• چیستان
فال آنلاین

سال نو مبارک

❤ الهی خنده ات همچون بهار و دلت آزاد ز غم ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan

داستانکهای زیبا

 

 

 

 

 

 

آیا شما ثروتمند هستید؟

-.*-.*-.*-.*-.*-.*-.*

آن دو کوچولو شتابان از حفاظ خالی گذشته وارد منزل شدند

هر دوی آنها، هم دختر و هم پسر، کت کهنه و گل و گشادی به تن داشتند، پرسیدند

“ببخشید خانم، کاغذ باطله دارید؟”

سرگرم کار بودم و می خواستم پاسخ رد به آنها بدهم که چشمم به پاهای آن دو افتاد

دمپایی های کوچک و ظریفی که از برف کاملا خیس شده بودند، به پا داشتند ؛ گفتم

” بیایید تو تا یه فنجون شیر کاکاءوی گرم براتون درست کنم”

 

هیچ حرف دیگری میان ما رد و بدل نشد

دمپایی های خیس آنها، علایمی از کف پاهایشان بر روی سنگ کف خانه بر جای گذاشتند

با یک فنجان شیر کاکاءو، کمی نان برشته و مربا از آنها پذیرایی کردم تا شاید در برابر سرمای بیرون مقاوم شوند

سپس به آشپزخانه برگشتم و دوباره مشغول رسیدگی به دخل و خرج خانواده شدم

سکوت مطلق حاکم بر اتاق جلویی، حواسم را به خود جلب کرد ، به همین خاطر لحظه ای به داخل اتاق نگریستم

دختر کوچولو فنجان خالی را در دستش گرفته بود و خیره به آن می نگریست

پسر کوچولو با صدای نرمی پرسید

“ببخشید خانم،…شما ثروتمند هستید؟”

“من؟ اوه، نه”

و نیم نگاهی به روکش نخ نما و فرسوده مبل ها انداختم
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روی نعلبکی گذاشت و گفت

“رنگ فنجون و نعلبکی ها به هم می خوره”

صدایش از اوج احساس گرسنگی و نداری خبر می داد

آن دو در حالی که بسته های کاغذ را برای محافظت از وزش باد در مقابل صورتشان گرفته بودند، رفتند ؛ آنها تشکر هم نکردند

احتیاجی هم به این کار نبود. آنها بیشتر از آنچه می باید، کرده بودند

فنجان های سفالی آبی رنگ ساده و نعلبکی هایش ، هر چند ست نبودند ولی خوب، به هم می خوردند
سیب زمینی ها را امتحان کردم و آبگوشت را هم زدم ،  سیب زمینی، آبگوشت ، سقفی بالای سرم، خانه ای گرم، همسرم، شغل دایمی و تقریبا خوبش ، همه اینها هم به هم می آمدند

 

صندلی ها را از جلوی اتاق برداشته و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن را مرتب کردم

لکه های گلی دمپایی های کوچک ، هنوز از روی سنگ کف خانه  خشک نشده بودند

آنها را پاک نکردم . خوش دارم این لکه ها همیشه در آنجا باقی بمانند تا هرگز دوباره از یادم نرود که چقدر ثروتمند هستم

 

○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○

 

ماریان دولان_ راز

۱۹ ◄ دینگله دینگو

khengoolestan_post_mehrnaz_18_bahman_1395

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

🙋🙎ﺩﻭﺗﺎﺧﺎﻧﻢ ﺗﻮی ﻣﺤﻞ ﮐﺎﺭﺷﻮﻥ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪﺑﺎﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ میکرﺩﻧﺪ

🙋ﺍﻭﻟﯽ

ﺩﯾﺸﺐ،ﺷﺐ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ

⁉️ﺗﻮ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ؟

دومی

ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻓﺎﺟﻌﻪ ﺑﻮﺩ ؛ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻇﺮﻑ ﺳﻪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺷﺎﻡ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺭﻓﺖ و افتاد رو تخت ﻭ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ . ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ؟

🙋ﺍﻭﻟﯽ

ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺎﻋﺮﺍﻧﻪ ﻭ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ ؛  ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﯾﻪ ﺩﻭﺵ ﻣﯽ‌ﮔﯿﺮﻡ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻟﺒﺎﺳﺎﺗﻮ ﻋﻮﺽ ﮐﻦ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﺎﻡ . ﺷﺎﻡ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮﮔﺸﺘﯿﻢ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﻣﻨﺰﻝ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﻤﻊ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩ

 

👈از قرار، همسران این دو خانم نیز همکار هم بودند و داشتند درباره دیشب صحبت می‌کردند

👨ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭﻟﯽ

ﺩﯾﺮﻭﺯﺕ ﭼﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ؟

👮ﺷﻮﻫﺮ ﺩﻭﻣﯽ

ﻋﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﺎﻡ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺷﺎﻡ ﺭﻭ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻡ. ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩ؟

👨ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭﻟﯽ

  ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﺎﻡ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ، ﺑﺮﻕ ﺭﻭ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺑﺸﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﺎﻡ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ ؛ ﺷﺎﻡ ﻫﻢ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮔﺮﻭﻥ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ. ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﻕ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺷﻤﻊ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻨﻢ

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

 

🔰نتیجه ﺍﺧﻼﻗﯽ
ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺍﺻﻞ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﭼﯿﻪ، ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ
برداشت، نحوه برخورد و ﺷﮑﻞ ﺍﺭﺍﺋﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﻬﻤﻪ

 

۳۱ ◄ بیشتر و بیشترش کن

post_fesgheli_17_bahman_1395

○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○
هوس زن گرفتن به سرم زده بود

دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین‌تر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم

مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته بود ؛  نمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند

اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او می‌گویند عاصم جورابی

سر ساعت به رستوران رفتم

رئیس تا مرا دید گفت
«چون جوان خوب و نجیب و سربه‌راهی هستی می‌خوام نصیحتت کنم»
بعد هم گفت
«مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی»

و ادامه داد

«اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت می‌شی ؛ همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم می‌گن عاصم جورابی»

پرسیدم

«جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا می‌کنن؟»

جواب داد
«چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد»

و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه

واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم

جهیزیه نداشت ، باباش یک کارمند ساده بود

چهره چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم

صباحت زن زندگی بود

بهش می‌گفتم امشب بریم رستوران؟
می‌گفت نه چرا پول خرج کنیم؟
می‌گفتم: صباحت جان لباس بخرم؟
می‌گفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟

تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم

دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید

یه‌ روز گفتم عزیزم چرا جوراب تازه‌ات رو نمی‌پوشی؟
با خجالت جواب داد

آخه این جورابا با کفشای کهنه‌ام جور در نمیاد

به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش نو خریدم

فرداش که می‌خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید

بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمی‌پوشی؟

جواب داد

آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد

همون‌روز یک دست لباس براش گرفتم. اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود

این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان

رفتم دو تا بلوز خوب هم خریدم
ایندفعه روسری خواست

روسری رو که خریدم دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود

چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسری‌های خانوم

تا اینکه یه روز دیدم اخماش رفته تو هم

پرسیدم چته؟

گفت این موها با لباسام جور نیست

قرار شد هفته‌ای یه بار بره آرایشگاه

بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته

بهم گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد

عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم

مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد

صباحت توی خونه باباش رادیو هم ندیده بود اما توی خونه من شب‌ها تلویزیون می‌دید

چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد

یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم

اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود

دوباره اثاثیه رو عوض کردم

بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده

پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟
طبق معمول روش نمی‌شد بگه اما یه جورایی فهموند که ماشین می‌خواد

با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم

حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایده‌ال من بود نمی‌شد حرف هم زد

از همه خوشگلا خوشگل‌تر بود
کارش شده بود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی

دختری که تو خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من ویسکی می‌خورد
مدام زیر لب می‌گفت

آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه

اوایل نمی‌دونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت

اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم

مجبور شدم طلاقش بدم

خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد

تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود

یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره

کاش دستم می‌شکست و براش جوراب نمی‌گرفتم

۲۹ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

khengoolestan_post_fesgheli_14_bahman_1395

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل آرامش را تصویر کند

نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند

آن تابلوها تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد

اولی تصویر دریاچه آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جایجایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید و اگر دقیق نگاه می کردند در گوشه چپ دریاچه ، خانه کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن برمی خواست ، که نشان می داد شام گرم ونرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد. اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود

این تابلو هیچ با تابلوهایی که برای مسابقه فرستاده بودند هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید. آنجا در میان غرش وحشیانه طوفان ، جوجه گنجشکی آرام نشسته بود

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جایزه بهترین تصویر آرامش ،تصویر دوم است

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بعد توضیح داد

آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سرو صدا ، بی مشکل و بی کار سخت یافت می شود

آرامش چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، بمانی و آرام باشی

۲۲ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

 

khengoolestan_post_megrnaz_5_bahman_1395

 

-.*-.*-.*-.*-.*-.*-.*

ﭼﻮﭘﺎن ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻛﺸﺖ ﻛﻪ ﺑﺰ ﭼﺎﻻﻙ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ بپرد، نشد که نشد
ﺍﻭ میﺩﺍﻧﺴﺖ ﭘﺮﻳﺪﻥ ﺍﻳﻦ ﺑﺰ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻫﻤﺎﻥ ﻭ ﭘﺮﻳﺪﻥ ﻳﻚ ﮔﻠﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻭ ﺑﺰ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﻥ ﻫﻤﺎﻥ
ﻋﺮﺽ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻗﺪﺭﻱ ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ ﺣﻴﻮﺍﻧﻲ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﮕﺬﺭﺩ

ﻧﻪ ﭼﻮﺑﻲ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺗﻦ ﻭ ﺑﺪﻧﺶ ﻣﻲﺯﺩ ، ﺳﻮﺩﻱ ﺑﺨﺸﻴﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻓﺮﻳﺎﺩﻫﺎﻱ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺑﺨﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺩﻧﻴﺎ ﺩﻳﺪﻩﺍﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﻣﻲﮔﺬﺷﺖ. ﻭﻗﺘﻲ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﭘﻴﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ
ﻣﻦ ﭼﺎﺭﻩ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﻲﺩﺍﻧﻢ . ﺁن گاﻩ ﭼﻮﺏ ﺩﺳﺘﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﻱ ﺁﺏﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺁﺏ ﺯﻻﻝ ﺟﻮﻱ ﺭﺍ ﮔﻞ ﺁﻟﻮﺩ ﻛﺮﺩ .
ﺑﺰ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺁن که ﺁﺏ ﺟﻮﻱ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ، ﺍﺯ ﺳﺮ ﺁﻥ ﭘﺮﻳﺪ ﻭ ﺩﺭ ﭘﻲ ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻠﻪ ﭘﺮﻳﺪند .
ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﻣﺎﻧﺪ

ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﻱ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻪ ﺗﺄﺛﻴﺮﻱ ﺩﺍﺷﺖ؟
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﻛﻪ ﺁﺛﺎﺭ ﺑﻬﺖ ﻭ ﺣﻴﺮﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭼﻬﺮﻩ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﻲﺩﻳﺪ ، ﮔﻔﺖ
ﺗﻌﺠﺒﻲ ﻧﺪﺍﺭﺩ! ﺗﺎ بز ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻣﻲﺩﻳﺪ، ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﭘﺎ ﺭﻭﻱ ﺧﻮﻳﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ
ﺁﺏ ﺭﺍ ﻛﻪ ﮔِﻞ ﻛﺮﺩﻡ، ﺩﻳﮕﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﻳﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﭘﺮﻳﺪ
ﭼﻪ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺷﺘﻦ ﻭ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺗﺎﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻌﺒﻮﺩ ﻭ ﻣﻌﺸﻮﻕ

ﺭﻗﺺ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻦ ﮐﻪ “ ﺧﻮﺩ ” ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻨﯽ
ﭘﻨﺒﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﯾﺶ ﺷﻬﻮﺕ ﺑﺮﮐﻨﯽ
ﺭﻗﺺ ﻭ ﺟﻮﻻﻥ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﮐﻨﻨﺪ
ﺭﻗﺺ ﺍﻧﺪﺭﺧﻮﻥ “ ﺧﻮﺩ ” ﻣﺮﺩﺍﻥ ﮐﻨﻨد

○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○

۱۴ ◄ لایک عالی متعالی

khengoolestan_5_bahman_post_mehrnaz_kafash

*♥♥♥♥*♥♥♥♥*

در گذشته، پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر می کرد
او همیشه شادمانه آواز می خواند، کفش وصله می زد و هر شب با عشق و امید نزد خانواده خویش باز می گشت
و امّا در نزدیکی بساط کفاش، حجره تاجری ثروتمند و بدعنق بود
تاجر تنبل و پولدار که بیشتر اوقات در دکان خویش چرت می زد و شاگردانش برایش کار می کردند ، کم کم از آوازه خوانی های کفاش خسته و کلافه شد
یک روز از کفاش پرسید درآمد تو چقدر است؟
کفاش گفت روزی سه درهم
تاجر یک کیسه زر به سمت کفاش انداخت و گفت
بیا این از درآمد همه ی عمر کار کردنت هم بیشتر است
برو خانه و راحت زندگی کن و بگذار من هم کمی چرت بزنم ؛ آواز خواندنت مرا کلافه کرده

کفاش شکه شده بود، سر در گم و حیران کیسه را برداشت و دوان دوان نزد همسرش رفت

آن دو تا روز ها متحیر بودند که با آن پول چه کنند

از ترس دزد شبها خواب نداشتند ، از فکر اینکه مبادا آن پول را از دست بدهند آرامش نداشتند ، خلاصه تمام فکر و ذکرشان شده بود مواظبت از آن کیسه ی زر
تا اینکه پس از مدتی کفاش کیسه ی زر را برداشت و به نزد تاجر رفت
کیسه ی زر را به تاجر داد و گفت
بیا ! سکه هایت را بگیر و آرامشم را پس بده

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

خیلی از ما کار میکنیم که زندگی کنیم و خیلی هم زندگی میکنیم تا کار کنیم .
مراقب زندگی هایمان باشیم ،وسایلی که باید به ما ارامش دهند قرار نیست ارامش و سلامتی را از ما بگیرند

۲۴ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

انسانهای خوب
همچون انعکاس ماه در زلال
برکه اند
لمس شدنی نیستند
ولی زیبایی بخش ظلمت شب هستند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

استادی با شاگردش از باغى میگذشت

چشمشان به یک کفش کهنه افتاد
شاگرد گفت گمان میکنم این کفشهای کارگرى است که در این باغ کار میکند . بیا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببینیم و بعد کفشها را پس بدهیم و کمى شاد شویم

استاد گفت چرا براى خنده خود او را ناراحت کنیم؛ بیا کارى که میگویم انجام بده و عکس العملش را ببین

مقدارى پول درون آن قرار بده

شاگرد هم پذیرفت و بعد از قرار دادن پول ، مخفى شدند
کارگر براى تعویض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همینکه پا درون کفش گذاشت متوجه شیئى درون کفش شد و بعد از وارسى ، پول ها را دید
با گریه فریاد زد : خدایا شکرت
خدایی که هیچ وقت بندگانت را فراموش نمیکنى
میدانى که همسر مریض و فرزندان گرسنه دارم و در این فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رویی به نزد آنها باز گردم و همینطور اشک میریخت

استاد به شاگردش گفت: همیشه سعى کن براى خوشحالی خود ، ببخشى نه بستانی

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

جذامیان به ناهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند

حلاج بر سر سفره آنها نشست و چند لقمه بر دهان برد

جذامیان گفتند: دیگران بر سر سفره ما نمی نشینند و از ما می ترسند

حلاج گفت: آنها روزه اند و برخاست

غروب، هنگام افطار حلاج گفت: خدایا روزه مرا قبول بفرما

شاگردان گفتند: استاد، ما دیدیم که روزه شکستی

حلاج گفت: ما مهمان خدا بودیم. روزه شکستیم ولی دل نشکستیم

آنجا که دلی بود به میخانه نشستیم
آن توبه صد ساله به پیمانه شکستیم

از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم

حضرت مولانا

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود

اول گفتند زنی از اهالیِ جورجیا ، همسرم باشد
خوشگل و پولدار ، قرار بود خانه ای
در سواحلِ فلوریدا داشته باشیم
با یک کوروتِ کروکیِ جگری
تنها اشکال اش این بود که
زنم در چهل و سه سالگی سرطانِ سینه می گرفت
قبول نکردم ، راست اش تحمل اش را نداشتم

***

بعد، موقعیتِ دیگری پیشنهاد کردند
پاریس ، خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدلِ لباس
قرار بود دو دخترِ دو قلو داشته باشیم
اما وقتی گفتند یکی از آنها
در نه سالگی در تصادفی کشته می شود
گفتم حرف اش را هم نزنید

***

بعد، قرار شد کلودیا زنم باشد
با دو پسر. قرار شد توی محله های
پایینِ شهرِ ناپل زندگی کنیم
توی دخمه ای عینِ قبر
امّا کسی تصادف نکند
کسی سرطان نگیرد. قبول کردم

***

حالا کلودیا ، همین که کنارم ایستاده است
مدام می گوید که خانه ، نورِ کافی ندارد
بچه ها کفش و لباس ندارند
یخچال خالی است

امّا من اهمیتی نمی دهم
می دانم اوضاع می توانست
بدتر از این هم باشد
با سرطان و تصادف

کلودیا اما این چیزها را نمی داند
بچه ها هم نمی دانند

مصطفی مستور
از رمانِ
پرسه در حوالی زندگی

۲۴ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

نقل است شاه عباس صفوی ، رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد و به خدمتکاران دستور داد تا در سر قلیان ها بجای تنباکو، از سرگین اسب استفاده کنند

میهمان ها مشغول کشیدن قلیان شدند و دود و بوی پهنِ اسب ، فضا را پر کرد اما رجال از بیم ناراحتی‌ شاه پشت سر هم بر نی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا می دادند ! گویی در عمرشان ، تنباکویی به آن خوبی‌ نکشیده اند

شاه رو به آنها کرده و گفت

«سرقلیان ها با بهترین تنباکو پر شده اند ؛ آن را حاکم همدان برایمان فرستاده است»

همه از تنباکو و عطر آن تعریف کرده و گفتند

«براستی تنباکویی بهتر از این نمی‌توان یافت»

شاه به رئیس نگهبانان دربار، که پک های بسیار عمیقی به قلیان می زد ، گفت

« تنباکویش چطور است؟»

رئیس نگهبانان گفت

«به سر اعلیحضرت قسم، پنجاه سال است که قلیان می کشم، اما تنباکویی به این عطر و مزه ندیده ام»

شاه با تحقیر به آنها نگاهی‌ کرد و گفت

«مرده شوی تان ببرد که بخاطر حفظ پست و مقام، حاضرید بجای تنباکو، پِهِن اسب بکشید و بَه‌‌‌ بَه‌‌‌‌‌‌ و چَه چَه کنید»

۲۲ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

khengoolestan_post_mehrnaz_gonjeshk_30_dey_1395

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت‌

پرسیدن : چه می‌کنی ؟

پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می‌کنم و آن را روی آتش می‌ریزم

گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می‌آوری بسیار زیاد است و این آب فایده‌ای ندارد

گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که وجدانم می‌پرسد: زمانی که دوستت در آتش می‌سوخت تو چه کردی؟

پاسخ می‌دهم: هر آنچه از من بر می‌آمد

همین یک جمله رمز تمام زیبایی های رفتاری دنیاست
بدون توقع و با دلی صاف هر کاری از دستت بر میاد انجام بده

*@***/*

۱۹ ◄ دینگله دینگو

*********◄►*********

روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا میزان ایمان دانشجویان اش را بسنجد

او پرسید: آیا خداوند , هرچیزی راکه وجود دارد , آفریده است؟

دانشجویی شجاعانه پاسخ داد : بله

استاد پرسید: هرچیزی را ؟!؟

پاسخ دانشجو این بود: بله ; هرچیزی را

استاد گفت: دراین حالت , خداوند شر را آفریده است . درست است ؟ زیرا شر وجود دارد

برای این سوال , دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند

ناگهان , دانشجوی دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد ممکن است از شما یک سوال بپرسم؟

استاد پاسخ داد: البته

دانشجو پرسید: آیا سرما وجود دارد؟

استاد پاسخ داد: البته, آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید؟

دانشجو پاسخ داد: البته آقا, اما سرماوجود ندارد. طبق مطالعات علوم فیزیک, سرما, نبودن تمام و کمال گرماست و شیء را تنها درصورتی می توان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد
و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شیء است که انرژی آن را انتقال می دهد . بدون گرما اشیاء بی حرکت هستند, قابلیت واکنش ندارند ; پس سرما وجود ندارد . ما لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم

دانشجو ادامه داد: وتاریکی ؟

استاد پاسخ داد : تاریکی وجود دارد

دانشجو گفت: شما باز هم در اشتباه هستید آقا! تاریکی , فقدان کامل نور است. شما می توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز, تنوع رنگ های مختلف را نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور , نور می تواند
تجزیه شود . تاریکی , لفظی ست که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم

و سرانجام دانشجو ادامه داد: خداوند, شر را نیافریده است . شر , فقدان خدا در قلب افراد است. شر فقدان عشق, انسانیت و ایمان است. عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند . آنها وجود دارند و فقدانشان منجر به شر می شود

نام این دانشجو آلبرت انیشتین بود

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

من خدایى دارم که مالک تمام دنیاست

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مردی از کوچه ای می گذشت که غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است به او گفت چه طور در چنین وضعی میخندی و شادی می کنی ؟

جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار میکنم در هر حالی روزی مرا میدهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم ؟

از آنجا که آن مرد از عرفای بزرگ ایران بود و چشمهایش را شسته بود و جور دیگر میدید گفت از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی هستم

*********◄►*********

۲۵ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن
  • 3
  • 722
  • 3,493
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها