• عاشخونه ها
فال آنلاین

امام علی علیه السلام

❤ بخشش ؛ بیش از خویشاوندى محبت مى آورد ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • هم دیگه رو لت و پت میکنیم
    یا مرگ یا استفراغ

داستانکهای زیبا

مرد ثروتمند بدون فرزندي بود که به پايان زندگياش رسيده بود،کاغذ و قلمي برداشت تا وصيتنامه خود را بنويسد

(تمام اموالم را براي خواهرم ميگذارم نه براي برادر زادهام هرگز به خياط هيچ براي فقيران)

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاري کند.پس تکليف آن همه ثروت چه ميشد؟؟؟

برادر زاده او تصميم گرفت..آن را اينگونه تغيير دهد

«تمام اموالم را براي خواهرم ميگذارم؟ نه! براي برادر زادهام. هرگز به خياط. هيچ براي فقيران»

خواهر او که موافق نبود آن را اينگونه نقطه گذاري کرد

«تمام اموالم را براي خواهرم ميگذارم. نه براي برادر زادهام. هرگز به خياط. هيچ براي فقيران»

خياط مخصوصش هم يک کپي از وصيت نامه را پيدا کرد وآن را به روش خودش نقطه گذاري کرد

«تمام اموالم را براي خواهرم ميگذارم؟ نه. براي برادرزادهام؟ هرگز. به خياط. هيچ براي فقيران»

پس از شنيدن اين ماجرا فقيران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند

«تمام اموالم را براي خواهرم ميگذارم؟ نه. براي برادر زادهام؟ هرگز. به خياط؟ هيچ. براي فقيران»

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نکته اخلاقي
به واقع زندگي نيز اين چنين است
او نسخهاي از هستي و زندگي به ما ميدهد که درآن هيچ نقطه و ويرگولي نيست و ما بايد به روش خودمان آن را نقطه گذاري کنيم
اززمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاريها دست ماست

شماوقتی که متن را خواندید، در ذهن خود اموال مرد را برای چه کسی درنظر گرفتید؟ من برای خواهر مرد

37 ◄ اشمولی پشمولی

khengoolestan_axs

..*~~~~~~~*..

صاحب این عکس را می شناسید؟

این آخرین تیتری بود که من واسه اون روزنامه نوشتم و فکر می کنم تحت تاثیر حرف مدیر روزنامه بودم که یه روز بهمون گفت: بی عرضه ها! احمق ها! دیگه هیچ فروشی نداریم، ورشکست شدیم

این شد که همه روی ایده های تازه فکر کردن و من هم تصمیم گرفتم یه داستان واقعی بنویسم، داستان روزی رو نوشتم که زنگ خونه ام به صدا در اومد و پستچی نامه ای رو اشتباهی به من سپرد، وقتی پاکت نامه رو باز کردم با چند تا عکس قدیمی از یه دختر و نامه ای بد خط رو برو شدم که توش نوشته بود

ریحانه جان، سلام
حالت خوب است؟ سی سال گذشته که از روستا رفتی و شاید دیگر من را به یاد نمی آوری و اگر هم به یاد آوردی حتما برایت سوال شده که من بی سواد چگونه برایت نامه نوشته ام، راستش چند وقتیست که به کلاس سوادآموزی رفته ام، تو کجایی؟ آخرین بار که برایم نامه نوشتی با این آدرس بود و خواستی که فراموشت کنم

ریحانه جان گفتی پایتخت رفتی تا درس بخوانی اما بی بی گفت که شوهرت دادند،برای من هم زن گرفتند، خدا بیامرز اجاقش کور بود، یا من اجاقم کور بود، الله اعلم، اما با هم ساختیم، او هم از عشق من و تو خبر داشت.چند سال پیش جانش را داد به شما
ریحانه هیچ کس جایت را پر نکرد، دیروز که پیش طبیب رفتم گفت در سرم غده دارم، نمی دانم که چقدر زنده هستم اما تنها آرزوم این است که فقط یک بار دیگر ببینمت. سی سال است که منتظرم

قربان تو، ناصر

این نامه به همراه عکس هاش تو روزنامه چاپ شد و خبرش مثل توپ صدا کرد، همه زنگ زدن، حتی دکترهای مغز و اعصاب، هر کسی خواست یه جور کمک کنه

بعد از اینکه کلی فروش کردیم مدیر روزنامه من رو کشید کنار و گفت ترکوندی پسر، حالا این ناصر رو کجا میشه پیدا کرد؟

گفتم ناصری وجود نداره! اون نامه رو خودم نوشتم و عکس ها هم الکی بودن، مگه نمی خواستی فروش کنی؟ بفرما، مردم عاشق داستان های واقعی هستن

مدیر روزنامه تعجب کرد و گفت: ولی ریحانه پیدا شده

باورم نمی شد. اون زن رو آوردن نشریه، خانم مسن مهربانی بود و شباهت زیادی هم به اون عکس داشت

گفتم شما واقعا ریحانه هستید؟

چیزی نگفت و شناسنامه اش رو نشونم داد، راست می گفت، ریحانه بود

گفتم ببین مادر جان، این یه داستان خیالیه، هیچ نامه ای در کار نیست، من عذر می خوام از شما، اما انگار اشتباه شده

کیفش رو برداشت و آروم از جاش بلند شد و وقتی داشت از در بیرون می رفت گفت: میشه اگه باز کسی گمشده ای به نام ریحانه داشت خبرم کنید؟
سی ساله که منتظرشم

^^^^^*^^^^^

قهوه سرد آقای نویسنده
روزبه معین

85 ◄ ای صاحب لایک دوستت دارم

—————–**–

آرت و خوالد طنز پرداز معروف امريکايي در تاييد اين نکته که خبرهاي بد را نبايد يکباره گفت، داستان زير را آورده است

♦♦—————♦♦

مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سرکشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد: جرج از خانه چه خبر؟

ـ خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد

سگ بيچاره! پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟

ـ پرخوري قربان

پرخوري؟ مگر چه غذايي به او داديد که تا اين اندازه دوست داشت؟

ـ گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد

اين همه گوشت اسب از کجا آورديد؟

ـ همه اسب هاي پدرتان مردند قربان

چه گفتي؟ همه آنها مردند؟

ـ بله قربان. همه آنها از کار زيادي مردند

براي چه اين قدر کار کردند؟

ـ براي اينکه آب بياورند قربان

گفتي آب؟ آب براي چه؟

ـ براي اينکه آتش را خاموش کنند قربان

کدام آتش را؟

ـ آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد

پس خانه پدرم سوخت؟ علت آتش سوزي چه بود؟

ـ فکر مي کنم که شعله شمع باعث اين کار شد قربان

گفتي شمع؟ کدام شمع؟

ـ شمع هايي که براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان

مادرم هم مرد؟

ـ بله قربان. زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان

کدام حادثه؟

ـ حادثه مرگ پدرتان قربان

پدرم هم مرد؟

ـ بله قربان. مرد بيچاره همين که آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت

کدام خبر را؟

ـ خبرهاي بدي قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يک سنت در اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت کردم قربان. خواستم خبرها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان

—————–**–

41 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

—————–**–

روزی از روزها پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کاری را که می گوید انجام دهند: از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند
همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند

وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند

وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد

وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد، و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند
پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود

وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد، کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود

روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند

وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند

—————–**–

بازنویسی شده توسط: ریها

43 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

khengoolestan_axs

..*~~~~~~~*..

ساعت حول و حوش 22 و 45 دقیقه بود که آخرین قطار به سمت تهران جنوب وارد ایستگاه شد

داشتم به اصرار دوستم برای شرکت در مراسم عزاداری شب قدر به هیاتشان میرفتم که گویا کلی هزینه کرده و مداح بنامی دعوت کرده بودند

درب قطار داشت بسته میشد که پسرکی حدودا چهارده، پانزده ساله دوید و پایش را بین درب گذاشت و سوار شد.

شلوار پارچه ای قهوه ای رنگ و پیراهن مشکی و کفش مردانه ای پوشیده بود که با سن و سالش تضاد داشت
چشمانش عجیب گیرا بود و غم بزرگی در چهره اش موج میزد
خطوط روی صورتش هم گواهی میداد که زندگی سختی را میگذراند

به محض سوار شدن از بغل دستی اش که مردی میانسال بود پرسید: اقا ببخشید من میخوام برم قلعه مرغی… کدوم ایستگاه باید پیاده شم؟!؟

آدرس را متوجه شد و اینبار درخواست تلفن همراه داشت تا تماسی بگیرد

کاغذی از جیبش خارج کرد و شماره ای را گرفت
آرام صحبت میکرد اما صدایش را میشنیدم

ـ الو… سلام آبجی… کی بردنش؟!… باشه نگران نباش امشب پیشت میمونم

صدایش را کمی آرام تر کرد

ـشام خوردید؟!… باشه… باشه… خداحافظ

هم مسیر بودیم و با هم از ایستگاه خارج شدیم
چندباری خواستم صدایش کنم اما از چشمان این پسربچه مردانگی میریخت و جرات ترحم کردن نداشتم

نزدیک هیات رسید، کمی مکث کرد. از کسانی که جلوی درب ایستاده بودند چیزی پرسید و رفت چند قدم آن طرف تر روی جدول نشست

پیکان وانت سفیدی ایستاد و خدمتکاران داشتند غذاهایی که در ظروف یکبار مصرف بسته بندی شده بود را داخل هیات میبردنند که از جایش بلند شد و نزدیک رفت و درخواست غذا کرد

ابتدا قبول نمیکردنند و می گفتند برو داخل
خب باید جلوی مداح سرشناس و مهمان های عالی قدرشان آبرو داری میکردند

خلاصه با کمی اصرار یک عدد غذا گرفت و لای پیراهنش پوشاند و در تاریکی و خلوتی خیابان، پای پیاده رفت

صدای مداح به گوشم نمیرسید اما در آن سکوت شب ،چشمانم توان نگاه داشتن اشک را نداشتند

میدانی فلسفه ی عجیبی ست
تا وقتی بود
نیمه های شب
کیسه را بر دوش میگرفت و جلوی درب خانه ها میرفت و نمیگذاشت هیچ یتیم و فقیری گرسنه سر بر بالین بگذارد

حالا که نیست یتیمان و فقرا جلوی درب خانه ی او می آیند
علی (ع) را میگویم
انگار که قرار نیست رسالتش پایان بیابد

اما براستی من و آدم های داخل هیات فقیر بودیم یا آن پسر بچه که غذایش را گرفت و رفت؟!!؟

درب خانه ی علی(ع) باز است
سفره ی رحمتش پهن
دست دلت را بگیر و بیا
هیچ کس گرسنه از این خانه بیرون نمیرود

^^^^^*^^^^^

علی سلطانی

47 ◄ دیری دی دینگ

►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

یک نجار مسن به کار فرمایش گفت می خواهد بازنشسته شود تا خانه ای برای خود بسازد و در کنار همسر و نوه هایش دوران پیری را به خوشی سپری کند. کار فرما از این که کارگر خوبش را از دست می داد ناراحت بود ولی نجار خسته بود و نیاز به استراحت داشت

کار فرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه ای برایش بسازد و بعد بازنشسه شود. نجار قبول کرد ولی دل به کار نمی داد چون می دانست که کارش آینده ای نخواهد داشت

از چوب های نامرغوب برای ساخت خانه استفاده کرد و کارش را از روی بی میلی انجام داد. وقتی کار فرما برای دیدن خانه آمد، کلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه هدیه ی من به شماست بابت زحماتی که طی این سال ها برایم کشیدی

نجار وا رفت. او در تمام این مدت در حال ساختن خانه ای برای خودش بود و حالا مجبور بود در خانه ای زندگی کند که اصلا خوب ساخته نشده بود

►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

هرچه کنی به خود کنی
گر همه نیک و بد کنی

35 ◄ اشمولی پشمولی

khengoolestan_axs

*~*~*~*~*~*~*~*

از دونفر خواستند درمورد مداد رنگی که گم شده ، متن بسازندو آن را بگویند

نفر اول گفت: وقتی کلاس دوم بودم، مداد رنگی سیاهم را گم کردم وقتی به خانه رفتم، مادرم مرا آنقدر دعوا کرد که تصمیم گرفتم هر روز که به خانه می آیم، یک وسیله جدید به خانه بیاورم
روزبعد، شروع کردم به همه ی بچه های کلاس، چیزی بدزدم
اوایل، دزدی برایم سخت بود ولی کم کم عادت کردم طوری که تا آخر سال از همه ی بچه ها ،چیزی دزدیده بودم
اینگونه، حال یک قاچاقچی و دزد ماهرم

نفر دوم گفت: وقتی کلاس دوم بودم، مداد رنگی سیاهم را گم کردم
وقتی به مادرم گفتم، گفت که توی مدرسه برای رنگ آمیزی، چه کردم
من هم گفتم که از یکی از بچه های کلاس گرفتم مادرم گفت که خودش از تو چیزی نخواست؟ یا مداد کم نیاورد؟
گفتم: نه، چیزی نخواست و خودش یک مداد سیاه دیگر داشت
مادرم گفت نگاه کن! او چقدر زرنگ است. میخواهد خودش آدم خوبی باشد ونیکو کار

آنروز مادرم، دو مداد سیاه برای گرفت. کم کم مداد رنگی های بیشتری گرفتم و بیشتر کمک کردم و از مدرسه بیشتر خوشم آمده بود

حال، یک خیر و نیکوکار معروف شهر هستم

*~*~*~*~*~*~*~*

45 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

*~*~*~*~*~*~*~*

چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم پس از انتخاب شیرینی، برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردی حدودا ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته
القصه…، هنگام توزین شیرینی ها، اتفاقی افتاد عجیبا غریبا! اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم

آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد، بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد

یعنی در واقع وزن خالص شیرینی ها
(Net Weight)
را به دست آورد

سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کرد و خطاب به من گفت: ۲۸۰۰ تومان قیمت شیرینی به اضافه ۵۰ تومان پول جعبه می شود به عبارتی ۲۸۵۰ تومان

نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی بیشتر شیرینی فروشی های شهرمان، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می فروشند. و اصلا راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است

اما فروشنده مذکور چنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری که شاید در ذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول

رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم: چرا این کار را کردید؟!؟

ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم. سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت: وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی

پرسیدم: یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را

حرفم را قطع می کند: چرا! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم

و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو

چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه
امان از لحظه غفلت که شاهدم هستی

چیزی درونم گر می گیرد

راستی ما کم فروشی نمی کنیم؟
کم فروشی کاری
کم فروشی تحصیلی
گاهی حتی کم فروشی عاطفی
کم فروشی در عبادت
کم فروشی انسانی
روزنامه خواندن در ساعت کاری وگشت و گذارهای اینترنتی و

*~*~*~*~*~*~*~*

49 ◄ دیری دی دینگ

khengoolestan_axs

►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

پدری برای پسرش تعریف میکرد که: گدایی بود که هر روز صبح وقتی ازکافه ی نزدیک دفترم می‌اومدم بیرون جلوم رومی‌گرفت

هر روز یک بیست و پنج سنتی می‌دادم بهش… هر روز

منظورم اینه که اون قدر روزمره شده بود که گدائه حتی به خودش زحمت نمی‌داد پول رو طلب کنه
فقط براش یه بیست و پنج سنتی مینداختم

چند روزی مریض شدم و چند هفته ای زدم بیرون و وقتی دوباره به اون جا برگشتم می‌دونی بهم چی گفت؟

پسر: چی گفت پدر؟

گفت: سه دلار و پنجاه سنت بهم بدهکاری

►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

بعضی از خوبی ها و محبت ها، باعث بدعادتی و توقع بی جا می شود

63 ◄ بزنم به تخته بزنم، رنگ روت واز شده

—————–**–

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند

مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم

مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شماها چه کار می کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده
فقط کافیست بگویند: خدایا شکر

—————–**–

51 ◄ آفران به لایکت
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها