• خاطره ها
فال آنلاین

خدا زیباست

❄️❄️ این را در دانه دانه های برف میبینم ❄️❄️

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan

روزی شیخ در کنار آتش به همراه مریدان نشسته بودند و بحث میکردند

در همین زمان

زنی جوان به همراه بچه کودک خویش نزد شیخ آمدند و زن درخواست کمک کرد

شیخ از زن جوان خواست مشکلش را بیان کند

گفت یا شیخ دوتا مشکل دارم

*haj_khanom* *haj_khanom*

یکیش این کره خر که بسیار شیطنت میکند و امانم رو بریده است و گویی جنون دارد

و به در و دیوار لگد میزد
چند بار در گلدون های خانه رید
هنگامی که من خواب بودم گوش من را گاز گرفت

*bi asab* *bi asab*

به مخرج خر همسایه نوشابه ریخت
و خر گاز دار شد

:khak: :khak:

شیخ قاشق را روی اتش داغ کرد و قاشق داغ رو با فلفل پر کرد

سکه ایی به زمین انداخت

کودک دولا شد

قاشق داغ رو کامل به کودک داخل کرد

:khak: :khak:

آتش از سوراخ های کودک به هوا بر خواست و دور مدرسه میدوید و مریدان با کپسول آتشنشانی دنبال او میدویدن تا او را خاموش کنن

*dingele dingo*

شیخ گفت مشکل دومت چیست ؟؟

زن جوان گفت : که بعد از ازدواج مجبور به زندگی مشترک با خانواده شوهرش شده است و آنها بیش از حد در زندگی من و شوهرم دخالت می کنند

شیخ پرسید : آیا تا به حال به سراغ کمد شخصیت رفته اند؟

زن جوان با تعجب گفت : البته که نه

همه حتی همسرم می دانند که آن کمد متعلق به شخص من است ؛ شورت های من و لباس شخصی من داخل ان هستند

*bi asab* *bi asab*

و هر کسی که به آن نزدیک شود با بدترین واکنش ممکن از سوی من رو به رو می شود

*fosh* *fosh*

هیچ یک از اعضای خانواده همسرم حتی جرات باز کردن کمد شخصی من را هم ندارند

شیخ تبسمی کرد و گفت : این طبیعی است

در همین حال مریدان پسر بچه رو به زور گرفتن و خاموش کردند
و دور شیخ جمع شدند

زن پرسید چی طبیعی است ؟

شیخ ادامه داد

این تقصیر خودت است که مرز تعریفی خودت را فقط به کمد محدود کرده ای

تو اگر این مرز را تا دیوارهای اتاق شخصی ات گسترش دهی دیگر هیچ کس جرات نزدیک شدن به اتاقت را نخواهد داشت

زن با شنیدن این حکمت قوطیه فلفل رو خورد

خشتک پاره کرد و به درون آتش پرید

و بلند بلند میخواند

خاطرات شمال محاله یادم بره

اون همه شورت و حال محاله یادم بره

مریدان نیز شورت زنانه پا کردند و همیدیگر را نگاه میکردند و جیغ میکشیدند

میگفتن

تو زواری پسر چقد نادونی
اومدی زیارت یا که چش چرونی

پسر بچه نیز بعد از شنیدن این سخن

نوشابه به مخرج خود وارد میکرد و میگفت

تو رو ریدم نفسم بند اومد
دل من یکدفعه یک حالی شد
نمی دونم خشتک من سنگین شد
یا زمین زیر پاهام خشتک شد

* ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ *

**♥** دلاتون شاد و لباتون خندون *ghalb_sorati*

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

داستان شیخو مریدان نوشته شده و طنز پردازی شده توسط برو بچه های خنگولستان

این سبک داستان ها رو هیچ جا پیدا نمیکنید بجز خنگولستان

و هر جا دیدید بدونید از ما کپی شده

لیست داستان های شیخ و مریدان ◄

۲۶ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

دیدگاه ها برای داستانک شیخ و مریدان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*bye_bye*  *fekr*  *gij_o_vij*  *yohoo*  *modir*  *ghalb*  *gol_rose*  *labkhand*  *soot*  *yes*  *gerye*  *neveshtan*  *narahat*  *bi_chare*  *bi asab* 
*dali*  *gerye_kharaki*  *amo_barghi*  *hip_hip*  *jigh*  :khak:  *ghalb_sorati*  *mach*  *O_0*  *difal*  *malos*  *ey_khoda*  **♥** 
 
 
◄ MORE ►
 
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها