• ترانه خونه
فال آنلاین

ابدیت تکمیل شد

😍 از گوگل پلی ، مایکت ، بازار و پارس هاب و چهار خونه بروزرسانی کنید 😍

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • خر بازی میکنیم
    با انرژی باش

آدم

خداوند زمین و آسمان را و آنچه در آنهاست در شش روز آفرید

به روزهای آن جهان که هر روزی هزار سال این جهان است

خدای تعالی قادر است که همه را به یک چشم بر هم زدن بیآفریند و لیکن بندگان را می نمود که در کارها صبر بجا آورند

اول چیزی که خدای متعال آفرید قلم بود
و هرچه بایستی در جهان باشد به قلم نوشته شده و از آن روز تا خلق زمین و آسمان شش هزار سال بود

پس در میان هر آسمان نوری آفرید و از آن نور فرشتگان خلق کرد بی شمار

که تسبیح و تهلیل می کنند خدا را و یک ساعت از ذکر خدا غافل نشوند

و خداوند زمین را از آب به وجود آورد و باد را فرمان داد تا بر آن بوزد و آفتاب را فرمان داد تا بر آن بتابد

و جن و پری را از اتش و دود پدید آورد

آنگاه جهان از پریان پر شد و بعضی از ایشان بدکاره شدند

و خداوند عزازیل را از جنس ایشان بیافرید عزازیل نام نخستین ابلیس بوده

عزازیل هفت هزار سال سجده و عبادت کرد پس خدا او را دو بال داد تا بر اسمانها پرواز کند و در هر آسمان هزارسال عبادت کرد تا به نزدیک عرش رسید

و شش هزار سجده کرد پس از خدا حاجت خواست و گفت خداوندا مرا بر لوح محفوظ مطلع گردان

چون بر لوح محفوظ مطلع گردید چشم وی بر خطی افتاد که نوشته بود

خدا را بنده ایست که سیصدهزار سال خدا را عبادت کند
و آخر از یک سجده سرباز زد و کافر گردید
و عبادت او را بر سرش زدند نامش را ابلیس گذاشتند
و به حکم خدا مغضوب و مردود شد

عزازیل گفت عجب نافرمان است این بنده

خطاب رسید که ای عزازیل سزای چنین بنده ای چیست؟

گفت خدایا سزایش لعنت است

ندا آمد این سخن برلوحی بنویس و مانند سندی نگاه دار

عزازیل گفت لعنت خدا بر کسی که ابلیس را پیروی کند

پس عزازیل را در بهشت بردند و هفت هزار سال خدا را ستایش کرد و کارش به آنجا رسید که بر منبری از نور می نشست و فرشتگان را درس خدا پرستی می داد و جبرئیل و میکائیل و عزرائیل از او پند و موعظه می شنیدند

پس روزی عزازیل گفت خدایا روی زمین همه جن و پری دارند و در زمین نافرمانی می کنند

مرا یاری ده تا ایشانرا به راه آورم پس با سپاهی از فرشتگان به زمین آمد و بعضی از جنیان را ازمیان برداشت و پریان را به راه آورد

و در این کار بود که بر روی زمین بخواست خدا گیاهان و جانوران پدید آمدند و زمین جای زندگی جانداران شد

آنگاه چون اراده خدا بر خلقت آدم تعلق گرفت به فرشتگان گفت بدانید و آگاه باشید من در زمین خلقی خواهم فرستاد به غیر جنس شما و پریان

از خاک و او را خلیفه خواهم گردانید و فرمانروای زمین خواهم ساخت

فرشتگان گفتند بار خدایا آیا خلیفه ای خواهی آورد که در زمین فساد کند چنانکه برخی از جن و پری میکردند و حال آنکه ما تو را ستایش میکنیم ندا آمد که ای فرشتگان من چیزی می دانم که شما نمیدانید و فرشتگان گفتند خدا بزرگتر است

پس خداوند به جبرئیل فرمود

تا مشتی خاک از زمین بیاورد

جیرییل فرود آمد آنجا که خانه کعبه است زمین زیر قدم او لرزید و گفت پناه می برم به خدا از من خاک بر مدار می ترسم که از آن مخلوقی ساخته شود و گناه کند و مستوجب عذاب شود و من طاقت عذاب ندارم

جبرئیل بازگشت و گفت خداوندا تو داناتری زمین مرا بتو قسم داد

پس میکائیل آمد و زمین او را نیز قسم داد و دست خالی برگشت

پس به عزرائیل فرمان داده شد که مشتی از خاک زمین بیاور عزرائیل به زمین آمد زمین او را هم سوگند داد

عزرائیل گفت : تو مرا قسم می دهی به کسی که او مرا فرستاده است و همه چیز را می داند من مامورم و معذورم دست دراز کرد و از هر جای زمین مشتی خاک برداشت

و گفت خدایا تو داناتری اینک آوردم و سوگند زمین را قبول نکردم که فرمان تو واجب تر است

خطاب آمد اکنون تو بر زمین مسلط شدی من از این خاک خلیفه ای خواهم ساخت و تو را برجان آنان مسلط کنم تا هرگاه که باید جان ایشان را بگیری

عزرائیل گفت: خدایا بندگان تو مرا دشمن دارند

خطاب آمد که غم مخور که هر یکی را به چیزی مبتلا سازیم تا هیچیک ترا دشمن نتواند داشت

یکی پر خوری پیشه کند
یکی در شهوت افراط کند
و یکی در جاه و مقام اندازه نگاه ندارد و از آنها درد آید و تب آید یکی غرق شود
و یکی در جنگ نابود شود
و چنان باشد که هر کس از بی احتیاطی و اشتباه خود به مرگ رسد
و کسی را با تو دشمنی نباشد

آنگاه فرمان داد تا فرشتگان خاک آمیخته را در میان مکه و طایف بیاورند پس ابر بیامد و بر آن باران رحمت بارید و به دو سال نرم شد و به دو سال خمیر شد و دو سال سخت شد و دو سال صورت بست چنانکه خدا خواست و سالهای دراز به حساب این جهان در آنجا بود

گویند روزی عزازیل با هفتاد هزار فرشته از آنجا می گذشتند

عزاریل صورت خاکی آدم را دید

پس به قالب آدم رفت و از طرف دیگر بیرون آمد و گفت این دیگر چیست؟

آیا این است که می خواهد خلیفه باشد

به خدا که اگر بنا باشد من براو فرمان بدهم می دانم چگونه فرمان بدهم
ولی اگر او بخواهد به من فرمان بدهد از او اطاعت نخواهم کرد

پس چون نوبت رسید فرمان آمد که جبرئیل و میکائیل و عزرائیل روح خدائی آدم را بیاورند
و چون روح آدم در طبقی از نور به آسمان زمین رسید فرشتگان به تماشا جمع شدند
فرمان رسید که ای فرشتگان تا هنگامی که جان آدم به تن او در آید هفت بار بر این صورت طواف کنید

و عزازیل، ابلیسی را شروع کرد و گفت خدایا من جسم نورانی ام و از آتشم و لطیفم

چگونه بر این قالب خاکی نادان طواف کنم مهلت بده ببینم آخرش چه می شود

پس فرمان رسید که ای روح به تن خاکی آدم وارد شو

پس جان به تن آدم درآمد و قالب خاکی گوشت و استخوان و رگ و پی و اندام آدمی شد
اما هنوز کار به پایان نرسیده بود که آدم پا بر زمین گذاشت تا برخیزد

فرشتگان گفتند

از قرار معلوم این بندگان خیلی عجول خواهند بود که هنوز یک نیمه اش درست نیست میخواهد برخیزد پس روح در سرا پای ادم در امد و خداوند اسماء حسنی را بر او اموخت و ادم شکر کرد و خدا را ستایش گفت

و فرمان رسید که ای فرشتگان اینک همه بر آدم سجده کنید و همه فرشتگان به سجده افتادند

مگر عزازیل که تکبر ورزید و گفت من برخاک سجده نمیکنم این همان خاک است

و از آن زمان که عزاریل آن لعنت نامه را نوشته بود
تا روزی که از سجده خودداری کرد دوازده هزار سال گذشته بود

و این هنگام نام او ابلیس یعنی نافرمان شد

خدا فرمود : ای ابلیس چه چیز تو را مانع شد از اینکه سجده نکنی بر کسیکه من بدست رحمت و قدرت خود او را خلق کردم و از روح خود در آن دمیدم

ابلیس گفت او از خاک است و من از آتشم و البته من از او بهترم

پس خدا فرمود: حال که چنین است و نافرمان شدی دیگر حق نداری وارد بهشت شوی
از رحمت من دور شو و لعنت بر تو باد تا روز قیامت

ابلیس گفت خدایا من از مقربان درگاه تو بودم و سیصدهزار سال عبادت کرده ام و تو عادلی پس اجر کارهای خوب من چه میشود؟

خدا فرمود طلب کن هرچه میخواهی

شیطان گفت

می خواهم مرا نابود نکنی و زنده بگذاری تا درگاه این بندگان خاکی تماشا کنم

خداوند فرمود مهلت داری که تا روز معلوم بمانی

شیطان چانه زد و گفت خدایا من زنده باشم و آدم هم زنده باشد این کم است من باید بتوانم با ادم سخن بگویم و بتوانم با افکار او آشنا بشوم آخر من سیصدهزار سال عبادت کرده ام و ابلیس اول کسی بود که تکبر کرد

و او کسی بود که منت گذاشت و اول کسی بود چانه زد و بعدا از خواست اول دبه کرد

خدا فرمود این آشنائی هم پذیرفته است

آنگاه ابلیس گفت حالا که مرا مهلت دادی و تاب همفکری بخشیدی همه فرزندان این مخلوق تازه را گمراه میکنم مگر انها که اخلاص دارند و زورم به آنها نرسد

و خداوند فرمود تو بر ارواح پاکان و راستان دست نمیابی و دوزخ را از تو و از هر که پیروی ترا بکند پر خواهد کرد و از این لحظه ابلیس در دشمنی با آدم و اولاد آدم پابرجا شد

و آدم تنها بود که او را خواب در ربود و در خواب همسخنی مانند خود را می جست

پس از پاره ای از گل ادم حوا خلق شد

و چون ادم بیدار شد حوا را در پهلوی خود یافت انگاه خدا بر آدم فرمان داد چندی در بهشت ساکن باشید

برخی گفته اند که آدم و حوا هفت ساعت در بهشت بودند چه روز جمعه طرف عصر داخل بهشت شدند و شب شنبه وقت خفتن بیرون شدند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

دلتون همیشه شاد وبی غم به خاطر قدیمی بودن پستها شرمنده

29 ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

wp-monalisa icon

پسر بچه فقیری وارد کافی شاپ شد و پشت میز نشست
خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت. پسر پرسید
بستنی شکلاتی چند است؟
خدمتکار گفت 50 سنت. پسرک پول خردهایش را شمرد بعد پرسید بستی معمولی چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پرشده بود و عده نیز بیرون کافی شاپ منتظر بودن با بی حوصلگی گفت: 35 سنت
پسر گفت برای من بستنی معمولی بیاورید
خدمتکار بی حوصله یک بستنی از ته مانده های بستنی های دیگران آورد و صورت حساب را به پسرک دادو رفت
پسر بستنی را تمام کرد صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق پرداخت کرد و رفت
هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت گریه اش گرفت، پسر بچه در روی میز در کنار بشقاب خالی 15سنت انعام گذاشته بود در صورتی که میتوانست بستنی شکلاتی بخرد

——————————
شکسپیر زیبا میگوید: بعضی بزرگ زاده می شوند، برخی بزرگی را بدست می آورند، و بعضی بزرگی را بدون اینکه بخواهند با خود دارند

wp-monalisa icon

*gol_rose*

بزرگ منشی براتون میخوام

*gol_rose*

19 ◄ دینگله دینگو

*********◄►*********

ﭘﺪﺭﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ به فرزندش گفت

ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻡ. امیدوارم ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯽ

ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﻠﮑﯽ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺵ
اﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ
ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻓﯿﻮﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ

ﻣﺪﺗﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﭘﺪﺭ، ﭘﺴﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺪﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ، ﭘﺲ ﺑﻪ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪر ، ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺭﺍ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﺪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺣﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ ﭘﺲ ﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪ

ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﺪ؛ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﺮﺱ ﻭ ﺟﻮﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ. ﺩﯾﺪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﻋﻠتش را ﭘﺮﺳﯿﺪ، ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﺍﯾﯿﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ، ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﻪ ﻋﻤﻖ ﻧﺼﺎﯾﺢ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﯽ ﺑﺮﺩ

و میخواست ﺑﺎ ﻣﺮﺩ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺑﻮﺩ ﺩﻭﺩ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻪ ﻣﻮﺕ ﯾﺎﻓﺖ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺍﺛﺮ ﻣﻮﺍﺩ ﻣﺨﺪﺭ ﺑﻮﺩ
ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺪﺭ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﺎﺭ ﺷﺪ

*********◄►*********

*haj_khanom* *chakerim*

با آرزوی سلامتی همیشگی

برای شما و والدین گرامی

*chakerim* *haj_khanom*

19 ◄ دینگله دینگو

^^^^^*^^^^^

یکی از قهرمانان مشهور گلف جهان، وقتی در یک مسابقه پیروز شد، زنی به سویش دوید و گفت

بچه ام مریض است، به من کمک کن و گرنه خواهد مرد

او بلافاصله همۀ پولی را که برنده شده بود به آن زن داد، هفته بعد، یکی از مقامات ورزش گلف با او تماس گرفت و گفت: خبر بدی برایت دارم

آن زن کلاهبردار بوده و اصلا ازدواج نکرده بوده که بچه ای داشته باشد. قهرمان مشهور گلف در پاسخ گفت: این که خبر خوبیست، یعنی بچه ای مریض نبوده که در حال مرگ باشد، خدا را شکر

 مدل ذهنی انسانهای بزرگ و موفق اینگونه است

^^^^^*^^^^^

*fekr*

مدل ذهنی ما چطوریه؟

*fekr*

33 ◄ بیشتر و بیشترش کن

ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﮔﺬﺷﺖ
ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺍﻭﻧﻰ ﻛﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻯ ﻧﻤﻴﺸﻪ
ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻫﺮﻛﺴﻰ ﻛﻪ ﺑﺎﻫﺎﺗﻪ ﺍﻟﺰﺍﻣﺎً “ﺩﻭﺳﺘﺖ” ﻧﻴﺴﺖ
ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﺴﻰ ﻛﻪ ﺗﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﻭﻝ ﺍﺯﺵ ﺑﺪﺕ ﻣﻴﺎﺩ ﻳﻪ ﺭﻭﺯﻯ ﻣﻴﺸﻪ ﺻﻤﻴﻤﻰ ﺗﺮﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻭ ﺑﻠﻌﻜﺲ
ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺑﻰ ﺗﻔﺎﻭﺗﻰ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮﻳﻦ ﺍﻧﺘﻘﺎﻣﻪ
ﺗﻨﻔﺮ ﻳﻪ ﻧﻮﻉ ﻋﺸﻘﻪ، ﺩﻟﺨﻮﺭﻯ ﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻰ ﺍﺯ ﻣﻴﺰﺍﻥ ﺍﻫﻤﻴﺘﻪ
ﻏﺮﻭﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮﻳﻦ ﺩﺷﻤﻨﻪ
ﺧﺪﺍ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﻪ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮﻳﻦ ﺷﺎﻧﺴﻪ
ﺳﻼﻣﺘﻰ ﺑﺎﻻﺗﺮﻳﻦ ﺛﺮﻭﺗﻪ
ﺁﺳﺎﻳﺶ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﻧﻌﻤﺘﻪ
ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ “ﺭﻓﺘﻦ” ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﻯ ﻧﻔﺮﺕ ﻧﻴﺴﺖ
ﻫﺮﻛﻰ ﺯﺑﻮﻧﺶ ﻧﺮﻣﻪ ﺩﻟﺶ ﮔﺮﻡ ﻧﻴﺴﺖ
ﻫﺮﻛﻰ ﺍﺧﻼﻗﺶ ﺗﻨﺪﻩ، ﺟﻨﺴﺶ ﺳﺨﺖ ﻧﻴﺴﺖ
ﻫﺮﻛﻰ ﻣﻴﺨﻨﺪﻩ، ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺭﺩ ﻭ ﻏﻢ ﻧﻴﺴﺖ
ﻇﺎﻫﺮ ﺩﻟﻴﻠﻰ ﺑﺮ ﺑﺎﻃﻦ ﻧﻴﺴﺖ
ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﺴﻰ ﻣﻮﻇﻒ ﺑﻪ آﺭﻭﻡ ﻛﺮﺩﻧﺖ ﻧﻴﺴﺖ
ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﺟﻨﮓ ﻛﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﺧﻴﻠﻴﺎ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﻪ ﻣﺤﻀﻪ
ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﺧﻴﻠﻰ ﻣﻮﻗﻊ ﻫﺎ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻫﺎﺕ، ﺣﺘﻰ ﺑﺎﮔﺮﻳﻪ ﻭ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ، ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻧﻰ نیست
ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﮔﺎﻫﻰ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺗﻮ ﺍﻭﺝ ﺷﻠﻮﻏﻰ ﺗﻨﻬﺎﺗﺮﻳﻨﻰ
ﮔﺎﻫﻰ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺩﻟﺖ ﺗﻨﮕﻪ ﺍﻭﻥ ﺁﺩﻣﺎﻯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﻰ ﺳﺎﺑﻖ ﻣﻴﺸﻪ
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﮐﺴﺖ ﻣﯿﺸﻪ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺗﺮﯾﻦ ﺁﺩﻡ
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﻭﺟﻮﺩﺕ ﮐﺴﯿﻮ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﯾﻮ ﺍﻭﻥ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﺘﺖ
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ
ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﮐﻨﺪ
ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺬﺷﺖ
ﺑﺎﯾﺪ ﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

*narahat*

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

*narahat*

8 ◄ پرچم بالاس پهلوون

نازنینم عاشقت هستم ولی آیا تو هم
من که خیلی سخت دل بستم ولی آیا تو هم

عاشقت هستم خجالت می کشم از گفتنش
من حیا کردم دهان بستم ولی آیا تو هم

لحظه ای افتاد چشمانت به چشمانم ولی
از نگاهت همچنان مستم ولی آیا تو هم

سعی کردم تا نظر بازی کنم رویم نشد
حیف،من رویم نشد ، جَستم ولی آیا تو هم

از زمین تا آسمان ، از آسمان تا کهکشان
زیرو رو کردم تو را جُستم ولی آیا تو هم

کاش میشد قسمتم باشی تو ای حوّای من
من که رفتم ، آدمی پستم ولی آیا تو هم

عاشقی از جنس مجنونم بیا لیلای من
من که مجنونی ازین دستم ولی آیا تو هم

نیستی پیشم ولی لیلای من این را بدان
نازنینم عاشقت هستم ولی آیا تو هم

رضا ایزدی

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

*gol_rose*

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

*gol_rose*

6 ◄ شیش شیش ، شیشه شکست

دنیا کوچکتر از آن است که گمشده ای را در آن یافته باشی
هیچکس اینجا گم نمیشود
آدمها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند
یکی در مه … یکی در غبار … یکی در باران…. یکی در باد و بیرحم ترینشان در برف…. آنچه بر جا می ماند رد پایی است و خاطره هایی که هر از گاه پس می زند مثل نسیم، پرده های اتاقت را

►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

*narahat* *narahat*

14 ◄ لایک عالی متعالی

ای‌ که‌ می‌پرسی‌ نشان‌ عشق‌ چیست‌ *** عشق‌ چیزی‌ جز ظهور مهر نیست‌

عشق یعنی مهر بی‌چون و چرا *** عشق یعنی کوشش بی‌ادعا

عشق یعنی عاشق بی‌زحمتی *** عشق یعنی بوسه بی‌شهوتی

عشق یعنی دشت گل کاری شده *** در کویری چشمه‌ای جاری شده

یک شقایق در میان دشت خار *** باور امکان با یک گل بهار

عشق یعنی ترش را شیرین کنی *** عشق یعنی نیش را نوشین کنی

عشق یعنی این که انگوری کنی *** عشق یعنی این که زنبوری کنی

عشق یعنی مهربانی در عمل *** خلق کیفیت به کندوی عسل

عشق یعنی گل به جای خار باش *** پل به جای این همه دیوار باش

عشق یعنی یک نگاه آشنا *** دیدن افتادگان زیر پا

عشق یعنی تنگ بی ماهی شده *** عشق یعنی ، ماهی راهی شده

عشق یعنی مرغ‌های خوش نفس *** بردن آنها به بیرون از قفس

عشق یعنی جنگل دور از تبر *** دوری سرسبزی از خوف و خطر

عشق یعنی از بدی ها اجتناب *** بردن پروانه از لای کتاب

در میان این همه غوغا و شر *** عشق یعنی کاهش رنج بشر

ای توانا ، ناتوان عشق باش *** پهلوانا ، پهلوان عشق باش

عشق یعنی تشنه‌ای خود نیز اگر *** واگذاری آب را بر تشنه تر

عشق یعنی ساقی کوثر شدن *** بی پر و بی پیکر و بی سر شدن

نیمه شب سرمست از جام سروش *** در به در انبان خرما روی دوش

عشق یعنی مشکلی آسان کنی *** دردی از درمانده‌ای درمان کنی

عشق یعنی خویشتن را نان کنی *** مهربانی را چنین ارزان کنی

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس *** در مقام بخشش از آیین مپرس

هرکسی او را خدایش جان دهد *** آدمی باید که او را نان دهد

عشق یعنی عارف بی خرقه ای *** عشق یعنی بنده ی بی فرقه ای

عشق یعنی آنچنان در نیستی *** تا که معشوقت نداند کیستی

عشق یعنی جسم روحانی شده *** قلب خورشیدی نورانی شده

عشق یعنی ذهن زیباآفرین *** آسمانی کردن روی زمین

هر که با عشق آشنا شد مست شد *** وارد یک راه بی بن بست شد

هرکجا عشق آید و ساکن شود *** هرچه ناممکن بود ممکن شود

درجهان هر کارخوب و ماندنی است *** رد پای عشق در او دیدنی است

سالک آری عشق رمزی در دل است *** شرح و وصف عشق کاری مشکل است

عشق یعنی شور هستی در کلام *** عشق یعنی شعر، مستی؛ والسلام

مرحوم مجتبى كاشانى

* ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ *

*bye_bye*

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

*bye_bye*

8 ◄ پرچم بالاس پهلوون

khengoolestan_photo (68)
توی یک جمع نشسته بودم بی‌حوصله بودم.
مجله‌ای برداشتم ورق زدم،مداد لای آن را برداشتم همینکه توی دلم خواندم سه عمودی

یکی گفت:بلند بگو….
گفتم یک واژه‌ی سه حرفیه
از همه چیز برتر است
حاج آقا گفت: پول!
تازه عروس مجلس گفت: عشق!
شوهرش گفت: یار!
کودک دبستانی گفت: علم!
حاج آقا پشت سر هم گفت: پول اگه نمی‌شه طلا،سکه!!!
گفتم: حاج آقا اینها نمی‌شه
حاجی گفت: پس بنویس مال!!!
گفتم: حاج آقا بازم نمی‌شه
گفت: جاه
خسته شدم با تلخی گفتم : نه نمی‌شه
دیدم ساکت شد!
مادر بزرگ پیر گفت: عمر!
سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کار
محسن خندید و گفت: وام
یکی از آن میان بلند گفت: وقت
یکی گفت: آدم
دوباره یکی گفت: خدا

خنده تلخی کردم و مداد را گذاشتم سرجایش ولی دریافتم
هرکس جدول زندگی خود را دارد
تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی حتی یک واژه‌ی سه حرفی آن هم درست در نمی‌آید.

شاید کودک پابرهنه بگوید: کفش
کشاورز بگوید: برف
لال بگوید: سخن
ناشنوا بگوید: نوا
نابینا بگوید: نور

ومن هنوز در اندیشه‌ام
واژه‌ی سه حرفی جدول زندگی من چیست؟
♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪
صادق هدایت

5 ◄ افینا اینم پنجمیش
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها