• خندانکس
فال آنلاین

همیشه معجزه ایی گوشه ی لبت باشد

😋 (بخند) با تو جهانی عاشقانه میخندد 😍

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • خشتک دریدیم
    هااان !!؟؟

داستانکهای زیبا

khengoolestan_axs

►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

یکی از دوستان قدیمی که در ارتش زمان شاه، با درجه تیمساری خدمت می کرد روزی مطلبی را برای من تعریف کرد که فوق العاده زیبا بود

تعریف می کرد: در سال 1350 هنگامی که با درجه سرهنگی در ارتش خدمت می کردم، آزمونی در ارتش برگزار گردید تا افراد برگزیده در رشته حقوق، عهده دار پست های مهم قضائی در دادگاه های نظامی ارتش گردند
در این آزمون، من و 25 نفر دیگر، رتبه های بالای آزمون را کسب نموده و به دانشگاه حقوق قضائی راه یافتیم

دوره تحصیلی یک ساله بود و همه، با جدیت دروس را می خواندیم
یک هفته مانده به پایان دوره، روزی از درب دژبانی در حال رفتن به سر کلاس بودم که ناگهان دیدم دو نفر دژبان با یک نفر لباس شخصی منتظر من هستند و به محض ورود من، فرد لباس شخصی که با ارائه مدرک شناسائی، خود را از پرسنل سازمان امنیت معرفی می کرد مرا البته با احترام، دستگیر و با خود به نقطه نامعلومی برده و به داخل سلول انفرادی انداختند

هر چه از آن لباس شخصی علت بازداشتم را می پرسیدم چیزی نمی گفت و فقط می گفت من مأمورم و معذور و چیز بیشتری نمی دانم

اول خیلی ترسیده بودم وقتی بداخل سلول انفرادی رفتم و تنها شدم
افکار مختلفی ذهنم را آزار می داد

از زندان بان خواستم تلفنی به خانه ام بزند و حداقل، خانواده ام را از نگرانی خلاص کنند که ترتیب اثری نداد و مرا با نهایت غم و اندوه، در گوشه بازداشتگاه، به حال خود رها کرد

آن روز شب شد و روزهای دیگر هم به همان ترتیب، گذشت و گذشت تا این که روز نهم، در حالی که انگار صد سال گذشته بود، سپری شد

صبح روز نهم، مجددا دیدم همان دو نفر دژبان بهمراه همان لباس شخصی، بدنبال من آمده و مرا با خود برده و یکراست به اتاق رئیس دانشگاه که درجه سرلشگری داشت بردند
افکار مختلف و آزار دهنده، لحظه ای مرا رها نمی کرد و شدیدا در فشار روحی بودم

وقتی به اتاق رئیس دانشگاه رسیدم، در کمال تعجب دیدم تمام همکلاس های من هم با حال و روزی مشابه من، در اتاق هستند و البته همگی هراسان و بسیار نگران بودند

وقتی همه دوستانم را دیدم که به حال و روز من دچار شده اند کمی جرأت بخرج دادم و از بغل دستی خود، آهسته پرسیدم، دیدم وضعیت او هم شبیه من است

ناگهان همهمه ای بپا شد که ناگهان در اتاق باز شد و سرلشگر رئیس دانشگاه وارد اتاق شده و ما همگی بلند شده و ادای احترام کردیم

رئیس دانشگاه، با خوشروئی تمام، با یکایک ما دست داده و در حالی که معلوم بود از حال و روز همه ما، کاملا” آگاه بود این چنین به ما پاسخ داد: هر کدام از شما، که افسران لایقی هم هستید پس از فارغ التحصیلی، ریاست دادگاهی را، در سطح کشور بعهده خواهید گرفت، و حالا این بازداشتی شما، آخرین واحد درسی شما بود که بایستی پاس می کردید

و در مقابل اعتراض ما گفت: این کار را کردیم تا هنگامی که شما در مسند قضاوت نشستید، قدرتمند شدید و قلم در دست تان بود، از آن سوءاستفاده نکنید و از عمق وجودتان، حال و روز کسی را که محکوم می کنید درک کرده و بی جهت و از سر عصبانیت و یا مسائل دیگر، کسی را بیش از حد جرمش، به زندان محکوم نکنید

در خاتمه نیز، از همه ما عذرخواهی گردید و همه ما نفس راحتی کشیدیم

زیر پایت چون ندانی، حال مور
همچو حال توست، زیر پای فیل

سعدی

►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

44 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

دو ساعت از وقتِ قرار گذشته بود و جواب تلفنم را نمی داد
چشمانم پلِ هوایی را نشانم دادند
و پایان این قصه شاید پرواز به کفِ خیابان بود

صدای موسیقی در سرم میپیچید و خیابان را تلو تلو میخوردم
صد قدم مانده بود به پل هوایی که خواستم آخرین تماس را هم بگیرم… اما گوشی ام خاموش بود و از باجه ی تلفنی شماره اش را گرفتم.گ

یک بوق و دو بوق که جواب داد
بی معطلی گفتم چرا سرِ قرار نیامدی که قطع کرد

عصبی شدم و دوباره شماره را گرفتم و اینبار همینکه پاسخ داد بی مقدمه حرف زد

تو شاید آذر رو اصلا یادت نباشه
اما اون چند ساله که با رویای تو زندگی میکنه
از همون تابستونی که یک ماه طبقه ی بالای خونشونو اجاره کردید و اینجا موندید شروع شد
از نظر اون تو یه دیوونه ی آروم بودی که راهی جز دوست داشتنت نداشت
اما میدونی واسه یه دخترِ روستایی گفتن اینکه عاشقِ پسری شده که هم دین و آیینش نیست تقریبا غیر ممکنه
تمام دلخوشی زندگیش زنگ زدن و گوش دادن به نفسات بود
از وقتی هم که براش داستان میخوندی شبا میرفت مینشست پشت بوم و زل میزد به ماه
نمیدونم یدفه چه مرگت شد و دیگه جوابشو ندادی اما آذر ازت متنفر نشد و اصلا انگار نه انگار
بیشتر از قبل دوستت داشت
همه ی مکالمه هاتونو ضبط کرده بود و هرشب گوش میداد و بعد میخوابید
ادامه ی اون داستانی هم که براش میخوندی رو نوشت
داشت با خیال تو زندگیشو میکرد که گفتن باید ازدواج کنی
اما واسه آدمی که این همه مدت با خیال تو خوابیده و بیدار شده سخته یه غریبه رو به خلوتش راه بده
ولی خب اینجا دخترا خودشون واسه خودشون تصمیم نمیگیرن
عقد کرد
امشب عروسیش بود که صبح موقع فرار از خونه باباش جلوشو گرفت
دوساعت پیش رگشو زد
میگن زندس… اما اگه زنده بمونه مرده
اصلا زنده گی یعنی چی؟!؟
نفس کشیدن بهانه ست
آذر مرده
اگه زنده بمونه و تو کنارش نباشی مرده
من قسم خورده بودم اینارو بهت نگم
اما خیلی ظلمه که آدم ندونه ینفر انقدر دوسش داره

گفت و تلفن را قطع کرد و تنها تصویری که میدیدم چشمان سبزه روشنِ دختری با موهایِ بور بود که اسب سواری یادم میداد

…آذر
چقدر این نامِ پاییزی به رنگ موهایش می آمد
باید ادامه ی “شب های روشنِ” داستایوفسکی به قلم آذر را میخواندم
باید ادامه ی داستان را نه اینکه از پشت سیم های تلفن
وقتی سرش روی پاهایم جا خوش کرده درِ گوشش زمزمه میکردم

شاید زیباترین نقطه ی اشتراک عشق این است
که تو بهانه ی زنده گی او باشی و او تنها بهانه ی ادامه ی زنده گی تو

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

پایان
علی سلطانی

47 ◄ دیری دی دینگ

khengoolestan_axs

..♥♥………………

گاهی وقتا وسط غذا خوردن خسته میشم و ول میکنم میرم. گاهی وسط کلاس درس عمومی خسته میشم و بدون اجازه ول میکنم میرم. گاهی از دوست داشتن نسرین خسته میشم ولی نمیتونم ولش کنم و برم. به جز دوست داشتن نسرین در سایر موارد سعی میکنم از هر جایی خسته شدم ول کنم برم

نسرین رو بخاطر خنگیش دوست دارم. یه بار بهش گفتم بیا قربون هم بریم

گفت: باشه ولی یه جور بریم که هشت هشت و نیم خونه باشیم. بابام دعوام میکنه

از آرایش کردن زنا بدم میاد، بخاطر همین یه پنکک قلابی برای نسرین خریدم گفتم اصل فرانسه س
فرداش صورتش پر از جوشای ریز شد ولی بازم دوسش داشتم

از لاک قرمز خوشم میاد. اما نسرین هیچوقت لاک نمیزنه. میگه نماز میخونم گناه داره. باشگاه نمیرم، چون میخوام هروقت نسرین سرشو روی شکمم میذاره جاش نرم باشه

اوایل عاشق موهای لَخت و بلند بودم. دوس داشتم وقتی از همه کلافم، بشینم یه گوشه ی دنج، موهای نسرینو ببافم. اما بعد از اولین جلسه شیمی درمانی نسرین توی اینترنت سرچ کردم
«چگونه کچل هارا دوست داشته باشیم؟»
و هرچی مقاله بود رو خوندم

و فهمیدم خوبیش اینه پسفردا که عروسی کنیم توی شوید باقالاهای نسرین اون چیزایی که لای برنجاس حتما شیویده نه موهای نسرین

دانشجوی کارشناسی مهندسی کامپیوترم، اما هنوز از نخ کردن سوزن چرخ خیاطی مامان احساس قدرت میکنم
اسمم محمدرضاس ولی نسرین صدام میکنه محمدم آرزو میکردم کاش از اول اسمم «محمدم» بود

..♥♥………………

لئو

60 ◄ خیلی ممنون بابت ابراز علاقمندی

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

اینکه من سرِ این قرار چه میکردم سوال بزرگی بود

سکوت لب های من در ازدحامِ آدم هایی که برای قدم زدن موضوعِ گَپ داشتند فضا را آلوده میکرد

من اینجا دنبال چه بودم؟
وقتی همه چیز تمام شده بود حرف های یک مزاحم تلفنی به چه دردم میخورد؟
اصلا این مزاحم تلفنی کیست؟!!؟
این مزاحم؟

تابستان هشتاد و هشت شروع شد
دوازده شب زنگ میزد و سکوت میکرد
در تماس های اول مُسِر بودم که حرف بزند اما چند روز که گذشت به سکوتِ هم گوش میکردیم و تمام سعی مان این بود که دم و بازدم هایمان را با هم تنظیم کنیم و نهایتا میتوانستم صدایِ خنده های ریزش را بشنوم
از یک شب هایی به بعد جایِ سکوت را موسیقی هایی گرفت که در اوج بی کیفیتی دلنشین بود
دلنشین تر از کنسرت های چند هزار نفری

اما پایانِ این سکوت ختم شد به حرف های من
هر شب یک صفحه از ” شب های روشن ” را برایش میخواندم و بارِ سنگین درام را با نفس های عمیقش به من میفهماند
هنوز قصه به صفحه ی بیست و دو نرسیده بود که سرو کله ی آهو پیدا شد

من نیاز به ابراز عشق داشتم
نیاز به در آغوش کشیدن
و این احمقانه ترین دلیل برای شروعِ یک رابطه است که در اوج حماقت تَن دادم

گُر گرفتم و داغ شدم و هر چه در چنته ی احساس داشتم رو کردم.
اصلا نفهمیدم از کِی… اما وسط اس ام اس بازی هایم با آهو… مزاحم تلفنی را رد تماس میکردم

آنقدر بی هوا رد تماس کردم که دیگر فهمید سَرَم گرمِ دوست داشتنِ دیگری شده
گرم دوست داشتن کسی که بَد بودن اش را میدیدم اما تمام یاغی گری اش را با چشم و اَبرویی که برای همه خط و نشان میکشید معاوضه میکردم
باز هم نمی دانم از کِی اما تماسِ مزاحم تلفنی پایان یافت
گذشته بود… چند سالی بی خبر بودم و حالا منتظر آمدن اش به قرار

اینکه چه قیافه ای دارد و چه شکلی ست برایم مهم نبود
فقط باید میدیدم اش
چون تنها دلیلِ دیدن دوباره ی آفتاب تماسِ مشکوکِ او بود

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

…ادامه دارد
علی سلطانی

32 ◄ بیشتر و بیشترش کن

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

گنگ بود
همه چیز گنگ بود و رفتنت را در هر معادله ای جای گذاری میکردم جوابی به دست نمی آوردم
بعد از تو ، آن شهر جای ماندن نبود
فرار کردم
از تو… ازخودم… از قول وقرارهایی که در نطفه خفه شد

ابتدا آن شهر و بعد از آن نتیجه ی افکارِ پریشانم میگفت این دنیا جای ماندن نیست
نشستم و پاییزِ هزار و سیصد و رفتنت را ورق زدم و ورق زدم و ورق زدم که رسیدم به خط پایان… نه
گاهی هیچ دلیلی برای ماندن نیست

دلیل تو بودی… هوا تو بودی… نفس تو بودی و به خدا که رفتن به چشمانت نمی آمد
اما رفتی و مانده بودم که تاوان کدام گناهم را اینگونه پس میدهم؟
دنبال دلیل بودم اما نه… دیگر دلیلی برای ماندن نبود و داشتم صدای آمبولانس و صاحبِ این مسافرخانه را مرور میکردم که قرار بود فردا صبح نامه ای از جیبم خارج کنند که انتهایش نوشته: “برسد به دست آهو

مرور میکردم و فضای سوت و کور این مسافرخانه صدایِ کلاغ هایِ همبستر رویِ شاخه ی خشکیده ی درختِ سیزده ساله را به رخِ تنهایی ام میکشید
از آخرین هم آغوشی مان چند ماه و چند روز و چند ساعت میگذشت اما بارها خواستم و نشد که بگویم نیازی به تکرارِ لمسِ لب و گیسویت نیست

همان اولین باری که در آغوش کشیدمت فراتر از تن و پیراهنم را بغل کردی و عطر سرد گردن ات تویِ مغزم پیچید

چند ماه و چند روز و چند ساعت است که شب و روزم را در طبقه ی بالای این مسافرخانه سَر میکُنم و بی خبرم که کجایی که چگونه که چرا بی من تنهایی؟

سیزدهمین قرص را در دستان عرق کرده ام ریختم و چشمانم را بستم
همه چیز داشت تمام میشد اگر صدای تلفنم در نمی آمد
انتظارِ تماس هیچکس را نداشتم اما این شماره ی ناشناس

این شماره که زیاد هم ناشناس نبود و
اصلا یادم نمی آید کِی… اما شماره اش را با نامِ مزاحم تلفنی ثبت کرده بودم
گفتم به درک و مُشتِ پُر از قرص را تا سینه بالا آوردم اما انگار مزاحمِ تلفنی داشت آن ور خط زجه میزد
بی اختیار گوشی را جواب دادم که صدای گریه ی اش گوشم را تیغ کشید
انگار که تمام بغض اش به گریه آمیخته بود

الو گفتن هایم را نمیشنید اصلا
و با نفس های منقطع فقط گریه میکرد
مبهوت گوش میکردم به صدایش
که بعد از سی ثانیه تلفن را قطع کرد

در شوک بودم و آب دهانم پایین نمی رفت که پیام داد
“هیچ چیز نپرس فقط فردا باید ببینمت”

و بعد هم آدرسی ارسال کرد

همه چیز داشت تمام میشد اما تماسِ این مزاحمِ تلفنی و صدای راز آلودش باعث شد تا خودِ صبح پلک نزدم و فردا چند ساعت زودتر سر قرار حاضر شدم

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

…ادامه دارد

علی سلطانی

52 ◄ آفران به لایکت

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

پدربزرگم عاشق عروسی بود؛ نه عروسی دیگران، عروسی خودش! هر چیزی هم می‌دید فورا نشانه‌ای می‌دانست بر اینکه برود زرتی ازدواج کند. در واقع او عروسی نمی‌کرد که زندگی کند بلکه زندگی می‌کرد تا هی عروسی کند

مثلا مادربزرگ اولم می‌گفت یک روز صبح که صبحانه را دیر آماده کرد، پدربزرگم شاکی شد، رفت ازدواج کرد

یا مادربزرگم دومم می‌گفت یک روز صبح وقتی صبحانه را زود آماده کرد، پدربزرگم کیفور شد و رفت ازدواج کرد
مادربزرگ سومم هم می‌گفت یک شب خواب دیده صدایی از آسمان طنین‌انداز شده مبنی بر اینکه پدربزرگم شورش را درآورده و باید ترمز دستی را بکشد

چون بالاخره آن دنیا هم جا برای ازدواج هست و نباید همه را یک‌جا در این دنیا بگیرد

از مادربزرگم پرسیدم: خب وقتی خواب رو براش تعریف کردید چی کار کرد؟

و مادربزرگ سومم گفت: هیچی. رفت ازدواج کرد

در واقع اینطور تعریف کرد که پدربزرگم در ابتدا اندکی به فکر فرو رفته بود اما غروب که از مزرعه آمده بود، همسران و لشکر فرزندان را جمع کرده بود و شاد و خوشحال تعریف کرده بود که تعبیر خواب را فهمیده و این ندایی آسمانی‌ست مبنی بر اینکه باید قبل از مرگ تا می‌تواند ازدواج کند

این اواخر که دیگر هیچ‌کس جرأت نداشت با او حرف بزند
چون هر چیزی برایش تعریف می‌کردیم، یک‌هو می‌دیدی بلند شده شال و کلاه کرده دوباره برود ازدواج کند

عطسه می‌کردیم می‌گفت: صبر اومد

و نشانه‌ای نمی‌دانست از اینکه نباید برود تجدید فراش کند بلکه نشانه‌ای می‌دانست از اینکه بعد از چند دقیقه باید برود باز تجدید کند

در عروسی‌های مختلف هم حتی‌المقدور خبرش نمی‌کردند تا دوباره فیلش یاد هندوستان نکند
برای همین جمعیت ما طبیعتا انقدر زیاد شد که هر وقت می‌روم دهکده آبااجدادی، مطمئنم هر کسی با موتور گازی هم از آنجا رد شود، بالاخره از یک‌وری تخم و ترکه‌ایم و فامیل درمی‌آییم

در واقع الان برای هر کس آنجا دست تکان بدهم و سلام علیک کنم، به غریبه نمی‌خورد و به هدف می‌خورد

اما همه این‌ها به خودش و همسرانش مربوط است و به من چه؟

مهم برایم این بود یک روز بروم رک و پوست‌کنده از او بپرسم:‌ وات د فاز؟ واقعا چرا؟
بالاخره هم پرسیدم

او را یادم می‌آید که عصازنان می‌رفت زیر درخت انگور آلاچیق بنشیند. پست سرش رفتم و دیدم که تک‌دانه‌ای انگور یاقوتی چید و گذاشت در دهان. بعد آهسته و لخ‌لخ‌کنان و برگشت و نشست روی تخته‌های چوبی،‌ زیر سایه

مرا که دید گفت: ها! بیا اینجا! بیا

مطمئن بودم یادش نمی‌آید کدام نوه‌اش هستم از کدام فرزندش و اصلاً آیا هستم یا نه

منتها وقتی کنارش می‌نشستم زد روی شانه‌ام و گفت: تو چند سالته؟

گفتم: بیست و سه

خیره نگاهم می‌کرد

گفت: بچه داری؟

گفتم: نه

گفت:‌ زن داری؟

گفتم: نه

بعد این‌طرف آن‌طرف را نگاه کرد و انگار بخواهد راز مگویی را فاش کند، ادامه داد: پس یه نصیحت از من بشنو؛ هیچ‌وقت ازدواج نکن

پررویی نکردم ازدواجاتش را به رخش بکشم
خواستم ببینم چه می‌گوید
گفتم: چ ا آقاجون؟

گفت: واسه اینکه ته ته ته‌ش باز هم تنهایی
و تکیه داد به تخته چوب پشت سر

حرفی نزدم. ساکت ماندم. چند دقیقه‌ای او هم فقط دست دراز کرد و انگور چید

با دست‌های لرزان به من هم تعارف کرد. وقتی برمی‌داشتم گفت: امان از این دنیا! ته‌ش حسرت یه چیز به دلم موند

زیرچشم نگاهش کردم. گفتم: چی؟

! گفت: اینکه دوباره دلم نخواد ازدواج کنم

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

یاسر نوروزی

56 ◄ یا لایک کن یا خودت رو تسلیم کن

—————–**–

مرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت: از میون شما خانوم ها و آقایون، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشه، یه آدم پولدار و موفق؟

همه دست بلند کردند! مرد میلیاردر لبخندی زد و حرفاشو شروع کرد: با سه تا از رفیق های دوره تحصیل، یه شرکت پشتیبانی راه انداختیم و افتادیم توی کار. اما هنوز یه سال نشده، طعم ورشکستگی پنجاه میلیونی رو چشیدیم

رفیق اولم از تیم جدا شد و رفت دنبال درسش! ولی من با اون دو تا رفیق، به راهم ادامه دادم. اینبار یه ایده رو به مرحله تولید رسوندیم، اما بازار تقاضا جواب نداد و ورشکست شدیم! این دفعه دویست میلیون! رفیق دوم هم از ما جدا شدو رفت پی کارش

من موندم و رفیق سوم. بعد از مدتی با همین رفیق سوم، شرکت جدید حمل و نقل راه انداختیم، اما چیزی نگذشت که شکست خوردیم. این بار حجم ضررهای ما به نیم میلیارد رسید! رفیق سوم مستاصل شد و رفت پی شغل کارمندیش! توی این گیرودار، با همسرم تجارت جدیدی رو راه انداختیم و کارمون تا صادرات کالا هم رشد کرد. اوضاع خوب بود و ما به سوددهی رسیدیم اما یهو توی یه تصادف لعنتی، همسرمو از دست دادم! همه چی بهم ریخت و تعادل مالیمو از دست دادم! شرکت افتاد توی چاله ورشکستگی با دو میلیارد بدهی! شکست پشت شکست

مدتی بعد پسر کوچیکم بخاطر تومور مغزی فوت کرد. چند سال بعد، ازدواج دوم داشتم که به طلاق فوری منجر شد! بالاخره در مرز پنجاه و هفت سالگی، با پسر بزرگم شرکت جدیدی زدیم با محصول جدید

اولش تقاضا خوب بود اما با واردات بی رویه نمونه جنس ما، محصولمون افت فروش پیدا کرد و باز ورشکست شدیم. هفت سال حبس رو بخاطر درگیری با طلبکارهای دولتی و خصوصی گذروندم! و اموالمون همش مصادره شد! شکست ها باهام بودند و منم هنوز بودم

به محض رهایی از حبس، باز کار جدیدی رو استارت زدیم و این بار موفق شدیم. شرکتمون افتاد توی درآمد و وضعمون خوب شد. من به سرعت و با یه رشد عالی، از چاله بدهی ها دراومدم. الان شرکت من ده شرکت وابسته داره و شده یه هلدینگ بزرگ، اونم با ده هزار پرسنل

مرد میلیاردر بعد از رسیدن به این قسمت از حرف هاش، از حضار پرسید: همونطور که شنیدید، من برای رسیدن به این مرحله از زندگی، تاوان دادم. عذاب کشیدم. آیا کسی حاضر هست بازم مسیر منو طی کنه؟

هیچ کس دستشو بلند نکرد! مرد میلیاردر خنده بلندی کرد و سپس با گفتن یه جمله از پشت تریبون اومد پائین : خیلی هاتون دوست دارید الان جای من باشید اما حاضر به طی کردن مسیر سختی نیستید که من طی کردم نیستید

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

روزی شیوانا برای جمعی از شاگردانش درس می گفت. مردی با تکبر وارد مجلس درس شد و خطاب به شیوانا گفت که او یکی از مامورین عالی رتبه امپراتور است و آمده است تا از بیانات استاد بزرگ معرفت درس بگیرد. شیوانا با تبسم پرسید: جناب امپراتور شما را به چه شغلی در این منطقه گمارده اند؟!؟

مامور امپراتور گفت: ماموریت من ساخت جاده و بازسازی و اصلاح جاده های منتهی اصلی و فرعی این سرزمین است

لبخند شیوانا محو شد و با خشم بر سر مامور فریاد زد: تو که از سوی امپراتور مامور شده ای تا جاده ها را اصلاح کنی به چه جراتی در این کلاس حضور یافته ای. هیچ می دانی که چقدر گاری به خاطر چاله های ترمیم نشده در سطح معابر چرخهایشان شکسته و چقدر اسب و قاطر به خاطر سنگ ها و موانع پراکنده در سطح جاده دست و پا شکسته شده اند؟ آیا از جاده دهکده عبور کردی و مشکلات آن را در هنگام بارندگی و حتی در مواقع عادی ندیدی!؟ تو این وظیفه سنگین نگهداری و بازسازی جاده ها را از امپراتور پذیرفتی و آن را به خوبی انجام نداده ای و بعد آرام و با غرور به کلاس من آمده ای تا درس معرفت بگیری!؟
شرط اول کسب معرفت این است که ماموریت نهاده شده بر دوش خودت را به نحو احسن انجام دهی. دفعه بعد که خواستی به این کلاس بیایی، یا ماموریتت را به فرد صلاحیت دار دیگری محول کن و یا اینکه آن را به درستی انجام بده و بعد از پایان کار به سراغ معرفت بیا. شایستگی در انجام امور زندگی به نحو احسن شرط اساسی پذیرفته شدن در کلاس های معرفت شیوانا است

می گویند از آن به بعد جاده ها و معابر منتهی به دهکده شیوانا در سراسر سرزمین بهترین بودند. شیوانا هر وقت در این جاده قدم می گذاشت با لبخند می گفت: این مامور جاده ها زرنگ ترین شاگرد غیر حضوری کلاس معرفت است

—————–**–

42 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

—————–**–

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می خورد که واقعیه:دوستم تعریف می کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه

این طوری تعریف می کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد

وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می بینم، نه از موتور ماشین سر در می ارم
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی صدا بغل دستم وایساد. من هم بی معطلی پریدم توش

این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست

خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می اومدم که ماشین یهو همون طور بی صداراه افتاد
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه
تمام تنم یخ کرده بود. نمی تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می رفت طرف دره
تو لحظه های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم
تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می رفت، یه دست می اومد و فرمون رو می پیچوند
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می دویدم که هوا کم آورده بودم

دویدم به سمت آبادی که نور ازش می اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم

وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود

^^^^^*^^^^^

توی کشوری یه پادشاهی زندگی میکرد که خیلی مغرور ولی عاقل بود
یه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردند
ولی رو نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود
شاه پرسید این چرا این قدر ساده است ؟ و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است؟

فردی که آن انگشتر را آوره بود گفت: من این را آورده ام تا شما هر آنچه که میخواهید روی آن بنویسید

شاه به فکر فرو رفت که چه چیزی بنویسد که لایق شاه باشد وچه جمله ای به او پند میدهد؟

همه وزیران را صدا زد وگفت وزیران من هر جمله و هرحرف با ارزشی که بلد هستید بگویید

وزیران هم هر آنچه بلد بودند گفتند ولی شاه از هیچکدام خوشش نیامد
دستور داد که بروند عالمان و حکیمان را از کل کشور جمع کنند و بیاوند
وزیران هم رفتند و آوردند
شاه جلسه ای گذاشت و به همه گفت که هر کسی بتواند بهترین جمله را بگوید جایزه خوبی خواهد گرفت
هر کسی به چیزی گفت باز هم شاه خوشش نیامد تا اینکه یه پیر مردی به دربار آمد و گفت با شاه کار دارم

گفتند تو با شاه چه کاری داری؟

پیر مرد گفت برایش یه جمله ای آورده ام

همه خندیدند و گفتند تو و جمله ای پیر مرد تو داری میمیری تو را چه به جمله

خلاصه پیر مرد با کلی التماس توانست آنها را راضی کند که وارد دربار شود

شاه گفت تو چه جمله ای آورده ای؟

پیر مرد گفت جمله من اینست
“هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست”

شاه به فکر رفت و خیلی از این جمله استقبال کرد و جایزه را به پیر مرد داد
پیر مرد در حال رفتن گفت دیدی که هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست

شاه خشمگین شد و گفت چه گفتی؟

تو سر من کلاه گذاشتی

پیر مرد گفت نه پسرم
به نفع تو هم شد
چون تو بهترین جمله جهان را یافتی

پس از این حرف پیر مرد رفت
شاه خیلی خوشحال بود
که بهترین جمله جهان را دارد
و دستور داد آن را روی انگشترش حک کنند
از آن به بعد شاه هر اتفاقی که برایش پیش میآمد میگفت هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماست
تا جائی که همه در دربار این جمله را یاد گرفنه وآن را میگفتند که هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماست

تا اینکه یه روز پادشاه در حال پوست کندن سبیبی بود که ناگهان چاقو در رفت و 2 تا از انگشتان شاه را برید و قطع کرد شاه ناراحت شد و درد مند
وزیرش به او گفت هر اتفاقی که میافتد به نفع ماست شاه عصبانی شد و گفت انگشت من قطع شده تو میگوئی که به نفع ما شده
به زندانبان دستور داد تا وزیر را به زندان بیندازد وتا او دستور نداده او را در نیاورند

چند روزی گذشت یک روز پادشاه به شکار رفت و در جنگل گم شد
تنهای تنها بود ناگهان قبیله ای به او حمله کردند و او را گرفتند
و می خواستند او را بخورند شاه را بستند و او را لخت کردند
این قبیله یک سنتی داشتند که باید فردی که خورده میشود تمام بدنش سالم باشد ولی پادشه 2 تا انگشت نداشت

پس او را ول کردند تا برود شاه به دربار باز گشت و دستور داد که وزیر را از زندان در آورند

وزیر آمد نزد شاه و گفت با من چه کار داری؟

شاه به وزیر خندید و گفت این جمله ای که گفتی هر اتفای میافتد به نفع ماست درست بود
من نجات پیدا کردم ولی این به نفع من شد ولی تو در زندان شدی
این چه نفعی است شاه این راگفت واو را مسخره کرد
وزیر گفت اتفاقاً به نفع من هم شد

شاه گفت چطور؟

وزیر گفت شما هر کجا که میرفتید من را هم با خود میبردید ولی آنجا من نبودماگر میبودم آنها مرا میخوردند
پس به نفع منهم بوده است

وزیر این را گفت و رفت

—————–**–

42 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

—————–**–

یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رئیس شرکت از شرح سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهشهای پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد

رئیس پرسید: آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟

جوان پاسخ داد: هیچ

رئیس پرسید: آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟

جوان پاسخ داد: پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های
مدرسه ام را پرداخت می کرد

رئیس پرسید: مادرتان کجا کار می کرد؟

جوان پاسخ داد: مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد

رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد. جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد. رئیس پرسید: آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟

جوان پاسخ داد: هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم بعلاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید

رئیس گفت: درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید، و سپس فردا صبح پیش من بیایید

جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است. وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند. مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد

این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند

بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش یواشکی شست آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند. صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت. رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید: آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟

جوان پاسخ داد: دستهای مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم

رئیس پرسید: لطفاً احساس تان را به من بگویید
جوان گفت

اکنون می دانم که قدردانی چیست بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت

از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک چیزی انجام شود

به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم

رئیس شرکت گفت: این چیزیست که دنبالش می گشتم که مدیرم شود

می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید

—————–**–

user_send_photo_psot

41 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس



khengoolestan_axs

* ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ *

پرنده بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کرد وگفت:اما من درخت نیستم.تو نمی تانی روی شانه من آشیانه بسازی.

پرنده گفت من فرق درخت ها و آدمها را خوب میدانم.اما گاهی پرنده ها و انسانها را اشتباه می گیرم.

انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت: راستی ،چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟انسان منظور پرنده را نفهمید ،اما باز هم خندید.

پرنده گفت:تو نمیدانی توی آسمان چقدر جای تو خالیه.انسان دیگر نخندید.انگار ته ته خاطراتش چیزی رو به یاد آورد

چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی

پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموشش میشود

پرنده این را گفت و پر زد .انسان رد پرنده را گرفت تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد به یاد اورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود وچیزی شبیه دل تنگی توی دلش موج زد

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟

وزمین وآسمان هر دو برای تو بود.ام تو آسمان را ندیدی.راستی عزیزم بالهایت را کجا گذاشتی؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت وگریست

* ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ *

46 ◄ دیری دی دینگ
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها