• عاشخونه ها
فال آنلاین

* توجه * توجه *

❤ اینجا یه سری آدم بی دلیل دوستت دارند ؛ خاطرت خعلی عزیزه ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • دلخوشم با خنده ات
    بخند ، شاد باش ، زندگی کن

خاطره ها

سلام به بروبچ خنگولستان

عاقا ما هر دفعه یه عنوانی به خاطراتم میدم ولی هر چی یادم بیاد میزارم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

من خیلی از این اداب و شخصیتی که دارم رو مدیون ننمم

این ننه ی ما پیر شد تا من تمیز و پاکیزه زندگی کنم

و این پاکیزه بار اُوردن بچه ها رو هم نسل به نسل داره به گردش در میاره

ولی با این حال هنوز هم از نظر اون یه میکروبم

البته حقم داره

چند وقت پیشا ، یه تقریبا دو سه ماه پیش

نصف شب دسشوییم گرفت

*gerye_kharaki* *gerye_kharaki*

از خواب بلند شدم ولی مغزم اصلن هوشیار نشد

:khak: :khak:

همیطوری بدون مغز رفتم دسشویی ، تو اوج خواب ریدم تو دمپایی اومدم بیرون

*gerye* *gerye*

بعد صبح ننم میگفت ببینم کف پاتو

دیدم اع ؟؟؟

*O_0* *O_0*

کف پام پشکلیه

هیچی دیگه گرفتمون به فرش شستن ، پدرمو در اورد

و ازون به بعد یاد گرفتم که هر موقع از خواب پا شدم مغزمم بیدار کنم

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

سعی کنید هیچ وقت روی نظافت وسواس به خرج ندید و این هم بخاطر حساسیت های ننمه

بچه بودم
حدود کلاس چهارم پنجم

رفته بودم حموم بعد تو حموم با خودم فکر میکردم

*fekr* *fekr*

ما که هی میرینیم باید بشوریم

پس خوبه یهو بریم داخل باکسنمونو بشوریم که دیگه تمیز برینیم

*tafakor* *tafakor*

هیچی دیگه شلنگ حمومو کردم تو باکسنم
همیطوری که سره شلنگ داخل باکسنم بود راه افتادم سره شیر بازش کنم

*fekr* *fekr*

برام سوال بود که ما این همه از بالا خوردیم از پایین دادیم بیرون از پایین بخوریم چی میشه

برا همین یواش شیرو باز کردم

و به همه جواب هام رسیدم

:khak: :khak:

اسهال شدید میگیرید ، همراه با دلدرد کشنده ، فکر میکنم این فکر احمقانه فقط رو کره زمین به مخ من رسیده باشه

*gij* *gij*

یعنی دقیقا بعد یک ساعت که اسهالم خوب شد

سلولای خاکستریه مخم با هم بحث میکردن

*dava_kotak* *dava_kotak*

میگفتن یعنی واقعن شلنگ آب و کرد تو باکسنش ، که ازون به بعد پاکیزه برینه ؟؟

و من ازون موقع دیگه آدم سابق نشدم

*narahat* *narahat*

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

از شانس گنده من هر چی کثیفی و بدبختیه دور من جمع میشه

من همون نوزادیمم پشمالو بودم

وقتی بزرگ شدم پشمام وحشتناک شدن

انواع روش های سنتی و قدیمی رو تست کردم

پشمامو آتیش میزدم

مواد شیمیایی بشون میمالیدم

هوچ کدوم کار ساز نبودن

بعد گفتم بیام به سمت تکنولوژی روی بیارم

دیدم ننم و آبجیم با یه دستگاهی به اسمه اپلیدی دارند موهای دستشونو میزنن

*dali* *dali*

یه روز که هوشکه خونه نبود

گفتم دیگه وقتشه ، باس ببینم تکنولوژی چه راهکاری رو داره برای پشمای باکسن من

*amo_barghi* *amo_barghi*

مرگ بر پشم و موهای زائد

شلوارمو در اوردم

چشمتون روز بد نبینه

فکر کنم این اپلیدی از سیاست های اسرائیله

*ey_khoda* *ey_khoda*

عاقا هم دستش رسید به پشمای باکستنه من شروع کرد چنگ انداختن

میخواست بره تو باکسنم ، من هی اشک میریختم و زور میزدم نذارم این بره داخل من

خیلی ناگوار بود

*jigh* *esteres*

اشششششششک میریختم و جیغ میزدم

عرررررعررررررررررر

*gerye_kharaki* *gerye_kharaki*

مرگ بر افریقا

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

این پاکیزگی و نظافت فقط به من ارث نرسیده بود

مثلن آبجیم یبار داشت پوشک مد امین ، ( پسرشو ) عوض میکرد

هم زمانم داشت بهش عدسی میداد

بعد دید یه تیکه از عدسی انگار افتاده کنار پوشک

*tafakor* *tafakor*

با قاشق برداشت گذاشت تو دهن مد امین

:khak: :khak:

اصن بچه یهو گیریپاژ کرد که چرا داره عن میخوره

خلاصه دارم میگم که حواستون رو جمع کنید مادرای گرامی

*help* *help*

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

ببینید پاکیزگی مربوط به جسم نیست فقط ، مربوط به روح و روان هم میشه

مثلن همین چند وقت پیش تولده امام رضا بود

ننم داشت مداحی گوش میداد و گریه میکرد

:khak: :khak:

منم داشتم تو آشپزخونه شام میخوردم

بابامم خسته بود از سره کار اومده بود گرفته بود خوابیده بود

بابام وقتی با سرو صدا بیدار میشه یه دری وری به هر کسی که اولین نفر ببینتش میگه

بعد ننم همیجوری که داشت مداحی گوش میداد و برا امام حسین اشک میریخت یهو از خودش بیخود شد صدای گوشیو زیاد کرد

*O_0* *O_0*

بابام از خواب پرید

*bi asab* *bi asab*

گفت زن تو انگار دیوونه ایی

به خدا که تو نفرین شده ایی

بابا تولد امام رضاس ، چرا داری روضه امام حسین گوش میدی

*fosh* *fosh*

کلن بابام همیطوریه اولین نفری که ببینه کارش تمومه

مثلن من یبار داشتم تو آشپزخونه آب میخوردم دستم خورد به یه ظرف صدای بلندی داد

مجبور شدم تا صبح پشت اوپن بخوابم که منو نبینه

که یهو نفرین شده نشم

*Aya* *Aya*

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

من نه تنها به بهداشت شخصی خیلی اهمیت میدم بلکه به بهداشت خواب هم خیلی اهمیت میدم

تازهههه به بهداشت خواب خودم که هیچ ، بلکه به بهداشت خواب بقیه هم اهمیت میدم

یبار برامون مهمون اومده بود

بعد سر تا سره خونه همه دراز کشیده بودن

*modir* *modir*

منم جا دیگه نبود رفته بودم دمه پنجره خوابیده بودم

شب مهتابی بود یه چراغ خوابم روشن بود

*malos* *malos*

منم داشتم آهنگ گوش میدادم و آروم قر میدادم برا خودم تو رخت خواب

تو دلمم همخونی میکردم

تکون بده

تکون بده

بدنو تکون بده

کسی اومد جلو بگو بره

عاقا منم یواش داشتم تو رخت خواب خودمو تکون میدادم

*bandari* *bandari*

یهو یه گربه از پنجره اومد داخل

منم دیدم همه خوابن ، هی فشار اوردم چیکار کنم این مهمونا رو بیدار نکنه

*chaie* *chaie*

از پنجره اومد پایین ، بلند شدم نمیدونستم چیکار کنم

*esteres* *esteres*

میخواستم بگم پاشید گربه اومده

یهو بلند گفتم تکون بده

هنرتو به من نشون بده

همه پسرا تو کفتن

تو نخ دامن و پیرهنتن

این گربهه هم یهو هنگ کرد من چی دارم میگم

:khak: :khak:

شروع کرد یورتمه رفتن رو مهمونا

منم هی میگفتم تکون بده تکون بده

این مهمونا هم هنگ کرده بودن جیغ میزدن و تکون میدادن

*amo_barghi* *amo_barghi*

بعد یهو رسید به اوج آهنگ گفتم

هیییییی دنبالم بیا ناز نکن بیا

تو دل برو ، دیوونه دیوونتم

هیییییی دنبالم بیا ، دور شو از اینا

مهمونا هم وحشت زده بودن

*narahat* *narahat*

منم هی براشون تکون میدادم

تا خلاصه آخر کار بابام پرتش کرد بیرون

ولی خیلی نامردی بود

*gerye* *gerye*

به من چه آخه

اون وسط کتکشو من خوردم

تازه من به گربهه میگفتم

*odafez* *odafez*

هیییییی دنبالم بیا ناز نکن بیا

تو دل برو ، دیوونه دیوونتم

هییییییی دنبالم بیا دور شو از اینا

*abnabat* *abnabat*

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

**♥** دلاتون شاد و لباتون خندون *ghalb_sorati*

به بهداشت خود رسیدگی کنید

*sheikh* *sheikh*

لیست خاطره های قرار داده شده تا به الان ◄

63 ◄ بزنم به تخته بزنم، رنگ روت واز شده

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

سلام بازم خاطره سر دخی خالمه

اقا پسر خالمون یه مرغ عشق داره
خیـــلی خوشگله

یه روز رفتیم خونشون به پسر خالم گفتم
مرغ عشق تون بچه نمی یاره ؟
*malos*

ـ نمی دونم بیا نگاه کنیم
*ajibeh*

اقا می ره مرغ عشق رو میاره
هی شکمش رو دست می زنه اون بیچاره هی فریاد میکنه

ـ فاطمه (من)فک کنم داره بچه میاره
*hora_hora*

اقا پسر خالی ما هی انگشت زد به شکمش
اونم هی فریاد
یهو یه چیزی پرید سره لباسش
*O_0*

(رفته بودم پارچه بیارم من )

ـ فاااااطمهههه بچه اومدش
*hazyon*

منم با سرعت اومدم که خوردم تو دیوار
مثل عن پخش زمین شدم
*difal*

هیچی دیگه تا رسیدم پیشش
دیدم مرغ عشق ریده به لباسه سفیدش
یهو دخی خالی ما اومد
😳😳😳

دستشو گذاشت رو چشماش هی سرشو تکون داد
بعدش یهوووو گفت
ـ اخه اوسکل ها اون پسره چطوری میخواد بچه بیاره خاک تو سرتون
:khak:

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

49 ◄ دیری دی دینگ

سلام
خاطره ای که میگم مال یکی از دوستامه ولی
بخاطر اینکه جذاب تر باشه از زبون خودم گفتم
یه نمه پرو بال دادم بش
اولین پستمه، اگه عیبی داشت شما به بزرگی خودتون ببشخید

○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○

خوب اول از همه چی اوضاع جغرافیایی اتاقمو بشرحم. اتاق من تو طبقه دوم خونمونه که پنجرش صاف روبه خیابونمونه و می تونم راحت از اوضاع و احوال کل محله باخبر شم، بعله اینجوریاس! از طرفیم به طور کامل می تونم در مونو زیر نظر داشته باشم و هرکی در زد نگا کنم خانواده رو خبر دار کنم. نقش آیفون تصویریو دارم تو خونه

خو دیگه بریم سر اصل قصه. عاقا ما یه روز تو اتاقمون نشسته بودیم و غرق در درس خوندند
(دروغ میگم منو چه به درس غرق در رویا بودم)
که یهو دیدم دارن زنگ درو میزنن. منم که کنجکاو، جهیدم سمت پنجره. حدس بزنین چی دیدم؟

یه عاقا پسر خوشتیپ و جلتنمن با یه دسته گل این هواااااا
*boss_gol*

با یه خانم و عاقای با کلاس که حدس میزنم مامی ددیش باشن. بعد چن لحظه ددیم رفت دم درو شروع کرد به خوش و بش کردن باشون. عاقا منم از پشت پنجره هی قر میدادم
*bandari*

گفتم هیچی دیگه قرار مزدوج شم
*shadi*

بدو بدو لباس خوکشلامو پوشیدم و مث یه خانم با شخصیت نشستم تو اتاقم تا ددی جون صدام کنه. هیچی عاقا دیدم هوا تاریک شدو بابام صدام نزد گفتم حتما منتظرن خودم برم دیگه
*montazer*

خلاصه عزممو جزم کردم، سرمو گرفتم بالا با یه غروری که خودمم تو عمرم از خودم ندیدم از اتاق رفتم بیرون. اما صحنه ای که دیدم کلا زد تو حالم
*ajibeh*

مامان بابام ریلکس با لباس خونگی نشسته بودن تی وی نیگا می کردن. گفتم هیچی دیگه خاستگار اومد نزاشتن ببینمش فرستادنش رف. به طور کاملا غیر ارادی داد زدم: خاستگارم کوووو؟
*talab*

بابام که خبر داش از پنجره داشتم می پاییدمشون با یه اخم خیلی خطرناک زل زد بم گف: اومده بودن خاستگاری دختر آقای ریاحی. آدرسو اشتباه اومدن
*bi asab*

@~@~@~@~@~@

من دیگه هیچ وقت اون آدم همیشگی نشدم
*vakh_vakh* *vakh_vakh*

36 ◄ اشمولی پشمولی

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

هفته پیش رفته بودیم باغ اغاجون بعد از اونجایی کع اغاجون نوه زیاد داره بعضی وقتا اسمامونو قاطی می‌کنه
مثلاً یبار خواست منو صدا بزنع کل فامیلو آورد جلو چشمم
اغاجون: پریسا، آرام، مهدیه، نسترن، راضیه، مینا

یعنی اسم من اینقد سخت محسوب می‌شود.
😕😕

خب بریم سر موضوع خودمون
عاغا من رفتم دیدم اااا یارم نیست
(رادوین را ارض مینمایم)
خب وقتی یارم نباشع همه منو اذیت میکنن و من هم چاره ای جز سکوت ندارم
😖😖😖

این داعاش ما کع آق شایان باشع خعلی لوسه
یع داعاش بزرگترم دارم کع کلا وللش خاطره خوبی باهم نداریم
😜😜
خب میگفتم این شایان با پسر عموهام کع دل خوشی ازم ندارن دس به یکی کردن منو بچزونن
😏😏😏

من واساده بودم کنار استخر وسط باغ کع یدفعه
یکی حوولممم داد تو آب
😤😤
من اومدم بالا درحالی کع دود از دماخم وگوشم میزد بیرون
😡😤

دیدم کسی نیس
عاغا یهو یه شبح سفید اومد سمتم منم ججیییغغغ زدم و دوییدم سمت درختا کع یه چیزی بع پام گیر کرد ششتتتتررررققق خوردم زمین
😭😭

با بد بختی بلند شدم خواستم برم کع یهو یه چیزی حس کردم رو صورتم
درش آوردم کع دیدم
دیدم
ببععععععللللللههههه یک عدد سوکس پلاستیکی باشاخک های بسسسسسییییاااررر چندشناک
اینقد چندشم شششدددد
😒😒

یع جیغ بلد کشیدم: کثثاااففطططااا منو دست میندازییینن؟!!!؟؟!!! از مادر نزاییده شادیو دس بندازع
😤😤😤

رفتم به سمت داخل دزدکی عینک و عصای عاغاجونو برداشتم رفتم بیرون
عینکو زدم به چشم خرگوش پویان
( پسر عموی گودزیلای۷ سالم)
عصارم ‌با یه بدبختی گذاشتم رو سرش معلق بمونه
😁😁

بعدشم یه بسته کامل آدامس جوییدم چسبوندم رو صفحه تبلت میلاد
(پسر عموی۸ سالم)
و خب سر دستشون آق شایان خودمون
ایشونو گذاشتم ولی رادوین کع حالشو بگیره
عاغا بعد نیم ساعت یارم با یارش که نامزدش باشع اومدن
منم کع یارمو بایارش دیدم ذوق مرگ شدم
😍😍

در حالی کع میدوییدم داد زدم: رررراااااااددددوووییییننننننممممم کجاااا بودییی؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

رادوین: شااااااااادددددییی نییییاااااااا

منم حواسم نبود افتادم تو یک عدد چاله

ازون ور اغاجون با عصبانیت اومد بیرون:کدووومم بیشعوری عینک منو برداشتهه؟؟؟ عصامم کو؟؟ خانم تقصیر توئه کع نوه های چلمنگت اینجوری شدنا بس که لوسشون کردی

عاغا آقاجون اومد بیرون خرگوش پویانو دید داد زد: ممد رضاااا بچع تو مگه تربیت ندارع بیا ببین
😣😣😣

عمو ممدرضام اومد پویانو بادمپایی دنبال کرد چنان زد تو سرش کع با مخ خورد زمین
😀😀😀

میلادم باگریه اومد رفت کنار پویان
بعدشم موند شایان… کع کار رادوین بود

دقایقی بعد ما دیدیم شایان اومد با یک پیرهن جرررر خوردههه یک شلوار شلوارک شده و موهای سیخ شده…. ودیگر هیچ

نگو این رادوین بلا فیلم ترسناک به بچه نشون داده اونم ازترس فرار کردع افتاده تو جو اینجوری شده
😂😂😂😂😂

کع فهمیدن عصا و عینک عاغا جون کار من بوده به وسیله لگد انداختم بیرون و چار ساعت به درخت بستنم
😁😁😁

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

29 ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

خب منم رفتم تو فاز خاطره نویسی
😊😊😊
عاقا تولد پسر داییم بود (پسر عمه ام هم میشه) رفتیم خونشون، البته بگما منو بزور بردن
😕😕😕

من یه عمو دارم به اسم رادوین که بعضیاتون میشناسین خلاصه این رادوین ما ۲۴ سالشه و خععععلیی شیطونه کلا همه کرم ریختنامون با همه
😁😁😁

اسم پسر دایی من خشایاره ۴ سالشه کع منو رادوین بهش میگیم سیدی خش دار
(از یه رمان یاد گرفتم)
😂😂😂

این اق خشی ما خخعععللیی لوس تشریف دارن
از اول کع رفتیم این مث میمون جیغ میزدو آویزون میشد
🙈🙉🙊

منو رادوین کع اسی شده بودیم یه تصمیم بسسییییار شیطانی گرفتیم
👿👿👿
تصمیممون این بود کع حال خشایار رو بگیریم
این رادوین گفت برو خشی رو بیار بیرون به یه بهانه ای
خلاصه من رفتم خشی رو کندم به بهانه شیرینی آوردم بیرونننن
🍬🍬🍬

من دیدم این رادوین یه ماسک زده ترررسسسنناااکاااا
😨😨😨

یه گونی هم دستش بود من هم رفتم یه جا قایم شدم حالا خشایار موندو رادوین شیطان
رادوین تو یه حرکت خعلی سریع خشایارو کرد تو گونی و اویزونش کرد به درخت و یه لگدم بهش زد
🌳🌳🌳

عاغا بعد ۳۰ دقیقع همه نگران خشایار شدن رفتن اوردنش بدبخت زبونش بند اومده بود ولی حقش بود
😉😉😉
بعد که کیکو با بدبختی آوردن منو رادوین باز شیطنتمون گل کرد
😈😈😈

کیک خشی دوتا بود منو رادوین تو یه لحظه خودمونو انداختیم روکیک رادوین صورت منو زد تو کیک منم صورت اونو
🍰🍰🍰
بابام و عاغا جون بسیار بد نیگامون میکردن
👹👹👹

بعد رفتن منو رادوین خواستیم فرار کنیم ولی نشد آخرشم اقاجون دنبال رادوین کرد و آقاجون بدو رادوین بودووووو
🏃🏃🏃
آقاجون عصاشو مث سرخ پوستا گرفته بود بالا سرشو میدویید اخرشم عصاشو زد پس کله رادوین اونم افتاد کف آشپزخونه و پاش شکست
😂😂😂

منم یه پس گردنی آب دار نوش جان کردم
😁😁😁

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

44 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

دیدم پسر خالم ناراحته
گفتم چیه داداشی جون

گفت: از دست شادی
(دخی خالم)
دلخورم

گفتم: چیشده

گفت: دوس دخترم زنگ زد گفت میخوام با ابجیت حرف بزنم
منم رفتم پیش شادی گفتم نفسم بیا زن داداش میخواد باهات حرف بزن

یکمی وایساد نگام کرد گفت: چقدر زبون می ریزی گوشی رو بده

ـ سلام

…..

ـ این داداش من یه شتر مرغه

……

یه پفک خریده انگار چه گهی خورده

…..

اره باهاش گات ( منظورش کات هستش ) کن

……
.
.
.
.
.
.
.
یعنی کاری که این کرد واسه جدا کردن اینا سانترا و شاردا نتونستن واسه کات کردن تابکی و ویهان بکنن
😂😂

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

41 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

عاغا من یه اغاجون دارم ۷۳ سالشه خیلیم ازش حساب می‌بریم جلوش مثل نوکر تعظیم میکنیم
☺☺☺

بعله من یه روز گوشی مامانجونو دزدکی برداشتم واسش اس زدم: بیا به آرامش فکر کنیم ، به عشق، به بهشت،به جهنم،به درک ،به تو چه،به من چه برو میزنم شلو پلت میکنم هاااا
😀😀😀😀

بعد آقاجون اس زد: مهناز برگرد غلط کردم ظرفا رو می‌شورم خونه هم جارو میکنم توروخدا بیا ولی منو نزززززنننن
😂😂😂
منم همین جور دهنم باز مونده بوداااا
😮😮😮
آغا جون و این کارا؟؟؟؟؟
😮😮😮😮😮

خلاصه بگذریم اینم یه ماجراهایی داشت که طولانیه وللش
بریم سر آق ماهان و آق احسان جووون
😉😉😉

من کع همیشه در حالت کرم ریختن هستم دیشب اس زدم به ماهان بدین شرح: تکیه اش بردرخت، نگاهش غمگین، لب هایش پر از زمزمه، در ژرفای غرورش غوغا، افکارش پریشان، شاید فکر خودکشی در سر داشت… شاسکولی که در عروسی شام گیرش نیامد
😂😂😂😂😂

واس احسان زدم: پاتو از زندگیم بکش بیرون
.
.
.
.
.
جورابات بو میده
😂😂😂

ماهان واسم اس زد:من نمی‌دونم تو کی هستی ولی تورو جون عمت ولم کن هرچی بخوای بهت میدم خستم کردی
😥😥😥😥😥

احسان زد: میدونی فرق تو با توپ چیه؟؟ توپ رو باید شوت کرد ولی تو خودت شوتی
⚽⚽⚽⚽⚽

بعله منم واس شاد کردن مردم فوش میخورم
ولی کلی خندیدما
😅😅😅

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

39 ◄ بزن لایک خوشگله رو

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

من یه دختر خاله دارم که 7سالشه

یه پسر خاله دارم که 16سالشه
این پسر خالی ما خاص کلاس بزاره رفت واسه اجیش پفک خرید 😎
بعدش اومد خونه به اجیش گفت
اجی جووونم پفک رو باز کن با داداش بخوریم

دخترخاله ی ما هم گفت باشه

پسر خالمون هی میگفت من تورو خیلی دوست دارما یکی بفک بر می داشت
هی تکرار شد

تا رسید یکی پفک پسر خالمون گفت
….من تورو
سیلی از خواهرش نوش جان کرد

خواهرشم اینجوری خندید
😈
گفت منم خیلی تورو دوست دارمااا
ولی پفک مهم تره

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

( دخی انزلی چی )

41 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

بذارید ی سری اطلاعات درمورد خودم بتون بدم الان


اولیش اینه کع خداااااااای قر و قمیشم
😂
دائـِمُ الــقـِررررره ب تمام معناااا
😹💃
ینییییی هیشکی در این حرفه بم رودست نزدع
😎💪
شوما چس ناله پخش کن من باش قر میدم
😃
ناله‌ی شتر حامله پخش کن من میام وسط باهاش
😄
در این حدم من
شاید براتون سوال شدع باشه اما باید بگم ک نع، ننم منو در حال قر دادن ب دنیا نیاوردع
😅
نافمم با قر نبریدن

@~@~@~@~@~@

:خب بریم سراغ سوتی امروز

داستان ع اون جایی شروع شد ک من قصد کردم برای وضو گرفتن ب ظرفشویی مراجعه کنم
😼
جالبه بدونید با این قر و قمیشم نمازم میخونم
😎
خب بلخره خدا بخشندس دگ
😃

بعله… درحال رفتن ب سوی آشپزخونه بودم و همینجوری واس خودم لنگ مینداختم ب در و دیوار و از این وحشی بازیا
😄

ب جلوی ظرف شویی رسیدم دیدم حیفم میاد قبل وضو چارتا قر ندم
همینجوری داشتم خزجوادی میرخصیدم و آبو باز کردع بودم، اول دسامو شستم… یدفه دس چپمو بردم بالا این‌شکلی
(☝)
و هی دور ی دایره فرضی می‌چرخوندمش البته ب همراه قر کمر
😁
دسمم خیس بود هرچی آب بود پاچید ب در و دیوار… همینجوری داشتم این عملو تکرار میکردم ک احساس سکوت خاصی بم دست داد (خب مهم اینجاس ک من بش دس ندادم خودش ضایه شد رف😎)

عارع… برگشتم دیدم ک یاسین داداشم دم آشپزخونه و ننم پای جانماز دارن این شکلی
(😐)
منو نیگا می‌کنن
😳
خیلییییی بد قر دادع بودماااا خیلییییییی افتضاح
😖
و مصه این کع همشو دیدع بودن
😨

بعد از چن ثانیه ننم ی لبخندی زد کع ی «از تو اسکل تر ندیدمِ»خاصی تو نگاش بود
😑
آبرو واسم نموندع بود دگه
😂
خعلی بیخیال برگشتم وضومو گرفتم و همونطور ک ب سمت ننم می‌رفتم با نیش باز گفتم چیهههه
😅
گف وااااقعن دیوانه ای تو
😐
ی خاعش می‌کنمی گفتم بش و رفتم دنبال کارم
😃

اون قضیه تموم شد رفت ب سلامتی
😄

ساعت هفت غروب بودش ک ننم باز ی سری ظرف و ظروف انداخت ب جونم و گفت بشور
😑
خودشم با یاسین رفتن تو اتاق ک بر همگان واضح و مبرهن بود ک یاسین واسه لوس بازی و خودشیرینی دنبال مادر گرام راه افتادع
😒

منم گفتم باعشه… ما بادی نیسیم ک با این بیدا بندری بریم
😎
رفتم حسن فری‌مو
(هندزفریم😐)
برداشتم وصل کردم ب چنگیزم ک در واقع گوشیم هسدش، آهنگ شله شله رو پلی کردم و دسکش عارو پوشیدم
😸
دگ براتون توضیح نمیدم ولی در حال شستن ظرفا با این آهنگ حرام بسی دااااااغووون قر دادم
😂

همینجوری داشتم میشستم ظرفارو ک آهنگ بعدی پلی شد… حالا چی بود؟! اون آهنگ شمالی سلیمه جان ک اصخر تازگیا گذاشتع بود
😃
ی سینی گرفتم دستم و با هر قر ب سمت چپ، مقدار قابل توجهی آب میپاچیدم ب سمت راست و برعکسش
😎

امیدوارم کمر دَدی گرام زیر بار پول آب خم نشع
😂

با سلیمه جان عم ترکوندم و رف آهنگ بعدیش
😄

حدس بزنید چی بود آهنگه؟!؟
.
.
.
بعلههههه آهنگ قدیمی و بسیاااار دوس داشتنی: دخدرهههه همسایههه شبای تابستون… گاهیییی میومد روی بوووم
ک میدونم همتون شنیدین
😅
اگ نشنیدین عم ک نصف عمرتون بر فناس
😹

این دفه با این آهنگه سعی کردم رمانتیک قر بدم ولی خب هیچ فرقی با قبلیا نکرد
😃

رسید ب اون قسمتش ک میگه: می‌گفت دورش بگردمممم منم دورش می‌گشتمممم
دیدم بسی شایسته‌اس ک الان دور خودم بگردم با مهارت کامل ی دور دور خودم چرخیدمممم البته بدون بستن آب
😐
جا دارع از همین تریبون از بابام بخاطر قبض آب عذرخواهی کنم
😸

همینطور داشتم ب شکل فجیییییهی واس خودم قر می‌دادم و لبخونی می‌کردم ک یک آن برگشتم دیدم ننم دم در اتاق واساده و ب صورت ترسناکی نیگام میکنع
😳

یذره خودمو جمع و جور کردم و الکی خندیدم ک اونم بخنده… ولی نع تنها ک نخندید، بلکه سرشو ب نشانه تاسف چن بار تکون داد و صحنه رو ترک کرد
😑

اون لحظه بسیااارررر دلم میخاس ک جای یکی از ظرفا می‌بودم حتی ب سینک ظرفشویی هم راضی بودم
😪

عارع… یدونه با دسکش خیسم زدم تو پیشونیم و از اتفاقی ک پیش اومدع بود بسی پند و اندرز و عبرت و از این چیزا گرفتم

دییییگهههه لوس بازیو گذاشتم کنارررر
ب خودم گفتم: اخمخ این چ وضشه جَم کن بینیم باواااا شَرَف مَرَفت ریخ کف پات
😐

یک آن تصمیمی گرفتم ک زندگیمو ساخت
😑☝
ع تصمیم کبری هم جدی تر بود این تصمیمه فاطمه
😼

طبق تصمیمم سعی کردم این سبک بازیا رو بذارم کنار و خیلی سر سنگین و عاغا و متین نهههه ببشقید خااانوم و متین باشم
😌👑

آهنگ رو با ی لبخونی خیلی شیک و مردونه ای ادامه دادم و هر از گاهی ی قر ریز مردونه میومدم… کلن خیلی سنگین و مردونه شدم
😎

بعله… وِی پس از آن اتفاق خیلی عادم شد
😂

و در عاخر شستن ظرفارو با حالت بسیار داش مشتی‌ای ب اتمام رسانیدم و بر روی چنگیزم پریده و سر ب بیابان ها نهااااادمممممم
😃

@~@~@~@~@~@


این بود قر و قمیش من
😸

چاکره شومااااا… عاغا فاطمه ملقب ب خوشگل ننه باباش
😻✌

47 ◄ دیری دی دینگ

خوشگلع ننم هسدم و هم‌اکنون میخام یکی از نمونه‌های محبت ننم نسبت ب خودمو براتون بگم
😎

@~@~@~@~@~@

دیروز ننم رو مبل نشسته بود منم دراز کشیده بودم سرمو گذاشته بودم روپاش
😋
همینجوری مصلن داشت بهم محبت میکرد و میگف بچه بودی خیلی ملوس بودی… ی سال و نیمه بودی کامل حرف میزدی مخمونو میخوردی و
گفتم ینی الان زمختم؟!؟
گف ارع
😐
[من کششششته مردههههه محبتتم مادر😎✋]

یهو چشمش افتاد ب زنجیری ک گردنم بود و با یع اضطراب و استرس و کوفت و زهر مار ناگهانی‌یی گفت: ی زنجیر طلا داشتیم از این بلند تر بود…نیس! برم ببینم کجاس؟!؟
😨
همون لحظه پاشد و پاشدنش مصادف شد با افتادن سر من
😑
با همین قیافه سرم افتاد
(😐)

اوشونم خاسن دگ زیاد ناراحت نشم، همونجور ک میرف ب سوی جستجوی زنجیر گف: ناراحت نشیاااا الان میام
😸
[ینییییی خراااابتم ننه😂]

منم خیلی بهم بر خوردع بود انگار زندگانی برام پوچ وبی معناشدع بود و … با همون قیافه خودمو ع رو مبل انداختم پایین
😪
حالا فک نکنید مبله ده بیس متر ارتفاعش بوداااا سی چل سانت ارتفاع داشت ک اول ی دستمو تکیه گاه قرار دادم ک آسیب نبینم، سپس خودمو انداختم پایین
😂👌

همونجور ک این شکلی
(😐)
ب سقف زل زدع بودم، یدفه مادر گرام با خوشالی وصف نشدنیی گف
هست فاطمه!!! نارحت نباش
😃

منم سعی کردم محل حادثه رو با لبخند ملیحی به سوی افق ترک کنم
😑

@~@~@~@~@~@

خعلی مختصر و مفید بود نع؟! سقفم بگیرین خودتون
😂👌

47 ◄ دیری دی دینگ
  • 12
  • 2,939
  • 5,364
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها