• عاشخونه ها
فال آنلاین

سال نو مبارک

❤ الهی خنده ات همچون بهار و دلت آزاد ز غم ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan

نوشته های اندرویدی

khengoolestan_post_maria_18_esfand_1395

oOoOoOoOoOoO

ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻓﻘﻂ ﺯﻧﺒﻮﺭﻫﺎ ﻧﯿﺶ ﻣﯿﺰﻧﻨﺪ

اما وقتی ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ ، ﺷﻨﯿﺪﻡ ، ﺭﻓﺘﻢ ، ﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻧﻪ

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻢ ﻧﯿﺶ ﻣﯿﺰﻧﻨﺪ و ﻫﺮﭼﻘﺪﺭ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺗﺮ و ﻋﺰﯾﺰﺗﺮ ، ﻧﯿﺸﺸﺎﻥ ﺳﻤﯽ ﺗﺮ

oOoOoOoOoOoO

۲۳ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

قسمت هشتم

شوریده حال

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

مقصد را نمیدانم اما مسیر و جاده برای آدمی که دلش تنگ است حکم یک موسیقی خاطره انگیز را دارد که در نصفه شبی پاییزی پا بر روی گلوی خاطرات میگذارد

فرقی هم نمیکند سوار قطار یا اتوبوس یا ماشین خودت باشی

 

همینکه از پشت شیشه جاده را نگاه کنی و سایه ی درختان روی صورتت بیفتد انگار که پیاز رنده کنی ، اشکهایت بدون تغییر چهره سرازیر میشود
و امان از باران که کاتالیزور عجیبی ست برای مرور هر چه دقیق تر گذشته
حالا فکر کن در این جاده خاطراتی هم خوابیده باشند و تو خوابشان را برهم بزنی و آنها روانت را نشانه بروند

 

 

ناهید سرشار از خاطره بود اما اشکی حاصل نمیشد

سرشار از خاطراتی که نفس جاده را بند می آورد و مدام تصویر فریاد کشیدن فرخ در تونل ، مقابل چشمانش مجسم میشد

تصویر سر تکان دادن خسرو وقتی فرخ گیتار میزد و ناهید با آن صدای صاف و دخترانه ابی میخواند

خاطرات از مقابل چشمانش رد میشد و دلش را چنگ میزد اما انگار چشمانش روزه بودنند و قصد افطار هم نداشتند

 

خسرو اما کنج تاریک اتاق نشسته بود و دلش میخواست دنیا را بر هم بریزد و پای پیاده خودش را برساند به ناهید و بغلش کند

بغل کردن حال عجیبی ست

شادی و گریه نمی داند

سلام و خداحافظی هم سرش نمیشود اما عشق را از هوس جدا میکند

خسرو دلش میخواست ناهید را بغل کند

چون آدم ها گاهی برای گریه کردن آغوشی مطمئن میخواهند

آغوشی از جنس آرامش

آغوش کسی که هیچ حرفی نزند و بگذارد تو راحت اشک بریزی و پیراهنش را خیس کنی

آغوشی که دلت هوایش را کرده

گریه هایت که تمام شد گونه ات را پاک کند و دست روی ابروهایت بکشد

که خسرو بلد بود این دلداری را…بلد بود اما آغوش ناهید را حتی در خواب هم لمس نکرده بود

خسرو بلد بود اما نبودن اش کنار ناهید عذابی بود که تمامی نداشت
.
.
.
.
.
جلوی درب ویلا که رسیدند ناهید از ماشین پیاده شد و یک راست خودش را به دریا رساند
آسمان ابری و صدای امواج و دیگر سکوت کافی بود برای دیوانه شدن

ناهیدی که لب به سیگار نمیزد..سیگار پشت سیگار روشن میکرد و موهایش را دست باد سپرده بود

عمه فرحناز چشم از او برنمی داشت و میترسید خودش را به دریا بزند
خورشید داشت غروب میکرد اما ناهید چشم از دریا بر نمیداشت و به صدای موج و صخره گوش میداد

عمه فرحناز برای چند دقیقه داخل خانه رفت و وقتی برگشت خبری از ناهید نبود…دست و پایش یخ کرد و تا خودش را به لب دریا برساند ده بار زمین خورد..اما اثری از ناهید نبود و نفسش داشت بند می آمد

پا برهنه به هر سوی میدوید اما ناهید را پیدا نمیکرد که در همین حال پریشان خسرو با او تماس گرفت

عمه سلام…چرا نفس نفس میزنی؟

خسرو بدبخت شدیم…ناهید نیست…لب دریا بود…رفتم برگشتم نیست…خودشو ننداخته باشه تو آب …وای یا امام رضا

عمه فرحناز با پریشانی این خبر را به خسرو داد اما نمیدانست خسرو ، ناهید را دوست دارد و با شنیدن این حرف ها شوریده حال و پریشان شبانه به سمت شمال راه افتاد

 

خسرو، ناهید را دوست دارد

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

علی سلطانی

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

 

قسمت اول : هیچ کس نمی دانست ◄

قسمت دوم : عطر شال و گیسوی تو ◄

قسمت سوم : ضربه مغزی

قسمت چهارم : تصادف ◄

قسمت پنجم : مات و مبهوت ◄

قسمت ششم : خواب است و بیدارش کنید ◄

قسمت هفتم : بی خوابی ◄

۲۰ ◄ عاقا پست بیسته ، بیست

قسمت هفتم
بی خوابی

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

 

چهار روز از مرگ ناگهانی فرخ میگذشت اما ناهید نتوانسته بود بغضی که گلویش را خفه میکرد بشکند و اشک بریزد
جواب خواستگارش را نمیداد و چهار روز حتی یک دقیقه هم نخوابیده بود و حالش هر لحظه بدتر و بدتر میشد
ناهید دچار شوک عصبی شده بود و با هیچ دارویی رنگ خواب را نمیدید
ناهید از شوک عصبی بی خوابی میکشید و خسرو از بی خوابی ناهید نمیتوانست پلک روی هم بگذارد
هر دو وضعی مشابه داشتند
چشمان گود افتاده و پوستی مریض

شاید مفهوم عشق برای خسرو همین بود
مفهومی که از همان کودکی پا به پایش بزرگ شده بود و اگر برای ناهید مشکلی پیش می آمد آرام و قرارش نمیگرفت
مثل همان تابستانی که پای ناهید شکست و غصه میخورد که نمیتواند با بچه ها بازی کند و خسرو برای اینکه ناهید خودش را تنها نبیند در یک حادثه ی ساختگی،پایش از مچ شکست و یک ماه از تابستان پایش را گچ گرفت…. عوضش مدام کنار ناهید بود… هر چند حرفی نمیزد و نگاهش خطا نمیرفت اما وقتی خواب بود دست کم موهایش را بو میکشید و پیراهنش را بغل میکرد

حالا ناهید تنها شده بود

اما خسرو چهار روز بود جرات دیدنش را نداشت…دل دیدنش را نداشت
ناهید تنها شده بود و خسرو اینبار دوری میکرد تا پژمرده شدنش را نبیند
چهار روز بود از بی خوابی ناهید بی خواب بود

بی خوابی چیز عجیبی ست…آدم ها وقتی زیادی کنار هم اند و دلشان برای هم میرود بیخواب میشوند
وقتی هم که از هم دورند و زیادی دلشان یکدیگر را میخواهد باز هم بی خواب میشوند
در هر دو حالت یک چیزی وجود دارد به نام انتظار
انتظار اول نگرانی از گذر زمان است و انتظار دوم بی تابی از توقف زمان

ناهید تنها شده بود و خسرو از او تنهاتر
مینشست در خانه و برای عکس اش ویولن میزد
البته که این کار امروز و دیروزش نبود…مدت هاست با عکس ناهید حرف میزد و دردو دل میکرد

مدت هاست شب ها چراغ اتاق را
خاموش میکرد و از روی شیشه ی قاب عکس، آرایش ناهید را پاک میکرد و قربان صدقه اش میرفت
مدت هاست قبل از خواب گره از گیسویش باز میکرد و پیشانی اش را میبوسید
و شاید همین زندگی کردن و حرف زدن با ناهید خیالی اش باعث میشد حرف دلش را نزند

حال ناهید هر لحظه بدتر میشد و به گفته ی پزشک اگر این بی خوابی و بغض و پریشانی ادامه پیدا میکرد برایش خطرناک میشد
دوا و دکتر فایده نداشت و تصمیم گرفتند برای مدتی ناهید را از تهران دور کنند
جنگل و دریا تنها جایی بود که آرامش میگرفت و تصمیم گرفتند ناهید به همراه عمه فرحناز برای مدتی به مسافرت برود تا شاید حالش بهتر شود
تصمیم را گرفتند و ناهید راهی شمال شد

بی خبر از آنکه بیچاره خسرو، ناهید را دوست دارد و این فاصله و دوری دخلش را می آورد

خسرو،ناهید را دوست دارد

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

علی سلطانی

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

قسمت اول : هیچ کس نمی دانست ◄

قسمت دوم : عطر شال و گیسوی تو ◄

قسمت سوم : ضربه مغزی

قسمت چهارم : تصادف ◄

قسمت پنجم : مات و مبهوت ◄

قسمت ششم : خواب است و بیدارش کنید ◄

۱۹ ◄ دینگله دینگو

قسمت ششم
خواب است و بیدارش کنید

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

مراسم خاکسپاری و ختم تمام شده بود و خورشید داشت غروب میکرد و باد ملایمی میوزید
اقوام درجه یک در خانه ی ماه بانو جمع بودنند و اشک چشمان همه خشک شده بود اما ناهید یک قطره اشک هم نریخته بود و مات و مبهوت فقط نگاه میکرد
دو شب چشم روی هم نذاشته بود
حال و روز خوبی نداشت و به گفته ی پزشک باید زودتر گریه میکرد تا خودش را خالی کند اما نه در مراسم ختم نه خاکسپاری یک قطره اشک هم از چشمانش خارج نشد
خسرو کنج حیاط زیر درخت زردآلو که جای همیشگی فرخ بود و آنجا کتاب میخواند ، نشسته و زانوهایش را بغل کرده بود و دستش را جلوی دهانش گرفته، میلرزیدو اشک میریخت
در حال خودش بود که دید ناهید در بالکن ایستاده و تماشایش میکند

وضعیت مات و مبهوت ناهید نگرانش کرده بود

از جایش بلند شد و رفت داخل خانه و بی توجه از میان جمعیت رد شد و خودش را به ناهید رساند که در بالکن ایستاده بود و آسمان را نگاه میکرد

ناهید ؟

ناهید پاسخی نداد و همچنان به آسمان و غروبی که دلش را چنگ میزد خیره شده بود

ناهید تو حالت خوب نیست . نریز تو خودت . دکتر گفته باید زودتر گریه کنی…دق میکنیا ناهید

گفت و دستش را جلوی دهانش گرفت

ناهید تو رو به امام رضا گریه کن

ناهید بر گشت و به چهره ی پریشان خسرو چشم دوخت

من رو قول تو حساب کرده بودم خسرو

خسرو لال شد و حرفی نزد و سازش را برداشت و رفت کف بالکن نشست و شروع کرد به ساز زدن

ناهید چشمانش را بست و بی اختیار زمزمه کرد

امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام…حبیبم اگر خوابه طبیبم رو میخوام…خواب است و بیدارش

خسرو طاقت نیاورد و بلند گریه کرد اما ناهید با حالی شوریده فقط میخواند

آمده حالتو احوالتو سیه خالتو سفید روی تو ببیند برود

خسرو ساز را زمین گذاشت

میدونی خسرو…فرخ با ازدواجم با این پسره مخالف بود..حتم دارم اون حرفایی ام که اونروز میزدی رو فرخ بهت گفته بود بهم بگی
گفته بود صبر کن بیام، باید خودم با پسره حرف بزنم
قرار نبود بیاد…بخاطر خواستگاری من داشت میومد
خسرو من خودمو نمیبخشم

فرخ بهترین داداش دنیا بود
یادته یبار بخاطر اینکه توپشو بهش نمیدام منو زد بعد تو باهاش دعوا کردی و زدی دماغش خون اومد!؟

اون شب با دماغ شکسته، با اینکه بخاطر دیوونه بازی من از تو کتک خورده بود با اون سن و سال کم رفته بود تا کجا گشته بود و واسم همون توپو گرفته بود که یوقت من پیش خودم فکر نکنم تو بیشتر از اون رو من حساسی
انقدرم از تو بد گفت اونشب
فرخ بهترین داداش دنیا بود خسرو، من بعد از فرخ میمیرم

 

خسرو به چشمان پژمرده و لب های ناهید که رنگی نداشت خیره مانده بود و تمام آن شب را دوره کرد که چهارده سال بیشتر نداشت اما وقتی فرخ که دو سال هم از او بزرگتر بود دست روی ناهید بلند کرد انگار که خون جلوی چشمانش را گرفته باشد، با مشت دماغ فرخ را شکسته بود
خسرو تمام آن شب را دوره کرد و یاد چشمان رضایتمند ناهید رسید که از طرفداری اش خوشحال شده بود،،دلش ریخت
فرخ بعد از آن شب یک ماه با خسرو قهر کرده بود اما نمیدانست که عشق از یک پسر بچه مرد میسازد و تاب نمی آورد احدی نگاه چپ به معشوقه کند
فرخ تا یک ماه بی محلی میکرد چون نمیدانست
خسرو، ناهید را دوست دارد

و این رگ غیرتی ست که نمیتوانست جلویش را بگیرد

خسرو،ناهید را دوست دارد

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

 

قسمت اول : هیچ کس نمی دانست ◄

قسمت دوم : عطر شال و گیسوی تو ◄

قسمت سوم : ضربه مغزی

قسمت چهارم : تصادف ◄

قسمت پنجم : مات و مبهوت ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

علی سلطانی

۱۵ ◄ جینگیلی آلیسا
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها