• ترانه خونه
فال آنلاین

آبدیت تکمیل شد

❤از مارکت های مایکت ، پارس هاب ، چهارخونه و بازار میتونید آبدیت کنید❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan

bohlolname

بهلول و قاضی :)
آورده اند که شخصی عزیمت حج نمود چون فرزندان صغیر داشت هزار دینار طلا نزد قاضی بـرده و درحضور اعضاء دارالقضاء تسلیم قاضی نمود و گفت: چنانچه در این سفر مرا اجـل در رسـید شـما وصـیمن هستید و آنچه شما خود خواهید به فرزندان من دهید و چنانچه به سلامت بازآمدم این امانت را خودمخواهم گرفت.
وقتی به سفر حج عزیمت نمود از قضای الهی در راه درگذشت و چون فرزندان او بـه حـد رشـد و بلـوغرسیدند امانتی را که از پدر نزد قاضی بود مطالبه نمودند قاضی گفت: بنا بر وصیت پدر شما که در حضور جمعی نموده هرچه دلم بخواهد باید به شما بدهم.
بنابراین فقط صددینار به شماها می توانم بدهم. ایشان بنای داد و فریاد و تظلم را گذاردند.
قاضی کسانی را که در محضر حاضر بودند که در آن زمان پدر بچه ها پـول را تـسلیم قاضـی کـرده بـودحاضر نمود و به آنها گفت: آیا شما گواه بودید آن روزی که پدر این بچه ها هزار دینار طلا به مـن دادوصیت نمود چنانچه در راه سفر به رحمت خدا رفتم هرچه دلم خواست از این زرها به فرزنـدان مـن بـدهآنها همه گواهی دادند که چنین گفت.
پس قاضی گفت: الحال بیش از صد دینار به شما ها نخواهم داد آن بیچاره ها متحیر ماندند و به هـرکسالتجا می نمودند آنها هم برای این حیله راهی پیدا نمی نمودند تا این خبر به بهلول رسید.
بچه ها رابا خود نزد قاضی برد و گفت چرا حق این ایتام را نمی دهی ؟
قاضی گفت: پدرشان وصیت نموده که آنچه من خود بخواهم به ایشان بدهم و من صد دینار بیشتر نمـیدهم. بهلول گفت: ای قاضی آنچه تو می خواهی نهصد دینار است بـر حـسب گفتـه خـودت.
بنـابراینالحال که تو نهصد دینار می خواهی بنابر وصیت آن مرحوم که هرچه خودت خواستی به فرزندان من بدهالحال همین نهصد دینار که خودت می خواهی به فرزندان آن مرحوم بـده کـه حـق آنهاسـت.
قاضـی ازجواب بهلول ملزم به پرداخت نهصد دینار به فرزندان آن مرحوم گردید

۱۴ ◄ لایک عالی متعالی

جایزه هارون به بهلول :)
روزی هارون الرشید امر کرد تا جایزه به بهلول بدهند و چون آن جایزه را به بهلول دادند نگرفـت و او رارد کرد و گفت: این مال را به اشخاصی بدهید که از آنها گرفته اید و اگر ایـن مـال را بـه صـاحبش برنگردانیـد هـر آئینـهروزی خواهد رسید که از خلیفه مطالبه شود ولی در آن روز دست خلیفه خالی و چاره ای جـز نـدامت وپشیمانی نداشته باشد.
هارون از شنیدن این کلمات بر خود لرزید و به گریه افتاد و گفتار بهلول را تصدیق نمود.

۶ ◄ شیش شیش ، شیشه شکست

بهلول و غلامی که از تلاطم دریا می ترسید :)
آورده اند که یکی از بازرگانان بغداد با غلام خود در کشتی نشسته و به عزم بصره در حرکت بودند و نیزدر همان کشتی بهلول و جمعی دیگر بودند.
غلام از تلاطم دریا وحشت داشت و مدام گریه و زاری مینمود.
مسافران از گریه و زاری آن غلام به ستوه آمدند و از آن میان بهلول از صاحب غـلام خواسـت تـااجازه دهد به طریقی آن غلام را ساکت نماید.
بازرگان اجازه داد. بهلول فوری امر نمود تـا غـلام را بـه دریا انداختند و چون نزدیک به هلاکت رسـید او را بیـرون آوردنـد.
غـلام از آن پـس بـه گوشـه ای ازکشتی ساکت و آرام نشست.
اهل کشتی از بهلول سوال نمودند در این عمل چه حکمت بود که غلام ساکت و آرام شد ؟
بهلول گفت: این غلام قدر عافیت این کشتی را نمی دانست و چون به دریا افتاد فهمید که کـشتی جـایامن و آرامی است.

۱۰ ◄ یوهوهاهاهاهاهاها

تدیبر نمودن بهلول :)
آورده اند روزی بهلول از راهی می گذشت.
مردی را دید که غریب وار و سر به گریبان ناله مـی کنـد.
بهلول به نزد او رفت سلام نمود و سپس گفت: آیا به تو ظلمی شده که چنین دلگیر و نالان هستی.
آن مرد گفت: من مردی غریب و سیاحت پیشه ام وچون به این شهر رسیدم ، قصد حمام و چند روزی استراحت نمـودم و چون مقـداری پـول و جـواهرات داشتم از بیم سارقین آنها را به دکان عطاری به امانت سپردم و پس از چند روز که مطالبه آن امانت را ازشخص عطار نمودم به من ناسزا گفت و مرا فردی دیوانه خطاب نمود.
بهلول گفت: غم مخور. من امانت تو را به آسانی از آن مرد عطار پس خواهم گرفت.
آنگاه نشانی آنعطار را سوال نمود و چون او را شناخت به آن مرد غریب گفت من فردا فلان ساعت نزد آن عطار هستمتو در همان ساعت که معین می کنم در دکان آن مرد بیا و با من ابدا تکلم منما.
اما به عطار بگـو امانـتمرا بده.
آن مرد قبول نمود و برفت.
بهلول فوری نزد آن عطار شتافت و به او گفت: من خیال مسافرت به شهر های خراسـان را دارم و چـونمقداری جواهرات که قیمت آنها معادل ۳۰ هزار دینار طلا می شود دارم ، می خواهم نـزد تـو بـه امانـتبگذارم تا چنانچه به سلامت بازگردم آن جواهرات را بفروشی و از قیمت آنها مسجدی بسازی.
عطار از سخن او خوشحال شد و گفت: به دیده منت. چه وقت امانت را می آوری ؟
بهلول گفت: فردا فلان ساعت و بعد به خرابه رفت و کیسه ای چرمی بساخت و مقداری خورده آهنی وشیشه در آن جای داد و سر آن را محکم بدوخت و در همان ساعت معین به دکان عطار برد.
مرد عطـاراز دیدن کیسه که تصور می نمود در آن جواهرات است بسیار خوشحال شـد و در همـان وقـت آن مـردغریب آمد و مطالبه امانت خود را نمود.
آن مرد عطار فورا شاگرد خود را صدا بزد و گفت: کیسه امانت این شخص در انبار است.
فوری بیاور و به این مرد بده. شاگرد فـوری امانـت را آورد و بـهآن مرد داد و آن شخص امانت خود را گرفت و برفت و دعای خیر برای بهلول نمود.

۷ ◄ هفتا دوشتت دارم

وجه تشابه :)
شخص ثروتمندی خواست بهلول را در میان جمعی به مسخره بگیرد.
به بهلول گفت: هیچ شباهتی بین من و تو هست؟
بهلول گفت: البته که هست. مرد ثروتمند گفت: چه چیز ما به همدیگر شبیه است، بگو!
بهلول جواب داد: دو چیز ما شبیه یکدیگر است، یکی جیب من و کله تو که هر دو خالی است و دیگری جیب تو و کله من که هر دو پر است.

۳ ◄ شد سه تا هوورا هوورا

بهلول و طعام خلیفه :)
آورده اند که هارون الرشید غذائی برای بهلول فرستاد.
خادم خلیفه طعام نزد بهلول آورد و پیش او گذاشت و گفت: این طعام مخصوص خلیفه است و برای تو فرستاده است تا بخوری.
بهلول آن طعام را پیش سگی که در آن خرابه بود گذاشت.
خادم فریاد زد که چرا طعام خلیفه را پیش سگ گذاشته ای.
بهلول گفت: دم مزن اگر سگ بشنود این طعام از خلیفه است او هم نخواهد خورد

۴ ◄ بشه پنجتا صلوات

کتاب خواندن الاغ :)
شخصی الاغ قشنگی جهت حاکم کوفه تحفه آورد
حاضرین مجلس به تعریف و توصیف الاغ پرداختند.
یکی از حاضرین به شوخی گفت: من حاضرم به این الاغ قشنگ ، خواندن بیاموزم.
حاکم از شنیدن این سخن از کوره در رفت و به آن مرد گفت: الحال که این سخن را می گوئی ، باید از عهده آن برآئی و چنانکه به این الاغ خواندن بیاموزی، به تو جایزه بزرگی می دهم و چنانکه از عهده آن بر نیائی ، دستور می دهم تو را بکشند. ادامه مطلب

۲ ◄ دو لایک دارم دوسش دارم

الاغ عمرش را به خلیفه داد :)
بهلول روزی پای بر جاده ای می گذاشت.
کاروان خلیفه ( هارون الرشید ) با جلال و شکوه و آشکار شد.
خلیفه خواست ، با او شوخی کند. گفت: موجب حیرت است که تو را پیاده می بینیم !
پس” الاغت ” کو ؟
بهلول گفت: همین امروز عمرش را داد به ” شما. ”

۴ ◄ بشه پنجتا صلوات

:) روزی بهلول، پیش خلیفه ” هارون الرشید ” نشسته بود
. جمع زیادی از بزرگان خدمت خلیفه بودند.
طبق معمول ، خلیفه هوس کرد سر به سر بهلول بگذارد.
در این هنگام صدای شیعه اسبی از اصطبل خلیفه بلند شد.
خلیفه به مسخره به بهلول گفت: برو ببین این حیوان چه می گوید ، گویا با تو کار دارد.
بهلول رفت و بر گشت و گفت: این حیوان می گوید: مرد حسابی حیف از تو نیست با این” خر ها ” نشسته ای.
زودتر از این مجلس بیرون برو. ممکن است که: ” خریت ” آنها در تو اثر کند.

۴ ◄ بشه پنجتا صلوات
  • 0
  • 422
  • 2,554
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها