• پیامک
فال آنلاین

* توجه * توجه *

❤ اینجا یه سری آدم بی دلیل دوستت دارند ؛ خاطرت خعلی عزیزه ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • دل شکستن خر است
    دل شکستن خر است

داستانکهای زیبا

khengoolestan_axs

..*~~~~~~~*..

ساعت حول و حوش 22 و 45 دقیقه بود که آخرین قطار به سمت تهران جنوب وارد ایستگاه شد

داشتم به اصرار دوستم برای شرکت در مراسم عزاداری شب قدر به هیاتشان میرفتم که گویا کلی هزینه کرده و مداح بنامی دعوت کرده بودند

درب قطار داشت بسته میشد که پسرکی حدودا چهارده، پانزده ساله دوید و پایش را بین درب گذاشت و سوار شد.

شلوار پارچه ای قهوه ای رنگ و پیراهن مشکی و کفش مردانه ای پوشیده بود که با سن و سالش تضاد داشت
چشمانش عجیب گیرا بود و غم بزرگی در چهره اش موج میزد
خطوط روی صورتش هم گواهی میداد که زندگی سختی را میگذراند

به محض سوار شدن از بغل دستی اش که مردی میانسال بود پرسید: اقا ببخشید من میخوام برم قلعه مرغی… کدوم ایستگاه باید پیاده شم؟!؟

آدرس را متوجه شد و اینبار درخواست تلفن همراه داشت تا تماسی بگیرد

کاغذی از جیبش خارج کرد و شماره ای را گرفت
آرام صحبت میکرد اما صدایش را میشنیدم

ـ الو… سلام آبجی… کی بردنش؟!… باشه نگران نباش امشب پیشت میمونم

صدایش را کمی آرام تر کرد

ـشام خوردید؟!… باشه… باشه… خداحافظ

هم مسیر بودیم و با هم از ایستگاه خارج شدیم
چندباری خواستم صدایش کنم اما از چشمان این پسربچه مردانگی میریخت و جرات ترحم کردن نداشتم

نزدیک هیات رسید، کمی مکث کرد. از کسانی که جلوی درب ایستاده بودند چیزی پرسید و رفت چند قدم آن طرف تر روی جدول نشست

پیکان وانت سفیدی ایستاد و خدمتکاران داشتند غذاهایی که در ظروف یکبار مصرف بسته بندی شده بود را داخل هیات میبردنند که از جایش بلند شد و نزدیک رفت و درخواست غذا کرد

ابتدا قبول نمیکردنند و می گفتند برو داخل
خب باید جلوی مداح سرشناس و مهمان های عالی قدرشان آبرو داری میکردند

خلاصه با کمی اصرار یک عدد غذا گرفت و لای پیراهنش پوشاند و در تاریکی و خلوتی خیابان، پای پیاده رفت

صدای مداح به گوشم نمیرسید اما در آن سکوت شب ،چشمانم توان نگاه داشتن اشک را نداشتند

میدانی فلسفه ی عجیبی ست
تا وقتی بود
نیمه های شب
کیسه را بر دوش میگرفت و جلوی درب خانه ها میرفت و نمیگذاشت هیچ یتیم و فقیری گرسنه سر بر بالین بگذارد

حالا که نیست یتیمان و فقرا جلوی درب خانه ی او می آیند
علی (ع) را میگویم
انگار که قرار نیست رسالتش پایان بیابد

اما براستی من و آدم های داخل هیات فقیر بودیم یا آن پسر بچه که غذایش را گرفت و رفت؟!!؟

درب خانه ی علی(ع) باز است
سفره ی رحمتش پهن
دست دلت را بگیر و بیا
هیچ کس گرسنه از این خانه بیرون نمیرود

^^^^^*^^^^^

علی سلطانی

47 ◄ دیری دی دینگ

►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

یک نجار مسن به کار فرمایش گفت می خواهد بازنشسته شود تا خانه ای برای خود بسازد و در کنار همسر و نوه هایش دوران پیری را به خوشی سپری کند. کار فرما از این که کارگر خوبش را از دست می داد ناراحت بود ولی نجار خسته بود و نیاز به استراحت داشت

کار فرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه ای برایش بسازد و بعد بازنشسه شود. نجار قبول کرد ولی دل به کار نمی داد چون می دانست که کارش آینده ای نخواهد داشت

از چوب های نامرغوب برای ساخت خانه استفاده کرد و کارش را از روی بی میلی انجام داد. وقتی کار فرما برای دیدن خانه آمد، کلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه هدیه ی من به شماست بابت زحماتی که طی این سال ها برایم کشیدی

نجار وا رفت. او در تمام این مدت در حال ساختن خانه ای برای خودش بود و حالا مجبور بود در خانه ای زندگی کند که اصلا خوب ساخته نشده بود

►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

هرچه کنی به خود کنی
گر همه نیک و بد کنی

35 ◄ اشمولی پشمولی

khengoolestan_axs

*~*~*~*~*~*~*~*

از دونفر خواستند درمورد مداد رنگی که گم شده ، متن بسازندو آن را بگویند

نفر اول گفت: وقتی کلاس دوم بودم، مداد رنگی سیاهم را گم کردم وقتی به خانه رفتم، مادرم مرا آنقدر دعوا کرد که تصمیم گرفتم هر روز که به خانه می آیم، یک وسیله جدید به خانه بیاورم
روزبعد، شروع کردم به همه ی بچه های کلاس، چیزی بدزدم
اوایل، دزدی برایم سخت بود ولی کم کم عادت کردم طوری که تا آخر سال از همه ی بچه ها ،چیزی دزدیده بودم
اینگونه، حال یک قاچاقچی و دزد ماهرم

نفر دوم گفت: وقتی کلاس دوم بودم، مداد رنگی سیاهم را گم کردم
وقتی به مادرم گفتم، گفت که توی مدرسه برای رنگ آمیزی، چه کردم
من هم گفتم که از یکی از بچه های کلاس گرفتم مادرم گفت که خودش از تو چیزی نخواست؟ یا مداد کم نیاورد؟
گفتم: نه، چیزی نخواست و خودش یک مداد سیاه دیگر داشت
مادرم گفت نگاه کن! او چقدر زرنگ است. میخواهد خودش آدم خوبی باشد ونیکو کار

آنروز مادرم، دو مداد سیاه برای گرفت. کم کم مداد رنگی های بیشتری گرفتم و بیشتر کمک کردم و از مدرسه بیشتر خوشم آمده بود

حال، یک خیر و نیکوکار معروف شهر هستم

*~*~*~*~*~*~*~*

45 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

*~*~*~*~*~*~*~*

چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم پس از انتخاب شیرینی، برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردی حدودا ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته
القصه…، هنگام توزین شیرینی ها، اتفاقی افتاد عجیبا غریبا! اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم

آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد، بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد

یعنی در واقع وزن خالص شیرینی ها
(Net Weight)
را به دست آورد

سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کرد و خطاب به من گفت: ۲۸۰۰ تومان قیمت شیرینی به اضافه ۵۰ تومان پول جعبه می شود به عبارتی ۲۸۵۰ تومان

نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی بیشتر شیرینی فروشی های شهرمان، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می فروشند. و اصلا راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است

اما فروشنده مذکور چنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری که شاید در ذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول

رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم: چرا این کار را کردید؟!؟

ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم. سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت: وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی

پرسیدم: یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را

حرفم را قطع می کند: چرا! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم

و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو

چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه
امان از لحظه غفلت که شاهدم هستی

چیزی درونم گر می گیرد

راستی ما کم فروشی نمی کنیم؟
کم فروشی کاری
کم فروشی تحصیلی
گاهی حتی کم فروشی عاطفی
کم فروشی در عبادت
کم فروشی انسانی
روزنامه خواندن در ساعت کاری وگشت و گذارهای اینترنتی و

*~*~*~*~*~*~*~*

49 ◄ دیری دی دینگ

khengoolestan_axs

►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

پدری برای پسرش تعریف میکرد که: گدایی بود که هر روز صبح وقتی ازکافه ی نزدیک دفترم می‌اومدم بیرون جلوم رومی‌گرفت

هر روز یک بیست و پنج سنتی می‌دادم بهش… هر روز

منظورم اینه که اون قدر روزمره شده بود که گدائه حتی به خودش زحمت نمی‌داد پول رو طلب کنه
فقط براش یه بیست و پنج سنتی مینداختم

چند روزی مریض شدم و چند هفته ای زدم بیرون و وقتی دوباره به اون جا برگشتم می‌دونی بهم چی گفت؟

پسر: چی گفت پدر؟

گفت: سه دلار و پنجاه سنت بهم بدهکاری

►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

بعضی از خوبی ها و محبت ها، باعث بدعادتی و توقع بی جا می شود

62 ◄ بزنم به تخته بزنم، رنگ روت واز شده

—————–**–

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند

مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم

مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شماها چه کار می کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده
فقط کافیست بگویند: خدایا شکر

—————–**–

51 ◄ آفران به لایکت

—————–**–

دركلیسا جک از دوستش ماكس میپرسد فكر میكنی که میشه وقتی دعا میکنی سیگار بکشی، ماكس میگه بریم از کشیش بپرسیم، جک از كشیش میپرسه آیا وقتی در حال دعا كردن هستیم می‌تونیم سیگار بكشیم؟

كشیش پاسخ میدهد، نه پسرم اینکار بی ادبی است

جك نتیجه را برای دوستش ماكس بازگو میكند و ماكس میگه خوب تعجبی نداره چون تو سئوالت رو درست مطرح نكردی حالا بگذار من بپرسم، ماكس نزد كشیش میره و میپرسه آیا وقتی در حال سیگار كشیدنم میتونم دعا كنم؟
كشیش اینبار مشتاقانه پاسخ میدهد چرا که نه پسرم ، مطمئنـا میتوني

^^^^^*^^^^^

آیا کسی که نماز میخونه و روزه ميگيره میتونه رشوه بگیره ؟
معلومه نه

آیا کسی که رشوه میگیره میتونه نماز هم بخونه ؟
بله مطمئنـا

—————–**–

42 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

—————–**–

یک زن جوانی درسالن فرودگاه منتظر پروازش بود.چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی راخریداری کند
همراه کتاب یک بیسکویت هم خرید او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد

در کنار او یک بسته بیسکویت بود و درکنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند. وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. اوخیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت پیش خود فکر کرد بهتر است ناراحت نشوم شاید اشتباه کرده باشد

ولی این ما جرا تکرار شد هر بار که او بیسکویت بر میداشت آن مرد هم همین کار را میکرد
این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود پیش خود فکر کرد: حال ببینم این مرد بی ادب چه خواهد کرد؟

مرد آخرین بیسکویت راهم نصف کرد و نصفش را خورد: این دیگه خیلی پررویی می خواست

اوحسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه علام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست آن زن کتابش را بست چمدنهایش راجمع جور کرد و بانگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت

وقتی داخل هواپیمار روی صندلی اش نشست دستش را داخل ساکش کرد تاعینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان باکمال تعجب دید که جعبه بیسکویت آنجاست باز نشده و دست نخورده. خیلی شرمنده شد از خودش بدش آمد یادش رفته بود که بیسکویتی خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود

آن مرد بیسکویتهایش را با اوتقسیم کرده بود بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد

—————–**–

42 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

user_send_photo_psot

—————–**–

مردی نابینا زیر درختی نشسته بود
پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت: قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟

پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت: آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌

سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌ راهی که به پایتخت می رود کدامست؟

هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد… مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟

نابینا پاسخ داد: اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود
مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود

مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟

نابینا پاسخ داد: ‌رفتار آنها… پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

زندگی

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد

به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن

لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کار می توان کرد؟

خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید

آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و یک روز زندگی کن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم

آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او در همان یک روز زندگی کرد

—————–**–

35 ◄ اشمولی پشمولی

^^^^^*^^^^^

دوستی می گفت : خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند. تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام می دادند
ابتدا و انتهای کلاس … که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی. هم رشته ای داشتم که شیفته یکی از دختران هم دوره اش بود. هر وقت این خانم سر کلاس حاضر بود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت: استاد، همه حاضرند

و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت: استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده

در اواخر دوران تحصیل، باهم ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند

امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرده است: هیـچ کس زنده نیست… همه مُردند

شاید عشق همين باشد

^^^^^*^^^^^

khengoolestan_axs

36 ◄ اشمولی پشمولی
  • 5
  • 4,499
  • 5,007
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها