• خندانکس
فال آنلاین

لبخند بزن

❤ همیشه دلیلی برای ( لبخند ) وجود دارد ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • خشتک دریدیم
    هااان !!؟؟

داستانکهای زیبا   خنگولستان

داستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستان

یک روز پدربزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد

کتابی که بسیار گرون قیمت بود و با ارزش

وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه، مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده

من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم

چند روز بعدش به من گفت

«کتابت رو خوندی؟»

گفتم: «نه»

وقتی ازم پرسید چرا

گفتم

«گذاشتم سر فرصت بخونمش»

لبخندی زد و رفت

همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز

من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش

به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن و سعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم

در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت

 

فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت

ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه می مونه

ازدواج اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش، مال خود خودت، اون موقع هست که فکر می کنی همیشه وقت داری بهش محبت کنی، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیاری، همیشه می تونی شام دعوتش کنی، اگر الان یادت رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدی، حتما در فرصت بعدی این کارو می کنی حتی اگر هر چقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی

اما وقتی که این باور در تو نیست که این آدم مال توئه و هر لحظه فکر می کنی که خوب این که تعهدی نداره و می تونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا جایی که ممکنه ازش لذت ببری، شاید فردا دیگه مال تو نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش و قیمتی نداشته باشه و این تفاوت عشق است با ازدواج

 

داستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستان

داستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستان

داستانکهای زیبا   خنگولستانداستانکهای زیبا   خنگولستان

شاگردی از استادش پرسید

عشق چست ؟

استاد در جواب گفت

به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار ، به یاد

داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی

 

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت

استاد پرسید: چه آوردی ؟

با حسرت جواب داد

هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به

امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم

 

استاد گفت: عشق یعنی همین

 

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

 

استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش

که باز هم نمی توانی به عقب برگردی

 

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت

 

استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت

به جنگل رفتم و اولین

درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم

ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم

استاد باز گفت

ازدواج هم یعنی همین

 

و این است فرق عشق و ازدواج

 

۴۰ ◄ چِل شدم

دیدگاه ها برای فرق عشق با ازدواج

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*bye_bye*  *fekr*  *gij_o_vij*  *yohoo*  *modir*  *ghalb*  *gol_rose*  *labkhand* 
*soot*  *yes*  *gerye*  *neveshtan*  *narahat*  *bi_chare*  *bi asab*  *dali* 
*gerye_kharaki*  *amo_barghi*  *hip_hip*  *jigh*  :khak:  *ghalb_sorati*  *mach*  *O_0* 
*difal*  *malos*  *ey_khoda*  **♥** 
 
 
◄ MORE ►
 
  • 9
  • 2,836
  • 3,647
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها