• خندانکس
فال آنلاین

خدا زیباست

❄️❄️ این را در دانه دانه های برف میبینم ❄️❄️

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan
شیخ المریض

شیخ المریض

جلسه محاکمه عشق بود، عقل قاضی ، و عشق محکوم ….
به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع کرد به طرفداری از عشق
آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی؟
ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی ؟
وشما پاها که همیشه مشتاق رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید ؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند ،
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:
دیدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی !؟
قلب نالید و گفت:
من بی وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و فقط با عشق میتوانم یک قلبی واقعی باشم

۰ ◄ جون من یه لایک بده

وحشی

شرح پریشانی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید _ داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید _ گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی _ سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم _ ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم _ بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود _ یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت _ سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت _ یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم _ باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او _ داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او _ شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد _ کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

۰ ◄ جون من یه لایک بده

ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺑﺎ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺭﻭﯼ ﺑﺮﻑ ﻫﺎ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻭﯾﺘﺮﯾﻦ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻫﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ. ﺯﻧﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻋﺒﻮﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﻭ ﺩﻟﺶ ﺳﻮﺧﺖ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺶ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ! ﮐﻮﺩﮎ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﻤﺎ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺘﯿﺪ؟ ﺯﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ ﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﻧﻪ ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺘﻢ. ﮐﻮﺩﮎ ﮔﻔﺖ: ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻧﺴﺒﺘﯽ ﺩﺍﺭﯾﺪ!

داستانک ها ارسالی از بلقیس

۱ ◄ اوفیش یه لایک دارم دوستش دارم

حافظ

غزل شمارهٔ ۳۵۵

حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم – که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم – یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم

جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم – تا حریفان دغا را به جهان کم بینم

سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو – گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم

بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح – شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم

سینه تنگ من و بار غم او هیهات – مرد این بار گران نیست دل مسکینم

من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر – این متاعم که همی‌بینی و کمتر زینم

بنده آصف عهدم دلم از راه مبر – که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم

بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسند – که مکدر شود آیینه مهرآیینم

۰ ◄ جون من یه لایک بده

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ،

بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.
ادامه مطلب

۰ ◄ جون من یه لایک بده

روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستایی برد تا او دریابد مردم تنگدست چگونه زندگی می‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانواده‌ای بسیار فقیر سر کردند و سپس به سوی شهر بازگشتند. در نیمه‌های راه پدر از فرزند پرسید:
خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
– خیلی خوب بود پدر.
– پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می‌کنند؟
– بله پدر، دیدم…
– بگو ببینم از این سفر چه آموختی؟ ادامه مطلب

۰ ◄ جون من یه لایک بده

حافظ

غزل شمارهٔ ۱۶۴

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد _ عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد _ چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل _ تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر _ مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی _ مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید _ از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت _ که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود _ چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود _قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

۰ ◄ جون من یه لایک بده

نابینا به ماه گفت: دوستت دارم .
ــ ماه گفت: چه طوری؟ تو که نمی بینی .
ــ نابینا گفت: چون نمی بینمت دوستت دارم .
ــ ماه گفت: چرا؟
ــ نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم.

۲ ◄ دو لایک دارم دوسش دارم

حافظ

غزل شمارهٔ ۴۳۵

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی _ تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید _ ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم _ با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی

سلطان من خدا را زلفت شکست ما را _ تا کی کند سیاهی چندین درازدستی

در گوشه سلامت مستور چون توان بود _ تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی

آن روز دیده بودم این فتنه‌ها که برخاست _ کز سرکشی زمانی با ما نمی‌نشستی

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ _ چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی

۰ ◄ جون من یه لایک بده
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها