• چیستان
فال آنلاین

خوشبختی

🌹  همین دور هم بودن ماست  🌹

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • دلخوشم با خنده ات
    بخند ، شاد باش ، زندگی کن

داستانکهای زیبا

khengoolestan_axs

*~*~*~*~*~*~*~*

خانه را عوض کرده بودیم و از محله ی قدیمی رفته بودیم
به اجبار مدرسه ام را هم عوض کردم
یک هفته ای از شروع کلاس ها گذشته بود که به مدرسه ی جدید رفتم
آن روز ها سوم راهنمایی بودم
جو عجیبی داشت آن مدرسه
انگار که تمام دانش آموزانش هر دقیقه یک ردبول را سر می کشیدند
قبل از آمدن معلم می زدند و می رقصیدند و دعوا می‌کردند

این داستان ادامه داشت تا سه شنبه زنگ دوم
زنگ تفریح که تمام شد وقتی همه برگشته بودند سر کلاس ، دیدم هیچکس از جایش تکان نمی خورد
انگار که تمام هم کلاسی های پر انرژی و شَر کلاسمان مومیایی شده اند
هیچ صدایی نبود به جز صدای یک کفش
در کلاس باز شد ، برای اولین بار‌ دیدم که تمام کلاس برای یک معلم ایستادند

اندام نحیفی داشت و چهره اش نشان می داد با خشخاش احساس نزدیکی‌می‌کند
چشم هایم خیره به کتاب علوم بود که همیشه عاشقش بودم
کمتر از یک ساعت درس داد و بعد یکی‌از بچه ها را صدا کرد تا برگه ها را پخش کند

چه برگه ای؟ برگه ی امتحان
هیچکس جرات اعتراض نداشت
امتحان از درسی که همین چند دقیقه ی پیش یاد داده بود

امتحان که تمام شد نمره ها را بلند خواند ، تنها کسی بودم که بیست گرفته بودم و شاد بودم
در حال و هوای خودم بودم که گفت: این نمره سطح شماست ، هر هفته امتحان داریم و به ازای هرنیم نمره که از نمره ی این امتحان کمتر بگیرید تنبیه می شوید

یک سیم سیاه و سفید هم روی میزش بود
یخ زدم
در دلم گفتم این چه وقت بیست گرفتن بود احمق

از قدیم تر ها عادت داشتم بهترین و بدترین روز مدرسه را انتخاب کنم
انشا ، علوم ، ورزش ، ندید می شد گفت بهترین روز هفته ست ولی اینطور نبود
من تا آخر آن سال دیگر‌ هرگز‌ علوم بیست نگرفتم‌ از نیم نمره تا سه نمره کم گرفتم
دست هایم را بالا میگرفتم و سیم به‌انگشت هایم می خورد
هر نیم نمره کمتر، یک سیم

اگر از دیوار صدا در می آمد از من هم صدا در می آمد
درد داشت ولی درد اصلی وقتی بود که کسانی که پنج نمره از من کمتر گرفته بودند چون نمره ی اولیه ی کمتری داشتند سیم نمی خوردند ولی دست های من مشتری ثابت سیم معلم علوم بود

با نفرت تمام به چشم هایش خیره می شدم و تمام فحش های جهان از ذهنم عبور می‌کرد ولی با درد لبخند می زدم تا غرورم نشکند

روز آخر کلاس ها من را کنار‌کشید و گفت: توان تو‌ بیست بود، من سیم رو می زدم تا هیچوقت از چیزی که توانایی ش رو داری دست نکشی، تا به کمتر از حق و توانت راضی نشی

امشب به این فکر می‌کنم که در این سال ها چقدر دست‌هایم‌ به سیم خوردن احتیاج‌ داشته ، به اینکه چه جاهایی به حقم نرسیدم و همه ی توانم رو نگذاشتم

*~*~*~*~*~*~*~*

حسین حائریان

۳۹ ◄ بزن لایک خوشگله رو

*********◄►*********
اول اصلا نشناختش

چند لحظه مکث کرد… بعد پرسید

اینجا چیکار میکنی؟ چقدر عوض شدی؟ اصلا نشناختم… خیلی خوشگل شدی! آرایش کردی؟ چقدر خوش تیپ شدی!!! چقدر رنگ لباس و کیف و کفشت ست شده!! خیلی وقته اینطوری ندیدمت!! حالا کجا داشتی میرفتی؟ تو کجا اینجا کجا؟

زن صورتش سرخ شده بود… غافلگیر شده بود… با خجالت گفت

هیچی… میخوام برم خرید!! چیزه… اینجا یه پاساژ جدید باز شده

مرد نگاه معناداری کرد و با خنده تلخی گفت

خوش به حال فروشنده ها… مردم توی پاساژ… کلی براشون وقت صرف کردی… انرژی گذاشتی! چقدر برات مهمن!!! غریبه ها!!! کاش این کارها رو برای من میکردی نه… من تا حالا تو خونه اینطوری ندیده بودمت!! هه!! فقط ای کاش تو خونه… هیچی برو
_____________________
مولا علی علیه السلام می فرمایند
در آخرالزمان که بدترین دوران است، جمعی از زنان پوشیده اند در حالی که برهنه اند(لباس دارند اما آنقدر نازک و کوتاه است که گویی هنوز برهنه اند) و از خانه با آرایشش بیرون می آیند، این ها از دین خارج شده و در فتنه ها(که روحشان را تاریک می کنند) وارد شده اند و به سوی شهوات(حیوانی) میل دارند و به سوی لذات (خوارکننده) شتاب می کنند و حرام را حلال می دانند و(اگر توبه نکنند) در دوزخ به عذاب ابدی گرفتار می شوند

*********◄►*********
*fekr*
ان شاءالله که هممون عاقبت به خیر بشیم
*fekr*

۴۸ ◄ دیری دی دینگ

khengoolestan_mast_khiar_shahi_20_ordibehesht_1396

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

می گویند در زمان ناصرالدین شاه ، روزی امیرکبیر که از حیف و میل سفره های خوراکِ درباری به تنگ آمده بود به شاه پیشنهاد کرد که برای یک روز آنچه رعیت می خورند را میل فرمایند

شاه پرسید که مگر رعیت ما چه میل می کنند؟
امیر گفت : ماست و خیار

شاه سر آشپزباشی‌ را صدا زد و فرمان داد برای ناهار فردا ماست و خیار درست کند

سر آشپزباشی‌ به تدارکات چی دستور تهیه مواد زیر را داد

ماست پر چرب اعلا ۱ من
خیار نازک و قلمی ورامین ۲ من
گردوی مغز سفید بانه ۳ کیلو
پیاز اعلای همدان ۱ من
کشمش اعلا و مویزِ شاهانی بدون هسته ۱ کیلو
نان مرغوب مغز دار خاش خاش دارِ دو آتیشه ۳ من
نعنای باغی اعلا و سبزی‌های بهاری ۱ کیلو
و …

ناصر الدین شاه بعد از اینکه یک شکم سیر ماست و خیار تناول کردند

فرمان به یک کاسهِ اضافه داد و در حالی‌ که ترید می فرمودند برگشت و به امیرکبیر گفت

« پدر سوخته ها ، رعایای ما چه غذاها می خورند و ما بی‌ خبر بودیم

هر کس نارضایتی کرد و کفرانِ نعمت

به چوب و فلک ببندینش

۵۶ ◄ یا لایک کن یا خودت رو تسلیم کن

—————–**–

نابینائی در شب تاریک چراغی در دست و سبوئی بر دوش در راهی می رفت. فضولی به وی رسید و گفت: ای نادان! روز و شب پیش تو یکسانست و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر، این چراغ را فایده چیست؟

نابینا بخندید و گفت: این چراغ نه از بهر خود است، از برای چون تو کوردلان بی خرد است، تا به من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند

✴✴✴

حال نادان را به از دانا نمی داند کسی
گرچه دردانش فزون از بوعلی سینا بوَد
طعن نابینا مزن ای دم ز بینائی زده
زانکه نابینا به کار خویشتن بینا بود

—————–**–

عبدالرحمن جامی
بهارستان

۲۱ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

—————–**–

قدیما تو یه آپارتمان زندگی می کردیم، واحد کناریمون یه زن و شوهر بودن که خیلی هم جوون نبود، اما با اینکه سنشون قدی شده بود که دست از دعواهای زن و شوهری بردارن اما هر روز مکافات بود، مامان میگف شوهرش دست بزن داره، مامان از دست زهرا خانم خیلی کفری بود، میگف آخه دختر تو که بچه ای هم نداری که بخاطرش گیر باشی پس چرا یکم دلت بحال خودت نمیسوزه، ول کن برو خونه ننه بابات، پای چی این مرد موندی،

و چیزی که عجیب بود ، جواب زهرا خانم بود، میگفت دوستش داره 
نه تنها واسه آدم بزرگا جوابش احمقانه بود حتی واسه من واسه یه پسر بچه ده دوازده ساله هم عجیب بود، که این چجور دوست داشتنیه

گذشت و ما از اون محله رفتیم

اما حالا که رسیدم وسط راه، نه آدم بزرگِ بزرگ شدم نه پسر بچه موندم فکر میکنم دلیل اصرار زهرا خانم واسه موندن تو خونه ی مردی که هر روز به باد کتک می گرفتش رو فهمیدم
مامان هنوزم دورا دور با زهرا خانم تلفنی حرف میزنه، میگه انگار شوهرشو شفا دادن و آدم شده، زهرا خانمو میذاره رو سرش و حلوا حلوا میکنه 
من فکر میکنم هیچ دوست داشتنی احمقانه نیست، حتی تو جایگاه زهرا خانم 
فقط بستگی داره به هوش آدما که بفهمن فلان آدم مناسبه براشون، برای اینکه دوستش داشته باشن، یکی مثل زهرا خانم زود فهمید و صبر کرد، یکی مثل شوهرش دیر فهمید اما بالاخره فهمید، یکی مثل زهرا خانم زود نمیفهمه و زود فرارو به قرار ترجیح میده، یکی ممکنه باهوش باشه و زود بفهمه که فلانی واسه ی اون نیست و زود تمومش کنه 

چیزی که من فهمیدم اینه که ما آدما هرچقدر هم که باهوش باشیم توی رابطه ی خودمون و هرچقدر که موفق باشیم هیچ وقت نمیتونیم رابطه ی خوب یا بد دو نفر دیگه رو تحلیل کنیم

شاید حماقت یه نفر بهترین تصمیم باشه 
و شاید بهترین رابطه ی یه نفر حماقت باشه

—————–**–

مسعود ممیزالاشجار

۲۸ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت

از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟

قرآن

از کجای قرآن؟

انا فتحنا

نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد

سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن اباکرد

نادر گفت: چرا نمی گیری؟

گفت: مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای

نادر گفت: به او بگو نادر داده است

پسر گفت: مادرم باور نمی‌کند

می‌گوید: نادر مردی سخاوتمند است، او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد. زیاد می‌داد

حرف او بر دل نادر نشست، یک مشت پول زر در دامن او ریخت

از قضا چنانچه مشهور تاریخ است، نادر در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

*chaie*
چای می نوشم و از مطلب خود دلشادم
*chaie*

۲۱ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

*~*~*~*~*~*~*~*

بیمارستان سینا… اتاق عمل سوانح و سوختگی

صدای داد و بیدادش توو راهروی اتاق عمل توجهمو جلب کرد… لابد از همون مردا بود که با همه ی ادعای مردیش، تاب یه سوختگی جزئیو نداشت و تازه ادعای مردونگیشم کل عالمو برداشته بود لابد
رفتم سمت صداها… قضیه فقط یه ذره با تصورات من تفاوت داشت… یه ذره

سوخته بود… کل بدنش، از فرق سرش تا نوک پاش، درد داشت در حد ماورای مرگ، حرف زدن سختش بود، هرلحظه ممکن بود قلبش بایسته اما کل توانشو جمع کرده بود و گاهی داد می زد و گاهی التماس میکرد… همه مونو

بیشتر کادر اتاق عمل جمع شده بودند بالا سرش و هرکی یه حالی داشت… چه حالی

باید هرچه سریعتر می رفت برای عمل اما هرکاری کردیم رضایت نمیداد که نمیداد
صداش لرزه می انداخت به جون همه، با لهجه کُردی غلیظ داد میزد: گیانم… نازارکم، عزیزکم، بذارین ببینمش من باید ببینمش

چاره ای نبود… باید می دیدش… کوتاه بیا نبود… آوردنش کنارش، زنشو، نازارشو، یار گیانشو
آوردن

اونقدر تقلا میکرد برای دیدنش با اون نهایت دردی که داشت که میترسیدم از رو تخت بیفته پایین
عزیزش حالش خیلی بهتر از خودش بود… فقط یه قسمت از صورتش سوخته  بود و کمی از دستش، ولی تا دیدش زد زیر گریه… گریه ای که گمونم عرش خدارو لرزوند، دل همه رو لرزوند، حتی دل سنگو لرزوند… کی میگه دیدن نداره گریه مرد؟؟!! دیدن داشت اون گریه ی عاشقانه

دستای از شدت درد لرزون و خونی رو رسوند به اشک عزیزش و سوزش شوریشو خرید به سرانگشت پر از دردش و زمزمه کرد: ئێشت هەیە عەزیزەکەم؟

جوابی که نشنید مستاصل تر تکرار کرد: درد داری عزیزم؟؟!!؟

انگار که زبون خودشونو نفهمه عزیزش! به هق هق افتاد اون هیبت و مردونگی: قەزات لە گیانم
دردت له گیانم نازارم

بعد شروع کرد به التماس کردن به ما: شمارا به خدا نذارین درد بکشه…  مەهێلن شتێکی لێ بێت… شمارا به خدا نذارین اون… شمارا بخدا

درد امون مردو برید و بغض امون منو… داشت از حال میرفت اما با همه ناتوونیش جلوی همه ایستاد تا اول عزیزشو راهی اتاق عمل کنه و بعد رضایت داد تا خودشو ببرن
شنیدم که صدایی گرفته به کُردی گفت: زۆر زۆر پیاوی براکه‌م

نفهمیدم یعنی چی ولی یقین داشتم یه ربطی به جوونمردی داره… هوای اونجا زیادی برام سنگین بود… خودمو رسوندم به حیاط بیمارستان و نشستم رو نیمکت و چندتا نفس عمیییییق کشیدم

درد داشت
کل تنش سوخته بود
هرلحظه احتمالی بود بودنش
قلبش عاریه ای میتپید
حتی توان حرف زدن نداشت که بگه چه بلایی سرش اومده و باز فکر یار گیانی بود که حتی زیباییشم سوخته بود و لبی نداشت که بعد اون همه صداکردنای مردش بگه جانم مرد دیوونه ی من… جانم؟؟!!!؟

کاری از دستم برای این عشق برنمیومد… فقط زیر لب چنتا آیت الکرسی خوندم برای سلامتی عزیزش و زمزمه کردم با خودم که الهی سایه ت از سر این دنیای بی عشق کم نشه مرد بزرگ
همین

*~*~*~*~*~*~*~*

طاهره اباذری هریس

۲۷ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

*~*~*~*~*~*~*~*

در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید

ـ آقا این بسته نون چند؟

فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن

پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت: نمیشه کمتر حساب کنی؟!!؟

توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم

ـ نه، نمیشه

دوره گرد پیر، مظلومانه با غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرده بود بسته ی نون رو سر جاش گذاشت و از مغازه خارج شد

درونم چیزی فروریخت… هاج و واج از برخورد فروشنده به دوستم چشم دوخته بودم
از نگاه غمگینش فهمیدم اونم به چیزی فکر میکنه که من فکر میکنم… یه لحظه به خودم اومدم، باید کاری میکردم…. این مبلغ بینهایت ناچیز بود اما برای اون پیرمرد انگار تمام دنیا بود

به دوستم گفتم تا دور نشده این بسته نون رو بهش برسون
پولش رو حساب کردم و از مغازه خارج شدم

پیرمرد بینوا به قدری از دیدن یه بسته نون خوشحال شده بود که انگار همه ی دنیا توی دستاشه

چه حس قشنگی بود

اون روز گذشت..‌. شب پشت چراغ قرمز یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله با یه لبخند دلنشین به سمتم اومد؛ ازم فال میخری؟

با لبخند لپشو گرفتمو گفتم چند؟

ـ فالی دو هزار تومن

داخل کیفمو نگاه کردم اما دریغ از حتی یه هزار تومنی
با ناراحتی نگاش کردمو گفتم عزیزم اصلا پول خرد ندارم

و با جوابی که ازش شنیدم درون خودم غرق شدم

ـ اشکال نداره، یه فال مهمون من باشید

بی اختیار این جمله چند بار توی ذهنم تکرار شد: یه فال مهمون من باش

از اینهمه تفاوت بین آدمها به ستوه اومدم
صبح رو به خاطر آوردم، یه فروشنده ی بالغ و به ظاهر عاقل، که صاحب یه مغازه ی لوکس توو بهترین نقطه ی شهر تهران بود… از هزار و پونصد تومن ناقابل نگذشت
اما یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله ی فال فروش دوست داشت یه فال مهمونش باشم و از دو هزار تومنش گذشت

همین تلنگرای کوچیک باعث میشه ما آدما بهمون ثابت بشه که “مرام و معرفت” نه به سنه، نه به داراییه، نه به سطح سواد آدما

معرفت یه گوهر نابه که خدا نصیب هر آدمی نمیکنه

الهی که صاحب قلبهای بزرگ دستاشون هیچوقت خالی نباشه تا بتونن با قلب پاک و بخشندشون دنیارو گلستون کنن

*~*~*~*~*~*~*~*

۲۶ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

..*~~~~~~~*..

یه شب سرد پاییزی بود
رفته بود نشسته بود رو پشت بوم! هرچی که التماس کردم بیاد پایین که سرما نخوره، حرف گوش نکرد

از خودش یه عکس برام فرستاد که پتو پیچیده بود دور خودش و نوشت: نگران من نباش عزیزم…زیادم سرد نیست هوا

براش فرستادم: آخه مگه قحط جا اومده… اون بالا رفتی چیکار؟!؟

شاعر می شد گاهی وقتا، نوشت: ازین بالا ستاره هارو که میبینم که این همه دورن، حس میکنم بهت نزدیک ترم… ازینجایی که منم تا اونجایی که تو هستی الان فاصله مون فقط یه قلبه… از همون قلب آبیا که برام میفرستی

قلبم شروع کرد بندری رقصیدن، به روی خودم نیاوردم و فقط براش یه قلب آبی فرستادم

تایپ کرد: آخرشم‌ نگفتی چی شده که انقدر فکرت مشغوله امروز

حواسم پرت اتفاقای صبح توو بیمارستان شد… مگه میشه یه آدم عشقشو به خاطر بیماری ول کنه و توو بدترین شرایط تنهاش بذاره؟!؟

اسمشو نوشتم فوری، جواب داد: جاااانممممممم

براش فرستادم: اگه من یه روزی سرطان بگیرم چیکار میکنی؟!؟

عصبانی شد: خدا‌ نکنه بیشعور… زبونتو گاز بگیر

کلافه نوشتم: جواب بده… برام مهمه… اومدیم و شد… اونوقت چی؟!؟

ناراضی جواب داد: مهم نیست… باید خوب شی و برام بخندی… باهم برای لبخندت میجنگیم

نوشتم: اگه ازدواج کردیم و بچه دار نشدم چی؟!؟

شکلک لبخند گذاشت: از پرورشگاه یه نی نی کوچولو میگیریم که جفتتون برام بخندین و دلم پر بکشه واسه لبخندتون

ناخودآگاه لبخند زدم: اگه بقیه مخالفت کنن باهامون چی؟! اگه نذارن به هم برسیم چی؟!؟

جوابش پر از حسای خوب بود: قربونت برما… فکر و خیالای بد نکن… اون وقتم باهم جلوی همه ی دنیا وایمیستیم و به هم میرسیم آخر قصه! از هیچی نترس زندگی… با کل دنیا میجنگم واسه ی خوشحالیت… تو مال منی… فقط بخند

نیشم باز شد و ذوق مرگ نوشتم: اگه صورتم بسوزه و دیگه نتونم لبخند بزنم برات چی؟!؟

بعد چند لحظه بالای صفحه اومد: شعر و غزلم ایز تایپینگ

ـ خنده که فقط با لب نیست خب… نگاه چشمات میکنم و لبخندتو از رو نگاهت میخونم، سرمو میذارم رو قلبتو لبخندتو میشمارم، با کل وجودم میشم گوش و خنده هاتو میشنوم

اون لحظه خوشبخت تر از من کسیم بود؟! فکر نکنم

شیطنتم‌ گل کرد و نوشتم: اگه قلبمم دیگه نزنه چی؟؟!!!!؟

درجا گوشیم زنگ خورد، تا جواب دادم با تمام توانش داد زد: دیگه نشنوم ازین چرت و پرتا… فهمیدی؟؟

بغضم گرفت، هیچی نگفتم
زمزمه کرد: اونوقت قلب منم نمیزنه… دیگه نیستم تا کاریم کنم

زیر لب گفتم: خدا نکنه

اون شبو تا صبح روی پشت بوم نشست و تا خود سحر حرف زدیم و براش شعر خوندم

امروز که از سر دلتنگی و بیکاری داشتم پیامای قدیمیو میخوندم چشمم خورد به همون پیاما
دلم میخواست برگردم به همون روز صبح توی بیمارستان و کنار همون آدمی که میخواست همسرشو ول کنه و بهش بگم خیلی مردی که تا الانشم دووم آوردی، بهش بگم خیلی آقایی که تا همینجاشم پای قول و قرارات وایستادی لااقل، بگم خجالت نکشی یه وقت از کارت، بگم نترسیاا… از تو بدتراشم هست
بگم هی تو! من نه مریضی لاعلاج گرفتم، نه درخت بی ثمر بودم، نه کسی جلوی به هم رسیدنمون ایستاد و نه لبخندم سوخته بود… بگم میدونم شاید نامردی مثل توام باورش نشه اما

اونی که میگفت میمیره برای یه لبخندم… گریه هامم جلوی رفتنشو نگرفت

^^^^^*^^^^^

طاهره اباذری هریس

۳۵ ◄ اشمولی پشمولی

—————–**–

یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد.در آنجا پسر کوچک شان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند

روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید: پسرم تعریف کن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟

پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سیگار کشیدن به ما گفتند و بحث کردیم! خانم معلّم برایمان یک کتاب قصّه خواند و یک کاردستی هم درست کردیم

پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟

پسر گفت: نه

روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تکرار کرد
پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش کردیم، یاد گرفتیم که چطور اعتماد به نفسِمان را از دست ندهیم و زنگ آخر هم به ما یاد دادند که باید قسمتی از درآمدمان را به دولت بدهیم تا برای آبادی شهرها و روستاها خرج شود

بعد از چندین روز که پسر می رفت و می آمد و تعریف می‌کرد، پدر کم کم نگران شد چرا که می‌دید در مدرسه پسرش وقت کمی در هفته صرف ریاضی، فیزیک، علوم، و چیزهایی که از نظر او درسِ درست و حسابی بودند می‌شود

از آن جایی که پدر نگران بود که پسرش در این
دروس ضعیف رشد کند به پسرش گفت: پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه، خودم با تو ریاضی و فیزیک کار کنم

بنابراین پسر دوشنبه ها مدرسه نمی رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده.گفتند مریض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یک بهانه ای آوردند. بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند. وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی کرد بهانه بیاورد امّا مدیر زیر بار نمی رفت
بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد. گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می کند که چرا در مدارس استرالیا این قدر کم درس درست و حسابی می‌خوانند

مدیر پس از شنیدن حرف های پدر جواب داد: ما هم پنجاه سال پیش مثل شما فکر می کردیم
تعریف باسوادی فقط خواندن فیزیک و شیمی و ریاضی نیست بلکه احساس مسئولیت و مشارکت نسبت به مسایل جامعه است

مهارت های زندگی و اجتماعی شدن در یک جامعه مدنی برای همه لازم است ولی فیزیک و شیمی ممکن است برای گروهی خاص کار گشاباشد

انسان ها نادان به دنیا مى آیند نه احمق
آنها توسط آموزش اشتباه، احمق میشوند

بزرگترین دشمن سعادت و آزادى انسان ها دفاعِ کورکورانه از عقاید و باورهاى غلط است

—————–**–

برتراند راسل

۲۸ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....
  • 6
  • 3,004
  • 3,909
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها