• دلنوشته
فال آنلاین

لبخند بزن

❤ همیشه دلیلی برای ( لبخند ) وجود دارد ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan

… خدا تو را به کسی ؛ یارب آشنا نکند

در روزگار قدیم  پادشاهی زندگی می کرد

که در سرزمین خود همه چیز داشت

جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان

تنها چیزی که نداشت خوشبختی بود و با این که پادشاه کشور بزرگی بود به هیچ وجه احساس خوشبختی نمی کرد
پادشاه یکی از روزها تصمیم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پایتخت بفرستد تا آدم خوشبختی را بیابند و با پرداخت پول، پیراهنش را برای پادشاه بیاورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختی کند
فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسی که رسیدند، از او پرسیدند

« آیا تو احساس خوشبختی می کنی؟»
جواب آنها « نه» بود ؛  چون هیچ کس احساس خوشبختی نمی کرد
نزدیک غروب وقتی مأموران به کاخ بر می گشتند ، پیرمرد هیزم شکنی را دیدند که داشت غروب آفتاب را تماشا می کرد
و لبخند می زد
مأموران جلو رفتند و گفتند

« پیرمرد، تو که لبخند می زنی، آیا آدم خوشبختی هستی؟»
پیرمرد با هیجان و شعف گفت

« البته که من آدم خوشبختی هستم»
فرستادگان پادشاه به او گفتند

« پس با ما بیا تا تو را به کاخ پادشاه ببریم»
پیرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد

وقتی به کاخ رسیدند، پیرمرد بیرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد
فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برایش بازگو کردند
پادشاه از این که بالاخره آدم خوشبختی پیدا شده تا او بتواند پیراهنش را بپوشد، بسیار خوشحال شد

پس رو به مأموران کرد و گفت

« چرا معطل هستید؟ زود بروید و پیراهن آن پیرمرد را بیاورید تا بر تن کنم»
مأموران قدری سکوت کردند و بعد گفتند

« قربان، آخر این پیرمرد هیزم شکن آن قدر فقیر است که پیراهنی برتن ندارد »

 

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦
حکایت است که پادشاهی از وزیرش در مورد پرستش خدا پرسید
بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عَزل می گردی
وزیر سر در گریبان به خانه رفت
وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟

و او حکایت بازگو کرد

غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد

وزیز با تعجب گفت

یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه میخورد؟

 

غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم ؛ چرا دوزخ را برمیگزینید؟

آفرین غلام دانا

خدا چه میپوشد؟

 

رازها و گناه های بندگانش را

 

 مرحبا ای غلام

 

وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد

ولی باز در سوال سوم درماند

رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید

 

غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی

چه کاری ؟

ردای وزارت را بر من بپوشانی ، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به

درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم

 

وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند

پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟

 

و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه که وزیری را در خلعت غلام

و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید

 

پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود حاظر نمایید

 

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦
شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود

شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون امد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزند و ان راتحسین می کرد

پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید

این ماشین مال شماست اقا؟

پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت

برادرم به عنوان عیدی به من داده است

پسر متعجب شد وگفت

منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری ؛ بدون اینکه دیناری بابت ان پرداخت کنید ، به شما داده است؟ آخ جون  ای کاش…؟
البته پل کاملا واقف بود که پسر چه ارزویی می خواهد بکند

او می خواست ارزو کند که ای کاش او هم یک همچون برادری داشت

اما انچه که پسر گفت

سر تا پای وجود پل را به لرزه در اورد

ای کاش من هم یک همچو برادری بودم
پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت

دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟
“اوه بله دوست دارم”
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل برگشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد گفت

اقا می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟
پل لبخند زد

او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید

او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است

اما پل باز هم در اشتباه بود… پسر گفت

بی زحمت اونجایی که دوتا پله داره نگهدارید
پسر از پله ها بالا دوید

چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید

اما دیگر تند وتیز بر نمی گشت

او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود ، سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد

اوناهاش جیمی  ؛ می بینی؟درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم

برادرش عیدی بهش داده و دیناری بابت ان پرداخت نکرده ؛ یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد
اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو همان طوری که همیشه برات شرح میدم ببینی
پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسر بچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند

برادر بزرگتر با چشمانی براق و درخشان کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند

 

۳۴ ◄ اشمولی پشمولی
  • 8
  • 2,575
  • 3,583
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها