• ترانه خونه
فال آنلاین

لبخند بزن

❤ همیشه دلیلی برای ( لبخند ) وجود دارد ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • دلخوشم با خنده ات
    بخند ، شاد باش ، زندگی کن
فندوق

فندوق

one swalllow doen’t make a summer
بایک گل بهارنمیشه

اموزش   خنگولستان
to have the luck of the devil
خرشانسی آوردن

اموزش   خنگولستان

it is all hot air
همش حرف مفته

اموزش   خنگولستان
to have a finger in every pie
نخود هرآشی شدن

اموزش   خنگولستاناموزش   خنگولستاناموزش   خنگولستاناموزش   خنگولستان

کلاس زبان سری پست های آموزش زبان که هر دو سه روز یبار از این به بعد در خنگولستان خواهیم داشت

۲۶ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

شعرکوتاهی تقدیم به کودکان سرطانی:

بر تخت نشسته است
با مویی قشنگ کودکی بی مو
بازی میکند با اسباب بازیش او
در دلش غمی دارد
همچو اقیانوس
خط کشیده با مداد به جای ابرو
در همان اقیانوس‌با اراده اش
می زند پارو
بر تخت نشسته است کوکی بی مو
بر تخت نشسته است با اسباب بازیش او
برتخت نشسته است و ندارد ابرو
بر تخت نشسته است و می زند پارو
آه ای گل بی برگم
آه ای باران بی قطره ام
آه ای زیبای بی چهره ی خفته در بیمارستان
حرفی نمی ماند برای گفتن
گفته اند خرچنگ بر جانت افتاده
گریه نکن ابرم
دنیای تو زیباتر از مال منست
دنیای تو یک امروز و یک فرداست
دنیای من دنیای غم هاست
ای عروسک بی مو
مو هایت که در آمد
به آن باغ سرسبز و زیبای پر از اسباب بازیت که درآمدی
یادت نرود از باقی بی مو ها
نه نه تو فراموش کار نیستی
اماخب…
رسم انسان بزرگ ها همین است
خوب که میشوند
یا جایشان که عوض گردد
فراموش میکنند
اما تو ای گل بی برگ
فراموش نکن
فراموش نکن…

نویسنده:نیماخاص™

۱۰ ◄ یوهوهاهاهاهاهاها

داستانکهای زیبا   خنگولستان

صدفی در کنار خیابان بود و بیابان تنها یادگاری دوران نامزدی او با دریا بود…
سالها بود که خیره به بیابان این عروس از ریخت و قیافه افتاده مینگریست…
هیچکدام زیبایی گذشته را نداشتند

نه آن عروس دیگر موج موهای آبی رنگش را میرقصاند و اصلا مویی بر سرش مانده بود
و نه آن صدف زیباترین و اصیل ترین صدفِ گوهر ساز بود

دریا بیابان شده بود و صدف تکه فسیلی نقش بسته بر سنگ
در کنار جاده ای بی رهگذر
در سکوتی مطلق و مبهم
راستش هردو می دانستند که کیستند
ولی از شرم زیبایی دیروزشان
حرفی نمیزدند

شبی یخبندان شد
سرمای بیابان بی اب و علف دوچندان شد
شبنمی اهسته در شکاف سنگ وارد شد
از سرما به خورد می لرزید
گفت سنگ پیر امشب به من جا بده اینجا
صدف خندید و گفت از کجایی؟
گفت از دریا بودم و حالا در این بیابان گم شده ام
رنگ از رخ صدف پرید

دستی کشید بر صورت شبنم و خندید و گفت آرام بخواب
که بهترین جا را انتخاب کرده ای
شبنم آنقدر لرزید که صدای لرزشش به گوش بیابان رسید
بیابان نگاه سردش را به سنگ دوخت و سنگ از شرمش چشم هایش را بست
شبنم کم کم سردش شد

سرد و سردتر
نگاه خسته ی بیابان به شبنم بود و حسرت روزهای پیشین بردلش
شبنم برقی زد و یخ زد
یخ زد و شکاف را بیشتر کرد
آه از نهاد سنگ برخاست
بیابان سراسیمه شد و فشارش افتاد
و هوایش سردتر…

صبح شبنم از خواب یخی بیدارشد
اما خود را بر زمین چکیده یافت
خواست تبخیر شود که بیابان صدایش کرد
با وساطت باد پیش بیابان رفت
بیابان نگاهی به شبنم کرد و گفت فرزندم دیشب در قلب صدف چه میکردی؟
شبنم گفت قلب نبود ، صدف نبود ، شکافی بود در سنگی ، بیدار که شدم دیدم سنگ نیست. سنگ اگر مرا ول نمیکرد دیشب یخ نمیزدم

بیابان دوباره به جای صدف نگاه کرد
آهی کشید و به شبنم گفت
صدف همان سنگ بود و شکاف همان قلب صدف
تو روزگاری تارمویی از گیسوان آبی رنگ من بودی و صدف عاشق من
دیشب خاطرات عشقِ موهای من پدر صدف را درآورد و او در هم شکست.

شبنم بخار شد از شرم
بیابان چهره اش ترک خورد از غصه
باد هم آن همسایه ی دیرین صدف و دریا ، زیر درخت گزی در فلوت چوپانی پیچید و آهنگ غم میزد
شبنم به آسمان که رسید از غصه خوابش نبرد
و صدف در کنار جاده تکه تکه شد

شبنم که به بالا رسید،ناراحت و غمگین بود
آنقدر که تمام دوستانش متوجه شدند و دورش جمع شدند ،

حتی ابر هم آمد
ابر پرسید : چرا ناراحتی؟شبنم ماجرا را تعریف کرد، ابر از شدت ناراحتی فریاد زد و اشک هایش سرازیر شد.
اشک های ابر به بیابان رسیدند
بیابان ترک خورده از عطش سیراب شد
آنقدر سیراب شد ، که دیگر جا نداشت
ابر پایین امد و اثری از بیابان ندید
او ، بوته زاری سرسبز دید

از بوته زار پرسید ‌پس بیابان کجاست؟منظورم همان دریای سابق است ! بوته زار گفت :من همان بیابانم ، ببین معجزه ی عشق بار دیگر مرا سرسبز کرد ، ولی حیف که خودش دیگر نیست تا جوانی پس از پیری مرا ببیند…

ابر به بوته زار دست داد و گفت ازین به بعد دیگر تنهایت نمیگذارم
مردم شهر وقتی دیدند بیابان نزدیکشان که همیشه شوره زار بود حالا سبز شده هرکدام نهالی درآن کاشتند.
سالها گذشته است و حالا بوته زار تبدیل به جنگلی انبوه شده است و هنوز هم کسی نمیداند چرا دریایی تبدیل به بیابان و بیابان تبدیل به جنگل شد!
جز ابر و شبنم و دریا و البته عاشقی که هرگز دیگر نخواهد بود ، صدف.

داستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستان

نویسنده:نیماخاص

۱۵ ◄ جینگیلی آلیسا

دلنوشته   خنگولستان

دلنوشته   خنگولستاندلنوشته   خنگولستان

می ترسم از بعضی آدمها

 

آدمهایی که امروز دوستت دارند و فردابدون هیچ توضیحی رهایت می کنند

آدمهایی که امروز پای درد دلت می نشینند و فردا بیرحمانه قضاوتت می کنند

آدمهایی که امروز لبخندشان را می بینی و فردا خشم و قهرشان

آدمهایی که امروز قدرشناس محبتت هستند و فردا طلبکار محبتت

آدمهایی که امروز با تعریف هایشان تو را به عرش می برند و فردا سخت بر زمینت می زنند

آدمهایی که مدام رنگ عوض می کنند امروز سفیدند

 

فردا خاکستری، پس فردا سیاه آدمهایی که فقط ظاهرا آدمند

چیزی هستند شبیه مداد رنگی های دوران بچگی مان
هر چه بخواهند می کشند
هر رنگ که بخواهند می زنند

 

کاش دینی بود بنام انسانیت
و مذهبی بنام محبت
وقبله ای داشت بنام عشق

تا نه ترس از خدا بود
و نه وسوسه شیطان
نه وعده بهشت
و نه هراس از دوزخ

براستی که انسانیت بهترین دین است و
انسانی که نیک زندگی کند نیازی به دین ندارد

 

و انسانی که نیک زیستن را نداند
مطمئنا هیچ دینی اصلاحش نخواهد کرد

دلنوشته   خنگولستاندلنوشته   خنگولستان

۵۸ ◄ یا لایک کن یا خودت رو تسلیم کن

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است.

پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی داد؟

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟

مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه. نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانیاست و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم این همه گرفتاری

 

وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام، شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

داستانکهای زیبا   خنگولستان

۱۰ ◄ یوهوهاهاهاهاهاها

دلایل با ارزش بودن زن به گفته …

دکترشریعتی:

زن اگرپرنده آفریده میشد…

حتما “طاووس”بود…

اگرحیوان بود…

حتما “آهو”بود…

اگرحشره بود…

حتما “پروانه”بود…

او انسان آفریده شد…

تا خواهر و مادر باشد و عشق…

زن چنان بزرگ است که اشرف موجودات خداست!

تا حدی که یک گل، او را راضی میکند!

و یک کلمه، او را به کشتن میدهد.…

پس ای مرد، مواظب باش!

زن ازسمت چـــپ، نزدیک به قلبت ساخته شده…

تا او را درقلبت جا دهی…

شگفت انگیز است!

زن درکودکی درهای برکت را به روی پدرش میگشاید،

درجوانی دین شوهرش را کامل میکند،

و هنگامی که مادرمیشود، بهشت زیر پای اوست…

قدرش را بدانیم…

تقدیم به تمام بانوان سرزمینم😍😍😎😍😘😘😍سخنان بزرگان   خنگولستان

۸ ◄ پرچم بالاس پهلوون
  • 7
  • 2,828
  • 3,647
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها