• پیامک
فال آنلاین

* آبدیت تکمیل شد *

❤ هم اکنون خنگولستان ورژن شیش و نیم روی گوگل پلی قرار داده شد ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • قرش بده و قرش بده
    پس بیا وسط قرش بده

khengoolestan_axs

..*~~~~~~~*..

سلام مردِ من
حقیقتا بدجور پشیمانم… به این قسمت از زندگی ام که رسیدم پشیمان شدم! کاش از اول برایت نامه نمینوشتم
شبیه این فیلم های سریالی! به یکی از تلخ ترین قسمت های سریالِ زندگی گلورینا رسیدیم
من راوی خوبی نیستم، کجای دنیا دیده ای که نقش اول داستان بشود راوی آن؟! چقدر بد است که مجبور باشی این زندگی فلاکت بار را هی با خودت مرور کنی

از صبح که تصمیم گرفتم ادامه روزهای گذشته را برایت بنویسم یک چشمم اشک شد و یک چشمم خون
راه میروم و اشک میریزم! از توچه پنهان ایزابل هم از صبح چندبار امد و من در را برایش باز نکردم

سرزنشم نکن! خودم میدانم… کار زشتی کردم،رفیق روز های سخت پشت در خانه ام ماند… اما تو که جایِ من نیستی

حس مادری را دارم که هرسال روزی که فرزندش را از دست داده با خود مرور میکند و اشک میریزد و بر سر و صورت خود میکوبد
ان روز بعد از دیدارت تمام شهر را به یاد تو… مسخره بود! تنها یک ساعت از وقتم را با تو سپری کردم و ساعتها را به یاد ان یک ساعت در خیابان ها قدم زدم

به خانه که رسیدم بعد از کمی تعلل کلید را از جیب پالتوام بیرون اوردم! حقیقتأ این قفل و کلید در خانه ما جزو مسخره ترین چیزهای دنیا بود! نصف شهر کلید خانه مان را به لطف عیاشی های پدرم داشتند و مردک همیشه اصرار داشت موقع ترک خانه کلید را سه قفله کنیم! اخر میترسید بیایند و دارایی های نداشته اش را بدزدند

وارد خانه که شدم همه جا تاریک بود
اول کمی جا خوردم و بعد با خودم فکر کردم حتما باز هم ان مردکِ به ظاهر پدر رفته پیِ خوشگذرانی هایش و مادر هم که هیچوقت نیست! لرونا هم از ترس تنهایی خوابیده

انقدر لباسم خیس و سنگین شده بود که دوست داشتم به سرعت از تنم بیرون بیاورمشان
داشتم به سمت اتاق میرفتم که کاغذی روی میز توجهم را جلب کرد! دقت زیادی نمیخواست! صاحب این خط بهم ریخته و کج وکوله کسی جز پدرم نبود:
گلورینا
نمیدانم کی این نامه را میخوانی! میدانم در نظرت پدری لااوبالی و بی خاصیتم اما باور کن دست خودم نیست… گرفتار شدم! موضوع این است که دنبال لرونا نگرد! اصلا نگرانش هم نباش… لرونا را سپرده ام دست مردی که وضع مالی خوبی دارد، انسان شریفی هم هست! لرونا دیگر برای خودش خانومی شده! با خود فکر کردم برود پی زندگی خودش… درست است سنش کمی زیاد است اما مرد خوبی ست، باور کن! تمام بدهی های مرا یکجا پرداخت کرد! علاوه بر ان مبلغی هم داد که برای خود زندگی مستقلی ترتیب بدهم تا دیگر برای تو دردسر ساز نشوم! خواهرت خوشبخت میشود! امیدوارم توهم خوشبخت بشوی

پدرت

برق از سرم پرید! چی؟! نه دروغ است! حتما باز مست کرده و از این خزعبلات میگوید! چشمانم از شدت اضطراب دودو میزد
پاهایم را تند کردم و به سمت اتاق دویدم! لباسم بلند و خیس بود.چندبار افتادم! بدنم درد میکرد اما به سختی از زمین بلند شدم. لرونا… لرونا عروسکم… لرونا! در اتاق را باز کردم… نبود… با تعجب به سمت تخت رفتم وبالش و پتو را اینور و انور پرت میکردم! احمق شده بودم! انتظار داشتم لرونا بین بالش و پتو گم شده باشد

داد زدم: لرونا! خواهرکم… بیا… من امدم… بیا لرونا… نه صدایی نیامد! داد زدم… لرونا! لرونا!!! نه لرونا نبود!! تو با من چه کردی پدر؟! تو با لرونا چه کردی؟
دخترت فقط ١٢ سال داشت… خدایا مرا نجات دادی اما خواهرم را گرفتار کردی؟ من که گفتم بودم خودم را قربانی ارامش او میکنم! خدایا … به تو… تو اصلا وجود نداری… …به تو

روی زمین نشسته بودم و ضجه میزدم… به سر و صورتم میکوبیدم… گذشته مانند فیلمی از جلوی چشمانم رد میشد
ان روزی که لرونا دنیا امد ۶ سالم بیشتر نبود
اما به خوبی ان روز را به خاطر دارم… دخترکی با چشمانی قهوی ای و صورتی روشن! چقدر دوستش داشتم… چه روزهایی بود! آن موقع خانواده بودیم مادر داشتم… پدر داشتم… خوشحال بودیم
لرونا که بدنیا امد اوایل همه چیز خوب بود اما به مرور… از یک جایی به بعد من هم خواهرش بودم، هم پدرش، هم مادرش

یاد روزی افتادم که در اغوشش گرفتم و به او قول دادم که باهم از این خانه به جایی بهتر میرویم
روزی که به او نوید اینده ای بهتر میدادم… روزی که از ترس فریاد های پدر در اغوشم ارام میگرفت… یاد روزهایی که بعد از مدرسه به خانه همکلاسی ام میرفتم تا از پدربزرگ پیر و از کار افتاده اش مراقبت کنم و با پولش خرج تحصیل لرونا را بدهم! یاد روزی که برایش عروسک خریدم… لرونا… خواهرکم… تنها امید زندگی ام… نمیدانستم کجا رفته… نمیدانستم تا الان چه بلایی سرش امده

به سر و صورتم میکوبیدم و اشک میریختم… ضجه میزدم و نامش را فریاد میزدم! انقدر اشک ریختم که بیهوش شدم

میبینی اقا؟من سختی زیاد کشیدم… بیشتر از چیزی که فکرش را کنی! هیچوقت نخواستی چیزی از گذشته ام بدانی! شاید اگر میدانستی…. بداخلاق جان… این زخم سر باز کرد

اینبار تو نیستی که مرهم باشی
اینبار تو خود دردی… دردِ شیرین من

♦♦—————♦♦

نورا مرغوب❇
❇نامه شماره ۲۲

۲۴ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

دیدگاه ها برای از گلورینا به ایرزاک | نامه شماره ۲۲

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*bye_bye*  *fekr*  *gij_o_vij*  *yohoo*  *modir*  *ghalb*  *gol_rose*  *labkhand* 
*soot*  *yes*  *gerye*  *neveshtan*  *narahat*  *bi_chare*  *bi asab*  *dali* 
*gerye_kharaki*  *amo_barghi*  *hip_hip*  *jigh*  :khak:  *ghalb_sorati*  *mach*  *O_0* 
*difal*  *malos*  *ey_khoda*  **♥** 
 
 
◄ MORE ►
 
  • 7
  • 3,100
  • 3,723
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
پسر باس

Maryamtkd
پاییز

شیخ المریض
_________

محـــــمد
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها