• چیستان
فال آنلاین

سال نو مبارک

❤ الهی خنده ات همچون بهار و دلت آزاد ز غم ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan

نوشته های اندرویدی

khengoolestan_post_shokofe_9_esfand_1395

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

سلام

اینم یه آهنگ جدید دیگه | هوس عشق

خواننده | پویا سالک

حجم آهنگ | شش و نیم مگابایت

دانلود آهنگ ◄

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

سایه به سایه کنار یه سایه مو پر ترک شده پای پیادمو خستم خیلی خستم دونه به دونه ی دردامو میدونی مثله تابستونم مثله زمستونی نیستی همیشه هستم

اشک بی هوا تویه چشمام حلقه زد همه رو دیوونه کرد گریه هام اینقدر زیاد چرا من عاشق شدم نمیدونم از خودم چی میخوای

هوس عشق دارم با گریه روزایه گذشتمو یادم میارم زل میزنی تویه چشام میری رد میشی این بارم مثله برفی سردی

هوس راه رفتن روی برگای پاییزی حرفای بی سر و ته گفتن با اشکایی که روی گونه یه ما دوتا میفتن کاش میشد برگردی

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

رد شدی تو ازم از همه رد شدم با همه خوب بودی با همه بد شدم آسون خیلی آسون

هفته به هفته یادم نمیفتی و داره یادم میاد هر چی میگفتی تو بارون خیلی آسون نیستی ولی همیشه درگیرتم قراره دیوونه شم زوده زود

اسم تو رو همیشه داد میزنم دیدنه دردام برات ساده بودهوس عشق دارم با گریه روزایه گذشتمو یادم میارم

زل میزنی تویه چشام میری رد میشی اینبارم مثله برفی سردی

هوس راه رفتن روی برگای پاییزی حرفای بی سر و ته گفتن با اشکایی که روی گونه یه ما دوتا میفتن کاش میشد برگردی

۲۰ ◄ عاقا پست بیسته ، بیست

user_send_photo_psot

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

💋یکی از بهترین درس های روانشناسی💋

🌸یک | وقتی یک نفر زیاد می خندد، حتی به چیزهای احمقانه، مطمئن باش او عمیقا در درونش غمگین است

🌸دو |  وقتی یک نفر زیاد می خوابد، مطمئن باش تنهاست

🌸سه |  وقتی یک نفر کم حرف می زند، و اگر حرف بزند کوتاه و سریع، او راز نگهدار است

🌸چهارم |  وقتی یک نفر بدخوری می کند، تنش دارد

🌸پنجم |  وقتی یک نفر برای چیزهای کوچک هم می گرید، بی گناه و خوش قلب است

🌸شیشم |  وقتی یک نفر از چیزهای کوچک و احمقانه عصبانی می شود، عاشق است

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
من خودم:۱و۵و۶

البته اگه منظور از گزینه چهار اینه که هرچی بخوره باز زودی گشنش میشه گزینه چهارم هستم😂

۲۴ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

این آهنگ بهترینه *mach*

دانلود آهنگ ◄

 

حجم شیش مگا بایت

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

اگه میتونی خودتو برسون دارم نفس نمی کشم
اما پامو پس نمی کشم من از تو دست نمی کشم
دستمو بگیر که دارم می میرم دست هاتو می خوام بگیرم
دارم می افتم بگیرم من دارم از دست میرم

یه بار دیگه اشتباه کن دوباره به چشمام نگاه کن
یه بار دیگه اشتباه کن دوباره به چشمام نگاه کن
یادت باشه نگاهتو دوست داشتم اولین اشتباهتو دوست داشتم
یادت باشه نگاهمو دوست داشتی آخرین اشتباهمو دوست داشتی

*@@*******@@*

آهنگ سلام بمبئی بنیامین بهادری

*mrs*

۲۵ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

قسمت پنجم
مات و مبهوت

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

خسرو در حال رانندگی چشم از نگاه نگران ناهید بر نمی داشت و مدام از آینه حواسش جمع او بود
داشتند به بیمارستان نزدیک میشدند و دلهره امانش را بریده بود
اینبار قولش شوخی بردار نبود
اینبار فرق داشت
تا به حال کاری نبوده که ناهید بخواهد و خسرو انجام نداده باشد
از همان کودکی و دوچرخه سواری قایمکی نیمه شب در خیابان های تجریش گرفته تا دست کاری کردن ماشین پدر بزرگ برای اینکه یک روز بیشتر در شمال بمانند

آخر ناهید عاشق دریا بود و جنگل

عاشق ساز زدن های خسرو وقتی ساحل تاریک بود و صدای امواج و باد…نفس را بند می آورد

فرخ از همان اول سرش به درس و کتاب بود و تنهای پای دیوانه بازی های ناهید ، خسرو بود و بس
خسرو حق داشت عاشق ناهید شود وقتی آهنگ های ابی را با آن صدای دخترانه اش فریاد میکشید

وقتی کنار ساحل می ایستاد و موهایش را دست باد میسپرد
وقتی هنگام تماشای فیلم مژه هایش را با تاخیر باز و بسته میکرد

خسرو حق داشت اما براستی چرا ناهید عاشق خسرو نشده بود؟

شاید زن ها برای عاشق شدن نیاز به شنیدن حرف های بی پروا دارند
نیاز به نگاه کردن و خیره شدن بدون اینکه حتی نفسی ردو بدل شود

نیاز دارند که سرشان گرم باشد به ناز کردن برای مردی که عاشقی کردن بلد است

که خسرو هیچ کدام را بلد نبود
که خسرو عاشق شد و عاشقی کردن نمی دانست
نمی دانست که به این روز افتاده بود
.
.
سراسیمه وارد بیمارستان شدند و نام فرخ را پرسیدند که پرستار نزدیک آمد

خسرو کیه!؟

خسرو سمت پرستار رفت و سرش را تکان داد

من با شما صحبت کردم؟

بله

چند لحظه تشریف بیارید

خسرو به همراه پرستار کمی از بقیه دور شد و چند لحظه ای با او حرف زد و برگشت
رنگش شبیه جسد شده و بود توان راه رفتن نداشت
با پاهای سست و کرخت و کشان کشان نزدیک آمد
همه در چشم های خسرو نگاه میکردنند و او چشم دوخته بود به نگاه پر از التماس ناهید که نگرانی از آرایش غلیظ اش پیدا بود
خسرو چشم دوخت به چشمان ناهید

…بد قول شدم ناهید

گفت و مثل کودکی شش ساله خودش را در آغوش ماه بانو پرت کرد
صدای شیون و گریه بیمارستان را برداشت اما ناهید مات و مبهوت فقط به خسرو نگاه میکرد و هیچ حرفی نمیزد

پرستار خسرو را کنار کشید و تلفن همراه فرخ را به او داد

 فرخ هیچ وقت پیامی که فرستاده بودی رو نخوند ،  راستش تلفن همراهش دست من بود
من میدونم که ناهیدو دوست داری
مراقبش باش…برادرش تا لحظه ی آخر فقط میگفت ناهید…ناهید

 

خسرو، ناهید را دوست دارد

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

 

قسمت اول : هیچ کس نمی دانست ◄

قسمت دوم : عطر شال و گیسوی تو ◄

قسمت سوم : ضربه مغزی

قسمت چهارم : تصادف ◄

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

 

علی سلطانی

۱۴ ◄ لایک عالی متعالی

قسمت چهارم

تصادف

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

تکیه داده بود به دیوارو چشم از پنجره اتاق بر نمیداشت
در دلش غوغا بود که نکند این پسره ی لوس هنگام حرف زدن با ناهید دستش را گرفته باشد

نکند به چشمان قهوه ای روشنش چشم بدوزد

نکند ناهید برایش دلبری کند

خیره به پنجره ی اتاق بود و پوست لبش را میجویید که سیگار به فیلتر رسید و دستش را سوزاند و به خودش آمد و دید تلفن همراهش زنگ میخورد

دیدن نام فرخ روی صفحه رنگ چهره اش را عوض کرد و لبهایش به لرزه افتاد

لحظه ای به حال و روز خودش فکر کرد

یعنی ابراز یک دوست داشتن انقدر سخت است؟

ابراز یک عشق پاک این همه مجازات دارد؟

دلش برای خودش سوخت که نمیتواند مثل خیلی ها برود جلو و بگوید ناهید دلم لک زده برای عبور از خیابان دستانت را بگیرم

دلم لک زده بگویم جیران منی و اگر معنی اش را خواستی به چشمانت اشاره کنم که روی هزار آهو را کم میکند

دلم برایت لک زده اما گفتنش یعنی زیر آوار نگاهت له شوم

صدای زنگ موبایل دست بردار نبود…نفس عمیقی کشید و تلفن را بدون هیچ حرفی پاسخ داد

اما گویا خبری از صدای فرخ نیست

نفس هایش سنگین شد

 

وای ….وای ….کدوم بیمارستان؟

 

ابروهایش بی اختیار تکان میخورد

 

زود خودمونو میرسونیم

 

گوشی را قطع کرد و با عجله وارد خانه شد و بی تفاوت به بقیه ماه بانو را صدا زد و از جمعیت دور کرد

با گوشی فرخ از بیمارستان باهام تماس گرفتن….تصادف کرده…حالش بده ماه بانو…گفتن زود خودتونو برسونید

ماه بانو بهت زده به خسرو نگاه میکند
و حرفی نمیزند
ناهید با خنده از اتاق خارج میشود و خسرو بدون توجه به اشاره های ماه بانو ، انگار که دنبال فرصتی بوده تا مراسم را خراب کند،،بلافاصله به ناهید میگوید

آماده شو باید باید بریم بیمارستان..فرخ تصادف کرده

ناهید توان ایستادن روی پاهایش را ندارد و به زمین می افتد و خسرو قبل از اینکه خواستگار ناهید کاری کند سمت ناهید میدود و از روی زمین بلندش میکند

چیزی نیست ناهید…حالش خوبه…گفتن بیاید بیمارستان فقط…پاشو عزیزم پاشو بریم

خسرو قول بده هیچیش نیست

خسرو آب دهانش رو قورت میدهد
اینکه هنوز ناهید به رسم گذشته خسرو را پشتیبان خودش میبیند بی تابی اش را دوچندان میکند

قول میدم …قول

ناهید نفس عمیق میکشد، انگار که به قول خسرو ایمان دارد
انگار که تا به حال هیچ دروغی از او نشنیده است
اما نمیداند بزرگترین پنهان کاری از خسرو سر زده که ناهید را دوست دارد اما یک بار هم به او نگفته است

خسرو، ناهید را دوست دارد

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

قسمت اول : هیچ کس نمی دانست ◄

قسمت دوم : عطر شال و گیسوی تو ◄

قسمت سوم : ضربه مغزی ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

علی سلطانی

۱۸ ◄ دینگله دینگو

قسمت سوم
ضربه مغزی

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

صدای زنگ خواستگار نفسش را بند آورده بود و به زور آب دهانش را قورت میداد اما ذره ای تغییر در چهره ی بی تفاوتش احساس نمیشد

نامرتب بودن لباس هایش را بهانه کرد و از میان جمعیت خارج شد و سمت اتاق خواب رفت

با عجله چشمانش را بست و پلک هایش را روی هم فشار داد
تا ناهید را مقابل آیینه نبیند که دل در دلش نیست و از چشمانش ذوق و شوق سرازیر است

وارد اتاق شد و تکیه بر دیوار داد و زانوهایش را بغل کرد

خیره به در و دیوار و سیگار پشت سیگار

این همان اتاقی بود که در کودکی برای اولین بار بافتن مو را لای گیسوهای ناهید یاد گرفته بود
این همان اتاقی بود که ساعت ها نشسته و با ناهید ریاضی کار کرده بود
این همان اتاقی بود که وقتی ناهید خبر مرگ پدر بزرگ را شنید،دو ساعت در بغل خسرو گریه کرده بود تا آرام شود
این همان اتاقی بود که بوی کودکی شان را میداد
بوی عشقی که شاید از همان روزها شعله ور شد اما دم نزد
قاب عکسی روی دیوار چشمانش را گرفت که ناهید دستانش را دور گردن خسرو حلقه زده بود
بی اختیار دستش را روی گردنش کشید و قاب عکس را محکم بغل کرد و روی زمین نشست
صدای جمعیت به گوشش میرسید، صدای عروس خوشگلم به گوشش میرسید صدای خنده و صدای ناهید که پلک هایش را میدوخت
در حال خودش به سقف زل زده بود که ناگهان ناهید به همراه خواستگارش بی هوا وارد اتاق شدند
سراسیمه از جا پرید

ایشون پسر عموی منه! خسرو خان، اومده اینجا قایم شده چون لباساش نامناسب بوده، اما ما که همش این تیپی دیدیمش شما هم ببین و عادت کن به این مدلی بودنش چون از بچگی همین بوده و تغییر نکرده

خسرو مبهوت نگاه میکند

 راستی خسرو یه زنگ به فرخ بزن ببین کجا مونده؟ تا الان باید میرسید
زودترم صحنه رو ترک کن میخوایم به قول ماه بانو اینجا سنگامونو وا بکنیم

ناهید میخندد و خسرو سلام سردی داده و گیج و سردرگم از اتاق خارج میشود و از درب پشتی، خانه را ترک میکند

 

چند قدمی از خانه دور شده و دوباره بازمیگردد و این مسیر را چند بار مثل دیوانه ها تکرار میکند و اخر سر روی زمین مینشید و به دیوار تکیه میدهد و پنجره ی اتاق را زیر نظر میگیرد و مدام سرش را تکان میدهد
دیگر طاقت اش طاق میشود و موبایلش را از جیبش درآورده و روی اسم فرخ رفته و پیامی مینویسید

 فرخ یادته یبار از بالای درخت افتادی پایین و اگه من نگرفته بودمت ضربه مغزی میشدی؟! یادته؟
من یبار نذاشتم ضربه مغزی شی این بار نوبت توعه
زودتر خودتو برسون و این خواستگاری رو به هم بزن
بخدا ضربه مغزی میشم، بقیه زندگیم میره تو کما
چرا و چجوری و از کی نپرس
حرف کهنست

مال وقتایی که دبیرستانی بودیم و هر روز صبح تا دم مدرسه پشت سرش میرفتم

که کسی چپ نگاش نکنه و دیر میرسیدم مدرسه و کتک میخوردم
حالا با اون همه آرایش با یه غریبه تو یه اتاق داره حرف میزنه
فرخ بیا این پسره رو از خونه بنداز بیرون
من از بغض گلو درد گرفتم
صدام در نمیاد
بیا به همه بگو

خسرو ناهیدو دوست داره

زودتر بیا تا ضربه مغزی نشدم

خسرو ، ناهید را دوست دارد

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

قسمت اول : هیچ کس نمی دانست ◄

قسمت دوم : عطر شال و گیسوی تو ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

علی سلطانی

۱۷ ◄ دینگله دینگو

..♥♥………………

بهترین حس یعنی هر روز صبح یکی بهت بگه مواظب خودت باش

..♥♥………………

بهترین حس ینی زدن عطرش به بالشتت

..♥♥………………

بهترین حس اینه که پیش دوستات دستتو محکم بگیره

..♥♥………………

بهترین حس اینه که بطور اتفاقی لباسای همرنگ بپوشین

..♥♥………………

بهترین حس اینه که بدونی قلب مادروپدرت میتپه

..♥♥………………

بهترین حس یعنی ،یه کیلو پاستیل

..♥♥………………

بهترین حس اینه که خواب باشه ، زل بزنی بهش

..♥♥………………

بهترین حس اینه که خواب بد ببینی و هراسون پاشی و ببینی همش خواب بوده

..♥♥………………

بهترین حس اینه که واسه اولین بار دسشو بگیری

..♥♥………………

۲۰ ◄ عاقا پست بیسته ، بیست

khengoolestan_post_tkd_5_esfand_1395_1

oOoOoOoOoOoO

انقد مغرورم که حتی اگه دوست داشته باشم
ببینم غیر من با کس دیگه ای خوشی
با کس دیگه حرف میزنی
با کس دیگه سرت گرمه
نمیجنگم
دعوا نمیگیرم
دوست داشتنمو جمع میکنم میزارم تو کیفم
میزارمش رو زمین
یه لگد بهش میزنمو اونجارو ترک میکنم
این قانون منه

 

oOoOoOoOoOoO

۱۶ ◄ دینگله دینگو

قسمت دوم

عطر شال و گیسوی تو

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

 

khengoolestan_post_kosari_5_esfand_1395

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

آسمان ابری بود و باران نم نم میبارید
در جای همیشگی اش ، بالکن خانه ی ماه بانو لم داده و با سازش ور میرفت
دو ساعتی به آمدن خواستگار مانده بود که ناهید با پیراهنی یکدست سفید و شال آبی رنگ وارد بالکن شد

خسرویی…لباسام خوبه؟

خسرو لبخندی بر چهره ی بی تفاوتش اضافه کردو حرفی نزد

 هوی…داداش فرخم نیست دارم از تو نظر میپرسما…بدو بگو

 فقط اون گردنبند فیروزه ایت قشنگه

 چقدر من ذوق کردم اینو واسم گرفتی.یادته؟

 بشین این ملودی رو برات بزنم

ناهید بدون معطلی و با ذوق روی صندلی مینشیند و چشمانش را میبندد
خسرو ویولن را دست گرفته و خیره در چشمان بسته ی ناهید شروع به نواختن میکند
باران کمی شدت گرفته و ناهید مدام نفس میکشد و با صدای ساز سرش را تکان میدهد
خسرو محو نگاه کردن ناهید به یکباره دست از ساز میکشد

 چقدر عاشق این پسره شدی که قبول کردی بیاد خواستگاریت؟

ناهید با تعجب چشمانش را باز میکند

 مامانم میگه عشق بعد از ازدواج بوجود میاد

 اگه بوجود نیومد چی!؟

 چرا خب،،،پسر خوبیه ، خوشگله ،خوش هیکله ، با ادبه

اینارو ول کن، وقتی بهش فکر میکنی حواست پرت میشه؟

یا مثلا الان که داره بارون میاد هوس کردی باهاش بری تو خیابون؟
نه با ماشینا…پای پیاده،،خیس خالی شید.
چه میدونم از این چیزایی که تو کتابا هست دیگه؟

 اما عشق که فقط این چیزا نیس

 پس چیه ؟

 اصن تو خودت تا حالا عاشق شدی؟

وای ببخشید سوال چرتی بود، تورو چه به این حرفا

ناهید میخندد و شال را از سرش برداشته و روی صندلی می اندازد و موهای پراکنده پشت گردن اش را مرتب میکند
خسرو چشمانش را میبندد و دوباره شروع به نواختن ساز میکند
وقتی چشمانش را باز میکند ناهید به داخل خانه رفته و آنسوی پنجره در حالی که موهای بافته اش را با دست اینسو و آنسو رها میکند مشغول حرف زدن با تلفن است
خسرو شال ناهید را از روی صندلی برداشته و به صورتش نزدیک کرده و چشمانش را میبندد و عمیق نفس میکشد…عمیق نفس میکشد و با بخار دهانش روی میز مینویسد
من ساکتم اما
چرا نمیشنوی…؟
این هوای لعنتی و باران
عطر شال و گیسوی تو
ساز ناکوک من
فریاد میکشند
خسرو، ناهید را دوست دارد
چرا نمیشنوی جیران من؟

خسرو، ناهید را دوست دارد

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

قسمت اول : هیچ کس نمی دانست ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

علی سلطانی

۲۳ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها