• عاشخونه ها
فال آنلاین

خانه ات آباد ، کم و بیش بخند

❤ کز غمت همچون اسیرم ، در غل و زنجیر و بند ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • قرش بده و قرش بده
    پس بیا وسط قرش بده

عاشخونه ها

وای ملیسا چه رویی داری دختر

ملی حالا دختره کیه متین بود

چرا هر چی اشاره بهت میکردم نیومدی

به سمت بچه ها برگشتمو و گفتم

چه خبرتونه هی پشت سر هم سوال میپرسید

دختره دختر داییش بود

یلدا گفت:حتما نامزدشم بود

نه بابا……با هم خواهر و برادر ند یه جوارایی چون مامانه متین به هر دوشون شیر داده

کورش خندید و گفت

مامان من به منم دلش نیومده شیر بده اونوقت مامان این پسره همزمان دو نفرو ساپورت میکرده

خلاصه با شوخی و مسخره بازی به دانشکده برگشتیم

فرناز دم کلاس کشیک میکشید تا مارا دید آینه ی جیبیش را تو کیفش شوت کرد و اومد

 

کورش باید باهات حرف بزنم و بدون اینکه حتی منتظر جوابی از کورش باشد دست اونو گرفت و کشید

یلدا آروم گفت : از این دختره متنفرم

شقایق و نازی هم با سر حرف اونو تایید کردند

بهروز اروم گفت : دختره عوضی اونقدر عشوه خرکی میاد که حالت تهوع بهم دست میده….نمیدونم چرا کورش انقدر بهش رو میده

شقایق چشماشو ریز کرد و گفت : یعنی با کورش چیکار داره؟

بی خیال بریم تا استاد نیومده

بعد هم خودم یکراست وارد کلاس شدم

وسطای کلاس بود که کورش وارد کلاس شد با نگاه اول بهش متوجه شدم شدیدا عصبانیه

شقایق آروم گفت معلوم نیست دختره ایکبیری چی بهش گفته ؟

 

استاد گفت :ساکت چه خبره؟

 

تا آخر کلاس ساکت نشستیم و همین که استاد از کلاس خارج شد به طرف کورش حمله کردیم

چی شد ؟

فرناز چیکارت داشت ؟

هی با تو هستما کورش با حوصله دفترش را در کیفش گذاشت و زیپش را بست و از جا بلند شد

ملی باید باهات حرف بزنم

چی شده؟

 

کورش کلید ماشینش را به بهروز داد و گفت : ماشینم امروز دستت باشه من با ملی میرم

 

بهروز با خوشحالی کلید و قاپید و گفت : بچه بزنید بریم ددری

یلدا و شقایق هم که اخمهای درهم کورشو دیدند سریع همراه بهروز رفتند

نازیم که زودتر از همه با بهروز همراه شد

با کورش به سمت ماشین حرکت کردیم

هیچ حرفی نمیزد و تمام طول مسیر تو فکر بود ….. همین که سوار ماشین شدیم آروم گفت

برو یه جای خلوت ………… بی هدف شروع به حرکت کردم

چی شده کورش؟

ملی یه گو.هی خودم که هیچ جوره نمیشه جمعش کرد

چی کار کردی؟

من خر…من…..من

اه تو چی؟

زهر مار انقدر وسط حرفم نپر تا بگم

سکوت کردم ….چند لحظه گذشت تا گفت

فرناز حاملست

خوب این که سوپرایز نیست همچین دختری……صبر کن ببینم نکنه از تو

آره من خر همون بعد از ظهری روزی که از توچال برگشتیم دانشگاه خواستم برسونمش خونشون که گفت برم خونشونو اصرار کرد
کسیم خونشون نبود و …..خوب اونم رفت واسم شربت بیاره

وای کورش نگو مثل دخترای چشم و گوش بسته شربت و خوردی که نمیدونستی چی توشه و بیهوش شدیو

بسه دیگه …. من کی همچین حرفی زدم ……اون فقط با نوع لباس پوشیدنو عشوه هاش تحریکم کرد

خاک تو سرت

گفتم بهت که فحشم بدی

پس چیکار کنم

چه میدونم یه راهنمایی

برو بگیرش

چی میگی

چیه چرا تعجب کردی ؟

اون حتی باکره هم نبود چطور من

وای خدا نگو که از خنده دلدرد گرفتم

اون حتی اگه باکره ام بود تو اهل ازدواج و این حرفا نیستی

خوب تو که میدونی بگو چه غلطی بکنم

بسپارش به من

فقط احتمالا یه بیست  – سی  ملیونی واست آب میخوره

به جهنم تو بگو 100 ملیون فقط از شرش خلاصم کن دختره احمق میگه تا هفته دیگه بهت وقت میدم بیای خاستگاری

حالا تو مطمئنی حاملس؟

جواب آزمایشش که اینطوری میگفت

شاید جعلی باشه….یا مال تو نباشه

نباید بذارم مامان اینام چیزی بفهمند ….میفهمی که

 

 

***

 

ملیسا جون بهاره گفت کارم داشتی

 

به قیافه غرق در آرایشش خیره شدمو گفتم

آره فرناز جون میای با هم یه سری بریم کافی شاپ نزدیک دانشگاه

نگاهی الکی به ساعتش کرد و لبهاشو غنچه کرد و گفت

اوم………..خوب …………میشه بدونم چیکارم داری؟

دلم میخواست پشت گردنشو با دست چپم بگیرمو و با دست راستم دو تا کف گرگی برم تو صورتش و بعدم با کله بزنم تو دماغ عملیشو و ……اوه اوه چقدر خشن………..نه بیخیال

 

در رابطه با موضوع تو و کورشه

 

همچین نیشش باز شد انگار با این گندی که زده باید اسکار هم بهش داد

 

خوب…………ولی……من که حرفامو با خودش زدم و اونم پذیرفته

 

نه بابا ………شتر در خواب بیند پنبه دانه

 

میدونم ……خود کورش ازم خواهش کرده حرفای آخرو باهات بزنم

باشه ….بریم

همچین مثل جت راه افتاد که وقتی به کافی شاپ رسیدیم نفس نفس میزدم………خاک بر سر دو دستی بازومو چسبید

اه …ولم کن من که فرار نمیکنم

با هم وارد کافی شاپ شدیمو یه جای پرت طبقه دوم نشستیم

خوب

به صورت منتظرش نگاه کردم

 

خوب بریم سراغ مرحله اول نقشه یعنی مطمئن شدن

از اونجایی که می دونستم فرناز هر چی تو مغز پوکش میگذره تو چشماشم میشه دید گفتم

خوب ما باید اول مطمئن بشیم که تو حامله ای و مهمتر از همه بچه مال کورشه

بدون هیچ ترسی گفت

باشه فردا میریم آزمایش ………..چه میدونم دی ان ای و از این کوفتا

 

خوب پس واقعا بچه مال کورشه

مرحله دوم مقدمه چینی

 

خیلی خوب………خود کورشم قبول داره بچه مال اونه …اما

اما چی؟

خونوادش بد کوفتاییند

یعنی چی؟

 

بیچاره کورش دیروز غیر مستقیم به پدرش گفته میخواد با دختر دوست باباهه ازدواج نکنه و یکی دیگه را میخواد ندیدی چه قشقرقی به پا شد

 

چشمای بابا قوریش را ریز کرد و گفت

مگه باباش میخواد اون با کسه خاصی ازدواج کنه؟

خودمو هیجان زده نشون دادمو گفتم

آره باباش میخواد به زور شوهرش بده….ا نه یعنی زنش بده …طرفم از این خر پولاس که

گارسون وسط حرفم پرید و در حالی که نیشش تا بناگوشش باز بود گفت

سلام ملی خانم چی سفارش میدین

 

خاک تو سر این بچه ها کنند از بس تو این کافی شاپ کوفتی اسممو بلند بلند صدا کردند اینم فهمیده……….جدی نگاش کردمو گفتم دو تا آب پرتقال …………از فرنازم نظر نپرسیدم اصلا کارد بخوره تو شکمش

 

گارسون رفت و من دوباره رفتم تو دور خالی بندی

آره …میگفتم ….دختره دختر شریک باباشه فکر نکن مالیه ها خیلیم بیریخته ولی تا دلت بخواد خونه و ملک داره

کورشم دوسش داره؟

نه بابا مگه کورش آدمه که کسیو دوس داشته باشه اون فقط فکر ارثه باباشه آخه باباش گفته اگه با محبوبه…..همون دختر پولداره دیگه ……..ازدواج نکنه از ارث مرث خبری نیست و کورش باید بره گدایی؟

 

نه بابا

جون شما

پس من چی …..یعنی تکلیف منو این بچه چی میشه

 

آخ نگو که جیگرم برای مظلومیت تو یکی کباب شد ………….پرو

مرحله سوم تیر خلاص

 

فرناز من طرف توم هر چی باشه ما هم جنسیم ،  منم چند بار موقعیت حالای تو را داشتم

( البته به گور بابام خندیدم اگه همچین گ.ه هایی بخورم  )

  به نظر من که حقتو ازش بگیر و خودتم از شر این بچهه خلاص کن

 

با ناراحتی نگام کرد و گفت

چطوری؟

به راحتی برو بهش بگو 30 ملیون بده تا بچه را سقط کنم و بعدم برو بچه را بنداز و با پولتم یه حال اساسی کن

اما آخه من کورشو دوس دارم

ای خاک تو سرت دو ساعته دارم فک میزنما

گارسون سفارشا را آورد و من یه نفس تا ته لیوانو سر کشیدمو و فرناز هم فقط به دستاش خیره شده بود

 

فرناز جون عشق و عاشقی کیلو چند ……..وقتی باباش از ارث محرومش کرد با این پسر تن پروری هم که من میبینم باید بری کلفتی تا از گشنگی نمیری

وای خدا اگه کورش بفهمه پشت سرش چی گفتم خفم میکنه

 

از من گفتن بود تو با کورش به هیچ جا نمیرسی

(چرا به یه جا میرسی به کجا؟ خونه پدر پسر شجاع…اوا خاک بر سرم اون که زن داره ای فرناز شوهر دزد)

 

مرسی از راهنماییت من میخوام یکم فکر کنم

باشه گلم ………فکراتو بکن

از جاش بلند شد و گفت:من میرم خونه کلاسو نمیام

 

اکی

 

حالا نه اینکه حضور نداشته باشه بار علمی کلاس کم میشه

 

بای

های…آخ جون رفت و آب میوه را هم نخورد ………………..کوفتم خورد دختره چشم سفید

آب پرتقالو خوردمو سریع خودمو به کلاس رسوندم …..وای خدا بازم سهرابی رفته سر کلاس و من دیر رسیدم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

54 ◄ آفران به لایکت

تا رسیدم دانشگاه طبق معمول باز دیر شده بود

سریع رفتم تو کلاس ……………. سرمو انداختم زیر و در زدمو وارد کلاس شدم

برای چند لحظه سکوت مطلق تو کلاس برقرار شد و سهرابی اوهومی کرد

رو به استاد سلام کردم

سهرابی سریع جوابم را داد و گفت

نمیخواد چیزی تعریف کنی از ظواهر امر پیداست که حراست دانشگاه احتمالا امروز وقتتو گرفتند و تو به کلاس سر موقع نرسیدی ….بشین اما دیگه تکرار نشه

جانم …… چی گفت …………حراست ………… یعنی چهارتا تاره مویی که بیرون میذاشتم انقدر تو چشم بوده

بیخیال شدم و نشستم کنار یلدا که هنوز داشت با تعجب نگاهم میکرد

بدون اینکه نگاهش کنم به استاد خیره شدمو تا آخر کلاس جیکم در نیومد با خروج استاد از کلاس منم سریع وسایلمو جمع کردم تا جیم بزنم که یلدا بازومو چسبید

نا کس عجب چیزی هستی تو دیگه

کورش و بقیه هم دورم جمع شدند اما من تمام نگاهم به متین بود که آرام و سربزیر از کلاس خارج شد

کورش چونه ام را گرفت و سرمو بالا برد و گفت

ببینمت ………..وای خدا چقدر مظلوم شدی

شقایق گفت

زود موهاتو درست کن حالمو بهم زدی

هر کدوم یه چیزی گفتند و آخر یلدا گفت

نکنه واقعا حراست بهت گیر داد تو که گفتی رییس حراست دوست باباته

از جام بلند شدمو گفتم

بچه ها من عوض شدم …دیگه اون آدم قبلی نیستم

همشون با چشمایی که عین وزغ بیرون زده بود گفتند چی؟

آره درسته من اون آدم قبلی نیستم اما میدونید بدبختیم چیه؟

 

اونا پرسشگر نگاهم کردند

خنده ام را کنترل کردم و با جدیت گفتم

بد بختیم اینه که آدم بعدیم نیستم

کورش از خنده منفجر شد …خودمم پوقی زدم زیر خنده و یلدا هم چنان کوفت پس سرم که مغزم 90 درجه تاب خورد

بهروز گفت

ببین نیم وجبی چطور ما را سر کار گذاشته

نازنین گفت

یعنی واسه سهرابی خودتو این شکلی کردی

ابرومو بالا انداختمو گفتم

نوچ….واسه خاطر آقا متین

کورش با خنده گفت

تو دیگه چه مارمولکی هستی

شقایقم گفت :بیخود زور نزن اون حتی نگاتم نمیکنه

خواهیم دید

در حالی که با کورش کل کل میکردم و بقیه بچه ها هم هر هر میخندیدند وارد کافی شاپ شدیم
سر میز همیشگی نشستیم و من سفارش شکلات داغ برای همه دادم
قرار شد مهمون بهروز باشیم
با حس لرزش گوشی درون جیبم دو انگشتی گوشیمو از تو جیبم در اوردم و با دیدن شماره آرشام پوفی کشیدم
یلدا گفت

چیه…..چرا انقدر عصبانی شدی نکنه این پسر سیریشس
شقایق گفت

آرشامو میگی
با سر تایید کردمو و گوشیمو روی میز گذاشتم

اصلا حوصلشو ندارم

نازی گفت

وای دلت میاد طرف که خیلی نانازه
بهروز اوهومی کرد و گفت

ضعیفه …من اینجا برگ چغندرم دیگه
نازی خندید و گفت

خفه بمیر گلم
شقایق رو به من گفت

ملی ملی اونجا رو

به سمت در ورودی که شقایق اشاره کرده بود برگشتم و چشمام از دیدن صحنه روبروم اندازه یه نعلبکی شد
زیر لب گفتم

چی شد

کورش خندید و گفت

بیا اینم از بچه مثبت کلاسمون …………تو زرد از آب دراومد

یلدا گفت

چی میگی کورش نگاه به چادر و حجاب دختره بکن بعد حرف الکی بزن
شقایق با حرص گفت : فعلا که دور دور چادریاس
تمام وجودم چشم شده بود و خیره به متین و دختر همراهش نگاه میکردم
هر دو سربزیر سر میز نشستند
بدون اینکه حتی به هم نگاهی هم بندازند
متین که مشغول بازی با دستمال روی میز بود و دختره هم که با اون صورت با نمکش چادرش را تا نزدیکی ابروهایش کشیده بودد و به دستهای متین خیره شده بود
از جا بلند شدم…………..یلدا گفت  : کجا؟

میرم ببینم چه خبره

دستمو کشید گفت : آخه به تو چه مربوط
بی توجه به حرفهاش دستمو محکم از دستش کشیدمو گفتم

آدمش میکنم

و قبل از هر عکس العمل دیگه ای سریع به سمت میز متین اینا رفتم

 

قبل از اینکه به میزشون برسم تازه فهمیدم ، چه غلطی کردم ………….آخه به من چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چیچیو به من چه………………پسره پر رو از تیپ من ایراد میگیره و نصیحتم میکنه اونوقت خودش
اه……….به من چه

اومدم مثل بچه آدم برگردم سرجام بشینم که یهو متین سرشو به سمتم برگردوند و از جاش بلند شد

سلام

نگاهم را از اون که دوباره به کفشاش خیره شده بود گرفتم و به دختر روبه رویش نگاه کردم

دختره با یه لبخند بانمک نگاهی به سرتا پام کرد و سلام کرد

 

علیک سلام

بی اختیار لحنم طلبکار بود

خودمو زدم به طبل بیعاریو گفتم

شما هم که اینجایید …………خوب شد دیدمتون میخواستم ازتون جزوه امروزو بگیرم

بله حتما بفرمایید بشینید

به جهنم من که گندو زدم چه یه وجب چه صد وجب

چشم با اجازه

متین رو به دختره گفت

ایشون خانم احمدی همکلاسم هستند و ایشونم دختر داییم مائده جان

 

جان……………مائده جان………خاک تو سرت ملی با این شرطبندیت طرف نامزد داره

 

از آشنایی با شما خرسندم

 

منم همون که تو گفتی

و همچنین

تازه به صورت طرف نگاه کردم مائده به معنای واقعی کلمه زیبا و خوااستنی بود مخصوصا با اون ابروهای به هم پیوسته اش

 

متین از توی کیفش جزوه برداشت که گارسون اومد تا سفارش بگیره

شما چی میل دارید

 

به سمت بچه ها که مثل کسایی که رفتند سینما مشغول کوفت کردن شکلات داغ و دید زدن میز ما بودند نگاهی کردمو و گفتم

شکلات داغ

 

متین گفت

دو تا شکلات داغ ……….مائده جان شما چی ؟

 

مائده لبخندی زد و گفت

من کیکم میخوام آخه خیلی گرسنم

 

پس سه تا شکلات داغ و …………نگاهی به من کرد و رو به گارسن ادامه داد و سه تا پای سیب

ممنون

قابلتونو نداره ….بفرمایید اینم جزوه امروز

جزوه را گرفتم و دوباره به مائده زیر چشمی نگاه کردم

 

حالت چهره اش جوری بود که آرامش خاصی را به قلب آدم میداد

 

البته آدم نه من …….من که خودم یه پا فرشتم

 

موبایل مائده زنگ خورد و اون با هیجان جواب داد

وای سلام مامان ………..خوبید ……..ممنون……نه دیگه میرم خونمون

 

آره با متینم………نگران نباشید گرسنه نمیمونم……چشم از من خداحافظ

 

رو به متین گوشی را گرفت و گفت : مامانه

سلام مامان

خاک تو سرم دیدی نامزدشه…………اصلا چرا خاک تو سر من خاک توسر بچه ها که منو مجبور به این شرط بندی کردند و گرنه من بچه به این آرومی

 

مائده باز با اون لبخند نانازش پرید وسط افکار بیسرو ته منو گفت

شما همیشه انقدر آرومید

من…..نه بابا………تنها چیزی که نیستم آروم بودنه

خندید وگفت : به چهرتونم میخوره از اون بچه شیطنا باشید

خندیدمو گفتم

شما لطف دارید

دارم میمیرم از فضولی

آخ راستی نامزدیتونم تبریک میگم آقا متین چیزی بروز نداده بودن

 

آخه یکی نیست به من بگه متین مگه با تو حرفم میزنه که بخواد چیزی بروز بده ای بمیرید همتون با این شرطبندیتون

لبخندی زد و تا اومد جواب بده گارسون رسید و سفارشا را روی میز چید و متینم مکالمش را تمومم کرد

 

مائده گفت

نه عزیزم من و متین خواهر برادر رضائی هستیم

هان چی میگه کاش زیر دیپلم حرف میزد منم بفهمم

 

فکر کنم قیافم تابلو بود که نفهمیدم …..اونم برام توضیح داد که چون مامانشو هنگام به دنیا اومدنش از دست داده عمش یعنی مادر متین بهش شیر داده و برا همینم حالا این دوتا به هم محرمند

اوه بابت مرگ مادرتون واقعا متاسفم

ممنون عزیزم

الهی ……………نفسم را با آسودگی بیرون دادم………..خوب توجیهش اینه که هنوز شرطبندی پابرجاست

بفرمائید میل کنید

 

باز تشکر کردمو شروع به خوردن کردم

با دیدن یلدا که بال بال میزد و اشاره میکرد برم پیششون ابروهامو بالا انداختم

یلدا بای بای کرد یعنی میخواند برند و بعدم دستش را چندبار بالا و پایین برد یعنی خاک تو سرت

بعدم کیفو موبایلمو نشون داد ………….. با انگشتم به طور نامحسوس 2 را نشون دادم یعنی دو دقیقه بتمرگید سر جاتون تا من بیام

خوب مائده جان خیلی از دیدنت خوشحال شدم کاش میشد بیشتر باهات آشنا میشدم

 

خندید و گفت : من تو دانشگاه فلسفه میخونم ………میام یه سری به متین بزنم ……..سراغ تو هم میام عزیزم

ممنون………خوشحال میشم

به سمت متین برگشتمو گفتم

بابت همه چیز ممنون فردا جزوتونو میارم

 

فقط یه لحظه نگام کرد و گفت

خواهش میکنم …نوش جان ..باشه جزوه پیشتون تا چهارشنبه احتیاج ندارم

از جا بلند شدمو و با مائده دست دادمو و از متین خداحافظی کردم و د برو که رفتیم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

53 ◄ آفران به لایکت

 

توی دانشگاه بودم که ده باری مامان زنگ زنگ زد و قرار امروز و یاد آوری کرد

اینکه بعد کلاسم سریع برم خونه تا خودمو برای دیدن شاهزاده رویاهام ( آرشام )البته از دید مامانم آماده کنم

قضیه را فقط واسه یلدا سر کلاس آروم آروم تعریف کردمو اون هم از این کار استقبال کرد

 

بعد کلاس میخواستم سریع برم خونه که کسی از پشت سر صدام زد

خانم احمدی ،یه لحظه لطفا صبر کنید باهاتون کار دارم

برگشتمو با دیدن متین پوفی کشیدمو زیر لب زمزمه کردم تو را دیگه کجای دلم بذارم

خودش را به من رساند و سر به زیر سلام کرد

علیک سلام

ببخشید من میخواستم زودتر بیام باهاتون صحبت کنم اما دیدم چند روزه تو خودتونید گفتم مزاحم نشم

اولا لا ….چی شد من که هنگ کردم من که اصلا متینو به طور کل فراموش کرده بودم …از بس ذهنم درگیر آرشام و غر غرای مامان شده بود هر چی شرط و شرطبندی بود از سرم پریده بود

 

با به یاد آوردن قضیه پوششم و حرفای متین اخمامو تو هم کشیدمو گفتم

من با شما صحبتی ندارم آقای به اصطلاح محترم

متین با شنیدن این حرفم سرش را بالا آورد و مستقیم به چشمام خیره شد

و گفت

من بابت حرفای اون روزم تو کافی شاپ از شما معذرت میخوام راستش اونقدر از دست اون پسره عصبانی بودم که نفهمیدم چی میگم؛ و ضمنا حق با شماست نوع پوشش شما به من ربط نداره یعنی به جز خودتون به هیچ کس ربطی نداره ،شما دختر باهوش و عاقلی هستید و مسلما صلاح کار خودتونو خیلی بیشتر از هر کسی میدونید ………من بابت اینکه باعث ناراحتیتون شدم واقعا متاسفم و امیدوارم بتونید منو ببخشید

 

نگاهش را از چشمانم گرفت و گفت خدانگهدار و رفت

نفس حبس شده ام را به زور بیرون دادمو گفتم

پدر سوخته عجب چشایی داره . اوه مای گاد رنگ سیاه چشاش جذابترین رنگی بود که تا حالا دیده بودم بیخود نیست که به کسی مستقیم نگاه نمکنه

آخه با این چشایی که این داره نفس یارو را بند میاره . یکی پس کله خودم زدم تا از این فکرا بیام بیرون. به سمت خونه میرفتمو تمام ذهنم درگیر حرفاش شده بود . سیاست عجیبی داشت در حالی که خودش رامتاسف نشان میداد خودش را هم تبرعه میکرد. مدام این جمله اش در ذهنم میپیچید

(شما دختر باهوش و عاقلی هستید و مسلما صلاح کار خودتونو خیلی بیشتر از هر کسی میدونید)

خدایا چه راحت با گفتن این جمله اعصابم را متشنج کرد . با رسیدن به در خانه تمام فکرهایم را پشت در گذاشتمو داخل شدم

سوسن خانم ……..سوسنی

سوسن با عجله از آشپزخانه بیرون آمد ولی قبل از اون مامان از بالای پله ها سریع خودشرو به من رسوند گفت
کجایی تو بدو یه دوش بگیر تا آمادت کنم

بیخیال مامان دیروز دوش گفتم الانم خیلی گشنمه

مامان با حرص گفت دیروزم ناهار خوردی

وا

واالا….بدو خودتو لوس نکن

ای..الهی من بمیرم از دستتون راحت بشم

زود برو دوش بگیر تا خودم این وسط نکشتمت و به ارزوت نرسوندمت
از پس مامان که بر نمیام…….با عصبانیت پوفی کشیدمو به اتاقم رفتم تا فرمایشاتشونو انجام بدم
***
ای خدا عجب جیگری شدم ……ای قربون خودم برم چقده ناناز شدم و چقدر
معلومه دو ساعت جلوی این آیینه چیکار میکنی ؟

مادر من حق ندارم دو دقیقه با خودم خلوت کنم

مامان لبخند مهربون کمیابش را زد و گفت :خیلی خوب شدی
سریع به حالت همیشگیش برگشت و گفت:بدو عباس آقا دم در منتظره ؟

ا…..خودم میرفتم

حرف نباشه بدو
با اینکه گرسنه بودم دندون روی جیگرم گذاشتمو به سمت در رفتم اما قبل از خارج شدنم باز مامان نصیحت های همیشگیش راا تکرار کرد که خانم باشمو آبروش نبرم و منم یه چشم بلند گفتم و قال قضیه را کندم

 

روبروی خونه ی آرشام ایستادیم عباس آقا چندتا بوق کوتاه زد و خدمتکار اونا با اون ابوهای پرپشت و قیافه ی اخموش در و باز کرد

با دیدن قیافه ی اون صد بار تو دلم از عباس آقا بابت فحشایی که تو دلم به قیافه ی اخموش میدادم عذر خواهی کردم

با ورودم به ساختمان آرشام و مادرش برای استقبال از من آمدند و با تعارفات اعصاب خورد کن روی اعصابم قدم زدند

بالاخره موفق شدم از دستشون در برم و روی یکی از مبلاشون لم بدم

خوب عزیزم خیلی خوش اومدی مامان چرا نیومدند

آخ خدا هر چی من میخوام متین و باوقار باشم اینا نمیذارند دو ساعت دم در اینا را پرسیده دوباره روز از نو روزی از نو ……………اصلا یکی نیست بهش بگه تو رو سننه …من اومدم با آرشام سنگامو وا بکنم تو این وسط چیکاره ای

 

اما از اونجایی که من خیلی خانم بودم نفس عمیقی کشیدمو یه لبخند ژکوندم چاشنیش کردم و گفتم

مامان عذر خواستند و گفتند ..خدمتتون عرض کنم انشاالله تو فرصت بهتری مزاحمتون میشند

ای عزیزم چه حرفیه مزاحمت کدومه اینجا خونه ی خودتونه ….تو هم مثل….. وسط حرفش پریدمو گفتم

شما لطف دارید

 

بعدم با چشم و ابرو به آرشام که مثل سیب زمینی رو مبل روبروی من نشسته بود و با لبخند نگام میکرد ، اشاره کردم زودتر منو از این جو نجات بده

آرشام از روی مبل بلند شد و گفت

ملیسا جان پاشو بریم طبقه ی بالا را بهت نشون بدم

با کمال میل پذیرفتم و باهاش همراه شدم

با رسیدن به طبقه بالا نفس حبس شده ام را بیرون دادم و گفتم

آخی داشتم خفه میشدم ، آرشام یه وقت ناراحت نشیا ولی عجب مامانی داری همین که میبینمش یاد مدیر دبیرستانمون که خیلی ازش حساب میبردم میافتم

واقعا که دیدنیه

به چهره خندانش نگاه کردمو گفتم

چی؟

خوب معلومه همون کسی که تو ازش حساب میبری

اوه …اوه یادم نیار چند دفعه تا مرز اخراجم منو برد

آرشام غش غش خندید و گفت

خدایی با این همه شیطنتی که تو داری برای یه کشور بسی چه برسه به یه مدرسه

کوفت رو آب بخندی

کم کم خنده اش را جمع کرد و جدی نگاهم کرد و گفت

خوب میخواستی منو ببینی؟

آخ خوبه یادم آوردی پاک داشتم فراموش میکردم……من امروز اومدم که بهت بگم

آقا ببخشید

هر دو با حرص به سمت خدمتکار برگشتیم و آرشام گفت

چیه؟

آقا…آتوسا خانم تشریف اوردند و میخواند شما را ببینند

اه مار از پونه بدش میاد دم لونه اش سبز میشه

با عصبانیت به آرشام گفتم

اگه میگفتی قراره برات مهمون بیاد مزاحمت نمیشدم

نه…این چه حرفیه …من خودمم

سلام

هر دو اینبار به سمت آتوسا برگشتیم

 

خدایا یعنی انقدر آدم قحط بود که با دیدن این بشر روزم شب بشه

 
آرشام جواب سلامش را داد و من هم مثل دیوار ایستادمو نگاهش کردم تا حرفشو بزنه و زود گورشو گم کنه

جانم آتوسا جان کاری داشتی ؟

اوه هانی اگه میدونستم مهمون داری مزاحمت نمیشدم
و بعد یه نگاهی به من انداخت که یاد قصابا که میخواند گوسفند بکشند افتادم

خوب حالا که دیدی من اینجام و مهمونشم کارتونو بگو و زود برو

ایش………من اگه میدونستم که تو اینجایی عمرا پامو میذاشتم تو این خونه

دقیقا مثل من

تو که

بسه لطفا آتوسا با من کار داری ؟

الان که سرت اینقدر شلوغه نه……….دلم واست تنگ شده بود واسه همین اومدم
رو به آرشام گفتم

 من دیگه میرم راجع به اون موضوعم بعدم باهات حرف میزنم

آشام گفت

کجا میری ؟امروز قرار بود تکلیفمو روشن کنی

نگاهی به آتوسا انداختمو گفتم

فعلا بای تا بعد

آرشام آتوسا را پس زد و دنبال من اومد
رو به خدمتکار گفتم

خانم کجاند؟

رفتند استراحت کنند

پس از طرف من ازشون خداحافظی کنید

از در ساختمان که خارج شدم آرشام دستم را کشید و گفت

کجا میری ملیسا چرا مثل بچه ها رفتار میکنی؟

آهان به نکته خوبی اشاره کردی …نکته چیه ، دقیقا زدی وسط خال ….موضوع همینه من هنوز بچم و به هیچ وجهم قصد ازدواجج ندارم امروز اومده بودم بهت همینو بگم  ؛ ببین آرشام حداقل تا وقتی دکترامم نگریم ازدواج نمیکنم……….بعدم واقعا ببخشید که انقدر رکم اما اصلا هیچ حسی بهت ندارم

 

-اولا که تو بچه نیستی دوما من عاشق همین بچگیو شیطنتاتم سوما تا هر وقت بخوای منتظرت میمونم و هیچ وقتم مانع درسس خوندنت نمیشم و مهمتر از همه اینا اونقدر دوست دارم که میتونم عاشق خودم بکنمت

پوف من میگم نره تو میگی بدوش…………….من نمیخوامت میفهمی ……..من دوست دارم قبل از ازدواجم عاشق بشمم ……..نمیخوام بگم خیلی رمانتیک اما به تو حتی یه کوچولو هم علاقه ندارم

من تمام سعیمو میکنم که عاشقت کنم

نمیتونی

میتونم

نمیتونی

میتونم

به جهنم هر تلاشی میخوای بکن اما از حالا بهت بگم اینا همش زور زدن الکیه چون من کوتاه نمیام.ضمنا مهمونتم منتظرته

 

هنوز پام به خونه نرسیده بود که مامان شروع کرد به بازجویی … با اون بیگودیهای روی سرش دقیقا شبیه مادام مارپل شده بود

چی شد چی گفتی؟

آبرومو که نبردی…..اصلا چقدر زود اومدی …………وای نکنه اصلا نرفتی…………..به خداوندی خدا ملیسا اگه

 

وای بسه مامان …….یه نفس بگیر بعد پشت سر هم حرف بزن………..رفتم خونشون با هم صحبت کردیم قرار شد به هم وقت بدیم همو بیشتر بشناسیم …..ضمنا همه چیز داشت مطابق میل شما سر میشد که آتوسا خانم رسیدند

 

چی آتوسا ……………خاک تو سرت ملیسا یکم از این دختره بیریخت یاد بگیر …یکم از خوشکلی تو را نداره در عوضش یه دنیا سیاست داره

اه……مامان بس کنید من صد سال حاضر نیستم واسه هیچ پسری خودم و کوچیک کنم ………………..قابل توجهتون باید بگم آرشام محل سگم بهش نذاشت

آرشام هر پسری نیست خره….اون میتونه آینده ده نسل بعدتم فراهم کنه ……حالا محل به آتوسا نمیذاره اما تو با این بچه بازیات این دوتا را به هم نزدیک میکنی

تو دلم گفتم به جهنم

اما تو روی مامان اخم کردمو گفتم

غلط کرده ……ولی مامان آرشام اونقدرا هم خر نیست که به این دختر پا بده تا خود نمایی کنه ؛ حالا هم میخوام چه چیزی کوفت کنم اگه اجازه میدید

مامان بدون اینکه جوابم را دهد به سمت تلفن رفت و منم خودم را به آشپزخونه رسوندم تا شکم بیچارمو پر کنم

 

جلوی آیینه ایستادم تا سریع آماده بشم و برم دانشگاه ……. تیپ همیشگی را زدم و تا مقنعه ام را سر کردم و موهای تافت زده ام را بیرون ریختم یاد حرف متین افتادم

خدایا چرا حرفهای این پسر انقدر ذهنم را مشغول کرده امدم بیخیال بشمو از جلوی آیینه رد بشم که تصویر چشمای متین جلوی چشمام جون گرفت واقعا چقدر چشماش معصوم و دوست داشتنیه

با حرص پوفی کشیدم و سعی کردم که افکارمو پس بزنم …اما مگه میشد زیر لب گفتم

لعنت بهت …..لعنت به حرف زدنت ….و چشمات ….. موهامو محکم تو زدم و مقنعه ام را جلو کشیدم ……….آهان این شد

برای قانع کردن خودم هم گفتم

اینطوری شاید بتونم به متین نزدیکتر بشم و شرطو ببرم …… آخ خدا چه حالی میده کورش اون موهای بلند و خوشکشو بتراشه…………… وای بهروزو بگو احتمالا به خاطر عادتی که کرده کف کله کچلشم ژل میماله نازنینو و شقی و یلدا هم با چادر…………..ازز تصورش پوقی زدم زیر خنده ….. دوباره به قیافه ام تو آینه نگاه کردمو گفتم

یعنی میشه

با صدای سوسن که گفت : خانم لطفا یکم سریعتر دیرتون شد به خودم اومدم و جلدی رفتم پایین و بدون توقف خودمو به ماشینم رسوندمو د برو که رفتیم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

51 ◄ آفران به لایکت

با عصبانیت نگاهی به سرتا پایم انداختم و با صدایی که به زور داشتم کنترلش میکردم تا بلند نباشد گفتم

انوقت میشه بگیدد تیپ من چشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ضمنا فکر نکنم به شما مربوط باشه ………………اصلا …اصلا تا حالا به تیپ خودت نگاه کردی دکمه بالای لباست را همچین بستی که آدم وقتی نگاهت میکنه احساس خفگی میکنه …یا ریشات…….مثل ….مثل

به ریشهای مرتب و کم پشتش نگاه کردم تا مثالی برای آن پیدا کنم اما با این همه فسفر سوزوندن بی نتیجه ماندم
برای همین با عصبانیت ترکش کردم و او مثل همیشه فقط صبوری کرد و پاسخم را نداد
لعنت به هر چی شرط و شرطبندیه

***

سالاد الویه ای که مادر یلدا درست کرده بود فوق العاده بود

همراه شقایق و یلدا و نازی و بهروز نشسته بودیمو شکمی از عزا در میاوردیم که کورش با آرشام امدند

با اخم به کورش نگاه کردم و بهش فهماندم که آرشامو دنبال خودش راه نندازه
اما کورش فقط شانه هایش را بالا انداخت
اونقدر اعصابم از دست متین خورد بود که دنبال یه بهونه میگشتم سر کسی خالی کنم ولی هنوز موقعیتش جور نشده بود

یلدا با لبخند چند تا ساندویچ جلوی آرشام و کورش گذاشت و گفت :بخورید تعارف نکنید

آرشامم ممنونی گفت و افتاد به جون ساندویچ بخت برگشته

دلم میخواست بهش بگم حالا این یه تعارفی زد تو چرا خودتو خفه میکنی؟اما از آنجایی که من خیلی خانم بودم خانومی کردموو سکوت کردم…………….عق …..حالم از فکرامم بهم میخوره

کورش در حالی که گاز بزرگی به ساندویچش میزد گفت

ملی چطور زدی تو پر این پسره که اینقدر دمغ بود ؟

کدوم پسر ؟

همین بچه مثبته …..متین جان

هیچی بی خیال

کورش سریع رو به آرشام گفت

راستی از قضیه شرط بندی خبر داری ؟

آرشام گفت

نه

قبل از اینکه کورش حرفی از اون دهن لقش خارج بشه با حرص گفتم

کورش اون قضیه بین خودمونه

کورش پرید وسط حرفم و گفت

بابا سخت نگیر آرشامم از خودمونه و بدون توجه به اخم و تخم من شروع کرد به گفتن ماجرایی شرطبندی

زیر لب گفتم …ای لال بمیری کورش
کورش تمام جریان شرطبندی را مو به مو برای آرشام تعریف کرد و آخر هم گفت

ولی میدونی مثل اینکه ملیسا باید کم کمم اعتراف کنه که باخته

دیگه در حد مرگ عصبانی بودم با اعصابی داغون ساندویچ نصفه نیممو پرت کردم ….حالا شاید بهترین موقع برای تمام کردن اینن شرط مسخره ی اعصاب خود کن بود. گفتم

من

هنوز کلمه دیگری از دهانم خارج نشده بود که صدای متین از روبرویم خفه ام کرد

خانم احمدی میشه یه لحظه وقتتونو بگیرم

نفس عصبی کشیدم تازه با دیدنش یادم افتاد که درمورد لباسم چی گفته بود
با ناراحتی نگاهم را از او گرفتم و به بچه ها که درواقع هر کدوم از تعجب یکی دوبار سکته خفیف زده بودند ،خیره شدمم

نزدیک بود با دیدن قیافه هایشان پقی بزنم

زیر لبی به کورش گفتم

دهنتو ببند …اه لوز المعدتم دیدم

بعد به سمت متین برگشتم و در حالی که دوباره حالت چهره ام اخمالو شده بود گفتم

ببیند آقا …..شما چند دقیقه پیشش حرفاتونو زدید فکر نکنم حرف دیگه ای باقی مونده باشه

متین در حالی که هنوز نگاهش به کفشهایش بود گفت

بیشتر از 2 دقیقه وقتتونو نمیگیریم

ببین …موضوع یه دقیقه دو دقیقه نیست …من سردرد بدی گرفتم و میخوام سریع برگردم خونمون بذارید واسه یه وقت دیگه

متین سرش را بلند کردو به چشمانم برای چند ثانیه خیره شد و من شرمساری را در نگاهش خواندم

پس من یه وقت دیگه مزاحمتون میشم ….با اجازه

جوابی بهش ندادم اون سریع رفت
با خونه تماس گرفتمو به سوسن گفتم شوهرشو بفرسته دنبالم ..چون واقعا سر درد بدی داشتم
آرشام گفت

خودم میبرمت میخوام یه سری به الینا جونم بزنم

با حرص نگاهش کردمو گفتم

یعنی تو نمیدونی مامانم پیش خاله جانته و تو هم هنوز داری میگی تصادفا اومدی اینجا….عجبب رویی داری

بچه ها تازه یکی یکی از بهت خارج میشدند
بهروز گفت

خاک تو سرت ملی ….پسره را که پروندی….تازه بعد این همه وقت روی خوش نشونت داده بد
یلدا ادامه داد

ناقلا…ما که نبودیم چی بهت گفته که
دوباره به آرشام که انگار نه انگار که به طور غیر مستقیم بهش گفتم شرش را کم کنه …مشغول صحبت با شقایق بود ،نگاهیی کردم و گفتم

چیز مهمی نبود

خیلی خب من کم کم میرم پایین تا رانندمون بیاد دنبالم سر دردم بدتر شده

آرشام خدا را شکر دیگه گیر نداد و من به سمت اتوبوسها راه افتادم

کولمو که برداشتم با چندتا از بچه ها که دیدمشون خداحافظی کردمو به سمت پارکینگ که عباس آقا اونجا بود رفتم

سلام

سلام خانم .کجا تشریف میبرید

خونه دیگه

بله….ولی مادرتون گفتند برید خونه مهلقا خانم

بگه……من میرم خونه

از آینه نگاهی به من و حالت تهاجمی که گرفته بودم کرد و گفت
چشم
برعکس سوسن که مهربون دوستداشتنی بود شوهرش نچسب و رسمی بود اما اینو خوب میدونست که رو دم من نباید پا بذارهه چون اونوقت مثل….پاچشو میگیرم
تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد و با دیدن شماره مامان سریع گوشیم را خاموش کردم …………..چون کاملا مشخصص بود چی میخواد بگه
تا به خونه رسیدم سوسن جلوم ظاهر شد و گفت

سلام عزیزم خوش گذشت ؟ ناهار خوردی؟

سلام سوسن جون آره ممنون….ناهارم خوردم فقط میخوام بخوابم سرم درد میکنه

چرا ؟نکنه یخ کردی؟

نه بابا از بس از دست این مهلقا خانم با اون لقمه گرفتنش واسم حرص خوردم………..مامانمم که دیگه نور علا نور

سری تکان داد و گفت

قرص واست بیارم در حالی که به سمت اتاقم میرفتم نوچی گفتم
تنها کاری هم که کردم کشیدن تلفن اتاقم از پیریز و سایلنت کردن موبایلم بود

حال لباس عوض کردنم نداشتم اما با اون پالتو وو کلاه کم کم داشتم به یه کباب خوشمزه تبدیل میشدم که مجبوری بلند شدم و خواستم لباسهامو در بیارم که یاد حرف متین افتادم و جلوی آینه رفتم و با دقت به خودم چشم دوختم
پالتویم تا بالای زانوهایم بود اما خدایی نسبت به پالتویی که فرناز پوشیده بود خیلی خیلی با حجاب بود
یقه اسکی کرم رنگم هم فقط یقه اش از زیر پالتو معلوم بود اونم برای اینکه نمیخواستم گردنم مشخص باشه…..کلاهمم کهه
آهان حتما منظورش همین موهای خشکلمه که از جلوش بیرون زده
پوفی کشیدمو همه لباسهامو در آوردم و در حالی که مشغول پوشیدن لباس راحتی بودم با خودم گفتم به جهنم که پسرهه احمق خوشش نیومد …اصلا ببینم اینکه انقدر ادعا داشت اصلا به ماها نگاهم نمیکنه ….طبق روال همیشه باید فقط چکمه هامو دیده باشه ……..پس ….پس
وای خدا اون که گفت تیپم پس…………….چقدر چرت و پرت فکر میکنم اگه دیده باشه هم فقط یه نگاه بوده که اونم حلاله وو حتما بعدش گفته استغفرالله
از تصور قیافه اش در این وضع پقی زدم زیر خنده و به سمت تختم شیرجه زدمو به ثانیه نکشید که غش کردم

مامان مثل شمر اینطرف اونطرف میرفت و بعد بالای سرم می ایستاد و فقط غر میزد
نه من میخوام بدونم چیکار کردی که این پسره از وقتی از پیست برگشت تا اسم تو میومد شروع به خندیدن میکرد و میگفت

وای الینا جون واقعا که دختر با مزه ای دارید

به من چه اونم که میخنده من جواب باید پس بدم ….اصلا یارو منگوله که الکی میخنده …..بعدم به جای اینکه من از شماا طلبکار باشم که چرا اون پسره را دنبال من راه انداختید ،شما دست پیشو گرفتید که پس نیوفتید

بدون اینکه به روی خودش بیاره کنارم نشست و گفت

ملیسا من صلاحتو میخوام .آرشام همه چیز تمومه میتونه خوشبختتت کنه اون با اینکه هنوز سنی نداره از باباتم بیشتر پول داره

اولا اون کامل و به قول شما همه چیز تموم ،من ناکاملم برا من ازدواج زوده ….بعدشم من هیچ علاقه ای به این بشر ندارم

آخه دختره بی مغز مگه من میگم همین الان عروسی کن و برو خونش و تا سال دیگه هم بچه بیار؟…دارم میگم نامزد بشید تاا تو آماده بشیو این کیس خوبم از دستت نپره،بعدم علاقه و این حرفا همش کشکه

مامان من …..زندگی خودمه …خودمم تصمیم میگیرم و هر کسیم دلم بخواد انتخاب کنمو اون شخصم مطمئنا آرشام نیست

مامان پوفی کشید و گفت :واقعا که احمقی

آره من احمق و شما هم عقل کل لطفا دست از سر این احمق بردارید

مامان با عصبانیت به سمت اتاقش رفت و در را محکم بست
بی توجه به عکس العمل همیشگی مامان در هنگام کم اوردن مقابل من …به سمت آشپزخانه راه افتادم تا شرمنده شکمم خوشکلم نشم
سوسن مشغول پختن شام بود
با دیدنم لبخندی زد و گفت : باز که با مامانت دهن به دهن گذاشتی

الیناست دیگه اگه به یه چیزی پیله کرد ول کن نیست

سوسن اخمی تصنعی کرد و گفت : راجع به مامانت درست صحبت کن
با لبخند گفتم

چشم خانم معلم ….حالا اینا را بیخیال به فکر شکم من بدبخت باش که الاناس که دیگه صدای قار و قورش سرر به فلک بذاره بدو هانی

مامان دوباره پیله کرد روی ازداجم . بابا هم هیچ حرفی نمیزد مثل همیشه
بالاخره با همفکری مغز متفکر گروه یعنی یلدا خانم تصمیم گرفتم که با خود آرشام مرد و مردونه صحبت کنم و ازش بخوام دورر من یکی را خط بکشه
با ورودم به خونه باز مامان شروع کرد به نصیحت و موعظه
دیگه داشتم مثل آتشفشان وزوو تو ایتالیا به نقطه انفجار میرسیدم
نفس عمیقی کشیدمو گفتم

بسه مامان تو را خدا بسه…..باشه هر چی تو بگی

مامان با تعجب نگام کرد و گفت :واقعا

آره ولی تو را خدا دست از سرم بردار باشه تا چند روز کاری به کارم نداشته باش

مامان چشماشو ریز کرد و به من خیره شد

چیه چرا اینطوری نگام میکنی ؟

از کجا بدونم نمیخوای منو سر بدوونی؟

مادر من خودت خوب میدونی من از این عرضه ها ندارم اصلا امروز زنگ میزنم آرشام واسه فردا قرار میذارم برم خونشون خوبه؟

مامان لبخند عمیقی زد و گفت :عالیه
مامان به ثانیه نکشید که با مادر آرشام تماس گرفت و واسه فرداش قرار گذاشت
ترسیده بود تا فردا بزنم زیرش
آی حرصم میگیره که مامان خانوم فقط تو این موارد سریع زرنگ میشه
بعد از تلفن هم رو به من گفت

حاضر شو سریع بریم خرید

خرید واسه چی؟

واسه فردا دیگه
وای مامان من به چه چیزایی فکر میکنه و من تو چه فکریم
اخمامو تو هم کشیدمو و گفتم

لازم نکرده من نمیام اون 100 دست لباس و ول کردی میخوای بری برام لباس بخری

خیلی خوب بریم ببینم چی داری که واسه فردا مناسب باشه
تمام مدتی که مامانم لباسها را جلویم میگرفت و از توی آیینه نگاهم میکرد مثل مجسمه ایستاده بودم و با دندانهایم به جونن پوست لبهای بیچاره ام افتاده بودم
مامان هم بی توجه به من و حتی پرسیدن نظرم کار خودش را میکرد و انگار نه انگار که من بیچاره هم این وسط آدمم

خدایا خودت بخیر بگذرون

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

44 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

به تیپ بژ رنگم نگاه کردمو و در آینه به خودم چشمک زدم

هیچ آرایشی جز رژ گونه نکردم چون در این مدت پی برده بودم متین از این کارها خوشش نمیاید

عباس آقا مرا تا در دانشگاهمان رساند و رفت . کیف پر از تنقلات و دوربینم را روی شانه ام جابه جا کردمو به سمت بچه ها راه افتادم متین مشغول توضیح موارد ایمنی بود

نگاهش را بدون منظور روی تمام بچه ها میگرداند و خیلی جدی مشغول توضیح بود

در کسری از ثانیه نگاهش به من افتاد و رشته کلام از دستش در رفت

سریع نگاهش را از من گرفت و گفت

خوب کسی سوالی نداره؟

فرناز با عشوه فراوان گفت

میشه شماره موبایلتونو بدید ممکنه لازم بشه

متین پوفی کشید و شماره اش را که از قضا رند هم بود گفت و من فقط نگاهش کردم

با گفتن بفرمایید سوار اتوبوسها بشید خودش جلوتر از همه راهی شد

از پشت سر بر اندازش کردم قد بلند و چهارشونه….به احتمال نود و نه درصد ورزشکار بود

هنوز در افکارم دست و پا میزدم که یکی محکم زد پس سرم

 آخ

برگشتمو به بهروز که باز مثل کنه به نازنین چسبیده بود نگاه کردمو گفتم

الهی دستت بشکنه که مخمو ناکار کردی

مخ تو همین طوریشم داغون بود

کل کل منو بهروز ادامه داشت تا بقیه بچه ها هم به ما رسیدند و همگی با هم سوار اتوبوس دوم شدیم

شقایق با لحن کاملا جدی گفت

ای بمیری ملی که بدون آرایشم انقدر نازی

کورش با خنده گفت

الان دقیقا ازش تعریف کردی یا فحشش دادی.؟

هر دو . منو یلدا کنار هم نشستیم و شقایق و کورش هم جلویمان و بهروز و نازنین هم پشت سرمان

با ورود متین به اتوبوس همه ساکت شدیمو نگاهش کردیم .لیستی را که در دستش بود بالا آورد و مشغول خواندن اسامی شد

همه با متلک و مسخره بازی جواب حضور غیابش را دادند به اسم من که رسید بدون اینکه سرش را بلند کند نامم را خواند و منتظر پاسخم شد و اینطوری بود که من فهمیدم هنوز نتوانستم جایی در قلب بچه مثبتمان باز کنم که حتی او متوجه حضور من هم نشده دوباره نامم را خواند و اینبار با خودکار روی اسمم را خط کشید و من فهمیدم که هنوز خیلی کار باید روی او انجام دهم

ی بمیری چرا نمیگی حاضرم ؟

 

بدون اینکه جواب یلدا را بدهم با اخم به متین خیره شدم و در دل گفتم

آدمت میکنم …حالا ببین

نازنین که با بهروز قهر کرده بود کنار من و یلدا به زور خودش را جا داد که این کارش مصادف با له شدن رانهای پاهایمان بود
بهروز با حرفهای لوسش سعی در رام کردن نازنین داشت غافل از اینکه هر لحظه به حالت تهوع منو یلدا اضافه میکرد و از همه بدتر ناز کردنهای نازنین بود که مرتب مثل دختر بچه ها میگفت دیگه دوست ندارم
شقایقو کورش هم که سر هندزفیری موبایل کورش توی سرو مغز هم میزدند
واقعا دیگه به نقطه انفجار رسیدم و بلند داد زدم ساکت.
همه نگاهها به سمتم چرخید و از همه خنده دارتر نگاه یلدای بیچاره بود که همراه با آن چشمای ورقلمبیده اش دستش را همم روی قلبش گذاشته بود تند تند نفس میکشید
از دیدن چهره اش خنده ام گرفت و گفتم

چی شدی؟

با حرص گفت

زهر مار با اون صدای خرس مانندت همچین داد زدی تو تمبونم جیش کردم

خوبه توهم

بهروز گفت : ملی خدا وکیلی یه لحظه فکر کردی تو امریکن ایدل هستی و صداتو ول دادی

نخیرم آقای نسبتا محترم ….به خاطر حرفای منت کشی شما و ادا و اصول بانوتون اینطوری شدم …….واقعا که تو غرور نداری؟؟ اصلا چرا یه چیزی بهش میگی که بعدش بخوای منت کشی کنی

بهروز با لودگی گفت

نازی کیف کردی ملی چی گفت …هان….نازی خانم …نازی جونم
ناازنین ایشی گفت و منو یلدا پوفی کشیدیم
باز شروع کردند بیا بریم ملی

باشه یلدا جونم….آآآ..بهروز من چی گفتم مگه بهت که نازی باید کیف کنه؟

همینکه من وقتی دارم ناز نازی و میکشم برم امریکن آیدل تا صدای جوونای مردم شکوفا بشه
با کولم زدم تو سرش و گفتم

خاک تو سرت ….حال به هم زن من که اگه جای نازی بودم عمرا با توی

نازی با ناز گفت

وا….ملی دلتم بخواد
بهروز و نازنین نگاه عمیقی به هم کردند ونازنین باز کنارش برگشت

خاک تو سرتون که قهر و آشتیتونم مثل آدم نیست

خدا را شکر متین توی این اتوبوس نبود و گرنه هر چه ریسیده بودم پنبه شده بود……اوه حالا همچین میگم انگار طرف کشتهه مردمه…..خاک تو سرم که با خودمم درگیری دارم ..اه
با پیاده شدنمان از اتوبوس نفس عمیقی کشیدم و هوای سرد را به ریه هایم فرستادم
کورش باز به فرناز گیر داده بود و کنار هم راه میرفتند و فرناز بی دلیل یا با دلیل هر چند لحظه یکبار قهقهه های مسخره ای سرر میداد
نازی و بهروز هم زودتر جیم زدند
یلدا گفت:ملی حالا تصمیمت چیه؟

در مورد؟

چه میدونم همین شرط بندیو اینا

نمیدونم

شقایق با هیجان گفت

من میدونم برو پشت سرشو و لیز بخور تا اون مجبور شه کمکت کنه بعدم نگاه بی قرارتو تو چشماش

عق…….خاک تو سرت با این فکر کردنت تو یا فیلم هندی زیاد میبینی یا بازم گیر دادی به این رمانای حال به هم زن عاشقانه

گمشو بی احساس من مطمئنم این راه جواب میده

بی خیال گلم من حاضرم زیر کامیون برم و تو بغل این یارو نرم ….ضمنا نگاه بی قرار از کجام بیارم

یلدا با خنده گفت : میخوای به جای تو شقایق بره …بچم استعداداش داره هرز میره

خودتو مسخره کن

باشه بابا بد اخلاق….جنبه شوخیم نداری
همینطور که با شقایق کل کل میکردیم سوار تویوپ شدیم و با جیغ به پایین سر خوردیم
پایین که رسیدیم از بس جیغ کشیده بودیم نفس نفس میزدیم
-خاک تو گورت ملی باز که دماسنجت به کار افتاد

دماسنج؟

بینیم را فشار داد و گفت منظورم نوک بینیته عین دلقکا قرمز شده

بینیه من الان از سرما سرخه .اما بینیه تو کلا همیشه عین دلقکا خنده داره

مار زبونتو بزنه
با خشم نگاهش کردم و از او رو برگرداندم
من زیاد اهل قهر کردن نبودم اما تازگیها شقایق رفتار جالبی نداشت و این باعث میشد نتوانم مثل قبل از کنار شوخیهایمان باا هم بگذرم
شقایق بلند طوری که من بشنوم گفت

اه…..باز خانم قهر کرد دیگه واقعا خیلی بچه ننه بازی در میاره
بی توجه به حرفهای او به یلدا به طرف بالا برگشتم
از داخل اتوبوس چوب اسکیم را که پارسال مامان از سویس برایم آورده بود را برداشتم
میدانستم که دوستانم هیچ کدام تبحر من در اسکی را ندارند ،برای همین تنها شروع کردم
بچه های کلاس که یک گوشه جمع شده بودند با شنیدن صدای یوهوی من به سمتم برگشتند
من هم به سمت آنها تغییر مسیر دادم با رسیدن به آنها هر کدام چیزی گفتند و من در مقابل تعریفهای آنها فقط تشکر کردم
فرهاد میمون با آن صدای نکره اش گفت

عالی بود ولی فکر نکنم به تو اسکی به پای متین برسید
انقدر تعجب کردم که دهنم باز موند

واقعا …چه جالب

متین چشم غره ای به میمون رفت و گفت

فرهاد اغراق میکنه

مریم یکی از دخترای محجبه کلاس گفت

آخ جون بچه ها مسابقه آقا متین و ملیسا جون دیدنیه
و قبل از اینکه ما جواب بدهیم شروع به تشویق کردند جالبی کار این بود که اکثر دخترا متین را تشویق میکردند و همه پسرا جزز میمون هم منو
رو به متین گفتم

سوسکت میکنم

بدون اینکه نگاهم کند پوزخند زد و گفت

باشه من آمادم

و کلاهش را پایین تر کشید
لعنتی حتی یک درصد هم احتمال نمیدادم ،طرف انقدر تو اسکی وارد باشه که من به گرد پاشم نرسم
صبر کن ببینم مگه بچم به جز درس و خوندن کتابای مذهبی و اینا کار دیگه ای هم انجام میداده…………
نه ….حتی اگه میمردمم نباید کم میاوردم
صدای داد و تشویقهای بچه ها اونقدر دور شده بود که به زور به گوش میرسید پس وقت تمارز بود تو یه ایست ناگهانی با صورتت پخش زمین شدم
و کولی بازی دراوردم که بیا و ببین

آی خدا ……مردم ….وای دستم شکست وای خدا

چی شدید؟

چی شدم؟واقعا که ………….من داغون شدم اونوقت تو میپرسی چی شدم

کنارم زانو زد و گفت

دستتون طوری شد؟

دست کی؟

سرش را یک آن بالا آورد و نگاه سیاهش را حواله صورتم کرد
اما سریع به حالت قبل برگشت گفت

دستت…………دست

آهان دست منو میگی آخه گفتی دستتون فکر کردم منو یکی دیگه و

وسط چرت و پرتایی که میگفتم جفت پا پرید و گفت

 

خیلی خوب….حالا اوضاعش چطوره

آستینمو تا آرنج بالا زدمو گفتم

درد داره

نگاهش را از دست تا آرنج عریانم گرفت و گفت

لا الله الا الله

از جاش بلند شد
با لحن طلبکاری گفتم

کجا؟

درحالی که نگاهش به طرف دیگری بود گفت

برم کمک بیارم

خوب کاری میکنی …برو

با دور شدن متین از من زمینه بردم مهیا شد سریع چوبهایم را پا کردم و برو که بریم.
به بچه ها که رسیدم به عنوان برنده دستهایم را بالا بردم و بعد از یکی دو دقیقه متین هم رسید
صورتش دیدنی بود
نگاهش را برای 6 یا 7 ثانیه به چشمانم دوخت و چنان چشم غره ای رفت که خودمو خیس کردم
وای مامان چقدر بچم جذبه داشت

تا گلوله برفی که محکم به پهلویم خورد به سمت بهروز برگشتم

ابروهایش را چند بار بالا وو پایین انداخت و گفت

نشونه گیریو حال کردی؟

سریع گلوله ای برفی درست کردم و به سمت صورت نازی پرت کردم

جیغ نازی همانا و وسط ریختن بچه ها و پرت کردن گلوله ها به هم همانا

در این گیر و دار دنبال متین میگشتم که دیدم داره آروم آروم به سمت خروجی پیست میره

سریع گلوله نسبتا بزرگی درست کردمو زدم پس سرش

یک آن ایست کرد و به سمت ما برگشت

دستم را بالا بردم و با حرکت انگشتانم نشان دادم کار من بوده

بدون اینکه جبران کند به راهش ادامه داد و من از عصبانیت پوفی کشیدمو با حرص دنبالش به راه افتادم

خیر سرم آمده بودم که امروز هر طور شده این بچه مثبتا تور کنم

اما متین حتی یه ذره هم تغییر نکرده بود. لعنتی آدمت میکنم

 

-داداش…..برادر من ….آقا متین …یه لحظه

ایستاد و به سمتم برگشت اما باز هم نگاهش به کفشهای لعنتیش بود

تو چرا

ملیسا

با تعجب به سمت صدا برگشتم

وای خدا نه

این جمله بی اختیار از دهانم با دیدن آرشام خارج شد

متین آرام گفت

اتفاقی افتاده؟

با نزدیک شدن آرشام که مشکوک به منو متین نگاه میکرد حتی نتوانستم جوابش را بدم

به به …ملیسا جون….پارسال دوست ..امسال آشنا……..از اینطرفا؟

با حرص گفتم

عنی میخوای بگی امروز تصادفا اینجا اومدیو احتمالا مامانم بهت چیزی نگفته

با پررویی گفت

دقیقا از کجا اینقدر درست حدس زدی؟

واقعا که خیلی……….

خیلی چی ؟

به سمت متین که متفکر به آرشام نگاه میکرد برگشتم و گفتم

متین جان ایشون آقا آرشام هستند دوست خانوادگی ما

و رو به آرشام هم گفتم ایشون هم همکلاسی بنده هستن و به متین اشاره کردم

متین کاملا از اینکه با آرشام سر و سنگین حرف زدم و با او صمیمی کاملا جا خورده بود

آرام گفت

از آشناییتون خوشبختم

و اما آرشام با نگاه سرتا پا تحقیر کننده ای نگاهی به متین و دستش که به نشان دست دادن جلویش دراز بود انداخت و در حالی که دستش را درون دست متین میگذاشت گفت

خیلی جالبه ملیسا…نه؟

چی جالبه؟

 

اینکه تو با این تیپ آدما دوست بشی

متین دستش را از دست آرشام بیرون کشید و گفت

ما فقط با هم همکلاسی هستیم

آرشام نگاهی به دورو برش انداخت و گفت

کاملا مشخصه اینکه تنها اومدید اینطرفو

بسه آرشام میدونی مشکل تو چیه

اینکه همه را به کیش خود پنداری

بله ملیسا خانم شما درست میگید

متین با اجازه ای گفتو رفت

 

با نگاهم او را دنبال کردم و بعد به سمت آرشام که با اخم نگاهم میکرد برگشتم و گفتم

چیه…………حالت جا اومد جلوی اون منو ضایع کردی؟

واقعا که ملیسا یعنی اون واقعا واست مهم بود

هیچ پسری واسه من مهم نیست مخصوصا تو

انگشتش را به نشانه تهدید بالا آورد و گفت

بهت گفتم یا نه…..من هر چیزی را که تا حالا خواستم بدست اوردم ……..تورو هم میخوام و بدستتم میارم

 هه……خواب دیدی خیر باشه

خواهیم دید

میدونی چیه ؟

چرا حالیت نیست من دوست ندارم……اصلا من حالا حالا ها قصد ازدواج ندارم

بای هانی منتظر حرکت بعدی من باش

با حرص رفتنش را نگاه کردم احمق روانی

همان وقت گوشیم را از جیب پالتویم در اوردمو با مامان تماس گرفتم

الوو……….

سلام ملیسا جان

چطوری خوش میگذره ….مهلقا جان ملیسا… بهت سلام میرسونه

گفتم چطور شد حالمو پرسیدی و برات مهم شد که بهم خوش میگذره یا نه….پس پیش دوستاتس و داری ظاهر سازی میکنی؟

جانم مامان…..بگو گلم

خدا را شکر نمردیمو اینطور حرف زدنتو هم شننیدیم……اکی من زیاد مزاحم وقت شریف و گرانبهاتون نمیشم فقط میخواستم بهت بگم پاتو از کفش من بکش بیرون و تو زندگی من دخالت نکن ……اگه یه بار دیگه آرشام و دورو برم ببینم بد میبینی و به قول خودت آبروت جلوی مهلقا جونت میره

مامان که کاملا مشخص بود نمیتونه درست صحبت کنه و مثل یه آتشفشان خاموشه گفت

باشه بعدا در موردش صحبت میکنیم .بای

 

حتی منتظر نشد جوابش را بدم و قطع کرد و من با سر دردی که ناگهانی سراغم آمد به سمت کوله ام در اتوبوس حرکت کردم تا یه قرص نوافن بخورم
همین که وارد اتوبوس شدم یک راست سمت کیفم رفتم و یه نوافن انداختم بالاو با چای توی فلکس یلدا قورت دادم
در مسیر برگشت پیش بچه ها با دیدن متین که داخل کافی شاپ نشسته بود وارد شدم و مثل دخترای مودب گفتم

اجازهه هست اینجا بشینم

متین که تازه متوجه حضور من شده بود کمی خودش را جمعو جور کرد و گفت

بفرمایید

روی صندلی مقابلش نشستم و به او که به فنجان مقابلش خیره شده بود نگاهی انداختم
بدون بلند کردن سرش گفت

چی مینوشید که واستون سفارش بدم

شکلات داغ لطفا

گارسون را صدا زد و سفارش من را گفت
یکی دو دقیقه ای در سکوت گذشت تا سفارش من هم اورده شد . حالا هر دو به فنجانهایمان خیره شده بودیم
سکوت را شکستم و گفتم

من….بابت رفتار آرشام ازتون معذرت میخوام

نمیدونم چرا دلم میخواست او راجع به من فکر بدی نکند بنابر این سریع ادامه دادم

تازه از اونور آب اومده هنوز نمیدونه اینجا چهه خبره

مهم نیست من ناراحت نشدم

برای اینکه عکس العملش را ببینم مستقیم به اون خیره شدمو گفتم

خاستگارمه………….خانوادمم بدجور موافقند

بدون هیچ عکس العمل خاصی فنجانش را برداشت و یک جرعه از قهوه اش را خورد

 

خوب مبارک باشه

ای لال بمونی …….ببین چطور زد تو پرم لااقل یه اخمی ….یه عصبانیتی ….کوفتت بزنند که هیچیت شبیه آدم میزاد نیست

چی مبارک باشه ….من….من

یکم طول دادم تا مشتاق شنیدن بشه مثل اینکه موفق شدم چون نگاهش را یه لحظه به چشمانم دوخت و سریع گرفت

-من دوسش ندارم

خوب امیدوارم به کسی که دوسش دارین برسین

وای که من کشته مرده این ری اکشناشم …….. نه تو رو خدا
به گارسون اشاره کرد تا صورت حسابو بیاره بعدم چندتا  10 تومنی روی میز گذاشت و گفت

 

خوب بهتره بریم پیش بقیه

بی هیچ حرفی بلند شدمو و دنبالش راه افتادم فقط گفتم

 

بابت شکلات داغ ممنون

فقط سرش را تکان داد همین …..خاک بر سر بی نزاکتت کنن
هنوز از در خارج نشده بودم که یک پسرسوسول اومد جلو و با لحن چندشی گفت

 

اوا خوشکل خانم کجا؟
زیر لب خفه شوی آرامی گفتم و به سمت متین که درو برام باز نگه داشته بود رفتم
ببین خوشکله با ادب من رامتینم اینم شمارم
به کارتی که جلویم گرفته بود نگاهی کردمو بعد از دستش کشیدمو پرت کردم تو صورتش

شمارتو بده به عمت

با لحن حال بهم زنش گفت

به اونم میدم

مشکلی پیش اومده

به متین که با اخم به رامتین نگاه میکرد نگاه کردمو گفتم

نه عزیزم …این کوچولو داره دنبال مامانش میگرده

رامتین نگاه متعجبی به متین انداخت و گفت

خوب خانم پلیسه مثل اینکه بی افت مال گشت ارشاده نه
متین جوش اورد و گفت

ملیسا برو بیرون تا من بیام

چی شد وای خدا هنگ کردم گفت ملیسا نه بابا …با دهان باز نگاهش کردم که با صدای نسبتا بلندی گفت

مگه با تو نیستم ؟

هان….چی؟

با دیدن اخمش نزدیک بود دوباره خودمو خیس کنم…..برای همین سرم را انداختم پایینو سریع رفتم بیرون
با دمم داشتم گردو میشکستم پس طرف اسممو میدونه ….یعنی یعنی من
با صدای داد و بیدادی که از تو کافی شاپ بلند شد رشته افکارم از دستم در رفت
صبر کن ببینم چی شد …..یعنی باور کنم پسر آروم و سربزیر دانشگاه که آزارش به یه مورچه هم نمیرسید با اون بچه سوسولوو دوستاش درافتاده و مردم درپی جدا کردن آنها از همند وای خدا متین عجب قلدری بود و من نمیدونستم
بالاخره رضایت داد و زودتر از اون سوسولا از کافی شاپ بیرون آمد و گفت

زود راه بیوفت

حیف که هنوز تو کف حرف زدنش بودم و گرنه منم حسابی باهاش در میافتادم تا دیگه به من دستور نده
کنار هم راه افتادیم که دیدم داره چندتا نفس عمیق میکشه انگار کمی آرام شد و متاسفانه به روال قبل برگشت

شما حالتون خوبه ؟

بله و شما؟

خوبم…..باید حال اون بی….لا الله الا الله

چی گفتند که جوش اوردی؟

بگو چی نگفتند

یهو به سمت من برگشت و گفت

البته شما هم مقصر بودید

با تعجب گفتم

من؟

بله شما با نوع پوششتون این اجازه را به بقیه میدید که راجع به شما جوری که در خور شان شما نیست قضاوت کنند

با عصبانیت نگاهی به سرتا پایم انداختم و با صدایی که به زور داشتم کنترلش میکردم تا بلند نباشد گفتم

انوقت میشه بگیدد تیپ من چشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ضمنا فکر نکنم به شما مربوط باشه ………………اصلا …اصلا تا حالا به تیپ خودت نگاه کردی دکمه بالای لباست را همچین بستی که آدم وقتی نگاهت میکنه احساس خفگی میکنه …یا ریشات…….مثل ….مثل

به ریشهای مرتب و کم پشتش نگاه کردم تا مثالی برای آن پیدا کنم اما با این همه فسفر سوزوندن بی نتیجه ماندم
برای همین با عصبانیت ترکش کردم و او مثل همیشه فقط صبوری کرد و پاسخم را نداد
لعنت به هر چی شرط و شرطبندیه

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄
♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

53 ◄ آفران به لایکت

تا ساعت دو ظهر خواب بودم سوسن جون با تهدید منو بیدار کرد

همین که بیدار شدم ناهار و صبحونمو یه جا لازانیا خوردم و بعد اون به اتاقم برگشتم

خیر سرم میخواستم فقط برای یه بارم که شده به درس و دانشگاهم برسم که همین که کیفم را باز کردم دفتر متین را دیدم . و بازش کردم

در صفخه اول بزرگ نوشته بود به نام او و زیرش با خط ریز نوشته بود خدایا این ترمم مثل ترمهای پیش کمکم کن ………..من محتاج کمکتم

اوه…اوه….پس بگو چرا هر ترم شاگرد اول میشه

خوب خدا جون از این کمکا به ماهم بکن

صفحات بعدی همه جزوه بود و خیلی تمیز و مرتب نوشته شده بود سریع همه جزوه اش را کپی گرفتم و دوباره داخل کیفم گذاشتم تا فراموشش نکنم

حالا وقت کشیدن یه نقشه درست و حسابی برای این آقا پسر بود

مامان بدون در زدن وارد اتاقم شد و رو به من ایستاد

جونم مامانم

مهلقا الان زنگ زد

 

 خوب بزنه به من چه

ملیسا مودب باش گفت آرشام از تو خیلی خوشش اومده و خواسته بیشتر باهات آشنا بشه

مامان من دلت خوشه ها…..پسر افسردگی داره …فکر کرده من دلقکم و فقط میتونم بخندونمش

بسه چرت نگو ……اون برای بحث ازدواج میخواد باهات بیشتر آشنا بشه

اینا فیلمشه

 

مامان که از این طرز جواب دادن من حسابی کفری شد داد زد

ا….بسه…هر چی من میگم تو یه چیز دیگه میگی

عجب جمله ای گفتی چیز

ملیسا به خدا اگه بخوای با آبروی من جلوی آرشام بازی کنی من میدونم و تو

اوه….باشه بابا چرا انقدر سرخ شدی ……حالا انگار کی هست این آرشام خان……اصلا من به آبروی شما چکار دارم

همین که گفتم. از اتاقم بیرون رفت و در را محکم بست

 

دم در کلاس منتظرش ایستادم هنوز با شقایق کمی سر و سنگین بودم

اما به هر حال از امروز باید عملیات تور کردن بچه مثبت را انجام میدادم

اینو خوب میدونستم که متین با همه پسرای دور و برم فرق داره ، نمیشد با دادن یه شماره موبایل یا یه نخ دیگه منتظر واکنش ازش باشم

سلام متین

 

بدون اینکه سرش را بالا بیاورد جوابم را داد

آقا متین من چند جای جزوتون مشکل داشتم میشه راهنماییم کنید

نگاهی به ساعتش کرد و گفت

بعد از کلاس بعدی ربع ساعت وقت اضافه دارم

دلم میخواست خفش کنم

واسه من زمان تعیین میکنه ومن …منی که پسرا واسه دادن یه لحظه قرار ملاقات باهاشون خودشونو میکشند

نفس عمیقی کشیدم تا خشمم را فرو دهم

خیلی خوب بعد از کلاس میبینمتون

 

داخل کلاس رفتم و کنار یلدا نشستم . کلاس شروع شد و استاد شروع کرد و ور ور کردن و من فقط به دهانش چشم دوخته بودمو و گاهی هم دو سه خط یادداشت بر میداشتم

اونم واسه اینکه استاد شک نکنه

استاد با گفتن خسته نباشید از کلاس خارج شد و من بدون توجه به حرفای یلدا از جا بلند شدمو با جزوه زیراکسی متین که دیشب برای نقشه امروز قشنگ مطالعه اش کرده بودم و به قول سوسن خانم از عجایب هفتگانه بود که من تو اتاقم مشغول درس خوندن باشم ،به سمت متین رفتم
فقط یه لحظه سرشو بالا آورد و من توانستم رنگ جذاب چشمانش را ببینم

بفرمایید اینجا بشینید

به صندلی کناریش اشارهه کرد

کنارش نشستم و زیر نگاه سنگین همکلاسی هایم که گاهی با تعجب و گاهی با شیطنت بود جزوه را باز کردمو یک به یک اشکالاتمو پرسیدم

متین با طمئنینه همه را توضیح داد و من کاملا تمام آن قسمتها را متوجه میشدم

توضیحاتش چه بسا کاملتر از استاد هم بود و اون تاکید میکرد اینو از فلان کتاب خوندم

به ساعتش نگاهی انداخت و گفت

وای نیم ساعت شد کلاس بعدیم الان شروع میشه با اجازه

ممنون که وقتتونو در اختیارم قرار دادید

اوه اوه چه غلطا….منو و این حرفا

خواهش میکنم………با اجازه

خاک تو سر بی احساسش نه یه لبخندی نه یه احساسی مثل مجسمه میمونه این پسر ….ولی من آدمش میکنم

با خروج متین از کلاس که خیلی با عجله صورت گرفت ،بچه ها وارد کلاس شدند

مارمولک چی شد مخشو زدی

نه بابا این خیلی پاستریزس

ذهنم بدجور درگیر رام کردن متین شده بود به طوری که بچه ها هم متوجه سکوتم شده بودند

از طرفی هم مجبور بودم هر روز مامان و آرشام را بپیچونم

در کافی شاب مشغول هم زدن شکلات داغم بودم که یلدا محکم با آرنجش توی پهلویم زد

هان چته وحشی ….؟

ملی دو ساعته داریم باهات حرف میزنیم اصلا تو این دنیا نیستی معلوم هست کجا سیر میکنی؟

هیچ جا……یکم فکرم درگیره

اُ…اُ………..چی ذهن ملی خانمو در گیر کرده

نگاهم به سمت کورش کشیده شد

آهی کشیدمو و گفتم

اول از همه بیاید این آرشامو از سرم باز کنم …مامان بدجوری پیله کرده

کورش خندید و گفت : نگو به زور میخواد شوهرت بده که باور نمیکنم………ملیسا و چشم گفتن به بابا مامانش

ببند اون نیشتو … تو که رفیق فابریک ان پسره شدی و……

ملی باور کن از سرتم زیاده انقدر با حاله……..اوه اوه حلال زاده هم که هست

و گوشیش را از روی میز برداشت و گفت

 به به…آرشام خان …ممنون………..کجایی الان ………..واقعا …پس بیا کافی شاپ آخر خیابون …..منتظرتم

گوشی را روی میز گذاشت و گفت الان میاد

کورش واقعا خری یا خودتو به خریت میزنی ….من میگم از این پسره خوشم نمیاد تو ………..

میدونم بابا جوش نیار ….من به خاطر تو دعوتش کردم

اول اینکه روبروی دانشگاهمون بود و دوم اینکه وقتی بیاد تو جمع ما میفهمه چقدر تو بچه ای حالا حالاها به درد ازدواج نمیخوری

نازنین گفت

راست میگه اونجوری دیگه خودش کنار میکشه و تو هم مجبور نیستی به خاطر این موضوع با خونوادت درگیر بشی

با ورود آرشام شقایق سوت آهسته ای کشید و گفت

او لالا…….عجب تیکه ایه

با حرص گفتم

زهر مار …..تابلو

کورش به آرشام اشاره کرد و شقایق با تعجب به سمتم برگشت و گفت

این ….آرشامه…….خاک تو سر بی لیاقتت ملی

تا اومدم جواب بدم آرشام به میز ما رسید و با همه احوالپرسی گرمی کرد

و کورش همه را به او معرفی کرد و در آخرم گفت

اینم ملیسا خانوم ما

به سلام ملیسا خانم پارسال دوست امسال ….

نگذاشتم حرفش تمام شود و در حالی که چشم غوره ای به کورش میرفتم گفتم

سلام حال شما؟ خانواده خوبند ؟خاله مهلقا خوبه؟

همه خوبند از احوالپرسیهای شما

کنار بهروز نشست و کورش هم گارسون را صدا زد

 چی میخوری آرشام جان؟

قهوه اسپرسو

شقایق با دیدن آرشام آب از لب و لوچه اش آویزان شد

محکم زدم رو پاش و چشم غوره ای به او رفتم که حساب کاردستش اومد و خودشو کمی جمع و جور کرد

بالاخره به بهانه داشتن کلاس آرشام را دک کردیم

 
با این همه فکر کردن باز هم به نتیجه ای نرسیدم متین واقعا از نظر من فوق العاده ناشناخته بود
کسی که با تمام پسرهای اطرافم فرق میکرد
توی این شرط بندی مسخره نمیخواستم و نباید شکست میخوردم ……انگار این شرط بندی المپیک جهانی بود و من و متینن تنها شرکت کننده هایش …بیچاره متین حتی از وجود چنین شرطی روحش هم خبر نداشت
بدتر از همه اینکه اگه شکست میخوردم آبرویم نه تنها جلوی دوستانم بلکه جلوی تمام بچه ها میرفت
وای تصور اینکه جلوی متین بایستم و بگم عاشقش شدم دیوونم میکنه
مطمئنم پوزخند مسخره اش را به لب میاره و بدون هیچ حرفی از کنارم میگذره
توی همین فکرا بودم که نازنین بلند توی گوشم داد زد
دستم را روی گوشم گرفتم و با عصبانیت نگاهش کردم
چیه چرا اینطوری نگاه میکنی دارم کم کم به این نتیجه میرسم که عاشق شدی

برو بابا دلت خوشه مگه همه مثل تو و بهروز خرند

کورش خندید و گفت

دور از جون خر

بهروز یه پس گردنی محکم به کورش زد و گفت

تو دوباره زر زدی
هنوز بچه ها مشغول کل کل با هم بودند که شقایق رسید
بچه ها بردو دیدید
به او که خم شده بود و دو دستش را روی زانویش گذاشته بود و نفس نفس میزد نگاه کردمو گفتم

علیک سلام …………ممنونن ما هم خوبیم تو چطوری

شقایق ایشی گفت و بعد گفت

مگه دامپزشکم که حال شما را بپرسم؟

راس میگی فقط ما دامپزشکیمو باید حال تو را بپرسیم

اه…..ملی کوفت بگیری بذار حرفمو بزنم. جمعه میبرندمون توچال پیست اسکی

خوب…این همه هیجانش کجا بود ما که ده بارم بیشتر رفتیم

د..نه ..د…اینبار حدس بزنید کی نماینده نام نویسی شده و میخواد همراهمون بیاد

خوب معلومه بچه های انجمن علمی

آفرین یلدا ترشی نخوری یه چیزی میشی اما کدومشون؟
چه میدونم ریاحی یا

نه بابا بچه مثبتمون آقا….

با هیجان گفتم متین؟

آره دیگه ؟

پس چرا نشستید من که رفتم ثبت نام کنم

همگی با هم به سمت انجمن رفتیم
متین همانطور که سرش پایین بود مشغول نام نویسی چند تا از دخترای گروه بود
نمیدونم چرا بی اختیار تمام حواسم را داده بودم به اینکه ببینم متین به فرناز که داشت با لحن پر عشوه ای برایش از امکاناتت کم گروهش برای اردوها میگفت نگاه میکند یا نه ؟
اما در کمال تعجبم او با گفتن حق با شماست اینبار سعی میکنیم بهتر باشیم فرناز و دک کرد بدون اینکه حتی یک نگاه بهه صورت غرق در آرایش او بیندازد
همین که فرناز از کنارمان رد شد صدای جون گفتن کورش را شنیدم و لبخند پهن فرناز که یک آن به او خیره شد
البته این ها برای من عادی بود و رفتار متین بود که تازه و مهیج مینمود
شقایق اسم همه را نوشت و طبق معمول من را تیغ زد تا هزینه های اردو را مهمان من باشند
اینها برایم مهم نبود مهم این بود که شاید در این اردو یک قدم به متین نزدیک شوم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

33 ◄ بیشتر و بیشترش کن
  • 6
  • 1,366
  • 5,197
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها