• خاطره ها
فال آنلاین

* آبدیت تکمیل شد *

❤ هم اکنون خنگولستان ورژن شیش و نیم روی گوگل پلی قرار داده شد ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • دل شکستن خر است
    دل شکستن خر است

عاشخونه ها

khengoolestan_axs

oOoOoOoOoOoO

به خدا گفتم
یکروز از عمرمو کم کن بزار بهش برسم
گفت نمیشه

گفتم پنج سال کم کن
گفت نمیشه

گفتم پانزده سال کم کن
گفت نمیشه

گفتم همه ی عمرمو بگیر بزار یکروز پیشش باشم

خدا بغض کرد و گفت چیکار کنم وقتی نمی خوادت

oOoOoOoOoOoO

۳۴ ◄ اشمولی پشمولی

قسمت چهاردهم

چشمان بسته

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

هر چقدر هم تخس و بچه پر رو فرقی نمیکند

وقتی حرف دوست داشتن وسط باشد

لحظه ی دیدار همراه می شود با سکوتی سنگین و آبِ دهانی که برای عبور از گلو راهی نمیابد

لحظه ی دیدار بعد از لو رفتنِ عشق به مجلس شراب میماند و هر نفسِ معشوق پیکِ سنگینی ست که چشمان آدم را به دو دو زدن وادار میکند

ناهید بالای سر خسرو ایستاده بود و خسرو دم نمیزد تا خوب به صدای نفس های ناهید گوش کند که حالا اندکی اضطراب هم در آن پیدا بود

نه خسرو سرش را بالا می آورد نه ناهید حرفی میزد

که ناهید خواست سکوت را بشکند و حرفی بزند اما پریدخت (مادرش) از بالکن برای شام صدایشان زد

ناهید راهش را کشید و رفت و کمی دورتر ایستاد و سیگار کشیدنِ خسرو را نگاه کرد

خب سیگارِ بعد از مستی از واجبات است

.

.

سر میز شام مثل همیشه خسرو یک سمت ماه بانو نشسته بود و ناهید سمت دیگرش

پریدخت رو به ناهید کرد

این خواستگارت از وقتی رفتی شمال هر روز زنگ میزد خونه…میگفت ناهید جوابمو نمیده

خسرو با شنیدن این حرف لقمه را با بدبختی قورت داد

و ناهید کاملا حواسش به خسرو بود

من تو موقعیتی نبودم که جوابشو بدم

گفتن وقتی برگشتی خبرشون کنم که بیان دیدنت

خواهش میکنم مامان…من حوصلشونو ندارم…اصلا بگید تا یه مدت طولانی نمیتونم به این چیزا فکر کنم

یعنی چی

ماه بانو وسط حرف های پریدخت آمد

باشه عزیزم…هر جور که تو راحت باشی

خسرو دستی بر روی سبیل هایش کشید و برای ماه بانو نوشابه ریخت

من کی نوشابه خوردم خسرو؟

نه واسه خودم ریختم

ناهید به خسرو نگاه کرد

تو که لیوانت پُره

عه..راست میگی…حواسم نبود…بیا تو بخور

ناهید لبخند ریزی زد و لیوان را از خسرو گرفت

لبخند ریز ناهید یعنی هی پسر حواسم هست دست و پایت را گم کرده ای

خب دست و پا گم کردن جزئی از عاشقی ست

یک نفر عینکش را در تاکسی جا میگذارد

یک نفر مسیر هر روزش را گم میکند

یک نفر بقیه ی پولش را نمیگیرد

یک نفر سبز شدن چراغ قرمز را یادش می رود

یک نفر هم مثل خسرو….دو بار برای خودش نوشابه میریزد

بهترین نوع حواس پرتی هم آن هنگامی ست که میگویند : عاشقی؟

.

.

خسرو بعد از شام رفت و جای همیشگی اش …زیر درخت زرد آلو نشست و سیگاری روشن کرد

سیگار کشیدن های امشب اش فرق میکرد و نگاه از ماه بر نمیداشت و گاهی چشمانش را می بست

در حال خودش بود که ناهید ویولن به دست سمتش آمد و ساز را روی پایش گذاشت

حالا که حالم خوب شده دیگه نمی خوای برام ساز بزنی؟

خسرو لحظه ای به چشمان ناهید خیره شد که در تاریکیِ شب ماه را به طعنه گرفته بود

تو که انقدر ساز دوست داری…چرا هیچوقت خودت یاد نگرفتی؟

ناهید نگاه از چشمان خسرو بر نمیداشت

آخه همیشه یه نفر بود که وقتی میزد دلم میرفت

خسرو نگاه از ناهید دزدید

واسه خودش یا سازش؟

ناهید خیره مانده بود به چشمان خسرو که سمت دیگر را نگاه میکرد

تا دیروز واسه سازش ….از امروز واسه خودش

گفت و صورتش سرخ شد و نتوانست بایستد و قدم بر داشت که برود

ناهید…؟

ایستاد و دوباره برگشت

دستتو بده من

دستش را دراز کرد و خسرو دستش را گرفت و جلوی صورتش برد و چشمانش را بست و با آرامش دستش را بوسید

ناهید جرات باز کردن چشمانش را نداشت و نفس عمیق کشید و رفت

خسرو ماند با جانی که تاب نداشت و دلی که پرواز می خواست….. آخر ….خسرو ؛ ناهید را دوست دارد و نفس های پی در پیِ ناهید به او خبر داده بودند که

ناهید ، خسرو را دوست دارد

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

 

خسرو ناهید را دوست دارد

علی سلطانی

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

قسمت اول : هیچ کس نمی دانست ◄

قسمت دوم : عطر شال و گیسوی تو ◄

قسمت سوم : ضربه مغزی

قسمت چهارم : تصادف ◄

قسمت پنجم : مات و مبهوت ◄

قسمت ششم : خواب است و بیدارش کنید ◄

قسمت هفتم : بی خوابی ◄

قسمت هشتم : شوریده حال ◄

قسمت نهم :  نیمه شب ◄

قسمت دهم : قانون  سوم نیوتون ◄

قسمت یازدهم : آرامش ◄

قسمت دوازدهم : حرف دل ◄

قسمت سیزدهم  : ساز دهنی ◄

بخش های رمان در بخش منو خروجی در قسمت پاندا قرار داده شده اند

۳۸ ◄ بزن لایک خوشگله رو

khengoolestan_axs

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

💓هیـــــچ چیــــــز اتفاقـــــی نیســـــت

💓ایـــــن حــــــس دوســــــت داشتنــــــت

💓ایــــن نیــــــاز شــــــــدید بـــــــا تــــــــــو بـــــودن

ایـــن همـــــه عـــــاشقانه کــــه بـــــی اراده مـــــی آیـــــند و شعــــــر مــــی شـــوند

💓هیـــچ کــــدام اتفـــــاقـــــی نیســــت

ایـــن ها همـــــه هستنــــد تــــــا تــــــــــــو را بیشتـــــر داشتـــــه باشــــــم

تــــــــویــــــی کــــه تنهــــــا سهــــ ـــم مـــــــــــن از ایـــــن دنیــــایـــی

💓تــــــــویـــــی کــــه بـــــرایم معنــــای عشقـــــــــــی

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

۳۴ ◄ اشمولی پشمولی

قسمت سیزدهم

“ساز دهنی”

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

برای یک مرد صبح روزی که عشق را اعتراف کرده …لبخند ترین روز جهان است

با آرامش از خواب بیدار میشود هیچ عجله ای ندارد چشمانش را باز میکند و لحظه ای در فکر فرو میرود و لحاف را بغل میکند و عمیق نفس میکشد

هیچ عجله ای برای ادامه ندارد مثل دونده ای که به خط پایان رسیده و بعد از عبور از خط دلش فقط آرامش میخواهد و بس

خسرو اما بعد از ابراز علاقه ی خفته اش اصلا نخوابیده بود که حال بیدار شدن را بداند و تا صبح با خیال گرفتن دستان ناهید آسمان را وادار به باران کرده بود

حرفش را گفته بود و حالا تمام گذشته از مقابل چشمان ناهید میگذشت و پاسخ آن همه از خود گذشتگی را عشق می یافت

حالا دیگر ناهید میدانست پشت نگاه نکردن های خسرو…سکوت هایش…ساز زدن هایش…عشق پنهان بوده است

هوا کاملا روشن شده بود که خسرو به خانه برگشت و با دست خط عمه فرحناز مواجه شد که به اصرار فرهاد _ پدر ناهید_ به تهران برگشته بودند

صبح زود بود و دریا حال و هوای عجیبی داشت… پنجره را باز کرد و موسیقی فرانسوی ای گذاشت و روی کانالپه ولو شد که دید شال ناهید ….همان شالی که تا صبح به خودش پیچیده و خوابیده بود ….روی چوب لباسی جا مانده است. نشست روی کاناپه و انگشت اشاره را روی لبهایش گذاشت و خیره شد به شال ناهید…. نزدیک رفت و شال را برداشت عطرش تازه بود ؛ روی صورتش کشید و خودش را بغل کرد

سر ظهر بود که از خواب بیدار شد. ؛ دل در دلش نبود برای دیدن ناهید اما پای برگشتن به تهران را هم نداشت

آدم وقتی احساس می کند یک نفر منتظر اوست بین رفتن و ماندن گیر میکند

بین ماندن و رفتن گیر کرده بود اما نمیتوانست جلوی چشمانش را بگیرد که شال ناهید را نشانه رفته بودند

زد به جاده اما این جاده با تمام زیبایی هایش یک ناهید را کم داشت که در به جنگل بساط چای و زیلو برپاکند و شاید ساز

خورشید داشت غروب میکرد که به خانه ی ماه بانو رسید

همه جمع بودند و از اینکه حال ناهید خوب شده بود کمی رنگ به رخساره داشتند ، مثل قبل بی تفاوت رفت و روی کاناپه نشست

چشمانش دنبال ناهید میگشتند که دید از اتاق خارج شد و سمت او می آید

از همیشه زیباتر شده بود و نگاهش تیزتر

آمد سمت خسرو و سلام داد و اینبار دستش را کمی بیشتر در دستان خسرو نگه داشت و کنارش نشست

عطر همان عطر بود. خسرو فنجان قهوه ای برداشت و رفت پشت خانه ی ماه بانو زیر درخت زردآلو نشست و در حال خودش ساز دهنی میزد که عطر آشنایی را بالای سرش حس کرد

بی اختیار دهن از ساز کشید و سکوت کرد….آخر…خسرو، ناهید را دوست دارد و شنیدن عطر یار نفس کشیدن را از یاد آدم میبرد … چه برسد به ساز

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

خسرو، ناهید را دوست دارد

علی سلطانی

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

قسمت اول : هیچ کس نمی دانست ◄

قسمت دوم : عطر شال و گیسوی تو ◄

قسمت سوم : ضربه مغزی

قسمت چهارم : تصادف ◄

قسمت پنجم : مات و مبهوت ◄

قسمت ششم : خواب است و بیدارش کنید ◄

قسمت هفتم : بی خوابی ◄

قسمت هشتم : شوریده حال ◄

قسمت نهم :  نیمه شب ◄

قسمت دهم : قانون  سوم نیوتون ◄

قسمت یازدهم : آرامش ◄

قسمت دوازدهم : حرف دل ◄

بخش های رمان در بخش منو خروجی در قسمت پاندا قرار داده شده اند

۳۷ ◄ اشمولی پشمولی

قسمت دوازدهم

“حرف دل”

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نه اینکه گفتن دوستت دارم کار سختی باشد نه اینکه ابراز عشق خیلی جگر بخواهد

اینکه بگویی فلانی ، از یک جایی به بعد تمام لحظات شب و روزم را گرفته ای دستت

اینکه بی پروا وبی ملاحظه حرفت را بزنی کار سختی نیست

کار وقتی سخت میشود که به ادامه اش فکر میکنی به اینکه آمدیم و او هم عاشق من شد حالا جگر میخواهد دلت هوایی نشود و پای حرف هایت بایسیتی پای دوستت دارمی که گفتی پای لحظات دو نفری تان بایستی بایستی که دو نفری مرورشان کنید

نه خاطره ای شود برای جمعه های یک نفری ! نه خاطره ای شود و مثل زگیل بچسبد به لحظات و کنده نشود ؛ نه تصاویری که هر لحظه به ملاقات چشمانت بیایند

….

خسرو باید حرفش را به ناهید میگفت اما خوب میدانست یک زن وقتی حرف عاشقی کردن های مردی را بشنود ، اولین کاری که میکند این است که میرود و مقابل آیینه می ایستد و خوب خودش را نگاه میکند….دستی روی گونه هایش میکشد و آرام زیر خنده میزند و خجالت میکشد و لب هایش را گاز میگیرد

و از آن روز به بعد معمولی ترین حرف های آن مرد میشود شعر و هر دوستت دارم ، بارانی که با دستانی باز و بی چتر زیر آن قدم میزند و مه را بغل میکند

خسرو خوب میدانست گفتن دوستت دارم جرات نمیخواهد ، مرد میخواهد. مرد…. یعنی حال خوب زن را بلد بودن

خسرو باید یک چیزی می گفت

آخر ناهید از لحظه ای که بیدار شد و فهمید تمام شب را روی پای خسرو و زیر نگاه خیره اش خوابیده ، حال چشمانش عوض شده بود و دیگر با احتیاط لبخند میزد

خسرو در بالکن ، زیر نور ماه نشسته بود که ناهید با فنجان چای بدون هیچ حرفی کنارش نشست

چرا نمیای داخل؟

اینجا خوبه، صدای دریا میاد

خسرو سیگار روشن کرد و نفس عمیق کشید

خیلی میخوام بگم خسرویی سیگار نکش اما انقدر بهت میاد که .. ادامه نمیدهد و میخندد

دیگه یکاری نکن ممبعد سیگار از دستم نیفته ها

ناهید ابروهایش را با تعجب بالا انداخت

ها!؟

همیشه فکر میکردم به اینجا که برسه قلبم تند بزنه و نفسم بند بیاد و دست و پام بلرزه…..اما میدونی چیه؟
اینا واسه یه پسر بچه شونزده هیفده سالس که میخواد برای اولین بار حرف دلشو بزنه

 

ناهید آب دهانش را قورت داد و استرس گرفته بود

 

انگار از رفتار این چند روزه ی خسرو فهمیده بود که باید منتظر حرف غیر منتظره ای باشد اما به خرجش نمیرفت و در مقابل فهمیدن فدایت شوم هایی که خسرو نمیگفت و عمل میکرد از خودش مقاومت نشان میداد

اما خب….آدم وقتی یه عمر با یه نفری که کنارش نیست زندگی کنه…مثل الان که برام چایی آواردی براش چای بریزه، آهنگایی که دوست داره رو تو ماشین پلی کنه….هرشبم موهایی که رو دستش نریخته رو شونه کنه دیگه گفتن حرف دل….میشه تکرار مکررات

ناهید هیچ نگفت و خسرو گوشی تلفن همراه فرخ را از جیبش خارج کرد و در قسمت پیام ها رفت و رو به ناهید کرد و در چشمانش زل زد

اصل حرف من توی آخرین پیامی که واسه فرخ فرستادم هست

پیامی که هیچوقت نخوند…ولی دیگه بسته… تو باید بخونیش تلفن همراه فرخ را به ناهید داد و رفت و آن شب را تا به صبح در خیابان سر کرد

 

آخر…خسرو، ناهید را دوست دارد و فکر کردن به چشمان مملو از سوال ناهید

احتیاج به قدم زدن در سکوت و شب و خیابان داشت… سکوت و شب و خیابان و شاید کمی باران

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

خسرو، ناهید را دوست دارد

 

علی سلطانی

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

 

قسمت اول : هیچ کس نمی دانست ◄

قسمت دوم : عطر شال و گیسوی تو ◄

قسمت سوم : ضربه مغزی

قسمت چهارم : تصادف ◄

قسمت پنجم : مات و مبهوت ◄

قسمت ششم : خواب است و بیدارش کنید ◄

قسمت هفتم : بی خوابی ◄

قسمت هشتم : شوریده حال ◄

قسمت نهم :  نیمه شب ◄

قسمت دهم : قانون  سوم نیوتون ◄

قسمت یازدهم : آرامش ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

برو بچی که با اندروید هستند داخل بخش پاندا داخل منوی خروجی قسمت های قبلی رو قرار دادیم و آبدیت میکنیم اونجا رو بعد از این

۲۶ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

قسمت یازدهم

آرامش

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بیخوابی و شوریدگی ناهید هر لحظه بدتر و بدتر میشد

چشمانش گود رفته بود و هر دستی که روی پوستش میکشید کبودی اش تا چند دقیقه باقی میماند

قرص و دارو هم کارساز نبود

از بیخوابی ضعیف شده بود و مدام سرگیجه میگرفت

دیدن وضعیت ناهید، خسرو را پریشان کرده بود و کاری هم از دستش بر نمی آمد و مدام نگاهش میکرد و چشمانش پر میشد و بغضش میگرفت

تنها چیزی که ناهید را کمی آرام میکرد نواختن ویولن بود

نواختن ویولنی که خسرو را نا آرام میکرد و ناهید را آرام

خسرو تمام این نت ها را آماده کرده بود که شاید روزی برای چشمان سرشار از عشق ناهید بنوازد که برای بوسه برق میزند

یا آن نیمه شبی که معاشقه به پایان رسیده و ناهید روی دستانش لم داده است

برای آن بعد ازظهر پنج شنبه ای که ناهید پیراهن کوتاهی پوشیده و در بالکن موهایش را تاب میدهد و خورشید لای گیسویش عاشقی تمرین میکند

برای آن زمانی که
…..

اما حالا با تمام احساسش برای حال ناخوب ناهید مینواخت تا کمی رنگ آرامش بگیرد

حالا تنها دغدغه اش خوب شدن ناهید بود و عاشقی یادش رفته بود

آدم ها وقتی حالشان خوب نیست و دلشان گرفته باید یک نفر را داشته باشند که هر چه در دل دارند برایش بگویند و بگویند و بگویند و آخر از خستگی روی زانویش خوابشان ببرد

حالا نوبت چنگ زدن گیسو و هر از چند گاهی بوسیدن پیشانی ست

که خسرو دل در دلش نبود برای نوازش ناهید

شب از نیمه گذشته بود و عمه فرحناز خوابش برده بود که خسرو زیلویی در حیاط پهن کرد و ناهید کنارش نشست تا شاید بی خوابی اش اندکی رنگ آرامش بگیرد

خسرو ساز را در دست گرفت و ناهید خیره به تصویر فرخ در گوشی تلفن همراهش ،دل سپرد به سازی که غم چندین سال عاشقی و دم نزن در آن جاری بود

خسرو آنشب بی پروا مینواخت و چشمانش را باز نمیکرد که ناهید به رسم گذشته شروع به خواندن کرد

خودت که دیگه نیستی …نبایدم بدونی …عذاب غیر از این نیست که چشم به راه بمونی

ن خسرو روانی شده بود و ناهید صدایش را بالا برد و به یکباره خیره به تصویر فرخ زیر گریه زده و هق هق زنان بغض چند روزه اش را شکست

خسرو دست از ساز نمیکشید و از گریه کردن ناهید به پهلوی صورت اشک میریخت

ناهید بعد از مدتی طولانی گریه هایش تمام شد و سرش را روی پای خسرو گذاشت و چشمانش را بست

 

چشمانش را بست و بعد از چندین روز خواب را در آغوش کشید

 

خسرو دستش را مقابل دهان گرفته بود و از خوشحالی اینکه ناهید خوابش برده گریه میکرد

و با ترس موهایش را نوازش میداد

چند دفعه سرش را پایین برد تا پیشانی اش را ببوسد اما جرات نکرد و به نفس کشیدن صورت اشک آلودش اکتفا کرد و از دیدن سر ناهید روی پاهایش دلش غنج میرفت و نفس عمیق میکشید

 

آن شب تا به صبح از جایش تکان نخورد تا مبادا ناهید بیدار شود

پیراهنش را روی ناهید انداخت و از جایش تکان نخورد و تا صبح کمر درد و پا درد را به جان خرید

آخر خسرو، ناهید را دوست دارد و هیچ حالی شیرین تر از این نیست که راحتی خودت را نادیده بگیری برای لحظه ای آرامش یار

 

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

خسرو، ناهید را دوست دارد

 

علی سلطانی

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

قسمت اول : هیچ کس نمی دانست ◄

قسمت دوم : عطر شال و گیسوی تو ◄

قسمت سوم : ضربه مغزی

قسمت چهارم : تصادف ◄

قسمت پنجم : مات و مبهوت ◄

قسمت ششم : خواب است و بیدارش کنید ◄

قسمت هفتم : بی خوابی ◄

قسمت هشتم : شوریده حال ◄

قسمت نهم :  نیمه شب ◄

قسمت دهم : قانون  سوم نیوتون ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

برو بچی که با اندروید هستند داخل بخش پاندا داخل منوی خروجی قسمت های قبلی رو قرار دادیم و آبدیت میکنیم اونجا رو بعد از این

۴۹ ◄ دیری دی دینگ
  • 8
  • 1,457
  • 4,106
صداقت

ZahraKhanoom
ابر

parsa_rlp پارسا _ روح الله پور
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها