• دلنوشته
فال آنلاین

امام علی علیه السلام

❤ با درد خود بساز ، چندان که با تو سازگار است ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan

khengooledstan

:) آورده اند که:
روزی زبیده زوجه ی هارون الرشید در راه بهلول را دید که با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط می کشید.
پرسید: چه می کنی؟ گفت: خانه می سازم.
پرسید: این خانه را می فروشی؟ گفت: آری.
پرسید: قیمت آن چقدر است؟ بهلول مبلغی ذکر کرد.
زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد.
بهلول زر بگرفت و بر فقیران قسمت کرد.
شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده، به خانه ای رسید و چون خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند این خانه از زبیده زوجه ی توست.
دیگر روز، هارون ماجرا را از زبیده بپرسید. زبیده قصه بهلول را باز گفت.
هارون نزد بهلول رفت و او را دید که با اطفال بازی می کند و خانه می سازد.
گفت: این خانه را می فروشی؟ بهلول گفت: آری هارون پرسید: بهایش چه مقدار است؟
بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود. هارون گفت: به زبیده به اندک چیزی فروخته ای.
بهلول خندید و گفت: زبیده ندیده خریده و تو دیده می خری. میان ایندو، فرق بسیار است.

۲ ◄ دو لایک دارم دوسش دارم

کتاب فلسفه بهلول:)

روزی به مسجد رفت و از ترس آن که مبادا کفش هایش را بدزدند یا با دیگری عوض شود ، آنها را زیر لباده اش پیچید و در گوشه ای نشست.
شخصی که کنارش بود چون بر آمدگی زیر بغل او را دید گفت: به گمانم کتاب پر قیمتی در بغل داری؟
چه نوع کتابی است؟
بهلول گفت: کتاب فلسفه.
غربیه پرسید: از کدام کتاب فروشی خریده ای؟
بهلول گفت: از کفاشی خریده ام.

۱ ◄ اوفیش یه لایک دارم دوستش دارم

بهلول و مرد شیاد :)
آورده اند که بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمود.
شیادی چون شنیده بود بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت: اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو میدهم.
بهلول چون سکه های او را دید دانست که آنها از مس هستند و ارزشی ندارند به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم اگر سه مرتبه با صدای بلند مانند الاغ عر عر کنی !!!
شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود.
بهلول به او گفت: خوب الاغ تو که با این خریت فهمیدی سکه ای که در دست من است از طلا می باشد ، من نمی فهمم که سکه های تو از مس است.
آن مرد شیاد چون کلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود.

۲ ◄ دو لایک دارم دوسش دارم

شکار رفتن بهلول و هارون :)
روزی خلیفه هارون الرشید و جمعی از درباریان به شکار رفته بودند.
بهلول با آنها بود در شکارگاه آهویی نمودار شد.
خلیفه تیری به سوی آهو انداخت ولی به هدف نخورد.
بهلول گفت احسنت !!!
خلیفه غضبناک شد و گفت مرا مسخره می کنی ؟
بهلول جواب داد: احسنت من برای آهو بود که خوب فرار نمود.

۴ ◄ بشه پنجتا صلوات

قصه مسجد ساختن فضل بن ربیع :)
آورده اند که فضل بن ربیع در شهر بغداد مسجدی بنا نمود و روزی که سر در مسجد را بنا بود کتیبه کنند ، از فضل سوال نمودند تا دستور دهد عناوین کتیبه را به چه قسم انشاء نمایند.
بهلول که در آنجا حاضر بود از فضل پرسید ، مسجد را برای که ساخته ای ؟
فضل جواب داد برای خدا. ادامه مطلب

۱ ◄ اوفیش یه لایک دارم دوستش دارم

بهلول و خرقه و نان و جو و سرکه :)

آورده اند که بهلول بیشتر وقت ها در قبرستان می نشست و روزی که برای عبادت به قبرستان رفته بود و هارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول رسید گفت: بهلول چه می کنی ؟
بهلول جواب داد: به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه مرا اذیت و آزار می دهند.

هارون گفت: آیا می توانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی ؟
ادامه مطلب

۱ ◄ اوفیش یه لایک دارم دوستش دارم

بهلول و دزد :)
گویند روزی بهلول کفش نو پوشیده بود.
داخل مسجدی شد تا نماز بگذارد.
در آن محل مردی را دید که به کفشهای او نگاه می کند.
فهمید که طمع به کفش او دارد. ناچارا با کفش به نماز ایستاد.
آن دزد گفت با کفش نماز نباشد. بهلول گفت: اگر نماز نباشد کفش باشد.

۱ ◄ اوفیش یه لایک دارم دوستش دارم
  • 3
  • 936
  • 2,279
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها