• چیستان
فال آنلاین

خدا زیباست

❄️❄️ این را در دانه دانه های برف میبینم ❄️❄️

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan

داستانکهای زیبا

مرد فقیری از خدا سوال کرد

چرا من اینقدر فقیر هستم؟

خدا پاسخ داد

چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی

مرد پاسخ داد

من چیزی ندارم که ببخشم

خدا پاسخ داد

چرا!!!! محدود چیزهایی داری

یک صورت که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی

یک دهان که می توانی از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی

یک قلب که می توانی بروی دیگران بگشایی

چشمانی که میتوانی با آنها به دیگران با نیت خوب نگاه کنی

 

فقر واقعی فقر روحــــی ست.دل آدم ها خیلی ساده گرم میشود

 

*~*****◄►******~*

پدری فرزند خود را خواند

دفتر مشق او را که بسیار تمیز و مرتب بود نگاه کرد و گفت

فرزندم چرا در این دفتر کلمات زشت و ناپسند ننوشتی و آن را کثیف نکردی؟

پسر با تعجب پاسخ داد

چون معلم هر روز آن را نگاه می کند و نمره می دهد

پدر گفت: دفتر زندگی خود را نیز پاک نگاه دار، چون معلمه هستی

هر لحظه آن را می نگرد و به تو نمره می دهد

ألَم یَعلَم بأنَّ اللهَ یَری

سوره علق آیه ۱۴

 «  آیا انسان نمی داند که خدا او را می بیند  »

*~~~*****~~~*

۲۰ ◄ عاقا پست بیسته ، بیست

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد

می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد

هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت

هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد

اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم
وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم

چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم

من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد

به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم

من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم

اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد
دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم

خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست

در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت

نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد

از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم

گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم

خدا گفت

هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم

گفتم: خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم

سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم

اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد
از درون خوشحال نبودم ؛ نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم

از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم

با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم

پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم

در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم

عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند

اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند ؛ در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند

همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم

آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم ؛ هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم

من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم

قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود

گفتم

خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند ؛ انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی ؛ از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم ؛ اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد

خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد

نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد

گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم

گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود

آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی

چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم ؛ بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم

اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز

خدایا همشه دوستت دارم

هر آنچه شکر نعمتت را بجا آورم کم است

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه

سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود

اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم

زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد

زن پرسید

” من چقدر باید بپردازم؟”

و او به زن چنین گفت

شما هیچ بدهی به من ندارید ؛ من هم در این چنین شرایطی بوده ام
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم

اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی¸باید این کار رو بکنی
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه

چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده

ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره ؛ که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست¸و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید

وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود

درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود

وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود

در یادداشت چنین نوشته بود

شما هیچ بدهی به من ندارید

من هم در این چنین شرایطی بوده ام ؛ و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار رو بکنی
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر میکرد به شوهرش گفت

دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه



۳۸ ◄ بزن لایک خوشگله رو

khengoolestan_post_fesgheli_20_dey_1395

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

یک روز پدربزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد

کتابی که بسیار گرون قیمت بود و با ارزش

وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه، مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده

من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم

چند روز بعدش به من گفت

«کتابت رو خوندی؟»

گفتم: «نه»

وقتی ازم پرسید چرا

گفتم

«گذاشتم سر فرصت بخونمش»

لبخندی زد و رفت

همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز

من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش

به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن و سعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم

در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت

 

فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت

ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه می مونه

ازدواج اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش، مال خود خودت، اون موقع هست که فکر می کنی همیشه وقت داری بهش محبت کنی، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیاری، همیشه می تونی شام دعوتش کنی، اگر الان یادت رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدی، حتما در فرصت بعدی این کارو می کنی حتی اگر هر چقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی

اما وقتی که این باور در تو نیست که این آدم مال توئه و هر لحظه فکر می کنی که خوب این که تعهدی نداره و می تونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا جایی که ممکنه ازش لذت ببری، شاید فردا دیگه مال تو نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش و قیمتی نداشته باشه و این تفاوت عشق است با ازدواج

 

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

user_send_photo_psot

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

شاگردی از استادش پرسید

عشق چست ؟

استاد در جواب گفت

به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار ، به یاد

داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی

 

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت

استاد پرسید: چه آوردی ؟

با حسرت جواب داد

هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به

امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم

 

استاد گفت: عشق یعنی همین

 

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

 

استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش

که باز هم نمی توانی به عقب برگردی

 

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت

 

استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت

به جنگل رفتم و اولین

درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم

ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم

استاد باز گفت

ازدواج هم یعنی همین

 

و این است فرق عشق و ازدواج

 

۳۸ ◄ بزن لایک خوشگله رو

در روزگار قدیم  پادشاهی زندگی می کرد

که در سرزمین خود همه چیز داشت

جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان

تنها چیزی که نداشت خوشبختی بود و با این که پادشاه کشور بزرگی بود به هیچ وجه احساس خوشبختی نمی کرد
پادشاه یکی از روزها تصمیم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پایتخت بفرستد تا آدم خوشبختی را بیابند و با پرداخت پول، پیراهنش را برای پادشاه بیاورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختی کند
فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسی که رسیدند، از او پرسیدند

« آیا تو احساس خوشبختی می کنی؟»
جواب آنها « نه» بود ؛  چون هیچ کس احساس خوشبختی نمی کرد
نزدیک غروب وقتی مأموران به کاخ بر می گشتند ، پیرمرد هیزم شکنی را دیدند که داشت غروب آفتاب را تماشا می کرد
و لبخند می زد
مأموران جلو رفتند و گفتند

« پیرمرد، تو که لبخند می زنی، آیا آدم خوشبختی هستی؟»
پیرمرد با هیجان و شعف گفت

« البته که من آدم خوشبختی هستم»
فرستادگان پادشاه به او گفتند

« پس با ما بیا تا تو را به کاخ پادشاه ببریم»
پیرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد

وقتی به کاخ رسیدند، پیرمرد بیرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد
فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برایش بازگو کردند
پادشاه از این که بالاخره آدم خوشبختی پیدا شده تا او بتواند پیراهنش را بپوشد، بسیار خوشحال شد

پس رو به مأموران کرد و گفت

« چرا معطل هستید؟ زود بروید و پیراهن آن پیرمرد را بیاورید تا بر تن کنم»
مأموران قدری سکوت کردند و بعد گفتند

« قربان، آخر این پیرمرد هیزم شکن آن قدر فقیر است که پیراهنی برتن ندارد »

 

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦
حکایت است که پادشاهی از وزیرش در مورد پرستش خدا پرسید
بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عَزل می گردی
وزیر سر در گریبان به خانه رفت
وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟

و او حکایت بازگو کرد

غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد

وزیز با تعجب گفت

یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه میخورد؟

 

غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم ؛ چرا دوزخ را برمیگزینید؟

آفرین غلام دانا

خدا چه میپوشد؟

 

رازها و گناه های بندگانش را

 

 مرحبا ای غلام

 

وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد

ولی باز در سوال سوم درماند

رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید

 

غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی

چه کاری ؟

ردای وزارت را بر من بپوشانی ، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به

درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم

 

وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند

پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟

 

و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه که وزیری را در خلعت غلام

و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید

 

پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود حاظر نمایید

 

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦
شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود

شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون امد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزند و ان راتحسین می کرد

پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید

این ماشین مال شماست اقا؟

پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت

برادرم به عنوان عیدی به من داده است

پسر متعجب شد وگفت

منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری ؛ بدون اینکه دیناری بابت ان پرداخت کنید ، به شما داده است؟ آخ جون  ای کاش…؟
البته پل کاملا واقف بود که پسر چه ارزویی می خواهد بکند

او می خواست ارزو کند که ای کاش او هم یک همچون برادری داشت

اما انچه که پسر گفت

سر تا پای وجود پل را به لرزه در اورد

ای کاش من هم یک همچو برادری بودم
پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت

دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟
“اوه بله دوست دارم”
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل برگشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد گفت

اقا می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟
پل لبخند زد

او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید

او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است

اما پل باز هم در اشتباه بود… پسر گفت

بی زحمت اونجایی که دوتا پله داره نگهدارید
پسر از پله ها بالا دوید

چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید

اما دیگر تند وتیز بر نمی گشت

او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود ، سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد

اوناهاش جیمی  ؛ می بینی؟درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم

برادرش عیدی بهش داده و دیناری بابت ان پرداخت نکرده ؛ یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد
اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو همان طوری که همیشه برات شرح میدم ببینی
پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسر بچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند

برادر بزرگتر با چشمانی براق و درخشان کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند

 

۳۴ ◄ اشمولی پشمولی

سالها پیش پسربچه ی فقیری ازجلوی یه مغازه ی میوه فروشی رد میشد

که بطور اتفاقی چشمش به میوه های داخل مغازه افتاد

صاحب مغازه که پسرک را تو اون حال دید دلش سوخت و رفت یه سیب ازروی میوه ها برداشت و داد به پسربچه

پسربچه باولع زیاد سیب رابه دهانش برددو خواست یه گازمحکم به سیب بزند که یه فکری به ذهنش خطورکرد

اون باخودش گفت بهتره این سیب را ببرم دم یه مغازه ی دیگه و با دوتا سیب کوچکتر عوض کنم و این کارا انجام داد و بعد یکی از سیبها را خورد و اون یکی راهم به یه نفر فروخت

و باپولش دوباره دوتا سیب خرید و این کار را اینقدر انجام داد تا اینکه تونست یه مقدار پول جمع کنه وبعدش با این پول ها دیگه برای خرید سیب سراغ میوه فروش نمیرفت

و مستقیمأ از جایی که میوه فروش میوه تهیه میکرد میوه میخرید

چندسال گذشت و حالا دیگه اون پسرک بزرگترشده بود و با این کارش موفق شده بود مغازه ای دست و پا کنه و کم کم بااین مغازه اوضاع مالیش خوب شده بود

اون جوان دیگه به این پول ها راضی نمیشد و سعی کرد برای خودش یه کار دیگه ای دست و پا کنه وباهمین هدف یه شرکت کوچیک تولید قطعات الکترونیک دست وپا کرد و چند نفر را هم سرکار گذاشت چندسالی گذشت

واون شرکتش را گسترش داد و بجای چند نفر، چندین هزار نفر رو استخدام کردو بجای تولید قطعات شروع به ساخت موبایل و لب تاب کرد و موفق به تولید بزرگترین و باکیفیت ترین موبایلهای دنیا شد

اون شخص کسی نبود بجز “استیوجابز” مالک معتبرترین برند موبایل و لب تاب دنیا اپل

اون توی یه مصاحبه گفته علت اینکه شکل مارک جنسهای من عکسه سیبه ، به این دلیله که یادم نره کی بودم و هرگاه خواستم مغرور بشم گذشته م رو بادیدن این سیب به یاد بیارم

○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○

شبی پسرکوچکی یک برگه صورتحساب به مادرش داد که درآن چنین نوشته بود

بابت کارنامه ی قبولی ۶٠٠٠ تومان
بابت تمیزکردن اتاقم ٢٠٠٠ تومان
بابت خریدکردن برای شما ٢٠٠٠ تومان

جمع کل بدهکاری شما ١٠ تومان است

مادرکمی خاطر خود را مرور کرد گفت

بابت ٩ ماه بارداری که دروجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام زحماتی که دراین چندسال برای تو کشیدم تابزرگ شوی هیچ

بابت شب هایی که به بالینت نشستم و از تو پرستاری کردم هیچ

بابت غذا
نظافت تواسباب بازی هایت هیچ
و اگرتمامی این راجمع بزنی خواهی دید هزینه عشق واقعی من به توهیچ است

وقتی پسرک این را شنید با چشمانی اشک آلود گفت

مادرم دوستت دارم و آن گاه قلم را برداشت و پشت صورتحساب نوشت

قبلا به طور کامل پرداخت شده است

○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○

※ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ که※
ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺻﺪﺍﯾﻪ ﻗﺮﺁﻥ ﺑﯿﺎﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﺵ※

ﺑﺒﻨﯿﺪ ﻣﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﯿﺴﺘﻢ

ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮎ ﺑﻘﻠﻪ ﻋﮑﺴﻢ ﺭﺑﺎﻧﻪ ﻣﺸﮑﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﻭ ﺟﻠﻮﺷﻢ ﺧﺮﻣﺎ ﻭ ﺣﻠﻮﺍ ※

ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮎ ﻣﻦ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﭙﻮﺷﻢ ﻭ ﺭﻓﻘﺎ ﻣﺸﮑﯽ ※

ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﺷﻢ ﻭﺭﻓﻘﺎﺑﮕﻦ ﺟﺎﺵ ﺧﺎﻟﯿﻪ ※

ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺎﯼ ﺩﯾﺪﻧﻢ ﻭﻟﯽ ﻧﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻥ ﺳﻨﮓﻗﺒﺮﻡ ※

ﺩﺳﺘﺖ ﻭﺑﺰﺍﺭﺭﻭﯾﻪ ﺳﻨﮓ ﻗﺒﺮﻡ ﺍﺭﺍﻣﻢ ﻣﯿﮑﻨﺪ ※

ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ ﺍﺷﮏ ﻧﺮﯾﺰﯼ※

ﻃﺎﻗﺖ ﺍﺷﮑﺎﺗﻮ ﻧﺪﺍﺭﺭﻡ

○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﻧﺎﻟﻬﺎﯼ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﻣﺎﻫﻮﺍﺭﻩ یک ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻣﺴﺘﻨﺪ ﺣﯿﺎﺕ ﻭﺣﺶ ﺭا ﭘﺨﺶ می کرد
نشاﻥ مى داد یک ﮔﺮﻭﻩ ﻣﺤﻘﻖ تعدادى ﻻﺷﻪ ﻣﺮﻍ ﺭا ﺩﺍﺧﻞ ﺗﻮﺭﯼ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩند ﻭ ﭼﻨﺪ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺑﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﯼ ۱۰-۲۰ ﻣﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺣﻔﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩند

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ یک ﺭﻭﺑﺎﻩ آﻣﺪ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺑﻮ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ یک ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺍﯾﻦ ﻻﺷﻪ ﻯ ﻣﺮغ ها ﺭا ﺟﺎﺑﺠﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ؛ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺱ ﺗﯿﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺍلآﻥ مى رود ﻭ ﺑﻘﯿﻪ ﻯ ﮔﻠﻪ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎنش را مى آورد

ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ یک ﺭوﺑﺎﺕ ﺟﺮﺛﻘﯿﻞ، ﺗﻮﺭﯼ ﺭا ﺟﺎﺑﺠﺎ ﮐﺮﺩند ﻭ آﻭﺭﺩند در ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺩﻭﻡ مخفى اش ﮐﺮﺩند ﻭ ﺑﺎ ﻣﺎﯾﻌﯽ خاص ﺍﺳﭙﺮﯼ ﮐﺮﺩﻧﺪ تا ﺍﺛﺮ ﺑﻮ ﺭا ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ببرند

* ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ همان ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻭ ۷-۸ ﺗﺎ ﺭﻭﺑﺎﻩ دیگر آمدند ﺳﺮ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺍﻭﻝ ، ﻫﺮچه ﮔﺸﺘﻨﺪ ﻣﺮﻏﻬﺎ ﺭا ﭘﯿﺪﺍ ﻧﮑﺮﺩند؛ ﻫﺮچه ﺯﻣﯿﻦ ﺭا ﺑﻮ ﮐﺮﺩند ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻧﺪﺍﺷﺖ
آن ۷-۸ ﺗﺎ ﺭفتند ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﻭﻟﯽ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺸﺘﻦ ﮐﺮﺩ

ﺟﺎلب ﺍین ﺑﻮﺩ ﮐﻪ مدام ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻣﯿﮕﺸﺖ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺳﺮش را ﺑﺎﻻ ﻣﯿﺎﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎنش ﮐﻪ ﺩاشتند ﺩﻭﺭ مى شدند ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻮ ﻣﯿﮑﺸﯿد

محققین ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺳﯿﻢ ﮐﻤﯽ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺩﻭﻡ ﺭا ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩند ﺗﺎ ﺣﺪﯼ ﮐﻪ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻣﺮغ ها ﺭا ﺩﻳﺪ

ﺍﯾﻦ ﺩﻓﻌﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ؛ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺮغ ها ﺭا ﺑﺎ ﺩﻧﺪاﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﺩ

ﺍﯾﻦ ﺗﯿﻢ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺱ آمدند ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ هماﻥ ﮐﺎﺭ ﺭا ﺗﮑﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩند ﻭ ﺗﻮﺭﯼ ﺭا ﺑﻪ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺳﻮﻡ ﺑﺮﺩﻧﺪ و بوى مرغها را با اسپرى پاک کردند
ﺭﻭﺑﺎه ها ﻭﻗﺘﯽ دوباره ﺭﺳﯿﺪند ﻫﺮچه ﮔﻮﺩﺍﻟﻬﺎ ﺭا گشتند ﻭ ﻫﺮچه ﺯﻣﯿﻦ ﺭا ﺑﻮ ﮐﺸﯿﺪند، ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﻓﺘﻨﺪ

ﺩﻭﺭﺑﻴﻦ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﻭﻝ ﺭا نشان ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩیگر ﺟﺴﺖ ﻭ ﺟﻮ ﻧﮑﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺩﻭﻡ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ماﻧﺪ
ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ای ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ ، ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﭼﮏ ﮐﺮﺩند، ﺩﯾﺪند ﮐﺎﻣﻼً ﻣﺮﺩﻩ

ﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻻﺷﻪ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺮﮐﺰ ﺩﺍﻣﭙﺰﺷﮑﯽ ﺑﺮﺩند ﻭ ﮐﻠﯽ آﺯﻣﺎﯾﺶ ﮐﺮﺩند
ﺩﯾﺪند ﺩﻗﯿﻘﺎً ﻋﮑﺴﻬﺎ ﻭ آﺯﻣﺎﯾﺸﺎﺕ نشاﻥ مى دهد ﺍﯾﻦ ﺣﯿﻮاﻥ ﺑﺮ ﺍﺛﺮ ﯾﮏ ﺷﻮﮎ ﻋﺼﺒﯽ، ﺳﮑﺘﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺩﻩ

ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻣﮑﺮ ﻭ ﺣﯿﻠﻪ ﮔﺮﯼ ﺩﺭ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ است ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ مى کند ﺻﺪﺍﻗﺘﺶ ﺑﯿﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎنش ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺭﻓﺘﻪ ، ﺳﮑﺘﻪ ﻣﯿﺰند ﻭ ﻣﯿﻤﯿﺮد

ﺍﺯ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯿﻤﯿﺮد

ﻭ ﭼﻘﺪﺭ زیادند کسانی که می آیند ﺭﻭﺯﯼ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﻪ ﺯباﻥ مى آورند

ﺑﻌﺪ ﺟﺎلب اینکه ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭﻭغ هایشان آﺷﮑﺎﺭ مى شود ، ﺭﺍﺳﺖ ﺭﺍﺳﺖ ﺭﺍﻩ ﻣﻴﺮوند ﻭ ﺍﺻﻼً ﺧﻢ ﺑﻪ ابرﻭ نمى آورند ﻭ ﺍﺳﻔﻨﺎک تر ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ، ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻭ ﺗﮑﺮﺍﺭ

ﭼﻘﺪﺭ زشت است ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮسد ﮐﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺍﺯ او ﺩﺭ ﮐﺮﺍﻣﺖ ﺍﺧﻼﻗﯽ ﭘﯿﺸﯽ ﺑﮕﯿﺮند

○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○

مرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت

از میون شما خانوم ها و آقایون ، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشه
یه آدم پولدار و موفق؟

همه دست بلند کردند

مرد میلیاردر لبخندی زد و حرفاشو شروع کرد

با سه تا از رفیق های دوره تحصیل، یه شرکت پشتیبانی راه انداختیم و افتادیم توی کار

اما هنوز یه سال نشده، طعم ورشکستگی پنجاه میلیونی رو چشیدیم

رفیق اولم از تیم جدا شد و رفت دنبال درسش

ولی من با اون دو تا رفیق، به راهم ادامه دادم

اینبار یه ایده رو به مرحله تولید رسوندیم ، اما بازار تقاضا جواب نداد و ورشکست شدیم

این دفعه دویست میلیون! رفیق دوم هم از ما جدا شدو رفت پی کارش

من موندم و رفیق سوم

بعد از مدتی با همین رفیق سوم، شرکت جدید حمل و نقل راه انداختیم، اما چیزی نگذشت که شکست خوردیم

این بار حجم ضررهای ما به نیم میلیارد رسید

رفیق سوم مستاصل شد و رفت پی شغل کارمندیش

توی این گیرودار، با همسرم تجارت جدیدی رو راه انداختیم و کارمون تا صادرات کالا هم رشد کرد

اوضاع خوب بود و ما به سوددهی رسیدیم اما یهو توی یه تصادف لعنتی، همسرمو از دست دادم
همه چی بهم ریخت و تعادل مالیمو از دست دادم

شرکت افتاد توی چاله ورشکستگی با دو میلیارد بدهی ؛ شکست پشت شکست

مدتی بعد پسر کوچیکم بخاطر تومور مغزی فوت کرد

چند سال بعد، ازدواج دوم داشتم که به طلاق فوری منجر شد

بالاخره در مرز پنجاه و هفت سالگی، با پسر بزرگم شرکت جدیدی زدیم با محصول جدید

اولش تقاضا خوب بود اما با واردات بی رویه نمونه جنس ما، محصولمون افت فروش پیدا کرد و باز ورشکست شدیم

هفت سال حبس رو بخاطر درگیری با طلبکارهای دولتی و خصوصی گذروندم

و اموالمون همش مصادره شد! شکست ها باهام بودند و منم هنوز بودم

به محض رهایی از حبس، باز کار جدیدی رو استارت زدیم و این بار موفق شدیم

شرکتمون افتاد توی درآمد و وضعمون خوب شد

من به سرعت و با یه رشد عالی، از چاله بدهی ها دراومدم. الان شرکت من ده شرکت وابسته داره و شده یه هلدینگ بزرگ، اونم با ده هزار پرسنل

مرد میلیاردر بعد از رسیدن به این قسمت از حرف هاش

از حضار پرسید

همونطور که شنیدید ، من برای رسیدن به این مرحله از زندگی، تاوان دادم ؛ عذاب کشیدم

آیا کسی حاضر هست بازم مسیر منو طی کنه؟

هیچ کس دستشو بلند نکرد

مرد میلیاردر خنده بلندی کرد و سپس با گفتن یه جمله از پشت تریبون اومد پائین

خیلی هاتون دوست دارید الان جای من باشید اما حاضر به طی کردن مسیر سختی نیستید که من طی کردم نیستید

۳۰ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

*~~~~~~~~*

یه روز سرد برفی تو پادگان بعد از انجام مسئولیت هام خسته وکوفته تو آسایشگاه روی تختم دراز کشیده بودم

امروز بوی کباب کلافم کرده بود آخه عاشق کباب کوبیده بودم

هیچ پولی ام نداشتم، فقط کرایه رفتن به خونه رو داشتم ومقدار کمی هم اضافه که نمیشد با اون کباب خرید و خورد

یه فکری به سرم زد ، و مثل خوره به جونم افتاده بود

سرهنگ گاهی اوقات ماشینش رو میداد میشستم مثل برق گرفته ها از جام پریدم د برو که رفتی

در اتاق سرهنگ رو زدم و با احترام نظامی وارد اتاق شدم

و رو به سرهنگ گفتم: جناب سرهنگ ماشینتون خیلی کثیف شده اگه اجازه بدین یکی از آشنا هامون کارواش داره ماشینتون رو ببرم اونجا بشورمش

سرهنگ فکری کرد وگفت: تو این هوای سرد وبرفی

گفتم

من بیکارم مشکلی نیست برفه ، بارون نیست که کثیف بشه…. سرهنگ به ماشینش خیلی حساس بود وهمیشه از تمیزی برق میزد

سویچ ماشینش رو از داخل کشو میزش بیرون آورد وبه سمتم گرفت و کلی سفارش کرد که مواظب ماشینش باشم ، به دست فرمونم اطمینان داشت، ومیدونست راننده ام

سویچ رو انداختم بالا د برو که رفتی

هم خدمتیم بچه شهرستان بود و مرخصی داشت ، اونم سوار ماشین کردم و باهم رفتیم مسافر کشی ، چون هواسرد بود ، مسافر زیادبود چند بار ماشین رو پر از مسافر کردم وبه مقصدرسوند مشون، دور آخر بود و ماشین لب به لب از مسافر، حتی جلو دو نفر نشسته بودن

پشت چراغ بودم که یه ماشین نظامی بغل ماشین من نگه داشت سرمو که سمت ماشین نظامی کردم کم مونده بود از ترس وخجالت سکته کنم سرهنگ تو ماشین بغل دستم نشسته بود و با قیافه خیلی، خیلی در هم نگام میکرد

آب دهنم رو به زور قورت دادم و تو دلم گفتم: الانه که یه چی بگه ولی هیچی نگفت

چراغ که سبز شد با سرعت به راهش ادامه داد ‌و رفت

منم که سر خوشیم با دیدن سرهنگ دود شده بود ، مسافرا رو پیاده کردم، رفتیم کارواش، ماشین رو دادم برق انداختن . بعد شستن ماشین با هم خدمتیم رفتیم کبابی

یه دل سیر نان داغ وکباب داغ خوردیم ، حالا که قرار تنبیه بشیم لااقل دلم نسوزه

خلاصه بعد این که دلی از عزا در آوردیم رفتیم پادگان، هم خدمتیم گفت

احمدی بیچاره شدیم حالا چیکارمون میکنن، گفتم کاریه که شده هرکی خربزه میخوره پای لرزشم وایمیسه

رسیدیم در دژبانی نگهبان گفت

جناب سرهنگ منتظرتون هستن سریع برید اتاقشون . آهای چه غلطی کردی احمدی جناب سرهنگ برزخ برزخ بود

گفتم برو بابا

ماهم با هزار ترسو بدبختی رفتیم دفتر جناب سرهنگ منشی به سرهنگ خبر ورود ما رو داد

رنگم مثل گچ دیوار شده بود

رفیقم هم بدتر از من بود. داخل شدیم واحترام نظامی گذاشتیم سرهنگ پشت پنجره ایستاده بود وبیرون رو نگاه میکرد برگشت سمت ما ، وبا انگشت اشاره به سمت من و هم خدمتیم ، و گفت

تو با ماشین من مسافر کشی میکردی با این الدنگ ، و به هم خدمتیم اشاره کرد

با تته پته گفتم نه جناب سر هنگ کنار خیابون وایساده بودن وکسی سوارشون نمیکرد دلم براشون سوخت وسوارشون کردم
سرم محکم داد کشید طوری که من و هم خدمتیم از جامون پریدیم

سرهنگ گفت: همشون باهم بودن؟؟؟

برو ،برو خودت رو رنگ کن یه آشی براتون بپزم که یه وجب روغن روش باشه

روی کاغذ یه چیزایی نوشت و داد دستمون …. وگفت

ده روز مرخصی براتون نوشتم تا برید یکم استراحت کنید و آب خنک بخورید تا دیگه از این غلطا نکنید و سه ماه اضافه خدمت و بعد از استراحت ده روزتون تشریف میبرین یه هفته بیگاری مفهوم شد

بااحترام نظامی نامه رو از دست سرهنگ گرفتم و با احترام خواستیم از اتاقشون خارج بشیم

که جناب سرهنگ صدام کرد وگفت: کارم هنوز باتو یکی تموم نشده بعد از اتمام تنبیهاتت میای کارت دارم

دوباره احترام نظامی گذاشتم و گفتم: چشم قربان و از اتاق خارج شدم

الان سالها از اون جریان گذشته یادش بخیر هر وقت یاد اون موقع میفتم حالم بد میشه که چطور پیش مافوقم ضایع شدم

اون جریان شد درس عبرت تا دیگه از این کارا نکنم

ولی اینم بگم بعد اون ماجرا هنوز هم با جناب سرهنگ رفت وآمد خانوادگی دارم، چون بعد از تنبیهاتم حقیقت ماجرا رو به سرهنگ گفتم

از اون به بعد هر وقت سر هنگ منو میدید میگفت

احمدی هر وقت هوس کباب کردی بیا پیش خودم

*~~~~~~~~*

🍁سمیه کاظمی🍁

۲۸ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

گویند در عصر سلیمان نبی پرنده اى براى نوشیدن آب به سمت برکه اى پرواز کرد
اما چند کودک را بر سر برکه دید ، پس آنقدر انتظار کشید تا کودکان از آن برکه متفرق شدند

همین که قصد فرود بسوى برکه را کرد ، اینبار مردى را با محاسن بلند و آراسته دید که براى نوشیدن آب به آن برکه مراجعه نمود
پرنده با خود اندیشید که این مردى باوقار و نیکوست و از سوى او آزارى به من مُتصور نیست

پس نزدیک شد، ولی آن مرد سنگى به سویش پرتاب کرد و چشم پرنده معیوب و نابینا شد

شکایت نزد سلیمان برد

پیامبر آن مرد را احضار کرد، محاکمه و به قصاص محکوم نمود و دستور به کور کردن چشم داد

آن پرنده به حکم صادره اعتراض کرد و گفت
چشم این مرد هیچ آزارى به من نرساند
بلکه ریش او بود که مرا فریب داد
و گمان بردم که از سوى او ایمنم

پس به عدالت نزدیکتر است اگر محاسنش را بتراشید
تا دیگران مثل من فریب ریش او را نخورند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

علامه دهخدا

۱۹ ◄ دینگله دینگو

خانمم همیشه میگفت دوستت دارم
من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم

از همان حرفایی که مردها از زنها میشنوند و قدرش رانمیدانند
همیشه شیطنت داشت

ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم

مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟

یک شب کلافه بود ، یا دلش میخواست حرف بزند ، میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشه مفصل صحبت کنم

من برای فرار از حرف گفتم : میبینی که وقت ندارم ، من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانند کَنه به من میچسبی

گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی
این را که گفت از کوره در رفتم
گفتم خداکنه تا صبح نباشی
بی اختیار این حرف را زدم

این را که گفتم خشکش زد ، برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست

بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم ، موهای بلندش رها بود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت ، در آغوشش گرفتم افتخار کردم که زیباترین زن دنیارا دارم لبخند بی روحی زد
نفس عمیقی کشید و خوابیدیم
آن شب خوابم عمیق بود ، اصلا بیدار نشدم

►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام

هزاران سوال ذهنم را میخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام
گاهی با خود میگویم مگر یک جمله در عصبانیت میتواند یک نفر را

مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد !!؟

همسرم دیگر بیدار نشد،دچار ایست قلبی شده بود

شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق می آمدم از دیدنش اما در ظاهر ، نه

شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم ، اما طبق معمول وقتش را نداشتم

بعدها کارهایم رو براه شد ، حالا همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت

من اما…آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت

بعد مرگش دنبال چیزی میگشتم ، کشوی کنار تخت را باز کردم ،یک نامه آنجا بود ،پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد

خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی ، چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم
آنشب میخواست بیشتر باهم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد

حالا هرشب لباسش را در آغوش میگیرم و هزاران بار از او معذرت میخواهم اما او آنقدر دلخور است که تا ابد جوابم را نخواهد داد
حالا فهمیدم ، گاهی به یک حرف چنان دلی میشکند که قلبی از تپش می ایستد

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

باید بیشتر مواظب حرفها بود
گاهی زود دیر میشود

۴۵ ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

khengoolestan_dastan_eshgh_23_azar_1395

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند
… شادی ، غم ، غرور ، عشق و

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت

پس همه ساکنین جزیره قایق هایشان را مرمت نموده و جزیره را ترک کردند

اما عشق مایل بود تا آخرین لحظه باقی بماند چرا که او عاشق جزیره بود
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت ، که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت

« آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ »

ثروت گفت : خیر نمی توانی . من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیکر جایی برای تو و جود ندارد

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست

عشق گفت

« لطفاً کمک کن و مرا با خود ببر »

غرور گفت : نمی توانم . تمام بدنت خیس و کثیف شده ، قایق مرا کثیف می کنی

غم در نزدیکی عشق بود . پس عشق به او گفت

« اجازه بده تا من با تو بیایم»

غم با صدای حزن آلود گفت : آه عشق . من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم

پس عشق این بار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد
اما آنقدر غرق در شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید

ناگهان صدایی مسن گفت

« بیا عشق . من تو را خواهم برد»

عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام یارش را بپرسد و سریع خود را داخل قایق او انداخت و جزیزه را ترک کرد وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد که چقدر به پیرمرد بدهکار است چرا که او جان عشق را نجات داده بود

عشق از علم پرسید : او که بود ؟

علم پاسخ داد : او زمان است
عشق گفت : زمان ! اما چرا به من کمک کرد ؟

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است

۳۴ ◄ اشمولی پشمولی

روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند

مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد

برحسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری های شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می کند

اما مرد شیاد نپذیرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فریبکاری های شیاد سخن گفت و نسبت به حقه های او هشدار داد

بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شد که فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک باسواد و کدامیک بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخر کار، چه می شود

شیاد به معلم گفت: بنویس _ مار
معلم نوشت : مار

نوبت شیاد که رسید شکل مار را روی خاک کشید

و به مردم گفت: شما خود قضاوت کنید کدامیک از اینها مار است؟

مردم که سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شکل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا می توانستند او را کتک زدند و از روستا بیرون راندند

*@@*******@@*

۱۷ ◄ دینگله دینگو
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها