• خاطره ها
فال آنلاین

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

❤ باز هم ( زائرت ) نیستم از دور سلام ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • لذت ببر ، نظر بده
رویا

رویا

با بوسه ای که آرشام روی گونه ام زد به خودم اومدم

خوشکلم می دونم دلت میخواد تو اتاقت باشیم و من همینطور بوسه بارونت کنم اما باید بریم پائین بابا را هم سوپرایز کنیم .آخر شب به اندازه کافی وقت داریم

از حرفاش یک لحظه به خودم لرزیدم ….عرق سردی که از گردن و پشت کمرم جاری بود نشونه ی ترسم از کسی بود که از توصیف نگاش به خودم عاجز بودم.نمی تونستم بگم نگاش بهم یه نگاه هرزه ….چون محرمم بود……..و نمی تونستم از نگاهاش لذت ببرم چون دوسش نداشتم

 

به خودم که اومدم وقتی بود که دستم تو دستای آرشام بود و همه برامون دست میزدند

 

پدرجون و مادرجون سریع خودشونو به ما رسوندندو هر دو آرشامو غرق بوسه کردند

بابا مامان منم جلو اومدند و آرشام خیلی تحویلشون گرفت

مامان کناری کشیدمو بهم گفت که قرار شده امشب یه جورایی جشن نامزدیه من و آرشام باشه و اینکه بهتره جلوی دیگران نشون ندم که از بودن کنار آرشام ناراضیم چون به هر حال همه چیز فورمالیتس و من زنشم و اون

پوف………..باشه مامان …..شما کی اومدید؟

یه ده دقیقه ای می شه

پدرجون صدام زد کنارش رفتم

دور آرشام شلوغ بود

پدر جون آرشامم صدا زد

آرشام با یه ببخشید از جمع فامیلاش بیرون اومد

 

واقعا که خوشتیپ و جذاب بود و اینو از نگاه بقیه دخترا بهش می شد راحت فهمید اما من با دیدنش هیچ حسی نداشتم …اگه بخوام صادق باشم یه جورایی هم ازش بدم میاومد اون باعث جدایی من از متین شد

پدرجون بلند گفت

خانم ها و آقاییون ………اول از همتون متشکرم که امشب تو جشن تولدی که مهگل واسه من پیرمرد گرفته شرکت کردید

مادرجون با ناز گفت

وا…آقا کجاتون پیره

پدرجون عاشقونه نگاش کرد و گفت:تو که پیشم باشی همیشه سرحال و جوونم

مادرجون با ناز خندید و همه براشون دست زدند

 

اما موضع مهم دیگه اومدن پسرم آرشامه ….اگرچه واسه دل من نیومده و (با دست به من اشاره کرد) واسه دل خودش اومده اما ازش ممنونم و میخوام امشب نامزدش ملیسای عزیز را بهتون معرفی کنم….دست منو گرفت و بعد هم دست آرشامو بلند کرد و دستامونو تو دست همدیگه گذاشت

امیدوارم که خوشبخت شند ……به افتخارشون

 

 

صدای دستها از همه طرف بلند شد و بعد هم آرشام از توی جیبش یه جعبه کوچولوی زیبای چوبی در آورد و جلوم زانو زد و در جعبه را باز کرد

چشمام بین چشمای شیطون و حلقه برلیان براق زیبا در گردش بود

آرشام زمزمه کرد

خیلی دوست دارم

و من سریع نگامو از چشاش گرفتم و حلقه را برداشتم …اون هم سریع ایستاد و حلقه را توی انگشتم کرد

 

و بعد تو یه حرکت غافل گیر کننده لبش رو رو لبام گذاشت صدای سوتها و دستا بلند شد و من خجالت زده خودمو ازش جدا کردم

 

تو گوشم زمزمه کرد

عاشق خجالت کشیدناتم

حلقه ی توی انگشت دست چپم و سنگینی دست آرشام که روی مبل کنارم لم داده بود، روی شونه هام همگی یادآور این بودند که باید خودمو واسه اتفاقات بدتری آماده کنم
کاش میشد با مامان اینا برم خونشون……بودن کنار آرشام باعث عذابم بود
نمی خواستم با فکر کردن به متین اعصابم خورد کنم اما فکر اینکه با بودن کنار آرشام به عشقم به متین خیانت میکنم و از طرفی با فکر کردن به متین به همسر شرعیه خود خیانت میکنم داشت دیوونم میکرد
آرشام سرشو نزدیک گوشم گرفتو زمزمه کرد خوشکل من چشه؟
با خوردن داغی نفساش به لاله گوشم احساس چندشناکی بهم دست داد سریع سرمو عقب کشیدم

 

چیزیم نیست

اخمای آرشام برای یه لحظه تو هم رفت و بعدم خیلی بی خیال نگام کرد و لبخند زد
فرشاد بهمون نزدیک شد و بلند گفت
به به زوج عاشق

فرشاد پسر کجایی تو

آرشام محکم فرشاد و بغل کرد
نوع رفتارشون نشون میداد با هم خیلی صمیمی هستند
بعد از یکم خوش و بش کردن آرشام گفت

فرشاد با ملیسا آشنا شدی؟

اوه چه جورم

چطور مگه؟

بهش پیشنهاد رقص دادم قبول که نکرد هیچ یه لنگ واسم انداخت که با مخ خوردم زمین …..نه نه راستی رو زمین نیافتادم افتادم روی مادر فولاد زره
آرشام به قدری بلند خندید که هم برگشتن و نگاهمون کردند
منو محکم بغل کرد و گفت

عاشق همین کاراشم

خودمو به سختی از لای بازوهاش بیرون کشیدم که فرشاد گفت
ملیسا خانم از بس یه دوره آرشام ملیسا ملیسا کرد نسبت به اسمتون حساسیت گرفتم…. خیی دوستون داره امیدوارم خوشبخت بشید
فقط زمزمه کردم

ممنون

درسته حرف زدنشو صمیمی کرده بود اما نگاش اونقدر چشم چرون بود که از بودنش کنارمون اصلا راضی نبودم
بالاخره مهمونی با اخم و تخمای دختر عموهای آرشام و نگاهای هیز فرشاد بهادری تموم شد و مصیبت منم تازه شروع شد
فکر طی کردن یه شب کنار آرشام لرزه بر تنم می انداخت
مامان و بابا زودتر از همه به بهونه قرصای مامان رفتند و من بعد از رفتن مهمونا سریع شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم
چند دقیقه ای از تعویض لباسم نگذشته بود که در اتاقم زده شد
برای اطمینان در اتاق و قفل کرده بودم
جوابی ندادم و دستگیره چند بار بالا پایین رفت
با شنیدن صدای مادرجون از خجالت آب شدم
سریع حوله ام و برداشتم و در و باز کردم
مادرجون نگاهی مشکوک بهم انداخت و گفت
آرشام ازمون خواست بیایم تو اتاق تو تا سوغاتی ها را بهمون بده اگرچه من گفتم بهش خسته است و بذاره واسه فردا ولی اصرار کرد امشب بده تا کادوی پدرش رو هم شب تولدش بهش بده …اما انگار اینا فقط بهونه بوده و به قفل در اشاره کرد
خجالت و کنار گذاشتمو گفتم
مادرجون میشه تا بقیه نیومدند ازتون یه خواهشی بکنم؟
مادر جون سری تکون داد و من سریع گفتم

-من آمادگی ندارم ……خوب راستش هنوز احساس نمیکنم که ازدواج کردم به زمان احتیاج دارم اگه امشب آرشام بخواد تو این اتاق بخوابه……. خوب…من

متوجه شدم اما این مسائل بین زن و شوهر و من نمی تونم دخالت کنم

اون روی حرف شما حرف نمیزنه ؟

اما
وسط حرفش پریدمو چشامو شکل گربه شرک کردم و ملتمسانه گفتم

مادرجون

مادرجون خندش گرفت و گفت
باشه …سعیمو میکنم اما این پسره آتیشش خیلی تنده و بعد آرومتر گفت:بمیرم واسه دل بچم
با خنده گفتم

داشتیما……مادر شوهر بازی

بغلم کردو حرفی نزد
***

سلام بر عشقای خودم

از بغل مادرجون بیرون اومدمو به سمت در برگشتم

آرشام در حالی که با دو تا دستاش دو تا چجمدونو میکشید وارد اتاق شد و پشت سرش پدرجون با اخم تصنعی وارد شد و گفت

چی چیو عشقای من هنوز نرسیده صاحب شدی؟

بابا

کوفت

آرشام بی توجه به فحش پدرجون رو به مادرجون گفت

حالا چی شده بود که همدیگرو بغل کرده بودید خوبه من از مسافرت رسیدم …شما دلتون واسه هم تنگ شد

 

حسود نشو بچه ….کادوهامونو بده که خیلی خوابم میاد

 

ای وای مامان واسه شما که کادو یادم رفت

آره دیگه زن گرفتی مامان میخوای چیکار

آ..آ …مادر شوهر بازی نداشتیما

مادرجون به طرز خنده داری ایشی گفت و روی تخت نشست

حالا چرا قهر میکنی مادر من …شما جون بخواه من دربست نوکرتونم

پدرجون گوش آرشامو گرفت و با حرص گفت

 

هوی بچه از عشق و اینایی که گفتی میگذرم ولی از اینکه پا تو حیطه وظایف من گذاشتی نه نمیگذرم

خیلی خوب بابا بچه که زدن نداره

بعد هم به سمت من برگشت و گفت

تو چرا انقدر ساکت و مظلوم شدی نکنه غریبی میکنی

پدرجون با خنده گفت

چی چیو مظلوم شده همچین که پاش تو خونه میرسه یه جورایی خونه بومب

 

آرشام با خنده به سمتم برگشت و تو یه حرکت محکم بغلم کرد و گفت

عاشق همین کاراشم

اهن….ما اینجا بوق نیستیما

آرشام با خنده ولم کرد و آروم تو گوشم زمزمه کرد یه بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک آخر تو دستی ملخک…

نگاه نگرانمو تو چشای مادرجون دوختم

 

مادرجون گفت:خوب اول کدوم چمدونو باز میکنی؟

آرشام دستمو گرفت و روی تخت نشست به تبعیت از اون منم نشستم و پدرجونم روی مبل راحتی نشست

 

خوب اول کادوی بهادری بزرگ

 

پیپ و چندتا پیراهن مردونه ……خدایی هم سلیقه اش محشر بود

واسه مادرجون هم انواع لوازم آرایش و دو دست لباس مجلسی سنگین و شیک

خوب دیگه ….شب خوش

ا….هنوز اون چمدونو باز نکردی

شرمنده مامان اونا خصوصیه

اوه…داره کم کم حسودیم میشه

فداتون بشم ….خسته شدین امروز برین بخوابین دیگه

وا خستگی کجا بود

رو به مادرجون گفتم

 

حالا چه عجله ای واسه خوابیدن دارین

مادرجون با خنده شونه هاشو بالا انداخت و گفت

من که عجله ندارم این آرشامه که عجله داره ما بریم بخوابیم

بعد هم همراه آقاجون زدند زیر خنده

واقعا که ………..انگار نه انگار ….یه ذره شرم و حیا ندارن

آرشام بی حوصله روی تخت دراز کشید

مادرجون رو به منو آقاجون گفت بهتره از اتاق بریم بیرون ….بچه ام خسته است

با خوشحالی سرمو تکون دادم و گفتم

آره راست میگین……شب بخیر آرشام جون

قبل از اینکه یه قدم بر دارم آرشام دستمو کشید و گفت

 

تو کجا؟

زشته دستمو ول کن

من تا سوغاتیاتو ندم که خوابم نمی بره

مادرجون پوفی کشید

پدرجون رو به مادرجون گفت

بهتره بریم بخوابیم عزیزم

مادرجون زیر چشمی نگام کرد

حالا چه خاکی باید تو سرم بریزم

آرشام عزیزم میشه یه لحظه بیای تو ااتاقم کارت دارم

آرشام مشکوک نگاهی به مادرجون کرد و همراهش از اتاق خارج شد

پدرجون رو به من گفت

معلومه اینجا چه خبره؟

نمی دونم

آره خوب یه دروغ مصلحتی بهتر از گفتن اینه که پسرتو امشب نمیخوام تو اتاق راه بدم…….

بعد 20 دقیقه که مسواک زده بودمو مشغول شونه زدن موهام بودم در اتاقم زده شد

بفرمایید

آرشام وارد شد و در و پشت سرش بست

چشماش شدیدا عصبانی بود سریع به سمتم اومدو بازوهامو محکم گرفت

در حالیکه سعی می کرد صداش بالا نره گفت

تو راجع به من چی فکر کردی؟…هان

یعنی انقدر برات غریبه هستم که از مادرم کمک میخوای تا پیشت نباشم

آرشام

ساکت شو ملیسا…من تو رو راحت بدست نیاوردم ….خودتم خوب میدونی چقدر دوست دارم ….اما الان فهمیدم دید تو به من یه آدم بولهوسه …..تو….توی احمق به جای اینکه به خودم بگی آمادگی نداری و منو قانع کنی…ازم فرار میکنی …خودتو پشت مادرم مخفی میکنی…….تو فکر کردی میذارم اولین رابطمون از روی اجبار باشه

 

بسه آرشام بذار منم حرف بزنم……آره…درست حدس زدی دیدم بهت همونه که گفتی میدونی چرا

یکم مکث کردم که ولم صدامو کمی پاینتر بیارم

برای اینکه تا حالا هر چی از تو به من رسیده اجبار بوده ………ازدواجمون… دادن چک و سفته ها بهت اونم دو برابر….یادت میاد چه جوری از شر ازدواج باهات خلاص شدم وقتی مامانم در مقابلم موضع گرفته بود …هوم با فرستادن یه دختر تو بغلت….به همین راحتی…..تو

خفه شو میسا بسه

روی تخت نشست و سرشو بین دستاش گرفت

 

دوست داشتم….آره من خر دوست داشتم و دارم…..هر کاری کردم اصلا منو ندیدی اصلا دلیل اینکه ازم متنفریو درک نمی کنم تو حتی منو نمی شناسی چطور می تونی

وسط حرفش پریدمو گفتم:

جالبه ….نمی دونستم واسه شناخت اول باید با هم به اجبار ازدواج کنیم بعد

اینبار اون بین حرفم پریدو گفت

آره اجبار بود….واست اجبار بود تو حتی به من فرصت ندادی خودمو بهت بشناسونم ….از اول خودت بریدی و دوختی

 

لحنش رو ملایم کرد و به سمتم اومد

من دوست دارم ملیسا…تو همه زندگیمی

بغلم کرد و خودش روی تخت نشستو منو روی پاهاش نشوند

 

بهم فرصت بده…باشه عزیزم …..حالا یه بوس خوشکل بده به عمو

 

و بعد لبش و محکم روی لبام گذاشت

خدایا چرا نمیتونم دوسش داشته باشه …چرا حس خیانت به عشق واقعیم داره نابودم میکنه

 

دستامو روی سینه اش گذاشتمو با حرص هلش دادم
مسخره خندید و چمدونو جلو کشید

 

خوشکله حدس میزنی چی واست خریدم

حوصله این مسخره بازیا رو ندارم

اوه چه بد اخلاق……خوب ساکت بشین اینجا تا کادوهاتو بهت بدم

کنارش نشستم و بی حوصله به چمدون چشم دوختم

 

چمدون پر پر بود …..اول زیپ توی در چمدونو باز کرد و یه جعبه خیی شیک بیرون کشیدو روی پاهام گذاشت

 

اینو به یه جواهر ساز معروفی سوئیسی سفارش دادم …خیلی پیادم کرد ولی ارزشو داشت

 

با این توصیفا وسوسه شدمو در جعبه را باز کردم

حاضرم قسم بخورم که تا به حال در عمرم همچین سرویسی ندیدم

الماسای درخشانش چشم آدمو مسحورمیکرد

وای …خیلی قشنگه

تو قشنگتری عشقم

بی توجه به حرف آرشام از جام بلند شدمو رو به آینه گردنبند را به گردنم گرفتم

فوق العادست

ممنون

قابلتو نداشت خانمم

باگفتن این کلمه بی اختیار یاد متین افتادم

گردنبند را به جعبه اش برگردوندم

حالا به نظرم اصلا هم زیبا نبود

 

خوب بریم سراغ بقیه کادوها…….اوه….راستی این قسمت بیشتر واسه خودمه تا تو

 

لباس خوبای رنگارنگی رو از چمدون بیرون می آورد و با لبخندی خبیصانه نگام میکرد

چی ….من اینا را بپوشم ….یهو بگو هیچی نپوش اینطوری سنگینتره

 

اونم به موقش

زهر مار

جونم ….چه حرصیم میخوره

لوازم آرایش و عطر و دو دست لباس راحتی و یه لباس مجلسی آبی کاربنی خیلی ناز اما قدش تا سر زانوهام بود

 

بعد از تموم شدن کادوها رو بهش گفتم

ممنون بابت کادوهات بهتره دیگه بری بخوابی

کجا برم ….من تو بغل همسرم

وسط حرفش پریدمو گفتم

خودت گفتی نمیخوای به اجبار باهام باشی

من…کی گفتم

آرشام

جانم.. شوخی کردم….من فقط میخوام شبا پیشت باشم قرار نیست به جز یه آغوش ساده و فوقش دو سه تا بوسه اتفاق دیگه ای بیافته….

دهه……عجب گیری کردما بابا من اصلا نمیخوام ریختتو ببینم بیام شبا تو بغلت لالا کنم

نباید از موضعم کوتاه میومدم …… من واقعا هیچ حسی نسبت بهش نداشتم در عوض هر لحظه دلم از دوری متین بیتابتر میشد
با عصبانیت به سمتش برگشتم و گفتم

بهتره بری تو اتاق خودت

چرا اونوقت اینطوری که بهتره

چرا حرف حالیت نیست نمیخوام کنارم باشی

چشماش تیره تر شد و صورتش از خشم قرمز شد

من شوهرتم لعنتی

انقدر این واژه مسخره را پتک نکن و بزن تو سرم …….آره شوهرمی یه شوهر اجباری

تو هم انقدر این کلمه اجباری رو توی سرم نزن ….حالا چه اجباری چه به دلخواه خانم……(شمرده شمرده گفت): من…الان ….شوهرتم

به جهنم….. میخوای خودمو واست حلوا حلوا کنم

برای چند لحظه ساکت شد و بعد با حرفش شوکم کرد…

اگه….اون پسره ….چی بود اسمش…آهان ….متین خانتون جای من بود این حرفا رو تحویلش میدادی

نه البته که نه اون مالک روحم بود

حرفی به آرشام نزدم

سکوتمو که دید پای پاسخ مثبتم گذاشت……یقه لباسمو تو دستاش محکم گرفت و منو به سمت خودش کشید….از بین دندونای کلید شدش گفت

می دونی چیه ؟…….تو از اون دسته آدمهایی هستی که حرف حساب تو اون کله پوکشون نمی ره…..باید یه چیزیو به زور حالیشون کرد

ولم کن آشغال

محکم به سمت دیوار هلم داد

لعنتی کمر بیچاره ام داغون شد

آشغال ….آره راست می گی من یه آشغال دیوونم که برای بدست آوردن توی بی ارزش ده ملیارد خرج کردم

پس بالاخره شروع کرد …..بالاخره سر کوفتاش شروع شد

بغض راه گلومو بست……اشک تو چشام حلقه بست انگشت اشارشو به حالت تهدیدی تکون داد و گفت

 

 بهتره تا من میرم یه لیوان آب بخورم تو هم یکی از لباس خواباتو بپوشی و آماده بشی تا من بیام و به زور تو اون کلت فرو کنم که الان شوهرتم

تو حق نداری که

وسط حرفم پرید و با عصبانیت گفت

من حق هر کاری را دارم……..یادت نره من تو را ده ملیارد خریدم

 

بهت زده وسط اتاق خشکم زد توقع این حرف رو ازش نداشتم ….حد اقل الان نداشتم

 

از اتاق خارج شد و کلید را هم با خودش برد

مغز قفل شده ام را به زحمت به کار انداختم…..چی کار باید میکردم

حالا بدون کلید ….آهان اتاق مهمان

 

موبایلمو برداشتم و سریع به سمت اتاق مهمان رفتم….کلیدش روی قفل بود ..

سریع درو قفل کردمو و به سمت بالکن دویدم اونو هم قفل کردم و با خیالی آسوده روی تخت نشستم
بعد چهار پنج دقیقه دستگیره دل بالا پائین رفت و بعد صدای عصبی آرشام که سعی می کرد بلند نشه

لعنت بهت ملیسا

و بعد صدای قدمهای محکمش که از اتاق دور شد

زمزمه کردم

آره لعنت به من لعنت به من و این سرنوشت گندم

اشکام سر زیر شد و همون وقت چشمم به موبایلم افتاد

سریع قفلشو باز کردمو و روی لیست مخاطبینم رفتم

روی شمارش مکث کردم

کارم غلطه نباید بهش زنگ بزنم بهش قول دادم فراموشش کنم…..اما آخه تا حالا کدوم کارم درست بوده که این یکی دومیش باشه

دکمه تماسو زدم و گوشیو به گوشم چسبوندم……همه وجودم گوش شد

صدای خواب آلودش تو گوشی پیچید

الو بفرمایید

پس نفهمیده منم

متین

با تعجب گفت

ملیسا

چقدر دلم واسه ملیسا گفتنش تنگ بود …..صداش نشون داد کاملا هوشیار شده

متین ….من

وسط حرفم پرید و با لحنی سرد گفت

خانم احمدی ساعت 3 نصفه شبه

بی توجه به لحنش ….بی توجه به حرفش ادامه دادم

من نمی تونم …من بدون تو

باز وسط حرفم پرید

خانم محترم من فردا پرواز دارم ….دارم واسه همیشه از ایران میرم….میخوام استراحت کنم ….ضمنا شما به من قول دادید فراموشم کنید

 

گریه ام شدت گرفت

صداش نرم شد

بسه ملیسا …بسه گریه نکن …چرا میخوای نابودم کنی….دارم با تموم وجود سعی می کنم که فراموشت کنم …اونوقت تو

مکث کرد …فقط چند ثانیه

من از ایران میرم…..دیگه همدیگرو نمیبینیم…..سعی کن خوشبخت باشی

و قطع کرد

 

چطور سعی کنم خوشبخت باشم…..من بی متین هیچی نیستم

 

***
از اتاق خارج نشدم نه برا اینکه با آرشام رو به رو نشم نه….

برای اینکه نگام روی ساعت خشک شده بود ساعتی که بی وقفه جلو می رفت و رفتن متینو نزدیک و نزدیکتر می کرد

 

انگار تمام عالم و آدم دست به دست هم داده بودند که بی اون باشم بی متینم …من میتونستم بی اون نفس بکشم؟

معلومه که نه

دیگه طاقتم تموم شد پاشدمو از اتاق خارج شدم در اتاقم باز بود و کسی توش نبود سریع حاضر شدم

 

هیچ کس توی سالن نبود برای همین با خیال راحت از ساختمون خارج شدمو سوار ماشینم شدم و با سرعت روندم حتی اجازه ندادم در به طور کامل باز بشه

خودمو به فرودگاه رسوندم اینکه تا اینجا سالم رسیدم خودش خیلی بود

خودمو به مائده و مادر متین رسوندم

 

مائده

مائده با تعجب به سمتم برگشت روم نشد به مادرش نگاه کنم نگامو دزدیدمو سریع سلام کردم

ملیسا …تو …اینجا

متین کو؟

مائده به روبروش نگاه کرد مسیر نگاشو گرفتمو به متین رسیدم

از نرده ها گذشته بود

به سمتش دویدم و داد زدم

متین

ایستاد اما برنگشت

دو باره صداش زدم اینبار با شتاب از در خارج شد و بی طاقت میخواستم دنبالش بدوم که دو تا نگهبان جلومو گرفتند

 

اون رفت ….باورم نمی شد اون رفت بدون اینکه حتی اجازه بده برای آخرین بار چشای سیاهشو ببینم

 

یکی زیر کتفمو گرفت و بلندم کرد تازه متوجه شدم روی زمین نشسته بودمو و زار زار گریه میکردم

 

برگشتمو به کسی که بلندم کرد نگاه کردم ….مادر متین با چشای مظلوم و گریونش در آغوشم کشید و در گوشم زمزمه کرد

 

قسمتتون با هم نبود

همین ……واقعا که من از دست همه گله دارم اول از همه از دست تو خدایا

 

چرا قسمتم باید دوری و روزهای پیش روم باید بی متین باشه ….من این زندگیو نمیخوام

 

از فرودگاه یه راست پیش یلدا رفتم

 

یلدا تموم سعیشو میکرد تا آرومم کنه اما من این حرفا حالیم نبود

ته سیگارمو محکم توی بشقاب فشار دادمو یکی دیگه رو آتیش زدم

 

یدا با عصبانیت سیگارو از بین انگشتام بیرون کشید و با صورتی سرخ از عصبانیت فریاد زد ….معلومه داری چه غلطی میکنی ……میخوای خودتو بکش هان؟

 

چشمای اشکیمو به چشای عصبانیش دوختمو سرم به نشونه تاکید تکون دادم

 

یعنی خاک تو سرت ملی …..بی توجه به موعضه هاش یه سیگار دیگه برداشتمو آتیش زدم …..به سیگار خیره شدم

یلدا یه جایی خوندم

 

سیگارم چه خوب درک می کند مرا

و چه زیبا کام می دهد ..این نو عروس شب تنهایی هایم

لباس سپیدش را برایم میسوزاند

و من تا صبح بر لبم بوسه میزنم

چه لذتی میبریم از این هم بستری

او از جان مایه میگذارد و من از عمر

هر دو می سوزیم به پای هم

یلدا نالید ملیسا

یلدا میدونی دلم از چی میسوزه از اینکه حتی نمودونم به جرم کدوم یکی از گناهای گذشتم خدا اینجوری مجازاتم می کنه….از روی شیطنت هزار نفر سر کار گذاشتم آره….ولی …ولی آخه هیچوقت گناهم انقدر سنگین نبوده که تاوانش به این سنگینی باشه

یلدا سرمو تو آغوش کشید و گفت

بسه ملیسا تو رو خدا بسه

 

یلدا چیو بس کنم …تازه کم کم میفهمم که چه بلایی سرم اومده …من با دستای خودم قبرمو کندم این مرگ تدریجی

 

یلدا بین حرفم پرید و گفت

ملیسا همیشه همه چیز اونطوری که ما دوست داریم پیش نمیره

 

قهقهه زدم اونقدر خندیدم که ته گلوم می سوخت یلدا مثل مسخ شده ها بهم خیره شده بود

 

کم کم خندم تبدیل به گریه شد

 

کاش بمیرم یلدا …کاش

 

خفه شو مگه الکیه

آره زندگی همش الکیه

داری می ترسونیم …تو اون کله پوکت چه خبره

ذهنم خالیه خالیه اونقدر خالی که دارم کم کم شک میکنم اصلا زندم یا مرده

از جاش بلند شد و سریع به سمت آشپزخونه رفت سیگارم تموم شده بود

محکم بین انگشتام فشارش دادم

یلدا با یه قرص و یه لیوان آب برگشت

اینو بخور

بی حرف قرصو انداختم تو دهنم و بی آب غورطش دادم

پاشو تو اتاق یکم دراز بکش زیر بغلمو گرفت و من روی تخت دراز کشیدم

یلدا

 

هوم

میخواستم فراموشش کنم…تموم سعیمو کردم …اما باز

میدونم …میدونم ….دراز بکش و به هیچی فکر نکن

قرص آرام بخش که یلدا بهم داد منو به آغوش خواب فرستاد
از خواب که بیدار شدم صدای پچ پچ میومد
آروم بلند شدم و یه دستی به سر و صورتم کشیدم با نگاه به ساعت سرم سوت کشید

آخه بچه مگه کمبود خواب داری …..چشام هم از زیاد خوابیدن و هم گریه باد کرده بود

 

با وارد شدن به حال کوچکشان و دیدن آرشام یه جورایی شکه شدم

 

بهروز و یلدا هم با بلند شدن آرشام به سمتم برگشتند

با اخم به یلدا خیره شدم

 

با چشام بهش فهموندم که این یارو اینجا چه غلطی می کرد ولی یلدا دنده پهنتر(کسایی که خودشونو به بی خیالی میزنند) از این حرفا بود

با لبخند به سمتم اومد و گفت

 

به به شازده خانم …از خواب پاشدید سرورم بهش نزدیک شدم و با حرص گفتم

مزه نریز …این اینجا چیکار میکنه

هزار بار به گوشیت زنگ زد …مجبور شدم

وسط حرفش پریدمو و با حرص گفتم

چیزی که بهش نگفتی؟

نه فقط گفتم سرش درد میکنه و

 

بی توجه به ادامه حرفش کنار بهروز رفتمو باهاش دست دادم و رو به آرشام گفتم

من میرم خونه

یلدا گفت:حالا که زوده یکم دیگه بمونید

آرشام به جای من جواب داد نه میریم خونه مامان بابا نگران ملیسا هستند

رو به بهروز گفت

ماشین ملیسا اینجا بمونه رانندمونو می فرستم دنبالش

نیازی نیست خودم میارمش

بدون اینکه به حرفم توجهی کنه گفت

ملیسا بریم

از یلدا و بهروز خداحافظی کردم یلدا تو گوشم آروم گفت

 

میدونم سخته فراموشش کنی اما اینم می دونم ملیسا دختریه که هرکاری بخواد می تونه انجام بده

 

ممنون یلدا اگه تو را نداشتم

حالا که داری مواظب خودت باش

 

اگرچه نمیخواستم به حرف آرشام گوش بدم اماخودم هم حوصله رانندگی کردن و نداشتم برا همین بدون لجبازی سوار ماشینش شدم

 

همین که حرکت کرد آهنگ شادمهر سکوت ماشینو شکست

 

به همه میخندی با همه دست میدی

دستتو میگیرم دستتمو پس میدی

اما دوست دارم اما دوست دارم

پشت من بد میگی حرف مردم می شم

دستشو میگیری

عشق دوم میشم اما دوست دارم

چه خوابایی برات دیدم

نذاشتم آهنگ ادامه پیدا کنه و قطعش کردم

لعنتی همه چیزو میدونست

ملیسا

الان نه ….باشه واسه فردا

تا خونه ساکت بود و هیچ حرفی نزد

پدر جون و مادرجون با نگرانی به سمتم اومدند

 

اما آرشام اجازه نداد کسی در رابطه با تاخیر امروزم چیزی بپرسه

فقط گفت

 

 

ملیسا حالش خوب نیست باید استراحت کنه

به ساعت نگاه کردم 3 صبح بود

 

لعنتی ….اینطوری خوابم نمیبره بهتره برم تو باغ یکم قدم بزنم

 

از ساختمون زدم بیرون و به سمت ته باغ راه افتادم

لب استخر آرشام و دیدم که روی صندلی راحتیش نشسته بود و به روبروش خیره شده

سیگار لابه لای انگشتاش بهم چشمک میزد…روبروش نشستم

 

نگاش و تو چشام قفل کرد

 

یدونه سیگار به من میدی؟

 

جوابمو نداد درعوض جا سیگاری سیلور و خوشکلشو به سمتم هل داد

 

یه سیگار از توش برداشتمو با فندک طلای آرشام که روش بزرگ حرف( آ )حک شده بود روشنش کردم

فندکو بین انگشتام تاب دادم و گفتم

خیلی قشنگه

نگاه خیره اش رو از روی چشمام برداشت و به دستم دوخت پوزخندی زد و گفت

حیف که اول اسمم (اِم) نیست که بدمش به تو …..مثلا اگه اسمم متین بود خوب بود نه….حداقل مثل ملیسا اولش ( اِم )بود

این شر و ورا چی بودمیگفت

 

آرشام

صدام نزن لعنتی …صدام نزن

متعجب به مرد روبروم چشم دوختم …سرشو بین دستاش گرفت و موهاشو محکم چنگ زد

 

با چشای غمگینش به چشمام خیره شد

 

گفتم به زور به دستت میارم تو هم فراموشش می کنی ….اونقدر عشق به پات میریزم که خود به خود فراموشش می کنی

 

اما نمیتونم ….طاقت ندارم …می فهمی ….تو دلت پیش اونه ….امروز رفتی بدرقه اش

 

اونطوری که تو فکر میکنی نیست

 

 با چشای خودم دیدم چیو انکار میکنی

خوب

حرف نزن ملیسا

آرشام من

باز وسط حرفم پرید

الان که فکرمیکنم میبینم اشتباه کردم باهات راه اومدم با تو باید به زور رفتار کرد

 

چی میگفت …انگار حالش واقعا داغون بود

پاشو بیا

از جاش بلند شد

هنوز نشسته بودمو بهش نگاه میکردم

انگار این پسر نمی تونست آرشام باشه

یالا معطل چی هستی؟

من….من

تو چی از من میترسی از شوهر قانونی و شرعیت میترسی خنده داره …خیلی خنده داره

خودش شروع کرد به خندیدن

کجا میخوای بری؟

منظورت اینه کجا میخوایم بریم نه؟

من باهات جایی نمیام

خندید و گفت

قانون اول از حالا به بعد هر حرفی من زدم همونه

از جام بلند شدم که به ساختمون برگردم

دستمو گرفت و به سمت خودش کشوند

نترس ….فقط میخوام یه چیزیو بهت نشون بدم

باشه واسه بعد الان خوابم میاد

همین الان

با قدمای محکم جلو میرفت و من برای اینکه دستم کنده نشه مجبور بودم دنبالش بدوم

تا حالا این قسمت باغو ندیده بودم

 

 

کلبه کوچیک چوبی

 

آرشام در و باز کرد و منو تقریبا تو کلبه پرت کرد

 

نگامو دورتا دور کلبه چرخوندم

یه تخت خوابو یه کمد ..همین

اینجا

اتاق منه ….توش درس میخوندم وقتایی که مامان مهمونی داشت

چرا اومدیم اینجا نگو میخوای درس بخونی

نه عزیزم میخوام یه درس خوب بهت بدم که بفهمی آرشام کیه

با عصبانیت تو صورتش براق شدم

من خوب تو رامیشناسم نیازی به درس دادن نیست

نه خانومم هنوز مونده منو بشناسی

دستم محکم تو دستش گرفت و به سمت کمد برد

 

چه غلطی میکنی ولم کن

بی توجه به تقلاهام در کمدو باز کرد و یه شیشه ودکا در آورد

 

ولم کن عوضی…نگامو به شیشه دوختمو گفتم چه درسیم میخوندی عوضی

 

خندید

خوشم میاد وقتیم که مثل یه موش کوچولوی ترسو داری میلرزی باز این زبونت کم نمیاره

در شیشه را یه دستی باز کرد و سرکشید

با تعجب به اونکه یه نفس اونهمه ودکا را بدون اینکه گلوش بسوزه تو حلقش میریخت خیره شدم

شیشه را روی زمین کوبید

از ترس زبونم بند اومده بود

اون لحظه قیافش از یه خون آشامم وحشت ناکتر بود به خودم که اومدم روی دستاش بود

پرتم کرد روی تخت

 

با تموم قوا پسش زدم اما چه فایده حتی یه سانت اونطرفتر نرفت

داد و فریاد میکردم با اینکه میدونستم صدام به گوش هیچکس نمیرسه

اگه برسه هم کسی نمیاد از دست شوهرم نجاتم بده با یه حرکت لباس خواب کرم رنگم از وسط پاره کرد

بوی گند دهانش حالت تهوعم را شدت داد

آرشام

جون آرشام…….. تو جون بخواه

ولم کن….تو را خدا ولم کن

باشه واسه یه ساعت دیگه

دستش روی بدنم حرکت میکرد

خودت …خودت گفتی به زور باهام

آره آره ….الان یه کاری میکنم …که به تو هم خوش بگذره

 

***

 

در حالی که هنوز نفس نفس میزد کنارم افتاد

بریده بریده گفت

عاشقتم ملیسا تو فوق العاده ای

در حالی که به خاطر گریه زیاد هق هق میکردم زمزمه کردم

ازت متنفرم آرشام بهادری از حالا تا آخر عمرم ازت متنفرم

روم نیمخیز شد لبام و بوسید

با پشت دستم محکم روی لبم کشیدم

خندید و گفت

حداقل ازم ممنون باش که یه دلیلی واسه تنفر از خودم دستت دادم

 

نگاهی به ملحفه زیر پام کرد و با سر خوشی گفت

 

خیلی زرنگی که با اینهمه جذابیت تا حالا باکره بودی

 

ملحفه را روی بدن برهنم کشیدمو با عصبانیت گفتم

 

اما انگار تو خیلی تو این زمینه تجربه داشتی

اوف کجاشو دیدی

 

دلم نمیخواد دیگه ببینمت

تازه فهمیدم چطورباهات رفتار کنم

تو….تو

من چی عزیزم …تا دو هفته دیگه می ریم کانادا

چی؟

دوباره جملمو تکرار کنم

من با تو هیچ کجا نمیام

چرا میای عزیزم مجبوری که بیای فکر نکنم بابات هنوز قدرت پرداخت 20 ملیاردو داشته باشه

توی عوضی آشغال

وسط حرفم پرید و گفت

 

نوچ نوچ خانم خوشکله دیگه داری با حرفات اون روی منو بالا میاری

 

مگه تو رویی بدتر از این روتم داری؟

آره عزیزم خوبشم دارم

با همون ملحفه خونی به سختی از جام بلند شدم تا به اتاقم پناه ببرم و به حال الانم گریه کنم

 

کجا؟

جوابشو ندادم

هنوز یه قدم بیشتر برنداشته بودم که فشار بدی به زیر دلم وارد شد …جیغ خفه ای کگشیدمو روی دو زانو نشستم

 

چی شد؟

لعنتی آش و لاشم کرده تازه میگه چی شد؟

از زور درد اشک تو چشمم جمع شده بود

حال زارمو که دید گفت

پاشو باید بریم دکتر

کوری نمی بینی نمیتونم راه بیام

من می رم واست یه لباس بیارم و بعد ببرمت دکتر

بغلم کرد و روی تخت خوابوندم

تو …تو بهم زور تجاوز کردی

من شوهرتم و وظیفت بود که

وسط حرفش پریدم

من هنوز آماده نبودم

تو یا منو خر فرض کردی یا خودتو خیلی زرنگ من اگه تا یه قرن دیگه هم منتظر می نشستم هنوز همون آش بود و همون کاسه

تو مستی

ده تا این شیشه ها هم رو من کارساز نیست

ولی

الان بر میگردم

اون رفت و من از ته دل زار زدم

 

حالا خوب فهمیدم که تو زندگی یه عروسک خیمه شب بازی بیشتر نیستم

 

در کلبه زده شد …بی شک آرشام نبود

صدای مادرجون و شنیدم ملیسا عزیزم

 

ملحفه را بیشتر دورم پیچیدمو فقط صدای گریه ام بلندتر شد

در با شتاب باز شد و مادرجون وارد شد شکه به ملحفه خونی و بعد به قیافه داغون من نگاه کرد

با سرعت به سمتم دوید و گفت

خوبی …ملیسا تو خوبی؟

آرشام وارد کلبه شد …مانتو و شالم دستش بود

مامان شما …اینجا

 

رفتم به ملیسا سر بزنم دیدم نیست اومدم تو باغ دیدم تو داری از کلبه به سمت ساختمون میدوی و بعدم صدای گریه ی ملیسا …آرشام چیکار کردی؟

نکنه باید به شما هم برای اینکه با زنم بودم جواب پس بدم

-اما دیروز حالش خوب نبود هیچیم که نخورده ضعفم که داره

الان وقت این حرفا نیست …اون نمیتونه راه بره …باید ببرمش دکتر

لازم نیست …لباسشو بپوشونش بغلش کن و بیارش تو ساختمون که بهش یکم برسم

تو کل مسیر کبه تا ساختمون هیچ کدوم حرفی نزدیم

آرشام نگاهشو از من می دزدید و این نشون میداد با توجه به حرفای مامانش یکم شرمنده شده اما شرمندگیش دیگه برا من سودی نداشت

من پا تو دنیای زنانگیم گذاشتم در حالی که متین کیلومترها از من فاصله داشت …انگار همه اتفاقا دست بدست هم میدادند تا من و متین مال هم نباشیم

زیر لب جوری که خودمم نمیشنیدم زمزمه کردم خداحافظ متینم…خداحافظ عشقم….من فراموشت می کنم …مجبورم فراموشت کنم

 

مادرجون اونقدر بهم میرسید که شرمنده ام کرده بود

بیا عزیزم این هفت مغزه یکمشو بخور

هفت مغز دیگه چیه؟

پسته و فندق و بادام و گردو و کنجد و عسل و هل

اوف از همشون بدم میاد

مجبورم کرد همشو بخورم

بیرون نیومدن از اتاقم واسه دو روز تنها مزیتش ندیدن آرشام بود

انگار شعورش رفته بود بالا و درک کرده بود نمیخوام ریخت نحسشو ببینم

مامان زنگ زد و واسه ناهار همونو دعوت کرد

 

نمیخواستم برم چون مجبور بودم آرشامو ببینم اما چه میشه کرد بدتر از همه اینکه مامان، مهلقا را هم دعوت کرده بود که واقعا رو اعصاب بود ولی بهونه ای واسه نرفتن نداشتم

 

حوصله تیپ زدن نداشتم سریع آماده شدمو پایین رفتم

روی کاناپه لم دادم تا بقیه بیان

اما فقط آرشام بود که پایین اومد

با دیدنش اخم کردمو صورتمو برگردوندم

هنوز قهری مموشک

چیه؟ توقع داری تحویلتم بگیرم

آره دیگه…سه روزه ما به طور واقعی زن و شوهر شدیم

صحیح…فقط یه سوال …شما واسه چندمین بار به طور واقعی نقش شوهرو پیدا کردین

اخماشو تو هم کشید و گفت

 

زبونه تندی داری اگه می بینی دارم باهات راه میام و زندگیتو واست جهنم نکردم واسه اینه که دوست دارم اما این زبونت کار دستت میده

هاها …نمردیمو معنی دوست داشتنو فهمیدیم….آرشام خان به نظرت کجای زندگی فعلی من بهشته …هان؟ اینکه به زور مجبور به ازدواج با کسی که هیچ حسی بهش نداری خودش دسته کمی از جهنم نداره یا اینکه شوهرت بهت تجاوز کنه و ….

بلند داد زد

خفه شو

واقعا خفه شدم با دو قدم بلند خودشو بهم رسوند و محکم بازوهامو گرفت

تو صورتم داد زد

 

جهنم واقعی میدونی چیه هان …اینکه من فردا صبح بیست  ملیاردمو احتیاج داشته باشم …پس فردا بابات گوشه زندان باشه

مامانتم که وضعیتش مشخصه فقط کافیه بشنوه بابات افتاده زندانو تموم….خودتم به عنوان یه زن مطلقه میری مراقبشون باشی …ضمنا فکر نکنم اون پسره ..چی بود اسمش ..آهان متین خان،بخواد با یه زن تو موقعیت تو باشه ..احتمالا اصلا تو صورتت نگاهم نمی کنه…جالبه نه؟

 

بازوهام هنوز تو دستاش بود و نگاه من خیره به چشمای جدی آرشام ….بغض لعنتی راه نفسمو بسته بود و من هجوم اشکو به چشمام حس می کردمو کاری از دستم بر نمیومد

با رها شدن بازوم بغضم ترکید و من حالا با صدای بلند گریه می کردم

راست میگفت من با جهنم هنوز فاصه داشتم

آرشام خودشو روی مبل مقابلم رها کرد و سرشو بین دستاش گرفت

 

نمی دونم چقدر از اینکه توی اون حالت بودم گذشت که حضورشو کنارم حس کردم سرمو بغل کرد و زمزمه کرد

هیس…. باشه …معذرت ….من زیاده روی کردم …..بسه دیگه عزیز دلم

صداش به جای اینکه آرومم کنه بدتر بدبختیهامو به یادم میاورد

 

بلند شو دیگه….خوبه مامان بابا زودتر رفتند

حرفی نزدمو به دنبالش به سمت ماشین رفتم به سمتم برگشت و گفت نمیخوای که مامان بابات با این ریخت ببینندت

 

سوار شدمو..آرشامم با تاخیر سوار شد و با سرعت به سمت خونه مامان اینا حرکت کرد..آفتابگیر ماشینو پایین زدمو توی آینه اش قیافه داغونمو دیدم با لوازم آرایش داخل کیفم یکم به صورتم و آرایش کردم تا یکم از اون حالت دربیام

مامان واسمون سنگ تموم گذاشته بود با اینکه آشپزیو تازه یاد گرفته بود اونم به کمک مادر متین اماغذاش معرکه بود

 

وقت جمع کردن میز وقتی ظرفا را توی آشپزخونه بردم مامان کناری کشیدمو درباره آرشام پرسید و من برای اینکه خیاشو راحت کنم گفتم اون عالیه

 

مامان صریحا ازم پرسید که باهاش رابطه داشتم یا نه و من برای اولین بار از مادرم خجالت کشیدم

 

اون صورتم بوسید و چندتا سفارش مادرونه بهم کرد…و من به این فکر کردم که قبلا این مادرو نداشتم انگار لازم بود که بابا برشکسته شه تا خوی مادرانه مامان بیدار شه

 

مامان از دوستام و اینکه ازم گله کردند که چرا نه جواب تلفن و نه پیاماشونو نمیدم …و من سریع بحثو عوض کردم …نمیتونستم به مامان بگم کجای کاری مادر من ..من این روزا حوصله خودمم ندارم چه برسه به بقیه

 

نزدیکای ساعت پنج بود و پدر جون و مادرجون قصد رفتن کرده بودند که آرشام بلند گفت

همگی توجه کنید ….من و ملیسا پنجشنبه هفته دیگه از ایران میریم

یعنی من کشته مرده این هماهنگی آرشام با خودم هستم

الاغ حتی زودتر بهم نگفته بود چه برسه واسه رفتن مشورت کنه. همه ساکت فقط نگاش کردند ولی نگاه من فقط پر از خشم بود

یه ترسی تو وجودم وول میخورد اونجا هیچ حامی نداشتم

 

حرفی نزدم چون در اون صورت فقط خودمو سبک می کردم من به عنوان کالای ده ملیاردی حق تصمیم گیری نداشتم

سوار ماشین که شدیم انگار تازه یادش اومد که منم این وسط آدمم

ملیسا نظرت راجع به زندگی تو نروژ چیه؟

با حرص گفتم

چه فرقی میکنه نظر من چی باشه مهم نظر خودته

با سر خوشی روی فرمون ضرب گرفت و گفت

بلاخره ما یه حرف حساب از دهان مبارکتون شنیدیم

زیر لب زمزمه کردم لعنت بهت

خندید و گفت

فحش یواشکی نداشتیم

نه بابا

آره مامان خانم…..وای ملیسا بچه هامون خیلی ناز میشند …نه

وای خدا فکر اینجاشو نکرده بودم ..بچه

چی شد ساکت شدی نکنه داری تو ذهنت شبیه سازی میکنی؟

عمرا

دوباره که بداخلاق شدی

حوصله کل کل نداشتم برای همین ساکت نشستم

اما آرشام که انگار از کل کل با من لذت می برد همچنان از بچه خیالیش گفت و گفت که سر درد گرفتم

تازه متوجه مسیری که داشت می رفت شدم

صبر کن ببینم …کجا داری میری ما که از شهر خارج شدیم

حوصله خونه رفتن ندارم

ولی من میخوام برم خونه

ببخشید اونوقت چه کار مهمی دارید خونه

می خوام برم خونه چون حوصله تو را ندارم

برخورد پشت دست آرشام به دهانم اونقدر سریع اتفاق افتاد که فرصت هیچ عکس العملی را بهم نداد

اونقدر شکه شدم که فقط به سمتش برگشتم

با داد گفت

 

اینو زدم تا بفهمی داری با کی حرف می زنی

با خیس شدن آستینم تازه به خودم اومدم و متوجه پارگی لبم شدم

بی هیچ حرفی آفتابگیر و پایین زدم و تو آینه به لب داغونم نگاهی کردم دو تا دستمال روش گذاشتمو تموم سعیمو به کار بردم که بغضمو قورت بدم

 

آرشام در سکوت رانندگی می کرد و هیچ حرفی نمیزد و سرمو به صندلی تکیه دادمو به این فکر کردم که چرا در مقابل آرشام فراموش می کنم من فقط یه کالای خریداری شدم ….آره این سیلی لازم بود تا فراموش کنم تا خودمو فراموش کنم تا ملیسای زبون درازی را که کمتر کسی از دست زبون دراز و شیطنتاش در امون بود و فراموش کنم…آره اون ملیسا مرد …من الان نقش خدمتکار شخصی آرشامو دارم …به هر حال اون حق داره، کالایی که خریده براش 10 ملیارد آب خورده

توی چهار روزی که تو ویلاش بودیم و به قول خودش یه جورایی ماه عسلمون محسوب می شد با خودم کنار اومدم …یعنی مجبور شدم که یه ملیسای جدید بشم

 

انگار آرشام این ملیسا را زیاد نمی پسندید چون مرتب دنبال بهونه ای واسه کل کل بود ولی من دیگه اون ملیسایی که از قبل شیش تا جواب تو آستینش داشت نبودم

 

با برگشتنمون به تهران به قدری تغییرایی که کرده بودم  فاحش بود که پدرجون و مادرجون راه و بی راه ازم می پرسیدند چه مشکلی دارم و من فقط می گفتم مشکلی نیست

تو این مدت اصلا به متین فکر نکردم ….متین و خاطراتش همراه ملیسای قدیمی برام مرده بودند

الان ذهنم خالی خالی بود ….وضع روحیم داغون بود

جلوی آینه نشسته بودم و زیر ابروهامو تمیز میکردم که آرشام وارد اتاقم شد

از پشت بغلم کرد و پشت گردنمو بوسید

خوشکل خانم دوستات زنگ زدن و گفتن میخوان بیان دیدنت مثل اینکه گوشیت خاموش بوده

از توی آینه به چشماش خیره شدم به چشمای کسی که نسبت بهش هیچ حسی نداشتم کسی که تو طول این چند روز اخیر توی آغوش لختشش شب و صبح کردم عضاب کشیدم و از حق نگذریم گاهی هم لذت بردم به هر حال منم آدمم

پوزخندی به حرف خودم زدم….آدم …نه تو آدم نیستی تو فقط یه کالای ده ملیاردی هستی فراموش نکن

حوصلشونو ندارم

ملیسا….پنج روز دیگه از ایران میریم بهتره یه جشن بگیریم هم برای خداحافظی هم برای عروسیمون و دوستات

وسط حرفش پریدمو گفتم

هر کاری دوست داری انجام بده فقط امروز واقعا حوصله دوستامو ندارم لطفا زنگ بزن بهشونو بگو واسه همون جشن بیان دیدنم

اکی فقط آماده شو بریم خرید

باشه واسه عصر

ملیسا تو…تو مشکلی داری؟

پوزخندی زدمو گفتم

نه چه مشکلی؟

نمیدونم …آهان …بیا ناهار بریم یه جای توپ

تا نیم ساعت دیگه آماده میشم

خوبه

یکم دست دست کرد و از اتاق خارج شد

ناهار خوشمزه ای بود تو یکی از شیک ترین رستورانای تهران

ملیسا تو هر روزخواستنی تر میشی

ممنون

بیشتر از همیشه عاشقتم

به زور لبخندی زدم و زمزمه کردم

 

منم همینطور

شنید چون سرخوش خندید

دستمو روی دماغم گذاشتم

خوب خدارا شکر فرشته مهربون دماغمو مثل پینوکیو به خاطر دروغم دراز نکرد

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄

بچه مثبت | قسمت سیزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت چهاردهم ◄

بچه مثبت | قسمت پونزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت شونزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت هفدهم ◄

بچه مثبت | قسمت هجدهم ◄

بچه مثبت | قسمت نوزدهم ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهاردهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پانزدهم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شونزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد و پنجا کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفدهم به شکل پی دی اف | حجم یک مگا بایت ◄

دانلود قسمت هژدهم به شکل پی دی اف | حجم هفصد و پنجاه کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نوزدهم به شکل پی دی اف | حجم هفصد و پنجاه کیلو بایت ◄

دانلود قسمت بیستم به شکل پی دی اف | حجم یک مگا بایت ◄

17 ◄ دینگله دینگو

نگام تو نگاه خسته و شرمنده بابا بود

و نگاه اون به چشمای درمونده من

یه زمین تو محدوده شهرک صنعتیه …. واسه کارخونه مناسبه فردا میخوایم معامله کنیم اما قبل از اون میخوام ازت بپرسم تو هم به این کار راضی هستی …..این پول حق توه

آهی کشیدمو نگامو از چشاش گرفتم

برام مهم نیست بابا …..هر کاری صلاح میدونید انجام بدید

منم دل و دماغ زیادی ندارم اما متین

سرم پر شتاب بر گردوندم و منتظر نگاش کردم . . . . چقدر از سر شب تا حالا که بابا اومده منتظر حرفی در مورد متینم بودم .. . . بابا با این حرکتم کمی مکث کرد و بعد از کشیدن آهی ادامه داد

اون ازم خواست هر طور شده زودتر پوله آرشامو بهش برگردونم ….منظورم بیست ملیارد و تو رو از زیر دینش در بیارم تا آخر عمرت

با دیدن اشکام ساکت شد

مامان برا اینکه موضوعو عوض کنه گفت

شامو بیارم ؟

بی توجه به مامان رو به بابا گفتم

بابا به این موضوع فکر نکنید ….این پولا واسه آرشام پولی نیست

بابا اخمی کرد و گفت

میدونم اما اینطوری که مشخصه آرشام ادم سوء استفادگریه

مامان از جاش بلند شد و گفت : شامو میکشم

بابا سرشو تکون داد وبه سمت من برگشت

امشبو اینجا بمون ؟

بی توجه به حرف بابا نالیدم

کاش می دیدمش

ملیسا

بابا….کاش متینو میدیدم

بابغض ادامه دادم برای آخرین بار …..مائده گفت دو هفته دیگه بلیط داره

بابا بلند شد و رو به من گفت

فردا صبح میاد اینجا …حالا بلند شو بریم شامتو بخور

 

***

 

 

اونقدر برا دیدن متین استرس داشتم که مامان با عصبانیت بهم گفت

ول کن اون ناخنای بدبختو تمومشو خوردی

نگاهی سر سری به ناخنام انداختمو رو به بابا گفتم

پس کی میاد؟

همون موقع زنگ در به صدا دراومد و قلب بی قرار من از زدن ایستاد

بابا در حالی که خیره خیره نگام میکرد زمزمه کرد

ملیسا یادت باشه که تو متاهلی

همین دو تا جمله بابا کافی بود که تموم اونچه از شوق دیدار متین فراموش کرده بودم یهو به ذهنم هجوم بیاره و تازه یادم بیاد چقدر بدبختم

صدای سلام و احوالپرسی متین و بابا و صدای مهربونش که حال مامانو میپرسید و بابا که دعوتش کرد تو

از جا بلند شدم

نگاه غمگین مامان قلبمو بدتر آتیش میزد و باز شدن در و دیدن قامت قشنگ کسی که تموم قلبم مال اون بود

هنوز متوجه من نشده بود

یاالله گفت و بعد از بابا وارد شد و همون دم در با شنیدن صدای سلامم ایست کرد

سرش آروم آروم به سمتم چرخید و من بعد از این همه دوری بالاخره چشمای سیاهشو دیدم

نگاش دلخور بود ….حق داشت ……حق داشت …..نگاشو ازم دزدید

جواب سلامم به قدری آروم بود که به زحمت شنیدم

نادیده گرفتمو سرشو به سمت مامان چرخوند

سلام خانم احمدی انشاالله بهترید

مامان جوابشو داد و دعوتش کرد به نشستن

باید برم …….چند جا کار دارم………با اجازتون فعلا

 

نه من هنوز سیر ندیده بودمش …….نباید میرفت ….شاید آخرین دیدارمون بود

به خودم که اومدم بلند صداش زدم

متین

ایستاد

اما برنگشت

مامان و بابا نگاشون بین ما دوتادر نوسان بود

برام مهم نبود که چیکار میکنم ……فقط میخواستم باهاش حرف بزنم و برای آخرین بار

نه ….نه …نمیخوام آخرین بارمون باشه که همو میبینیم

پس تکلیف جایی که تو قلبم اشغال کرده بود چی میشد

صداش تو گوشم بود

اونموقع که صداش میکردم ….اون میگفت :جانم ملیسا بلا

 

کنارش رسیدم …بدون اینکه به سمتم نگاهی کنه گفت

 

کاش هیچوقت نمیدیدمت

متین …..من

وسط حرفم پرید و زمزمه وار خواند

کـــــاش ای تنــــهــا امیــــد زندگانی

مــی تـــوانستـم فـراموشــت کنــم

یاشبــــــی چون آتـــــش سوزان دل

در پنــــــاه سینــــه خامـــوشت کنم

کــاش چـــون خـــواب گران ازدیده ام

نیمــه شب هــا یاد رویت میـــگریخت

مـــرغ دل افسـرده حال وبســـــته پر

از دیـــار آرزویـــــــت میـگــــریخـــــت

کـــاش از بـــاغ خــــوش رویـــای تو

دفتـــر انـدیشــــه ام پـر میــــگرفت

فارغ از ا ندیشــه هجـــران و وصـــل

زندگی بی عشقت از سر میـــگرفت

کــــاش احســـاس نیـــــاز دیدنـــت

ازوجــودم چـــــون وجــودت دوربود

دردلــــم آتـــش نمـــیزد آن نگـــــاه

کـــاش آنشـــب چشـــمانم کور بود

کـــاش آنشـــب در گلستــــان خیال

ای گــل وحشـــی نمیــچید م تــورا

تـــا نســــو زم در خـــــــــــزان آرزو

کــــاش من هرگـــز نمی دیدم تورا

اشکام جاری شدند ………من با زندگیم چه کردم

 

اون رفت و من اینبار مطمئن شدم که این دیدار آخرین دیدارمون بود

 

تحمل خونه برام سخت بود ……..نه ….نمیتونستم ….چطور میتونستم تو هوایی که متین الان توش نفس کشیده نفس بکشمو اونو از یاد ببرم …….گوشیمو از جیبم بیرون کشیدمو شماره محربیو که پدر جون بهم داده بودو گرفتم

بله

سلام …بیاین دنبالم

کی خانم

همین الان

چشم

 

مامان خودشو بهم رسوند و گفت

به این زودی کجا میری

گفتم

میروم ز دیده ها نهان شوم

می روم که گریه در نهان کنم

یا مرا جدایی تو می کشد

یا تو را دوباره مهربان کنم

 

مامان آهی کشیدو گفت

عزیزم با خودت اینکارو نکن

نمیتونم مامان…..من

اشکام شدت گرفت

ادامه دادم

از خودم بدم میاد …..چرا نمیتونم فراموشش کنم

چون نمیخوای فراموشش کنی

حرفی نزدم …..شاید حق با مامان بود

بعد ده دقیقه محربی اومد و من با یه خداحافظی سرسری از پیش خونوادم رفتم

 

اما کجا ؟ از کی فرار کنم از خودم ….یا از عشقی که به جای اینکه فراموشش کنم هر روز بیقرارترو عاشقترم میکنه

بی تو من کجا روم،کجاروم؟؟

هستی من از تو مانده یادگار

من به پای خود به دامت آمدم

من مگر ز دست خود کنم فرار

تقصیر من چیه که زمونه با من سر ناسازگاری داره ……..اونه که کمر همت به نابودیم بسته

در گریز از این زمان بی گذشت

در فغان از این ملال بی زوال

رانده از بهشت عشق و آرزو

مانده ام همه غم و همه خیال

باید متینو فراموش میکردم هر طوری که بود باید فراموش میکردم که نفس بسته به نفسای یکی دیگست

آره اینطوری واسه همه بهتر بود

با بچه ها البته به اصرار اونا قرار رستوران گذاشتم

 

میخواستم برای رفتن به رستوران آماده بشم که چشمم به قیافه درب و داغونم تو آینه افتاد

تمام سعیمو کردم که چشمای به گود نشسته و گونه های رنگ پریدمو با رنگ و روغن آرایش صفایی بدم که موفق شدم ……مانتوی شیریرنگ و بلندمو پوشیدم که باهاش قدم بلندتر نشون داده میشد

آماده شدنم که تموم شد رفتم پیش پدرجونو مادر جون که توی نشیمن بودند

سلام

هر دوتاشون به سمتم برگشتن و با لبخند نگام کردند

سلام عزیز دلم ….جایی می خوای بری انقدر خوشکل کردی؟

با اجازتون با بچه ها میرم بیرون

کی بر میگردی آخه خواهرم اینا امشب میاند اینجا

این اولین باری بود که در طول مدتی که اینجا بودم مهمونی واسشون میومد …….اونا هم هیچ جا نرفتن که باعث شد فکر کنم یه جورایی دوست ندارن کسی راجع به ازدواجم بدونه ….اما حالا

 

ده و این حدودا

میدونم با دوستات قرار گذاشتی و نمیتونی بزنی زیرش و تقصیر از من بود که زودتر باهات هماهنگ نکردم اما اگه میتونی یکم زودتر بیا

چشم مادرجون

بذار به محربی بگم بیاد

نمیخواد مهگل

ملیسا جون ماشینه منو ببر

آهان الان شد یه پیشنهاد درست حسابی

بدون تعارف سویچو برداشتم که پدرجون گفت

فردا بریم واست یه ماشین بخرم

ممنون …حتما

در حالی که سوار فورد پدرجون میشدم با شقایق تماس گرفتمو گفتم میرم دنبالش

سوت شقایق منو از فکر خیال متین بیرون کشید

لعنت به من که حتی دو دقیقه نمیتونم بهش فکر نکنم

وای ملیسا این عروسک مال کیه و دستشو روی بدنه ماشین به حالت  نوازش  کشید

اولا سلام …دوما ، مال پدر جونه ….سوما چه خبرته ندید بدید بازی در میاری

شقایق در حالی که هنوز نگاههای عاشقشو از ماشین بر نداشته بود گفت

علیک سلام….تو را خدا ملی دوسه تا عکس با گوشیت ازم بگیر بزنم تو فیس بوک با این عروسک چنتا عکس عشقولانه بگیرم توپ میشه

 

دیدم اگه ولش کنم تا دو ساعت دیگه با ماشین لاو میترکونه برا همین سریع سوار شدمو گفتم

اگه میای بجنب

سوار شد و در حالی که با دم و دستگاه داخل ماشین سرگرم شده بود پرسید

چی شده خانم بالاخره از لک در اومد؟

آهی کشیدمو حرفی نزدم

شقایق صاف نشست و گفت

میدونم سخته ملیسا …اما مطمئنم آرشام از اون دسته مردایی که میتونه خودشو تو دلت جا کنه ….مثل رمان

وسط حرفش پریدمو گفتم

بسه شقایق صد بار از این داستانا برام گفتی اما قضیه من فرق می کنه برا بار هزارم دارم بهت میگم

میدونم….میدونم ….اما زمان همه چیو حل میکنه….

نظری ندارم

تا رستوران هر دو ساکت بودیم

به جمع دوستام نگاه کردم ….دقیقا مثل گذشته با این تفاوت که این آخریها متینم جزء اکیپمون شده بود و حالا

برخورد صمیمی دوستام باعث شد یکم از فکر متین بیرون بیام

مخصوصا وقتی کورش علنا گفت از مائده خاستگاری کرده و مائده تا بنا گوش سرخ شد

یا وقتی نازنین با خوشحالی خبر حامله شدنش را بهمون داد

و ذوق بهروز و یلدا بابت قضیه حاملگی نازنین و اینکه قراره خاله و عمو بشند

اما با زنگ خوردن گوشی مائده همه خوشیهام دود شد رفت هوا

مائده گوشیشو برداشت

 

سلام عمه جان

…………..

ممنون…..قربونت برم

………….

نه شما برید من که گفتم نمیتونم بیام

………….

نگاه مائده روی چشمای من ثابت شد و سریع نگاشو دزدید

آروم زمزمه کرد

 

-امیدوارم خوشبخت بشند اما حضور من اونجا

 

ساکت شد و بعد چند ثانیه دوباره گفت

سلام

 

از جاش بلند شد ….معلوم بود در حضور من معذب بود چون نگاش فقط روی من کشیده میشد و تا منو متوجه خودش میدید نگاشو میدزدید

 

چند قدم ازمون فاصله گرفت و به سمت آکواریوم وسط رستوران رفت

صداش آروم بود اما برای منی که تموم وجودم گوش شده بود شنیدن صداش آسون بود

متین جان اصرار نکن من نمیام

……………..

میدونم برادر من اما

………….

موضوع ربطی به مشکل منو سحر نداره……امیدوارم با هم خوشبخت بشیدو

متین…..سحر……..خوشبخت شدن ……..نفس کشیدن واسم سخت شد

هاله اشک جلوی دیدمو تار کرد

صدای نگران یلدا که اسممو صدا زد توی سرم اکو میشد و سیاهی مطلق و سکوت

کاش مرده باشم……….خدایا همین یه بار فقط …..خواهش میکنم آرزومو بر آورده کن …….جونمو بگیر
اینبارم خدا صدامونشنید و من باز موندم
آره من موندم تا شاهد از دست دادن عشقم باشم …..درسته که توقعم بیجاس….وقتی من خودم ازدواج کردم چرا نمیتونم ازدواج متینمو تحمل کنم …….آره خودخواهم …..من خودخواهم …..حالا چی؟

خودم دارم مردو مردونه اعتراف میکنم …..خدایا این چه بازییه که روزگار با من و زندگی و عشقم میکنه؟

سرمو که برگردوندم چشمم به یلدا افتاد چشما و دماغش از گریه زیاد سرخ شده بود و نگاه مهربونش به من بود

آروم زمزمه کرد خوبی؟

فقط سرمو آروم تکون دادم

در باز شد و پدرجون با چشمای مضطربش وارد شد

لبخند کم رنگی به روش زدم

نفسشو بیرون داد و گفت:دختر تو که ما را کشتی

پدر شما از کجا خبر دار شدید؟

و نگاه گله مندمو به یلدا دوختم که سریع گفت

حالت که بد شد گوشیت چندبار زنگ خورد و شقایق جوابش داد

پدرجون ادامه داد

آخه مهلقا و مهدا و خونوادش اومده بودند خونه ومیخواستیم شام بخوریم مهگل گفت بهت زنگ بزنیم ببینم میای واسه شام

 

سرمو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم

با ورود بقیه بچه ها اتاق شلوغ شد

خانم خانما سه ساعته خوابیدی

به کورش نگاه کردمو گفتم واقعا سه ساعت شد؟

با ورود متین همه ساکت شدیم

درسته جلوی پدرجون درس نبود اما نمیتونستم نگامو از چشمای نجیب و غمزده متین بگیرم

 

آروم اسمشو زیر لب زمزمه کردم …… نگاشو ازم گرفت و به کفشاش خیره شد

سلام خانم احمدی

با گفتن خانم احمدی یه جورایی بهم یادآوری کرد که هر چی بینمون بوده تموم شد

سلام

خوب هستید؟

 

واقعا به نظرت خوب میام؟

 

همون موقع موبایل پدرجان زنگ خورد و …. صدای بقیه را نمیشنیدم و فقط تموم وجودم چشم شده بود و اونو میدیدم

شاید این آخرین دیدار ما میبود پس باید یه دل سیر نگاش میکردم اگرچه من از دیدنش هیچوقت سیر نمیشدم…. با قرار گرفتن پدرجون در مسیر نگاهم به خودم اومدم

گوشیشو مقابلم گرفت و گفت

دخترم آرشامه نگرانت شده……. گوشیو گرفتمو تو دستای سردم فشارش دادم

 

ندیدم متین و حالتاشو ولی صدای پر حرص مائده را شنیدم که گفت

دیدیش که …دیدی که کاملا سالمه پس برو دیگه

گوشیو به گوشم چسبوندم

بغض باعث شده بود که صدام یکم گرفته بشه

سلام

صدای نگران آرشامو از اونطرف خط شنیدم

ملیسا …عزیز دلم خوبی

بله ….ممنون

چیکار کردی با خودت؟

بغضم شکست از نامردی همسرم تازه بعد از همه اون بلاهایی که خودش به سرم اورده بهم میگه چیکار با خودم کردم

همون زمان بود که پدرجون از جلوم کنار رفت و نگاه خیسم تو نگاه عصبی و سرگردون متین قفل شد

الو ملیسا داری گریه می کنی؟

 

پوزخند زدم

اگه گریه نکنم جای تعجب داره

متین نگاشو از من گرفت و از اتاق بیرون رفت و صدای گریه منم متقابلا بلند شد به حدی ک پدر جون گوشیو از دستم گرفت و به آرشام گفت

الان حال ملیسا خوب نیست بهتر شد باهات تماس می گیرم

اونقدر گریه کردم که علاوه بر چشمای دوستام چشمای پدرجونم غرق اشک شد

هر کدوم به طریقی سعی در آروم کردن من داشتند در حالی که همشون میدونستند آروم بخش دلم کیه و الان کجاس

 

خدا را شکر مهموناشون رفته بودند و پدرجون و مادرجونم اونقدر شعور داشتند که درک کنند حالم خوب نیست و ازم سوالی نپرسند

 

دو روز بعدش به اصرار پدر جون یه مگان مشکی پسندیدم و اون برام خرید

 

تو این مدت به بچه ها هر روز بهم زنگ میزدند و جویای احوالم بودند اما حرفی از متین نه زده میشد و نه من جرات پرسیدن داشتم اما اینطور که از صحبتای مائده توی رستوران مشخص بود احتمالا دو روز پیش متین به خاستگاری سحر رفته

سحرم که از خداش بود ….وای خدای من دارم دیوونه میشم …از طرفی آرشام دو ساعت به دوساعت زنگ میزد و حالمو میپرسید که با شنیدن صداش حالم بدتر میشد

 

داشتم با پدجون شوخی می کردم که گوشیم زنگ خورد

با دیدن اسم متین روی گوشیم نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم

گوشیو که برداشتم بهم مهلت حرف زدنم نداد

 

 

سلام خانم احمدی اگه میشه

یکم مکث کرد و ادامه داد امروز ساعت چهار عصر همون پارک همیشگی بیاید

 

قطع کرد و من بهت زده به گوشیم خیره شدم برا یه لحظه شک کردم نکنه توهم فانتزی زدم که متین باهام تماس گرفته اما با چک کردن تماسای دریافتی مطمئن شدم

 

پدر جون گفت

اتفاقی افتاده ؟

لبخندی زورکی زدمو گفتم :

نه بابا چه اتفاقی؟

بعدم نشستم جلوی تلوزیونو الکی بهش نگاه کردم در حالی که تموم فکرم پیش متین و قرار ملاقاتش چرخ می خرد

***
ساعت 3 بود که آمده شدم دیگه طاقتم تموم شد از بس به ساعت روی گوشیم نگام کردم

پدر جونو مادرجون توی اتاقشون چرت بعد از ناهار را میزدند که از خونه خارج شدم.3:10 رسیدم و با دیدن ساعت آه از نهادم بلند شد حالا من با این ساعتی که جون میکند تا 5 دقیقه بگذره چیکار کنم

الکی تو پارک قدم میزدم که اونم رسید با تعجب به ساعتم نگاه کردم 3:20 …..گفتم انقدر سریع زمان نمیگذره

منو دید و به سمتم اومد

بدون اینکه نگام کنه گفت

سلام معذرت میخوام مزاحمتون شدم

سلام ..اشکالی نداره ….اتفاقی افتاده؟

نه …..خوب من

مکث کرد

ببینید…خانم احمدی راستش مائده بهم گفت که علت اینکه حالتون بد شد چی بود

ای مائده دهن لغ

از خجالت سرخ شدم

متوجه حالم شد چون گفت

میخواید بریم یه نوشیدنی بخوریم

حرفی نزدم ……

حرکت کرد و منم مثل جوجه پشت سرش راه افتادم ایستاد و نزدیک بود با دماغ برم تو کمرش که خودمو کنترل کردم

کافی شاپش بسته است

 

آره خوب کدوم آدم عاقلی ساعت 3:30 میره کافی شاپ

بهتره بریم دو تا خیابون بالاتر

سوار ماشینش شد و منم به عادت گذشته نه چندان دور جلو نشستم

به خودم که اومدم ماشین راه افتاد

ضبط و پلی کرد و تا اونجای منو با این آهنگ سوزوند

 

من و تو دو تا پرنده تو قفس زندونی بودیم

جای پر زدن نداشتیم ولی آسمونی بودیم

 

ابر و بارونو می دیدیم اما دنیامون قفس بود

چشم به دور دستها نداشتیم همینم واسه ما بس بود

 

اما یک روز اونایی که ما رو با هم دوست نداشتن

تورو پر دادنو جاتم یه دونه آینه گذاشتن

 

من خوش باور ساده فکر می کردم رو به رومی

گاهی اشتباه میکردم من کودومم تو کودومی

 

با تو زندگی می کردم قفس تنگ و سیاهو

عشق تو از خاطرم برد عشق پر زدن تا ماهو

 

 

اما یک روز باد وحشی رویاهامو با خودش برد

قفس افتادو شکستو آیینه افتادو ترک خورد

 

تازه فهمیدم دروغ بود دنیایی که ساخته بودم

دردم از اینه که عمری خودمو نشناخته بودم

 

 

تو تو آسمونا بودی با پرنده های آزاد

من تن خسته رو حتی یه دفعه یادت نیفتاد

 

 

حالا این قفس شکسته راه آسمون شده باز

اما تو قفس نشستم دیگه یادم رفته پرواز

 

خدایا این پسر تا منو دیوونه نکنه دست بردار نیست
بعد از شنیدن آهنگ آروم نگاش کردم

نگاهش به روبرو بود و اونقدر چشاش سرد بود که وجودم یخ بست

برا عوض کردن فضا زمزمه کردم

مامانتون چطورن ؟

خوبه

مرسی واقعا چقدر توضح میدی خسته نشی یوقت

به صورتش خیره شدم و برای چند لحظه تموم اتفاقاتو فراموش کردم و شدم همون ملیسایی که تموم هم و غمش شده بود متینش

 

مثل گذشته های نه چندان دور صداش زدم

متین

جا خورد اینو از حرکت سریع سرش که به سمتم چرخید فهمیدم

اخماش سریع تو هم رفت و گفت

خانم احمدی

لعنت بهت ……حتی اسمم صدا نمیزنی

منم اخم کردم

به یاد ملیسا بلا گفتنش آهی کشیدمو به سردی گفتم

 

من باید زودتر برم با من چیکار داشتین؟

 

انگار اون کلافه بود چون ماشینو کنار زد و بدون اینکه نگام کنه سریع گفت

من هفته دیگه میرم

وسط حرفش پریدمو بی حوصله گفتم

میدونم

واقعا اینهمه راه منو کشونده بود تا چیزایی که داغونم میکنه را برام تکرار کنه

 

مامان اصرار داره قبل از رفتنم با

مکث کرد و به آرومی ادامه داد

با سحر ازدواج کنم

سرمو بین دستام گرفتم

اون می خواست با حرفاش منو نابود کنه .آره هدفش همینه

با حرص گفتم

چرا اینا را به من میگی

انگار اونم عصبانی شد چون با صدای بلند گفت

 

من تازه تصمیم به ازدواج گرفتم تو ناراحت شدی پس من چی وقتی از مسافرتی که فقط به خاطر تو و خونوادت رفتم برگشتم خبر ازدواجتو شنیدم

آهی کشیدمو در حالی که اشکامو پاک می کردم گفتم

واسه چی خواستی منو ببینی؟

بعد از چند دقیقه سکوت گفت

فراموشم کن ملیسا…….مائده گفت از شنیدن خبر خاستگاریم به اون روز افتادی

متین

میدونم سخته …… حتی واسه من سختتر از توه اما ازت میخوام فقط خوشبخت باشی بدون من ….منم….منم رویاهامو عوض میکنم ….رویاهامو بدون تو

لرزش شونه هاش صدای گریه منو بلندتر کرد

متین منو ببخش

انگار تو حال خودش نبود چون بی توجه به من ادامه داد

 

من احمق به رویاهام اونقدر پر و بال دادم که حتی به اسم دخترمون هم رسید ……دختری شبیه به تو اسمشم مبینا اینطوری هم به متین میومد و هم به ملیسا

متین

بدون تو یه مرده متحرک شدم

متین

دیگه ……دیگه نمیتونم

متین خواهش می کنم بس کن

ساکت شد انگار تازه به خودش اومد چون سریع از ماشین پیاده شد و به اون تکیه داد

 

و من بعد اینکه خوب اشک ریختم پیاده شدمو رو به اون فقط زمزمه کردم

خداحافظ

با چشای سرخش بهم نگاه کرد و زمزمه کرد

معذرت میخوام

مهم نیست

قول میدی فراموشم کنی

سرمو تکون دادم

سوار ماشینش شد و گاز داد و رفت و من موندمو نگاه خیسم که تا انتهای خیابون بدرقه اش کرد

پیاده خودمو به ماشین رسوندم

 

 

بین لباسایی که داشتم مونده بودم کدومو انتخاب کنم

این اولین بار بعد از عقدم بود که قرار بو تو مهمونیای بزرگ فامیلای آرشام شرکت کنم

تو این مدت هرشب آرشام باهام حرف میزد و حرفامون در حد احوالپرسی بود انگار اونم تصمیم گرفته بود بهم فرصت بده

 

توی تفکارم غرق بودم که در اتاقم زده شد

بفرمائید

مادرجون وارد شد و در حالی که جعبه تو دستشو به سمتم مگرفت گفت

تقدیم به دختر خوشکلم

ممنون …چی هست؟

اون با لبخند نگام کرد و بی توجه به سوالم گفت

غیر از خواهرام کسی از ماجرای عقدت خبر نداره و میخوایم امشب به همه بگیم که تو و آرشام همدیگرو دوس دارین و یه جورایی نامزد محسوب میشین تا آرشام برگرده و ازدواج کنید

سرمو به نشونه موافقت تکون دادم

امشب اکثر فامیلاتم دعوتن.

بی اختیار ذهنم به موقعی کشیده شد که در به در دنبال پول جور کردن واسه پاس کردن چک بابا میگشتیم و این افراد به ظاهر فامیل همگی همزمان به قول خودشون پول تو دست و بالشون نبود

 

آهی کشیدمو رو به مادرجون گفتم

اونا فامیل نیستند مگس دور شیرینیند

سرشو تکون داد و گفت

بهشون فکر نکن عزیزم خدا را شکر به خیر گذشت

پوزخندی زدم و زمزمه کردم به خیر گذشت

آره به خیر گذشت در عوض از بین رفتن تموم رویاهام

مادرجون از اتاق خارج شد و من جعبه را باز کردم

ماکسی کوتاهی با ارچه آبرنگی نباتی و طلایی کمرنگ با یک آستین حریر نباتی پلیسه و کلوش

مدلش فوق العاده شیک و ساده بود اما یک دستم کاملا لخت بود و پاهامم همینطور

اگرچه قبلا این چیزا برام مهم نبود اما بودن با متین منو به کل عوض کرده بود …اگرچه هنوز نصف نماز صبحام قضا میشد و بعضی وقتا کلا یادم میرفت نماز بخونم اما باور داشتم که آرامشی که از نماز می گیرم تو هیچ چیز دیگه ای نیست

 

لباسو پوشیدمو یه جوراب رنگ پا هم پوشیدم ….موهامو که با بابلیس فر درشت زده بودم از یه طرف روی شونه لختم ریختم

آرایش ملایم طلایی کردم و منتظر شدم تا مادر جون حاضر شه و صدام کنه

 

***
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد

با تانگو زنگ زده بود و من مجبور شدم تصویرمو بهش نشون بدم

واو…….سلام خوشکل خانم

سلام

چقدر ناز شدی ……دلم میخواست اونجا کنارت باشمو یه لقمه چپت کنم

از حرفاش احساس چندش ناکی بهم دست داد

ببینم مدل لباستو

کمی گوشیو از خودم دور کردم تا مدل لباس را ببینه

چقدرم اندازته …..سلیقمو حال کردی؟

مگه تو برام خریدی؟

نه خوشکله من عکس لباسو واسه خیاط مامان ایمیل کردم و اونم از روی یکی از لباسات که مامان بهش داده اینو دوخته

 

سرمو به نشونه فهمیدن تکون دادم و زمزمه کردم کاری نداری من باید برم

 

کجا خانمی هنوز سیر نگات نکردم

کاش قطع می کرد با این حرفا فقط اعصابمو بهم میریخت

 

چشماش برق عجیبی داشت…اما با خیره شدن تو چشاش هیچ حسی در من برانگیخته نمیشد

 

دیگه نمیتونم دوریتو تحمل کنم….. دلم میخواد بیارمت پیش خودم اما هنوز کارای اومدنت تموم نشده….پس مجبورم خودم بیام کنارت

با ترس به چشمای وحشیش نگاه کردم

آب دهنمو به زور غورت دادمو گفتم

چی؟…..کی؟

خندید و گفت

به زودی عزیزم زمانشو بهت نمیگم تا سوپرایزت کنم

خدایا حالا چیکار کنم

ملیسا جان

بله مادرجون الان میام

به آرشام خیره شدمو گفتم

من باید برم

 

مواظب خودت باش…..با این سر و شکل امشب چندتا خاطر خواه پیدا می کنی ….و غش غش خندید

برا یه لحظه رفتارشو با متین مقایسه کردم

 

با متینی که با اینکه من زنش نبودم و بهم متعهد نبودیم دوست نداشت کسی نگاه چپ بهم بندازه و رویپوششم حساس بود و آرشامی که با اینکه الان رسما و شرعا شوهرم بود باخنده از جذابیت من برای مردهای توی مهمونی میگفت و ککش هم نمیگزید

 

مهمونی مثل قبل بود و همینطور مهمونا اون چیزی که الان تغییر کرده بود حضور من کنار خانواده بهادری و معرفی شودنم به عنوان نامزد آرشام بود

 

نگاه خیلیا با حسرت و نگاه بعضی دیگه با خوشحالی بهم بود

 

زن عموی آرشام که زن تپل مپل و خواستنی بود و قبلا درورادور باهاش آشنا بودم صاحب مجلس بود و رو به مهمونا گفت

 

به افتخار آرشام عزیزمون که اینجا حضور نداره و نامزد زیباش ملیسای عزیز

لیوان شرابشو بالا برد و گفت

به سلامتیشون

صدای بهم خوردن لیوانها و به سلامتی گفتن مهمونا بلند شد

 

دختر و پسرایی که یه جورایی با همشون آشنا بودم چه با عنوان فامیل و چه دوست یه گوشه از سالنو گرفته بودند

با دیدن آتوسا و همسرش بین اونها سریع اونطرف رفتم

آتوسا تقریبا به طرفم پرواز کرد

ملیسا عزیزم

سلام خانمی

 

سلام قربونت برم

 

شوهرشم خیلی محترمانه دستمو فشرد

تبریک میگم

ممنون

ملیسا زیر گوشم زمزمه کرد یلدا همه چیزو واسم تعریف کرده ……متاسفم

مهم نیس

بابقیه هم خوش و بش کردم مخصوصا با افراد به اصطلاح فامیل

یکی از خدمتکارا اومد پیشم و گفت

خانم

 

بله

خانم بهادری باهاتون کار دارن و به سمت مادرجون که نگاش به من بود اشاره کرد

 

بلند شدم و کنار مادرجون رفتم

بله مادرجون.

عزیزم مامان باباتم امشب دعوت بودن …ببین چرا هنوز نیومدن

 

گوشیمو برداشتم و با مامان تماس گرفتم

 

مامان گفت نمیاد و وقتی من دلیلشو پرسیدم گفت

 

نمیخوام هیچ کدومشونو ببینم کسایی که وقتی بهشون احتیاج داشتم پشتمو خالی کردند

مامان

هه……..جالبه ملیسایی که یه زمونی به زور تو مهمونیای دوره ای شرکت میکرد زنگ زده و میگه بیام مهمونی

 

راست میگفت من همیشه مخالف این مهمونیا بودم ….دهنم بسته شد

 

باشه مامان هر طور راحتی

 

یکی از دختر عموهای آرشام که معلوم بود چند سالی از من بزرگتره با کمال پررویی رو به مادرجون گفت

 

نامزد آرشام خیلی خوشکله ….اما فکر نمیکردم واسه ارشام دختر یه ورشکسته رو بگیرین

 

مادرجون نگاهی به من که از عصبانیت سرخ شده بودم انداخت و دستشو روی دستم گذاشت و گفت

 

مهم اینه که آرشام و ملیسا واقعا عاشق همدیگه هستن و ضمنا خدا را شکل مشکل مالی آقای احمدی برطرف شد

 

دختر پررو پشت چشمی برام نازک کرد و گفت

معلومه کار بلده …ببین چطور خودشو تو دل شما جا کرده

مادرجون لبخندی زد و گفت : اون یه فرشتس

 

دختره رسما خفه شد اما وقتی مادرجون برای احوالپرسی پیش خانواده ای رفت رو به من گفت

 

ببین خوشکله …من پسر عمومو میشناسم …….اینا همش فیلمشه….اون اهل ازدواج و این حرفا نیس….احتمالا چند صباحی سر کاری و بعدم مثل دستمال کهنه از زندگیش پرت میشی بیرون

آی دلم میخواست بگم ما ازدواج کردیم و تا اونجاشو بسوزونم بعدم بگم پسر عموتون ارزونی خودتون و برا حسن ختام یه کف گرگیم برم تو صورتش اما شخصیت مهربونو روح لطیفم اجازه این کارو نداد

 

دختره که دید جوابشو نمیدم بلند شد و رفت و جاش آتوسا اومد

ملیسا خوب با مهلقا خانم جور شدی

 

آره خیلی خوبن…هم مادرجون هم پدرجون

 

خدارا شکر ….اوه راستی بلند نمیشی برقصی؟

 

نه بابا حوصلم کجا بود تو چرا نمیرقصی ؟

 

دلم میخواد با تو برقصم

 

لوس نشو ….یکار نکن شوهرت سرمو بکنه

 

خندید و گفت نترس عرضشو نداره

بعدم دستم رو کشید و به زور بلندم کرد

 

 

فرشاد بهادری پسر عموی آرشام در حالی که با مهارت میرقصید کنار من و آتوسا اومد و گفت

خیلی لوندی ملیسا خانم به خاطر اینه که پسر عموی منو اینطوری به دام انداختی

به سر تا پاش نگاهی انداختم و فقط زمزمه کردم

ممنون

بعد هم الکی تابی خوردم و جامو یه جورایی با آتوسا عوض کردم تا از شر نگاهای هیزش خلاص بشم اما مگه از رو میرفت

پاهوش و سریع روی ریتم آهنگ بر میداشت و میذاشت رو زمین و نگاش یه لحظه هم ول کنم نبود

یه آن اون ملیسای شیطون گذشته تو من جون گرفت و یه لبخند شیطانی تحویلش دادم که باعث شد نیشش تا ته باز بشه

و تو یه حرکت سریع یه لنگ پا واسش انداختم و سریع عقب کشیدم از اونجایی که پیست رقص کوچیک بود و همه کیپ تو کیپ هم می رقصیدن محکم افتاد روی دختر عمه اش و دوتاشون پخش زمین شدند و من و آتوسا در حالی که به زور جلوی خنده هامونو گرفتیم سریع جیم زدیم

 

همین که از جمعیت دور شدیم زدیم زیر خنده

وای ملی خدا نکشدت….چند وقت بود دلم برای ملیسای شیطونمون تنگ شده بود

خودمم همینطور

اخمام بی اختیار تو هم رفت و آتوسا دست پاچه گفت

وای ملی معذرت میخوام …ناراحت شدی؟

به زور لبخندی زدمو گفتم

نه عزیزم دیگه یه جورایی عادت کردم نخندم…..زندگیم پر از

با صدای پدرجون حرفمو نیمه کاره رها کردم و به سمتش برگشتم

دختر شیطون …ببین چطور حال برادرزادمو گرفتی

به سمت آتوسا برگشتمو با لحن بچگونه ای گفتم

آتی بزن بچاک که لو رفتیم

پدرجون بلند زد زیر خنده و گفت

آدم پیش تو باشه احساس جوونی میکنه ….. البته اگه مثل حالا شیطونو خندون باشی

 

حرفی نزدم و تا آخر مهمونی از کنار مادرجون جم نخوردم چون ممکن بود با فرشاد کنتاکت پیدا کنم چون نگاش مدام روی من بود

 

دو سه تا پیشنهاد رقصی هم که بهم شدو یه جورایی پیچوندم

مادرجون بهم خبر داد که سه شنبه ی همون هفته تولد پدرجونه و میخواد یه جشن کوچولو واسش بگیره

 

اما واسه همین جشن کوچولو یه جورایی پدر منو در آورد دعوت 130 نفر از فامیلا و دوستاشون سفارش کیک و میوه و شام

 

خرید کادو و خرید لباس واسه خودمون و گرفتن نوبت آرایشگاه از کارایی بود که واسه این جشن کوچولو انجام دادیم

پدرجون را به بهانه دیدن ویلایی تو لواسون با محربی راهی لواسن کردیم و خودمون آرایشگاه رفتیم

اصرار من برای داشتن آرایشی ساده افاقه نکرد و مادرجون لباس صورتی ملایمی و دنباله داری را دستم داد و گفت

امیدوارم بپسندی

مثل لباس قبلی سلیقه آرشامه؟

آره عزیزم

لباس فوق العاده بود یقه رومی (یک طرفه) با گلهای کریستال صورتی روی بندش …ساده و شیک

 

آرایش صورتم صورتی ملایم و شینین موهام با یه تاج از گلهای کریستال صورتی تموم شد و من و مادرجون به خونه برگشتیم

 

مهمونا کم کم اومدند و حدود ساعت 8 با ورود پدرجون جشن تولد رسما شروع شد

 

نیم ساعت بیشتر از تولد نگذشته بود که مادرجون بهم گفت برم کادوی خودش که ساعت گرون قیمتی بود را بیارم

 

به اتاقشون رفتم و کادو را از روی میز آزایش برداشتم و بعد هم به اتاق خودم رفتم و کادوی خودم که یه ست کامل لباس ورزشی مارکدار بود را برداشتم تا اومدم برگردم کسی وارد اتاق شد و در اتاقو بست

 

با تعجب برگشتم و با دیدن شخص پشت سرم خشکم زد

فقط تونست زمزمه کنم

آرشام

آرشام در حالی سر تا پامو نگاه میکرد با لبخند جلو اومد و با یه حرکت سریع محکم منو تو آغوش کشید

 

هنوز از بهت حضورش خارج نشده بودم که بوسه ای طولانی روی لبهام زد و من مثل یه مجسمه خشک شده بودم

به خودم که اومدم سریع به عقب هولش دادم و با حرص گفتم

تو….تو کی اومدی؟

دیروز عشقم ….البته فقط مامان میدونست ….میخواستم هم تو هم بابا رو سوپرایز کنم

 

از اون چیزی که میترسیدم به سرم اومد حالا آرشام بهادری کنارم بود و کمتر از یه قدم باهام فاصله داشت کسی که اسم شوهرمو یدک می کشید و من ……. خدایا خودمو به تو سپردم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄

بچه مثبت | قسمت سیزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت چهاردهم ◄

بچه مثبت | قسمت پونزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت شونزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت هفدهم ◄

بچه مثبت | قسمت هجدهم ◄
♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهاردهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پانزدهم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شونزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد و پنجا کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفدهم به شکل پی دی اف | حجم یک مگا بایت ◄

دانلود قسمت هژدهم به شکل پی دی اف | حجم هفصد و پنجاه کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نوزدهم به شکل پی دی اف | حجم هفصد و پنجاه کیلو بایت ◄

33 ◄ بیشتر و بیشترش کن

تا ساعت پنج عصر یه جورایی تو خونمون عزای عمومی بود
مامان توی بیمارستان زیر سرم بود و بابا خودشم کم کم با اون حالش باید بستری میشد

یلدا هم چندین بار حالش بهم خورد و بهروز مجبور شد ببردش خونه

و من ……..فقط نشسته بودمو دعا میکردم همه چیزایی که انروز واسم اتفاق افتاده یه خواب باشه و من دوباره از صبح روزمو شروع کنم

 

زنگ در زده شد و من چشمم پی ساعت رفت ……ساعت پنج عصر بود

حالا باید چیکار میکردم

هنوز لباسای صبح تنم بود یکراست داخل حیاط رفتمودر را باز کردم

راننده پدر آرشام سلامی کرد و گفت

خانم فرمودند بیام دنبالتون………..چمدونتون کجاست

رو به شقایقو کورش که با نگرانی نگام میکردند گفتم

من میرم

شقایق کنارم اومد و گفت

اما

وسط حرفش پریدمو گفتم

باید یه جای آروم بشینمو خوب فکر کنم چه خاکی تو سرم بریزم ….اگه نرم باز یه شلوغ بازی راه میوفته

باشه عزیزم …..فقط خدا را شکر اون آشغال تا دو سه ماه دیگه سر و کلش پیدا نمیشه

 

سرمو تکون دادمو بدون برداشتن یه سر سوزن وسیله سوار ماشین شدم تنها وسیله تو جیبمم موبایلم بود

 

سلام ………مادر آرشام (مهگل ) با اخم نگام کرد و فقط سرشو تکون داد

از همین اول کار باید تکلیفمو باهاشون روشن میکردم برا همین با صدای نه چندان کنترل شده گفتم

ببینید مهگل خانم واسه من اخم و تخم نکنید اگه شما از اینکه من عروستونم ناراضی هستید منم همچین راضی نیستم پس به اون پسرتون بگید طلاق منو همین امروز بده و من فردا صبح با ده ملیارد پول دم در خونتونم پاتونم میبوسم

هوم

 

من تو این فکرم ارشام چیه تو را دید خوشش اومد

زبونت خیلی تند و تلخه ؛ قیافتم همچین شاهکار نیست….وضعیت مالیتونم حتی اون موقع که بابات کارخونه دار بود انگشت کوچیکه آرشامم هم نمیشد

د موضوع همینه …….من چیزی ندارم که در خور شان و منزلت پسرتون باشه بهتره راضیش کنید

بدون اینکه اجازه بده من ادامه حرفمو بزنم گوشیو برداشت

 

مطمئن بودم به آرشام زنگ میزنه…..روی مبل مقابلش نشستمو بهش چشم دوختم

لو عزیزه دلم

…………..

سلام قربونت برم

آره الان رسید

فقط یه سوال ازت دارم …چرا این دختر …….مگه چی داره که بقیه ندارن

مادر من عشق و عاشقی دیگه چیه؟

بابا این همه دختر…تازه از ظواهر امر پیداست اونم همچین مایل به این ازدواج نبوده

میدونی و باهاش ازدواج کردی؟

مادر آرشام در سکوت به حرفای پسرش گوش میکرد و نگاش تو چشای من خیره بود

آخر سر هم گفت :باشه عزیزم …خداحافظ…….نه نگران نباش حتما

گوشیو قطع کرد و پوفی کشید و گفت

آتیشش خیلی تنده ……آهی کشیدمو سرمو بین دستام فشردم

گلی…….گلی

بله خانم

اتاقشو نشونش بده

چشم خانم

خوبی اتاقی که برام در نظر گرفته بودند سکوت مطلقش بود

 

روی تخت دراز کشیده بودمو به سقف خیره بودم و فکرم حول و حوش متین و عکس العملش وقتی خبر ازدواجم میشنید ،چرخ میزد

 

یکی دو ساعت دیگه به ایران میرسید

 

خدایا من بدون اون میمیرم اما میدونستم اونقدر مرد هست و سر اعتقاداتشه که همین که بدونه زن شرعی آرشامم برا همیشه دورم خط بکشه

اشکام دوباره راه خودشونو پیدا کردند و همون موقع یاد این ترانه افتادم

کاشکی تو را سرنوشت ازم نگیره

میترسه دلم ، بعد رفتنت بمیره

اگه خاطره هام یادم میارند تو رو

لاقل از تو خاطره هام نرو

 

اصلا مگه میشه یه روزی خاطرهای پاک و قشنگم با متینو فراموش کنم….اونروز روز مرگ منو احساسمه

 

به اس ام اس امروز بعد از ظهر متین نگاه کردم

 

ملیسا عزیزم اتفاقی افتاده ؟چیزی هست که بهم نگفته باشی

 

براش نوشتم

 

تو که میدونی همه عمرمو اونجا گذاشتمو رفتم

تو که میدونی بجز آغوش تو جایی نداشتمو رفتم

نه نمیدونی …آخه همه غمامو به تو نگفتم

نه نمیدونی …آخه نخواستم از چشم تو بیافتم

 

زنگ زد

باید صداشو میشنیدم وگرنه دیوونه میشدم ….میدونستم الا شوهر دارم و اینکارم یه جورایی خیانته اما دلم این حرفا حالیش نبود

متین

ملیسا

متین منو ببخش

چی شده عزیز دلم

متین فراموشم کن

فریاد زد گوشیو به جای اینکه از گوشم دور کنم بیشتر بهش چسبوندم

چی میگی تو ؟

زمزمه کردم

کاشکی چشمامو میبستم ، کاشکی عاشقت نبودم

 

اما هستم

کاش ندونی بی قرارم ، کاش اصن دوست نداشتم

اما دارم

کاش ندونی که دلم واسه چشات پر میزنه

کاش ندونی که میاد هر روز بهت سر میزنه

کاشکی بارون غمت منو میبرد

کاش ندونی که نگاهم ، خیره مونده به نگاهت

کاش ندونی که همیشه ، موندگارم چشم به راهت

کاشکی احساسمو عشقت ، دیگه میمرد

کاش گلاتو میسوزندم ، کاش میرفتم نمیموندم

اما موندم

کاش یکم بارون بگیره ، کاش فراموشت کنم من

اما دیره

کاش ندونی که دلم واسه چشات پر میزنه

کاش ندونی که میاد هر روز بهت سر میزنه

کاشکی بارون غمت منو میبرد

کاش ندونی که نگاهم ، خیره مونده به نگاهت

کاش ندونی که همیشه ، موندگارم چشم به راهت

کاشکی احساسمو عشقت ، دیگه میمرد

صدای گریم بلند شد و گوشیو قطع کردم

 

چند بار زنگ زد اما من گوشه این اتاق خودمو تو آغوش گرفته بودم و فقط زار میزدم
خانم شام آمادست

میل ندارم

خانم فرمودند

-پوف……..باشه …برو من میام

پیش خودم فکر کردم برم پایین و بخوام منو برسونند خونه ….اما با یاد آوری برگشت متین پشیمون شدم من روی روبرو شدن باهاشو نداشتم …

گوشیمو از سر شب خاموش کردم ….میدونستم میخواد موضوعو از زبون خودم بشنوه

 

با شونه های خمیده از پله ها پایین رفتم

مادر و پدر آرشام سر میز منتظر نشسته بودند با احساس حضورم پدر آرشام به سمتم برگشت تا چیزی بهم بگه که با دیدن من ساکت شد

سلام

داری با خودت چیکار میکنی ملیسا

به چشمای غمگین بهادری نگاه کردم……چی باید میگفتم ….بغضمو به زور غورط دادم

معذرت میخوام ولی من میلی به شام ندارم ….اگه میشه اجازه بدین برم تو اتاقم

اما

پدر آرشام وسط حرف مهگل پرید و گفت

اشکال نداره …..برو .

ممنون شب بخیر

-راستی آرشام گفت بهت بگم گوشیتو روشن کنی میخواد باهات حرف بزنه مثل اینکه تلفن اتاقتم قطع کردی

به سمت مهگل برگشتمو گفتم

من کاری به تلفن اتاق نداشتم اما گوشیم شارژ تموم کرده

گلی

بله خانم جان

گوشی اتاق ملیسا خانم چک کن ببین چه مشکلی داره و یه شارژر مناسبم بهش بده

چشم خانم

بعد گلی رو به من گفت

بفرمائید خانم جان

جلوتر از اون وارد اتاق شدم

خانم جان گوشیتون

سامسونگه

به سمت تلفن اتاق رفت و اونو توی پریز زد

بعدم از اتاق خارج شد و با یه شارژر برگشت

ممنون

نگام به تصویر خودم تو آینه افتاد چشام اونقدر قرمز بود و پوف کرده بود که حد نداشت ….بیخود نبود بهادری با دیدنم اونطوری گفت

 

گوشیمو روشن کردم ……..آخرش چی ؟

 

همون موقع اس ام اسی از متین اومد……..سریع بازش کردم ….دستام به شدت میلرزید مطمئنم اون از طریق مامان بابا از همه چیز خبر دار شده

چرا ملیسا …آخه چرا؟

اس ام اس بعدیشم رسید

حالا هر دو حلقه داریم ،تو دوستت من تو چشمام

تو زدی ……..من اما موندم ،زیر قولت ….روی حرفام

متینم چی بگم بهت

که خودم مقصر همه چیزم ……..مقصر صبر نداشتنم مقصر تصمیمگیریای سریع و بدون فکرم

 

من دلشکسته با این فکر خسته دلم تنگته

 

با چشمای نمناک …تر و ابری و پاک دلم تنگته

گوشیو با دستای لرزونم محکم تو دستم فشردم و با مامان تماس گرفتم

 

ملیسا عزیز دلم ………کجایی مادر

مامان

بمیرم برای دل تو ….بمیرم برای دل متین

مامان متین

نتونستم حرف بزنم …..گریه مجالم نداد

اومد اینجا اومد دنبالت ….اومد خبر جور شدن پولو بهمون بده اما ما چیکار کردیم به جای تشکر کردن از اون به خاطر تموم کاراش در حق خونوادمون بهش گفتیم ….گفتیم چه به سرت اومده …….حالش بد شد مامان کمرش شکست تو اوج جوونی ……..وقتی زانوهاش خم شد و روی زمین نشست فقط یه جمله گفت ،گفت خدایا کمکم کن تا فراموشش کنم

 

اونوقت بود که منو باباتم کمرمون شکست …..ملیسا

حالا دوتامون با صدای بلند گریه میکردیم

مامان…….مامانی چرا انقدر من بدبختم ……….مامان دوسش داشتم ….دوسم داشت ……میمردم واسش اونم …..اونم

بسه مامان …بسه گلم قسمت نبود

میگویند قسمت نیست خدا نخواست ….حکمت است ….خدایا من قسمت و حکمت نمیفهمم تو طاقت بفهم

طاقت تموم شد مامان

گوشی از دستم روی تخت افتاد

سرمو توی بالشت فشار دادم تا شکایتام از خدا را بلند بلند نگم

بازنگ خوردن گوشی اتاقم به خودم اومدم صورتم نمناک بود نفهمیدم چطور زمان گذشت اما حالا کسی که پشت خط بود منو از دنیای فکر و خیالاتم بیرون کشید تا مرز جنون فاصله ای نداشتم اینو خودم خوب میفهمیدم

دستمو به سمت گوشیم بردم …….چشمام اونقدر درد میکرد که درست نمیدیدم

بالاخره گوشیو لمس کردم …. آروم برش داشتم

الو

صدام به قدری گرفته بود که به زور در میومد

سلام خانم خوشکله

از مکثی که بعد از شنیدن صدام کرد فهمیدم حالمو میدونه کاش زودتر قطع کنه

سرمو محکم فشار دادم و گفتم

سلام

خوبی؟

 

صادقانه گفتم

نه

 

کمی مکث کرد و گفت

باید کم کم عادت کنی

می دونم

ملیسا …باور کن خیلی دوست دارم

نمیتونم باور کنم ….اگه دوسم داشتی راضی به نابودیم نبودی

اون پسره نمیتونست خوشبختت کنه

پس از عشق بین من و متین خبر داشت

به نظرت خوشبختی چیه آرشام …….میدونم که خوشبختیو تو پول نمیبینی وگرنه با این وضعیت اقتصادی خانوادم سراغم نمیومدی

خوشبختیو تو عشقم نمیبینی …عشق یه طرفه چه فایده داره …هان؟….به نظرت چرا با متین خوشبخت نمیشدم

اون چی کم داشت که تو داری …….نابودم کردی آرشام …تو ….تو

خدایا پس این اشکا کی میخواد بخشکه ….اصلا تمومی داره ؟

قطع کرد …..به همین راحتی جواب من و نداد ….کم آورد اینو با تمام وجودم مطمئنم

 

***
دو روز بود خودمو تو اتاق حبس کرده بودم اونقدر غذا نخورده بودم که نای بلند شدن از جامو هم نداشتم

اونقدر غصه خورده بودم که تا خرخره سیر بودم

گلی خانم باز اومد تو اتاقو سینی دست نخورده را برداشت

خانم جان چرا یه لقمه هم نخوردید زبونم لال از گرسنگی میمیرید

بمیرم ………..چی میگی مرگ آرزومه ……متین دو روزه حتی یه اس ام اسم بهم نزده

اصلا دو روزه با هیچ کس حرف نزدم

حتی آرشام هم باهام تماس نگرفته

تماسای مامان بابا بدون پاسخ میمونه حوصله شنیدن صدای خودمم نداشتم

این دو روز به متین فکر کردم اصلا نمیدونم واقعا از کی اینجوری عاشقش شدم

اون گوشه از قلبم که جای هیچکس نیست کی با تو آروم شد اصلا مشخص نیست هر چی بود فراموش کردن متین و خاطره هاش کار من نبود

گلی خانم هنوز منتظر نگام کرد و آهی کشید و از اتاق خارج شد

هنوز چند دقیقه از رفتنش نگذشته بود که بهادری بزرگ وارد اتاقم شد

از جام بلند نشدم نه اینکه قصدم بی احترامی باشه جونی برای بلند شدن نداشتم

سلام

جوابم نداد

چند دقیقه بالای سرم ایستاد ونگام کرد

ببین ملیسا با غذا نخوردن هیچ مشکلی حل نمیشه

نالیدم

میدونم

پس چرا اینطوری میکنی

میخوام بمیرم

ملیسا …دختری که به خاطر باباش از خودش میگذره نباید انقدر ضعیف باشه

من شکستم ……من داغون شدم ……آدمی هم که داغون و شکستست ازش توقع قوی بودن نباید داشت

من نمیدونم بین تو و آرشام چه اتفاقی افتاده که تو حتی حاضر نیستی فرصت ثابت کردنشو بهش بدی

آقای بهادری موضوع دل خودمه

انگار تا ته خط و رفت چون آروم گفت

حدس میزدم

نگاشو تو چشام دوخت و گفت

 

آرشام تنها پسرمه ….دوست نداشتم اینطوری ازدواج کنه اما نظر خودش همیشه واسم شرط بود گفت میخوادت …گفت حاضره واسه بدست آوردنت هر کاری بکنه …گفت ده ملیارد فدای یه تار موت ……اونقت بود که من پیشخودم حس کردم چقدر تو خوشبختی

همش نباید با دلمون راه بیایم گاهیم باید اون با ما راه بیاد ..الان وقت راه اومدن دل توه …..من پشتتم …..درسته روی کمک من همه جوره حساب کن اما فقط ازت میخوام به پسرم فرصت بدی

اون واقعا دوست داره…. حرفی نزدم

فقط سرموتکون دادم …… از اتاق خارج شد و گلی را صدا زد

گلی با غذا وارد اتاق شد و من با احساس دلتنگی برای متین دوتا لقمه به زور خوردم

 

با حس عجیبی ، با حال غریبی ، دلم تنگته

پر از عشق و عادت ، بدون حسادت ، دلم تنگته

گِله بی گلایه ، بدون کنایه ، دلم تنگته

پر از فکر رنگی ، یه جور قشنگی ، دلم تنگته

تو جایی که هیشکی واسه هیشکی نیست و همه دل پریشن

دلم تنگه تنگه واسه خاطراتت که کهنه نمیشن

دلم تنگه تنگه برای یه لحظه کنار تو بودن

یه شب شد هزار شب که خاموش و خوابن چراغای روشن

منه دل شکسته، با این فکر خسته ، دلم تنگته

با چشمایِ نمناک ، تَر و ابری و پاک ، دلم تنگته

ببین که چه ساده، بدون اراده ، دلم تنگته

مثل این ترانه ، چقدر عاشقانه ، دلم تنگته

یه شب شد هزار شب ، که دل غنچه یِ ماه قرار بوده باشه

تو نیستی که دنیا به سازم نرقصه به کامم نباشه

چقدر منتظر شم که شاید از این عشق سراغی بگیری

کجا ،کی، کدوم روز ، منو با تمام دلت می پذیری

منه دل شکسته، با این فکر خسته ، دلم تنگته

با چشمایِ نمناک ، تَر و ابری و پاک ، دلم تنگته

ببین که چه ساده ، بدون اراده ، دلم تنگته

مثل این ترانه ، چقدر عاشقانه ، دلم تنگته

 

دوستام هر کدوم چندین بار با گوشیم تماس گرفته بودند و در این بین به جز مائده جواب هیچکدومو ندادم

 

الو ملیسا

مائده متینم چطوره؟…….حالش …حالش که خوبه؟

ملیسا

ساکت شد

مائده اتفاقی که واسش نیافتاده ؟

-چی بگم بهت ؟هان ……..حالش تعریفی نداره …..از اونوقتی که موضوعو فهمیده فقط تو خودشه …..دیروز سر سجادش اونقدر از خدا ، پیش خودش گله کرد که سر روی مهر خوابش برد………افتاده دنبال کارای رفتنش ……هنوزم نمیدونم حکمت خدا از جدایی شما چی بود …..ولی ….ولی ملیسا باید فراموشش کنی…متینو فراموش کن …… با فکر کردن به یه پسر دیگه به شوهرت خیانت میکنی …..میدونم سختته …….ولی

 

وسط حرفش پریدمو با گریه و فریاد گفتم

نه نمیدونی …اگه میدونستی چقدر سخته ازم نمیخواستی فراموشش کنم

میدونم عزیزم ………اما اینطوری به نفع همه است حتی خود تو و متین ………..اینطوری همش تو عذابی …………اینطوری همش تو فراغشی ………ببین ملیسا ازت خواهش میکنم قبل از برگشتن آرشام با خودت کنار بیای ……و اینکه عمه ……خوب اون به متین پیشنهاد داده که قبل از رفتنش

ساکت شد

آب دهنمو به زور غورط دادمو منتظر ادامه حرفش شدم

 

آروم زمزمه کرد

عمه خواسته متین سحرو عقد کنه …….متینم قرار شد راجع بهش فکر کنه …….اگرچه همون وقت متین مخالفت کرد ولی با توجه به احساس گناهی که از فکر کردن به تو که

صداش آرومتر شد و ادامه داد

 

که یه زن شوهر داری فکر کنم نهایتا قبول کنه

گوشی از دستم سر خورد و من بهت زده به اون خیره شدم

این امکان نداره خدایا خواهش میکنم ……خواهش میکنم از این کابوس بیدارم کن …..بیدارم کن و اگه حقیقت بود از این زندگی راحتم کن ………من با این قلب تیکه تیکه چیکار کنم….متین…….من بی تو چه کنم؟

 

یه جایی توی قلبت هست که روزی خونه من بود

به این زودی نگو دیره ……به این زودی نگو بدرود

 

***

 

سلام عزیزم

سلام

چطوری خانمم

لعنتی ……باز بهم گفت خانمم

خوبم

مامان باهام تماس گرفت …گفت اصلا از خونه بیرون نمیری و خودتو تو اتاقت حبس کردی

حوصله ندارم

چرا؟نکنه دلت واسم تنگ شده ؟

پوزخندم صدادار شد

یعنی تو نمیدونی چرا؟

ملیسا

چیه آرشام …..من هنوز تکلیفم با خودمم مشخص نیست ….چه توقعی ازم داری؟

خوب توقع ندارم عاشقم باشی ………فقط بهم فرصت بده

فرصت بدم به کسی که تموم فرصتا را ازم گرفته؟

چرا اینطوری بهش نگاه نکنیم …من یهسری فرصت جدید بهت میدم ……هر چی بخوای فقط مال من باش

حرفی نمیزنم

هوم….نظرت چیه خوشکله؟

مثلا؟

مثلا تحصیل تو بهترین دانشگاه دنیا ……زندگی تو

وسط حرفش پریدمو به تلخی گفتم

خودتم خوب میدونی اینا آرزوهام نیست

 

میدونم عزیزم ………هر چی تو بخوای

حرفی برای گفتن بهش نداشتم

 

از این به بعد با تانگو باهات صحبت میکنم……..دلم میخواد حین حرف زدن ببینمت……باشه؟

 

باید برم

کجا؟

میخوام یه سری به مامان بزنم

سلام بهشون برسونو …..منو فراموش نکن…….یعنی …خوب …..اون پسره

 

وسط حرفش پریدمو و محکم گفتم

اون مردتر از این حرفاست بر عکس بعضیا اون خیلی چیزا سرش میشهپ

 

ملیسا ………تلخیتم باهام برام جالبه

لعنت بهت

خداحافظ

کارامو دارم سرو سامون میدم سریعتر بیام پیشت

چشمام خود به خود بسته میشه …….تصور بودن آرشام کنارم تنمو میلرزونه ………….من برای اولین بار اعتراف میکنم ازش میترسم …از کسی که اسمش تو شناسناممه میترسم

 

جالبه ….الان به جز تنفر یه حس دیگه هم به همسرم دارم ….ترس

 

***
پدر و مادر آرشام از تصمیم خیلی خوشحال شدند
وای ملیسا جان …خیلی خوشحالم که بالاخره از اون اتاق بیرون اومدی …..سلام ما را هم به الینا جون و آقای احمدی برسون

چشم …مهگل جون

مهگل چیه ….بهم بگو مامان

اونقدر تو این چند روز بهم احترام گذاشته بودند و بدون هیچ سر کوفتی باهام رفتار کرده بودند که خود به خود واسم عزیز شده بودند

لبخند زدمو گفتم

چشم مامان

پدر آرشام با مهربونی گفت

میخوای خودم برسونمت

نه پدر …لازم نیست

مهربون نگام کرد و گفت

 

همیشه آرزوی داشتن دختری به زیبایی و مهربونی تو را داشتم بالاخره خدا بهم یکی داد

 

شیطون نگاش کردمو گفتم

 

پس بهتره زود با مامان دست به کار بشید و واسه آرشام یه خواهر کوچولو بیارید

 

مهگل لب گزید و آقای بهادری هم غش غش خندید این وسط یه سقلمه محکم هم از مهگل نوش جان کرد

 

خدا مرگم بده

 

خدا نکنه……خوب من میرم دیگه

پدر رانندشون که یه جنتلمن 40 ساله محربی نامی بود رو صدا کرد ومنو باهاش راهی کرد

توکل مسیر به متین ودلتنگیم فکر میکردم کاش حداقل واسه چند لحظه ببینمش

 

وارد کوچه که شدیم تموم مسیر چشمم به در خونه متین بود ولی در کماکان بسته بود و نگاه منتظر من بی جواب

 

من این پایین نشستم سرد و بی روح

تو داری می رسی به قله ی کوه

داری هر لحظه از من دور میشی

… ازم دل می کنی مجبور میشی

تا مه راه و نپوشونده نگام کن

… اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ ِ مــُـرده از رنگین کمونم

… من این پایین نمیتونم بمونم

خودم گفتم که تلخه روزگارت

… من و بیرون بریز از کوله بارت

دلم می مُـرد و راه ِ بغض و سد کرد

… به خاطر خودت دستاتو رد کرد

برو بالاتر از اینی که هستی …

تو بغض هر دوتامونو شکستی

با چشم ِ تر اگه تو مه بشینی

… کسی شاید شبیه من ببینی..

منم اونکه تو رو داده به مهتاب

… کسی که روتو می پوشونه تو خواب

کسی که واسه آغوش ِ تو کم نیست

… می خوام یادم بره.. دست خودم نیست

تا مه راه و نپوشونده نگام کن

… اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ ِ مــُـرده از رنگین کمونم

… من این پایین نمیتونم بمونم

صدای راننده من از فکر بیرون کشید

خانم منتظرتون بمونم ؟

 

جوابشو ندادم فقط سرمو آروم به نشونه نه تکون دادم

 

در حالی که هنوز نگام به در خونه متین بود زنگ در را زدم

صدای مامان توی آیفون پیچید

بله؟

مامان

آروم و بغض دار گفتم اما اون شنید و سریع در و باز کرد

 

خودمو تقریبا توی خونه پرت کردم

با دیدن مامان تازه فهمیدم که چقدر دلتنگش بودم

محکم بغلش کردم…….محکم بغلم کرد

ملیسای من …دختر کوچولوی من

مثل بچه ها تو آغوشش زار زدم و اون صورتم رو غرق بوسه کرد

زمزمه کرد

ما را ببخش عزیزم …منو بابات و ببخش ……ما

وسط حرفش پریدمو گفتم

مامان…..خواهش میکنم اینطوری نگین….

اشکامو پاک کردمو از بغلش بیرون اومدم

لبخندی زدمو گفتم

پس بابا کجاس؟

با متین رفتن بیرون

زمزمه کردم

با متین ؟

آره …..متین به بابات پیشنهاد داد با ده ملیاردی که باخودش از دبی اورد را بابات باز یه کارخونه بزنه و از صفر شروع کنه ….گفت بیست  ملیارد آرشامو بدیم تا منتی تو زندگی سرت نذاره ……… واقعا که این پسر چقدر فهمیده و آقاست

 

آهی کشیدمو در حالی که همراه مامان وارد خونه میشدم گفتم

نگفت چطوری ده ملیارد و پس گرفت ؟

 

چرا…گفت دو روز باهاش صحبت کردی و از وضعیت ما گفته ……طرفم بالاخره راضیشده از اون همه پول ده ملیاردشو پس بده

حرفی نمیزنم و مامان میره برام نوشیدنی بیاره

 

تازه یاد سوسن میوفتم ……دلم براش تنگ شده بعد از ورشکستگی بابا اونو عباس هم مجبور شدند واسه امرار معاش دنبال کار بگردن و از پیش ما رفتن

مامان با صدای بلند از تو آشپزخونه گفت

 

چرا تلفنتو جواب ندادی دوستات کچلم کردند ….واقعا که چه دوستای خوبی داری

 

خندم میگیره تا قبل از این ماجراها دوستام از دید مامان آدمای دگوری(بی سر و پا) بودند و حالا خوب شدند…..واقعا چقدر بعضی اتفاقا آدما را عوض میکنه

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄

بچه مثبت | قسمت سیزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت چهاردهم ◄

بچه مثبت | قسمت پونزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت شونزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت هفدهم ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهاردهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پانزدهم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شونزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد و پنجا کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفدهم به شکل پی دی اف | حجم یک مگا بایت ◄

دانلود قسمت هژدهم به شکل پی دی اف | حجم هفصد و پنجاه کیلو بایت ◄

40 ◄ چِل شدم

وقتی به متین رسیدم بی اختیار زیر لب زمزمه کردم

اونکه تو دلم جاشه با عشقی که تو چشماشه

ای کاش ……………………..مال من باشه

چی می گی میسا بلا

دلم خونه

هیچی سلام

سلام خانمی چیکارم داشتی

باید باهات حرف بزنم

جدی شد

چی شده ؟

به چشاش نگاه کردمو گفتم

چقدر دوسم داری

چشای نازش شیطون شد

دوباره بلا شدی

متین

خیلی خوب بابا …..نمیتونم مقدارشو بهت بگم ……چون عشقم بهت هر لحظه در حال افزایشه ……

متین

جانم

…دیروز آر…

با صدای زنگ گوشیم و دیدن شماره مامان گوشیو سریع جواب دادم

 

الو مامان

 

…ملیسا کجایی ؟زود بیا ……

 

در حالی که از جام بلند بلند میشدم با ترس گفتم

چی شده مامان

متین هم سریع بلند شد ……هر دومون به سمت ماشینش دویدیم

مامان با گریه گفت بابا با دو تا از شرخرای بدیعی زد و خورد کرده دماغ یکیشون آسیب دیده و الان کلانتری نزدیک خونس

 

با بهت گفتم

امکان نداره

بابای بیچاره من اونقدر سرش گرم زندگیش بود که تا حالا صدای بلندشم نشنیده بودم چه برسه به زد و خورد

 

متین هیچ حرفی نزد و تا کلانتری سریع رانندگی کرد

 

سریع داخل کلانتری رفتم …مامان پشت در اتاقی ایستاده بود

مامان

 

سرگرده گفت بیرون باشیم صدامون میکنه

باشه مامانم …چیزی نیست تو دوباره حرص نخور حالت بد میشه

متین سلامی به مامان داد

سلام پسرم

نگران نباشید ….در اتاق باز شد و سربازه رو به ما گفت

بفرمائید

نگاهم به سمت بابا و دو تا گردن کلفت روبه روش افتاد

لباسای هر سه تاشون کثیف بود و جیب پیرهن بابا پاره شده بود و یکی از مردا هم دستمالی روی دماغش گذاشته بود و دستمال یکم خونی بود

 

سلام آقا رضا

 

با صدای متین به خودم اومدم

سرگرده به سمت متین اومد و محکم دستشو تو دست گرفت و گفت

 

به سلام آقا متین خوبی …والده چطوره

 

نفس آسوده ای کشیدم …پس طرف دوست متینه

 

متین چیزی زیر گوش سرگرد زمزمه کرد که باعث شد سرگرده به سرباز کنار در بگه جاسمی من الان بر میگردم خانوما شما هم تشریف داشته باشید تو اتاق

 

به سمت بابا رفتمو و آروم گفتم

بابا خوبین

بابا اخمی به اون دو تا گردن کلفت کرد و سرشو آروم تکون داد

تیمور ببین نذاشتی بزنم نفلش کنم

به مرد بد ریخت نگاه کردم و اخم کردم

زمزمه کردم

چهار روز دیگه تا مهلت پرداخت پولمون مونده …چرا هر روز مزاحمت ایجاد میکنید

 

یعنی میخوای بگی تا 4 روز دیگه پولمونو پس میدی؟

 

ما از شما پولی نگرفتیم

 

لبخند زشتی زد و رفیقش گفت :ما و مهندس بدیعی که نداریم پول اون پول ماست

شما

 

سربازه که سرگرد جاسمی روی جیبش نوشته بود گفت

لطفا ساکت …الان سرگرد بر میگردند

 

اخمی به اون دوتا کردمو کنار مامان که داشت پیرهن بابا را میتکوند نشستم

 

سرگد همراه متین وارد اتاق شدند

 

نگاهم توی چشمای سیاه و آروم متین افتاد

چشماشو آروم باز و بسته کرد و لبخند محوی زد

 

لبخندی بهش زدم و چشم به سرگرد دوختم

 

سرگرد رو به اون دوتا گفت

بهتره شکایتتونو پس بگیرید

 

جناب سر..

-ساکت….میخواید به جرم مزاحمت برای این آقا برید یکی دو ماه آب خنک

 

***
بعد از کلی کل کل اونا با جناب سرگرد بالاخره اونا رضایت دادند در حالی که من مطمئن بودم دماغ طرف هیچطوری نشده بود و این کارا فقط برا ترسوندن باباس از کلانتری بیرون رفتیم و باز از متین تشکر کردیم

سوار ماشین متین شدیم تا خونه سه چهارتا خیابان بیشتر فاصله نبود

 

مامان رو به من گفت

حالا 4 روز دیگه با این لاشخورا چیکار کنیم ؟

 

کسی حرفی برای گفتن نداشت جور کردن این همه پول اونم دقیقا تو زمانی که تو اوج بی پولی و بی کسی بودیم کار حضرت فیل بود

 

صدامو یکم صاف کردم و قبل از اینکه متین ماشینو دم خونه پارک کنه گفتم

 

خوب ..خوب آرشام پسر خواهر مهلقا

 

ترمز ناگهانی متین و نگاه سرگردانش نفسمو برید چه برسه به اینکه بخوام حرفی هم بزنم

آرشام چی؟

باصدای مامان نگاهم رو از چشمای متین گرفتم و گفتم بهتره بریم تو خونه باید در رابطه باهاش صحبت کنیم

آقای محمدی اگه میشه شما هم باشید….به همفکریتون احتیاج دارم

میدونم خودخواهیه که اونا رو هم مثل خودم تو دریای شک و تردید غوطه ور کنم اما آخرش چی؟ چهار روز بیشتر زمان نداشتیم و با اون کفتارای بدیعی هم خوب میدونستم که دیگه نمیشه ازش مهلت گرفت

 

هر سه روی مبل منتظر نگام میکردند

 

چند روز پیش مهلقا اومد اینجا همون روزی که مامان حالش بد شد و بیمارستان رفت…اومد اینجا و گفت که ….گفت که آرشام ده ملیاردو میده و منم باید بهش زنگ بزنم …..در گیر مامان شدمو با توجه به شناختی که از آرشام داشتم بی خیال زنگ زدن شدم تا اینکه خودش زنگ زد

 

پیشنهاد اول آرشام را که گفتم چشمم به رگ برجسته گردن متین افتاد و فریاد بابا که گفت

غلط کرد مرتیکه ی عوضی

مامانم سرش را بین دستاش گرفته بود و محکم فشار میداد

 

پیشنهاد دومو که گفتم متین عصبی از جاش بلند شد و گفت

چی؟

مامان بابا هم اونقدر گیج بودند که متوجه عکس العملش نشدند

 

بابا گفت

برم زندان و تا آخر عمرم اونجا باشم بهتر از اینه که تو رو بدبخت کنم و تا آخر عمرم زجر بکشم

 

نگاهمو از نگاه متین دزدیدمو گفتم

بابا آروم باش

مامان به زحمت گفت که واسش قرصاشو بیارم و من هم سریع اینکارو کردم

قرصاشو بهش دادم متین هنوز ایستاده بود و نگام میکرد …..بابا هم سیگاری از جیبش بیرون کشید

 

مامان زمزمه کرد پسره کثافت با چه رویی بعد از اون گنده کاریش دوباره پیشنهاد ازدواج داده

 

بابا گفت

احمق میخواسته از اب گل آلود ماهی بگیره

بی اختیار رو به مامان گفتم

مامان توی قضیه اونروز خونه آرشام ….خوب من …من نقشه کشیده بودم یعنی من و آتوسا

به هر جون کندنی بود ماجرای نانازو واسشون گفتم

بابا گفت

به هر حال اون دختره را به خونش راه داده بود پس چیزی از گناهش کم نمیشه

 

چرا نمیفهمید الان قضیه من نیستم شمایید بابا

 

متین به حرف اومد و با اخم گفت

خانم احمدی شما چی میخواید ؟

حرفی نزدم ..حرفی نداشتم که بزنم ….وقتی هنوز خودمم گیجمو نمیدونم چی میخوام.فقط مطمئن بودم باید ده ملیاردو به هر طریقی هست جور کنم

 

مامان حالش خوب نبود بابا زیر بغلشو گرفت و اونو به سمت اتاق خواب برد و من و متین تنها شدیم

 

متین به چشمام خیره بود انگار میخواست تموم فکرامو از چشام بخونه

 

بابا به چه زبونی بهش بگم این تو خالیه و هیچی نیست

(اشاره به مخ پوکم)

 

بلند شدن ناگهانی متین باعث شد که منم مثل فنر از جا پریدم جوری که متین خندش گرفت

با ترس گفتم کجا میری ؟

خونه …کجا میخواستی برم؟

نمیدونم

گیجیمو که دید و نگرانی گفت

ملیسا عزیزم حالت خوبه؟

نه متین خوب نیستم از یه طرف نمیتونم راحت زندگیه خودمو بکنم و خودخواه باشم در عوض بابای بیچارم بیافته زندان، از طرف دیگه نمیتونم ازت دل بکنم …من …من واقعا زندگی رو بدون تو نمیخوام

 

لبخند شیرینی زد و چشاش خوشکل درخشید

 

منم زندگی رو بدون ملیسا بلا میخوام چیکار …هان؟بهتره به جای غصه خوردن یه تصمیم عاقلانه بگیری

نمیتونم عاقل باشم …من هیچوقت عاقل نبودم

من قبولت دارم ملیسا ….هر تصمیمی که بگیری …حتی اگه …اگه

نتونست ادامه بده و سریع از خونمون خارج شد

خدایا چرا همه چیز اینطوری شد …اونم حالا…… حالا که مطمئنم عاشق شدم

 

گوشیم زنگ خورد

با دیدن اسم کنه روی گوشیم اخم کردم

آرشام پر انرژی گفت

سلام عشقم

چی میخوای …تو که همه حرفاتو زدی ؟

اوم ….تو رو میخوام …..حرفامو کامل نزدم

منتظرم

ملیسا دلم برات یه ذره شده

پوفی کشیدم

اگه برا گفتن این چرت و پرتا زنگ زدی سرم شلوغه

عصبی شد ……اینو از نفساش که تند شد فهمیدم

بهم میرسیم خانم …….برا این زنگ زدم که یه سری شرایطو برات بگم

من ده ملیاردو به عنوان زیر لفظیت همین که بله را دادی به حسابت میریزم و در عوض بابا جونت باید اندازه دو برابر همین پول به من چک و سفته بده تا یوقت دخترش نخواد شیطونی کنه …….اوم…دوست ندارم خر فرض شم

 

خیلی خودمو کنترل کردم که بهش نگم تو خر هستی خودت ..خودتو آدم فرض کردی

 

زیر لفظی را قبل از بله دادن به عروس میدند ……من باید برم خدافظ

 

گوشیو قطع کردمو هزارتا لعنت بهش دادم

***
هنوز چند دقیقه از قطع گوشی نگذشته بود که پیغام داد

چون ممکنه عروس خانم زیر لفظیو بگیره و بله نده نوچ …..من زیر لفظیو بعد از بله دادن میدم

جواب دادم

لعنت به خودتو زیر لفظیت

جوابش پشتمو لرزوند

(ملیسا خانم بهم میرسیم )

اونقدر فکر کردم که سر درد گرفتم پ

رفتار خونسرد متین هم شده بود قوز بالا قوز پ

چشمام داشت کم کم گرم میشد که متین به گوشیم زنگ زدپ

متین

سلام خانمم

سلام

ملیسا من واسه امشب بلیط دارم

چی؟الان ……….چرا چرا انقدر زود داری میری

زود نیس و دیرم شده…عزیزم من دارم میرم دبی

چی ؟

میرم دنبال شریک بابات

فایده نداره

من دلم روشنه

-اون اگه میخواست پولو پس بده تا حالا داده بود

بذار سعیمو بکنم

وقت نمیکنم ببینمت الان فرودگام لیست انتظارم ….. فقط دلم واست یه ذره میشه مراقب خودت باش خانم بلا

تو هم همینطور …زود برگرد

چشم قربان

به امید دیدار

 

 

***

 

دو روز از رفتن متین میگذشت فقط یه بار باهاش صحبت کردم اونم کلی دلدلریم داد

صبح با صدای زنگ در از خواب پریدم

دلم بدجور شور میزد

همین که وارد سالن شدم بابا را دیدم که داره دم در میره .

سلام بابا کیه دم در ؟

سریع گفت :از کلانتریه

به سمت مانتو شالم رفتم و سریع آماده شدم

سلامی کردمو رو به مامور گفتم

اینجا چه خبره

قبل از اینکه ماموره حرفی بزنه ،شرخرای بدیعی با نیش باز گفتند

چک برگشت خورد

هنوز مهلت دوهفته ای تموم نشده

مهندس بدیعی به پولش احتیاج داره …..الان میخواد

به قیافه چندش شرخر نگاه کردمو گفتم

یعنی چی …مرده و حرفش

 

دستشو به نشونه برو بابایی تکون داد و بابا با قیافه دمغ رفت تا آماده بشه و باهاشون بره

 

باید بدیعیو میدیدمو باهاش حرف میزدم

سریع شماره اقای ملکیو گرفتم

تموم جریانو براش شرح دادم

سریع آماده شدم و به آدرسی که ملکی بهم داد راهی شدم

مامان به خاطر قرصای خواب آوری که خورده بود از جریانت خبر نداشت

قبل از رفتنم پیش مامان متین رفتمو خواهش کردم یه سری به مامان بزنه و بهش بگه منو بابا رفتیم دنبال تهیه پول
منشی بدیعی با لحن عادی گفت

جلسه دارن و منم چون وقت قبلی نداشتم نمیتونم ببینمش…بعد هم با کمال پررویی گفت

برای سه شنبه هفته بعد وقت ملاقات بهم میده

 

ولی من حتما باید ببینمشون

شرمندم

فکر اینکه بابا الان تو بازداشتگاه باشه دیونم میکرد

 

یکم باهاش چونه زدم و دیددم نخیر خانم الان رگ وظیفه شناسیشون بالا اومده و خبری از وقت ملاقات نیست

 

آبدارچی شرکت واسش چایی آورد و من با یه لنگ پا انداختن واسش باعث ریخته شدن چاییها روی میز و لباس خانم شدم

یاررو سریع به سمت دستشویی دوید و منم با استفاده از فرصت پیش امده خودمو توی اتاق بدیعی پرت کردم

 

به مرد کچلی و چهل پنج -چهل شیش  ساله مقابلم سلام کردم

در حالی که از ورود ناگهانی من شکه شده بود گفت

معلوم هست این عنایتی چه غلطی میکنه گفته بودم کسیو تو نفرسته

به اطرافم نگاه کردم خبری از جلسه نبودو جز خود بدیعی حتی یه مگسم تو اتاق نبود

خوبه تو شرکتا جلسه برگذار میشه وگرنه برای دست بسر کردن مراجعین چه بهونه ای به جز جمله معروف الان رئیس جلسه داره ،داشتند

سریع گفتم

آقای مهندس من احمدی هستم در رابطه با موضوع چکای بابا

وسط حرفم پرید و گفت

میدونم چی میخواید بگید …موضوع اینه که من خودم بدجور پول لازمم خودمم یه جورایی تو آستانه برشکستگیم

من فقط ازتون میخوام رو حرفتون بمونید و دو هفته کامل به ما

 

 

 

نمیتونم اصرار نکنید….من خودم یه دنیا مشکل دارم …تحت فشارم …فردا یه چک سنگین دارم

اما

خانم محترم …من واقعا واسه پدرتون متاسفم اما به ضرر کردن من هم راضی نباشید

شرخراتون از چند روز پیش ما را تحت فشار گذاشتن

 

این قانون کار ماست …..شما چیزی نمیدونید….مهلتتون امروز تموم شده …متاسفم….به جای چونه زدن با من پولمو جور کنید و بدید …

اونقدر جدی حرف زد که فهمیدم جای چونه زدن و مهلت گرفتن نیست سرخرده از اتاقش بیرون اومدم و شماره متینو گرفتم

 

گوشیو بر نداشت

لعنتی بردار

سه بار تماسم بی پاسخ موند

 

بهروز هم تو این اوضاع تماس گرفت و گفت همرام میاد تا به چندتا دوستای بابا برای بار دوم سر بزنیم تا حداقل چک بدیعیو پاس کنیم

 

کورش هم پیش چندتا از همکارای باباش رفت و دست خالی برگشت

 

از همه جا رونده و مونده شده بودم که آرشام دوباره باهام تماس گرفت

سلام عشقم

…….

چه خبر ؟

بازم جوابشو ندادم

 

اوم ….10 تا را آماده کردم پیش وکیلمه ….امشب برو پیشش …آدرسشو واست اس میزنم …..نمیخوای حرفی بزنی ….باشه خانمی …آی آی راستی فقط تا امشب وقت داری پیشنهادمو قبول کنی ….فردا صبحم عقد غیابی کنیم ….وگرنه من کیسای بهتری واسه سرمایه گذاری انتخاب میکنم که نازشونم کمتر باشه

 

ازت متنفرم

به به خانم خانما بالاخره زبون باز کردی……فعلا بای تا شب ….فقط امشب

 

قطع کرد

خدایا خودت یه راهی جلو پام بذار …کم آوردم ….خیلی خیلی کم آوردم ….دیگه نمیکشم

بهروز الان چیکار کنم

 

غمگین نگام کرد تو نگاش تردید بود نگاشو از من گرفت و گفت

 

خانوادت چی میگن؟

 

تموم ذهنیتم از خونوادم به هم ریخت همیشه فکر میکردم مامان بابا پول و موقععیتو به من ترجیح میدند حداقل در برخورد با آرشام تو قضیه خاستگاریش اینطوری بود اما حالا که تو اوج نیاز مالیشونه بابا گفت نمیخواد من با آرشام ازدواج کنم حتی به قیمت اینکه چندین سال زندان باشه…….مامان بهم گفت که آرشام یه کثافته میفهمی بهروز …تموم این سالا راجع بهشون اشتباه فکر میکردم حالا چطوری برم پی خوشبخت شدنم با متین وقتی بابام تو زندانه و مامانم هر شب یه مشت قرص اعصاب میخوره …تو بگو بهروز الان …با این عشقی که متین بهم هدیه داده چیکار کنم…..بهش قول دادم تا آخر عمرم کنارش باشم اما

 

گریه مجال حرف زدن و از من گرفت و بهروز برادرانه در آغوش کشیدمو آروم زمزمه کرد

هیس …آروم باش ….ملیسایی که من میشناختم اونقدر قوی و شیطون بود که هیچ مشکلی واسش غیر قابل حل نبود …تو همون دختری با

 

دیگه نمیتونستم مگه من چقدر کشش داشتم برا همین پریدم وسط حرفشو با گریه گفتم

 

نه نیستم ….من یه دختر عاشق بدبختم که باید دست از عشقش بکشه و با کسی که متنفره باشه ..اینجوری به نفع همست ….من لایق متین نبودم …آره ..همینه….به خاطر بی لیاقتیم خدا ما را از هم جدا کرد …من نابود میشم

بهتره بری خونه و دقیق بهش فکر کنی

 

آره …ممنون که کنارمی

-همیشه مثل یه برادر روم حساب کن

 

حتما

به خونه که رسیدم یه راست رفتم تو اتاق مامان ….نبودش …..سریع رفتم خونه مامان متین ….اونم نبود

 

تنها فکری که به ذهنم رسید زنگ زدن به گوشی مائده بود

 

الو مائده

سلام عزیزم ….کجایی؟

در خونه عمتم نیستش

نه ….خوب ما مامانتو آوردیم درمونگاه سر خیابون

چی شده ؟

نترس …طوری نشده …سرمش تموم شد میاریمش

بازم حمله عصبی ؟

آره اما به خیر گذشته

 

چیزی از ادامه حرفاش نفهمیدم …..نیازی به فکر کردن بیشتر نبود من حاضر بودم حتی جونمم بدم ولی خونوادمو تو این وضعیت اسف بار نبینم

 

تاکسی دربست گرفتمو به آدرسی که آرشام فرستاده بود رفتم

وکیلش آدم خیلی جنتلمنی بود

 

سریع واسم توضیح داد که صبح فردا یه سند کله گنده میذاره و بابا را از بازداشتگاه بیرون میاره تا سر عقدم باشه …..و چک و سفته های 20 ملیاردی را امضا کنه

 

اینکه حق طلاق با آرشامه و مهریم خونه ای تو شمیرانه که فردا به نامم میزنن تا مامان بابام توش زندگی کنند

اینکه مقدمات رفتنم تا دو ماه دیگه انجام میشه و تو این مدت آرشام نمیتونه پیشم بیاد

در عوض من باید پیش مادر و پدرش زندگی کنم

 

و فردا بعد از بله دادن 10 ملیارد به حساب بابا واریز میشه و برای اینکه یوقت این وسط تقلبی صورت نگیره یه نماینده از من توی بانک کنار نماینده آرشام باشه

 

کم کم داشتم حالت تهوع میگرفتم اون لعنتی فکر همه جاشو کرده بود

 

به خونه که رسیدم مائده پیش مامان بود و من شرمنده بزرگواری و مهربونی این دختر شدم چون علاوه بر اینکه شام پخته بود خونه را هم حسابی تمیز کرده بود

وای مائده چرا انقدر شرمندم میکنی ؟

شرمنده چیه …زن داداش

 

با این حرفش انگار یه سطل آب سرد رو سرم خالی کردند و من مغمونتر از همیشه فقط با چشای اشکی نگاش کردم

 

ملیسا چی شده عزیزه دلم

مائده قول بده …قول بده که همیشه مواظب متین باشی ……من شرمنده اونم هستم ….من لایق اون همه پاکی و خوبی متین نبودم

مائده آهسته گفت

چی شده ملیسا…….برام بگو تا دیوونه نشدم

چیشو بگم از کجاش بگم …….از اینکه گوشیمو خاموش کردم تا صداشو نشنوم …باورت میشه …من دارم از متین فرار میکنم …از متینی که هر کاری کردم تا بهش نزدیک بشم …….من فردا صبح راس ساعت 10 برای همیشه از زندگی متین میرم

صدای متین توی گوشم پیچید

(ملیسا بلا)

اشکام شدت گرفت

آخه چطور میتونم فراموشش کنم

خوبه مامان به خاطر قرصای اعصابش خواب بود وگرنه با دیدن من تو این وضعیت سکته را میزد

 

ملیسا معنی این حرفات چیه فردا ساعت ده چه بشه

گفتم …..همه چیزو گفتم ……..از آرشام و تنفرم بهش تا قضیه فردا صبح

مائده آنقدر گریه کرد که چشمای معصومش اندازه دوتا توپ تنیس باد کرده بود

 

نمیدونست چی بگه اینو از سردرگمیش فهمیدم

اونم گیج شده بود ……….زمزمه کرد

چرا یهو همه چیز به هم ریخت

تا خود صبح حتی یه ثانیه هم نخوابیدم

ساعت 8 صبح رفتم کلانتری دنبال بابا

مائده هم همراهم اومد

بهروز و یلدا هم بعد از تماس بهروز با من و اطلاع از برنامه ساعت ده قرار شد بیاند دم در محضر

 

وکیل آرشام زودتر از ما اونجا بود ……و کارای آزادی بابا و گذاشتن سندو انجام داده

 

بابا که آزاد شد سریع پرسید

 

سند از کجا آوردی ؟

 

با لحنی که هر ثانیه ممکن بود بغض تو گلوم بترکه جواب دادم

مال آرشامه

آه بابا نشون داد که تا ته خطو رفته

نمیخوام که تو

وسط حرفش پریدمو نالیدم

میدونم بابا………ولی خودم میخوام باهاش ازدواج کنم …..شما برید دنبال مامان و بیاید محضر ………خیابون…

نمیدونم………..من راضیم برم زندان

اینبار پر حرص گفتم

بابا بسه تورا بخدا……من به حد کافی داغونم …شما با این حرفاتون بدترش نکنید …….همیشه که نباید همه چیز اونجور که دوست داریم پیش بره ……..گاهی جریانات برعکس خواسته هامونه ………اما من آمادم که تا با ساز دنیا برقصم

 

ملیسا ..چقدر بزرگ شدی ……..بابا گریه کرد …..بغلم کرد و محکم به خودش فشارم داد …..حس گوسفندیو داشتم که میخواستند اونو تو قتل گاه ببرند با هر ثانیه ای که به ساعت ده نزدیکتر میشد ،این حس همم در من قویتر میشد

 

یه جورایی انگار دنیا داشت به آخر میرسید

 

هنوز باورش برام سخت بود منی که همیشه حرف حرف خودم بود و هر کاری دوست میداشتم انجام میدادم الان روی صندلی مقابل میز حاج آقایی که خطبه عقدم با آرشام را میخواند نشسته بودم و به جای خواندن قرآن و آرزو کردن یه زندگی قشنگ به دیوار سفید مقابلم خیره شده بودم

 

مامان و بابا و دوستام مثل ماتم زده ها بهم خیره شده بودند و مهلقا پای چپشو روی پای راستش انداخته بود و گوشیشو به سمتم گرفته بود تا آرشام کسی که به قیمت ده ملیارد منو خریده بود صدای بله گفتن منو بشنوه

 

پدرو مادر آرشام هم با اخم روی صندلی نشسته بودند چون طبق گفته خودشون آرشام اصلا اونا را آدم حساب نکرده که از هیچ چیز خبر نداشتند و تازه صبح به اونا زنگ زده و گفته برند محضر شاهد عقد باشند

 

نگامو از دیوار روبروم گرفتم و به بچه ها نگاه کردم

مائده گلوله گلوله اشک میریخت

 

یلدا وقتی نگاهمو متوجه خودش دید لبخند تلخی زد کورشو شقایق هم حالی بهتر از بقیه نداشتند

 

جای بهروز خالی بود چون به عنوان نماینده من همراه وکیل آرشام به بانک رفته بود و یلدا باهاش مرتب در تماس بود

آهی کشیدمو نگامو به مامان دادم اونقدر قیلفش غمگین بود که هر آن میترسیدم دوباره حمله عصبی بهش دست بده

 

حاج آقا بعد از خوندن صیغه و مهریه ام گفت دوشیزه خانم سرکار خانم ملیسا احمدی آیا وکیلم که با مهریه خوانده شده شما را به عقد دائم آقای آرشام بهادری دربیاورم

مهلقا با اون صدای چندشش گفت

عروس رفته گل بچینه

حوصله این مرگ تدریجی را نداشتم قبل از اینکه حاج آقا برای بار دوم باز اون همه چیزو بخونه سریع گفتم

بله

نه گفتم با اجازه بزرگترا نه پدر و مادرم

چون اگه بنا به اجازه گرفتن از اونها بود که هرگز بهم این اجازه داده نمیشد

 

آخ متین چی میشد اگه به جای بله دادن به کسی دیگه تو کنارم نشسته بودی و منتظر بله دادنم بودی

 

اونوقت با ناز و عشوه بعد از کلی صبر کردن و زیر لفظی گرفتن بهت بله میدادم

 

هیچکسی برام دست نزد فقط مهلقا بود که دو بار دستاشو بهم کوفت و چون کسی همراهیش نکرد خود به خود آروم گرفت

 

قبل از اینکه کسی بهم نزدیک بشه یلدا کنارم اومد و زمزمه کرد پول واریز شد و من از جام به سختی بلند شدمو به سمت میز رفتم تا جاهایی که حاج آقا نشونم میدادو امضا کنم

 

امضام که تموم شد مهلقا گوشیشو به سمتم گرفت .و گفت آرشامه

نه بابا فکر کردم متینه به گوشیت زنگ زده

با اکراه گوشیو ازش گرفتم و گفتم

الو

سلام خانمم

خانم ….خانمم….فقط به متین اجازه میدادم اینطوری صدام کنه اما

متین من بی تو میمیرم

ملیسا ….الو

سلام

اونقدر سرد سلام کردم که تن خودم هم از سردیش یخ بست پ

به زندگیم خوش اومدی

جالبه به زور وارد زندگیم شده و حالا بهم خوش آمد میگه …….لعنت بهت …

ممنون

بغض کردم ……..اولین گلوله اشکم روی گونم افتاد

 

قول میدم اومدم ایران واسه ازدواجمون یه جشن مفصل بگیرم ….این فقط واسه مطمئن بودنم انجام شد

 

فقط از زندگیم برو بیرون

 

خندید …اونقدر بلند که مجبور شدم گوشیو از گوشم دور کنم گفت

 

داشتم کم کم شک میکردم خودت باشی ….گفتم نکنه مامیم یه دختر حرف گوش کنو جای تو برام عقد کرده

حرفی نزدم

ادامه داد

سریع وسایلتو جمع کن و همراه مامانم اینا برو خونه

من نمیرم

برای یاد آوری میگم یک ساعت پیش بابات دو ملیارد چک و سفته بهم داد…..بین خودمون بمونه خیلی نترسی

از حالا داشت تهدیدم میکرد

لعنت بهت

گوشیو قطع کردمو به سمت مامان بابا رفتم

مامان روی صندلی نشسته بود و بابا شونه هاشو آروم آروم میمالید

سعی کردم خودمو شاد نشون بدم اما همین که بهشون رسیدم مامان محکم بغلم کرد و زد زیر گریه و گفت

بمیرم برات

لرزش بدنش ترس تو دلم انداخت

سریع از خودم جداش کردم و گفتم

واسه خوشبختیم دعا کنید

فقط سرشو تکون داد

بابا زمزمه کرد

شرمندتمم

چی میگی پدر من…….بهم قول بده که مواظب مامان میمونی و از صفر شروع میکنی

 

ملیسا

یلدا بغلم کرد و گفت

خوشبخت بشی ……..ممنونم

 

مائده فقط گفت

من باید برم

و کورش با بغض گفت

 

معذرت میخوام که نتونستم کاری واست کنم

 

شقایق هم در حالی که سعی میکرد لبخند بزنه گفت

 

ملی قضییه رمانه رو که واست گفتم ..یادته که زندگی تو هم همینطور میشه

 

خندیدم …..تلخ خندیدم

شقایق فراموش کرده بود تو رمانای که اون خونده بود ازدواجای اجباری در حالی انجام میشد که طرف تو زندگیش یکی مثل متین رو نداشت

 

اومدم جوابش بدم که بهروز و آقای وکیل رسیدند

بهروز فقط سرشو واسم تکون داد و وکیل کلید خونه ای را به دستم داد و گفت

تبریک میگم …..لطفا اینجا را هم امضا کنید تا سند خونه به نامتون بشه

امضا کردمو به سمت پدر و مادر آرشام برگشتم انگار مهلقا داشت توجیهشون میکرد

 

فقط شنیدم پدر آرشام با صدای بلند گفت

ده ملیارد تومن ….این پسره دیونه شده

بعد از چند دقیقه به سمت من اومد و گفت

ساعت پنج عصر میام دنبالت

 

سرمو به نشونه تایید تکون دادم و اونا بدون حرف اضافه ای از محضر خارج شدند

 

هنوز یادم نرفته که همین کسایی که با فخر از کنار مادر و پدرم گذشتند چند ماه پیش برای اینکه من عروسشون بشم سر و دست میشکستند

 

خدایا کجایی….منو یادت هست؟

 

گوشیمو که روشن کردم سیل پیامهای متین و آرشام به گوشیم سرازیر شد

همه را نخونده پاک کردم

 

مطمئن بودم مائده دلش نمیاد قضیه ازدواجمو به متین بگه

پس اون هنوز نمیدونست امروز صبح من چه غلطی کردم

 

گوشیم زنگ خورد

مامانو بابا به همراه بچه ها روی مبلهای سالن ولو بودند و هر کدوم توی فکرای خودشون غرق بودند

با الو گفتن من همه نگاها به سمتم برگشت

سلام ملیسا بلا کجایی خانومم …….مژدگونی بده که دارم دست پر بر میگردم

داد زدم چی؟

اوه اوه…..چت شد …….هیجانت اور دوز زد ……….گفتم بالاخره تونستم از شریک بابات ده ملیارد از اون پولو پس بگیرم

 

گوشی از دستم روی زمین افتاد و من بهت زده به دیوار روبروم نگاه کردم

 

خدایا چرا با من اینطوری بازی میکنی ………مگه من

با مشتی که به صورتم خورد تازه وارد زمان حال شدم …….یلدا نگران میگفت چی شده

 

دنبال گوشیم گشتم …دست بهروز بود و اون داشت با متین صحبت میکرد

 

مامان با دستای لرزون آب قند برام بهم میزد

بیا مادر بخور

لیوانو پس زدمو به بابا گفتم

بابا زنگ بزنید به آرشامو معامله را فسخ کنید ……..بابا متین پولو از اون مرتیکه پس گرفته ……..بابا بلند شو

 

بابا هم مبهوت نگام میکرد

 

بهروز خداحافظی گفت و جلوم ایستاد گوشی را از دستش قاپیدم توی مخاطبین دنبال اسم کنه گشتم

 

نمیگرفت یا بوق اشغال میخورد بالاخره صدای منحوسش توی گوشی پیچید

سلام بر همسر دلتنگم

 

معامله فسخ شد ….نیازی به ده ملیاردت ندارم ……پولو میدم به وکیلتو طلاقمو میگیرم

 

چند لحظه سکوت و بعد صدای خنده وحشتناکش

 

متاسفم عزیزم من اهل فسخ کردن معامله نیستم……….ضمنا ده ملیارد نه و بیست ملیارد ……..به هر حال تو مال منی حتی اگه صد ملیارد هم

 

وسط حرفش پریدم

لعنتی …ازت متنفرم ………..آشغال کثافت

با تموم قدرتم گوشیو پرت کردم و شروع به جیغ و داد کردم اونقدر جیغ زدم که گلوم میسوخت اما سوزش گلوم کجا و سوزش قلبم کجا

چقدر احمق بودم که دیشب گوشیم رو خاموش کردم و چقدر احمقتر بودم که از قضیه امروز صبح چیزی به متین نگفتم من خودم با دستای خودم گور زندگیمو کندم

اینو میدونستم که حتی اگه بیست  ملیارد جور بشه از طلاق خبری نیست آرشام بازم فکر همه جا رو کرده بود

و من احمق پای اون دفتر ازدواج لعنتی امضا کرده بودم و حق طلاق ….حق اسارتم رو به آرشام داده بودم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄

بچه مثبت | قسمت سیزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت چهاردهم ◄

بچه مثبت | قسمت پونزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت شونزدهم ◄
♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهاردهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پانزدهم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شونزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد و پنجا کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفدهم به شکل پی دی اف | حجم یک مگا بایت ◄

35 ◄ اشمولی پشمولی

 

یهو جو گیر شدمو گفتم

درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آ خر کار

دلبری برگزیده ام که مپرس

شقایق این بار چشاش اندازه دوتا توپ هفت سنگ شد و گفت:چی؟

لئوناردو داوینچی….ذهنتو درگیر نکن عزیزم واسه خالی نبودن عریضه گفتم

حالا چشاش باریک شد و با لحنی که انگار دهساله بازپرسه …گفت:مطمئنی؟

شک نکن عزیزم

صبر کن ببینم ملی تو این چند روزه چه غلطی میکردی ؟

هیچی گلم ….از هجرانت چون شمع میسوختم

دیگه آمپر چسبوند و اینبار من یه پس گردنی نوش جان کردم

هوی….بشکنه دستت…بگو انشاالله

من امروز تکلیفمو

با ورود استاد خفه شد و من خوشحال

 

***

 

بعد کلاس که طبق معمول نازی جیم زد

وچشمتون روز بد نبینه که شقایق کنه شد و ول نکرد و منم در یه حرکت انتحاری نه تنها حواسشو از موضوع خودم پرت کردم

 

بلکه تونستم با خیال راحت سر از ماجراهای جدید اطراف سر در بیارم اونم این بود که سریع رو به یلدا با لحن پر از سوءزن گفتم

 

یلدا صبر کن ببینم بین تو بهروز چه خبره؟

 

همین حرف کافی بود که یلدا تا بنا گوش سرخ بشه و به تته پته بیوفته شقایق هم که از فضولی داشت میمرد دست به کمر وایسه و بگه

به به چشمم روشن زود تند سریع اعتراف کن

بدو تا نعشتو همین وسط نخوابوندم

هیچی …بابا خبری نیست

یلدا خانم با ما هم آره

آره ….یعنی نه

با خنده گفتم

آخرش آره یا نه

خوب من و بهروز

تو بهروز چی د جون بکن

هیچی …اولش قصدم از نزدیک شدن بهش این بود که کمکش کنم نازیو فراموش کنه اما تا چشم باز کردیم دیدیم به هم علاقه مند شدیم

شقایق با تعجب گفت

یعنی بهروز به این سرعت نازی رو فراموش کرد؟

 

خوب بهروز میگه حق با نازنینو و عشقشون به هم روی بچه بازی بوده و حالا داره با چشم باز تصمیم میگیره

اووووو

 

زهر مار مگه گرگی او میگی

خاک تو سرت ملی این او گفتنم نشونه اوج تعجبمه ؛ خوب ادامش

یلدا با لبخند گفت

بهروز دنبال کار میگرده و قرار شده آخر این ترم برای خواستگاری رسمی با خونوادش بیان

واقعا چه خوب …….امروز چرا انقدر زود رفت ؟

مصاحبه استخدام داره

یلدا میخوای به بابام بگم ببینم کاری میتونه واسش بکنه ؟

ممنون اگه این یکی نشد حتما بهت خبر میدم

 

نامردا قرار خواستگاریم گذاشتینو به ما چیری لو ندادی ؟

 

اگه این ملی ناقص عقل شک نمیکرد بهتون حتما میذاشتی روز عقدتون بهمون میگفتید؟

اوی شقایق ….به قول خودت من ناقص العقل بازم بهشون شک کردم تو که اصلا عقل نداری

 

 

***

 

میای دیگه؟

وای مائده چه گیری دادی به اومدن من

خوب من دوست ندارم تنهایی خرید برم …بیا دیگه

تنها چیه الان گفتی خان دادشت هم باهات میاد

خوب بیاد تو که میدونی متین اصلا سلیقه نداره

 

یعنی فقط شانس اوردی دستم بهت نمیرسه

 

چیه خوب.. حق نداریم درمورد داداش خودمونم حرف بزنیم

 

هر غلطی دلت میخواد بکن

 

-آهان این شد ساعت 5 سر خیابون…منتظرتم

 

با اینکه خودم از خدام بود که برم ولی با اکراه گفتم

 

تا ببینم چی میشه قول نمیدم

خیلی خری

بی ادب

میای دیگه

 

باشه بابا خفم کردی میام….قربونم بری خدافظ شما

 

گوشی قطع کردم و سریع با کورش تماس گرفتم و گفتم امروز با من و مائده بیاد خرید و هدفم هم از این کار کم کردن شر مائده از سر من و متین بود که بدون سرخر بریم خرید

 

خدایی راه حلهایی که من برای مشکلات ارائه میدم انیشتینم به مخش نمیرسید

پیام جدید آرشام را دوباره نگاه کردم

 

“خانمی دیگه نمیتونم اینجا دوام بیارم دلم برات تنگ شده”

 

پاکش کردم و فقط زیر لب گفتم: کنه

تا ساعت 4 فقط سربه سر سوسن گذاشتم به طوری که دست آخر با ملاقه دنبالم افتاد و من هم از خنده غش کردم

 

مثل این چند وقت اخیر شیک و ساده آرایش کردمو تا ساعت 5 خودمو به محل قرار با مائده رسوندم و به کورش هم پیامک زدم که سریعتر خودش رو به ما برسونه

 

با دیدن مائده و متین نزدیکشون شدم و بلند سلام کردم

هردو با لبخند نگام کردند وجوابمو دادند

 

به به ملیسا خانم گفتم با اون همه ناز کردنت واسه من اصلا نمیای

 

خوب از اونجایی که میدونستم نباشم به تو و داداشت اصلا خوش نمیگذشت تصمیم گرفتم اینبار شما را با حضورم مستفیض کنم

بله بله لطف کردید که اومدید

-خواهش….قابل نداشت

بچه پررو

هنوز جمله اش تموم نشده بود که کورش سلام بلندی داد

 

دیر که نرسیدم؟

نه داداشی به موقع رسیدی

 

از لفظ داداشی استفاده کردم تا حساسیت متین روی کورش از بین بره

متین با کورش دست داد و رو به مائده گفتم

 

داداشم که معرف حضور هستند انشالله

 

بله …بله ….خاله و عمو خوب هستند

 

سلام دارند خدمتتون

سلامت باشند

 

کورش هم به بهانه اینکه میخواد از مائده حال پدرشو بپرسه جلوتر از ما با مائده همگام شد

متین رو به من گفت

 

احوال خانم بلا

 

حالا چرا خانم بلا؟

 

آخه ما را با حضورتون مستفیض کردین

 

هی ..هعمچین

 

وقتی اینطوری بامزه میشی دلم میخواد …….دلم میخواد

 

منتظر ادامه جملش شدم……اما اون ساکت شد

 

دلت چی میخواد؟

 

هیچی بی خیال

ا…متین دوست ندارم نصف نیمه حرف بزنی

منم دوست ندارم حرمت بشکنم

حرمت شکستن دیگه چه صیغه ایه ؟

ببین ملیسا همونطوری که به خودم اجازه نمیدم تا محرم شدنمون حتی سر انگشتم لمست کنه دوست ندارم با گفتن بعضی چیزا هم حرمت بینمون شکسته بشه.تو مثل یه گلبرگی…ظریف و خواستنی ….دوست ندارم بهت صدمه بزنم

 

این از اون حرفاسها…چقدر سخت میگیری متین…اینطوری

 

من هیچوقت با نگاه گناه آلود نگات نکردم ….یا حتی برای سرکشی غرایضم لمست نکردم و تا محرمیتمونم نخواهم کرد.ببین ملیسا ارزش تو برام خیلی باست بالاتر از هر چیزی که فکر کنی.مثل یه الماس دست نیافتنی و با ارزش

 

خیلی وقته فهمیدم از پس زبونت بر نمیام

 

اوم….شاگرد شماییم بانو ….شما و بر نیومدن از پس کاری؟…محاله

 

 

***
تا حالا شده احساس کنی خوشبختی تو رگات جریان داره و از لحظه لحظه زندگیت لذت میبری
با متین بودم برام غیر قابل توصیف و قشنگ بودی ….جوری که حاضر بودم تموم دار و ندارمو بدمو با اون تموم لحظه هامو سر کنم

 

حالا که کنارش قدم بر میداشتمو اون با محبت برام حرف میزد می فهمیدم که چقدر تو زندگیم جاش خالی بوده

 

خانم خانما شما چه خریدایی داری ؟

به چشمای مشکی و با محبتشخیره شدمو گفتم

نمیدونم

لبخند زد و دل من با دیدن لبخندش ضعف رفت

 

دور زدن مائده و کورش اصلا کاری نداشت همین که مائده بلوزی پسندید و وارد مغازه شد متقابلا کورشم پشت سرش وارد شد و من و رو به متین گفتم بریم مانتو فروشی طبقه بالا و اون فقط با باز و بسته کردن چشمای مشکیش حرفمو تایید کرد

 

توی خرید هیچ دخالتی نکردمو متین با سلیقه خودش برام مانتوی طلایی رنگ شیک و ساده ای که بلندیش تا زیر زانوهام بود و دقیقا فیت تنم بود رو پسندید و تاکید کرد که به خاطر رنگش فقط برا مهمونیای خونوادگی بوشم و من هم گفتم

 چشم سرورم

یه روسری مشکی با طرح بته جقه طلایی واسم خرید

متین جان من غیر شال چیزی سرم نمیکنم

اما این روسری خیلی خوشکله

پوفی کشیدمو حرفی نزدم

 

کفش را هم مشکی پاشنه سه سانت با سگک کوچولوی طلایی انتخاب کرد

من هم براش یه پیرهن مشکی رنگ چسبون آستین سه ربع انتخاب کردم و یه کت اسپرت عسلیکه چرمکاری روش انجام شده بود و خیلی بهش میومد

حسابی تیغش زده بودم و از این بابت یکم ناراحت بودم

 

خوب بریم سراغ لباس واسه ملیسا خانم

 

باشه برا خرید بعدی …..مرسی

وظیفم بود خانمم

 

با شنیدن لفظ خانمم حال خوشی بهم دست داد

 

 

دختر بی جنبه ای نبودم اما در رابطه با متین که هر حرف و هر رفتارش واسم جذاب بود ،کم می آوردم

 

متین با مائده تلفنی صحبت کرد و بعد گفت

بیا بریم طبقه ی پایین

مائده با لبخند نگامون کرد و بعد یواشکی به من گفت

فکر نکن زرنگی کردی و منو دک کردی …خودم خواستم تنهاتون بذارم

 

خوب الان چیکار کنم تشکر….آخه جوجو اگه تو هم نمیخواستی تنهامون بذاری مگه کورش کنه ولت میکرد ؟

آره …اینو خوب اومدی

هوی مائده نشد از حالا این وسط موش بدوننی ها

وا …چه چشم سفید

قربون شما

سر میز شام اونقدر خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم که حد نداشت

 

بماند که از اونجایی که متین خان با اخلاق های من آشنا بود میز را جوری انتخاب کرده بود که حتی یه سوسک نر هم به میز ما دید نداشت چه برسه به آدم

 

اونشب که یکی از بهترین شبای زندگیم بود وقتی به خونه رسیدم مامان کیسه های خرید و دید و مجبورم کرد بپوشمشون

وقتی منو تو اون مانتو دید گفت

وای ملیسا این فوق العادس و سوسن هم طبق معمول اسفند دود کرد و صد بار گفت

ماشا الله خانم چشمم کف پاتون _ کنایه از اینکه چشمتون نزنم

 

مامان باخنده گفت :چند وقته سلیقت محشر شده

اینا سلیقه من نیس سلیقه ی دوستمه

کدوم دوستت

دوست مشترک منو مائده

مائده دختر خواهر کتایون ؟

بله

***
روزها پشت سر هم میگذشتند و من و متین هر روز عشقمون بیشتر میشد

طاقت دوریش برام سختترین چیز بود و این شد که تموم مدت حتی جمعه ها هم به بهونه کوهنوردی همه رو جمع میکردیم

حتی شقایق با اون آی کیو پاینش فهمید خبراییه و یه روز که من و متین پشت سر بقیه از کوه بالا میرفتیمو من داشتم جریان سر به سر گذاشتن سوسن و عباس آقا را براش تعریف میکردم متین بلند خندید و شقایق دست به کمر به سمت ما برگشت و گفت:

صبر کنید ببینم اینجا چه خبره؟

بعدم با یه بشکون بزرگ از بازوم که باعث شد جد و آبادشو فحش کش کنم منو کشید یه گوشه و گفت

میبینم شرطبندیو برنده شدیو من باید فکر یه چادر باشم

 

وای خدا من قضییه شرطبندی رو به کل فراموش کردم و از اونجا که دوستام یکی از یکی دهن لقتر بودند بهتر دیدم خودم قبل از هر کسی قضییه شرطبندی را به متین بگم

 

بی توجه به روی ممبر رفتن شقایق اونو کنار زدمو به متین که حالا با جمع بچه ها بالا میرفت گفتم

 

متین باید یه دقیقه باهات خصوصی حرف بزنم و این باعث شد که کورش با لودگی

 

بگه او لالا

 

ولی متین با یه ببخشید گفتن به سمتم اومد و با نگرانی پرسید

طوری شده؟

متین …من …من …یادم رفت یه چیزی رو بهت بگم

 

با نگاه آرامش بخشش بهم اعتماد به نفس داد و من سریع تمام قضیه شرطبندی رو واسش گفتم

 

بعد از تموم شدن حرفام لبخندی زد و گفت

با این اوصاف هر دومون برنده شدیم نه

 

بعدم با لبخند شیطونی گفت

کاش اعتراف نکرده بودم چقدر دوست دارم اونوقت تو جلوی همه بهم میگفتی دوسم داری

 

و منم میگفتم

خانم احمدی متاسفم

با اخم نگاش کردم و گفتم

بی مزه

متین جدی نگام کرد و گفت

خوشحالم که بهم گفتی اما حتی اگه نمیگفتی هم من هیچوقت به عشقی که تو چشمات موج میزنه شک نمیکردم

 

دلم میخواست بپرم تو بغلشو محکم ماچش کنم …انگار خودش فهمید و از جاش بلند شد و گفت

آی آی…کارای مثبت هیجده نداشتیما

تو …تو از کجا فهمیدی که

از چشمات

 

چرا انقدر دوست دارم

زمزمه کرد

نپرس چرا ، نپرس چطور،  نمیتونم واست بهونه بیارم …اما فقط بهت میگم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

 

ماههایی که کنار متین میگذشتند برام خاطره انگیز ترین و شیرینترین لحظات عمرم بودند

 

متین جزء استعداد درخشانهای دانشگاه بود و با تموم کردن درسش یه ترم زودتر از ما بدون کنکور ارشد رفت

 

بورس شدنش واسه آلمان در حالی صورت گرفت که تازه با دو تا از دوستاش یه شرکت کوچیک راه اندازی کرده بود

 

با همه این اوصاف اون تصمیم نهایی رفتن یا موندشو به عهده من گذاشت و تاکید کرد در صورتی آلمان میره که منم همراش برم اما موضوع اصلی راضی کردن مامان بابا واسه ازدواجمون بود که من توی این مدت نخواسته بودم چیزی بفهمند

 

ترس از مخالفتشون با ازدواجم باعث شد که اصرارای متین برای خاستگاری رسمی را به آینده موکول کنم و این شد که بعد از دو سال با وجود اعتقادات محکم متین که میگفت

دوست ندارم به عنوان یه نامحرم کنارم باشی

با سیاست خاص خودم سر بدونمش ، اما الان موضوع فرق میکرد پیشرفت و آینده متین تو رفتن به آلمان بود و شرط اون برای پذیرفتن بورسیه ازدواجمون بود و من نمیخواستم با یه ندونم کاری آینده و زندگیمونو خراب کنم و یه عمر حسرت بخورم

پس کی بیایم خواستگاری ؟

به چهره متفکرش نگاه کردمو و با بیحوصلگی گفتم

متین تو رو خدا گیر نده حوصله ندارم

 

گیر چیه….آخه من نمیفهمم چرا الکی باید دست دست کنیم ؟

من …من ..میترسم

از چی …از خونوادت …من که گفتم بذار بیام باهاشون حرف بزنم آخه تا کی اینطوری

 

وسط حرفش پریدمو بی حوصله تر از قبل گفتم

آخه میگی چیکار کنم …من مامانمو میشناسم مخالفه صد در صده ….بابامم که رو حرف اون حرف نمیزنه

آخرش که چی؟باید بیام جلو و از هفت خان رستم بگذرم یا نه ؟

 

بی ادب هفت خان چیه ؟مگه مامان بابام دیوند؟

اولا با اون ترسی که تو ازشون داری چیزی از دیو کم ندارند دوما این یه اصطلاحه خانمم سوما تو دوباره بلا شدی؟

متین اگه اومدی و اونا با حرفاشون ناراحتت کردند چی؟

خوب ….اینو بدون تو از هر چیزی واسم مهمتری ……هر چیزی قیمتی داره شاید قیمت این ازدواج هم شکستن غرورم باشه

 

بعد گوشیشو از تو جیبش در اورد و گفت

 

ملیسا خانم یه لبخند بهم بزن تا زنگ بزنم به مامانمو قضییه خواستگاری رو بگم

 

اونقدر لحنش با مزه بود که بی اختیار نیشم باز شد و متین با لبخند شیطونی گفت

 

خانم….نیشتو ببند یکم حیا داشته باش …..دخترم دخترای قدیم تا اسم خواستگاری میومد صد بار سرخ و سفید میشدند

 

متین

جانم ….اینا عوارض با تو پریدنه دیگه

 

بعد اونقدر سریع با مامانش تماس گرفت انگار میترسید نظرم عوض بشه و نه بیارم

 

توی این دوسال خواستگارای زیادی واسم اومده بودند که همشون یا از طرف مامان یا بابا رد میشدند و اصلا کسی منو آدم هم حساب نمیکرد که ازم نظر بخواد

 

عروسیهای نازی و آتوسا هم برگذار شده بود و یلدا و بهروزم عقد کرده بودند و بهروز مرد و مردونه به کار چسبیده بود تا بتونه به قول خودش زندگی درخور شان یلدا واسش فراهم کنه

 

کتی جون هم هیچ رقمه راضی به ازدواج مائده و کورش نبود و با اینکه من کشف کردم مائده هم کورشو دوست داره اما هنوز هر دوشون اندر خم یک کوچه بودند

 

اینو وقتی فهمیدم که در یه نقشه گاز انبری به مائده گفتم کورش تصادف کرده و با این حرف اونو تا مرز سکته پیش بردم و بعدش هم که معلوم شد خالی بستم صدتا فحش را به جون خریدم و راضی از کشفم کتی جون را در جریان امور پیرامونش گذاشتم

 

سریعتر از همیشه خودمو به خونه رسوندم تا عکس العمل مامان بابا را از خواستگاری متین ببینم

 

سلام مامان

سلام

به قیافه ی در همش نگاه کردم و پیش خودم گفتم باید خودمو واسه جنگ اعصاب آماده کنم

 

برا همین بی خیال پرسیدم اتفاقی افتاده

سرش را بلند کرد و به چشام خیره شد

با تعجب به چشای اشکیش نگاه کردم

مامان اتفاقی افتاده؟

یه نفس حرصی کشید و گفت

ملیسا بعدا با هم صحبت کنیم الان میخوام فکر کنم ببینم چه خاکی بر سرم کنم

 

به من بگید چی شده شاید بتونم کمکتون کنم ؟

پوزخندی زد و گفت

کمک ……..میتونی تا آخر این هفته 50 ملیارد تومن جور کنی تا چک بابات پاس بشه ….حالا این چک به جهنم 50 ملیارد دوم رو چی دو هفته دیگه موعدشه

 

مبهوت به مامان نگاه کردمو گفتم

 

اینجا چه خبره؟

 

اونقدر داغون بود که بی توجه به من به اتاقش رفت و در و محکم بهم کوبید

سریع خودمو به آشپزخونه رسوندم

 

سوسن

بله خانم جان

…سلام

سلام اینجا چه خبر شده ؟

نمیدونم خانم جان فقط پدرتون ساعت ده ؛ …دهو نیم  اومد خونه و سریع چمدونشو جمع کرد و عباس رسوندشون فرودگاه مثل اینکه مشکلی واسشون پیش اومده

 

 

سریع با متین تماس گرفتم :

الو متین جان

جونم خانمی چه زود دلت واسم تنگ شد

متین به مامانت بگو با خونوادم تماس نگیره

 

میشه بدونم واسه چی؟

 

خودمم هنوز نمیدونم …انگار واسه بابا یه مشکل مالی پیدا شده؟

انشالله رفع بشه ….اگه کمکی از دستم براومد خبرم کن

 

ممنونم که درکم میکنی …بای

 

مامان تقریبا خودشو تو اتاقش حبس کرده بود و حتی به تلفنای دوستاش هم توجهی نمیکرد

 

اینو وقتی فهمیدم که شیرین یکی از دوستای صمیمی مامان به گوشیم زنگ زد و گفت که چرا مامان نه همراهشو جواب میده نه تلفن خونه را

 

دراتاقشو زدم بلند گفت

سوسن گفتم که چیزی احتیاج ندارم و حوصله هیچ کسی رو هم ندارم

مامان منم

حرفی نزد در و باز کردمو وارد شدم

مامان لبه پنجره نشسته بود و آسمونو نگاه میکرد

 

مامان وقتشه بهم بگین اینجا چه خبره اون چکایی که گفتین جریانشون چیه ؟

مامان برگشت و نگاهشو بهم دوخت

خیلی وقت بود که بدون آرایش ندیده بودمش

بابات ورشکست شد

خسته نباشی اینو که خودمم فهمیدم

چرا؟

یه سرمایه گذاری برای ساخت هتل تو دبی

 

خوب…….

خودمم نمیدونم چی شده اما مثل اینکه شریکش که یه عرب بوده پولو بالا کشیده

 

چی؟یعنی چه ؟از بابا بعیده به کسی اینطوری اعتماد کنه

 

همه چیز ظاهر قانونی داشته اما فقط در ظاهر….حالا موعد چکا که شد تازه آقا فهمیده سرش چه کلاه بزرگی رفته

 

وکیل شرکت

اون مرتیکه که اصلا معلوم نیس کدوم گوریه یه هفته است غیب شده

مامان آهی کشید و گفت

 

اگه تموم دارو ندارمونو بفروشیمو به آشنا و غریبه رو بزنیم شاید فقط بتونیم چک اولی را پاس کنیم

خوب انشالله که تا اون موقع شریک بابا هم پیدا میشه

شریکش گم نشده که پیدا بشه ……پولو هاپولی کرده و انگار نه انگار

خوب …خوب الان چی میشه؟

نمیدونم بابات فردا بر میگرده ببینیم باید چیکار کنیم

با اومدن بابا اوضاع داغونتر از قبل شد

شریک بابا به راحتی تموم پولشو بالا کشیده بود و تازه بابا را تهدید کرده بود اگه بازم مزاحمت ایجاد کنه ازش شکایت میکنه

 

موهای بابا تو این چند وقت سفید شده بود و مامان حتی حوصله خودش را هم نداشت چه برسه به بقیه

خونه و کارخونه را واسه فروش گذاشتیم و با قیمت زیر قیمت واقعی فروختیم

با فروش طلا جواهرات و ماشینا و ویلای شمال و چندتا پلاک زمین و خالی کردن کل حسابای بانکیمون به علاوه قرض گرفتن پول از اینو اون تونستیم مبلغ چک اولو جور کنیم

 

تو این مدت اونقدر درگیر بودم که قضیه خواستگاری خود به خود منتفی شد

 

متین با اینکه درگیر کارای رفتنش بود اما با پیشنهاداش منو هر بار بیشتر شرمنده میکرد

 

ملیسا به مامان گفتم خونه را واسه فروش بذاریم 2 ملیارد میخرند درسته کمه اما بهتر از هیچیه

 

متین واقعا از تو و مادرت ممنونم اما بابام غرور داره دوست ندارم با این کارا غرورش بشکنه

 

قرار نیست بفهمه از طرف

 

گفتم که ممنونم ….اما ازت خواهش میکنم با این لطفات منو داغون نکن

 

حالا چیکار کنیم میدونی که تا آخر این هفته باید مدارکمو بفرستم

 

با این اوضاع معلومه چیکار کنی کارای پذیرشتو انجام بده به قول مامانت خدا بزرگه …تا این مشکلات میاد تموم شه احتمالا درس تو هم تموم شده و برگشتی

درسته دوریت برام از هر چیزی سختتره اما نمیتونم تو این اوضاع خودخواهانه تصمیم بگیرم و مامان بابا را ول کنمو باهات بیام

 

میدونم عزیزم……همین که قلبت پیش من باشه برام بسه

 

به موعد چک دوم نزدیکتر میشدیمو هنوز نتونسته بودیم حتی یک دهم از اونو جور کنیم

 

مامان و بابا به هر کی میدونستن رو انداختند اما اینجا بود که هر دو شون فهمیدند اکثر دوستاشون مگس دور شیرینی بودند

مامان افسرده شده بود از همه بدتر باید دنبال خونه واسه اجاره می گشتیم فامیلای نزدیکمونم که اکثرا ایران نبودند و اونایی که بودند هم تو این اوضاع اصلا خودشونو بهمون نشون هم نمیدادند

 

تصور اینکه تا چند روز دیگه بابا پشت میله های زندونه هممونو داغون میکرد

 

دنبال خونه واسه اجاره میگشتم که متین پیشنهاد داد به خونه مجاور خونشون که مال پدربزرگش بود بریم

توی تقسیم ارث بین خانواده پدری متین ، این خونه به پدر متین رسیده بود

با ماما که صحبت کردم بی حوصله گفت

هر کاری دوس داری بکن

اسباب کشی هم کار زیادی نداشت چون همراه دوستام و البته متین کارا سریع انجام شد

 

پدر کورش هم با طلبکارای بابا صحبت کرد و زمان پرداخت چک رو دوهفته تمدید کرد

جالبترین بخشش جایی بود که بابا که وارد خونه جدید شد فقط از متین و آقا بودن رفتاراش تعریف کرد

جوری که اگه قبلا عاشقش هم نبودم الان با اینهمه تعریف دیونش میشدم

حضور مادر متین هم کنار مامان باعث شد که اون یکم از اون حالت افسرده در بیاد

 

***

 

با بدبختی یه غذایی از روی کتاب آشپزی مائده سر هم می کردم که زنگ خونه را زدند

بله

مهلقا هستم

 

اوه اوه……..این اینجا چیکار میکنه

بفرمایین

در و باز گذاشتم و منتظرش ایستادم

 

مهلقا اومد و صورتمو سرسری بوسید و با یه لحن چندشناکی گفت

مامان بابات نیستن ؟

 

نخیر ….

مامان بابا برای جور کردن پول کرج رفته بودند تا بابا با یکی از دوستای کارخونه دارش صحبت کنه

همچین با فخر نگام کرد که یه لحظه احساس کوزت بودن بهم دست داد

 

پولو تونستن جور کنن؟

نه هنوز

میتونن؟

 

یاد حرف مادر متین افتادمو گفتم

توکل برخدا

ابروهای تتو کردش بالا پرید و گفت

اونکه بله ….ولی 10 تا پول کمی نیس

 

حرفی نزدم …زنیکه پاشده اومده اینجا مبلغو یاد آوری کنه

 

براش شربت اوردم و ساکت نگاش کردم

سر انگشتای شست و اشارش به لبه لیوان میمالید و خیره خیره نگام میکرد

 

انشالله چشات لوچ بشه ……….وای چه شود

 

خوب ….میدونی که طلبکارای بابات بدجور مایه دارن

 

چشم بسته غیب میگی خوبه پای 10 تا وسطه …..از بغالی سر کوچه که نمیخواسته نسیه جنس بر داره

 

یکیشون بدیعیه…….شرخراش معروفند ….پول که میخواد هیچی دیگه واسش مهم نیس…میفهمی که

 

منظور

با اینکه هنوز نمیفهمم چیکار کردی که خواهر زاده احمق منو رام کردی ..اما اون میخواد کل بدهی بابات را یه جا بده

و در عوض

اونشو نمیدونم گفت که اگه میخوای بدونی باهاش تماس بگیری ….شمارشو داری که؟…خوب من برم دیگه

 

اون رفت و من با دنیایی از افکار در هم بر هم تنها موندم

 

با زنگ موبایلم از جا پریدم

بابا بود

 

الو….سلام

ملیسا زود بیا اورژانس بیمارستان

چی؟چرا ؟

مامانت حالش بهم خورده

 

اصلا نفهمیدم چطوری آماده شدم ….از در خونه که بیرون اومدم متین داشت ماشینشو میبرد تو حیاطشون

متین

 

ماشینو نگه داشت و سریع پیاده شد نمیدونم قیافم چطوری بود که سریع به سمتم اومد و با نگرانی گفت ملیسا جان اتفاقی افتاده

 

مامان ….حالش بهم خورده ……الانم بیمارستانه

 

پس معتل چی هستی سوار شو

 

نفهمیدم کی اشکم راه افتاد،فقط با راه یافتن اولین قطره به دهانم و مزه شورش دست به صورتم کشیدم…..خیس خیس بود

 

متین که تازه صورت خیسمو دید دستمالی به سمتم گرفت و گفت

 

خانمی …گریه چرا به امید خدا چیزیشون نشده

متین چرا اینطوری شد ..چرا همه چیز انگار وارونه شد …..حال مامان، وضع نامشخص بابا …من و تو ….دارم دیوونه میشم

 

 

همش درست میشه ….قول مردونه میدم……حالا هم اون اشکاتو پاک کن که منم بتونم حواسمو بدم به رانندگیم تا هر دومونو به کشتن ندادم

چند بار خواستم موضوع اومدن مهلقا را تعریف کنم اما هر بار بی خیال شدم …من هنوز هیچی نمیدونستم

 

متین کل راهو باهام حرف زد اونقدر آرامش تو صداش بود که گریم خود به خود قطع شد و آروم شدم

 

بابا با حالی داغون دم اورژانس ایستاده بود

 

بابا

مرتیکه یادش نمیاد که داشت ورشکست میکرد من پشتشو گرفتم

بابا

منشیش حتی راهمون نداد بریم پیشش…….قبلا خودش جلومون خم و راست میشد

 

بابا مامان کجاس؟

الینای مغرورم کارش به کجا رسیده که حالا باید التماس هر کسی رابکنه….لعنت به من…لعنت

 

متین بابا را در آغوش کشید و من نتونستم شونه های لرزونشو نگاه کنم…با اینکه همیشه یه جورایی از هم فاصله داشتیم اما اون بابام بود،دوست نداشتم یه لحظه اینطوری ببینمش

 

مامان از زیر سرم دراومد و با یه نسخه پر از داروهای اعصاب و سفارشهای دکتر مبنی بر نداشتن فشار عصبی از بیمارستان خارج شدیم

 

پای چشای خوشکلش اندازه یه بند انگشت تو رفته بود و سیاه شده بود

 

گوشیو تو دستم گرفته بودم و به این فکر میکردم الان چیکار کنم

 

آرشام چندین ملیارد پولو در اضای چه چیزی به بابا میداد …..معلومه تباه کردن آینده من و متین غیر از این چی میتونه باشه

 

گوشیو کنار انداختم و به متین فکر کردم

 

این چند وقته روحو احساسه منو کامل تسخیر کرده بود و مطمئن بودم که با اون بودن خوشبختم میکنه

 

صداش تو گوشم زنگ زد

 

ملیسا خانم بلا شدی ……

 

و من که خیلی لوس جواب میدادم

متین

 

لبخنداش دیونم میکرد ….وقتی لبخند میزد بی اختیار گوشه لبش منم بالا میرفت و یه لبخند قشنگ بهش میزدم

 

تو چشماش نمیتونستم خیره بشم احساس میکردم که تو نگاش ذوب میشم و برعکس گاهی وقتا حس غرق شدن بهم دست میداد …با اینکه چشاش از شب هم سیاهتر بود اما عاشق رنگشون بودم

 

کنار اون بودم تزریق آرامش زیر پوستم بود و ندیدنش کلافم میکرد

 

به بیان ساده من عاشقش بودم

دوباره نگام سمت گوشی رفت و زمزمه کردم

حالا این وسط تو چی از جونم میخوای لعنتی

صدای زنگ اس ام اس و اسم قشنگش که رو صفحه گوشیم اومد طپش قلبمو خود به خود بالا برد

عزیزم حال مامان بهتره؟ نگرانشونم

آره متینم ….خوابیده….ممنون از محبتت

 

پیامو سند کردمو اسمشو چند بار زیر لب زمزمه کردم

 

متین …متین ….متین

 

واقعا چقدر اسمش بهش میومد ….متین همیشه متینو آا بود و اینو من حتی زمانی که به چشم شرطبندی نگاش میکردم فهمیدم

 

جواب پیاممو داد

-ملیسا خانم بلا شدی …..امیدوارم خوب بخوابی…شب خوش

جوابشو ندادم چی مینوشتم براش منی که انقدر نگران آیندم که حتی خوابم نمیبره

 

 

بلند شدمو لب پنجره رفتم بابا خیره به آسمون روی زمین تو حیاط نشسته ….به دود سیگاری که از دهانش خارج میشه خیره میشم ….و به این فکر میکنم که چقدر پدرم داغون شده

خدایا چیکار کنم

به چشمای ترسیده مامان خیره میشم و در حالی که به زور آب قندی که مامان متین به دستم داده را تو حلش میریزم مینالم

 

آخه چی شد مامان اونا کی بودند

مامان زمزمه کرد طلبکارا……..

کدومشون ؟

گفتن …گفتن اگه تا آخر اون هفته پول بدیعیو ندید یه بلایی سرمون میارن

مامان من حالا اونا یه قوپی اومدن تو چرا ترسیدی

 

چی میگی ملیسا …قیافشون مثل لاتای چاله میدونی بود

خیلی خوب مبلغ چک بدیعی چنده ؟

نصف پول

لعنتی

 

موبایلم زنگ خورد

بادیدن شماره رنگم پرید

آرشام بود

جلوی مادر متین نمیتونستمو نمیخواستم باهاش صحبت کنم

 

برا همین به سمت اتاقم رفتم

 

بر دارم….نه ولش کن ….اما ….از چی میترسم فقط میخوام بدونم حرف حسابش چیه؟

الو

به سلام ملیسا خانم ….تو آسمونا دنبالت میگشتم رو زمین پیدات کردم

امرتون

-اوه اوه چه لفظ قلم…

 ببین آقای محترم من سرم شلوغه اگه کاری دارین زودتر

بله متوجهم….از خاله جویای حالت شدم که شنیدم بابات برشکست کرده

خوب

خوب به جمالت ….خیلی ناراحت شدم میدونی که من رو کسایی که دوسشون دارم حساسم

خیلی ممنون که به یادمون بودید ….سلام برسونید خداحافظ

 

او …او …چه سریع …حالا حالا ها باهات کار دارم

ساکت شدم و در حالی که دستم به شدت میلرزید به صدای منحوسش گوش دادم

میدونی ده ملیارد واسم پولی نیست ….بدهی باباتو میدم

و در عوضش

-اوم ….راس میگی …نمیشه که مفت و مجانی تو این دوره به کسی کمک کرد ….در عوضش دو تا پیشنهاد واست دارم ..یعنی یه جورایی واست حق انتخاب میذارم

 

 

با استرس در حالی که تموم پوست لبم را کنده بودم گوشی را از دست راستم به دست چپم دادم

 

اولیش اینکه به مدت 10 سال واسم کار کنی

 

مبهوت گفتم

چی؟….چه کاری ؟

 

همون کاری که همه ی دخترای توی خونه من انجام میدند

 

ملی نیمه پر لیوانو نگاه کن اون فقط بشور بسابو میگه

 

خدمتکار شخصی

بعد قهقهه زد و گفت

خیلی شخصی میدونی که ؟

لعنت بهت

اوم من خیلی منصفم نه؟

 

چه کاریه که بتونی به اضای هر سالش 1 ملیارد پول دراری……راستی برا محکم کاری میگم ….خدمتکار شخصی من باید تموم نیازامو برآورده کنه…..تو که خوشکلم هستیو همش اضافه کاری

 

خفه شو

اوه بی ادب ….انگار نمیپسندی …اشکال نداره بریم سراغ پیشنهاد دوم ….بزن کف قشنگرو …شله شله….و اما پیشنهاد دومم یه بله و خلاص ….با هم سالیان سال در کمال صحت و آرامش زندگی میکنیم …..خوبه

 

یه آن به مغزم خطور کرد ….ازدواج و رفتن اونطرف طلاق سریع و برگشت قانونای طلاق اونطرف

 

اوه ملیسا راستی از اونجایی که من به هیچ کس اطمینان ندارم از بابات یه چک سفید امضای بدون تاریخ میگیرم که یوقت دختر کوچولوش نخواد منو دور بزنه و الفرار

 

دیگه پاهام تحمل وزنمو نداشت روی زمین نشستمو گوشی تو دستم و نگاه کردم

 

لعنتی فکر همه جاشم کرده بود

 

سریع دکمه قطع تماسو زدم و به اشکای سمجم اجازه ادم راحت بریزن بیرون

هر دو پیشنهادش منو نابو میکرد و اون همین و میخواست

نابودی من

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄

بچه مثبت | قسمت سیزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت چهاردهم ◄

بچه مثبت | قسمت پونزدهم ◄
♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهاردهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پانزدهم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شونزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد و پنجا کیلو بایت ◄

51 ◄ آفران به لایکت

سلام بلندی کرد و و با پسرا دست داد و کورش اونو پسر عمه مائده معرفی کرد

روی اولین صندلی خالی نزدیک بهروز نشست

وای ملیسا باورم نمیشه متین انقدر خوشکل و خوشتیپ بوده باشه

خفه شو شقایق ….یوقت میشنوه فکر میکنه خبریه

خدایی نگاش کن اصلا انگار از هالیود پاشده اومده

خفه بمیر

کورش و مائده هم نشستند

مائده کنار من نشست و دستمو گرفت

وای مائده چقدر یخ کردی

 

فقط به خاطر اصرار خاله قبول کردم ……ولی عجب غلطی کردم

 

کاملا مشخص بود که معذبه

دستشو آروم فشار دادمو گفتم

یکی دوساعت دیگه تمومه

کورش یه آهنگی بذار صفا کنیم

 

کورش زیر چشمی نگاهی به مائده کرد و گفت

 

سیا تو دو دقیقه نمیتونی آروم بشینی

 

حوصلمون سر رفت …….یهو بر میداشتید تفکیک جنسیتی هم  میکردید

سیاوش

کورش تقریبا داد زد و باعث شد یه لحظه همهمه سالن قطع بشه و همه به طرف میز ما برگردند

مائده سریع گفت

 

کورش خان خواهش میکنم

کورش آروم شد و نگاش کرد

ببینید دختر خاله کورش خان مهمونیای ما اصلا این مدلی نیس مخصوصا عمو جان منظورم پدر کورشه مهمونیای توپی میگیره اما حالا …….

مائده سریع رو به کورش گفت

 

آقا کورش نمیخواد مراعات مارا بکنید هر جوری قبلا مهمونی میگرفتید الانم عمل کنید

ایول همینه ….محمود بپر سیستمو روشن کن تا من برم فلشمو از تو ماشین بیارم ….حالا که دیجی می جی یوخ …حداقل با همینا یه حالی ببریم

 

چه جلافتا سیاوش عنتر …..نه بابا مائده هم راه افتاده ……….اگر چه میدونم اگه به احترام خالش نبود همین حالا مجلسو ول میکرد و میرفت …متینم همچین اخم کرده که انگار

 

هنوز دو دقیقه نگذشته بود که صدای آهنگ بلند شد و به 20 ثانیه نکشید که دستی جلوم دراز شد

 

جان

سیاوش با نیش باز گفت

پرنسس به این بنده حقیر افتخار یه دور رقصو میدند

 

آخ جون رقص ………..وای متین

 

نه خستم

یه لحظه همه با تعجب نگام کردند

 

خاک بر سرم از بس تو مهمونیا یه لحظه هم سر جام بند نبودم و مثل کش تمبون تا ولم میکردم وسط پیست بودم حالا که میخوام یکم خانم باشم همه تعجب کردند

پاشو سر حال میای

سرمو اوردم بالا تا جوابشو بدم که بین راه نگاه متین روی خودم دیدم

سریع از نگاش رد شدمو به سیاوش اخم کردم

شرمنده واقعا حوصله ندارم

سیاوش بی خیال شد .. .. .. و رفت اما من هنوز سنگینی نگاهی را حس میکردم که هنوز معنیش برام بزرگترین مجهول زندگیم بود
پریوش با اون لباس یقه بازش روی میز به طرف متین خم شد و تموم زار و زندگیشو سخاوتمندانه در معرض دید علاقه مندان قرار داد

آقا متین افتخار یه دور رقصو بهم میدید

ایش ایکبیری ……. متین فقط در کسری از ثانیه ناگش کرد و بعد سریع نگاشو دزدید و معذب چند بار دست توی موهای خوشحالتش کشید

متاسفم بلد نیستم برقصم

زهر مار پسره پرو حالا اگرم بلد بودی باید میرفتی میرقصیدی

لا الله الا الله ….هر چی هیچی نمیگم این دختره چشم سفیدم بیشتر خودشو ولو میکنه رو این میز …..یوارکی بیا بخواب رو میزو خودتو راحت کن

 

پاشید خودم یادتون میدم …….کاری نداره .. دختره کثافت مرض …..با اون قیافه دوزاری و موهای احمقش

دختر باید خانم و نجیب باشه مثل ملیسا جون …عمرم …جیگرم .

ممنون اینطوری راحتترم

پریوش پشت چشمی نازک کرد و شقایق و یلدا هم بلند شدند یه قری بدند

پریوش بلند شد و به سمت بهروز رفت و با هم جیم فنگ شدند

هی خوش باشند با هم …منم که اصلا قرم نمیاد و خیلیم متین و خانمم

 

حالا فقط من و متین و مائده و کورش سر میز بودیم کورش میوه و شیرینی را تعارفمون کرد و من فقط یه شیرینی برداشتم تموم حواسم پیش متین و رفتاراش بود تموم مدت رقص بچه ها سرش را با میوه خوردن و نگاه کردن به میز مقابلش گرم کرد

ملیسا جون چه خبرا؟

فعلا که خبرا دست شماست مائده خانم

یکی از دخترای ایکبیری فامیل ملکی اومد و دستش و رو شونه کورش گذاشت و گفت

کورش جون پا نمیشی بیای یه قری بدی ؟

نه

همچین محکم گفت نه که من جای دختره کوپ کردم

ایش هر جور راحتی آروم تو گوش مائده گفتم

چقدر پسر عمت تغییر کرده

با ذوق گفت :به خاطر من این کارو کرد من ازش خواستم

ای بمیری حالا نمیشد واسه دل خوش کنک من بگی واسه تو این کارو کرد

به جهنم اصلا چرا باید واسم مهم باشه ….. محض کنجکاوی پرسیدم

چرا اینو ازش خواستی

ابروهاشو به طرز بامزه ای بالا پایین انداخت و گفت

دیگه دیگه

هی خوشکله پاشو ناز نکن ………… ای بمیرید همتون خوبه همین حالا گفتم من حال رقصیدن ندارم …..هنوز جواب پسر بهادری را نداده بودم که متین با شتاب از جاش بلند شد و از سالن بیرون رفت و مائده هم با نگرانی دنبالش رفت

رو به کورش گفتم :چی شد یهو کورش شونه هاشو بالا انداخت و رو به پسره گفت

مگه نشنیدی گفت حوصله ندارم برقصم

پسره نکبت

دیگه دلم طاقت نیاورد و بلند شدمو رفتم دنبال مائده و متین

جلوی ساختمان که نبودند با عجله پشت ساختمان رفتم …….. مائده داشت باهاش حرف میزد .

خودخواه نباش متین من همه اینا را از قبل بهت گفته بودم تو خودت قبول کردی

مائده نمیتونم ..نمیتونم مثل سیب زمینی بشینم و هیچی نگم

بابا داشتم خفه میشدم …تو منو درک کن

خیلی خوب حق با توه

اما یه کوچولو دیگه تحمل کن تموم میشه منم اصلا از این اوضاع راضی نیستم ….اما خوب به خاطر خالم ……. وای خدا آخه کدوم احمقی الان به گوشیم زنگ زد مائده و متین هر دوتاشون من و دیدند خوب ……خاک تو سر این شانس …….. از بس هول کرده بودم روبه اون دوتا گفتم

سلام و این باعث شد که اخمای متین بیشتر تو هم بره و مائده هم غش غش بخنده

حفظ ظاهر 123 نفس عمیق …اوهوم اینه

مائده جون خالت کارت داشت

باشه عزیزم ممنون …….. من هنوز مثل چغندر وایساده بودم که مائده رفت داخل و حالا من و متین تنها شدیم

اینبار متین پوفی کشید و سرشو انداخت پایین

نزدیکش رفتم و گفتم

آقا متین مشکلی پیش اومده

 

نگاهش بالا اومد و تو چشام استپ کرد … خدایا من چرا معنای این نگاهو نمیفهمم …….ای خاک بر سر نفهمم…….. چشاش از همیشه غمگینتر بود ………. الهی بمیرم چی شده بود

من بابت قضییه آهنگ و این حرفا ازتون عذر میخوام

 

اوا خاک بر سرم به من چه یهو جو گیر شدم و عذر خواستم آخه من نه سر پیازم نه ته پیاز

متین پوزخندی زد و گفت

من با اونا مشکلی نداشتم

پس چی ؟

 

وای خدا حالاست که بهم بگه پیچ پیچی آخه به تو چه دختره فضول

تویی

چشام اندازه دوتا نعلبکی شد

من

باز نگاش سر خورد تو چشام

آره توی لعنتی هستی

خدایا یعنی چی الان بهم توهین کرد ……….. خودشو رو زمین ول کرد و سرشو بین دستاش گرفت

 

چرا فحشش نمیدادم چرا زودتر از اینجا نمیرفتم

چرا با دیدن حال خرابش حال خودمم بد شد …من چم شده ؟

ببین ملیسا ، خانم احمدی …. من احمق از همون روز اول که پامو گذاشتم تو اون دانشگاه خراب شده و تو جلوی همه بچه های کلاس با حرفات تحقیرم کردی عاشقت شدم …….میدونم به نظرت مسخرس …..اما موضوع اینه که من هر کاری برای فراموش کردنت کردم سودی نداشت ….آره میدونم الان پیش خودت میگی پسره دیوونس که با این همه فرقی که بین دنیامونه عاشقم شده و الانم داره بهم اعتراف میکنه …….اما به خدا دیگه نمیتونم…….باید تکلیف خودمو با تو دلم روشن کنم …دیگه به اینجام رسیده (با دستش اشاره به گلوش کرد) ……خواستم فراموشت کنم اما ندیدنت دیونم میکرد ….خدا هم خودش میدونه نگاهای دزدکیم به تو دست خودم نبود کار دلم بود

 

از جاش بلند شد و مقابل من مبهوت ایستاد مستقیم به چشمام خیره شد و گفت

 

نمیتونم بشینم رو صندلیو ببینم پسرا میاند و بهت پیشنهاد رقص میدند

که کسی به جز من به چشمات خیره بشه ….که یکی به جز من دوست داشته باشه ……….که تو ……..مال کس دیگه ای بشی …….البته اونا مقصر نیستند تقصیر تویی که مال من و دنیای من نیستی که اگه بودی یه لحظه هم نمیذاشتم کسی به جز خودم با این قیافه ببیندت

 

و بعد از جلوی چشام غیب شد …….خدایا …نکنه خواب میدیدم ….چی شد …چی گفت …کجا رفت

هنوز مبهوت بودم خودمو به سالن رسوندم و از مامان اینا خواستم زودتر بریم خونه

زشته آخه هنوز شامم نخوردیم

مامان حالم فوق العاده بده

 

مامان که رنگ و روی پریدمو دید قبول کرد فقط از مائده و کتی خداحافظی کردم و مامان بابا رفتند تا از بقیه خداحافظی کنند که مائده آروم گفت

ملیس طوری شده ؟

 

نه ….. فقط یکم حالم بده

مطمئنی ربطی به متین نداره ؟

نه …چطور مگه

آخه اونم با یه خداحافظی سرسری رفت

حرفی نزدم گیج و منگ همراه مامان بابا خودمو به خونه رسوندم و یه راست رفتم تو اتاقم
برای اولین بار تو زندگیم تا صبح خوابم نبرد و حرفهای متین مثل پتک تو سرم فرود میومد

یه چیزیو مطمئن بودم اونم این بود که احساسی که به متین داشتمو تا حالا در مورد دیگری تجربه نکرده بودم

اون بهم گفته بود از روز اول تو دانشگاه اونم دقیقا زمانی که من جلوی همه بچه ها سر به زیر بودن متینو مسخره کرده بودم عاشق شده

بدتر از همه حال خرابش بود که برام غیر قابل تحمل بود

بدون هیچ فکری گوشیمو در اوردم و براش نوشتم حالتون بهتره؟

همین که دکمه سند و زدم تازه نگام به ساعت افتاد 3:45 …….وای خدا باز بدون فکر یه غلطی کردم

با شنیدن زنگ پیام گوشیم از جا پریدم

جواب داده بود پس اونم نخوابیده بود

سریع پیامشو باز کردم

دل خراب من از این خرابتر نمیشود

که خنجر غمت از این خرابتر نمیزند

 

جواب دادم

من نمیخواستم هیچ وقت اینطوری ببینمتون

 

سریع جواب داد : احساس سوختن به تماشا نمیشود ……….آتش بگیر تا که بفهمی چه می کشم

 

حالا این وسط برام شعر و شاعریش گل کرده …شیطونه میگه منم جوابشو با میم بدما

من و تو هر دو به یک شهر و زهم بی خبریم

هر دو دنبال دل گمشده ی در به دریم

ما که محتاج همیم آه چرا از کنار تن تب کرده ی هم میگذریم

ما دو کبکیم هوا خواه هم اما افسوس هر دو پر بسته ی چنگال قضا و قدریم

آسمان یا که قفس آه چه فرقی دارد پر پرواز نداریم و بی بال و پریم

 

وقتی پیامو سند کردم انگار خیالم راحت شد تموم اونچه باید بهش میگفتم تو این شعر بود باید منتظر جوابش میموندم اما نزدیک ساعت 6 بود که خوابم برد

 

امروز برام دانشگاه رفتن یه معنی دیگه داشت

 

سریع لباساما پشیدم و موهامم تا آخرین تار دادم تو مقنعمو از اتاقم پریدم بیرون که تازه پیام متینو خوندم

 

تا حالا انقدر برا دانشگاه رفتن بیتاب نبودم ….با اینکه از همون روز اول عاشقت شدم و مشتاق دیدنت ولی امروز یه روز دیگست

با خواندن متن پیامش نیشم تا بنا گوش باز شد

خانم صبح بخیر صبونه آمادست

سلام ……..نمیخورم

مامان با اون موهای بیگودی کرده از آشپزخنه خارج شد و گفت

برو بخور تا دوباره فشارت نیافتاده مثل دیشب حالت بد بشه

 

چشم قربان

بعدم پریدمو لپش بوسیدمو گفتم

سلام پرنسس زیبا صبحتون بخیر

مامان در حالی که از تعجب ابروهاش بالا پرید گفت

من سر از کارات در بیارم شاه کار کردم

اوه مامانم …من سرم تو کار خودمه ……..کار خاصی هم نکردم

مامان شونشو بالا انداخت و سریع رفت تو آشپزخونه

 

خوبیش این بود که ساعت 10 کلاس داشتمو با اینکه 3 ساعت بیشتر نخوابیده بودم خیلی سر حال بودم چندتا لقمه خوردم به مامان که موشکافانه نگام میکرد هم اصلا توجه نکردم

 

خوب ممنون من برم دیگه 10 کلاس دارم

مامان حرفی نزد و فقط سرشو تکون داد

 

***
پامو که توی کلاس گذاشتم بی توجه به بقیه با نگاه دنبال متین گشتم دیدمش بهم خیره شده بود و لبخند زیبا و آرامش بخشی رو لباش بود

خدایا من چم شده چرا قلبم داره تو حلقم میزنه اما در عین حال احساس آرامش میکنم؟

آیا اسم این احساس عشق نیست ؟

بودن یا نبودن مساله این است ……..وای خدا همون یه ذره عقلم که داشتم این پسره به باد داد رفت

 

نگاهمو به سختی ازش گرفتم و به سمت اولین صندلی رفتم روش ولوو شدم از بس زود اومده بودم هنوز هیچکدوم از دوستام نیومده بودند فقط دو سه تا بچه خرخون های کلاس بودند که اونا هم مشغول خر زدن بودند

 

اکبری که یکی از دختر خرخونا بود گفت :تو هم از دیدنش تعجب کردی؟

چی؟

-محمدی میگم …..دیدی عجب چیزی شده

ای خاک تو سر من کنند با این عاشق شدنم ببین کار به کجا رسیده که این بچه درس خونی که اصلا تو نخ این چیزا نبوده با دیدن متین دهنش آب افتاده

 

با حرص گفتم

شما خرتونو بزنید

ایشی گفت و جزوشو بالا اورد

 

درد بگیری متین که با یه سه تیغ کردن اعصاب برام نذاشتی

 

صدای اس ام اس گوشیم بلند شد

اوه متینه

-میشه یکی دو ردیف عقبتر بشینی ….امروز با سهرابی کلاس داریم ………..لطفا

 

ای جونم …..غیرتی شده ……چشم شما جون بخواه

عق انقدر بدم میاد از زن حرف گوش کن ……..زن باید…..بیخیال

 

ولی خدایی تو حلق استاد نشسته بودم از جا بلند شدمو رفتم ردیف آخر و در بین راه نگاه سنگین متینو روی خودم حس کردم

 

از عقب راحت میتنستم دید بزنمش با اون قیافه جدیدی که برای خودش درست کرده بود هر کی از در کلاستو میومد چند دقیقه مبهوتش میشد وای خدا شیطونه میگه برم جلوش وایسما بچمو با نگاشون قورط دادند …لا الله الا الله انگار خودشون ناموس ندارند

خوبیش به این بودد که اون سر به زیر فقط جواب سلاماشونو میداد ……..آهان اینه …من همون بچه مثبتمو بیشتر میپسندیدم

 

با اومدن بچه ها هر هر و کر کرمون هوا رفت که یه متین برگشت و بهم خیره شد از نگاش فهمیدم دلخور شده ….وا من که کاری نکردم ……فقط خندیدم …..آهان همینه یه دختر متین و مودب صدای خندش بلند نمیشه …….گفتم الانه که اس بزنه میشه نیشتو ببندی …لطفا

 

اما متین هیچ اس ام اسی نداد ولی در عوض با نگاش ذوق خنده ای منم کور کرد

با ورود سهرابی به کلاس صدای ویز ویز یلدا تو گوشم خفه شد و من از این بابت از سهرابی ممنون بدم

سهرابی بدون اینکه سرشو بالا بیاره روی کاغذ مقابلش زوم کرد و حضور غیاب کرد از اونجایی که شانس خوشکل بنده بسیار است اسم اول لیست من بودم آخه به ترتیب حروف الفبا بود

بله

نگام نکرد اما چشماشو یه لحظه بست و نفس عمیقی کشید و نفر بعدی را خوند

بی خیالش شدمو خودکار به دست شروع به کشیدن تصویر متین کردم

خدایی وقتی جو گیر میشدم پیکاسو هم جلوم کم میاورد …..یلدا و نازنین که دو طرفم نشسته بودند زوم کرده بودند رو نقاشیم برا همین با حرص زیر لب گفتم

نازی به شقایق بگو جاشو با من عوض کنه میخوام کنار دیوار بشینم ….. حتی وقتی جامو با شقایق هم عوض کردم سهرابی نگام نکرد

خدا را شکر انگار آدم شده بود

 

تموم طول کلاس روی عکس متین کار کردن و دقیقا وقتی سهرابی گفت

خسته نباشید اثر هنری منم تموم شد

سریع گذاشتمش تو کیفم تا دوستای فضولم نبیننش

بهروز امد جلوی ما …. این اولین باری بود که بعد از دیدن نامزد نازنین تو دانشگاه بهروز مواقعی که نازنین پیش ما بود کنارمن میومد برای همینم هممون متعجب شدیم

بدون نگاه به نازنین رو به یلدا گفت

 یلدا جان بریم

 

اکی صبر کن ببینم بچه ها هم میاند و رو به ما گفت

بچه ها بهروز میخواد بره نمایشگاه کتاب منم باهاش میرم شما میاید

شقایق با ذوق گفت وای یلدایی دوتا کتاب رمان جدیدم واسم بخر

رمانام ته کشیده …..من نمیام آخه با دختر داییم میخوایم بریم خرید

من و نازنینم که تو بادی خرید کتاب و اینا نبودیم

بهروز  ،کورش میاد؟

نه بابا اونکه عاشقه  انگار ،  همچین که بهش گفتم گفت

اصلا امروز وقت نداره و دختر خالشو ناهار دعوت کرده

اه …اه چه غلطا

پس ما رفتیم بای ……. حمید هم طبق معمول اومده بود دنبال نازنین فقط من و شقایق موندیم

متین هم انگار نه انگار که من تو کلاسم وسایلشو جمع کرد و رفت
یعنی هر چی فحش بلد بودمو به متین تو دلم دادم که گوشیم تو جیبم لرزید

خود ناکسش بود

میتونم ببینمتون

شیطونه میگفت بنویسم واسش تو کلاس یه دقیقه صبر میکردی میدیدیم اما دستام خود به خود نوشتند کجا؟

پارک

تا نیم ساعت دیگه اونجام

شقایق سه پیچ شده بود با هام بیاد با اینکه نمیدونست کجا میخوام برم اما به دلایل نامعلوم بهم شک کرده بود و میخواست بیاد طرفو ببینه

 

بگو جون ملی جایی نمیری و یه راست میری خونه

جون شقایق یه راست میرم خونه

زهر مار پررو …..جون منو دروغکی قسم نخور

شقایق جون عمت یه امروز و بیخیال شو بذار منم به کار و زندگیم برسم

خوب عشقم منم کاری به کار تو زندگیت ندارم فقط میخوام ببینم طرف کیه که ملی خانم بخاطرش داره منم دک میکنه

 

خوب فکر نکنم اولین بارم باشه که دارم تو را دک میکنم

خیلی نامردی

 

اوه تو الان فهمیدی ……پرستاره وقتی به دنیا اومدم به بابامم گفت بچتون یه دختره و مرد نمیشه

 

خیلی خوب برو اما یادت باشه منو پیچوندی

 

باشه گلم بوس …بای

توی ماشین تا پارک فقط تو فکر این بودم که الان نقش من برا متین چیه ؟
دوست دخترش ….نه بابا متینو دوس دختر ……این که منتفیه

 

زنشم…….آخه احمق جون هنوز که عقد مقد نکردیم

خواهرشم…..ای بایا ملی چرا چرت و پرت میگی

پس چیکارشم ……پوفی کشیدمو ماشینو پارک کردم و رفتم سراغ همکلاسی عزیزم

 

روی نیمکتی نشسته بود و تا منو دید از جاش بلند شد و یکی دو قدم به سمتم اومد

 

سلام

سلام چطوری؟

ممنون شما خوبید

در جوابش فقط لبخند زدم

اونم لبخند زد

 

وای خدا با خنده چقدر ناز میشه شیطونه میگه بپرم دو تا ماچم روی صورت شش تیغش کنم

قدم بزنیم یا بشینیم ؟

میخواستم باز چشاشو دید بزنم برا همین گفتم بشینیم

نشستم و اونم با فاصله ازم نشست

خوب

به چشماش خیره شدم تا حرف بزنه

نگاشو از چشام گرفت و گفت

واسم سخته که راحت حرفامو بهت بزنم

حرفی نزدم …خوب بچم پاستریزه بود و اولین بارش بود که میخواست به یه دختر درخواست …..درخواست ….درخواست چی خودمم نمیدونم

قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم

می خوام بدونم منظورت از این آشنایی چیه؟

خوب ….خوب من

یه نفس عمیق کشید و سریع گفت

ببین خانم احمدی

ملیسا هستم

میسا خانم

ملیسای خالی

خندید و گفت

دختر اگه گذاشتی حرفمو بزنم

بفرمایید

-ملیسا من دیشبم بهت گفتم ….من بهت علاقه دارم و نیتمم فقط ازدواجه

خوب میدونم ما با هم خیلی متفاوتیم اما هر کاری کردم دلمو قانع کنم که ازت بگذره نتونستم …..واسه همین ابصار عقلمم دادم دست دلم تا هر کاری خواست بکنه

 

اومدم بگم تازه حالا عاقل شدی اما به جاش یه لبخند ناناز بهش زدمو گفتم

خودم میدونم که ما از نظر عقیدتی و خانوادگی خیلی با هم فرق داریم اما

 

ساکت شدم …..مثلا چی باید میگفتم ….اینکه من کلا عقل تو کلم نیست و تموم تصمیمامم از روی احساسمه ….بدتر از همه اینکه خودمم جلوی احساسم به متین کم اورده بودم و یه جورایی داشتم تسلیمش میشدم

متین که دید حرفی نمیزنم گفت

موضوع اینه که برای من بعضی از اعتقاداتم خیلی با ارزشه و نمیتونم خیلی راحت ازشون بگذرم

برا اینکه منم کم نیارم گفتم

خوب منم همینطور

مهمترین و با ارزشترین چیزی که در حال حاضر تو این دنیا دارم مادرمه ….اون برای من تموم جوونی و زندگیشو گذاشت …..نمیتونم و نمیخوام که بعد از ازدواجم تنهاش بذارم …..نمیگم میخوام همسرمو مجبور کنم با مادرم زندگی کنه اما حداقل میخوام خونم نزدیکش باشه و همسرمم جای دختر نداشتشو پر کنه …..اگرچه مائده را مث دختر واقعیش دوس داره و حتی گاهی مائده اونو مادر صدا میکنه اما من از همسرم انتظار دارم که منو مجبور نکنه بین اونو مامانم یکی رو انتخاب کنم ……..متوجهی که؟

خوب اگه هر کسی دیگه ای به جای بهجت جون مادر متین بود همین الان پا میشدمو میرفتم اما با شناختی که تو این مدت کم از مادرش پیدا کرده بودم یجورایی عاشقش بودم

برا همین فقط گفتم

متوجهم

تو که ….تو که با این موضوع مشکلی نداری ؟

اصلا

لبخند مهربونی زد و گفت

تو همون چند روزی که پیش ما بودی مامان عاشقت شده

دل به دل راه داره

خوب نوبت توه

خاک بر سرم که یه چیز با ارزشم تو ذهنم نیست که بهش بگم

لبخند زورکی زدم و گفتم

 

خوب راستش من یکم زودتر باید برم خونه …..باشه برا یه وقت دیگه

 

لبخند مهربون دیگه ای زد و گفت

ممنونم که وقتتو در اختیارم گذاشتی

در جوابش لبخند زدمو گفتم

پس خداحافظ

از جا که بلند شدم اونم بلند شد و تا نزدیک ماشین همراهم اومد …اونقدر متین و باوقار راه میرفت و رفتار میکرد که منم خواه ناخواه در مقابلش خانومانه تر رفتار میکردم

سوار ماشین شدم و به سمت خونه روندم و تموم مدت خودمو فحش دادم که اصلا اولویتی توی اعتقادات و علایقم ندارم
خوب اینکه داشتم چه غلطی میکردمو خودمم نمیدونم

نیتش ازدواج بود خوب ….. خدایا چه بسرم اومده من که تا دیروز اسم ازدواج که میومد سریع جبهه میگرفتم اما حالا

پوف …………….هر چی که هست احساس میکنم داره خلم میکنه

 

خوب موضوع اینه که مامانم اگه فهمید چه برخوردی میکنه

اگرچه من مثل همیشه حرف خودمو میزنم اما باید برای راه افتادن جنگ اعصاب آماده باشم

دلم میخواست با یکی حرف بزنم اما دقیقا اون زمان بود که فهمیدم هیچکسو ندارم

مامان بابا که ترجیح میدم اخرین نفراتی باشند که خبردار بشند …کورش و نازنین و بهروزمو آتوسا که تو دنیاهای خودشون غرقند مائده که حکم خبر چینو داره واسم و یلدا و شقایقم که اصلا باور نخواهند کرد اگرچه خودمم هنوز باورم نشده

پس درد و دلو بی خیال ….. هی روزگار …… هنوز پامو تو خونه نذاشته بودم که یه پیامک واسم رسید

شماره مال ایران نبود

سلام خوشکلم دلم واست تنگ شده

آرشام برو بمیر پسره پررو …. جوابشو ندادمو گوشیمو انداختم تو کیفم

 

 

***

 

 

پامو که تو کلاس گذاشتم صورت مهربونشو دیدم نگاش واقعا دیونه کننده بود

بهم لبخند زد و سرشو تکون داد …… منم لبخند زدمو رفتمو تو ردیفی که اون نشسته بود با سه تا صندلی فاصله نشستم

تا اومدم برگردم سمتش یلدا و شقایق وارد کلاس شدند و در حالی که صدای خندشون بلند بود نگاشون به من افتاد

اوه ملی مشکوک میزنیا دو روزه زود میای سر کلاس

شقایقم با لودگی ادامه داد

نکنه اونروز سهرابی دعوات کرده

زهر مار یکم خیار شور بخور با نمک شی .. دوتاشون دو طرفم نشستن و در همون حال به متین سلام کردند و اونم مثل همیشه با سر پایین جوابشونو داد

شقایق تو گوشم زمزمه کرد

این چشه با اخم جوابمو داد

از بس بیمزه ای

وا به این چه؟

با صدای نکره تو احتمالا خود سهرابیم تو دفترش فهمید چه برسه به این

اوه …چه دفاعیم میکنه …..حالا که فعلا شرط و باختیو باید بری جلوی همه بچه های کلاس بهش بگی

آه عشق من …..مرا بنگر نه آن کفشهای سیاهت را که همرنگ چشمانت رنگ شب است و …….. صدای خنده هر سه تامون بلند شد

و همون وقت یکی از پسرای لاشی ترم بالایی که احتمالا ترم 10 بود وارد شد و رو به ما گفت

جون چه ناناز میخندید …… هر سه تامون ساکت شدیمو شقایق گفت

اه ….خیلی ازش خوشم میاد !!

چی جیگر صداتو نشنیدم

شقایق ولش کن نمیبینی چقدر

چقدر چی خوشکله

گورتو… هنوز حرفم تموم نشده بود که متین گفت

مشکلی پیش اومده آقای شمائی زاده

وبعد همچین با اخم به من نگاه کرد که یه لحظه خودمو خیس کردم

د …بیا …از حالا چه اخم و تخمیم میکنه .

نه جناب

بعدم زیر لب به دوستش گفت

بدو منکراتی اومد ….و نشست پشت سر ما ……. همین که استاد وارد شد واسه منم پیامک اومد

متین نوشته بود : بعد کلاس تو همون پارک دیروزی منتظرتم

 

نگاش کردم اخماش تو هم بود

ببینم چی میشه نمیدونم چرا اینجوری جوابشو دادم اما وقتی دیدم اخماش بیشتر تو هم رفت به گ.ه خوردن افتادم

 

انقدر نگاش کردم که شقایق به شوخی گفت

میخوای جامونو با هم عوض کنیم اینطوری آرتروز گردن میگیری

 

اینبار بدون اینکه کسی بهم گیر بده سریع خودمو به پارک رسوندم

متین هنوز نرسیده بود برا همین تو ماشین منتظرش موندم

وقتی از ماشینش پیاده شد منم پیاده شدم

هنوز اخم کوچیکی بین ابروهاش بود

لامصب با اخم خوشکلتر میشد

چیزی میل نداری ؟

کافی شاپ یکم بالاتره

 

نه فعلا

روی نیمکت قبلی نشستیم و اون سریع سکوتو شکست

ببین ملیسا خانم من میدونم و بهتم گفتم که بین اعتقادات من و شما شاید تفاوتا خیلی زیاده اما موضوع اینه که باید برا رسیدن بهم دیگه و تشکیل یه زندگی آروم و بی دغدغه باید یکسری چیزایی که انجامش باعث ناراحتی طرف مقابله رو رعایت کنیم

اینو قبول داری یا نه؟

 

یه آن به چشماش که نگاه کردم اصلا سوال هم یادم رفت چه برسه به جواب برا همین سریع نگاهمو ازش دزدیدمو و با 10 .20 ثانیه تاخیر که علتش فشار به مخ مبارک و تمرکز حواس برای یادآوری سوال پر از ابهام پسر چشم سیاه مقابلم بود گفتم

آره

پیش خودم فکر کردم حالا متین میگه جون بکن خوب یه نه و آره که انقدر زور زدن نداره

خوبه …..پس یه خواهشی ازت دارم

 

وای خدا الان نخواد بگه بیا بریم خونه خالیو ………..لا الله الا الله به این ذهن منحرف …آخه این پاستریزه رو چه به این خواهشا وقتی نگاه پرسشیمو دید ادامه داد

دوس ندارم صدای خنده بلندت باعث بشه که نظر پسرا رو به خودت جلب کنی

اهکی عشق مارا باش با این خواسته هاش

وا مگه خندیدنم دست خود آدمه ……اگه یه چیز خنده داری

بی ادب وسط حرفم پرید و گفت

میدونم …میدونم …اما قرار شد کارایی که باعث آزار منه را انجام ندی همونطوری که منم متقابلا باید

یعنی چی …فکر کردی عصر دغیانوثه که من نخندم تا صدامو کسی نشنوه …..میخوای بعد ازدواجمونم پامو از تو خونه بیرون نذارم یوقت نظر پسرا با دیدنم بهم جلب میشه …..یا اینکه

ملیسا جان چرا عصبی میشی من فقط ازت یه خواهش کردم

اوهوم

ولی من از اول زندگیم اینطوری بودم ….ترک عادتم موجب مرضه

پس من چی ؟دل من چی …….میدونی وقتی شمائی زاده اونطوری بهت گفت جون میخواستم پاشمو چشماشو از کاسه در بیارم ……یا وقتی بهت گفت خوشکله……ملیسا تربیت خانوادگی تو اینجوری بوده درست….. اینکه این چیزا توی خانوادتون مهم نیست ..خوب درست ..اما خود تو وقتی خندت باعث شد شمائی زاده به خودش جرات بده و بیاد جلوتون بهتون تیکه بندازه ناراحت نشدی ؟

 

اگه جوابت آرس که یعنی خودتم قبول داری کارت اشتباه بوده و اگه نه هست که من پا روی تموم احساسم میذارمو باهات همینجا تموم میکنم

تهدید میکنی؟

نه عزیزم …فقط خواهش میکنم راستشو بهم بگو تا مطمئن بشم اون شناختی که ازت بدست اوردم اشتباه نبوده و تموم حسام به تو درست درسته

 

ای خدا ….این دیگه کیه میدونستم حرفاش روم موثره مثل چند باری که خواب و از چشام گرفت و در نهایت تسلیمم کرد یه جورایی با پنبه سر میبره

فقط سرمو تکون دادم و گفتم

 فعلا مغزم درست کار نمیکنه گرسنم

با لبخند گفت

بریم کافی شاپ

بریم

تموم اون شب ذهنم درگیر حرفای متین بود

و نگاش حتی یه لحظه از جلوی چشمم دور نمیشد

این شد که تصمیم گرفتم یکم باهاش راه بیام فقط یکم اونم نه انقدری که به غرورم لطمه بزنه …حالا اگه بلند بلند نمیخندیدم که نمیمردم

 

***

نازنین کارت جشن عقدش رو بین ما توزیع کرد وتموم اونروزو هر پنج دقیقه یکبار تاکید کرد حتما زود بیاید

جالبترین قسمتش وقتی بود که بهروز با دیدن کارت با لبخند گفت

مبارک باشه نازنین خانم

امیدوارم با آقا حمید خوشبخت بشید و به آرزوهاتون برسید

 

بعد هم با لبخند به یلدا نگاه کرد و گفت

من و یلدا حتما میایم

 

با لبخندی که یلدا هم به روش پاشید مطمئن شدم تموم اون مدتی که من درگیر خودمو متین بودم یه اتفاقای مهمی افتاده که ازش کاملا بی خبرم

 

اونروز همین که شمائی زاده و الافای دورش وارد کلاس شدند یه راست به سمت ما اومدند و شمائی زاده رو به ما گفت

سلام عرض شد

 

من که نگامو ازش گرفتم و به سمت دیگری بر گردوندم که از قضا توی نگاه متین قفل شد

 

انگار زمان و مکان از دستم در رفت و من حس کردم جایی که هستم فقط من و متین و نگاه مهربونش حضور داریم

 

تازه داشتم معنای واقعی جمله ای که تو رمانهای رمانتیک مینوشتن(در نگاه طرف غرق شدم) پی میبردم که شقایق با اون کله پوکش تکیه داد به صندلی و با بستن زاویه دید من و متین مثل یه سد بزرگ منو از خطر غرق شدگی نجاتم داد

 

هی وای من

 

بی اختیار یه پس گردنی محکم زدم به شقایق که با حرص گفت

ای بشکنه دستای سنگینت چه مرگته ؟

هان ….هیچی

 

بمیری ملی …واسه خاطر هیچی زدی پس کلم

با نیش باز نگاش کردمو گفتم

نه جون تو کتک خوریت ملسه

درد بگیری

بعد با هیجان گفت

دیدی چطور حال شمائی زاده را گرفتم ؟

 

تازه نگام به جلوم افتاد و دیدم خبری از اون جوجه خروس و دوستاش نیست

نگامو برگردوندم تو چشای متعجب شقایق و گفتم

آهان

 

ملیسا حالت خوبه

یهو جو گیر شدمو گفتم

درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آ خر کار

دلبری برگزیده ام که مپرس

 

شقایق این بار چشاش اندازه دوتا توپ هفت سنگ شد و گفت:چی؟

لئوناردو داوینچی….ذهنتو درگیر نکن عزیزم واسه خالی نبودن عریضه گفتم

 

حالا چشاش باریک شد و با لحنی که انگار دهساله بازپرسه …گفت:مطمئنی؟

 

شک نکن عزیزم

 

صبر کن ببینم ملی تو این چند روزه چه غلطی میکردی ؟

 

هیچی گلم ….از هجرانت چون شمع میسوختم

دیگه آمپر چسبوند و اینبار من یه پس گردنی نوش جان کردم

 

هوی….بشکنه دستت…بگو انشاالله

من امروز تکلیفمو

 

با ورود استاد خفه شد و من خوشحال

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄

بچه مثبت | قسمت سیزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت چهاردهم ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهاردهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پانزدهم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

43 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

تو مطمئنی تصمیمت درسته؟

تا حالا انقدر مطمئن نبودم از وقتی دیدمش یه لحظه هم فراموشش نکردم

 

ببین کورش حرفاتو قبول دارم اما اول باید خونوادتو راضی کنی بعد مائده رو

 

به مامان گفتم عاشق شدم اتفاقا خیلی خوشحال شد

بهش گفتی طرف کیه ؟

نه …اون با تو

آخه به من چه من نه سر پیازم نه ته پیاز

 

ملیسا تو با این زبونت میتونی مارم از سوراخ بیرون بکشی

هندونه زیر بغلم نذار

ملیسا تو را جون اونی که دوسش داری این کارو برام بکن تا آخر عمر نوکرتم

اوم……..خوبه ،دوست دارم نوکرم بشی

زد تو سرمو گفت

بچه پررو

خوب جدا از شوخی دقیقا من باید چی کار کنم

از مائده و نجابتش تعریف کن اونقدر که مامانو مشتاق دیدارش کنی تو که مامانمو میشناسی

باشه خوبه …نوکرم

زهر مار

من میرم دیگه

کجا

پیش مامانت

ببینم چه میکنی

ایش

 

مامانش جلوی تی وی تو سالن مشغول دیدن فشن شو بود

سلام

سلام عزیز دلم اشرف (خدمتکارشون )گفت اومدی

آره یه ساعتی هست

خوبین شما؟

مرسی الینا چطوره ؟

سلام داره خدمتتون ….اومده بودم کورشو ببینم چندروزی بود ندیده بودمش

 

لبخند معنی داری زد و گفت : خودشو تو اتاقش محبوس کرده بود …….. انگار تو دلش داشتند کیلو کیلو قند آب میکردند

آره برام گفت داشته فکر میکرده

پس بالاخره بهت گفت

با تعجب گفتم

آره خوب گفت که

هنوز حرفم تموم نشده بود که بغلم کرد و بوسیدم

 

از اولش میدونستم آخر گلوی کورش پیشت گیر میکنه

تازه دوزاریم افتاد که چی به چیه نتونستم جلوی خودمو بگیرمو غش غش خندیدم

بیچاره مامان کورش پیش خودش فکر کرد من یکی دو تخته ام کمه

 

ببینید مثل اینکه سوءتفاهم شده کورش عاشق دوست من شده نه من

چی؟

مائده دوست صمیمیمو میگم

اما من فکر کردم……. وسط حرفش پریدمو گفتم

منو کورش مثل خواهر برادریم شما که باید بهتر بدونید

آره راست میگی خودمم تعجب کردم

ای خالی بند از رو هم که نمیره

بله داشتم میگفتم

یه روزی که کورش با من قرار داشت تصادفا مائده را دید از اون به بعد

چه جور دختریه؟

ماهه……….اونقدر خوبه که هر چی از خوبیاش بگم کم گفتم …نمیخوام فکر کنید که چون مائده دوستمه یا کورش ازم خواسته ازش تعریف کنم اینطوری دارم میگم

کافیه خودتون فقط یه بار ببینیدش عاشقش میشید

خونوادش چی؟

خوب به دنیا که اومده مامانشو از دست داده باباش هم آدم فوق العاده محترمو با شخصیتیه

میخوام ببینمش

حتما ولی یه چیزی خود مائده از قضیه عاشق شدن کورش خبری نداره

چشماشو ریز کرد و گفت :باور کنم که نمیدونه

میل خودتونه ……به هر حال هر وقت خواستید ببینیدش بهم زنگ بزنید

حتما

ببخشید که زحمتتون دادم خداحافظ

 

***
شب مائده زنگ زد و گفت که با متین صحبت کرده و دو سه تا فحشم بهم داد که چرا دل داداششو شیکوندمو از این حرفا
یه لحظه خواستم در رابطه با کورش بهش بگم اما احساس کردم الان خیلی زوده و باید یه جورایی از جانب کورش و خونوادش مطمئن بشم بعد
یه روز دیگه وقت داشتم جواب آرشامو بدم اگرچه تصمیمو گرفتم که جواب منفی باشه اما جلوی بقیه مخصوصا مامان نشون میدادم که مرددم و هنوز دارم فکر میکنم
این جنگ اعصاب یه روزم دیرتر شروع بشه خودش خیلیه
تو این مدت یه هفته اصلا آرشامو ندیدم و آتوسا هم دیگه زنگ نزد
باید یه جوری از شر آرشام خلاص میشدم
تو شماره های دو روز پیش شماره آتوسا را پیدا کردمو بهش زنگ زدم
الو
عق همچین با ناز گفت الو که احساس کردم نامزدشم

سلام آتوسا

تو که گفتی دوسش داری واسه چی دیگه زنگ زدی؟

جواب سلام واجبه مامانت بهت یاد نداده ؟

پوفی کشید و من ادامه دادم

زنگ نزدم که نازتو بکشم …زنگ زدم چون فکر کردم واقعا آرشامو دوست داری بیشتر از من

خوب حالا چرا عصبانی میشی اگه دوسش نداشتم که انقدر جلوی هر کسی خودمو خار و خفیف نمیکردم

ببین آتوسا خانم من از آرشام متنفرم خودشم میدونه اما من نمیدونم چرا دست از سرم بر نمیداره

واقعا

پس چی فکر کردی زنگ زدم دور هم دو تا جوک بگیمو بخندیم

خوب …اگه اینطوریه پیشنهاد ازدواجشو رد کن

فقط منتظر بودم تو بگی …معلومه رد میکنم اما میخوام کلا شرش از سرم کم بشه ؟

چرا ؟

چرا چی؟

چرا آرشامو نمیخوای اونکه

پای یکی دیگه درمیون

با خنده گفت :واقعا

نه همینطوری

از لحن جدیم نیششو بست و گفت :حالا چی کار کنیم

خوب باید یه کاری کنم از چشم مامانم بیوفته

چطوری؟

 

دوست آتوسا که اسمش ناناز بود و کارش تور کردن پسرا و چاپیدنشون بودو در جریان امور گذاشیمشو شوتش کردیم وسط نقشمون

اونقدر خودشو ناناز درست کرده بود که من که یه دختر بودم داشتم با نگام قورتش میدادم چه برسه به آرشام بیچاره

سریع رفتم خونه و به مامان گفتم حاضر بشه تا بریم دیدن آرشام مامان گفت

فردا میاد اینجا

نه مامان باهاش هماهنگ کردم امشب یه جشن کوچولوی خانوادگی بگیریم

محض احتیاط گوشیشو از تو کیفش کش رفتم

 

با تک زنگ ناناز رو گوشیم سریع مامانو سوار ماشین کردم و گازو گوله کردم

معلوم هست چه مرگیته

مامانم من جواب مثبتو امروز به آشام دادم اونم گفت

امشب یه جشن کوچولو بگیریمو فردا رسمی بیاد خاستگاری

میدونستم سر عقل میای

ناناز درو طبق نقشمون باز گذاشته بود و منم بدون تولید صدا درو باز کردمو ماشینو بردم تو

صدای موسیقی بلند بود و مطمئنا صدای ماشینم از داخل شنیده نمیشد

مامان گفت : دست خالی نباید میومدیم

اوه مامان حالا حالا ها وقت داری

 

مامانو فرستادم تو و خودمم پشت سرش وارد شدم

آرشام کو

تو سالنه

 

گفت مهمون مهمی داره به سمت سالن که صدای موسیقی از اونجا میومد رفتیمو

اوه اوه …قیافه مامان دیدن داشت

انگار فیلم مثبت هیژده  میدیدم…..آرشام با بالاتنه ی لخت روی کاناپه دراز کشیده بود و نانازهم با اون تاپ کلته قرمز جیغش و اون دامن کوتاش روش خوابیده بود

لامصب چه لبیم میگرفت

مامان به خوش اومد و همچین داد زد اینجا چه خبره که من تو شلوارم از ترس ج.ش کردم

آرشام بیچاره نانازو هل داد اونطرفو با تعجب به ما نگاه کرد

حالا نوبت من بود

پس مهمون مخصوصت ایشون بودند

خیلی پستی آرشام…. من … من احمق که تازه داشتم عاشقت میشدم …تو با احساسات من بازی کردی هیچ وقت نمیبخشمت

آرشام با بهت نگام میکرد یه چشمک و یه بوس نامحسوس براش فرستادمو در حالی که سعی میکردم نیشمو ببندم رو به مامان گفتم

من تو ماشینم

و الکی دستمو گذاشتم رو صورتمو ادای گریه کردن دراوردم و به سمت در خروجی دویدم سریع پریدم تو ماشینو پیازی که تو داشبورت بود و قاچ کردمو گرفتم جلوی چشمم و بعدم از پنجره پرت کردم بیرون

ناناز که با یه بای بای سریع جیم زد و مامانم با خشم اومد تو ماشین و در بیچارشو همچین محکم بست که راست راستی اشکم برای ماشینم دراومد

پسره لاشی آشغال حالیت میکنم با کی طرفی

تو هم اینطوری به خاطر اون آشغال گریه نکن خوبه قبل از عقد شناختمش

پدر اون مهلقا را در میارم….. اخ جون

مامان …من …من دوسش دارم

تو غلط کردی

اما…….

اما و اگه نداره تو خامی نمیفهمی این آدم ………. گوشیم زنگ خورد

آتوسا بود

بله

تموم شد ؟

آره

مامانت کنارته

آره

باشه مرسی

بای

مامان تا صبح نخوابید و هم به مهلقا و هم به مامان آرشام زنگ زد و اونا را با فحشاش مستفیض کرد

منم تا خود صبح فقط حال کردم
گوشیو براشتم ….میخواستم ببینم اون آرشام پررو بعد از اون افتضاح باهام چیکار داره

الو

بالاخره کار خودتو کردی؟

من فقط امتحانت کردم که چقدرم سربلند بیرون اومدی

من یه عمر از این خراب شده دور بودم و با اداب غرب بزرگ شدم

دقیقا بر عکس من ….فکر کردی برای چی خودمو به آب و آتیش زدم تا به همه بفهمونم ما به درد هم نمیخوریم……ولی خدایی هیچ وقت فکر نمیکردم دستت انقدر راحت واسه مامانم رو بشه

من امروز میرم آمریکا

خوب چی کار کنم نکنه توقع داری بیام فرودگاه بدرقه ات

اصلا..فقط خواستم یاداوری کنم بهت که من تا حالا هر چی میخواستم بدست اوردم

آ..آ…نشد دیگه هیچ وقت …تاکید میکنم هیچوقت منو به دست نمیاری اکی؟

نمیذارم دست هیچ کس بهت برسه

برو بابا دلت خوشه ….بای عزیزم انشاالله بری دیگه بر نگردی

گوشی و قطع کردمو و با خیال راحت جلوی تی وی دراز کشیدم
آخی زندگی چه زیباست
دوباره گوشیم زنگ خورد
ای بمیرید اگه گذاشتید دو دقیقه بکپم
بله
سلام ملیسا جون کتیم مادر کورش

اوه سلام کتی خانوم حال شما

خوبم ..امروز وقت داری یه قراری بذاریم این مائده خانومتونو را ببینم

اوم……خوب نمیدونم چطوری به مائده بگم ….ولی باشه فقط قبلش باید باهاتون صحبت کنم

امروز عصر میام دنبالت

 

نه …من میام پارک سر کوچتون

نمیخواستم مامان بویی ببره

من داشتم براش نقش یه دختری که شکست عشقی خورده بودو بازی میکردم
باید قبل از دیدن مائده کتی خانم را روشن میکردم
از مائده و اخلاقیاتش و خانوادش برای کتی گفتم و اون فقط گفت
نمیتونم باور کنم کورش عاشق چنین دختری شده

خوب منم هنوز باور نکردم یه جوراییم میترسم

از چی؟

نمیدونم اما …..بیخیال بهتره ببینینش اما یادتون باشه که چی گفتم فعلا مائده نباید بفهمه کورش عاشقش شده تا ما از جانب کورش مطمئن بشیم

کتی سرشو به نشونه موافقت تکون داد
به مائده زنگ زدم و ابراز دلتنگی کردم و خواستم یه قرار بذاره ببینمش گفت الان کتاب فروشیه روبرو دانشگا تهرانه و بیام اونجا
کتایون با دیدن مائده جا خورد اونو یکی از آشناهامون معرفی کردم که تصادفا الان دیدمش

رفتیم طبق معمول کافی شاپ وکتی خانومو حسابی انداختیمش تو خرج
کتی از درس و دانشگاه مائده پرسید و مائده با متانت همیشگیش جوابشو داد
موقع خداحافیم خواستم مائده را برسونم که گفت با ماشینش اومده و منم از خداخواسته روشو بوسیدمو با کتی خانم سوار ماشین شدیم

خوب

خوب خیلی خانومه یه جورایی از سر کورش زیاده

 

***

 

نمیدونم چرا برای شروع ترم جدید انقدر خوشحال بودم و یه جوراییم استرس داشتم …… با رفتن آرشامو اون کشیدن اون نقشه رابطه من و آتوسا زمین تا آسمون فرق کرد علتشم فقط این بود که آتوسا واقعا عوض شده بود و دیگه اون دختر افاده ای فیس فیسو نبود

 

حتی یه بار مامان پرسید که چی شده منی که سایه آتوسا را از دو کیلومتری با تیر میزدم حالا باهاش قرار رستوران و گردش میذارم

برنامه کوه جمعه هم یه جورایی با نیومدن مائده و نازنین و متعاقبا کورش و بهروز کنسل شد

شروع ترم با اتفاقات جدیدی همراه بود

مهمترین اونا نامزدی نازنین با پسر عمه اش و افسردگی شدید بهروز بود

اتفاق بعدی استاد سهرابی بود که شورشو دراورده بود با هیزبازیاش و خیره شدناش سر کلاس به من گاهی وقتا تصور میکردم

فقط درسو داره به من میده

کورشم اونقدر تو خودش بود که نمیشد دو کلمه باهاش حرف زد

تنها چیزی که این وسط تغییر نکرده بود رفتار متین با من بود که مثل همیشه نگاش به کفشاش بود و یه سلام کوتاه

روز اول با تموم دردسراش گذشت داشتیم با بچه های گروه خودمون میرفتیم دم در که بریم کافی شاپ که یه پسر سبزه روی با نمک اومد جلو و گفت

نازنین …….. نازنین به سمتش رفت و گفت

حمیدجان سلام

سلام عزیزم اومدم دنبالت

اوه صبر کن ……. به سمت ما برگشت و گفت

بچه ها نامزدم حمید

این جمله کافی بود تا کیف بهروز از دستش روی زمین ول بشه و همه بدون اینکه حمید و تحویل بگیریم با نگرانی به بهروز نگاه کنیم… از جو به وجود اومده متنفر بودم سریع خودمو جمع و جور کردمو گفتم

سلام حمید خان از آشنایتون خوشحالم ..تبریک میگم

همه بهش تبریک گفتند حتی بهروز

صدای بغض دارش وقتی به حمید گفت

تبریک میگم امیدوارم بتونی خوشبختش کنی ،اشکو تو چشام جمع کرد

نازی با بچه ها و آقا حمید برید کافی شاپ مهمون من

منم با بهروز برم سراغ سهرابی و یه گوشمالی حسابی بهش بدم

بچه ها که زود گرفتند میخوام با بهروز صحبت کنم از پیشنهادم استقبال کردند و همگی به سمت کافی شاپ رفتند

بهروز

برو باهاشوون ملیسا میخوام تنها باشم

اما

خواهش می کنم

خواهش می کنم خواهش نکن

بهروز لبخند تلخی زد و گفت

دیدی بعد سه سال مثل یه کاغذ باطله انداختم دور

بهروز

چیه ؟…دروغ میگم ؟….هان …تو بگو ملی تو بگو ..باید دیگه چیکار میکردم تا بفهمه دوسش دارم…..من احمق دوسش دارم ….من

 

بغض نذاشت ادامه حرفشو بزنه و من ساکت شدمو ….یعنی در واقع چیزی نداشتم بگم ….چی میتونستم بگم …بگم حق با اونه یا نازنین …واقعا حق با کدومشون بود؟

 

 

***

نازی تو واقعا حمیدو دوست داری؟

معلومه …اگه دوسش نداشتم که باهاش نامزد نمی کردم

پس….با بهروز چه کنیم ؟

 

داره داغون میشه

من باهاش حرف زدم گفتم به درد هم نمیخوریم گفتم تو این سه سال هیچوقت نتونستم به چشم شوهر آینده ام بهش نگاه کنم یا حداقل کسی که بشه بهش تکیه کرد ….ملیسا بهروز خیلی بچست درسته فقط دو سال از حمید کوچکتره اما حمید خیلی پخته اس

 

پس چرا زودتر روشنش نکردی ؟

چرا بهش نگفتی نمیخوای باهاش ازدواج کنی؟

 

چون برام خیلی عزیزه …هیچ وقت دوست نداشتم دلش بشکنه …..می دونم که اشتباه کردم اما خوب …… نازنین ساکت شد و آهی کشید

یکی دو دقیقه هر دو ساکت بودیم تا اینکه نازنین گفت

اوایل فکر میکردم می تونم اونجوری که خودم دوس دارم بارش بیارم… منظورم اینه که اخلاقیاتشو مطابق با سلیقه ام عوض کنم….اتفاقا تا حدودیم تونستم ….اما بعد یه مدتی فهمیدم کارم اشتباس و هیچ وقت چنین مردیو واسه زندگیم ..واسه اینکه پدر بچه هام باشه ، دوست ندارم

واقعا نمیدونم چی بگم  …. اما به نظر من تو این رابطه فقط تو مقصر بودی چون وقتی فهمیدی تو و بهروز به درد هم نمیخورید همه چیزو بهم نزدی و گذاشتی بهروز بازی بخوره

راس میگی …اما مشکل اینجا بود که هر چقدر سعی میکردم بین خودمو بهروز فاصله بندازم …بهروز سریع فاصله را پر میکرد

وقتی از نازی جدا شدم تموم فکرم پیش این بود که چطور بهروز میتونه راحت نازی و فراموش کنه تا کمتر عذاب بکشه
بهروز از گروه کلا پس کشیده بود دیرتر از همه سر کلاسا میومد و زودتر از همه هم میرفت
کورش هم کم مونده بود از عشق مائده سر به کوه و بیابون بذاره
کتی جونم یه جوری انگار میپیچوندش و به بهونه تحقیق کردن هی لفتش می داد

دیگه اصلا تو کارشون دخالت نمیکردم و وقتی کورش اصرار میکرد با مامانش حرف بزنم با حرص میگفتم به من چه ؟

مگه من مدد کار اجتماعم والا
نازنین سرش به حمید جونش و تدارک مراسم عقدش گرم بود و کلاسا را یک درمیون دودر میکرد
فقط من و یلدا و شقایق مثل قبل واسه خودمون می تابیدیم و به این و اون گیر میدادیم
با مائده سر و سنگین بودم چون احساس میکردم سرکارم گذاشته
یه جورایی از رفتارای متین فهمیدم که همه حرفای مائده درباره عشق و عاشقیش کشک بوده
مثل قبل یه سلام کوچیک و نگاهش به هر جایی غیر از نگاه من و بعدم جیم شدن سریعش به طوری که احساس کردم ازم متنفره و فراری
وقتی از این موضوع مطمئن شدم که آخرای کلاس سهرابی بهم گفت بعد کلاس بمونم کارم داره متین شنید اما مثل چغندر از کلاس بیرون رفت بدون اینکه حتی یه عکس العمل کوچیک نشون بده
اونقدر از این رفتار متین شکار بودم که فقط منتظر شدم سهرابی یه آتو دستم بده تا منفجر بشمو قهوه ایش کنم
کلاس خالی شد فقط سهرابی بود که روی صندلیش نشسته بود و من که مثل طلبکارا دست به سینه جلوش ایستاده بودم

خوب خانم احمدی دیگه تو این چندترم وقت شناخت منو داشتید و منم از شما
وسط حرفش پریدمو گفتم

چی از جونم میخواید ؟هان …..میدونید اگه بابام بو ببره که یکی تو دانشگا چپ بهم نگاه کرده خونشو حلال میکنه؟

اونم کی ؟تو……تویی که میخوای لقمه بزرگتر از دهنت برداری و مامان جونت بهت یاد نداده لقنه بزرگ ممکنه باعث خفگیت بشه

…………….
خودمم نمیدونستم احترام استادیش و نگه دارم و بهش شما بگم یا با گفتن تو نشونش بدم براش ارزشی قائل نیستم برا همین قاطی پاتی میکردم
سهرابی از بهت بیرون اومد گفت

یعنی حتی نمیذاری پیشنهاد ازدواجمو مطرح کنم و بعد تحقیرم کنی؟
میدونستم سهرابی از اون دسته آدمایه که اگه روش می دادی سوارت میشه برا همین با کمال خونسردی گفتم

آقای دکتر سهرابی اوندفعه که جلوی بچه ها تحقیرم کردی و از کلاس بیرونم کردی یکی از بچه ها به بابام خبر داده بود و بابامم منو تحت فشار گذاشت تا بگم اون کی بوده که خم به ابروم اورده بود

من نم پس ندادم چون اونوقت باید شما قید استادی رو میزدید …فراموش نکردید که احمدی بزرگ چقدر خرش این جور جاها میره …اگه دوباره کلاغا خبر بدند بهش که استاد گرام دخترش پاشو از گلیمش درازتر کرده من هیچ مسولیتی در قبال شکستن پاهاتون قبول نمیکنم

ضمنا من از شما متنفرم

تو مغرورترین و گستاخترین دختری هستی که تو عمرم دیدم ولی مطمئن باش یکیم پیدا میشه و غرورتو… دلتو میشکنه

اکی …شما نگران من نباش ضمنا امیدوارم دور منو کلا خط کشیده باشید ….خداحافظ

 

***
خوب دروغ چرا از اینکه با سهرابی تند صحبت کرده بودم یه جورایی عذاب وجدان داشتم
اگه متین عوضی حداقل یه عکس العملی نشون میداد که احساس میکردم دوسم داره شاید رفتارم معقولتر بود
به خودم توپیدم چرا باید ری اکشن اون پسره خودخواه برام مهم بشه …همشون برند گم بشند اول از همه هم متین
اما به خودم که نمیتونستم دروغ بگم ….از بی محلی متین خونم قل قل میجوشید
اما از طرفی طی شناختی که تو این چند ترم از سهرابی بدست اورده بودم نباید جلوش وا میدادم
گوشیم زنگ خورد ….مائده بود از دستش عصبانی بودم

رد تماسو زدم گوشیمو خاموش کردم امروز از اون روزایی بود که حوصله خودمم نداشتم
با دیدن مهلقا توی سالن با تعجب به مامان نگاهی انداختم اصولا مامان آدمی نبود که خیلی راحت کسی را ببخشه اما این مهلقای کثافت انگار مهره مار داشت
سلام ملیسا جون
جوابشو ندادم و با اخم به مامان خیره شدم
مامان که از قیافم فهمید اگه آتو دستم بده سگ میشم با خونسردی گفت ملیسا جون آتوسا زنگ زد و گفت چرا گوشیتو جواب نمیدی و قرار شد بیاد خونمون

چرا؟

نمیدونم گفت کارت داره
اوپس …همینو کم داشتم امروز از زمین و آسمون واسم میباره
نیم ساعتی تو اتاقم نشسته بودم که یکی در زد

بله

آتوسام

بیا تو

آتوسا اومد و محکم بغلم کرد ….چطوری تو؟ چقدر اخمات تو همه

امروز روز بدشانسی منه

چطور ؟

اول از همه اینکه یه خاستگار داشتم که قهوه ایش کردمو حالا عذاب وجدان دارم دوم اینکه مگه مهلقا را تو سالن پایین ندیدی؟

اوهم دیدمش عجب رویی داره پاشده اومده اینجا ….مورد اولم قضیه خاستگاره چی بود؟

بی خیال الان اصلا رو مود تعریف نیستم

باشه ….هر جور راحتی …راستی نازیلا بهت سلام رسوند

نازیلا کیه دیگه

ناناز دوستم …همون قضیه آرشام و

اکی بابا ..فهمیدم ….سلامت باشه ……مامان گفت کارم داشتی؟

آره راستش کارت داشتم اما الان با دیدن بی حوصلگیت منصرف شدم

لوس نشو بگو ببینم کارت چیه ؟

خوب راستش یه خاستگار خوب برام اومده

اکی تا تهش رفتم میخوای یه جوری بپرونیش

نه اصلا ….خودمم ازش خوشم اومده

نه بابا تو که تا دیروز آرشام آرشامت بود

خوب اون تله ای که واسه آرشام گذاشتیم خیلی چیزا رو برام روشن کرد …..آرشام مردی نیست که بتونم برای یه عمر زندگی بهش اعتماد کنم

چه جلافتا …….واقعا این خودتی

حرفاش منو یاد نازنین انداخت …….اونم در مورد بهروز همینا را گفت …نکته مشترک هر دوشون اینه که با من دوستند ….اوه نکنه این از تاثیرات من روشونه……والا

خوب آتوسا جون به نظرم تصمیمت عاقلانه است

ممنون
آتوسا بعد از نیم ساعت چرت و پرت گفتن رفت و من آخرش نفهمیم چی کارم داشت یعنی فقط اومده بود از تصمیم جدیدش مطلعم کنه

***

 

مائده دختر خالمه

چی می گی ؟

خالم به خاطر ازدواج با یه آدم معمولی از خونواده ترد میشه حتی پدر بزرگم از ارث محرومش میکنه و مامانم با دیدن مائده اونم از راه دور تازه یادش میاد این همون شوهر خواهرشه

 

 

خوب…خوب نظرشون چی بود

 

هیچی وقتی فهمید خواهرش فوت کرده اونقدر گریه کرد و خودشو زد که از حال رفت

 

 

الان تکلیف تو و مائده چیه

 

الان مامان به تنها چیزی که فکر نمیکنه قضیه ازدواجمه…….قراره امروز بره خونشون

واسه چی ؟

میخواد همه چیزو به مائده بگه

 

یعنی یه جورایی مشکلی نیس

 

نمیدونم

 

وای خدا تازه حالا که فکرشو میکنم میبینم مائده ته چهرش مثل کتی خانمه

 

گوشیم زنگ خورد

کورش مامانته

 

کورش بدون حرف نگام کرد

 

سلام کتی خانم

ملیسا جون سلام چطوری؟

خوبم

ملیسا امروز وقت داری او باید یه سری مسائل بهت بگم بعدم بریم پیش مائده

چشم

برا ناهار بیا الان به کورش هم زنگ میزنم

کورش الان پیشمه باهم میایم ممنون

بعد از قطع کردن تماس به سمت خونه کورش اینا رفتیم چون تا ناهار زمان زیادی نمونده بود

 

بعد از خوردن ناهار کتی رو به من گفت

کورش بهت در رابطه با مائده حرف زد

 

بله بهتون تبریک میگم دختر خواهرتونو پیدا کردید

 

نمیتونم باور کنم مریم فوت کرده

 

چشماش پر اشک شد و گفت

پیش خودم فکر کردم حداقل اون کنار مردی که عاشقانه میپرستیدش و بچه هاشون خوشبخته اما حالا فقط خودمو مقصر میدونم که چرا تو وضعیتی که جگرگوشه ی اون تنها و بی مادر بوده من به عنوان فامیل درجه یکش کنارش نبودم

 

کتی جون

-وسط حرفم پرید و گفت

اقا جون خیلی غد بود دقیقا مریمم این اخلاقش کپ آقا جون بود

 

مریم رو حرفش حرف زد ……گفت نمیخواد با پسر تیمسار ملکی ازدواج کنه گفت عاشق شده اونم کی عاشق یکی از مجروحای بیمارستانشون …….کارد میزدی خون بابا در نمیومد

 

مریمو تو اتاقش حبس کرد اجازه نداد ببینمش …..اما مریم کوتاه نیومد اونقدر غذا نخورد و ضعف کرد که بابا تسلیم شد اما تیر اخرم زد گفت از ارث محرومش میکنه ..گفت دیگه حق دیدن خونوادش نداره …مریم با اشک آه از این خونه رفت فقط یک بار شوهرش را دیدم و اونم دو ماهی بعد از ازدواجشون بود ما میخواستیم بریم آمریکا ..دل من و مامانم طاقت نیاورد که بدون دیدن مریم بریم رفتم تو بیمارستانی که کار میکرد

 

میخواست با شوهرش واسه ناهار بره خونه خواهر شوهرش …….اونجا بود که عشقو تو نگاه هر دوشون دیدم و فهمیدم مریم واقعا خوشبخته و من و مامان با خیال راحت رفتیم غافل از اینکه وقتی برگردیم دیگه مریمی وجود نداره همین که رفتیم آمریکا من جای مریم با پسر ملکی ازدواج کردمو بچه دار شدم

 

بمیرم برا خواهرم که نتونست بچشم ببینه …..گریه کتی شدت گرفت

آقا جون پشیمون بود ولی اونقدر مغرور بود که تو روی خودش نیاره اقا جونو مامان خیلی زود رفتند آقا جون با یه سکته توی خواب و مامان هم فشارش بالا زد و سکته مغزی کرد حالا که خوب فکر میکنم میبینم به احتمال زیاد اونا از مرگ مریم خبر داشتند که به این روز افتادند

 

وصیت نامه آقاجون هم ارث نصف نصف بود و واسه من و مریم به یک اندازه

 

بعد برگشتنم از آمریکا دنبالش گشتم اما نه تو بیمارستانا اثری ازش پیدا کردم ونه فامیل شوهرشو می دونستم……..نگو مریم بیچاره من اصلا تو این دنیا نبود
اونقدر گریه کرد که چشماش سرخ سرخ بود

 

الان میخوام برم سراغ مائده …میخوام براش تموم مدتی که نبودم و جبران کنم ……..من

گریه مانع ادامه حرفش شد

خیلی خوب چی چی شد من که واقعا قاطی کردم

با مائده تماس گرفتمو گفتم میخوام به دیدنش برم اظهار خوشحالی کرد و گفت امروز تا شب تنهاست
خوب نمیدونسستم چطور در مورد اومدن کتی بهش بگم
کتی یه گل خوشکل و یه جعبه شیرینی بزرگ خرید و همراه هم به خونه مائده رفتیم

قبل از پیاده شدن گفتم :کتی جون پس قضیه کورش و خاستگاریش چی میشه ؟

الان مهم برام مائده است
بیچاره کورش بادیدن گل و شیرینی چه ذوقی کرد وی وقتی کتی بهش گفت

ایندفعه تنها میره دیدن مائده مثل بادکنک خالی شد
مائده داشت تو بغل خاله تازه پیدا شدش اشک میریخت و من به بازی عجیب روزگار فکر میکردم
هیچوقت فکرشو نمیکردم که کورش عاشق دختری مثل مائده شه و از همه اینا گذشته مائده دختر خالش از آب در بیاد من که کاملا گیج شدم

 

با اومدن پدر مائده گریه هاشون تموم شد

 

کتی کم مونده بود تو بغل پدر مائده هم یه دل سیر گریه کنه که من برای جلوگیری از این کار شونه هاشو سفت گرفتم و به بهونه دلداری دادن کنترلش کردم

 

کتی خانم تموم ماجرا به استثنای عشق و عاشقی کورشو گفت و بیچاره کورش که فکرمیکرد همه چیز درست شده چون دقیقا وقتی با کتی خانم از خونه مائده خارج شدیمو سوار ماشین من شد تا برسونمش ازش پرسیدم

خوب کتی خانم انشاالله عروسی کورش و مائده جون

و اون با لحن سردی گفت

عمرا مائده خیلی خوبه حیفه ….واسه کورش خیلی زیاده ..نمیخوام مثل خودم بدبخت بشه چون کورشم یکی لنگه باباشه

 

جونم چی شد مگه آقای ملکی چش بود یه پولدار خانواده دوست اولین چیزی بود که با اوردن اسمش تو ذهن آدم نقش میبست

وقتی تعجب منو دید گفت

 

مریم خوب شناختش ….برا همینم گفت یه موی گندیده اون مجروح جنگی به قول بابا پاپتیو با صد تا آدم پولدار مثل ملکی عوض نمیکنه

کتی خانم چرا دوباره گریه میکنید

-مریم فهمید و من نفهمیدم …اون پی به ذات کثیف ملکی برد یه پسر خود خواه و مغرور و دختر باز
اوه اوه موضوع ناموسی شد خوب
حرفی نزدم اما اون انگار تازه در درد و دلش باز شد

 

اون عوضی …فقط یه هفته ذات کثیفشو قایم کرد و بعد خودشو کم کم نشون داد دیر اومدنهای شبونش به کنار

بوی آغوشش که بوی زن دیگه ای را میداد هم به کنار

من احمق دوسش داشتم

ولی یه بار که حال مامان بد شد و شب رفتم پیشش موندم دلم شور افتاد

حال مامان که یکمی بهتر شد رفتم خونه که دیدمشون اینبار با چشمای خودم دیدمشون

با دیدنم هول کردو خودشو از آغوش معشوقش  بیرون کشید

 

اما من دیگه نموندم و……من احمق که تمام مدت خودمو به نفهمی میزدم شکستم برگشتم خونه مامانم اما مامان همون شب مرد و من پیش آقا جون موندم فهمید با ملکی مشکل دارم و به روش نیاورد اونقدر تو خودش فرو رفت که سکته کرد و درجا تموم کرد
و من موندم و بچه ی توی شکمم که تازه فهمیده بودم وجود داره و یه دنیا بی کسی

به اجبار برگشتم پیش به اصطلاح همسرم و کنار هم زندگی کردیم فقط برای کورش اما کورش هم هر چی بزرگتر شد بیشتر و بیشتر شبیه باباش شد

فکر کردی از گنده کاریاش خبر ندارم مخصوصا این آخریه ……..کی بود فرناز خانم
با تعجب نگاش کردم
دو روز قبل از سقط بچه بهم زنگ زد و همه چیزو واسم گفت حتی از پیشنهاد تو
آب دهنمو به زور قورت دادم
منم تشویقش کردم بچه را بندازه و بهش گفتم بهتره برا زندگی رو کورش حساب نکنه

اونوقت چطور توقع داری دختری مثل مائده را فدای زندگی پسرم کنم…اونم دختر عزیزترین کسی که توی زندگی داشتم
حرفی نزدم در واقع لال شدم

حق با کتی بود من هنوز هم به کورش اعتماد نداشتم
کتی سنگ تموم گذاشته بود و تموم دوست و آشنا را به جشنی که به مناسبت پیدا کردن مائده میخواست بگیره دعوت کرده بود از جمله من و خانوادمو

البته کورش بقیه بچه های گروهو از طرف خودش دعوت کرد
با علم به اینکه متین هم تو این جشن هست تو خرید لباس مردد بودم
از دامن متنفر بودم و لباسای ماکسی موجود هم یا از قد کوتاه بود و یا از قسمت سینه ها و گردن
یلدا و شقایق سریع لباساشون رو خریدند و من هنوز با خودم درگیر بودم که سبک لباسم چطور باشه

 

با خودم غر میزدم آخه احمق متین که به تو نگاهم نمیکنه چرا میخوای پیش چشمش با بقیه متفاوت باشی و خوب به نظر بیای

اصلا همه اینا به کنار چرا باید نظر این پسره خودخواه خشک مذهب واست مهم باشه و با عجز پیش خودم اعتراف می کردم

نمیدونم ..دلیلشو نمیدونم
به غر غرهای شقایق مبنی بر تهدید من که اگه از این پاساژ لباس نخری دیگه میکشمت و اصلا من غلط میکنم از این به بعد باهات بیام خرید

بمیری ملیسا پام شکست ……توجهی نکردمو وارد پاساژ شدم
یلدا هم مشغول اس ام اس بازی بود و بی خیال دنبال ما میومد
یلدا تو یه چیزی بهش بگو
یلدا در گوشیشو بست و گفت
هان
شقایق چشاشو ریز کرد و گفت

معلومه با کی اس ام اس بازی میکنی که انگار نه انگار دو ساعته دنبال این خانم مثل جوجه اردک راه افتادیم
یلدا لبخند زد و گفت

با نازنین و بهروز
خوب
نازنین گفت واسه مهمونی نمیتونه بیاد …….بهروز گفت میاد
چه خوب …خوبه فردا شب تو مهمونی یه کیس مناسب ببندیم بیخ ریش بهروز و تموم
با دیدن لباسی به سبک دخترای انگلیسی قدیم استپ کردم
اوه بچه ها اینو
وای آستیناش پفه چه با حال دامنشو یادم به پرنسسا افتاد
آستینای بلند لبای یقه ایستاده کوچک و حلزون شکلش بلندی دامنش باعث میشد که هیچ جای بدنم بیرون نباشه

همینو میخوام پرو کنم

رنگ صورتی کثیفش را پوشیدم و به خودم تو آینه نگاه کردم با یه نیم تاج رو موهام واقعا پرنسس میشدم
وای موهامو چیکار کنم………..برای موهام دیگه نمیتونستم کاری کنم
اگه میخواستم موهامم بپوشونم او اینکه مامان خفم میکرد و بعدم شک برانگیز بود
شقایق و یلدا با دیدن لباس جیغ جیغ کردند و گفتند خیلی عالیه
شقایق با دیدن قیمت لباس وا رفت و گفت
ای بابا قیمتشو
خودمم با دیدن قیمتش جا خوردم با اینکه پول به اندازه کافی همرام بود اما لباس واقعا نمی ارزید
فروشنده هم با دیدن هیجان بچه ها دم پرو یه ریال هم تخفیف نداد و من لباس را روی پیشخوان گذاشتمو گفتم
-انگار قسمت نیست بخریم بریم
هنوز دو قدم بر نداشته بودم که فروشنده گفت
خیلی خوب چون لباسو پسندیده بودید باهاتون راه میام
خلاصه با یه تخفیف تپل لباسو خریدمو رفتم سراغ خرید نیم تاج

 

مامان با دیدن من تو اون لباس و با نیم تاج نقره ای رنگ و با گلهای کریستال همرنگ لباسم و آرایش ملیح دخترونه لبخندی به صورتم پاشید و گفت
خوش سلیقه شدی
بازم صدقه سر آقا متین مامان در عمرش یه تعریفی از من کرد
جواب لبخندشو دادم و با بابا به سمت خونه ملکی راه افتادیم
مائده با کت و دامن نیلی رنگ و پوشیده و روسری زیبای ست لباسش مثل همیشه مثل یه فرشته بود و کورش هم یه ثانیه ازش دور نمیشد و اونو با مهمونا آشنا میکرد جالبی کار اونجا بود که تا آقاییون دستشونو به سمت مائده دراز میکردند کورش سریع دستش را تو دست اونا میذاشت و خودش تشکر میکرد
نگاه هایی که توش پر از تحسین بود به من نشون میداد که واقعا از انتخاب لباس ضرر نکردم
مائده با دیدنم بغلم کرد
وای ملیسا چقدر ناز شدی

-کجاش ناز شده مثل جادوگر شهر اوز

چشم غره ای به کورش رفتم و به مائده گفتم

ممنون عزیزم ولی به پای تو نمی رسم

اون که صد البته

ایشی به کورش گفتم و بعدم تو گوشش زمزمه کردم کاری نکن حرفایی بزنم که به گ..خوردن بیوفتیا
کورش با حرص نگام کرد و جلوم تعظیم کوتاهی کرد و گفت

شما سرورید …..پرنسس

خیلی خوب میبخشمت نوکر

بچه پرو

یلدا و شقایق و بهروز اومدند

نه هنوز

میخواستم بپرسم متین اومده که بی خیال شدم
به جمع دخترا پسرا پیوستم و در همین حین کل خونه را با نگام شخم زدم تا اثری از متین پیدا کنم
پسرای خاندان ملکی به حدی هیز بودند که یه لحظه احساس کردم لخت جلوشون نشستم
کتی خانم اونقدر قربون صدقه مائده میرفت که دختر عمه کورش گفت
کاش من بچه خواهر زن دایی بودم
حالا چرا اون روسری را از سرش بر نمی داره
تیپ و قیافش شبیه خدمتکاراس

دیگه کم کم داشتم به نقطه انفجار میرسیدم

با حرص گفتم اما از دید من شبیه فرشته هاس

و بعد با نگاه خصمانه بهشون خیره شد م که با دیدنم لال شدند و با خوردن یه پس گردنی محکم برگشتمو دیدم بله شقایق و یلدا و بهروزند
-وای بمیری ملی چقدر ناز شدی
بهروز جلوم به حالت نمایشی خم شد و دستمو بوسید
اوه علیا حضرتا ….این جان نثار را به غلامی خود بپذیرید
دستمو از دستش بیرون کشیدمو گفتم

زهر مار

بلاخره بعد چند دقیقه چرت و پرت گفتن جو آروم شد
که صدای یکی از دخترای فامیل کورش اینا راشنیدم که گفت

وای پریوش پسررو عجب تیکه ای بی اختیار ب نگاه اونا را دنبال کردم و بهش رسیدم

اوه

چیه
شقایق هم با دیدنش جیغ خفه ای کشید

 

متین تو اون کت و شلوار مشکی رنگ و پیراهن ساده سفید با صورت شیش تیغه متفاوتر و جذابتر از همیشه همراه پدر مائده وارد سالن شده بودند

 

خودمو جمع و جور کردم و یکی پس کله شقایق و یکی هم به یلدا زدم تا به خودشون بیاند

 

اما وقتی نگاه بقیه دخترا میخکوبش دیدم حرصی شدم و زیر لب غریدم

بیا اینم بچه مثبت کلاسمون ……..آب ندیده بود وگرنه شناگر قابلی بود

یلدا با تعجب نگام کرد و گفت

چی میگی ملیسا اون با این تیپم میتونه سر اعتقاداتش وایسه منافاتی بینش نمیبینم

چی می گی منافات از این بیشتر

یلدا که انگار وکیل وصی متین بود دباره گفت

هیچ جای قران ننوشته اگه ریش نداشته باشید دیگه مسلمون نیستید

درد من این چیزا نبود …احساس کسیو داشتم که همه از نقشه گنجی که فقط مال اون بوده با خبر شده باشند و بخوانند برا رسیدن به گنج پسم بزنند

میدونم احساس خیلی بی خودی بود …اما دست خودم نبود….. از همه اینا گذشته مططمئنم متین برای هر کاری که میکنه دلیل داره

 

ملیسا تو رو خدا اخماتو باز کن آخه اون چیکار به تو داره

پسرای خاندان ملکی که از وضع موجود راضی نبودند با حرص گفتند

یعنی تا وقت شام باید همینطوری آروم بشینیم

یه آهنگی ….دنسی

بیا خود کورش اومد

کورش همراه متین و مائده به سمت میز بزرگ جوونا میومدند

با دیدن متین طپش قلبم بالا رفت اما متین مثل همیشه سر به زیر و با وقار حرکت میکرد

انگار با دیدن سر پائینش خیالم از بابت اینکه این پسر همون متین محمدیه راحت شد

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄

بچه مثبت | قسمت سیزدهم ◄
♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهاردهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

44 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

وای خدا مائده عجب گیری بودا حالا چطوری دو درش کنم و برم براش کادو بخرم؟

به مهمونایی که حالا نصف شده بودند و اکثرشون رفته بودند سر کارو زندگیشون نگاهی کردم

پیش مادر متین رفتم و خیلی آهسته براش گفتم میخوام یه جوری منو بفرسته بیرون که مائده شک نکنه

مادر متینم با لبخند گفت

عزیز دلم مشکلی نیست ….فقط یه نیم ساعت صبر کن تا کار تقسیم سمنوها تموم بشه بعد با متین برو که میخواد سمنوها را ببره دم در خونه ها هم ثواب میکنی هم کارتو انجام میدی

اوه چه شود …من و متین اگه با هم بریم که سحر سکته را زده

وقتی مامان متین جلوی همه بهم گفت :پاشو عزیزم ملیسا جون کمک متین برو تا سمنو ها رو پخش کنید

از نگاه بقیه بی اختیار خجالت کشیدم

متین زودتر از من خودشو جمع و جور کرد و گفت

مامان مزاحم خانم احمدی نشید من خودم تنها

قبل از اینکه جملش تموم بشه سهراب گفت

منم میرم کمکش

ایش بمیرید همتون ….حالا همه زرنگ شدند

مادر متین خیلی ریلکس گفت

میخوام چندتا از سمنو ها را هم ملیسا بده به اقوامش ….بدو عزیزم دیر شد

در مقابل چشمای شکه مائده و سحر و سهراب و متین خان چادرمو مرتب کردم و سرم پایین انداختم و با ناز گفتم

چشم

اوا موش بخوردم . . . . چه با حیام من

سهراب کنه هم آخر نیومد و یه جوری بغ کرد که احساس کردم من زن عقدیشمو کار خلافی کردم

ای بابا چه گیری افتادیمو

خدا مادر مائده را بیامرزه با این وقت زاییدنش و تولد دخترش …آخه الان وقتش بود دقیقا توی مدت زمان قهر منو مامان بابام و سمنو پزون متین اینا…آخه چرا یه ذره آینده نگر نبوده

 

خود درگیری دارم من

متین سمنو های دستش و کنار بقیه سمنوها گذاشت و رفت توی ماشین نشست

وا من جلو بشینم یا عقب

اگه عقب بشینم که *کمر* مبارکم روی سمنوهای چیده شده روی صندلی عقب میسوزه و اگه جلو بشینم متین پیش خودش فکر میکنه خبریه

متین به من که مستاصل نگاش میکردم نگاهی انداخت و یکم خم شد و در جلو را برام باز کرد

این جنتلمن بازیاش منو کشته ……اصلا از جاش تکون نخورد حالا میمرد میومد پایین درو برام باز میکرد و میگفت

بفرمایید

هی هی ما از اولم شانس نداشتیم

نشستم درو یکم محکم بستم

متین بی هیچ حرفی راه افتادو بعدم دکمه پخشو زد

دل دیوانه من به غیر از محبت گناهی ندارد خدا داند

شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی پناهی ندارد خدا داند

منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشانم

به جز این اشک سوزان دل نا امیدم گواهی ندارد خدا داند

 

.

.

.

 

هی الهی بمیرم برا دلت چه سوزناک بود

 

نکنه متین خان هم آره

 

کار پخش سمنوها رو متین بدون اینکه اجازه بده من حتی از ماشین پیاده بشم انجام دادپ

سوار ماشین که شد گفت

خوب اینم ازآخریش

حالا شما آدرسو بدید تا این چهارتا را هم برسونیم

اول در خونه یلدا رفتم که بیچاره با دیدن من همراه با متین سنگکوب کرد اونم با دیدن چادری که روی سرم بود

شقایقم اصلا نذاشتم متینو ببینه و خودم رفتم دم در آپارتمانشون سمنو را دادم

 

کورشم که خودش امد سر کوچشون با قیافه داغون سمنو را گرفت و رفت

در یه تصمیم آنی به متین آدرس خونه را دادم مطمئنا تو این ساعت روز نه بابا بود و نه مامان

متین دم در خونه نگه داشت و من تعارفش کردم اما اون بدون اینکه نگام کنه محترمانه گفت منتظرم میمونه و من سمنو را برداشتم و سریع رفتم تو خونه

سوسن با دیدنم تقریبا بال دراورد به سمتم اومد و محکم بغلم کرد…بهش گفتم نمیخوام کسی بدونه من سمنو اوردم و سوسن هم فقط قربون صدقم رفت که چقدر چادر بهم میاد

 

سریع رفتم تو اتاقمو از تو چمدون سوغاتیهای مامان پارچه لیمویی رنگ خوشکلی که از کیش برام اورده بود را بیرون کشیدمو و سریع کادوش کردم واسه تولد مائده چون واقعا حوصله خرید نداشتم

 

یکی دو دست لباس با حجابم انداختم تو یکی از کوله هامو سریع جیم زدم

خوشبختانه هنوز مامان اینا نیومده بودند که از سوسن خداحافظی کردمو اومدم بیرون

 

متین ماشینو اونطرفتر پارک کرده بود هنوز دو قدم دیگه تا ماشین داشتم که صدای ملیسا گفتن آرشام متوقفم کرد

 

وای خدا اینو کجای دلم بذارم با نفرت برگشتمو نگاش کردم سریع خودشو به من رسوند

یه دور دورم تابید و اروم دست زد و گفت

براوو چه دختر با حجابی …انوقت چرا ؟

به خودم مربوطه

 البته خوشکله ……….مسافرت شمال خوش گذشت ؟

جوابشو ندادم و تو چشاش با نفرت خیره شدم

کی انشاالله از شمال بر میگردید ؟

هر وقت میلم کشید

به میلت بگو زودتر بکشه ……برات برنامه دارم

من باهات کاری ندارم

اوه چه خشن …..از شمال که رسیدی خونه خودتو واسه مراسم ازدواجمون آماده کن

من صد سال سیاه همچین گوهی نمیخورم

فاصله اش را با هام کمتر کرد و گفت

میخوری عزیزم به موقش بدتر از گوهم میخوری

دستشو رو شونه هام گذاشت و خودشو بهم نزدیک کرد

محکم عقب هولش دادم و گفتم

برو گمشو آشغال

اوم…..دلم واسه فحش دادنت تنگ شده بود ………بیا تو بغل عمو تا رفع دلتنگیم بشه و دستاشو دوباره برا بغل کردنم باز کرد

چیزی شده

من با خجالت و آرشام با تعجب به متین نگاه کرد

اوه پس بگو این چادر به خاطر چی بود

جدی به سمتم برگشت و گفت

ولی یه چیزیو فراموش کردی اونم اینه که من تا حالا تو زندگیم هر چیزی رو خواستم به دست آوردم ………تو رو هم میخوام و

خفه شو

یه قدم سریع به سمتم اومد که متین سریع فاصله بین من و آرشامو پر کرد و رو به من گفت

شما برید تو ماشین

با ترس حالا به آرشام که با لبخند مرموزی متین را نگاه میکرد، نگاه کردمو یک آن ترسیدم که آرشام از قضیه شرط بندی چیزی بگه و متین

آستین متینو گرفتم و کشیدمو و گفتم

متین تو رو خدا بیا بر یم ولش کن

آرشام بیتوجه به من به متین گفت

جوجه تو این وسط چی میگی ؟

من

تو حرف متین پریدمو گفتم

متین جون مامانت جون مائده …اصلا جون اون کسی که دوسش داری بیا بریم …جلوی همسایه ها بده

متین آرشامو به عقب هل داد و گفت

برو سوار شو

 

سریع سوارشدم و متین هم نشست قبل از حرکت آرشام آروم به شیشه سمت من زد

متین ماشینو روشن کرد

و من نگامو از چشمای پر از شیطنت آرشام گرفتم و فقط شنیدم گفت

دارم برات

و این حرف بی اختیار لرزه ای به تنم انداخت

متین حتی پخش ماشین را خاموش کرد و در سکوت با سرعت زیادی رانندگی کرد

فقط پوف کشیدنهای عصبیش بود که سکوتو میشکست

 

بی اختیار گفتم

اون هیچ غلطی نمیتونه بکنه

شاید بیشتر برای دادن اعتماد به نفس به خودم گفتم

چرا با پدر مادرتون درست صحبت نمیکنید ؟

چند بار باهاشون حرف بزنم …زبونم مو دراورد از بس گفتم و کسی نشنید

مامانم که فکر می کنه من عقلم نمیرسه و هنوز صلاح زندگی خودمو نمیفهمم بابامم که رو حرف اون حرف نمیزنه

پس علت اومدن خونه مائده این بود که شما راحت صحنه رو ترک کردید

میخواستی چیکار کنم

میموندید و محکم میگفتید نه

خوب به خاطر این ،این حرفا رو میزنید که مامانمو نمیشناسی

نه ….نمیشناسم …….اما شما را خوب میشناختم …دختری که تو تصورات من بود خیلی محکم تر از این حرفا بود ……همیشه حرفشو میزد حتی اگه به ضررش تموم میشد ….مثل اینکه اشتباه شناختمتون

 

در جواب حرفاش فقط یه آه کشیدمو گفتم

هیچ وقت درکم نمیکنی؟

نه اما ازتون میخوام برگردید خونه و مثل همیشه باشید جسور و شیطون

 

با تعجب نگاش کرم که مثل همیشه نگاشو ازم دزدید ….چی شد؟

در خونشون پیاده شدم و یه تشکر سریع کردم و الفرار

مائده ی گور به گوری را راضی کردم سریع بریم خونشون و اونم با هزار تا ناز قبول کرد

 

از مامان متین یه عالمه تشکر کردمو همراه مائده راهی شدم
روز تولد مائده تکلیف خودمو نمیدونستم
باید الان بهش کادو بدمو تبریک بگم یا جشنی چیزی تو راهه

برای همین وقتی مائده رفت

wc

سریع از تو حافظه تلفنشون شماره خونه عمش که به اسم عمه جون سیو بود گرفتم

الو

سام متین خان

سلام خانم احمدی

ملیسا هستم

بله شناختمتون

.
من فکر کردم نشناختین آخه کل فامیل پدریم احمدی هستند گفتم با یکی دیگه اشتباه گرفتیدم

امری داشتین

شیطونه میگه بزنم تو پرش حیف که ممکنه مائده از دستشویی بیرون بیاد وگرنه من میدونستمو این بچه پرو

واسه تولد مائده که امروزه و انشاالله یادتون نرفته برنامه ای دارین

بله شب اونجاییم ……..لطفا به روش نیارید

منتظر بودم شما فقط بگید ….فعلا بای

امروز باید حال این بشرو بگیرم
گوشیم زنگ خورد با دیدن شماره آرشام سریع گوشیو خاموش کردم
بره بمیره عوضی
تولدت مبارک ………..تولدت مبارک
به خونواده کوچک مائده که توی حال کوچکشون جمع شده بودند نگاهی کردمو به این فکر کردم چرا هیچ کدوم از اقوام مادری مائده را ندیدم
متین مثل بچه ها بالا پایین میپرید و کادوی کوچیکشو به مائده نمیداد و مائده هم دست آخر با دو تا تو سری ازش گرفت و این دو تا توسری همانا و آرزوی من برای اینکه کاش الان جای مائده بودم که محکمتر میزدم همانا
از اون وقتی که اومده بودند اصلا به متین توجه نکردم پررو حالمو پشت تلفن گرفت
حالا نه اینکه توجه کردن یا نکردن من تاثیری رو این پسر داره
مائده کادوی متین و که باز کرد با تعجب گفت

وای متین مرسی
و تسبیح زیبا زرد رنگی را در اورد و گفت این که شاه مقصوده …وای خیلی گرونه

قربون آبجی گلم قابلتو نداشت

هر چهارتا کادو رو باز کرد
کادوی باباش سوییچ یه پراید بود که اشک به چشمون مائده نشوند و اون خودشو همچین تو بغل پدرش پرت کرد که یک آن حسودیم شد
عمه اش هم سرخ کن گرفته بود که همزمان با مائده گفتند

اینم مال جهیزیت و بعد خندیدند
از منم بابت پارچه یه عالمه تشکر کرد
رفت توی آشپزخونه که چایی بیاره تا همراه کیک بخوریم منم مثل کنه بهش چسبیدمو همراهش رفتم

مائده جونم

جونم

اوه اگه میدونستم با دادن یه کادو انقدر با ادب میشی زودتر میدادم

زهر مار

آهان حالا شد….. اونطوری باهات حال نمیکردم

وای ملیسا میگی چی میخوای

هیچی به خدا…….میخواستم بدونم چرا از اقوام مادریت کسی نیومد

خوب ….من اونا را ندیدم …..داستانش مفصله شب برات میگم

اکی

بعد از رفتن متینو مادرش به اتاق مائده رفتیمو اون برام گفت که مامانش از دنیای ادمایی مثل من بوده مرفه و بیدرد که توی بیمارستان پزشک بوده و پدر مائده هم به عنوان مجروح جنگی میره اونجا و عاشق هم میشند مادرش با پدر مائده ازدواج میکنه اما از خونوادش ترد میشه و مائده اصلا نمیدونه اونا کی هستند و چه شکلی هستند
تمام شب به این فکر میکردم اگه به فرض محال …دور از جونم …از هفت پشتم بدور …من و متین عاشق هم میشدیم عکس العمل خونوادم چی بود ……احتمالا مامان تیر بارونم میکرد

 

تصمیمو برای برگشتن به خونه گرفتم

حق با متین بود اینطوری هیچ مشکلی حل نمیشد

نفس عمیقی کشیدمو به مائده گفتم میخوام برگردم خونه

مائده با لبخند گفت :با اینکه بدجور بهت عادت کردم اما درسترین تصمیم همینه

با یه عالمه تشکر از خودشو پدرش راهی خونه شدم

میدونستم که برای یه جنگ حسابی باید آماده باشم
از قصد بلند گفتم

یوهو …من اومدم

مامان از اتاق بیرون اومد و سوسن هم از آشپزخونه

سلام خانم به خونه خوش اومدید

جاتون خیلی خالی بود

بغلش کرمو زیر گوشش گفتم

یادم باشه کلاس بازیگری ثبت نامت کنم

این سوسن عجب ناکسی بودا ….خوبه دو روز پیش براش سمنو اوردم و تاکید کردم که به کسی نگه
الان همچین از دیدنم هیجان زده شد که خودم باور شد شمال بودم……….. به سمت مامان که دست به سینه مثل طلبکارا نگام میکرد رفتم و گونشو بوسیدم

سلام مامان جونم

مرسی انقدر از دیدنم ذوق نکن

وای مامانی مردم از بس تحویلم گرفتی

مامان به همون حالت دست به سینه گفت

 

معلوم هست داری چیکار میکنی ؟

این چند روزو با کی و کجا بودی ؟

کولمو رو شونم جا به جا کردمو رو به سوسن گفتم

من خستم واسه ناهار صدام نکن

مگه با تو نیستم

از داد مامان جا خورم………. سعی کردم خودمو کنترل کنم

بفرمایید خانم خانما

پرسیدم با کی رفتی شمال که هیچ کدوم از دوست جون جونیاتو نبردی؟

خوب با یه دوست جدید رفتم

صحیح…………. اونوقت تو این

 

وای مامان بسه بذار برسم بعد شروع کن

یادت که نرفته به خاطر حرفا و کارای شما ول کردمو رفتم

چیکار کردم مگه ………بده صلاحتو میخوام ……….تو

آره میدونم مامان من بچم حالیم نیست نفهمم ..نمیفهمم تو این دنیا فقط با آرشام خوشبخت میشم ……ثروتش ده برابر باباس ….بازم بگم

با اخم نگام کرد و گفت

قرار خاستگاریو میذارم واسه فردا شب

از الانم تا بعد از مراسم خاستگاری حق نداری از خونه بری بیرون

اونوقت چرا حق ندارم؟

چون من میگم

مامان کوتا بیا نکنه میخوای مثل دخترای عهد دغیانوس بزنی تو سرمو بشونیم پای سفره عقد

لازم باشه اون کارم میکنم

دلخور گفتم

مامان

بی توجه به من رفت تو اتاقش و در و بست ………. کاش برنگشته بودم

 
باید دیر یا زود با آرشام مواجه میشدم پس تصمیم گرفتم هیچی به مامان نگم و بذارم هر کاری که دوس داره انجام بده
به یه چشم بهم زدن اماده شدمو خواستم برم پیش مهمونا که گوشیم زنگ خورد
با دیدن اسم مائده با خوشحالی گوشیو برداشتم

سلام مائده جونم

سلام ملیسا خوبی عزیزم تو این یه روز دلم قدر یه دنیا واست تنگ شده

منم همینطور ممنون

اوه چه با ادب …گفتم حالا حرف کلفت بارم میکنی

حوصله ندارم

واسه چی؟

خاستگارام اومدند …پایینند

صداش غمگین شد و گفت :واقعا

آره …………دیگه دارم کم میارم

با عجله پرسید :یعنی چی ؟

خوب …نمیدونم…….راستش ……دیگه حوصله این همه کش مکش را ندارم

سوسن در زد و گفت

خانم …مادرتون چند بار صداتون کردند

دارم میام

بعد به مائده گفتم :فعلا عزیزم
صبر کن

طوری شده ؟

خوب ……..خوب

چیه مائده؟

نمیدونم چطوری بگم راستش من ……اه نمیتونم

با من رودربایستی داری ؟

نه
یه نفس عمیق کشید و گفت

باید حضوری باهات حرف بزنم خیلی مهمه ……فقط تو را خدا تصمیم عجولانه نگیر ….خداحافظ

الو مائده

مائده سریع گوشیو قطع کرد و منو تو خماری حرفی که میخواست بهم بزنه گذاشت
با ذهنی درگیر رفتم پیش مهمونا
با ورودم به سالن پوزخند معنی دار آرشامو دیدم
حتما پیش خودش فکر میکنه من راضی شدم

سلام
زیر توفمالیای مهلقا و خواهرش نزدیک بود بالا بیارم
با پدر آرشام فقط دست دادم و میخواستم همین کارو با آرشام بکنم که سریع دستمو بوسید و گفت

عزیزم دلم واست تنگ شده بود …….خوش گذشت

اخمی کردم و محکم دستمو از بین دستاش بیرون کشیدمو گفتم

جای شما خالی

اونقدر درگیر حرفای مائده بودم که اصلا نفهمیدم بحث کی کشیده شد سر مهریه و این حرفا
تا متوجه بحث شدم سریع پا شدم
همه از عکس العمل ناگهانیم تعجب کردند جز آرشام که انگار منتظر همین حرکت بود
راستش فکر کنم الان واسه این حرفا زود باشه
بیتوجه به چشم غره مامان و پشت چشم نازک کردن مهلقا گفتم
منو آرشام خان هنوز به نتیجه نرسیدیم
آرشام با تفریح نگام کرد و پاهاشو رو هم انداخت و گفت

 

عزیزم دقیقا چقدر فرصت میخوای تا نتیجه نهایی را بهم بگی
کثافت منو تو منگنه قرار داد

یه ماه

زیاده من میخوام هفته دیگه برم آمریکا چندتا کار عقب افتاده دارم که انجام بدم

خوب وقتی برگشتی

نه نشد میخوام کارای اقامتتو درست کنم

بعد بلند شد و نزدیک من اومد

یه هفته ……..فقط یه هفته وقت داری

لعنت به تو ……لعنت به همتون
فقط سرمو تکون دادم و نشستم
سر شام هم اصلا حرفی نزدم اما آرشام به قدری خوشحال بود که شک کردم نکنه جواب مثبت بهش دادم
با رفتن مهمونا سریع به اتاقم رفتم تا قبل از گیر دادنای مامان خودمو به خواب بزنم

 

 

***

وای میسا تصور کن مثل 98% از رمانایی که خوندم دختره به زور با پسره ازدواج میکنه ….بعد یه مدتی عاشق هم می شند ولی توی روی هم نمیارند چون از اون یکی مطمئن نیستن….آخرم یه اتفاقی میفته که دختره بر میگرده خونه باباش و پسره میاد دنبالشو و

با اخم به شقایق که داشت چرت و پرت میگفت نگاه کردم و گفتم

خوب اینا به من چه ربطی داره؟

نگرفتی خوب….تو هم به زور شورت میدند به آرشام و بعد یه مدتی

استپ…………معلوم هست چی میگی از بس رمان خوندی مخت عیب کرده ……خاک بر سر من که اومدم پیش شماها دردو دل

نازنین با بیحوصلگی گفت

چرا آرشامو قبول نمیکنی؟

دوسش ندارم

بببین ملیسا عشق نون و آب نمیاره ….به نظر من

صبر کن ببینم نازنین باز چی شده که تو از موضعه عشق و علاقه قبل ازدواج عقب نشینی کردی؟

اشکی که تو چشاش جمع شد باعث تعجب هممون شد

نمیتونم با بهروز ازدواج کنم

احساس میکنم خیلی بچس

یلدا با صدای نسبتا بلندی گفت

وای نازنین نگو بعد سه سال آشنایی و تصمیم به ازدواج حالا تازه فهمیدی؟

نه …….الان نفهمیدم …….شاید یه هفته هم نگذشته بود که فهمیدم اما تا الان خودمو به نفهمی زدم

بهروز هنوز تو دنیای بچگیشه اگه باهاش ازدواج کنم تازه باید بچه داری کنم

بعد چشاشو بهم دوخت و گفت

به خاطر اینه که میگم دنبال عشق نگرد ……نیست اگه هم باشه اونقدر مسخرس که اسمش عشق نیست

با ناراحتی گفتم

نازی

پسر عمم اومده خاستگاریم میخوام قبول کنم

فقط میمونه بهروز که شماها باید قانعش کنید

پس احساستون بهم

وای شقایق تو را خدا بذار عاقلانه تصمیم بگیرم

آخه اینطوری بهروزو نابود میکنی

فکر کردی واسه چی دارم به شماها میگم کمکم کنید

از جاش بلند شد و از قدم زنون از ما دور شد

سکوت بدی بین ما سه تا حاکم شد

به تنها چیزی که فکر نمیکردم این بود که نازنین و بهروز بعد اون همه لاو ترکوندن بهم نرسند

 

به محل قرارم با مائده رسیدم ماشینو که پارک کردم پیاده شدمو رفتم تو کافی شاپ

سلام مائده جونم

مائده در آغوشم کشید و گفت :سلام ملیسا جون چه خبر؟

هیچی سلامتی

دیشب چیکار کردی ؟

هیچی یه هفته وقت دارم بهش جواب بدم

جوابت چیه؟

می دونی مائده با اتفاقایی که داره پشت سر هم میفته واقعا بین دو راهیم

یعنی ممکنه قبول کنی؟

بیخیال …دیشب چی میخواستی بگی؟

 

سرشو انداخت پایین و گفت :ملیسا …تو مثل خواهرمی……به خدا اندازه خواهر نداشتم دوست دارم

میدونم عزیزم منم همینطور

از طرفی متین هم مثل داداشمه بهترین دوستم از بچگیم تا همین الان.. نمیتونم ناراحتیشو ببینم

نمیخوام ببینم داره نابود میشه و به روی خودشم نمیاره

بی اختیار دلم لرزید

مائده واسه متین اتفاقی افتاده؟

 

چشمای اشکیشو بهم دوخت و گفت

اگه فهمید بهت گفتم …هیچوقت نمیبخشدم اما مجبورم …به خدا مجبورم

چیو بهم بگی……..جون به لبم کردی

ملیسا متین خیلی وقته عاشقت شده ……خودش میگفت نفهمیده دقیقا از کی …..اما از همون اول که دیده تو با همه فرق داری جذبت شده

خندیدم و گفتم

مائده حالت خوبه؟معلوم هست چی میگی …….جذب من شده اون حتی یه بار دقیق به چهرم نگاه نکرده

گفت بهم……..خودش گفت ….وقتی دیدم خیلی داغونه قسمش دادم بهم بگه چشه …گفت عاشق شده …عاشق همکلاسیشه… گفت یه دختر شیطونو بازیگوش که از هر فرصتی واسه تحقیرش استفاده میکنه

گفت نمیخواد گناه کنه ……گفت میدونه دنیای خودشو دختر رویاهاش متفاوته

گفت و گریه کرد ….خون گریه کرد متین عزیزترین کسم بود نمیتونستم غمشو ببینم خواستم بهم نشونت بده قبول نکرد

همون روز تو اون کافی شاپ باهاش اومدم تا راضیش کنم بهم نشونت بده قبول نکرد اما تو خودت اومدی

از هول کردناش فهمیدم طرف تویی……..همون جا بود که تازه معنای حرفای متینو فهمیدم تو اصلا تو یه دنیای دیگه بودی راه تو با امثال ماها خیلی فرق داشت

نمیدونم چطور شد پیشنهاد مشهد اومدنو قبول کردی اما اونجا منم شیفتت شدم

فهمیدم دنیات اگرچه با ماها متفاوته اما پاکی که تو وجودت بود تو هیچ کدوم از من و امثال من نبود

تو بیخیالتر از این حرفا بودی که عاشق بشی

تو ترمینال وقتی کورش بغلت کرد متین خرد شد

بهم گفت میدونه که هیچی بینتون نیست اما نمیخواد تو را تو بغل کس دیگه ای ببینه اونشب منو رسوند خونشونو و تا صبح تو کوچه قدم زد

وقتی اومد خونه گفت هیچ رقمه نمیتونه ازت بگذره

ملیسا تو را خدا با عجله تصمیم نگیر …متینم نابود میشه

اون مغروره….اون…………. گریه اش شدت گرفت و من ناباورانه به او نگاه میکردم و حرفاش تو سرم چرخ میخورد

از جا با شدت بلند شدم ………. مائده دستمو گرفت و گفت

 

ملیسا تو رو خدا درباره حرفای من چیزی به متین نگو

من بهش قول داده بودم به هیچکس نگم اما ……….. دستمو از زیر دستش بیرون کشیدمو و با عجله از کافی شاپ خارج شدم

اونقدر شوکه بودم که نفهمیدم چطور به خونه رسیدمو خودمو تو اتاقم حبس کردم

 

انگار همه فهمیده بودن کاری به کارم نداشته باشند

فقط سوسن میومد و غذامو میاورد و بعدم ظرفا را میبرد بیرون

قبول اینکه متین دوستم داشته باشه برام سخت بود.

اونقدر ذهنمو درگیر کرده بود که در این بین اصلا یادم رفت به آرشام فکر کنم

متین آدمی بود که هر دختری را میتونست خوشبخت کنه و اینکه مطمئن بودم نسبت به اون بی میل هم نیستم

یه جورایی ازش خوشم میومد اون متفاوت ترین پسری بود که تا حالا دیده بودم

حتی عاشقیشم متفاوت بود یه روزم یه نگاه بد بهم ننداخت همش نگاشو ازم می دزدید…یه بارم کاری نکرد که متوجه بشم دوستم داره

 

برعکس من همیشه معقوانه ترین عکس العملها را نشون میداد… تصمیم گرفتم اونو وادار به اعتراف کنم

به خونشون زنگ زدم اونقدر آنی تصمیم گرفتم و عمل کردم که باصدای الو گفتن مادرش یهو جا خوردم

سلام

سلام شما؟

 

ای خاک عالم باز من یه کاری با عجله کردمو مثل ..تو گل موندم

ملیسا هستم حالتون خوبه؟

وای عزیز دلم خوبی خانمی ….خانواده خوبند؟

ممنون . اونا هم سلام میرسونند….غرض از مزاحمت زنگ زدم بابت دو روزی که مزاحمتون بودم تشکر کنم

 

قربونت برم گلم ….مزاحم چیه ….شما مراحمید خانم خیلی خوشحالم که مائده دوست خوبی مثل تو داره

ممنون نظر لطفتونه ….بهرحال ممنون …..سلام برسونید …خداحافظ

ملیسا خانم؟

جانم

شما نمیدونید چند روزه مائده و متین چشونه؟

مکثی کردمو گفتم :چطور مگه ؟

بچم متین که عین مرغ سر کنده یه لحظه هم تو خونه بند نمیشه ….مائده هم که تو خودشه و وقتی بهش میگم چتونه میگه عمه اگه صبر کنی بهت میگم

آهی کشیدمو گفتم

والا چی عرض کنم…….منم مثل شما بی اطلاعم امیدوارم مشکلی نباشه

انشاالله……..گلم ببخشید سر تو را هم درد اوردم …سلام برسون …..خداحافظ

سریع شماره کورشو گرفتم

سلام چطوری؟

خوب نیستم

 

کورش چته

چه میدونم
ملیسا باید ببینمت

باشه گلم

راستی شماره موبایل متینو میخواستم

اونقدر بی حوصله بود که گفت بهت اس میدم بای

حتی نپرسید واسه چی میخوای

وا دیوانه ………… به یه دقیقه نرسید شماره متینو فرستاد

سریع قبل از اینکه پشیمون بشم شمارش رو گرفتم

 

سلام

سلام اقای محمدی

ملیسا خانم شمایید

یاد اون دفعه پای تلفن افتادمو گفتم

نخیر خانم احمدیم

قشنگ مشخص بود که داره میخنده

بله …بله …..خانم احمدی خوب هستید

ممنون

سکوت کردم اونم ساکت شد و فقط صدای نفساش بود که گوشمو *نو ا زش * میکرد

باید ببینمتون

مشکلی پیش اومده

بله

کی و کجا ؟

بعدازظهر ساعت 5 پارک

بله حتما

فعلا

گوشیو قطع کردمو به این فکر کردم چطور ازش اعتراف بگیرم اصلا با چه رویی
یاد مزاحمتای گاه و بیگاهم تو دانشگاه افتادم
نمیدونم چطور بود که با وجود اینکه دوستشم مثل خودش رفتار میکرد

هیچوقت یه کلمه متلک هم به هادی ننداختم و تموم مدت به متین گیر میدادم
حالا که خوب فکر میکنم میبینم که منم یه جورایی جذبش شدم
تا ساعت 4 انقدر فکر کردم که مغزم باد کرد و سر درد گرفتم
رفتم تو آشپزخونه و از سوسن خواستم بهم مسکن بده
قرصو با یه لیوان آب انداختم بالا که مامان رسید

 
چته؟

سلام

سلام

هیچی سرم درد میکنه

فکراتو کردی

 

هنوز دو روز دیگه وقت دارم …بای

کجا ؟

میرم بیرون یه هوایی بخوره به کلم

چیزی نگفت و منم سریع جیم زدم

 

***

دیدمش نشسته بود رو یه نیمکت و دستاشو باز کرده بود و سرشو برده بود بالا و آسمونو نگاه میکرد

نمیدونم چقدر وقت وایساده بودمو نگاش میکردم که سرش به سمتم چرخید خودشو جمع و جور کرد و بلند شد به سمتش رفتم

سلام آقای محمدی

 

سلام خانم احمدی

خوب هستید ؟

ممنون

مائده جون و مامانتون چطورن ؟

همه خوبند

داییتون چطوره

 
پوفی کرد و گفت

نگید فقط منو کشوندید اینجا تا از حال بقیه خبر دار بشید

خوب نه…….راستش موضوع اینه که یه چند وقتیه مائده تو خودشه …هر چی ازش میپرسم چشه هیچی نمیگه….خوب میخواستم از شما

نگاشو به چشام دوخت و من دقیقا خفه شدم

مائده مشکلی نداره

شما مطمئنید

آره

پس چرا اینطوریه

آهی کشید و نگاشو از چشام گرفت و باز داد به آسمون
ای بمیری…نه ..نه بمیره آرشام که تو هیچ نمی پس نمیدی
اینطوری فایده نداره

خوب من امروز زنگ زدم به مادرتون تا از ایشون بپرسم که ایشونم گفتند هم شما و هم مائده جون تازگیا یه طوریتون هست

از جاش بلند شد و گفت

من میرم دوتا ذرت مکزیکی بگیرم الان میام

فهمیدم که میخواد تنها باشه برا همین چیزی نگفتمو اون ازم دور شد
موبایلم زنگ خورد

الو

 
از الو گفتن با نازشش فهمیدم آتوساست

به سلام آتوسا خانوم پارسال دوست امسال آشنا

سلام ملیسا جون خوبی مامان خوبه؟

ممنون

الان کجایی ؟

بیرونم

میشه قرار بذاریم ببینمت؟

نه اصلا وقت ندارم

کی حوصله دیدن روی نحس این یکیو داره
یه چند دقیقه ای چرت و پرت گفت و بعد گفت

 
ملیسا تو واقعا قصد داری ازدواج کنی؟

آهان الان رفتی سر اصل مطلب

خوب ….خوب …..من میدونم تو آرشام دوست نداری ولی من عاش
وسط حرفش پریدم و با بدجنسی  گفتم

کی گفته من دوسش ندارم

حداقل دو سه روزی حال آتوسا را بگیرم بد نیست
آتوسا با بغض گفت
من عاشقشم

 
خوب باشی ….من و آرشام واسه هم میمیریمو
با صدای افتادن چیزی کنارم سرمو بالا گرفتم

متین و با دو تا ذرت مکزیکی پخش زمین دیدم
نگاه اندوه گینشو تو چشام دوخت
صدای گریه آتوسا باعث شد به خودم بیامو سریع گوشیو قطع کنم
متین من
-خانم احمدی …..میخواستم بهتون بگم سرتون تو کار خودتون باشه و کاری به غمگین بودن و منو مائده نداشته باشید
دو قدم عقب رفت و ادامه داد امیدوارم خوشبخت باشید خداحافظ
اشکم بی اختیار دراومد اونقدر سریع رفت که اصلا نفهمیدنم از کدوم طرف رفت
خاک بر سرم اومدم یعنی حال آتوسا را بگیرم بدجور خورد تو پر خودم لعنت بهت آرشام که سایه نحست همش رو زندگیمه
تنها گزینه ای که برا جمع کردن گنده کاریم به ذهنم میرسید مائده بود سریع باهاش تماس گرفتمو هرچی پیش اومده بود و گفتم اونم دوتا فحش بارم کرد که چرا بچه بازیو کنار نمیذارم و از این حرفا
بعدم گفت نکنه گلوم پیش داداشش گیر کرده که منم با اعتماد به نفس گفتم

به هر حال آدم باید همه کیس ها رو ببینه و بعد تصمیم بگیره

بپا نچایی

نه لباس گرم پوشیدم

واقعا من موندم ..متین اون زبون درازتو ندیدو عاشقت شد

عزیزم تو مو میبینی پسرا پیچش مو

وای ملیسا امروز اعتماد به نفست چسبیده به سقف

چه کنم عزیزم واقع بین شدم

.
اوهو کم اوردم خوبه

اون که از اولش مشخص بود

خدایا از دست این دختر

آره دیگه قدر گل بلبل بداند

اکی بابا قطع میکنی گل خانم تا من زنگ بزنم به اون داداش بدبختمو روشنش کنم

باشه منتظر خبرتم

تصمیم گرفتم یه سری به کورش بزنم اس دادم کجایی
جواب داد خونه

 

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄
 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

54 ◄ آفران به لایکت

مائده جان آخه من کجا بیام؟

یعنی چی

یعنی چی نداره من خونه عمت نمیام

اونوقت میشه دلیلشو بدونم…….. البته

خوب

خوب چی ؟

اه….ملیسا مسخره بازی در نیار دلیلت چیه؟

خوب من تا حالا تو همچین مراسمایی شرکت نکردم

خوب اشکالی نداره …این بار میشه بار اولت

مائده

جان مائده

خیلی خوب بابا

راستش اینه که دوست ندارم با این تیپ و قیافه وارد جمعتون بشم

اوه حالا همچین گفت من نمیام …………گفتم دلیلش چیه……….اتفاقا من یه چادر عربی دارم که بابا از مکه برام اورده اما چون قدش بلند بود و چادر نو هم داشتم برا همین اک گذاشتمش تو کمدم میدم بپوشی

نه ….آخه من

وای انقدر نه نه نکن ………..یه لحظه وایسا سریع به سمت اتاقش دوید بعد چند لحظه با یه چادر مشکی برگشت چادر و باز کرد و روی سرم انداخت

دستاتو بکن تو آستینش….آهان ………..وای عالیه………خدای من ملیسا عین فرشته ها شدی

به سمت اتاقش هلم داد و من خودم را با پوشش جدیدم درون آینه قدی اتاقش دیدم……….. سیاهی چادرم منو به یاد چشمان متین می انداخت

 

دختر درون آینه با قیافه معصومانه اش به من لبخند زد و من مبهوت قیافه جدیدم بودم ……… با اینکه مشهد هر وقت میخواستیم وارد حرم بشیم چادر می انداختم ولی همیشه چادرم یه چادر سفید گل گلی صورتی بود

اما حالا این چادر

الو ملی …ملیسا…دختر …تو که خودتو تو آینه خوردی…….بیا بریم دیگه الاناس که بابا غر غر کنه

از دختر درون آینه دل کندم و گفتم

بریم

خانه ی متین دارای حیاط خیلی بزرگی بود و سبک خونه با اون ایوان بزرگ قدیمی اما قشنگ بود خونشون تو شمال تهران یه جای خوش آب و هوا بود……از لحظه ی ورودم متین را ندیم ……نمیدونم چرا دلم میخواست عکس العمل متین رو وقتی منو با این چادر میدید ،ببینم

 

مائده دخترا و خانومای زیادی که اونجا بودند را بهم معرفی کرد

 

متین  چهار ريال پنجتا  تا عمو داشت که هر کدومشون یکی دو سه تا دختر داشتند ….همه چادری بودند و من خدا را شکر کردم که مائده این چادر را بهم داد

مائده منو دوست صمیمیش معرفی کرد و عمه اش یعنی همون مادر متین چنان محکم بغلم کرد که احساس تنگی نفس کردم

چندین بار بوسیدم و تو گوشم زمزمه کرد …..چقدر با این چادر خانم شدی و من با محبت نگاش کردمو گفتم

 

ممنون

 

از مائده یواشکی پرسیدم عکس رو دیوار که عکس مردی با چشمای شبیه به متین بود پدر متینه و مائده با آهی نگاش کرد و گفت

عمو مهدی پدر متینه فوت شده خیلی سال پیش تقریبا متین 8 سالش بوده

وای ……خدا بیامورزدشون

خدا رفتگان شما را هم بیامرزه

با یا الله یا الله گفتن چند تا پسر دخترا به تکاپو افتادند و دستی به مقنعه و چادر هایشان کشیدند و همگی بلند شدند

مائده کنارم ایستاد و گفت

 

اینا همه فامیلای متینند بعضیاشونم همسایهاشونن

 

با چشم دنبال متین میگشتم که هنوز موفق به دیدنش نشده بودم

دخترا سر به زیر وایساده بودند و یه سلام کوتاه به افرادی که وارد میشدند میدادند

 

مائده گفت

ملیسا من برم کمک عمه و

منم میام

ممنون ولی………… بدون اینکه منتظر ادامه حرفاش باشم زودتر از اون وارد آشپزخانه شدم

خسته نباشید

مادر متین لبخند بی دریغش را به روم پاشید و گفت

درمونده نباشی عزیزم……. چه کمکی ازم برمیاد فقط تو را خدا تعارف نکنید که احساس غریب بودن بهم دست میده

لبخند زد و به شیزینیها اشاره کرد و گفت

تو ظرفا بچینش

چشم

شیرینیها را با حوصله تو دوتا ظرف خوشکل سنتی چیدمو مائده هم چای ریخت

خوب تموم شد

مادرمتین سرشو از لای در بیرون کردو سهراب را صدا زد

بعد چند لحظه پسر قد بلند و خوش هیکلی با ریش بزی کوچولویی وارد شد و یا الله گفت

بله زن دایی

سهراب جان این چایی و شیرینیو ببر

چشم ….یه لحظه بیرون رفت و با پسر دیگه ای وارد شد

سلام زن عمو مادر متین جواب سلامش را به گرمی داد و پسر سلام کوتاهی به ما داد و سینی چایی را برد

سهراب هم به سمتم اومد و شیرینی ها را از دستم گرفت و یک آن نگاش با نگام تلاقی پیدا کرد که سریع نگامو دزدیدم

چند ثانیه مکث کرد و بعد از آشپزخانه خارج شد

چندتا خانم دیگه هم برای کمک به آشپزخانه اومدند ……… گوشیم مرتب زنگ میخورد

از دیروز دیگه جوابشو نداده بودم …….. به صفحه گوشی نگاه کردم عکس کورش که از نیمرخ زوم روی دماغش گرفته بودم روی صفحش بود

الو

خیلی بی معرفتی ………….گم شو من دیگه دوستی به نام ملیسا ندارم

اوه جه خبره

چه خبره ؟تو با کدوم دوستات رفتی شمال که نه یلدا و شقایقند نه اون دو تا مرغ عشقو نه من

شمال ……….شمالم کجا بود

پس کدوم گوری هستی ؟

خونه دوستمم

دوستت ؟

 

برا اینکه ول کنه گفتم

مائده دیگه

ای وای من ……….خوب میگفتی با هم بریم

زهر مار

پس کجایی که انقدر شلوغه

با ذوق گفتم

اومدم سمنو پزون

اوه چه با حال ………..ببینم متینم اونجاس

ندیدمش

اوکی بای

وا خدا شفات بده

 

 

موقع شام بود که صدای یا الله پیچید تو گوشم

متین بود اینو مطمئن بودم

آشپزخونه خیلی شلوغ بود و بیست سی  نفری اونجا وول میخوردند

یکی از دختر عموهای متین درحالی که لپاش گل انداخته بود وارد شد و گفت

زن عمو آقا متین کارتون دارن

ای لال شی حالا میمرد خودش میومد اینجا

عمه،  مائده جون قربونت برم برو ببین متین چیکار داره

مائده با لبخند نگام کرد و اشاره کرد به دستای کفیش و گفت

ملیسا میشه تو بری

اوه مای گاد ………….کاش از خدا یه چیزه بهتر میخواستم مثلا……….اوم…..نمیدونم

باشه گلم

چادرمو مرتب کردمو رفتم بیرون

قلبم تو حلقم میزد

زهر مار چته

به خودم تلقین کردم این یکی از پروژه های شرطبندی فراموش شدمه

دیدمش به دیوار تکیه داده بود و به سقف نگاه میکرد تو اون شلوغی تک و تنها وایساده بود و تو فکر بود

صداش زدم

آقا متین

نگاه متعجبش به سمتم برگشت و رو چادرم قفل شد

و بعد نگاش آروم آروم بالا اومد و نشست تو چشام

 

شک دارم بین اینکه چادرم سیاهتره یا چشاش

مادرتونو مائده دستشون بند بود اینه که من اومدم ببینم کاری داشتید

کاملا دستپاچه شد انگار یادش نمیومد چیکار داشته نگاشو از چشام دزدید و گفت

سلام

اوا خاک عالم من که سلام نکردم

خودمو نباختم و گفتم

سلام ببخشید فراموش کردم سلام کنم

حالا به جوراباش خیره شده بود

خوب……………….نفس عمیقی کشید و بعد یه چند لحظه مکث گفت

به مامان بگید کوبیده ها را اوردم ………..دیگ برنجم پشت دره اونجا میکشند یا بیارم تو آشپزخونه

یه لحظه

داخل آشپزخونه برگشتمو کسب تکلیف کردم

عزیزم بگو بیارند اینجا

پیش متین که برگشتم اینبار نگام نکرد و فقط گفت

چشم

سفره خوشکلی سرتا سر حال بزرگشون پهن شد و همه در چیدن اون همکاری کردند

درست برعکس مهمونیای ما که توش مهمون از جاش تکون نمیخورد و حتی خود صاحب خونه هم فقط به خدمتکارا دستور میداد

صفایی که چیدن این سفره داشت کجا و میز پر زرق و برق و اشرافی مهمونیای ماها کجا

وقتی میخواستم سینی که حاوی کاسه های بلوری کوچولوی پر از ترشی بود که دهنم از دیدنش آب افتاد و به سهراب بدم

رگ غیرت بچه مثبتمون قلمبه شد و رو به من گفت

شما بفرمایید لطفا …. و به در آشپزخونه اشاره کرد

زیر لب غر غر کردم

بچه پر رو

 خدا به داد زنش برسه حتما از اوناس که صب تا شب تو آشپزخونه میشوره میساوه

منظورم این نبود بری تو آشپزخونه به قول خودت بشوری بساوی

زیاد دوست ندارم سهراب دور و ورت باشه البته خودت مختاری

در تموم مدتی که متین جوابمو شیش تا شیش تا میداد دهنم باز مونده بود و به این فکر میکردم مگه صدام چقدر بلند بود که این بشر شنید اصلا همش به جهنم این کی دنبال من راه افتاد سینی ترشی تو دستشو چیکار کرد

 

ای خدا منو بکش که انقدر سوتی ندم

وای خدا ، من که منظورم زنش بود

مائده منو از تو شوک در اورد و متینم سریع ازم دور شد

ملیسا چی شده ؟

چرا متین عصبانیه ؟

چه میدونم ……… مادر متین و متین همه را سر سفره دعوت کردند و من خوشمزه ترین غذای عمرمو خوردم

آخرای غذا بود که موبایل متین زنگ خورد و متین گفت

سلام

آره داداش همین کوچس

دم در ریسه رنگی زدم

الان میام دم در

متین از سر سفره بلند شد

چی شده عمو ….. رو به عموش گفت

یکی از دوستامو دعوت کردم الان رسید

و بعد سریع رفت

صدای یاالله گفتن متین و بعد ورود اونو

چشام اندازه یه نعلبکی باز شد

ای تو روحت کورش

کورش به همه سلام بلند بالایی کرد و مثل بچه های مثبت سر به زیر اومد تو

مائده که کنارم نشسته بود با تعجب به سمتم برگشت و پرسشی نگام کرد

شونمو بالا انداختم و با چشای ریز شدم به کورش که حالا سر سفره کنار متین نشسته بود نگاه کردم

کورشم همزمان سرشو بالا آورد

 

به احتمال صد و یک درصد  داشت دنبال مائده میگشت که نگاش به من افتاد و با تعجب به من خیره شد

که اونم به احتمال قریب به یقین به خاطر چادرم بود و بعد نگاش روی مائده سرخورد که متین چیزی بهش گفت و بشقاب برنج و جلوش گذاشت کورش تشکری کرد و شروع به خوردن کرد

 

خدا…….. آخر از دست این پسره خل میشم

سفره دوباره با همکاری همه جمع شد

تو آشپزخونه دقیقا مثل لونه مورچه پر از زن و دخترایی با چادر مشکی بود که هر کدومشون مشغول یه کاری بودند

 

مادر متین با دیدنم تو آشپزخونه دستشو پشت کمرم گذاشت و گفت عمرا بذاره کاری انجام بدم و من چقدر ممنونش شدم که آبرومو خرید چون تا حالا در عمرم یه بشقابم نشسته بودم

 

مائده هم برای اینکه احساس تنهایی نکنم از زیر کار فرار کرد و همراهم اومد بیرون

بریم تو اتاق عمه

 

کاش میشد بریم تو اتاق متین دلم میخواد ببینم اتاقش چه شکلیه

 

نه اینکه واسم مهم باش ها فقط محض ارضای حس خوشکل فوضولیم

 

اما مائده به حس زیبام توجه نکرد و با هم به اتاق مادر متین رفتیم

محو فضای روحانی اتاق با اون بوی یاس و سجاده بزرگی که وسط اتاق بود شده بودم که مائده دست به کمر جلوم وایساد

 

هان چته

این پسره اینجا چیکار میکنه؟

 

کدوم پسره نگاش بهم فهموند نمیشه خرش کرد

 

خوب اگه منظورت کورشه نمیدونم

اصلا صبر کن ببینم مگه جای تو را تنگ کرده …..چرا نسبت بهش حساسی

منو با سوالات نپیچون

 

وا …. تو اول جوابمو بده

خوب….خوب…اون …..یعنی

یه کلمه بگو ازش خوشت میاد

-ملیسا معلومه چی میگی

اخماشو تو هم کشید و از جلوم کنار رفت

مائده جونم چرا ناراحت شدی شوخی کردم

دیگه با من از این شوخیا نکن

چشم …..حالا بهم میگی چرا نسبت بهش حساسی

حس خوبی بهش ندارم

واقعا؟ولی اونکه نسبت به تو حسای خوبی داره

محکم زدم تو دهنم………….ای نفرین بر دهانی که بی موقع باز بشه

 

نگاه پر حرص مائده بهم فهموند زود تند سریع هر چی میدونم بهش بگم و من فقط به زور آب دهنمو غورت دادم

مائده جونم …خوب میدونی ……….اوم

خوب

وقتی اینجوری نگام میکنی هول میشم همه چیز یادم میره

مائده پوفی کشید و نگاشو به سقف دوخت که صدای زنگ اس ام اسم بلند شد

 

با دیدن اسم کورش روی صفحه زیر لب گفتم لامصب حلال زادس

 

نوشته بود …..ملی موش بخوردت چه با چادر ناناز شدی….تو و این غلطا …..محاله…….اگه ننت اینجوری ببیندت سکته را زده ……راستی یکم هوامو داشته باش …منظورم بغل دستیته

 

جوابشو دادم برو بمیر

مائده دست به سینه نگام میکرد

هان

من اینجا بوقم دیگه

 

چونشو گرفتم و سرشو اینور اونور کردمو و چشامو ریز کردمو و گفتم

بدم نمیگیا حالا بگو بوق

 

دستشو زد زیر دستمو گفت

وای ملی یکم جدی باش

بله …بفرمایید سرورم

قضییه این پسره چیه ؟

 

از تو خوشش اومده میخواد تورت کنه

ملیسا

هان چیه واقعیتو گفتم خوب

اون غلط کرده با تو

ا..ا….به من چه

ردش میکنی بره

من دعوتش نکردم که حالا ردش کنم برو به داداش جونت بگو

د ….بچه واسه همین میگم تو دکش کن که متین چیزی نفهمه وگرنه خونشو میریزه

آخی چه غیرتی…….آبجیش فداش شه……..خوب خونشو بریزه …بهتر ..تو چرا حرص میخوری

ملیسا تو را خدا برای یه بارم شده اینجاتو به کار بنداز

اشاره کرد به مخ نازنین صفر کیلومترم

خوب که چی

متین اگه بویی برد به دوستی منو تو هم شک میکنه

منظورت چیه

خوب …فکر میکنه تو به خاطر کورش با من دوست شدی

برو بابا همه عالم و آدم میدونند من به خاطر هیچ کس یه پشه رو هم نمیپرونم مخصوصا کورش

ولی

با صدای در اتاق هر دو ساکت شدیم

 

دختر عموی متین سرشو از لای در تو اورد و گفت :بچه ها میاید بریم پای پاتیل   ؟

 

( پاتیل : ظرف بزرگی که برای پخت سمنو استفاده میشه )

بریم

و قبل از هر عکس العملی از جانب مائده تقریبا از تو اتاق فرار کردم

برای اولین بار بود که مراسم پختن سمنو را از نزدیک میدیدم

 

خانما همه کنار دیوار ایستاده بودند و هر کدومشون یکی یکی جلو میرفتند و سمنو را هم میزدند

مائده اروم گفت  : وقتی داری سمنو را هم میزنی منو هم دعا کن

برگشتم و به صورت بی نقصش نگاه کردم

واقعا از من چی میخواست ؟

از منی که تازه یک ماهم نشده نمازامو یک درمیون میخونم

منی که تا حالا نه راجع به دینم تحقیق کردمو نه مشتاق فهمیدنش بودم و تنها چیزایی که ازش میدونم هموناییه که تو کتاب دینی مدرسه ام خوندم

منی که نه پایبند حجابمو نه چیزایی که از نظر مائده و دینم حرومه

حالا دختری به پاکی و بی گناهی مائده از من میخواست دعاش کنم

با چه رویی دعاش کنم

اصلا با چه رویی با خدام حرف بزنم

اشک تو چشم جمع شد

مائده دستشو پشت کمرم گذاشت و گفت

برو نوبت توه

یه قدم به دیگ نزدیک شدمو ایستادم

نمیدونم چرا تو جمعیت آقایون روبروم دنبال متین میگشتم

به دیوار تکیه کرده و بود و یه کتاب دعای کوچیک دستش بود و میخوند

یه قدم دیگه نزدیکتر شدم به پاتیل

نگام هنوز به اون بود

انگار سنگینی نگامو حس کرد که سرشو بالا اورد و بهم نگاه کرد

با نگاش انگار جون گرفتمو سریع خودمو به پاتیل رسوندمو شروع کردم به هم زدن

چشمام و بستمو دعا کردم

اینبار میدونستم چی میخوام

خدایا آرامش میخوام ………..فقط آرامش

 

تو طول صحبت کردن یکی دو دقیقه ایم با خدام سنگینی نگاه متینو از پشت پلکای بستم حس کردم

وحس کردم آرومتر از قبل شدم

و چقدر این حس زیبا بهم چسبید

کورش آروم یه گوشه ایستاده بود و عمیقا تو فکر فرو رفته بود

از کنارش که رد میشدم گفتم

بپا غرق نشی

نگاشو بهم داد و دستشو تو موهاش چنگ کرد

 

هر وقت عصبانی میشد میافتاد به جون موهای بدبختش

بیخیالش شدمو رفتم تو

همگی دخترا با هم به اتاق مهمون رفتیم

دختر عموی متین که تازه فهمیدم اسمش سحره بهم گفت

شما دانشجویید

بله ….من همکلاس آقای محمدیم

هیجان زده یکم جلوتر اومد و گفت

همکلاسی آقا متینی ؟

آره خوب

با این حرفم همه ساکت شدند و به سمتم برگشتند

مائده گفت

یه روز من رفتم دانشکده دنبال متین که با ملیسا آشنا شدمو باهاش دوست شدم

متین …….خوب …..متین تو دانشگاه چطوریه؟

به چشمای مشتاقش نگاه کردم

اخمی بین ابروهام افتاد

چی شد ……این دختر عموش بدجوری مشکوک میزنه

همگی ساکت منتظر جوابم بودند

خوب……مثل همه پسراست

خودمم نفهمیدم چرا انقدر مسخره جوابشو دادم…انگار خوشم نمیومد کسی راجع به بچه مثبت کلاسمون اینطوری مشتاق باشه

 

اما دختره کوتاه بیا نبود

درساش چطوره

رتبه اوله

لبخندی زد و گفت

میدونستم

خون خونمو داشت میخورد

شما نامزدشونید

یکم سرخ شد و با پررویی گفت:مگه گفته نامزد داره

نه ولی خوب

مائده وسط بحث پپرید و گفت

ملیسا میدونستی مجبوری تا صبح بیدار بمونی

واسه چی؟

واسه اینکه باید جوونا تا صبح بیدار بمونند و سمنو را هم بزنند تا ته نگیره

چه جالب

باز سحر گفت:یعنی شما شب اینجا میمونید

اومدم بگم ……مشکلیه ..جای شما را تنگ کردم

که مائده زد به بازومو رو به سحر گفت

جرات داره بره …میکشمش ….خودش بهم قول داده دو روز دیگه هم پیشم بمونه واسه تولدم

ای خاک بر سرم …….مگه تولد مائده دو روز دیگس

تو روی بزرگوارم نیاوردم و فقط لبخندی به مائده زدم

ای تو روحت حالا من تا دو روز دیگه چه غلطی بکنم
به تلفونای پشت سر هم شقایق و یلدا جواب ندادم و آخر سر هم موبایلمو خاموش کردم چون اصلا حوصله اینکه واسشون توضیح بدم کجامو واسه چی اومدم اینجا را نداشتم

 

تقریبا ساعت حول و حوش دو نصفه شب بود که به قول سحر پیر و پاتالا رفتند بخوابند

 

البته بماند که چند تا جووناهم هی خمیازه کشیدند و آخر سر هم جیم زدند

به خودمون که اومدیم نه نفر بیشتر تو حیاط کنار پاتیل نمونده بود

 

به کورش اشاره زدم نمیخواد بره خونشون که اون بی توجه به من فقط به مائده خیره شده بود با این کاراش آخر سر خودشا به باد میده

 

مائده که از بودن کورش کاملا معذب بود گفت

ملیسا ……این پسره نمیخواد بره خونشون

وا …مائده این همه آدم تو دوباره گیر دادی به این بیچاره

آخه

ببخشید

هر دوتامون به سمت کورش که سرشو پایین انداخته بود و کنارمون مظلومانه ایستاده بود نگاه کردیم

 

بفرمایید

در مورد سمنو …..مواد اولیه اش چیه

خاک بر سر با دست بهم اشاره زد برم گمشم تا با مائده همکلام شه…….

اطرافو پاییدم

 

متین که بیتوجه به اطرافش داشت سمنو هم میزد و دعا میخوند و رفته بود تو حس

سحر هم که تو یه قدمیش وایساده بود و یه کتاب دعا دستش بود و همه نگاش به متین بود

 

ای دختره چشم سفید

بقیه هم که مشغول حرف زدن بودند و یکی دوتا هم نشسته چرت میزدند و سهراب خان هم که زوم کرده بود روی من

 

مائده بیچاره هم در حالی که از خجالت سرخ شده بود درباره گندم جوونه زده سمنو میگفت و کورشم همچین تو حرفاش غرق شده بود که انگار میخواد خودش فردا شب گندم بذاره واسه سمنو پختن

 

باز نگام رفت پی سحر

 

حالا داشت با متین حرف میزد و متینم در حالی که تموم نگاش به سمنو بود جوابشو میداد

من امشب حال این دختره را نگیرم ملیسا نیستم

دختره پر رو

بیخودی کلید کردم رو اون بیچاره و با حرص بهشون نزدیک شدم

و کورشو مائده را با طرز تهییه سمنو تنها گذاشتم

بیتوجه به اینکه مائده بهم گفت

کجا و واسم چشم و ابرو اومد یعنی بتمرگ سر جات

گفتم

تو باش برم یکم سمنو هم بزنمو بیام

کنار پاتیل رسیدم

متین جان

جوری بلند گفتم که هم سحر بشنوه هم سهراب

متین بدون اینکه نگام کنه گفت

امری داشتید

ای بمیری …..این همه از جونم مایه گذاشتم میمردی بگی جانم یا حداقل بگی بله

میشه منم هم بزنم تازه یادم اومد چندتا از آرزوهامو نگفتم

متین ملاقه بزرگو دستم داد و گفت

یا علی

اومد بره که سریع گتم

ترم جدید دو تا درسامون با سهرابیه

همینطوره

جلوی سحر و سهراب که حالا چهار چشمی نگام میکردند لحنمو یکم صمیمی تر کردم

 

به نظرت من چیکار کنم؟

چیو ؟

تو که مشکله منو سهرابیو میدونی …..همش به کنار از بعد اون دعوا رفتارش یه جوری شده

 

کم کم داره منو میترسونه

متین یهو سرخ شد و گفت

از طرز نگاه کردنش بهت خوشم نمیاد

وای خدا چه جو گیر شدپ

کتاب دعا از دست سحر افتاد و اون متعجب به منو متین خیره شد

لبخندی دندون نما بهش زدم که باعث شد با حرص ازم دور شه و گوشه ی حیاط کز کنه

سهرابم دست کمی از اون نداشت

جدی به متین نگاه کردمو گفتم

ببخشید واسه فرار کردن از زیر نگاه پسر عموت مجبور شدم اینطوری حرف بزنم ولی انگار خواهرش بیشتر ناراحت شد

 

متین لبخند مهربونی زد و گفت

بابت رفتار سهراب عذر میخوام و سحرم هنوز خیلی بچس

 

وا مگه چند سالشه ؟

کاری به سن و سال ندارم کلا گفتم

ای بابا یهو بگو عقل نداره و خلاص

ولی انگار خیلی دوستت داره

 

اون با ایده ال من واسه زندگی یه دنیا فرق داره

میتونم حدس بزنم ایده التون واسه زندگی یکیه مثل مادرتون

 

حدستون اشتباس هر کس شخصیت مخصوص به خودشو داره پس هیچکس مثل مامانم پیدا نمیشه

اوم ….جالبه

چی ؟

همین همسر ایده التون ….ببخشید ولی شما دیگه باید فهمیده باشید که من خیلی رکم پس به دل نگیرید اما از دید من همسر شما یه دختر آفتاب مهتاب ندیده است که وقتی برای عقدش میره آرایشگاه زمین تا آسمون تفاوت میکنه….احتمالا زاویه نگاش تا حالا از محدوده کفش خودش و به احتمال ضعیف کفش طرف صحبتش بالاتر نیومده

 

خوب اولا به صفت رک بودنتون صفت کنجکاو بودن و اضافه کنی

 

منظورتون همون فوضوله دیگه

متین خندید

وای خدا چقدر با لبخند چشاش زیباتره اگرچه در تمام طول صحبتمون یه بارم به چشام نگاه نکرد اما من نگام فقط به چشماش بود

 

خوب دوما

دوما حدستون کاملا غلطه……با اجازه

چی شد ……کجا رفت

 

 

از بس این سمنو رو هم زدم دستم شکست ایناهم انگار نه انگار

اون از متین که معلوم نیست کجا رفت اونم از این کورش مارمولک که مائده را به حرف گرفته بقیه هم که انگار اومدن ماتم سرا یا تو چرتند یا تو فکر

همونطور که سمنو را هم زدم به بقیه آرزوهام فکر کردم

خوب خداجونم یه کاری کن مامانم یکم باهام راه بیاد

اوم…نازنین و بهزادم سر عقل بیاند و با هم ازدواج کنند

واسه شقایق و یلدا هم دو تا پسر و بزن پس کلشون تا بیاند برشون دارند ببرند

خوب …دیگه آرشام و ……اهان

آرشام و آتوسا را هم بهم برسون…………جان چه شود

سهرابیم چشاشو لوچ کن

یه نگاه به کورشو مائده کردمو تو دلم گفتم در مورد این دوتا هم نظر خاصی ندارم

و خودمم تو این شرطی که بستم با بچه ها موفق بشم

ومتینو

با ضربه ای که به پهلوم خورد سرمو بالا اوردم و با دیدن صورت خشمگین مائده یه لبخند مظلومانه تقدیمش کردم

بمیری ملی

چیه بابا پهلومو سوراخ کردی

مگه به تو اشاره نکردم وایسی

روش پخت سمنو رو برا بچم گفتی

زهر مار بچه پررو

بد اخلاق ………خاک تو سر کورش کج سلیقه

بده من این لامصبو مگه چه حاجتی داری که ته پاتیلم بس که هم زدی سوراخ کردی

وای مائده همه را دعا کردم اگه یکی دوتاشم بگیره چه شود

مائده تقریبا هولم داد اونطرفو با حرص گفت

مطمئنم اگه بگیره همه بدبخت میشند

بی ذوق

در پاتیل سمنو را طبق مراسم خاصی که گفتن ذکر و صلوات بود گذاشتند و روشو قران و شمع و گل و آینه گذاشتند

منو کورش کنار هم ایستاده بودیم و به این صحنه نگاه میکردیم

کورش آروم زمزمه کرد چقدر با اینا فرق داریم

برگشتم و نگاهش کردم

اخم کمرنگی کرد و گفت دارم به این نتیجه میرسم که تموم مدت عمرم چقدر الکی گذشت

چه حرفایی میشنیدم …اونم از کی …از پسر الکی خوش و بیخیالی که نمونشو تو زندگیم ندیده بودم

حرفی نزدم

من دیگه میرم

امیدوارم فهمیده باشی مائده دختری نیست که بشه خرش کرد

 

میدونم …….از اولم میدونستم …اما سعی میکردم انکارش کنم

کورش

هیچی نگو ملی …داغونم ….فعلا ..بای

سریع پیش متین رفت و خداحافظی بلندی با جمع کوچک دور پاتیل کرد و رفت

 

تو کار این بشر موندم …هیچ چیزش مثل آدم نیست…نه اینکه من همه چیزم آدمواره ؟

 

مائده پیشم اومد و گفت

خوب حالا دیگه میتونیم بریم بخوابیم

 

مائده

جونم

کاملا مشخص بود که از رفتن کورش خوشحاله

 

تو….تو به کورش چیزی گفتی؟

من فقط طرز سمنو پختنو مراسمشو براش گفتم …چطور؟

 

نمیدونم به هم ریخته بود

 

شونه هاشو بالا انداخت و گفت

ملیسا

مثل خودش گفتم جونم

چرا انقدر کورش واست مهمه

کورش واسم بهترین دوسته …..یه جورایی داداشمه

 

اونروزی که توی ترمینال دیدمش احساس کردن خیلی دوست داره

 

آره …ولی نه اون دوست داشتنی که فکرشو میکنی…..واقعا به من به چشم دوستش نگاه میکنه

 

صبر کن ببینم مائده خانم حالا چرا این موضوع واست مهم شد

 

مائده دستمو کشید و منو به سمت اتاقی برد

نظرت چیه امشبو بریم تو اتاق متین

عالیه ……..اما خودمو با وقار نشون دادم و گفتم

فرقی نمیکنه فقط من ملحفه تمیز میخوام

مائده خندید و گفت

بله سرورم

میدونی خیلی راحت خودتو میزنی به کوچه علی چپ؟

بیخیال ملی……همیشه نمیشه دنبال دلیل بود گاهی وقتا باید بیخیال شد

 

اتاق متین بیشتر شبیه نمایشگاه آثار هنری بود

همه جای دیوارا پر بود از سیاه قلم و خطاطی واقعا که محشر بود روی میزش هم پر بود از قابهای کوچک عکسهای خانوادگیش که از وقتی نینی بود تا الانا مرتب چیده شده بود

بیشتر عکسا متینو باباش بودند و لبخندش

حتی از توی عکسم میشد آرامش لبخند و نگاش را فهمید

کنار دیوار رفتمو اینبار با دقت بیشتری تک تک نقاشیها و خطاشو نگاه کردم

رو به روی یکی از نقاشیاش که یه دختر رو به دریا نشسته بود و باد موهاشو به عقب فرستاده بود ایستادم

دخترک پشتش به تصویر بود و زانوهاشو بغل کرده بود

با اینکه صورتش معلوم نبود اما میشد حس کرد که بغض کرده

آهی کشیدم که مائده گفت

منم خیلی این نقاشیشو دوست دارم……. به سمتش برگشتم …..روی تخت نشسته بود و نگام میکرد

 

ادامه داد

حتی یکی دو بار کش رفتم ……اما متین با پس گردنی پسش گرفت

حرفی نزدمو به سراغ بقیه نقاشی ها رفتم

 

اما همش تصویر دخترک و غمش جلوی چشمام بود

اتاق متین تلفیقی از عصر قدیم و جدید بود تمام روتختی ها و رومیزیهاش منبت کاری بود اما کامپیوتر و لپ تاپش از بهترین مدلا بود

خود آقا متین کجا میخوابه

اون بیدار میمونه

چرا دیگه

 

باباش همیشه پای پاتیل میموندو تا اونجایی که میتونست قرانو از اولش میخوند بعد از اون خدا بیامرز متین این کارو میکنه

خدا بیامرزدشون…….. اونقدر خسته بودم که بدون اینکه به مائده اجازه بدم رو تختی جدید و روی تخت بندازه تقریبا بیهوش شدم

مائده صدام زد و گفت

زودباش پاشو ملیسا همه سر سفره صبحونند

وای مائده ولم کن من که تازه دو ساعته خوابیدم

 

پاشو عزیزم سمنو و حلیم …..پاشو …دیگه

نمیخوام خوابم میاد

 

ملیسا …متین میخواد لباساشو عوض کنه

خوب عوض کنه….. به من چه………مگه من مامانش

ملیسا خانم جهت یاد آوریتون شما الان تو اتاق متین خوابیدید و کمد لباساشم اینجاس

به زور بلند شدمو گفتم

باشه بابا خفم کردی پا شدم

به سلام ملیسا خانم صبحتون بخیر

به سمت سرویس بهداشتی گوشه اتاق رفتمو گفتم

ولم کن مائده شدید خوابم میاد

اوه ………خوبه یه سلام کردم کاریت نداشتم

با زدن آب سرد به صورتم سر حال اومدم

مائده دست به سینه منتظرم نشسته بود

معلومه دو ساعته تو اون دستشویی چیکار میکنی؟

لبخند خبیثانه ای زدمو و گفتم از اول تا آخرش برات بگم

اومد یکی زد تو سرمو گفت

لازم نکرده بدو……بی ادب

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

41 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

اونروز هر چی با کورش حرف زدیم فایده نداشت و پاش را کرد تو یه کفش که قاپ مائده را میدزده

از جانب مائده مطمئن بودم اما دوست نداشتم اصرار کورش وجه ی مرا جلوی مائده خراب کنه گرچه میدونستم کورش آدمیه که امروز یه تصمیمی میگیره و فرداش به روی خودشم نمیاره پس جای امید بود

مخصوصا اینکه مائده با دخترای اطراف کورش یه دنیا فرق داشت از جمله باخودمن

سوغاتی سوسن و همون موقع که رسیدم دادم و مال بقیه را هم گذاشتم تو اتاقم چون هنوز خانواده عزیزم از سفرشون برنگشته بودند

از روزی که از مشهد اومدم غیر از نمازای صبحم که یک درمیون قضا میشد بقیه را میخوندم و اونطور که فهمیدم شقایقو یلدا هم همینطور بودند

دو روز استراحت کردم تا مامان اینا هم اومدند

مامان پوستش از آفتاب برنزه شده بود و با چندتا چمدون خرید از کیش که مطمئن بودم نود و نه درصد انها لباسه برگشت

بایاد اوری اینکه حتی یه تماس خشک و خالیم باهام نگرفتند به سردی به هر دوشون سلام کردم

بابا سرمو بوسید و به اتاقش رفت

اوج محبتش واسه من همین قدر بیشتر نبود گاهی وقتا شک میکنم که بچه واقعیشون باشم

مامانم هنوز کلمه ای از دهانم خارج نشده گفت

ملیسا واقعا که عجب مسافریو از دست دادی خیلی خوش گذشت

به منم خوش گذشت

مامان پوزخندی زد و گفت با اون دگوری ها _ منظورش دوستام بودند؟

مامان نیومده شروع نکن

اخمی کرد و گفت : آتوسا اونجا خودشو واسه آرشام تیکه پاره کرد اونوقت توی احمق رفتی زیارت

پس خدا را شکر میکنم که نیومدم چون حوصله اون دوستای مسخرتو نداشتم ……مخصوصا آتوسا

مامان که انگار خودشم از این بحثای تکراری خسته شده بود رو به عباس آقا که مشغول جابه جا کردن چمدونهای مامان بود گفت

اون زرشکیرو بذار تو اتاق ملیسا مال اونه

 

ممنون مامان اما

من خستم بعدا باهات صحبت میکنم

آهی کشیدمو وارد اتاقم شدم چمدون سوغاتی های مامان اگرچه برایم جذاب نبود اما حداقل میتوانست وقتم را پرکنه شبش هم سوغاتی های هر دوشونو بهشون دادم ……. بابا که از خریدم خیلی خوشش اومد …. مامانم چیزی بروز نداد ولی میدونم اگه راضی نبود صد بار میگفت

 

 

ماشین را توی پارکینگ دانشکده پارک کردمو به سمت کلاسم رفتم تو راه با متین برخورد کردم

سلام

فقط یه ثانیه نگاهم کرد و گفت

سلام

بعد چند ثانیه مکث گفت

ببخشید من عجله دارم با اجازه

بهم برخورد پسره امل روانی

اصلا تقصیر خودمه که بهش سلام کردم …..حقا که بی لیاقته

 

نازنین و بهروز با دیدنم اونقدر تحویلم گرفتند که تصمیم گرفتم هر چند یک بار دورشون بزنم تا منو نبینند و عزیز بشم

با ورود کورش به کلاس همه سرها به سمتش برگشت

 

معلوم بود با عطر هوگویش دوش گرفته و با اون کت و شلوار مشکی و کروات دودی خیلی خواستنی شده بود مطمئنا اگه فرناز امروز غائب نبود از کرده خود پشیمون میشد که چرا راحت کنار کشید

 

اوه سلام خوشتیپه از این طرفا

به لبخند کورش که به حرف شقایق زد نگاه کردم

مطمئنا این تیپ زدنش واسه انجام کار مهمی بود وگرنه کورش برای مهمونیهای رسمیمان هم لباسهای اسپرت میپوشید

 

حتی سهرابی هم به کورش گفت

نکنه امشب عروسیته

و کورش با خنده جواب داد خدا نکنه اونروز برسه که من خر شم زن بگیرم

سهرابی با نگاه خیره اش به من جواب داد

اونش دیگه دست خودت نیست دست دلته

از این حرفش بدنم مور مور شد و اخم کردم

 

بعد کلاس دنبال کورش راه افتادم تا ته و توی قضیه را در بیارم

 

کجا به سلامتی

اگه غر غر نمیکنی و عصابمو خورد نمیکنی بگم

وای نه از همون که میترسیدم داشت به سرم میومد

کورش ….مائده

بای هانی …….همین امروز بهت ثابت میکنم تو در موردش اشتباه میکردی

توی پارکینگ رسیدیم که دهنم باز موند ماشین خدا تومنی باباش زیر پاش بود و رنگ کت و شلوارشم با اون ست کرده بود

 

چیه

نگو بابات بهت داده؟

نه بابا سوئیچو کش رفتم ……..شب احتمالا خونمو میریزه

حق داره

آدم یه دوست مثل تو داشته باشه دشمن میخواد چیکار

توی ماشین نشست و دوباره عطر زد و برام دستی تکون داد به سبد گل پشت ماشین که مطمئنا برای مخ زدن مائده بود نگاهی کردمو آهی کشیدم

انگار تصمیمش خیلی جدیه

به شقایق که پشت سرم به رفتن کورش خیره شده بود نگاه کردمو گفتم

به نظرت چیکار کنم

هیچی

خسته نباشید با این همه فکر کردن

مثلا میخوای چیکار کنی

چه میدونم …..آهان زنگ بزنم به مائده همه چیو بگم

اونوقت اگه کورش فهمید ،میدونی که چقدر کینه ای…….شاید بره به متین بگه که تو شرط

وسط حرفش پریدمو گفتم

آره راس میگی بهتره منتظر عکس العمل خود مائده باشیم

با این همه دک و پوزه کورش کوه هم جلوش کم میاره چه برسه به مائده

بقیه بچه ها هم بهمون رسیدند و همگی راهی کافی شاپ شدیمو من خواسشتم سوغات بچه ها را بهشون بدم که یکی دستش را از پشت سرم جلوی چشمام گرفت

با لمس دستای مردونش چندشم شد و سریع خودمو جلو کشیدم

 

سلام عشق من

اه اینو دیگه کجای دلم بذارم یادم باشه به بچه ها بگم پاتوقمونو عوض کنیم

سلام آرشام خان

مسافرت خوش گذشت

شنیدم به شما با وجود آتوسا جون بیشتر خوش گذشت

کم نیاورد و گفت

اون که صد البته

رو به بقیه هم سلام کرد و با گفتن با اجازه بدون اینکه منتظر حرفی باشه سریع روی صندلی کنارمون نشست

 

کورش خان کجاند

شقایق با لودگی گفت:رفته گل بچینه

همگی پقی زدیم زیر خنده

به چه کیف پولای قشنگی

بهروز با خنده گفت : ملیسا جون زحمتشو کشیده

میدونستم اگه چیزی بهش ندم مامان سر فرصت کلمو میکنه واسه همین کیف پولایی که واسه شقایق و یلدا خریده بودمو و هنوز از کیفم درشون نیاورده بودم

بیرون اوردم و یکیش دادم بهش

دست تو جیب کتش کرد و جعبه کوچیکی بیرون کشید اینم برای تو

در جعبه را باز کردمو و با دیدن دستبند زیبای طلا سفید اخمام تو هم رفت

شقایق جعبه را از دستم گرفت و دستبندو با احتیاط بیرون اورد

وای خیلی نازه…….

چه خوش سلیقه

یاد بگیر بهروز خان

به ابراز نظر بچه ها لبخندی زدمو رو به آرشام گفتم

خیلی لطف کردی ولی نمیتونم قبول کنم

چرا……. تو قبول میکنی …به عنوان کادوی یه دوست که تو مسافرتش حتی یه ثانیه هم از فکرت بیرون نیومد

ممنون

به شقایق که هنوز به دستبند مات مونده بود گفتم شقایق دستبند و بذار تو جعبش و پسشون بده

ملی من فکر کردم قبول کردی

تو اشتباه فکر کردی …….من کادویی که ……… آرشام

 

وسط حرفم پریدو گفت

استپ خانمی ………بهم کادو دادی بهت کادو دادم

آخه

نازنین با حرص گفت

اما و اگه و نداره

من کی گفتم اما و اگه، گفتم آخه

حالا هر چی

خیلی خوب ممنون آرشام خان

با هزار بدبختی آرشامو پیچوندیمو رفتیم خونه کورش تا ببینیم چی شد خدمتکار در و باز کرد و ما با سر و صدا وارد شدیم

مامان کورش خیلی تحویلمون گرفت

کورش هست

گفت:کورش تو اتاقشه

نمیدونم چشه دمغه این سبد گلم اورد انداخت اینجا

اوپس …….کورش گاف داده بدون در زدن پریدیم تو اتاق و همچین نعره کشیدیم که فکر کنم کورش تو شلوارش جیش کرد

زهر مار چه خبرتونه دراز کشیده بودما……دخترای روانی

بهروز تو از اینا هم بدتری

خیلی خوب بابا بی جنبه

بهروز با مسخرگی گفت

شیری یا روباه آق کورش

فعلا که یه بچه آهوی بی پناهم گیر یه مشت زامبی شقایق با مشت کوبید پس سرشو گفت

زهر مار حالا هی ننه من غریبم بازی در بیا

جدی به کورش گفتم

مائده رااذیت که نکردی

اذیت کجا بود

بهش گفتم تصادفی دیدمشو بیاد برسونمش گفت

صلاح نمیبینم باهاتون بیام . گفتم حداقل یه کافی شاپی قهوه ای شماره ای

گفت:دلیلی نمیبینه اصلا سرشو نیاورد بالا ببینه من انقدر تیپ زدم یا با یه گونی اومدم…….ماشینو بگو بابام میخواست خفم کنه اونوقت خانم یه نگاهم بهش ننداخت

با موتور گازی میرفتم انقدر زورم نمیومد

اونقدر بهش خندیدیم که اشک از چشامون جاری شد

من که از همون اول گفتم مائده اهل این حرفا نیست

کورش چند بار زیر لب مائده مائده گفت و بعد رو به من گفت

دختره بهم میگه به حرمت دوستیم با ملیسا باهات برخوردی نکردم که دیگه پاتو از گلیمت درازتر نکنی

اااا.پس حسابی شستت

شقایق خندیدو گفت

بدو میخوام بندازمت رو بند تا خشک شی

یلدا گفت اتوتم با من

ا مزه ها

کورش واقعا عصاب نداشت چون بدجور خورده بود تو پرش …. ما هم سریع جیم شدیم

 

***

 

رفتارای سهرابی طرز نگاه کردن و بعضی حرفاش دیگه واقعا اعصاب برام نذاشته بود …………. سهرابی همیشه اخمو حالا نیشش تا بنا گوشش باز بود و به قدری تحویلم میگرفت که تمام بچه ها هم به رفتار جدیدش مشکوک شده بودند

از همه بدتر غیرت کورش و بهروز بود که منو هلاک کرده بود…… بهشون گفتم رفتارای سهرابی مشکوکه

کورش گفت

به نظر من که این چند ترم باقی مونده را سر کارش بذار تا پاست کنه و بعدش تو رو به خیر و اونو به سلامت

بهروزم مثل بوقلمون کله اش را در تایید حرف کورش چند بار بالا و پایین برد و آخر سر هم گفت

هوای ما را هم بهش بگو داشته باشه

با حرص با دو دستم همزمان توی سر دوتاشون زدمو گفتم

یعنی خاک عالم تو سر بی غیرتتون کنند

مشغول کل کل با اونا بودم که گوشیم زنگ خورد…… با دیدن شماره مائده دوباره یه چشم غره به دوتاشون رفتمو دکمه اتصالو فشار دادم

جونم ……مائده جان

سلام ملیسا خانم خوبی؟……..پارسال دوست امسال آشنا

سلام خانمی ممنون تو خوبی؟ چه خبر؟

هیچی سلامتی؟

کجایی

دانشکده

منم بهت نزدیکم……..میخوام با متین برم کافی شاپ تو هم میای؟

اوم………خوب مطمعنی مزاحم نیستم

وای قربونت برم تو مراحمی

ممنون

پس بیا کافی شاپ تا منم خودمو برسونم

اوه راستی شقایق جان و یلدا خانمم بیارید

باشه

تلفونو قطع کردمو رو به بچه ها که تازه همگی جمع شده بودند گفتم: بچه ها من کافی شاپ دعوتم به اضافه یلدا و شقایق

کورش قبل از هر حرفی گفت

 مائده دعوتت کرده پس منم میام

اوی کجا ………متینم هست ضمنا دیگه بهت اجازه نمیدم به مائده نزدیک شی

 

کورش با لحن جدی گفت

یادم نمیاد ازت اجازه گرفته باشم

کورش چند بار بگم مائده با همه دخترای اطرافت فرق داره

میدونم و …تو هم میدونی که من از چیزای خاص خوشم میاد

هزار بار کورش و تهدید کردم که اگه بخواد بیاد کافی شاپ ال میکنم و بل میکنم

باشه ملی انقدر قُپی نیا…..اصلا نمیام خوبه

آره دیگه پس سه ساعته واسه چی دارم فک میزنم

با دیدن مائده که مقابل متین نشسته بود و آروم باهاش حرف میزد به سمتشون رفتم

سلام هر دو بلند شدند و من با مائده رو بوسی کردم

یک لحظه نگاه مائده به پشت سرم افتاد و بعد سریع رو به منو متین گفت

بچه ها من خیلی گشنمه پیشنهاد میدم به جای کافی شاپ بریم رستوران مهمون متین خان

متین فقط سرشو تکون دادو گفت موافقم

ولی من گفتم

نه من مزاحمتون نمیشم

مائده گفت:وای چقدر تعارفی هستی ….شما با ما میاید باشه؟

باشه …ولی مهمون من

متین که به گلدان روی میز خیره شده بود گفت

نه دیگه ……وقتی خانوما با یه آقا میرند بیرون دست تو جیبشون نمیکنند

آخه

سلام

 

برگشتمو به کورش که مقابم با یه لبخند مزحک وایساده بود نگاه کردم

 

همگی جوابشو دادیم و کورش گفت

چه حسن تصادفی……….. منو دوستام اومدیم اینجا یه

به طرف میزی که اشاره کرد برگشتم و با دیدن دوتا از پسرای خل و چل کلاس چشم غره ای به کورش رفتمو

کورش که انگار از نگاه عصبانی من کمی ترسید گفت

فعلا

به سمت میزش رفت

مائده از جاش ببلند شد و گفت

بلند شید بریم ناهار………… هر سه بلند شدیم و من قبل از خارج شدن برگشتمو یه چشمک به کورش که با عصبانیت نگام میکرد حواله کردم

 

قرار شد منو مائده با ماشین من و متین با چهارصد پنج خودش بیاد

همین که سوار شدیم مائده گفت

راستی شقایقو یلدا نیومدند

 

اه …پاک یادم رفت بهشون بگم از دست کورش و خراب کاریاش

راستش اونا کار داشتند عذر خواهی کردند

برای کورش پیام دادم : خوردی هستشو توف کن

و اونم پاسخ داد :خیلی بی فرهنگید حالا کجا رفتید؟

فوضولو بردند جهنم گفتند هیزمش تره

 

جوابی نداد……… در یه رستوران طبقه متوسط ایستادیم و متین ماشینشو پارک کرد و منم پشت سرش ایستادم

مائده پیاده شد و من قبل از پیاده شدن یه نگاه به سر و شکلم کردم

خدایی از اون روزی که موهامو توی مقتعم فرستاده بودم قیافم خیلی مظلومتر شده بود…. ولی شیطنتام تمومی نداشت یه بوس کوچولو برا خودم فرستادمو پیاده شدم

متین درو باز کرد و منو مائده با تشکر کوتاهی وارد شدیم

مائده هنوز ننشسته گفت : من برگ میخورم

متین لبخند مهربانی به رویش پاشید و گفت

می دونم شکمو

 

و بعد دوباره اخماشو تو هم کشید و در حالی که سرشو به سمت من بر میگردوند و نگاش اوتوماتیک پایین میرفت تا منو نبینه….گفت

و شما؟

میخواستم منویی که به سمتم گرفته بود را محکم بزنم تو سرش تا مایع بین نخاعیش از بینیش بزنه بیرونو اشهدشو بخونه

بدون گرفتن منو از دستش با حرص گفتم

منم مثل مائده ،برگ

منویی که هنوز جلوم گرفته بودو و بدون اینکه باز کنه روی میز گذاشتو پیش خدمتو صدا کرد

 

سه دست برگ با مخلفات با یکی از دوغای محلیتون

مائده گفت : میرم دستامو بشورم ومنو متینو تنها گذاشت

اونقدر از دست متین عصبانی بودم که حد نداشت تا حالا هیچ پسری انقدر بهم کم محلی نکرده بود گوشیم زنگ خورد از جیبم بیرون کشیدمو با دیدن اسم آرشام سری روی صحفه گوشیم ……با حرص زیر لب گفتم

بر خر مگس معرکه لعنت

جوابشو ندادم که دوباره زنگ زد …….. لعنتی گوشیو به اجبار برداشتم

صدای شاد آرشام تو گوشی پیچید سلام خانومی عق………….. نگاهم به سمت صورت متین کشیده شد یه لحظه نگاه موشکافش به خودمو غافل گیر کردم و اون خیلی ناشیانه به سقف خیره شد

حرصم گرفت ، ایش ایکبیری……..

سلام چطوری؟

ممنون از احوالپرسی های شما

حوصلشو نداشتم

کاری داشتی؟

آره واسه ناهار میخواستم دعوتت کنم

شرمنده الان میخوام ناهار بخورم

کجا با کی؟

من الان دوستاتو دیدم باهاشون نبودی ….خونه هم که نیستی

شما داروغه اید……..به خودم مربوطه الان کجامو با کی هستم

پررو آمارمو درمیاره

منظورمو بد برداشت نکن نگرانت شدم

نگران چی؟

من کار دارم بای

و بدون اینکه منتظر جوابش باشم قطع کردم

گوشیمو خاموش کردم همزمان با گذاشتن تلفن تو جیبم مائده هم رسید و پرسشگرانه به قیافه درهم متین خیره شد

حتی به طور نامحسوس اشاره زد چی شده و اونم تابلو سرشو بالا برد یعنی هیچی……….. مشکل روانی داره دیگه

خوب اگه هیچی پس چرا با یه کوه عسلم نمیشه خوردت

ناهار با چرت و پرت گوییهای مائده که سعی داشت متینو از حالو هوایی که توشه دربیاره صرف کردیم

اما متین خان دریغ از یه لبخند خشک و خالی همچنان روی اخمش مصمم بود

ای بعد ناهار قلیون میچسبید ولی با این دوتا بچه مثبت آرزویی محال بود

ممنون خوشمزه بود

متین که مشغول بازی با غذاش بود سرشو بالا اورد و تو. چشام خیره شد انگار میخواست عمق ذهنمو بخونه

 

صبر کن ببینم مگه ذهن من عمقم داره

خدا عالمه اینبار کم نیاوردم و به چشمای جذاب مشکیش خیره شد

واو….چه عالمی داره چشاش……. نمیدونم چقدر اونطوری موندیم که با سرفه مصلحتی مائده نگاهمونو از هم گرفتیم

بمیره نذاشت ببینم کی کم میاره متین تا بنا گوش سرخ شد و منم عین خیالم نبود یعنی اصلا توی روی خودم نیاوردم …فقط شنیدم گفت

نوش جان مائده

با نیش باز گفت

بچه ها یه پیاده روی میچسبها

تا فردا هم دست این بدی فقط میخواد برنامه ی مثبت بودنشو ادامه بده برا همین گفتم

من دیگه میرم

 

چرا آخه…………. مثلا چی بگم …بگم بدجور هوس قلیون  کردم

خوب یه سری کار دارم ممنون از ناهار خوشمزتون

از جام بلند شدمو و مائده و متینم متعاقبا بلند شدند

بعد از کشیدن یه قلیون پرتقال نعنا به سمت خونه روندم

 

همین که ماشینو وارد خونه کردم با دیدن ماشین آرشام پفی کشیدم

وای خدا کی میشه راحتم کنی

وارد سالن شدم

آرشام رو به روی مامان نشسته بود و باهاش حرف میزد با دیدنم سکوت کردند و فقط شنیدم مامان آروم گفت

بیا خودش اومد

سلام

هیچ کدوم جوابمو ندادند و مامان در حالی که با خشم نگام می کرد گفت

بیا اینجا بشین

نه ممنون خستم

-ملیسا اون روی سگ منو بالا نیار

به آرشام که با پوزخند نگام میکرد خیره شدمو و گفتم

مادر من تو که روی سگت همیشه بالاتر از همه روهاته واسه من بیچاره

درست حرف بزن دیگه پرروییم حدی داره

دقیقا مامان این حرفم به آقایی که روبروت وایساده بزن

بعدم بدون اینکه منتظر جواب مامان باشم به سمت اتاقم رفتم

 

قبل از اینکه در اتاقو ببندم یه کفش لای در گیر کرد و بعد آرشام محکم به در تنه زد و وارد شد

هوی چته وحشی

وحشی….هه…وحشی ببین کی به کی میگه

خوب من به تو میگم

ملیسا خوب گوشاتو باز کن فکر دور زدن منو از سرت بیرون کن…..اوندفعه هم بهت گفتم من دست رو هر چی بذارم مال منه

اوه اوه نگو ترسیدم…..منو تهدید میکنی

آره…..ولی نذار این تهدیدا از قالب حرف خارج بشه و عملی بشه

پوزخندی زدمو گفتم

ببین جناب مگه زوره …نمیخوامت…بابا ن..می…خوا…مت….چطوری حالیت کنم

آرشام با اون صورت خشمگینش بهم نزدیکتر شد و با دست محکم موهای پشت سرمو با مقنعه کشید به طوری احساس کردم باید با موهای نازنینم خداحافظی کنم

سرم به طرف عقب کشیده شد …..داد کشیدم…ولم کن وحشی

 

اما اون بی توجه به هر چیزی فقط گفت

بد میبینی کوچولو ……بد

با دست به صورتش که نزدیک صورتم بود کوبیدم از شدت ضربه نوک انگشتام زق زق میکرد

داد کشیدم هر گ.ه میخوای بخور لعنتی

آرشام موهامو ول کرد و دستشو روی صورتش گذاشت انگار از شدت ضربه شکه شده بود

فقط نگام کرد

برو بیرون

تکان نخورد انگار هنوز توی بهت بود

داد کشیدم از اتاق من برو بیرون

تکان سختی خورد

رنگ نگاش از تعجب به خشم تغییر کرد

تو …توی عوضی …تو یه الف بچه منو میزنی…من

آره بازم میزنم …اگه نری و از اینجا گورتو گم نکنی

با پشت دست روی لبهام کشید و با شصتش ناز کرد

سرمو عقب بردم

باشه خوشکله….من ..میرم ولی زود میام

خود درگیر

توی یه ثانیه سریع لبام و بوسید که چندشم شد

بر میگردم عشقم منتظرم باش

حتما…حالا گورتو گم کن

نگاش باعث شد بترسم…..بترسم از آرشامی که روبروم بود……آرشامی که انگار من پدرشو کشته بودم و اون باید ازم انتقام میگرفت

 

رفت……….و من نفس حبس شده امرو بیرون دادم

لعنت به همتون

 

ماشین آرشام هنوز کاملا از در خارج نشده بود که مامان بدون در زدن وارد اتاقم شد

با حرص نگام کرد و گفت

بالاخره کار خودتو کردی پسره را پر دادی

با تموم وجودم داد کشیدم

بسه…………بسه این مسخره بازیا ……….دیگه خستم کردید ………چقدر بشینم و ببینم کی میشه منم آدم حساب کنید و نظرم و بپرسید

سر من داد نکش…….. احمقی دیگه …حالیت نیست همه این کارا به خاطر خودته

به خاطر خودمه که اون پسره احمق میاد تو اتاقم هر طورمیخواد باهام رفتار میکنه…اونوقت …تو …توی به اصطلاح مادر به جای اینکه دوتا بار پسره کنی اومدی تو اتاقمو بهم میگی چرا جواب توهینهاشو دادم

پسره را همه رو هوا میزنند …اونوقت توی احمق به جای اینکه باهاش راه بیای ، لج و لجبازی می کنی .اون میتونه تو و صد نسل بعد تو راوتو پولاش غرق کنه………خوشتیپ .و جذابم که هست تحصیلکرده و خونواده داره ….لعنتی دوستتم که داره …دیگه چی میخوای

فقط به چشماش خیره شدم مشخص بود تا ده روز دیگه هم که باهاش حرف بزنی تاثیری نداره

حرف حرف خودش بود……..مثل همیشه…. بغضم ترکیدو اشکم روون شد

مامان پوفی کشید و گفت

چرا برای یه بارم شده به حرفم گوش نمیدی…….حالا چرا مثل عقده ای ها گریه میکنی؟

چون چون عقده ایم…..عقده ی یه محبت مادرانه از جانب تو …..مامان با من بد کردی بد…….یادته وقتی داشتم تو تب میسوختم و حالم خیلی بد بود………..اوه چه سوالی میپرسم تو چی در رابطه با من یادت میمونه اونروز دوره داشتید ….خونه مهلقا جونت …..گفتم مامان حالم بده کابوس میبینم می ترسم پیشم بمون…..سوسنو صدا زدی مواظبم باشه….گفتی داره مهمونیت دیر میشه……..گفتی باید بری روی بهاره را کم کنی …مامان من 12 سالم بود و بهت احتیاج داشتم ….تو هیچوقت نبودی …..نه تو خاطرات شیرینم بودی و نه مرحمی برای خاطرات تلخم………..عقده ایم که همین حالا که به قول خودت وقت شوهر کردنمه وقتی یلدا میگه مامانش باز صبح واسه خوردن صبحونه کم بهش گیر داده حسودیم میشه………مادر من ،کی برام لقمه گرفت و کی برا تغذیه ام حرص خورد جز اینکه بعضی وقتا بهم میتوپی چه خبرته کمتر بخور هیکلت بهم میریزه……………مامان من گاهی وقتا به این نتیجه میرسم برای شما هیچی نیستم…………….اصلا شک دارم تو مادرم باشی

 

مامان با پشت دست چنان محکم توی دهنم زد که مزه خونو احساس کردم …… فقط همین جمله را گفت

حقا که بی چشمو رویی و بعد از اتاقم رفت …نه اینجا دیگه جای من نبود …حداقل حالا نه ….حالا باید هر چی زودتر از اینجا دور میشدم
کولمو از رو شونه راستم انداختم رو شونه چپمو یه بار دیگه اینطرفو اونطرفو نگاه کردم
از دست خودم عاصی شدم

آخه احمق با مامانت لج کردی با خودت که لج نکردی چرا ماشینتو نیاوردی

موضوع اصلی این نبود

موضوع این بود که نمیدونستم کجا برم

خونه کورش عمرا چون با مامانش رودر بایستی داشتم

بچه ها هم حوصلشونو به هیچ وجه نداشتم ….میمونه مائده

گوشیمو از جیبم کشیدم بیرون و شمارشو گرفتم

سلام

سلام مائده جون خوبی ؟

سلام خانمی ممنون……شما چطوری؟

حوصله احوالپرسی نداشتم برا همین یه راست رفتم سر اصل مطلب

ممنون …….تو الان کجایی

خونم …چطور مگه

ساکت شدم

الو ملیسا

مائده راستش

ملیسا جان اتفاقی افتاده

آره………باید ببینمت

الان

آره

آخه دارم شام درست میکنم واسه شب مهمون داریم……..میخوای تو بیا خونمون

من که منتظر همین حرف بودم پیشنهادشو روی هوا زدم.

-آره آره اینطوری بهتره….مزاحم نیستم

…نه قربونت برم ……یادداشت کن : خیابان ….

 

***

 

سلام عزیزم چه عجب یادی از من کردی…….. به چهره آرامش بخش مائده نگاه کردمو بی اختیار بغضم ترکید

مائده دستپاچه شد و گفت

وای ملیسا چی شد؟

 

من حرف بدی زدم….ملیسا جونم … ….. منو تو بغلش گرفت و من خودمو خالی کردم فقط خدا را شکر کردم که مائده تو خونه تنها بود و گرنه اگه کسی منو تو این حال و روز میدید فکر میکرد دیوونم

بالاخره بعد از اینکه فین فینم تموم شد و دماغمو با سر شونه مائده پاک کردم آروم شدم

ملی جان نمیخوای حرف بزنی برام

صورت مهربونو آرومش باعث شد با بغض گفتم

ملی مامانم داره دیوونم میکنه داره مجبورم میکنه زن پسر دوستش بشم …من از پسره متنفرم

مائده با شنیدن حرفام لبخند مهربونی زد و گفت : اوه حالا همچین گریه میکنی فکر کردم نشوندنت پای سفره عقد…..پاشو خانومی دست و صورتتو بشور …الان بابامو مهمونامون میرسند

وای ….من میرم

کجا ؟

 

بهشون میگم من خودم تو را دعوت کردم واسه شام بیای اونا هم خوشحال میشند

بدو تنبل خانم…….. بهترین فکری که به ذهنم میرسید این بود که از جنگ روانی داخل خونمون چند روزیو دور باشم

تا درست تصمیم بگیرم …اما به خواست مائده با بابا تماس گرفتمو و گفتم چند روزی با دوستام میرم شمال ویلامون

اگرچه میدونستم واسه بابا این چیزا مهم نیست ولی مائده اونقدر اصرار کرد تا به بابا زنگ زدم……. لباسام مناسب خونه ی مائده اینا نبود

برای همین ترجیه دادم با مانتوم باشم که مائده فهمید و یه تونیک گلبهی ناناز با یه شال همرنگش واسم اورد

صد بار هم تاکید کرد که تا حالا نپوشیدتش و چقدر به من میاد و فیت تنمه

 

یه تک زنگ زده شد و بعد صدای باز شدن در حیاط اومد

مائده با خنده بلند شد و گفت

بدو بدو بابامو عمه اینا اومدند

باشه ……….. اه…عمه ….وای نکنه متین و مادرش باشند

خاک تو سر بد شانسم کنند

من اگه شانس داشتم که اسممو شانس الله میذاشتند

ملیسا جان کجا موندی

همراه مائده دم در ایستادم

بابا جان مائده کجایی؟

متین پشت سر دایش بود گفت

اه اه اگه میدونستم هنوز بیداری اصلا نمیومدم

با دیدن من جملش نیمه کاره موند و با تعجب به من نگاه کرد

سلام ………….

سلام دخترم

مائده با لبخند گفت

سلام بابا معرفی میکنم…ملیسا جان دوستم….امشب برای شام با اجازه شما دعوتش کردم…….. پدرش بوسه ای روی سرش زد و گفت

قربونت عزیزم کار خوبی کردی …..شما تو این خونه سرور منید

بعدم رو به من گفت : خوش اومدی دخترم

ممنون من با مادر متین هم روبوسی کردم و به متین فقط یه سلام دادم

که اونم با صدای آرومی جوابمو داد

به دنبال مائده وارد آشپزخونه شدم

بمیری مائده چرا نگفتی پسر عمتم هست

وا……خوب فکر نمیکردم واست مهم باشه

مهم نیست …..ولی …..

نمیدونستم چی بگم برای همین بیخیال شدم

برو بشین پیش بقیه تا ازت پزیرایی کنم

نه اینجا راحتم

وای ملیسا خجالت میکشی

نخیرم

وای دروغ نگو

سینی و از دستش گرفتمو گفتم

من و خجالت بده اصلا خودم میبرم

آفرین …دختر شجاع……… با سینی وارد پذیرایی شدم

پدر مائده با خنده گفت : دخترم چرا شما……شما بفرمایید بشینید …مائده باز تنبل بازی دراورد

مائده کنارم ایستادو گفت

نه بابا خود ملیسا اصرار داشت سینیو بیاره

محکم پاشو لگد کردم و زیر لب گفتم

خفه بمیر…… وای خدا حالا بقیه مخصوصا متین فکر میکنند واسه چی من اصرار داشتم سینی را بیارم….وای خدا الان متین فکر میکنه دارم از دیدنش ذوق مرگ میشمو میخوام جلب توجه کنم

برای همین سریع گفتم

از بس مائده جان تعارف کرد اعصابم خورد شد خواستم بهش نشون بدم که من اصلا اهل رودربایستی نیستم

بعدم سینی و ول دادم تو بغل مائده و گفتم

بیا بگیر خوبیم بهت نیومده

مائده غش کرد از خنده و گفت

وای ملی …الان دقیقا مشخصه به خونم تشنه ای

دقیقا

کنار مادر متین نشستم

مادرش اونقدر مهربونو خانم بود که تو دلم صدها بار حسرت خوردم که کاش منم مادری مثل اون داشتم

مادرش برام پرتقال پوست گرفت و چنان با محبت به من خیره شد که بی اختیار بغض کردم

مائده با خنده گفت

وای ملی فردا خونه متین اینا سمنو پزونه تو هم باید بیای

اما …آخه

مائده جان خانم احمدی تو این مراسما اصلا بهش خوش نمگذره پس اصرار نکن

به سمت متین برگشتمو اخم کردم

منظورم این نبود که

مادر متین گفت

عزیزم من قول میدم بهت خوش بگذره ………….حتما بیا

باشه

ممنون

 

شام خوشمزه مائده در فضایی دوستانه و جو مهربون خانوادگی آنها صرف شد

اونقدر بین خوردن شام خندیدمو و کیف کردم که دلم درد گرفته بود

وای مائده دستپختت عالیه……..فکر نمیکردم توی هم نسلیای من دختری باشه که بلد باشه غذا درست کنه

پوزخند صدا دار متین درست رفت رو اعصابم

برگشتمو به متین گفتم

مشکلیه

متین یکم خودشو جمع و جور کرد و گفت

نه چطور مگه

هیچی همین جوری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄
♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

48 ◄ دیری دی دینگ
  • 5
  • 1,239
  • 4,869
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها