار میکرد

همیطوری خواب بودم یهو دیدم دختره صندلیشو تا خِر خِره داد عقب بعد این پام گیر کرده بود بین صندلیش و شیشه
بعد پام پشت پرده ی اتوبوس افتاده بود

دختره نمیدیدش بعد من داشتم زور میزدم پامو در بیارم یهو دختره پرده رو زد کنار بیرونو ببینه یهو چشمش خورد به پای من

اول هنگ کرد بعد من انگشتای پامو براش تکون دادم

یه جیغ بنفش کشید

اون جیغ بکش من جیغ بکش

*jigh*

بعد گفت واقعن که بیشعوری ، اه

با من بود
*modir* *modir*

من وی آی پی پول میدم که با مثل شما همسفر نشم

*jar_o_bahs*

منم گفتم ریدم تو بلیطت باسه مو کلاس نذار مو خودوم کلاس میروم

بعد مهماندار اتوبوس اومد

منو برد انداخت اون عقبا پیش سربازا

منم لج کردم اون ته اتوبوس میچوسیدم در حد چوس مغناطیسی

*narahat* *narahat*

یبارم رفتم از آب سرد کن آب بخورم

یه چوس استراتژیک زدم بقل دختره

بعد همیطوری راه میرفتم و چوس پراکنی میکردم

*amo_barghi* *amo_barghi*

میخواستن بندازنم تو جا خواب راننده

دختره هم هی میگفت ریدم تو این اتوبوستون

*bi asab* *bi asab*

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

به جون خودم اگه شما هم زائرای امام رضا فشارتون میدادن اونقدر ؛ میری#دید تو اتوبوس

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

یک مقدار دیالوگ ها رو طنز کردم نسبت به واقعیتش
من فقط میچوسیدم

یعنی اومدم حرف بزنما ولی پرتم کردن عقب

برای دیدن خاطره ها به صورت ترتیبی ◄

ان شا الله میزارم بقیه خاطراتم رو هم

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

خلاصه میخوام بگم که اونی که ته اتوبوس میچوسه منم
*modir* *modir*

۳۲ ◄ بیشتر و بیشترش کن

برو بچ من برای دانشگاه به عنوان سردبیر کانون تئاتر بودم نه مسخره بازی زیاد در میوردم

گفتم تو به درد تئاتر میخوری

*vakh_vakh* *vakh_vakh*

دوتا از کارامون رو ببینید

اینم از لینک قسمتی از تئاتر برا دانلود کلیک کنید ◄

دانلود تیکه ی شادی دیگر از گروه تئاتر خنگولستان ◄

خوش باشید و لباتون خندون

حجماش یکم بالاس تقریبا هرکدوم پونزده شونزده مگا بایت ؛ اگه دوست داشتید دانلود کنید

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

انشا الله بعدیاشم میزاریم

*vakh_vakh* *vakh_vakh*

منم داخل ویدیو ها هستم

:khak: :khak:

۳۱ ◄ بیشتر و بیشترش کن
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها