• خاطره ها
فال آنلاین

ابدیت تکمیل شد

😍 از گوگل پلی ، مایکت ، بازار و پارس هاب و چهار خونه بروزرسانی کنید 😍

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • دلخوشم با خنده ات
    بخند ، شاد باش ، زندگی کن
رویا

رویا

—————–**–

فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت
مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخ ها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت.

او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد

ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم

کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر

مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟

ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیر

—————–**–

32 ◄ بیشتر و بیشترش کن

khengoolestan_axs

*0*0*0*0*0*0*0*

امروز تولدمه و من دارم انسان پرخلاقیت میشوم
گرچه بعضیا ندیدن خلاقیتم را، ولی بلخره کسانی هستن برای شاهد بودنش

تولدم مبارک باشه… یکسال دیگه گذشت… منم یک سال دیگه بزرگتر شدم… یک سالی که نمیدونم توش، واقعا تونستم بزرگ بشم یا نتونستم همونی باشم… که دوست دارم

تولدم مبارکتون باشد
🎆🎇🎉🎊🎈🎂🎁🎁🎁🎁

*!^^!^^^^!^^!*

35 ◄ اشمولی پشمولی

—————–**–

موقعی که تقریبا ۸ و ۹ سالم بود با خانوادم داشتیم میرفتیم مهشد مادرم کنارم نشسته بود و از پنجره منظره قشنگ بیرون رو بهم نشون میداد تا اینکه یه چند روز گذشت رسیدیم مهشد

همینکه رسیدیم رفتیم طرف یه ماشینی و توش نشستیم و پدرم شروع کرد بایه مرد که داخل ماشین نشسته بود
یه کم که گذشت باپ پدرم و بقیه رفتیم که یه اتاق برای خودمون بگیریم و بعد از اینکه گرفتیم رفتیم به اتاقه

اتاقش بد نبود تخت خواب داشت تویه اتاقش، و یه حال داشت که یه کم اونور ترش یه اپن داشت که به آشپزخانه میخورد

یه کم استراحت کردیم تا اینکه خستگیمون در رفت… رفتیم بیرون تا یه کم خرید کنیم برای خودمون

هممون باهم رفتیم یه نون خریدیم البته نمیدونم اسم نونش چی بود ولی خوشمزه بود، بعدش داشتیم از یه جایی رد میشدیم که چشمم به انگشترایی به شکل الماس افتاد و هر کدوم یه رنگ افتاد مادرمم دیدکه قشنگه دوتاشو برام گرفت یکیش الماسش قرمز بود اون یکی هم صورتی

بعد از یه کم خرید رفتیم تو حرم که دیدیم چقدر شلوغ اصلا یه وضعی بود

دوتا خواهرم انقدر هول دادن تا رسیدن به حرم و دستشون رو گذاشتن رو ضریح
تا اینکه دیگه نتونستن هول دادن بقیه روتحمل کنن برگشتند و منم پیش پدرم بودم و از خواهرام شنیدم که این اتفاق افتاد
بعد از اون رفتیم تو اون اتاقه ساندویچ خریده بودیم وخوردیم و رفتیم خوابیدیم

صبح که شد ایندفعه بقیه تو اون اتاقه موندن و من و مادرم به بازار رفتیم و مادرم یه چیزایی خرید وبرای منم یه دسته بازی خرید که توش کلی بازی داشت
و بعدا از چند روز اونجا موندن برگشتیم

—————–**–

امیدوارم از اولین خاطراتم که گذاشتم خوشتون اومده باشه
اگه از این خاطرم خوشتون اومد بازم میذارم

40 ◄ چِل شدم

خرید برای عروسی فقط دو روز طول کشید

خونه ی پدرجون سریع برای برگذاری جشن آماده شد و کارها به قدری سریع پیش رفت که چهارشنبه شب من با لباس عروس روی صندلی نشسته بودمو به مهمانها نگاه می کردم

ملیسا

با دیدن دوستام اشک تو چشام حلقه زد چقدر دلتنگشون بودم

یکی یکی پس گردنی بهم زدند و بعد از اینکه دو تون فحش بارم کردند تبریک گفتند

برای لحظاتی ملیسای شیطونو خندون زنده شد که با دیدن آرشام و به یاد آوردن حقیقت های زندگیش دوباره مرد

 

انگار دوستامم با اومدن آرشام معذب شدند چون سریع تبریک گفتند و به سمت میزاشون برگشتند

بدون اینکه من سوالی در مورد تاخیرش بپرسم خودش گفت

دختره عوضی شب عروسیم بهم پیشنهاد ازدواج می ده حیف که دخت عمومه وگرنه آبروشو می بردم

 

خوب

فقط خوب…من کشته مرده این شوهر داریتم

حرفی نزدم اما تا اومدم نگام از صورتش بردارم چونمو تو دستش گرفت و زمزمه کرد …خیلی خوشکلی ملیسا….یعنی فوق العاده ای

چونمو از بین انگشتاش بیرون کشیدمو برای فرار از نگاه پر خواهشش گفتم

 

بریم برقصیم؟

بریم

از جا بلند شدیم

صدای کف زدن مهمونا روی اعصابم بود

یه دور رقصیدیم که فرشاد اومد کنارم سلام بر دو فنچ عاشق

پسر تو خجالت نمیکشی دیر تر از همه میای؟

چیکار کنیم خوشتیپیو هزار دردسر دخترا دست از سرم بر نمی داشتند

آرشام بلند خندید و گفت

تو که راست میگی

چاکر شماییم….

به سمتم برگشت و گفت

ملیسا خانم اگه مثل اوندفعه نمی زنی آش و لاشم کنی افتخار یه دور رقصو به من می دید

دستمو دور بازوی آرشام حلقه کردمو به چشای هیز فرشاد نگاهی کردمو گفتم

شرمنده به عشقم قول دادم امشب فقط با اون برقصم

آرشام سرخوش خندید و من به چشمای عصبی فرشاد خیره شدم

عاشقتم عزیزم …پس بریم یه دور دیگه برقصیم

سنگینی نگاهش توی طول رقص روم بود…کم کم بچه ها هم اومدند وسط البته فقط آتوسا و شوهرش و شقایق چون نازنین و شوهرش درگیر بچشون بودند …یلدا هم به خاطر بچه تو شکمش نمیرقصید و مائده هم که خوب مشخص بود نمی رقصه

***

 

 

خداحافظی از خونواده و دوستام برام خیلی سخت است

اشک می ریختم و هر کدومشونو توی بغلم پِرِِس می کردم

مامان اونقدر گریه کرد که حالش بد شد و بابا به همراه شقایق و مائده اونو به بیمارستان بردندتا باز رگ دستش یه سرم نوش جان کنه

 

قبلش رو به آرشام گفت

 

ازت میخوام مواظبه پاره تنم باشی اون غیر از تو کسیو نداره

 

آرشام با بی خیالی فقط به گفتن باشه ای اکتفا کرد

با اعلام پروازمون باز همه را یه بار دیگه محکم بغل کردم

مادرجونم گریه میکرد …پدرجون آرشامو کناری کشید و چیزایی را زیر گوشش گفت و آرشام فقط میگفت

خیالتون راحت باشه

آرشام تموم سعیشو می کرد تا با حرفاش من و از اون حال و هوا در بیاره اما فکرم اونقدر درگیر وضعیت مامان بود که متوجه حرفای آرشام نبودم

 

توی فرودگاه نروژ راننده و منشی شخصی آرشام منتظرمون بودند

آنابل زنی حدود 45 ساله بود که صورتی سخت و رفتار رسمی داشت

دستمو فشرد و ازدواج و ورودم به نروژ را تبریک گفت

با خروج از فرودگاه و دیدن هوای ابریو دلگیر تروندهایم

(Trondheim)

دلم بیشتر گرفت

 

آرشام در مورد تروندهایم و جاهای دیدنیش یکم توضیح داد ولی من اصلا حوصله نداشتم و زمزمه کردم

 

آرشام لطفا این حرفا را بذار برای بعد واقعا سرم درد میکنه دلم میخواد فقط بخوابم

 

باشه عزیزم

لطفا همراهتو بهم بده

آرشام موبایلشو تو دستم گذاشت و من سریع با بابا تماس گرفتم اون مطمئنم کرد که حال مامان خوبه و الان داره استراحت می کنه

 

***

خونه آرشام فوق العاده بود …یه ساختمون دو طبقه شیک وسط یه حیاط پر از گل و شمشاد

با باز شدن در دو تا زن با لباس خدمتکارها مقابلمون مقابلمون ایستادند

 

یکی از اونا که سیاه پوست بود و موهاش دقیقا مثل سیم تلفن بود با لبخند مهربونی بهم خوش امد گفتو خودشو کاترینا معرفی کرد و زن دیگر که کمی مسنتر بود خودشو مارگارت معرفی کرد

 

طبقه همکف دارای دو اتاق مخصوص خدمتکارها و آشپزخانه و پذیرایی بزرگی بود و طبقه دوم دوتا اتاق خواب یه اتاق کار و یه کتابخونه داشت

 
هفته اول فقط به گشت و گذار گذشت

قلعه کریستینستن، باغ استیفس، جزیره مانک هولمن و مزه ای زیبای شهر رستوران گردان برج رادیویی و مراکز خرید محشر شهر مثل بیهاون

( byhaven)

و سیتی سید؛ عاشق شهر شده بودم ولی اختلاف من و آرشام از استخر پیر بادت شروع شد …اصرار آرشام برای شنا اونم با یه مایویی که روی هم رفته 20 سانتم پارچه مصرف نکرده بود باعث درگیری لفظی من و آرشام شد

 

من توی این استخر اونم با این مایو نمیام

شاید قبلا برام این چیزا مهم نبود اما بودن کنار متین حتی برای مدت کوتاهی بدجور روی عقایدم تاثیر گذاشته بود اگرچه حجابم کامل نبود و نمازمم دقیقا از زمان ازدواج با آرشام دیگه نخونده بودم اما این یکی کار اونم بین این همه آدم معذبم می کرد

ملیسا روی اعصابم مسابقه دو نذار

تو چیکار به من داری برو شنا منم اینجا تشویقت میکنم

چرا لجبازی میکنی

لجبازی نمی کنم دوست ندارم جلوی این همه آدم با این مایو

بین حرفم پرید و گفت

این امل بازیا چیه در میاری ..مگه میخوان بخورنت

خدایا تفاوت بین متین و آرشام تا چه حد متین از لباس پرنسسی پوشیده ام ایراد میگرفت و آرشام به خاطر نپوشیدن مایو املم میخوند

امل خودتی …من نمیام

لیاقت نداری

آره تو راست میگی

وسایلی که تو دستش بود و محکم روی زمین کوفت و تو چشام خیره شد و گفت

انگار اون پسره امل بدجور روت تاثیر گذاشته

آمپر چسبوندم بعد از مدتها مقابلش ایستادم و با داد گفتم

مراقب حرف زدنت باش امل تویی …نه اون یه موی گندیده اون شرف داره به صد تا آدم مثل تو

با فرود اومدن دستش روی گونم تازه فهمیدم چه کاری کردم …آره من باز فراموش کردم یه خدمتکار شخصیم

جوشش اشک به چشمام و حس کردم

توی چشاش زل زدم و گفتم

می دونی تنها آرزوم چیه اینکه بمیرمو از این زندگی خلاص بشم

ملیسا من یهو عصبانی شدم معذرت میخوام

مهم نیست تغصیر خودمه که فراموش می کنم تو ارباب منی و من تو چشم تو یه کنیز زر خریدم

این چه حرفیه

حقیقته

خیلی خوب من زیادروی کردم معذرت

حرفی نزدم

***

دو روز از قضیه دعوامون میگذشت آرشام ازم خواست تا خودمو واسه یه جشنی که به مناسبت ازدواجمون بود، آماده کنم

کی؟

دو روز دیگه

اشاره ای به گونه ام که جای انگشتای آرشام روش سیاه بود کردمو گفتم با اینصورت

بی خیال گفت

با گریم درست میشه

یعنی من کشته مرده عذاب وجدانش بودم

تو را خدا نمی ری از وجدان درد

واسه چی

عوضی انگار نه انگار جای دستای هیولایش روی صورتم مونده

هیچی شما راحت باش

هستم مگه تو ناراحتی…

نه

خوب …اِه داشت یادم میرفت فرشاد اومده نروژ…اسلو زندگی می کنه واسه جشن یادت باشه خبرت کنم

اه مار از پونه بدش میاد

ملیسا …فرشاد مثل برادرم میمونه دوست ندارم به چشم دشمن نگاش کنی

بحث با آرشام بی فایده بود بهم ثابت کرده بود نباید توقع غیرتی شدن ازش داشته باشم برای همین حرفی در مورد اینکه از نوع نگاه کردن و رفتارای فرشاد خوشم نمیاد نزدم

 

راستی کارای ادامه تحصیلتو انجام دادم واسه شروع سال تحصیی باید آماده بشی

خوب خدا را شکر یه قدم مثبت واسم برداشت

فقط سرمو تکون دادم

***

جشن تو خونه خودمون برگذار می شد

 

آرشام تموم دوستا و فامیلایی که تو نروژ داشت را دعوت کرد …من اینجا فقط دو تا عمه پدری داشتم که چشم دیدنشونو نداشتم با به یاد آوردن اینکه چطور تو وقت گرفتاری مالی بابا پشتمونو همشون خالی کردند دلم میخواست قتل عامشون کنم

روز جشن ماکسی فیروزه ای که کوتاه بود و تا بالای زانو هام بود و در عوض یه حریررویدامش کار شده بود که از پهلوهام شروع میشد و از پشت روی زمین میکشید و از جلو هم اندازه دامنم بود و تاپش هم دکلته  بود را همراه با کت کوتاه با یه آستین حریر پوشیدم

آرایش فیروزه ای دودی کردم و موهامو هم کاترین برام درست کرد که الحق وارد بود

آرشام با دیدنم لبخند زد و گفت

هی خوشکل خانم فکر قلبم باش…خیلی ناز شدی

ممنون

 

***
-ملیسا امشب یه سوپرایز بزرگ واست دارم

دم در برای استقبال از مهمونای آرشام ایستاده بودیم …تعداد مهمونا به قول آرشام بیستا تا بیشتر نبود … فرشاد زودتر از همه اومد

به سلام زوج عاشق

خدا را شکر این بچه این یه جمله را بلد بود هر چی ما را میدید اول همینو میگفت

سلام کوتاهی بهش کردم و رومو برگردوندم

رو به آرشام گفت من نمیدونم چه هیزم تری به این خانومت فروختم که اصلا ما را آدم حساب نمی کنه

آرشام در حالی اخماش و تو هم کشید رو به من گفت

تو ببخش فرشاد ملیسا زود با کسی نمی جوشه

پوزخندی زدم ..آقا طلبکارمم هست که چرا پسر عموی هیزشو تحویل نگرفتم می خوای بپرم دو تا ماچشم بکنم

ایشی گفتم و رومو برگردوندم ولی فرشاد دنده پهنتر از این حرفا بود پرو پرو رفت تا از خودش پذیرایی کنه

ملیسا رفتارت اصلا درست نیست

پوف بیا و درستش کن… مهمونای بعدی دوستای آرشام بودند که همگی ایرانی بودند

همشون منو تحویل گرفتن جز یکی از دخترا که اسمش ویانا بود همچین نگام کرد که احساس کردم ارث پدریشو بالا کشیدم

 

در عوضش پرید تو بغل آرشامو توف مالیش کرد

ای حالم بهم خورد دختره چندش پذیرایی که شدند

آرشام موزیک گذاشت و همه ریختن وسط

خدارا شکر ما عروسی کردیم وگرنه این قرها تو کمر این بیچاره ها خشک میشد

آرشام دستمو کشید و با هم رقصیدیم ….فرشاد با ویانا میرقصید

رو به آرشام گفتم چقدر این دو تا بهم میاند ….البته منظور من از نظر نچسب بودنشون بود اما آرشام با خنده گفت

چی می گی تو ،  فرشاد نه اهل دوست دختر و این حرفاس نه اهل ازدواج

نه بابا ؟

آهنگ که تموم شد روی مبل نشستمو به بقیه نگاه می کردم ویانا با آرشام می رقصید و نمی دونم چه شعر و وری می گفت که آرشام دقیقه به دقیقه صدای خندش بلند می شد

بی تفاوت نگاشون میکردم که فرشاد با یه لیوان کنارم اومد

می خوری

نه

می شه بپرسم از من چه اشتباهی سر زده که حتی حالمم نمی پرسی؟

مگه دامپزشکم

غش غش خندید …انگار واسش جک تعریف کرده باشم… با اخم نگاش کردم

خوب باشه

با این اخمات بچه که زدن نداره

نگامو ازش گرفتمو گفتم بهتره دور و بر من نپلکی

چرا اونوقت

چون ازت خوشم نمیاد

اه چقدر صریح حرف می زنی….راستی تا یادم نرفته بگم ویانا را دست کم نگیر

من اصلا در نظرش نمی گیرم که کم و زیاد داشته باشه

 

اشتباه می کنی …از ما گفتن بود

شما خیلی لطف دارید که فکر دوام زندگی پسر عموتونین

می دونی هر دفعه که می بینمت یه چیز جالب کشف میکنم….خیلی هیجان انگیز و جذابی و البته پیچیده و مرموز

بی تفاوت نگاش کردمو گفتم

الان دقیقا باید چیکار کنم ذوق کنم

هر جور راحتی

ببین من اینجوری راحتم که دور و برم نبینمت

مرسی

خواهش می کنم

ویانا کنارمون اومد و روی مبل کنار من ولو شد

وای چقدر دنس چسبید … تموم سعیشو میکرد که جوری کلمات فارسی تلفظ کنه که انگار یه خارجیه که زبان فارسی یاد گرفته عقده ای

فرشاد روی دسته مبل کنار ویانا نشست و ویانا با پررویی رو به من گفت

راستی یه سوال بپرسم

البته

آرشام هنوز تو س.س هاته

کاملا مشخص بود که این سوالو پرسید تا به من بفهمونه با آرشام رابطه داشته و منو بهم بریزه

دختره پررو بهش خیره شدم لبخند گل و گشادی زدمو گفتم

بیشتر از همیشه

نیشش بسته شد و متعجب نگام کرد

حالا میشه من یه سوالی ازت بپرسم

اکی راحت باش

چند ساله اینجایی ؟

سه سال

اه چه جالب

کجاش جالبه

آخه من فکر کردم با این فارسی افتضاحی که حرف میزنین از سه سالگی اینجا بودید

فرشاد از خنده قرمز شده بود

خوب چون من تموم دوستا و همکارام … وسط حرفش پریدمو گفتم

بله می دونم …البته بهتون حق میدم زنا تو آستانه چهل سالگی یکم فراموشی می گیرند

 

با عصبانیت داد زد چی چهل سالگی من بیست و شیش  سالمه

***

وای چقدر دوری از وطن داغونت کرده عزیزم من فکر کردم کم کمش سی  و هشت  داری در حالی که از عصبانیت دندوناشو رو هم فشار می دادگفت

اما به نظرم تو دو سه سالی ازم بزرگتر بای ریلکس پای چپمو انداختم روی پای راستمو یه شیرینی ازتوی ظرف برداشتم

ویانا جان بهت پیشنهاد میکنم علاوه بر دکترایی که واسه پوست و آلزایمرت می ری یه دکترم واسه چشات بری چون من فقط بیست سه  سالمه

 

با عصبانیت از جاش بلند شد و گفت

 

واقعا که… فرشاد از خنده منفجر شد و ویانا با عصبانیت ترکمون کرد

رسما فتیله پیچش کردی یه نگاه خفن بهش انداختمو گفتم

اونم تو لیست آدماییه که ازشون خوشم نمیاد

وای خیلی ترسیدم… مسخره خندید و گفت

ملیسا دیدی عصبی که شد فارسی حرف زدنشم درست شد پوزخندی زدمو به آرشام نگاه کردم که مشغول حرف زدن با یه مرد مسن بود

آرشام رو به همه بلند گفت که یه سوپرایز واسم داره و اون گرفتن یه مهمونی بزرگ روی عرشه کشتیه

پوف ….من خر و بگو گفتم واسه سوپرایز میخواد چی بهم بده

بعدم جلوی همه به سمتم اومد و محکملبام و بوسید

همه دست زدند واقعا آدم به بی کاری اینا ندیدم

مهمونای آرشام مثل خودش نچسب بودند و این وسط فقط یکیشون که اسمش هاله بود و عجیب رفتارش مثل یلدا بود نظرمو جلب کرد و من سریع باهاش اخت شدم

من و هاله هر دفعه یکی رو آنالیز می کردیم و مسخرش میکردیم

ملیسا اونو ببین

کدوم

-همون لباس نارنجیه

آهان اونو

مصداق این حرفه دماغشو بگریم پس میوفته

چی می گی این که کل هیکلش دماغه

هاله نروژ دانشجوی شیمی بود و از 15 سالگی با خونوادش اینجا زندگی میکرد و جالبتر از همه اینکه تا می خواستم فرشاد و مسخره کنم سریع موضوعو به یکی دیگه سوق می داد و فکر می کرد من اسکلم

آخر سرم طاقت نیاوردمو گفتم

 

چرا انقدر سنگ فرشاد به سینه می زنی

وا من …کی؟

طلبکارانه به چشاش خیره شدم

خیلی خوب تو هم با اون چشای وحشیت….ازش فقط یه کوچولو خوشم میاد

که اینطور خوب پاشو برو پیشش

یه جوری حرف می زنی انگار فرشاد و نمیشناسی

نه …واقعا نمیشناسم 3-4 بار بیشتر باهاش برخورد نداشتم

هاله در حالی که یه نگاه عمیق عشقولانه و حال بهم زن به فرشاد میکرد خیلی ریلکس گفت

اون به هیچ دختری محل سگم نمیذاره

نه بابا

اون فوق العادست ملیسا ….بر عکس آرشام که

یهو هل شد و دست پاچه موضوعو عوض کرد

از حالتش خندم گرفت

هاله جان خودتو اذیت نکن …من آرشامو کامل میشناسم

خوب….من معذرت میخوام منظورم به قبل ازدواجش با تو بود

برام اصلا مهم نیست

چه عاشق …راحت چشم روی گذشتش می بندی

اشتباه نکن …اگه واسم مهم بود حتما

آهی کشیدمو گفتم بیخیال

هاله دیگه حرفی نزد و تا آخر مهمونی علاوه بر شمارم و کل زندگی نامه ام البته به جز موضوع متین و ازدواج اجباریم و پرسید و من تازه فهمیدم چقدر مثل شقایق فضوله

با رفتن مهمونا تقریبا بی هوش شدم

من و هاله هر روز با هم بودیمو من از این بابت واقعا خوشحال بودم اگرچه با تانگو با بچه ها در تماس بودم اما فیس تو فیس بودن خیلی مهم بود حداقل وقتی عصبی میشدی دو تا پس گردنی به طرف می زدی

توی این مدت کوتاه من و هاله یه تصمیم بزرگ گرفتیم ،اینکه هر طوری شده هاله را ببندیم بیخ ریش فرشاد …و اما مزیتهاش اول اینکه من یه جورایی از شر فرشاد راحت میشدمو هاله را هم مینداختم بهش که به قول خودش به عشقش برسه چه کنیم دیگه خراب رفیق بودیم

آرشام باهام تماس گرفت

کجایی خانومم

با هاله ام چطور مگه

اوف…این هاله ورپریده هم شده رقیب عشقی من

رو به هاله گفتم

آرشام حسودی می کنه

وا…واسه چی؟

می گه رقیب عشقیش شدی

برو بابا …حالا نه خیلی هم عشقش تحفه است

یه پس گردنی نوش جان کرد

گمشو پر رو

الو آرشام هنوز هستی ؟

خندید

بزنش بچه پر رو را

اکی…کاری نداری؟

-نه منتظرتم زود بیا دلم واسه لباتو چشات و س…

وسط حرفش پریدمو گفتم

میام …فعلا بای

گوشی را قطع کردم

زیر لب گفتم

 مرتیکه سیری ناپذیر

چی می گی

هیچی بابا …حرفام یادت بمونه ها

باشه بابا صد بار گفتی…من باید محل سگ به فرشاد نزارم و

باشه …باشه ..نمیخواد از اول بگی

لباسو چیکار کنم

فردا میریم سراغ خریدش

ممنون ملیسا تو خیلی خوبی

می دونم

اِهِکی…اعتماد به نفست تو لوز المعده ام

فکر نمی کردم این مهمونی انقدر جدی باشه ….برای دومین بار لباس سفید عروس که نزدیک به 1 متر دنباله داشت پوشیده بودم و آرایش با مزه اروپایی روی صورتم انجام شد و آرشام با کت و شلوار یاسی رنگ به دنبالم اومد

واو….از همیشه زیباتری

بی حوصله گفتم

-حالا لازم بود که دوباره لباس عروس بپوشم

خندید و گفت

انقدر بهت میاد که میخوام هر سال سالگرد ازدواجمون تو جشن لباس عروس بپوشی

مگه عقده ایم

بازم خندید

رو آب بخندی…

دیونتم ملیسا … برای اولین بار تو زندگیم عاشق شدم..

آرشام به نظرت پوشت گوشام مخملیه یا رو پیشونیم نوشته …من خرم

خندید و نوک بینیمو کشید

کشتی فوق العاده بود همین که دیدمش یادم به فیلم تایتانیک افتاد اما خوب این کشتی خیلی کوچیکتر بود

مهمونا همگی اومده بودند و منتظر ما بودند

هاله هم با اون لباس آبی کاربونی بلند و شیکش که با سلیقه من خریده بود منتظر ایستاده بود

تا منو دید سریع به سمتم اومد

وای ملی تو فوق العاده شدی

ممنون تو هم….با این لباس سلیقه من دو هزار اومده روت

خندید و بغلم کرد

با مهمونا خوش و بش کردیم و به سمت جایگاه مخصوصمون راه افتادیم

کشتی از بندر فاصله گرفت و دی جی شروع کرد

اون شب به حدی بهم خوش گذشت که ملیسای جدید و فراموش کردمو ملیسای شاد و شیطونه قدیمی دو باره زنده شد…

 

 

***
رابطه امو با فرشاد بهتر کردم و هاله را بستم بیخ ریشش که تا آخر مهمونی هواشو داشته باشه و هاله انقدر با فرشاد رقصید که فکر کنم فرشاد امواتمو مستفیض کرد

با تموم شدن مهمونی به هاله علامت دادمو  هاله سرسری از فرشاد خداحافظی کرد

جونت در بیاد ملیسا میذاشتی دو دقیقه دیگه پیشش باشم

خفه …بدو برو خونه

چشم ارباب

خوبه

زهر مار پررو…..راستی ملی… این ویانای ایکبیری بدجوری دور و بر شوهرت می پلکه

بزار دل اونم خوش باشه

ملیسا ولی

باشه باشه …الان میرم حالشو می گیرم

کنار آرشام رفتم

عزیزم

آرشام که متعجب و خر کیف شده بود نگام کرد

خسته ام…نمیریم خونه

نه قشنگم امشب تو اتاقی که تو کشتیه میمونیم

آخ جون

مثل بچه ها دستامو بهم زدم ….و طبق پیش بینیم آرشام طاقت نیاورد و محکم بغلم کرد و لبام و بوسید….نگاهی به ویانا که با خشم نگامون میکردم کردمو رو به آرشام گفتم

این دختره چرا همچین نگام میکنه….وا..

آرشام با اخم به ویانا نگاه کرد

ویانا هم بدون خداحافظی گذاشت و رفت

از تو بغل آرشام بیرون اومد و گفتم

برم پیش هاله …میخواد بره

کنار هاله که رسیدم هاله با خنده گفت

ایول بابا تو دیگه کی هستی؟

اربابت دیگه…خودت گفتی

زهر مار…راستی بهتم نگفته بودم هلنا خواهرم از کانادا فردا میاد

خوب پس چشمت پیشاپیش روشن

ممنون…بابت امشبم مچکرم …دیگه بهتره برم

با برگشتن فرشاد به اسلو یه جورایی حال هاله گرفته شد اما من ازش خواستم صبوری به خرج بده

ملیسا تو چطوری آرشامو تور کردی

آهی کشیدم

هاله تو هیچی نمیدونی

بگو برام

خاطرات تلخ مثل خاکسترند نباید زیاد زیر و روشون کرد

خیلی خوب قیافت و اینطوری نکن

هلنا اومد؟

آره اتفاقا براش از تو گفتم بیا امشب سه تایی بریم بیرون

اکی خوبه…تا هفته دیگه باید بریم سراغ درس و مشقمون

***

آرشام چرا همچین می کنی …من باهاشون قرار گذاشتم

کنسلش کن

آر….

وسط حرفم پرید و گفت

تو دیگه شوربا را از مزه بردی….همیشه وقتت واسه هاله جونه…پس من چی؟

آهان آقا حسودی می کنه

آره من حسودم

خوب خدا را شکر خودتم فهمیدی

پوفی کشید و گفت

ببین ملیسا من دوست ندارم وقتت مال اینو اون باشه

آدم دوس داره جایی باشه که دلش خوشه

لعنت بهت یعنی میخوای بگی

وسط حرفش پریدمو گفتم

اه..آرشام….تو را خدا انقدر پیله نکن…خیلی خوب فقط امشبو چون قول دادم باهاشون می رم و بعد روابطمو محدودتر میکنم…هوم

امشبو باهات میام اکی

با عصبانیت گفتم

هر غلطی دلت می خواد بکن

آهان این شد…..باشه نمیام فقط بار آخرت باشه بدون هماهنگی با من قول .و قرار میذاری

با نفرت نگاش کردمو با عصبانیت از خونه بیرون زدم

***
هلنا دختر شاد و شنگولی بود که دست هاله را از پشت بسته بود

از بس جوکهای چرت و پرت تعریف کرد دهنش کف کرده بود

زیادی پر حرف بود و گاهی وقتا دلم می خواست دستمو تا ته فرو کنم تو دهنش تا برای یه لحظه خفه بشه

برای یه لحظه ساکت شد با تعجب نگاش کردیم که دیدیم بله واسه خانم اس ام اس اومده …آخ خدا پدر و مادر و اموات اونطرف و بیامرزه که واسه چند لحظه فک این بشرو بست

خوب ملیسا جان می گفتی

هی روتو برم بچه اصلا من بیچاره اونوقت تا حالا یه کلمه هم حرف زدم

خوب

تا اومدم ابراز وجود کنم جفت پا پرید وسط حرفمو با هیجان گفت

وای بچه ها یادم رفت بگم

اوپس…باز شروع کرد

یه پسر ایرونی اومده یونیمون ….وای نمیدونید چقدر نازه …یه اسم نازیم داشت چی بود؟….هوم…یادم نمیاد اما اسمشم مثل خودش بود

وای خدا حالا از ثانیه اولی که پسر را دیده تا الانش توضیح میده وسط حرفش پریدم در یه تصمیم آنی سعی کردم روشو کم کنم برا همین هر شعر و وری که به زبونم میومدو می گفتم

گرچه هاله بیچاره متعجب نگام میکرد اما هلنا انگار خیلی خوشش اومده بود

راستی هلنا بینیتو عمل کردی؟

آره دیگه….مدلش عروسکیه اونروزی که رفتم

وای غلط کردم دوباره شروع کرد

از رفتن به دکتر تا شش ماه بعد از عمل و کندن چسب بینی یه ریز گفت

دیگه کم کم داشت حوصله ام سر می رفت چشم غره ای به هاله رفتم

 

بیچاره هاله مونده بود طرف کیو بگیره و چیکار کنه..البته اونطور که مشخص بود پر حرفیای هلنا واسه هاله عادی بود

من موندم مامانه تو حاملگیش سر هلنا چی خورده به احتمال زیاد کله گنجیشک …..عق…حالم بد شد

آخر هم نتونستم دندون سر جیگر بذارم با عصبانیت گفتم

یه لحظه اون فکتو ببند بذار گوش ما هم استراحت کنه

یهو ساکت شد و بعد با لحن مظلومی گفت

وای باز زیاد حرف زدم

هاله خندید و گفت

آره یکم

چی چیو یکم سرم رفت

هاله از خنده غش کرد و جوری خندید که ما هم خندمون گرفت

وای….خیلی با حال بود قیافه هر دوتون خیلی با حاله

منو هلنا همزمان گفتیم درد و همین باعث شد باز سه تایی بزنیم زیر خنده

بچه ها الان دقیقا مثل سه کله پوک شدیم

 

محدود شدن رابطه ام با هاله، شروع سال تحصیلی ، دوری از خانواده و دوستام و تبدیل شدن به موجودی که آرشام اونو فقط برای رفع غرایزش میخواست منو دوباره به ملیسای گوشه گیر و حرف گوش کن تبدیل کرد

 

همکلاسیهام از دو حالت خارج نبودند یا بور و سفید و چشم آبی بودند و یا سیاه پوست ….تنها آسیایی کلاس من بودم …به قول اونا تنها شرقی کلاس

 

بدترین مورد این بود که رگ غیرت آرشام تازگی ها متورم شده بود و اجازه نمیداد تنها تو پارتی هایی که بچه ها شرکت کنم و وقتی هم که باهام میومد کلا گند می کشید به کاسبی پسرا چون از اول مهمونی دخترا دور و بر اون بودند

واقعا که چقدر این غربی ها بد سلیقه هستند

 

کارولینا دختر زیبای مکزیکی کلاسمون انگار بدجور از آرشام خوشش اومده بود و آرشامم انگار زیاد بی میل نبود

رقص دو نفره اسپانیایشون محشر بود و بوسه آخرش محشرتر…حالا خوبه دو ساعت بیشتر از آشنایشون نگذشته

پاتریک دوس پسر کارولین با تمسخر رو به من گفت

دوس دختر جدید همسرت زیباس نه؟

به چشای سورمه ای و جذاب پاتریک خیره شدم….پوزخندی زدمو و با آرامش گفتم

پاتریک بهتره یه دوس دختره جدید پیدا کنی

اونم متقابلا پوزخند زد و گفت

خوبه ….تو کیو پیشنهاد می کنی؟

نگاهی دور تا دور سالن انداختمو گفتم

هوم…خوب…بتی …خوبه؟

خندید

کارولین داشت کم کم حوصله امو سر می برد ….تکراری شده بود …من یه دختره متفاوت میخوام …مثل …تو …نظرت چیه؟

فکرشم نکن …من حوصله این بچه بازیا رو ندارم

با من باش…بهت خوش می گذره ..اونطورم که مشخصه همسرت سرگرمی جدیدی پیدا کرده

به آرشامو کارولین که جام هاشونو بهم کوبیدند و با صدای بلند گفتند به سلامتی خیره شدم

بیشتر حس نفرت بهم دست داد تا حسادت

به سمتش رفتم

آرشام

با چشمای خمارش بهم نگاه کرد…و به فارسی گفت

هنوزم تو زیباترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم …دوست دارم ملیسا

خندم گرفت…چه کم اشتها…دو تا دو تا

تا خندمو دید دستمو گرفت و منو تو بغلش کشید…زمزمه کرد

امشب با این لباسا محشر بودی

به چشمان پر حرص کارولین نگاهی کردم و خودمو بیشتر به ارشام چسبوندم

بریم خونه؟

اوهوم….بریم خوشکلم

از جا بلند شد و بی توجه به کارولین به سمت در خروجی رفت

به پاتریک چشمکی زدم و بلند گفتم

دیگه نیازی به تغییر و تحولات نداری…با بای

 

***

 

آرشام برنامت واسه تعطیلات عید چیه ؟بریم ایران

آه ملیسا یادم رفت بهت بگم مامان بابام واسه تعطیلات میاند اینجا

اما…من میخواستم برم ایران دلم واسه

حرفمو قطع کرد و گفت

ایران رفتن باشه واسه یه فرصت دیگه

باشه…راستی من میخوام با هاله و مامان باباش فردا صبح برم مولد

molde

یکی دو تا فامیلاشون اونجان…منم حوصله ام خیلی سر رفته …تو هم که فردا کلا درگیر کاراتی…ضمنا اونقدر هاله از مولد و زیبایاش تعرف کرده که مشتاق شدم

خیلی خوب چون دختر خوبی بودی و الانم یه بوس خوشکل به بابا میدی قبوله

محکم بغلش کردمو گفتم

وای ممنون آرشام …فقط یه شب اونجا می مونم

به هاله زنگ زدم گفت فردا ساعت 7 میاد دنبالم و منم چمدون کوچیکمو جمع کردم

شهر ساحلی مولد شهر زیبایی بود و خانواده هاله هم فوق العاده بودند..هلنا که کانادا بود و من تازه فهمیدم پر حرفیشو از باباش به ارث برده.

با آرشام تماس گرفتمو گفتم که مولدمو اونم گفت که دلش واسم تنگ شده و بدون من خوابش نمی بره

خوب معلومه خوابت نمیبره تازه ساعت هفت

خندید

موش نشو ملی خانم کلا گفتم…

ساعت 8 بود که بابای هاله بهمون گفت امشب باید برگردیم تا فردا صبح یه کار مهمی که براش پیش اومده را حل کنه

 

ساعت 11 دم در خونه پیاده شدمو از خانواده هاله تشکر کردم

 

کلید انداختمو درو باز کردم هیچ کدوم از خدمتکارا نبودند…متعجب از غیبت اونا به سمت طبقه بالا رفتم

 

هننوز به پله آخر نرسیده بودم که صدای خنده مستانه ای را از سمت اتاق خوابم شنیدم …بهت زده به صدای حرف زدن پر عشوه و خنده های مستانه زن گوش دادم

 

خدایا این صدا …این صدای کارولین

 

با دستای لرزان دستگیره درو تو دستام گرفتم …عرق سرد کل بدنمو پوشونده بود

 

احساس لرز میکردم …اما انگار از سرم بخار بلند میشد…اینجا تو خونه من تو اتاق خوابم …کنار همسرم

با چونه لرزون و چشمای اشکی دستگیره را پایین کشیدمو در را به سرعت باز کردم…سر هر دوشون به سمت در برگشت

هر دو بی لباس روی تخت ….نفس نفس میزدندو عرق کرده بودند…چشمای اشکیمو تو نگاه آرشام دوختم

 

آرشام انگار تازه به خودش اومد سریع از روی کارولین بلند شد و کارولین ملحفه را روی خودش کشید

به سرعت به سمت در دویدم باید از این خراب شده می رفتم

 

سویچو از جا کلیدی برداشتمو به سمت ماشین دویدم آرشام فقط صدام میزد دیدمش که شلوارشو پوشیده بود و داشت تی شرتشو تنش می کرد اما من فقط با سرعت روندم

 

اون کثافت از نبودنم سوء استفاده کرد

 

من حتی یکبارم بهش خیانت نکردم حتی عشقم متینو فراموش کردم چون احساس می کردم با فکر کردن به اون به شوهرم خیانت میکنم و عذاب می کشیدم …آخ متین…چقدر تو خوب و پاک بودی حتی یه بار دستت بهم نخورد …هر روز بیشتر قدرتو می دونم

 

 

نمیدونم چقدر رانندگی کردم اما وقتی چشمم به تابلوهای جاده افتاد فقط اسم اسلو برام آشنا بود فعلا چاره ای نداشتم …هر جایی غیر از خونه را ترجیح می دادم

 

من حتی گوشیمم بر نداشته بودم کیفمو کلا جا گذاشته بودم بدون یه کرون پول تو جاده میروندم

 

در داشبورتو باز کردم با دیدن یه دسته اسکناس نفس راحتی کشیدم

حالا تو شهر اسلو تنها کسی که داشتم فرشاد بود

 

***
پیدا کردن فرشاد فقط از طریق هاله امکان پذیر بود

شماره همراهشو حفظ بودم با یه تلفن عمومی بهش زنگ زدم ساعت 9 بود و احتمالا دیگه بیدار شده بود

هِلو

الو هاله

ملیسا تو کجایی دختر

پس آرشام سراغ هاله رفته

آرشام اونجاس؟

نه ولی بنده خدا دیشب تا حالا در به در دنبالت میگرده

ولش کن کثافتو ….نباید بفهمه من بهت زنگ زدم

ملیسا چی شده؟

اشکام دوباره راه افتاد

ملیسا دیوونه گریه میکنی؟

هاله دوست ندارم اونچیزی که دیشب دیدمو دوباره بازگو کنم فقط اینو بدون که ازش متنفرم

هاله که انگار تا ته قضیه را رفته بود گفت

باشه عزیزم…الان کجایی؟

اسلوم…آدرس فرشادو میخوام

اسلو؟ دیوونه تا اونجا رانندگی کردی ؟

پ نه پ با الاغ اومدم…آدرسو می گی یا نه؟

خوب من آدرس محل کارشو بلدم

آره اینطوری بهتره احتمالا الان سر کاره

اصلا شماره همراهش میدم بهت …یاداشت کن

فقط به آرشام نگی کجا هستم

من نگم فرشاد میگه

حالا کو تا اون بگه

ملیسا اگه مشکلی داشتی بهم زنگ بزن

ممنون هاله…بای

با فرشاد تماس گرفتم و گفتم سریع بیاد دنبالم و تاکید کردم آرشام از اومدنم خبر نداره و نمیهخوامم بفهمه اینجام

 

اگرچه فرشاد متعجب شده بود اما گفت تا بیست  دقیقه دیگه پیشمه و منم توی ماشین منتظرش نشستم

 

سرمو رو فرمون گذاشته بودم و تو فکر صحنه دیشب اصلا اون اتاق لعنتی و آدماش یه لحظه هم از جلوم کنار نمیرفتند

 

مطمئنا من عاشق آرشام نبودم اما به هر حال همسرش که بودم طاقت خیانت اونم از جانب کسی که هر روز ادعا میکنه عاشقته خیلی سخته…من تو این کشور کوفتی فقط آرشامو داشتم

با ضربه های آرامی که به شیشه میخورد چشمامو باز کردم لعنت به این سر درد بی موقع

با دیدن فرشاد و لبخند مهربونش پیاده شدم

 

نگاش متعجب شد

ملیسا چه به روزت اومده ..چشات

وسط حرفش پریدم

فرشاد باید برم یه جا که بتونم یکم توش بخوابم سرم داره منفجر میشه

باشه باشه

رو به رانندش گفت که با ماشین بره و خودش سویچ ماشین منو گرفت و پشت رل نشست منم روی صندلی جا گرفتمو با بغض گفتم

شرمنده مزاحمت شدم …دیشب اعصابم داغون شده بود روندم تا به اینجا رسیدم …اینجا هم که فقط تو را دارم

 

این حرفا چیه…مزاحمت کدومه…فقط متعجبم که

 

وسط حرفش پریدمو بی حوصله گفتم

 

بعدا دلیلشو برات میگم فقط تو را به جون هر کی دوس داری …نذار آرشام از اینجا بودنم خبر دار بشه

باشه خیالت راحت

از شهر اسلو که از قضا پایتخت نروژ هم بود هیچی نفهمیدم اونقدر سردرد داشتم که از خونه فرشادم هیچی نفهمیدم

 

بیخوابی و استرس و فشار عصبی دیشب همگی باعث این سردرد مرگ آور شده بودند

 

خودمو روی تخت خواب نرمش رها کردم و بدون تعویض لباسهام فقط از فرشاد قرص سردرد خواستم ..با خوردن قرصو بستن سرم با یه دستمال دیگه چیزی نفهمیدم

به سختی از روی تخت بلند شدم …اتاق در تاریکی فرو رفته بود ساعت 10 شب بود …اوه چقدر خوابیدم

 

گرسنه بودم و سرم هنوز کمی درد می کرد

در اتاقو باز کردمو بیرون رفتم

فرشاد که داشت سیگار میکشید نگاهی بهم انداخت و با لبخند گفت بیدار شدی

 

نگام روی سیگار توی دستش بود

اوه چقدر هوس کرده بودم

به سمتش رفتمو روی مبل مقابلش نشستم

جعبه سیگارشو از روی میز برداشتمو یه سیگار از توش بیرون کشیدمو دستم به سمت فندکش دراز شد…دستشو روی دستم گذاشت و گفت

الان نه

با لجاجت خواستم دستشو پس بزنم که فندکو سریع برداشت و گفت

معدت خالیه بذار یه چیزی بخوری بعد سیگارو بین انگشتام تاب دادم…حق با اون بود خیلی گرسنه بودم

خدمتکارش سریع با یه سینی غذا برگشت و من شروع به خوردن کردم

فرشاد با لبخند فقط نگام میکرد

غذامو که تموم کردم یه سیگار توپ کشیدمو خواستم برم سراغ دومی که فرشاد گفت

آرشام بهم زنگ زد

سریع گفتم

چیزی که بهش نگفتی

بی توجه به حرفم گفت

ماجرا را واسم تعریف کرد …خیلی بهم ریخته بود مرتب میگفت اگه بلایی سرت بیاد خودشو می کشه…اون مثل برادرمه ملیسا…امشب فهمیدم واقعا دوست داره

چی بهش گفتی؟

نگران نباش نگفتم اینجایی نخواستم زیر قولم بزنم

نفس آسوده ای کشیدم

همش فکر می کردم واسه آرشام تو هم یه دختری مثل بقیه دخترا…اما امروز با اون لحن داغونش فهمیدم اون

وسط حرفش پریدمو گفتم

چی می گی چه دوست داشتنی …من فقط یه شب میخواستم خونه نیام و اون با همکلاسیم مشغول معاشقه بود تو اتاق خواب من

 

می دونم …اما آرشام قبل از ازدواج با تو هر شب بایه نفر بود …خوب تو فرهنگ اینجا

 

از جا بلند شدمو با داد گفتم

گند بزنن به فرهنگ اینجا…من الان زنشم لعنتی

خیلی خوب آروم باش

چی چیو آروم باشم…هر چی میخوام به دیشب فکر نکنم نمیشه مدام اون صحنه لعنتی میاد جلوی چشام

ملیسا میدونی آرشام امروز بهم چی گفت

نه نمیدونم …واسمم مهم نیست

بهم گفت فرشاد گند زدم به زندگیم…بهونه را دادم دست ملیسا …گفت تو دوسش نداری و ازش متنفری گفت الان حداقل بهون هم داری واسه

جیغ کشیدم

برام مهم نیست اون لعنتی چه دری وری گفته …آره من ازش متنفرم…دیگه نمیخوام ببینمش ..سوئیچ ماشینم کجاس؟

واسه چی می خوای

میخوام برم

کجا؟

-هر گورستونی که اسم آرشام توش نباشه

بسه ملیسا چقدر بچه بازی درمیاری

آره …کل زندگیمو بچه بازی در اوردم…بچه بازی درآوردم که بدون فکر و یکم صبر کردن پای اون برگه های لعنتی ازدواجو امضا کردم…وگرنه الان تو کانادا کنار کسی که دوسش داشتم زندگی میکردم….لعنت بهت آرشام که تموم زندگیمو بهم ریختی

گریه ام بند نمیومد

فرشاد ساکت فقط به سیگارش خیره شده بود

سوئیچمو

وسط حرفم پریدو گفت

بیست سالم بود و داشتم لیسانس میگرفتم …صنعتی شریف برق…همون چیزی که تو رویام بود

فرنوش …خواهرم سه سال کوچیکتر از من بود پیش دانشگاهی بود…اونم مثل خودم زرنگ و درس خون به قول خودش میخواست بیاد شریف و حال من بچه خرخونو بگیره…عاشقش بودم

ملیسا اون همه چیزم بود…هنوز صداش تو گوشمه

(فرشاد لبخند تلخی زد و من روی مبل ولوو شدم)

 

وقتی میخواست خرم کنه میگفت

داداشی داداش جونم…اونوقت بود که هر چیزی میخواست براش جور می کردم…جونم که سهل بود..درسام سختتر شد و من از فرنوش دورتر…اونم کنکور داشت و سرگرم کلاس رفتن و تست زنی به قول خودش خرخونی بود

ملیسا چشاش خیی شبیه به چشمای تو بود…برق شیطنتی که تو چشاتو همون برق آشنای چشای فرنوشمه

من احمق از فرنوش دور شدمو نفهمیدم که عاشق شد…نفهمیدم که با عشقش قرارای مخفیانه گذاشت

نفهمیدم که از دنیای شاد دخترونش بیرون کشیده شد

نفهمیدم حامله شد و وقتی پسره کثافت دورش زد از ترس ماها خودشو کشت

تو حموم اتاقش ساعت چهار  صبح رگ دستای سفید تپلوشو زد و ما تا ساعت 10 صبح جسد بیجونشو غر در خون پیدا کردیم…من نفهمیدم…هیچی نفهمیدم

اون پسره کثافتو پیدا نکردم دو سال تموم دنبالش گشتمو وقتی به یک قدمیش رسیدم رفت زیر یه تریلی و در دم تموم کرد

اونروزا دیوونه شده بودم…آرشام نجاتم داد …منو اورد اینجا از ایران و فرنوش دورم کرد…بهش مدیونم..تو را که دیدم یاد فرنوش افتادم همون سادگی و همون شیطنتای دخترونه…برام عزیز شدی اما انگار بد برداشت کردی

 

زمزمه کردم

متاسفم

از بعد مرگ فرنوش به هیچ دختری نزدیک نشدم دوس نداشتم یه روزی یه داداش فرشادی واسه خاطر انتقام فرنوشش دنبال منم بگرده

از جا بلند شد و به سمت اتاقش رفت اما راه رفته را به سمتم برگشت و گفت

سوییچ روی اون میزس می تونی بری یا می تونی بمونی ومن داداش فرشادت بشم

در حالی که از گریه زیاد به هق هق افتادم گفتم

 

ممنون داداش فرشاد

لبخند تلخی زد و گفت

شب بخیر

***
اونشب کلا خوابم نبرد هم به خاطر خواب بی موقعم و هم به خاطر حرفای فرشاد واقعا فکر نمیکردم به قول آرشام علت کبریت بیخطر بودم فرشاد این باشه

فرشاد صبح با فرشاد دیشب کلی فرق داشت همش می خندید و مسخره بازیهاش باعث خنده منم میشد

همراهش زنگ خورد با خنده گفت

هاله است…میدونه اینجایی؟

آره

خوب خدا راشکر بهونه دادی دستش که با گوشیم تماس بگیره

صبر کن ببینم…یعنی تو میدونستی هاله

با صدای بلند زد زیر خنده

با اون تابلو بازیهاتون فقط خواجه حافظ شیرازی نفهمیده بود که اونم فهمید

واقعا

خندی و گفت

قطعا

بعدم گوشی را جواب داد

سلام هاله خانم……ممنون….شما خوبین…خونواده خوبن….نه…مگه قرار بود ملیسا اینجا باشه

 

با چشمکی که بهم زد فهمیدم ای داد بیداد میخواد بچمو بذاره سر کار

انگار دیگه اشک هاله را در آورده بود که دلش به حال هاله سوخت و گوشیو داد به من

الو هاله جان

-وای ملی….اونجایی

زد زیر گریه

هاله چرا گریه میکنی .

همون موقع یه اخم خفن به فرشاد که با ذوق نگام می کرد کردم

می دونستم قسمت فحش دادن هاله به فرشاد برا همین سریع زدم رو بلند گو

هاله هم از همه جا بی خبر شروع کرد

پسره اسکل روانی…دیونس به خدا نصفه عمرم کرد …فکر کردم واقعا پیداش نکردی و اتفاقی واست افتاده…احمق بهم میگه مگه قراره ملیسا اینجا باشه …اخ کاش منم کنارت بودم و دونه دونه اون موهای خوش حالتشو می کندم…وای ملی خدایی عجب موها

سریع اسپیکرو قطع کردم و این کارم باعث شد فرشاد قهقهه بزنه

اصلا خاک تو سر هاله که وسط فحش دادنش یهو یاد موهای این روانی افتاد

خودمم خندم گرفته بود

اکی هاله جون انقدر حرص و جوش نزن …صورتت جوش میزنه

گمشو ملی کی صورتم جوش میزنه جلوی اون پسره عیب روم میذاری

دیگه واقعا پکیده بودم از خنده

نگاه خبیثی به فرشاد انداختمو گفتم

هاله کاش بیای اینجا نمیتونی مامان ایناتو بپیچونی جوری که آرشامم شک نکنه بیای اینجا

آره آره

گوشیو قطع کرد اسکل یه خداحافظیم نکرد

فرشاد مثل خون آشاما نگام میکرد

هان چته….داداشی یعنی حق ندارم دوستمم دعوت کنم

شما راحت باش

چشم

هی رو تو برم بچه

فرشاد هی می رفت رو مخم

ملیسا اجازه بده بهش بگم اینجایی ..میگم میخوای چند وقت نبینیش و اون نیاد اینجا …فقط بزار خیالشو راحت کنم…امروز گفت به پلیسم خبر داده گم شدی

وای فرشاد این دهه هزارمه داری این حرفا را می زنی؟

اخه می خوام تاثیر گذار باشه

خیلی خوب ..فقط نمیخوام بیاد دنبالم …اصلا نمیخوام فعلا ببینمش

ای قربون خواهر گلم…باشه

انگار میترسید پشیمون بشم که سریع شماره ارشامو گرفت

الو آرشام

به سمت اتاق رفتمو مکالمشونو نشنیدم

هاله صبح زود رسید و انقدر ذوق زده بود که اصلا استراحت نکرد

فرشاد تموم مدت سر به سرش میداشت و هاله قربونش برم ککشم نمیگزید

موبایل فرشاد که زنگ خورد سریع به اتاقش رفت که جواب بده

هاله چشماشو ریز کرد

 

این کی بود واسش زنگ زد که آقا نخواست جلوی ما بحرفه

بی خیال بد بین نباش

چی منو بدبینی به قول هلنا اگه لیوان خالیم باشه من معلوم نیست چطوری باز نیمه پرشو میبینم

فرشاد از اتاق بیرون اومد اخماش یکم در هم بود و نگاشو از ماها میدزدید

بچه ها آماده شید یکم بریم بیرون

قبل از هر گونه اظهار نظرهاله دستاشو بهم کوبید و با ذوق گفت

بزن بریم

خاک بر سرت هاله

خوب حوله خانم…ببخشید هاله خانم منتظرتونم

بی ادب

 

 

***
در طول مدتی که بیرون بودیم فرشاد و هاله فقط با هم کل کل می کردند و من یه جورایی حوصلشونو نداشتم…روی اسکله به قایق های کوچیک و کشتی های بزرگ خیره شده بودم و کمی از فرشاد و هاله فاصله گرفته بودم که سنگینی نگاهی را حس کردم

به خاطر حدسیاتی که زده بودم آینه کوچیک آرایشیم را از کیفم دراوردمو با اون به طرز نامحسوسی پشت سرمو نگاه کردم

بله حدسم درست بود آرشام درست پشت سرم بود

صورتش برای اولین بار با ته ریش دیدم

 

از دستش دیگه عصبانی نبودم …با خودم کنار اومدم…اره اون شب لعنتی من فراموش کردم یه خریدار می تونه از جنسش خسته بشه و بره سراغ یکی جدیدتر…اینطوری بهتر شد بهم ثابت شد کم کم داره تاریخ انقضام سر میرسه

آهی کشیدمو آینه را جمع کردم

بلند شدمو به سمتش رفتم

از کارم شکه شد

بهش که رسیدم اخم کردمو خیره شدم تو چشای مشتاقش

گفتم بهت بگه نمی خوام ببینمت

تقصیر اون نیست …تقصیر دلمه ….اون منو کشوند تا اینجا

پوزخندی زدم

همون دلت که کارولینو کشوند تو اتاق خواب من

ملیسا …خواهش می کنم اون موضوعو فراموش کن …فقط یه حماقت بود …کارولین از غیبتت آگاه بود …اومد در خونه و منم نتونستم راش ندم تو بعدم ….خوب اون

 

اون چی؟جذاب بود…معرکه بود نه؟ حالا من بهترم یا اون؟

ملیسا بسه دیگه

چی شد آقا …حقیقت تلخه

خیلی خوب عزیزم …یه فرصت دوباره بهم بده

بازم انقدر شعور داشت که نگه برگرد سر خونه زندگیت وگرنه باید بری طلب باباتو جور کنی

آهی کشیدم .سکوتمو که دید گفت

بریم خونه

به همین راحتی

باشه ملیسا از حالا هر چیزی که بگی هان؟می بخشی منو

حالا هاله و فرشادم رسیدند

فرشاد با دیدنم کنار رشام با نگرانی

ملیسا خوبی؟

آره ممنون ….میخوام با آرشا م برگردم خونه ببخش که مزاحمت بودم

چی میگی؟خواهر آدم که مزاحم نمیشه

هاله با ما نیومد به قول خودش میخواست ما را با هم تنها بذاره

آررشام ماشینشو با خوشحالی ماشینو روشن کرد و باا یه تشکر سر سری از فرشاد حرکت کرد

سریع آهنگاو عوض کرد و این آهنگو گذاشت

 

 

تو این چند روزه که رفتی همش حرف میزنم با تو

جلوی اینه وایمیسم خودم میدم جواباتو

شبیه خوبیهات میشم به جات میگم دوست دارم

با چشمای تو میخوابم خودم تا صبح بیدارم

نمیشه نه نمیشه مطمئن باش که این حال خوشو از من بگیری

بدون من بری راحت باشی تو از دنیای من بیرون نمی ری

تو این چند روزه که رفتی همش توی خیابونم

دیگه از خونه می ترسم مریض و گیج و داغونم

همون جاهایی میرم که منو یاد تو میندازن

بله حتی خیابونا منو بی تو نمیشناسن

تو هرجایی باهام بودی یه جای خالی میبینم

نمی پرسم چرا نیستی خودم جای تو میشینم

نمیشه نه نمیشه مطمئن باش که این حال خوشو از من بگیری

بدون من بری راحت باشی تا از دنیای من بیرون نمی ری

 

 

زندگی من و آرشام بازم به روزای تکراری قبلی برگشته بود ؛ با اومدن پدرجون و مادرجون اونم برای مدت دو هفته زندگیمون از اون حالت کسل کننده دراومد

مادرجون انواع و اقسام ترشیجات و لواشکها و خوراکیهایی که من دوس داشتمو تو دو تا چمدون برامون اورده بود

تقریبا بیشتر جاهای دیدنی نروژ و تو این دو هفته دیده بودیم

هاله را با مادرجون آشناش کردمو یواشکیم براش از اینکه چقدر فرشاد و هاله بهم میاند حرف زدم

مادرجونم که از هاله و زبون بازیش خیلی خوشش اومده بود مرتب می رفت روی مخ فرشاد که هاله اله هاله بِله…خدایی با تعریفایی که مادرجون از هاله می کرد چند بار تصمیم گرفتم خودم به هاله پیشنهاد ازدواج بدم و نتیجه تلاش مادرجون جواب مثبت فرشاد شد و خبر دادن به عمو و زن عمو

 

قرار شد تا دو ماه دیگه همگی بریم ایران و اونجا عقد کنند….آخه تموم فامیل هاله ایران بودند و من از این بابت خوشحال بودم چون آرشامم گفت ما هم می ریم

دیدن خونواده و دوستام بعد از چندین ماه اونقدر هیجان زدم کرد که فقط اشک می ریختم

همه دوستام اومده بودند و این وسط دلم واسه مائده و یلدا بیشتر از همگی تنگ شده بود در حالی که حداقل هفته ای یکبار و با هم در تماس بودیم

 

شقایق با یه پسر دماغ عملی مو سیخی نامزد کرده بود و با اینکه از نامزدش یاد خوشم نیومد اما خیلی تحویلش گرفتم

همگی به خونه مامان بابا رفتیم …و بابا جلوم یه گوسفند بی زبونو سر برید

مامان اونقدر محکم بغلم کرد که یک لحظه احساس کردم الانه که با هم یکی بشیم

دلم به قدری برای خونوادم تنگ شده بود که مرتب بابا و مامان و می بوسیدم و بغلشون می کردم

آرشام انگار خونه ما راحت نبود بهش گفتم اگه اذیت میشه بره خونشون اما اون گفت

بدون تو خوابم نمی بره

هر جور راحتی…بیا بریم اتاقمو نشونت بدم اونو بردم تو اتاقم گفتم میخوای استراحت کنی

دستمو کشید و منو روی پاش نشوند

 

ملیسا من و بیشتر دوست داری یا خونوادتو؟

خوب معلوم بود خونوادمو اما دروغ مصلحتی برای اینکه خوشیامو به گند نکشه لازم بود

آرشام تو خونواده منی

عق

خوب پس

وسط حرفش پریدمو بی حوصله گفتم

تو را از همه دنیا بیشتر دوس دارم

-حتی بیشتر از متین؟

شکه نگاش کردم ….این وسط متین کجا بود

با اخم گفتم

 

من فراموشش کردم

تو دلم گفتم سعی کردم اما نتونستم

یعنی منو

با حرص وسط حرفش پریدمو شمرده شمرده گفتم

 

تو را از همه….تاکید میکنم از همه بیشتر دوست دارم حالا هم این سوالای مسخره را تموم کن

 

اومد بلند شم برم که با خنده دستمو دوباره کشید

تو چشاش ستاره بارون بود

منو روی تخت خوابوند و روم خیمه زد

اوم…ملیسا با این حرفا خوردنی تر شدی

بی توجه به چشای پر از هوسش از جا بلند شدم …که باز دستمو کشید …مثل اینکه تا دستمو نمی کند ولکنش نبود

آرشام الان فرصت مناسبی نیست…ببین مامان بابا منتظرمونن وسایلمونو بذاریمو برگردیم کنارشون

 

ا….خوب گذاشتن وسایلمون یکم طول کشید….بی توجه به غر و لند من لب رو محکم روی لبام گذاشت

 

روز عقد هاله و فرشاد سر از پا نمیشناختم یه جورایی شده بودم همه کاره ی مراسم

با عروس آرایشگاه رفتم ….هاله التماس کرد من به جای هلنا همراش برم

بله دیگه کی دوست داشت روز عروسیش به خاطر پر حرفی همراهش سردرد بگیره

راضی کردن هلنا زیاد سخت نبود فقط بهش گفتم که این آرایشگره فقط واسه عروس وقت میذاره و واسه همراه عروس تره هم خورد نمیکنه

هاله با اون آرایش خلیجی معرکه شده بود و منم با توجه به لباس بنفش تیره ام آرایشی تو مایه ی یاسی داشتم

قبل از اومدن داماد آرشام دنبالم اومد و خودمونو به تالار رسوندیم

آرشام دستمو محکم تو دستش گرفت و گفت

خانم خوشکله زیاد ازم دور نشه می ترسم بدزدنت

نه بابا…غیرت

آرشام به حالت نمایشی دستشو پشت لبش به سیبیلای نداشتش کشید و گفت

 

ضعیفه از پهلوی من جم نمی خوری شیر فهم شد؟

خندیدم

برو بابا دلت خوشه

با مهمونا احوالپرسی کردیم و نشستیم که هلنا کنارمون اومد

آرشام با دیدن هلنا دمشو گذاشت رو کولش و فرار کرد

هلنا کنارم نشست و گفت

 

وای ملیسا چقدر خوشکل شدی …خوبه ارایشگره واست تره هم خورد نمی کرد اگه میکرد چی می شدی

یه ریز داشت حرف می زد که هاله و فرشاد رسیدند

 

برای استقبال از اونا رفتیم و دو دقیقه مخم استراحت کرد

 

انگار همه منتظر ورود عروس داماد بودند که ریختند وسط پیست رقص

 

منو آرشامم رفتیم و بعد از چند دور رقص نشستیم

 

موبایل آرشام زنگ خورد و اون رو به من گفت

وکیلمه

از جاش بلند شد و از من دور شد

 

هلنا روی صندلی کناریم ولوو شد و گفت

رقصه خیلی حال داد…اگه خدا بزنه پس کله متین و بیاد منو بگیره منم تا سال دیگه عروسی می کنم

 

متین؟

آره متین…هم دانشگاهیمه ….مگه عکسشو نشونت ندادم

 

آب دهنمو به سختی قورت دادم و گفتم

نه

ا…پس برم گوشیمو از کیفم بیارم

 

هلنا رفت و من متحیر سر جایم نشسته بودم متین……..کانادا…….هم دانشگاهی

 

چته ملیسا چرا قلبت تو حلقت می زنه …تو که ادعا می کردی فراموشش کردی

 

نتونستم لعنتی …نتونستم….خواستمو نتونستم

 

حالا چته…مگه تو کانادا تو اون دانشگاه لعنتی فقط همین یه متین هست

رنگم به شدت پریده و بود و دستام می لرزید

 

هلنا نیشش تا بنا گوشش باز بود ….گوشیشو توی دستای یخ زدم گذاشت و من دیدمش…متینمو بعد از این همه مدت

 

هلنا بی توجه به حالم گفت

 

لعنتی هیچ جوری پا نمیده….این عکسم تو همایش چند وقت پیش ازش سریع گرفتم….می دونی ملی…احساس میکنم اونم شکست عشقی چیزی خورده

 

نگامو به سختی از عکسش گرفتمو به هلنا دوختم….سوالی نپرسیدم چون مطمعن بودم الان سیر تا پیاز هر چی در مورد متین میدونه را میگه….انتظارم زیاد طول نکشید

 

یه مانکن سوئدی تو دانشگامونه از اونایی که دهن دخترا رو هم آب میندازه…..خیلی نازه…چشاش معلوم نیست چه رنگیه مثل

 

وسط حرفش پریدم ؛  حوصله نداشتم از اون دختر کذایی که تو دانشگاه متینه و از قضا خیلیم خوشکله چیزی بشنوم

 

گیر داد به متین؟

آره دیگه….اما متین اصلا نگاشم نمی کرد

مثل قبلنا

چی؟

هیچی…. خوب

بیشتر دخترا بهش چراغ سبز نشون دادن اما متین محلشون نمیده …همین سارا

سارا کیه؟

همون مانکنه …ده بار دعوتش کرد پارتی ..رستوران …حتی خونش اما متین فقط گفنت

 

متاسفم…نمیتونم بیام…حتی یه بار رفته دم در خون متین اما راهش نداده

 

نفس آسوده ای کشیدم…واقعا که چقدر خودخواه بودم خودم با آرشام بودم …بدون متین اما دوس نداشتم کسی به متین نزدیک بشه

 

حالا از کجا فهمیدی شکست عشقی خورده؟

 

آهان…دفتر یاداشتشو کش رفتم

چی؟

دفترشو گذاشته بود روی نیمکت توی پارک مقابل دانشکدشون منم کش رفتم…بیچاره بعدش نزدیک به دو ساعت دنبالش گشت

توش…توش چی بود

شعر و جمله های عاشقونه انگار طرف ولش کرده….خاک بر سر دختره چه بی لیاقت بوده

 

آهی کشیدمو زمزمه کردم

قطعا

 

بعد با هیجان گفتم

 

الان دفترش پیشته

تو چمدونمه خونه مادربزرگم…صبر کن ببینم واسه چی میخوای؟

 

همینطوری…دلم میخواد دفتررو ببینم

باشه ….ولی آخه چرا

هاله بهمون نزدیک شد و با عصبانیت گفت

 

مثلا عروسی منها بلند شید ببینم تنبلا

 

از خدا خواسته بدون جواب دادن به سوال هلنا با هاله همراه شدم

 

از عروسی هیچی نفهمیدم تموم حواسم پیش متین بود…کاش دفترشو هر چی زودتر میدیدم

 

عروسی به خوبی و خوشی تموم شد و این بین هاله از بس رقصید خودشو خفه کرد و من هر دو ثانیه یه بار یه متلک بهش مینداختم

 

آخه عروسم انقدر جلف….خاک بر سر ندید بدیدت…عق…شوهر ندیده….جشن رهاییت از ترشیدگیه دیگه سر از پا نمیشناسی

 

هاله هم فقط به طور نامحسوس فحش میداد

پا تختی همون شب برگذار شد و قال قضیه کنده شد

همون جا با هلنا قرار گذاشتم برم خونشونو دفتر ببینم

***

حالا که دفتر تو دستام بود میترسیدم بازش کنم انگار احساس عذاب وجدان داشت خفم می کرد

کاش هلنا از کنارم میرفت چون نمیتونستم با دیدن دست خط متینو نوشته هاش خودمو کنترل کنم

خدا را شکر مادرش صداش زد و من با استرس دفتر و باز کردم

همون خط فوق العادش …خدایا چقدر دلم واسه جزوه گرفتن از متین تنگ شده

 

تو صفحه اول پشت سر هم نوشته بود لعنت بهت …و بعد روی نوشتش یه ضربدر بزرگ زده بود

صفحه دوم

 

خدایا کمکم کن فراموشش کنم نمیخوام گناه کنم……خدایا برای اثبات بزرگ بودنت خیلی کوچکم کردی…خیلی

 

دیگر به تو فکر نمیکنم…گناه است چشمداشتن به مال غریبه ها

صفحه بعدی

 

به خاطر فراموش کردنش دست به هر کاری زدم …حالا تنهایمو با یه سیگار بین انگشتام…….نگو سیگار نکش دردام و بشنوی واسم کبریت روشن میکنی

صفحه بعدی

دلم فقط برای یه چیز تنگ شده …واسه چشماش و اون نگاه جادویش….به جان ثانیه هایی که در فراق چشمانت می گذرند دل کوچکم تنگ نگاه توست

 

هق هق گریمو با گرفتن لب پایینم بین دندونهام خفه کردم.

منم چشماشو میخواستم….اون چشای سیاه …اون نگاه معصوم و آرامش بخش بعد از نگاش دیگه نتو.نستم آرامشمو پیدا کنم

 

 

با دستای لرزونم یه صفحه رفتم جلو

 

عشق من لکه ی آفتابی ست….که بر فرش افتاده باشد …با شستو شو نمیرود …فرش را برداری نمیرود ….پنجره را ببیندی نمیرود…پرده را کلفتتر بگیری نمیرود…این لکه وقتی می رود که خورشیدم رفته باشد

 

صفحه را عوض کردم

کاش حداقل باهاش خوشبخت باشی

 

آفتاب که میتابد …پرنده که میخواند …و نسیم که میوزد…با خودم میگویم حتما حال تو خوب است که جهان اینهمه زیباست

من..تو…ما یادت هست…تمام شد…حالا تو او شما …من هم به سلامت

صفحه بعد

“خدایا طاقتم دیگه تموم شده یا کاری کنم که فراموشش کنم یا جونمو بگیر خسته شدم

نمیدانم مشکل از کجاست ازصبر ..یا کاسه…این روزها زیاد لبریز میشود…”

 

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم صدای بلند گریم باعث شد هلنا سراسیمه وارد اتاق بشه…دفتر و روی میز ول کردم

 

ملیسا چت شد….ملیسا

 

کاش میرفت…کاش تنهام میگذاشت حالا فقط دلم یه جای آروم میخواست …چندتا شمع …با آهنگ رمانتیک و یه عالمه متین…آره یه عالمه

هلنا مرتب می گفت

یکی دیگه به عشقش نرسیده تو براش آب غوره میگیری

از جام بلند شدمو بدون اینکه جوابش بدم آماده رفتن شدم

کجا داری میری؟

سرم درد میکنه …میرم خونه مامانم

حرفی نزد برای اولین بار تو عمرش خفه شد …و من چقدر از این سکوتش خوشحال شدم

 

***

با برگشتمون به نروژ روزای تکراری باز شروع شدند و بدتر از همه نبود هاله کنارم بر تنهاییم دامن میزد….همش اسلو پیش فرشاد بود و مثل کنه بهش چسبیده بود

رابطه ام با آرشام سردتر از قبل شده بود

 

دو هفته توی تنهاییهام دست و پا میزدم که آرشام بار سفرشو بست و رفت دانمارک

به قول خودش سفر کاری بود و مجبور بود بدون من بره اما از نگاهش که از نگاهم میدزدید فهمیدم قضیه یه جورایی بو داره

 

یک هفته بدون آرشام بی دردسر سری شد و چیزی که بیشتر از همه به شکیاتم دامن زد نبود کارولین و غیبت چند روزش همزمان با دانمارک رفتن آرشام بود

 

با چک کردن اطلاعات پروازها و لیست مسافرین توسط رفیق پاتریک شکیاتم به یقین تبدیل شد

این وسط آرشام هم هر روز زنگ میزد و ابراز دلتنگی میکرد منم به سردی تماساشو می پیچوندم

 

با بازگشت آرشام و دیدنش کاسه صبرم لبریز شد و بهش گفتم همه چیزو در رابطه با رابطه اونو کارول میدونم

اول منکر شد و بعدم با گستاخی بهم گفت

 

ببین ملیسا منو تو عین همیم با یه فرق کوچیک….تو جسمت پیش منه و فکرت دنبال عشق از دست رفتت و من جسمم کنار دیگرونه و کل فکرم و ذهنم پیش تو و عشقت

ببخشید اونوقت شما از کجا به این نکته دست پیدا کردید که منفکرم یه جای دیگس

خندید …بلند و عصبی خندید

 

اوه…هانی…تابلوه……وقتی با خوندن دفتر یادداشتش تا یه هفته بهم میریزی….وقتی هنوزم که هنوزه تو چشات غصه می بینم….وقتی از خداته ازم فرار کنی و جلوی چشمت نباشم ….وقت

 

وسط حرفش پریدمو با عصبانیت گفتم

این اراجیف چیه بهم می بافی؟

اگه قضیه دفترس ..که وقتی تو با اون حال داغون اومدی خونه مامانت و هلنا زنگ زد حالتو پرسید…پیله کردم بهشو علت اصلی ماجرا را فهمیدم

 

خوب که چی

 

پس ما هر دومون خائنیم نه؟

 

لعنت بهت آرشام ازت متنفرم

در عوضش من عاشقتم

لعنت به خودتو عشقت

عاشقتم خانومم

با حرص به طرف اتاق خواب رفتم و وسط راه نفهمیدم چی شد که پخش زمین شدم و از حال رفتم

 

وقتی بهوش اومدم توی بیمارستان بودم و آرشام هم با نگرانی بالای سرم ایستاده بود با دیدنش اخم کردمو صورتمو برگردوندم

میخوام برم خونه

-نمیشه عزیزم…باید نتیجه آزمایشات آماده بشه …تا علت

حرفشو قطع کردمو گفتم

حالم خوبه

تا اومد حرفی بزنه خانم دکتر سفید و بوری وارد اتاق شد و رو به ما گفت

نگران نباشید …جنین سالمه فقط مادر یکم ضعف کرده و باید تقویت بشه

 

نگاه متعجب من و آرشام بهم دوخته شد و همزمان گفتیم

جنین؟

 

نمی دونستم از داشتن یه بچه خوشحال باشم یا ناراحت

خوشحال از خلاص شدن از شر این تنهایی عذاب آور و ناراحت برای بد موقع بودن بارداریم

حالا که آرشام تو چشام خیره میشه و به خیانتش بهم اعتراف میکنه تازه اونقدر حق به جانب هم حرف میزنه که این وسط یه چیزیم بهش بدهکار شدم

صدای متین تو گوشم زنگ میخورد اگه دختر بود اسم بچمونو بذاریم مبینا

آرشام با لبخند کنارم نشست

ملیسا باید برام دختر بیاری

دیگه دستوری ندارین…تعارف نکنید خدایی نکرده …رنگ چشم …مو ….پوست

وای ملیسا قیافش کپی تو باشه….رفتاراش مثل من

اوه …نه بابا

الهی بابایی دورش بگرده

آرشام من همش دو ماهمه

اوه تا هفت ما دیگه از کم طاقتی می میرم

حرفی نزدم ….آرشام به خاطر این بچه رفتاراش صد و هشتاد درجه فرق کرده بود

اگه بهش رو میدادم اجازه نمی دادو پام رو زمین بذارم

 

هاله زنگ زد و هر چی فحش بود بهم داد

خاک بر سرت حالا باید من از اینو اون بشنوم دارم خاله میشم …مارمولک موزی

هوی چته یه بند فحش میدی بابا هنوز خودمم مطمئن نیستم آرشام زیادی دهن لقه

اکی ….منو بپیچون …نوبت منم میشه

گمشو …به جون تو هنوز به مامان اینا هم نگفتم

از بس آب زیر کاهی… پوف

غلط کردم خوبه یا پیاز داغشو زیادتر کنم

اگه یه گ. خوردمم بگی خوبه

گمشو بچه ررو …خودت خوردی

باشه بخشیدمت حرص نخور برا گوگول خاله بده..راستی ملی آرشام چقدر مشتاق بوده ندیدی چطور به فرشاد گفت دارم بابا میشم….. سکوت کردم….آرشامم فهمیده بود که طناب این زندگی مشترک پوسیده شده و حضور یه بچه میتونه همه چیزو عوض کنه

 

***
مادر جونو مامان قرار شد ماهای آخرو کنارم باشند

بارداری فوق العاده راحتی داشتم و از این جهت روزی صد بار خدا راشکر میکردم

بچه دختر بود و آرشام اشو تو یه کفش کرده بود که اسمشو بذاره طلوع

اولش مخالفت کردم اما جنگ اعصابی که آرشام به راه انداخت فراتر از حد تصورم بود و من ناچارا عقب نشینی کردم

بدترین اتفاق اومدن مهلقا و دختر عموی آرشام بهارک که یه بار با مادرجون خوب جوابشو داده بودیم به نروژ و اقامتشون طبقه بالا بود

مهلقا هنوزم نچسب و بد قلق بود

دختر عموی آرشامم که دیگه رو اعصاب بود ماه هشتم بودم و قرار بود مامان و مادرجون یه هفته دیگه یشم باشن

از 6 ماهگی با آرشام رابطه نداشتم و از این بابت از این بچه فوق العاده ممنون بودم

حالا با اون شکم قلمبه و بینی و دست و ای بادکرده خیلیم زشت شده بودمو و آرشام هر دو ساعت یه بار این موضوعو بهم یاد آوری میکرد

 

بهارک با اون آرایش غلیظ و اون تاپو دامن کوتاه و بازی که پوشیده بود مدام جلوی آرشام عشوه خرکی میومد و من فقط حرص می خوردم

 

یه روز عصر که کنارهم نشسته بودیمو اصطلاحا چای میخوردیم البته من بیشتر حرص میخوردم بهارک بی مقدمه از نامزد سابقش گفت

منم گفتم

حالاچرا نامزدیتون بهم خورد

با خنده گفت پسره ور شکست کرده

با بهت گفتم

یعنی فقط به خاطر پول بهم زدی پس عشق و علاقه چی

مهلقا با پررویی جواب داد

وا عزیزم تو دیگه چرا این حرفو میزنی …تو که ازدواجت فقط واسه پول بود و بس

وا رفتم و بی حرف به آرشام مظلومانه نگاه کردم تا حداقل ازم دفاع کنه که آقا با کمال صفا فرمودند

خوب کردی بهارک جون …این روزا پول حلال همه مشکلاته …با پول حتی میشه عشقم خرید

این حرفش دیگه خیلی سنگین بود با عصبانیت به اتاقم رفتمو در و محکم بهم کوبیدم….حرف حساب که جواب نداشت؟داشت؟

 

نیمه شب بود که با احساس درد وحشتناکی تو ناحیه کمرم از خواب بلند شدم … آرشام کنارم نبود و این باعث تعجبم شد… از جا بلند شدمو به سمت آشپزخونه رفتم تا حداقل قرصهامو بخورم…اما نمیدونم چرا بی اختیار از پله ها بالا رفتم

درد داشتم اما برام مهم نبود …مخصوصا حالا که صدای خنده های ریز بهارک را میشنیدم

پشت در اتاق خوابمون رفتم….اتاق خواب سابقم که به خاطر حاملگی مجبور به ترکش و رفتن به طبقه پایین شدم

دستم روی دستگیره قرار گرفت…به آرومی در و باز کردم من قبلا این صحنه را دیده بودم فقط

معشوقه  شوهرم تغییر کرده بود وگرنه صحنه همون صحنه بود

اشک جلوی دیدمو گرفت

خدایا به تاوان کدوم گناه اینطوری عذابم میدی… آرشام و بهارک اونقدر غرق در کار خودشون بودند که متوجه باز بودن در نشدند

صدای مهلقا از پشت سرم بلند شد… خدای من اینجا چه خبره……. نگاه ترسان آرشام به سمتم برگشتو من در آغوش مهلقا سقوط کردم

 

***

هاله بچم

به خاطر نارس بودنش تو دستگاس گلم نگران نباش دکترش گفت تا دو هفته دیگه که ریه هاش قشنگ تشکیل شد می تونی ببریش خونه… مهلقا مثل پروانه دورم می چرخید

گفت بهارک برگشته ایران و آرشامم روش نمیشه بیاد دیدنم… به جهنم…چه بهتر….. هاله بی خبر از همه جا از ذوق آرشام وقتی طلوعو دیده بود تعریف می کرد و فرشاد که انگار یه بوهایی برده بود مرتب تاکید میکرد مثل برادر پشتمه

 

***

طلوع صورت زیبایی داشت دقیقا شبیه مامانم بود و من عاشق دستای کوچولو و لب غنچه ایش بودم…. سینه ام و نمیتونست بمیکه مجبور بودم توی یه سرنگ بدوشم و به زور تو حلقش بریزیم

آرشام کنارم اومد اما من ندیده گرفتمش و حتی جواب حرفاشو هم نمیدادم… آرشام واقعا برای من مرده بود

مامانو مادرجون به دلیل حضور مهلقا و اصرارهای من نیومدند…دوس نداشتم اونا هم به رابطه ی خراب بین من و آرشام پی ببرند

 

ازشون خواستم نیاند در عوض من دو ماه دیگه برم پیششون… آرشا مخالفت کرد اما مهلقا جلوش محکم ایستاد و گفت

واسه تو که بهتره بدون سر خر به گنده کاریهات می رسی

خاله تو دخالت نکن…من نمیتونم از طلوع دور باشم

بهتره عادت کنی چون منو ملیسا با هم بر میگردیم…میخوام یه  چند ماه ازت دور باشه تا بتونه اون اتفاقو فراموش کنه…نترس با اون چک و سفته ها محاله ازت جدا بش

 

 

پوزخندی زدم…ببین چقدر بدبخت شدم که مهلقا با اون قلب سنگیش دلش به حالم سوخته

طلوع مرخص شد و تمام دار و ندار من و آرشام شد

هیچ کدوممون راجع به اون شب کذایی حرفی نمیزدیم اما کماکان من آنقدر با آرشام سرد برخورد میکردم که واقعا بعضی وقتا اصلا متوجه حضورش نبودم

***

 

قرار بود پنجشنبه منو مهلقا و طلوع برگردیم ایران

و آرشام تا یک ماه فقط بهمون فرصت داده بود که برگردیم و گرنه خودش میومد

 

یک ماه ندیدنش هم غنیمت بود آرشام هرشب دو تا تقه به در میزد و وارد اتاق میشد کنار تخت طلوع میرفت و اونو میبوسید بعد نگاه حسرت زدشو بهم مینداخت منم ملحفه را تا روی سرم بالا می کشیدمو اون فقط زمزمه میکرد شب بخیر و بعد میرفت

 

شب آروم طلوعو تو تختش خوابوندم و به سمت تختم رفتم تا روش دراز بکشم که آرشام دو تا تقه به در زد بعد وارد اتناق شد به سمت تخت طلوع رفت اما یه چیزی مثل هر شب نبود به طرف آرشام برگشتم که متعجب و وحشت زده به طلوع خیره شده بود

به سمت تخت دویدم

 

طلوعم کبود شده بود و نمیتونست نفس بکشه اونقدر هول کردم که فقط بغلش کردمو دویدم

آرشامم دنبالم میدوید سوار ماشین شدیمو خودمونو به بیمارستان رسوندیم

همه چیز ده دقیقه هم طول نکشید

دکتر بیرون اومد و فقط گفت: متاسفم…… آرشام یقه اونو گرفت و به دیوار کوبیدش

یعنی چی؟

 

دکتر با ملایمت دست اونو پس زد

ریه هاش دیگه چیزی نشنیدم

خون جلوی چشامو گرفت اینبار من یقه آرشامو چنگ زدم تو چشای ترسیدش خیره شدمو گفتم

به خاطر توی عوضی و خیانتت زودتر از موعد زایمان کردم ….تو …تو قاتل طلوعمی … حرفی نمیزد و فقط به چشمام خیره بود

توی آشغال گفتی پول حلال تموم مشکلاته…یالا…با پول طلوعمو بهم برگردون

اون همش دو ماهش بود ….طلوعم خیلی زود غروب کرد

شروع کردم به زدنش هم خودمو زدم هم اونو کارام دست خودم نبود من دیوونه شده بودم …اما آرشام مثل یه سنگ فقط ایستاده بود و نگام میکرد …حتی لکم نمیزد… پرستارها به زور جدامون کردن و سوزش بازومو تزریق آمپول آرام بخش باعث شد

 

چشای پر نفرتم بسته بشه و تصویر آرشام محو بشه

بیدار که شدم هاله کنارم بود با چشای اشکی … سینه هام از تجمع شیر درد گرفته بود و تموم وجودم طلوع کوچکمو میخواست

زمزمه کردم

طلوع گشنشه

گریه هاله یاد آور حوادث تلخ بود که من به زور میخواستم به خودم بقبولونم که کابوسی بیشتر نبوده

زجه زدمو بچمو خواستم اما نتیجش فقط تزریق یه آرام بخش دیگه بود

دو روز بستری بودم… دو روزی که طلوع از پیشم رفته بود انگار یه رویای شیرین بود حضورش ….. بی خبر اومده بود و بی خبر رفته بود

مهلقا هم به دلیل افت فشار بستری بود… فرشاد اومد و هاله را صدا زد نگاه غمگینشو از من گرفت و با هاله از اتاق خارج شد نیم ساعتی از رفتن هاله میگذشت که فرشاد وارد اتاق شد… نگام کرد و آروم زمزمه کرد …ملیسا

آرشام خیلی طلوعو دوس داشت …خوب …حالا که طلوع

هق هق گریه هام تمومی نداشت …انگار تازه به عمق فاجعه ی بردم

آآرشام…..خودکشی کرده…..وقتی رسیدم…خوب …من …دیر رسیدم …ملیسا اون …تموم کرده بود

با بهت نگاش کردم …..چی میگفت واسه خودش

معلوم هست چی می گی؟

قرص خورده بود و راحت روی تختش خوابیده بود …….یه نامه و یه وصیت نامه هم نوشته بود

فرشاد

نامشو بهت میدم هر وقت دیدی طاقتشو داری بخونش

بغضش ترکید و اتاقو ترک کرد

خیره به نامه و غرق در بهت شوکه ایی که پشت یر هم بهم وارد میشد بغضم ترکید

نامه را باز کردم

 

ملیسا …نتونستم …نتونستم طلوعمونو برگردونم….اون برات همیشه رفت منم باهاش میرم

 

اولین بار تو زندگیم به چیزی که میخواستم نرسیدم به طلوعم…از دستش دادم…خودم مقصر بودم و اون غریزه حیونیم

 

من در حقت بد کردم

چون دوست داشتم و دارم از همه چیز و همه کس بیشتر

برای بدست آوردنت کم وقت نذاشتم

 

آره دیگه وقتشه بدونی کل قضیه ورشکستگی بابات زیر سر منو وکیلم بود

بابات خیلی ساده به رابطم اعتماد کرد و اون تموم پولا را بالا کشید

تحت فشار گذاشتمتون…طلبکاراتونم تحریک کردم

میدونستم دلت با اون پسرست

برا همین کارا رو سریع پیش بردم

 

وقتی متین رفت دبی و مخ رابطمو زد و اون ده ملیارد و پس گرفت فهمیدم که برا اجرا نقشم فقط یه روز وقت دارم

 

شرط و شروطا محکم بود نمیخواستم با برگشت متین بزنی زیر همه چیز…شاید از دست دادن طلوعم و عذاب حالام تاوان دل شکسته ی تو و متین باشه

اما من واقعا میخواستمت تو دلت باهام نبود و من نمیتونستم از لذتهای اطرافم به راحتی چشم بپوشونم…تمام ثروتمو به نامت زدم کاش بتونی ببخشیم

نامه از دستم افتاد …

نه من باورم نمیشه …لعنتی

با احساس سردی عجیبی سر تا پام روی تخت ولوو شدمو دیگه هیچی نفهمیدم انگار مرگ اونقدر هم که فکر می کردم ترسناک نیست….حداقل از زندگی و واقعیتهای الانم بهتره

***

هیچوقت فکر نمی کردم بعد از ازدواجم اینطوری به ایران برگردم به خونه پدریم

نگام تو باغچه چرخ میخورد خودمم نمی دونستم دنبال چی می گردم

زنگ و که زدن یلدا و بهروز همراه پسر کوچولوشون اومدند داخل

 

نگام به سمتشون کشیده شد یلدا رو به روی صندلی چرخ دارم نشست دستای سردمو تو دستش گرفت

 

چشماش به اشک نشست اما سعی کرد به زور لبخندی بزنه بیشتر شبیه زهر بود لبخندش

سلام

می دونست نمی تونم جوابشو بدم …..دقیقا بعد اون سکته لعنتی بود که دیگه نتونستم حرف بزنم نتونستم راه برم

نتونستم بخندم …حتی نتونستم گریه کنم…..خواستمو نتونستم

من حتی نتونستم تو مراسم تشییع جنازه هاشون باشم

شش ماه تو کما بودم و یه سکته مغزی را رد کردم…دکتر میگه تا مرگ مغزی فاصله ای نداشتم ولی انگار این روزا خدا هم حوصلمو نداره…نخواست برم یشش و من با این وضعیت اسف بار حالا جلوی یلدا نشسته بودم

 

سرمو به سمت پسر تلوش گردوندم

چقدر شبیه بهروز با چشمای یلدا بود

ملیسا عزیزم سردت نشه؟

پوزخند صدا داری زدم

زندگی من جهنم بود حالا سرما و گرماش چه فرقی می کرد

 

میخوام بابچه ها بریم کافی شاپ ….نزدیک دانشکده …یادته

 

سرمو به نشونه مخالفت تکون دادم…بی حوصله نگاش کردم ….نمی دونم که تو نگام چی دید که به گریه افتاد و بهروز بلندش کرد حالا به جای یلدا بهروز مقابلم زانو زده بود

 

بی حرف تو چشای هم خیره شدیم

 

ملیسا ….اینطوری نباش…تو را خدا …من نمیتونم تحمل کنم….کورش با دیدنت میگرنش عود کرده ….مائده هم که فشارش افتاده…نازنینم که انگار افسردگی گرفته….شقایق بیچاره هم که هر روز اینجاس..یالا دختر ….بیا بریم کافی شاپ …من بچه ها را دورهم جمع می کنم مثل قدیم …..انگار نه انگار که اتفاقی افتاده

 

اتفاق……نگامو به صندلی چرخدارم دوختم …بهروزم خیره شد بهش انگار فهمید حتی اگه بخوامم اصل قضیه فرقی نمی کنه

پدرجون نگاه غم زدشو بهم دوخت و آهی کشید

مادرجون هم طبق روال این چند وقت فقط اشکمی ریخت

 

بابا میدونم الان حوصله نداری اما باید این برگها را امضا کنی

 

بدون نگاه به برگه ها هم میدونستم که تمام املاک و دارایی های آرشام که طبق وصیت نامش بهم میرسیده

اخمی زدم و روی برگه ی رویی ضربدر زدم

هیچکس جز من و فرشاد از نامه و اعترافات آرشام خبر نداشت

میزان تنفر من از آرشام بهادری رو فقط خودم میدونستم

مادرجون با صدای بلند گریه میکرد

پدرجون با چشای اشکی نگام کرد وگفت

میدونم تحمل داغ آرشام و طلوع اونقدر سخته که تو را به این روز انداخته اما این آخرین خواسته آرشامه

به برگه ها اشاره کرد

پوزخندی روی لبم نقش بست …ویلچجرو به سمت اتاقم هدایت کردم

میخواستم تنها باشم تنهای تنها ….واقعا آخرین خواسته آرشام چه اهمیتی داشت وقتی با خواستنهای الکیش گند زده بود به کل زندگیم

 

حضور دوستام هم دور و برم بیشتر باعث عذابم میشد ..خاطرات گذشته مثل خوره تموم هستی منو میخورد و من سرگردون بین پذیرش واقعیت ها و سیر در گذشته اصرار به موندن در خاطره های شیرینم داشتم

خاطره هایی مثل حضور متین کنارم….دور بودن از آرشام و وجود طلوع کوچکم

با به خاطر آوردن چهره ناز طلوع بغض راه نفسمو بستو من اشکریزان هنوز تو گذشته اسیر بودم

 

خاطره هام رو به رویا تغییر دادم رویایی که در اون من و متین و دخترکم بودیم

متینی که با چشای سیاه جذابش صدام میکرد

 

دست مامان روی شونم نشست و منو از رویاهام بیرون کشید

 

زمزمه کرد

رفتند

چه اهمیتی داشت پدرجون ومادرجون رفتند

 

شیش ماهه دارند میاند و میرند …نمیخوای که

 

با دیدن نگاه عصبیم حرفشو خورد وچند لحظه مکث کرد و بعد گفت

به سوسن بگم واست چی درست کنه؟

نگامو از چشای مهربونش گرفتم

مدتها بود که هیچ چیز دلم نمیخواست کاش منم با طلوع میرفتم

 

روی تختم دراز کشیده بودمو به حرفای مائده فکر میکردم

(ملیسا تا کی میخوای بشینی اینجا و غصه بخوری یکم به خودت بیا …بشو همون ملیسای قبلی…همونی که تو شیطنت و سرخوشی نظیر نداشت)

پوزخندی زدم …من چیم شبیه به ملیسای گذشتس …هیچی…من بیشتر شبیه..مرده ای هستم که جسم ملیسا همراشه…یه مرده ی متحرک البته نه از ناحیه پا و زبون صدای آیفونو که شنیدم با ناراحتی چشامو بستم …واقعا الان حوصله هیچ کسو نداشتم…اگه فکر کنند خوابم چه بهتر… آهنگ حسین زمانو تو ذهنم برا خودم میخوندم

 

کجایی که تنهایی و بی کسی

با من آشنا کرده حس غمو

ببین داغ دوری از آغوش تو

به زانو در اورده احساسمو

همه فکر و ذکرم شدی و هنوز

داره آب می شه دلم پای تو

ببین قفل لب من وا شده

من و قصه گو کرده چشمای

تو خیالم و از عمق دلواپسی

تا رویای بوسیدنت می برم

سکوت شب و گریه پر می کنه

شبای که از خواب تو می پرم

نشد قسمتم باشی و پیش تو

به لبخند هر روزت عادت کنم

منو محو چشمای مستت کنی

تورو مثل کعبه عبادت کنم

من این کنج زندون، ماتم زده

تو بیرون از این جا تو رویای من

من این گوشه جای تو غم می خورم

تو بیرون از این میله ها جای من

دارم تو هوای تو پر میزنم

داری غصه هامو نفس می کشی

به یادت رها می شم از این قفس

تو از غصه ی من نفس می کشی

از این شهر خاکستری دلخورم

از این بغض پیچیده تو لحظه هام

تو این روزهای پر از بی کسی

تو تنها،تنها تو موندی برام

 

نباید چشمامون از عشق تر بشه

به خشکی این شهر بر می خوره

هنوزم یکی توی پس کوچه ها

داره عاشقی ها رو سر می بره

***

ملیسا بلا

صداش اگرچه بغضدار بود اما همونطور محکمو با صلابت بود

چشام یه ضرب باز شد و به سمت در اتاق برگشتم

دیدمش …قامت بلند و چشای مشکیش… بهت زده زمزمه کردم

متینم

چشای سیاه جذابش مثل یه شب بارونی شد

وارد اتاق که شد اشکام جاری شد

خدایا رویا نباشه

خدایا باهام اینکار و نکن

نگاه خیرشو از چشام گرفت و به سمت در برگشت

واقعی تر از همیشه به نظر میرسید

نکنه میخواد بره و تنهام بذاره

اینبار دیگه نه

نفهمیدم چی شد

به خودم که اومدم از پشت محکم بغلش کرده بودم

تنهام نذار …من….

صدای جیغ مامان حرفمو قطع کرد

این این …یه معجزس …خدایا شکرت …اون حرف میزنه….راه میره… متین دستامو از دور کمرش باز کرد و به سمتم برگشت حالا سرم روی سینش بود و سیل اشکام پیرهن کرم رنگشو خیس می کرد

متین کنار گوشم زمزمه کرد

این معجزه عشقه

 

***

متین

 

جانم

چه احساسی داری؟

یه لبخند خبیث زد و گفت

حماقت عزیزم …حماقت

اِ …که اینطور …اگه ده دقیقه پیش میدونستم بعد بله دادنم این احساسته صد سال بله نمیدادم

شما …بیجا میکردین …به زور ازت بله میگرفتم

اینجوریاس؟

بله دیگه خانمم… از لفظ خانمم ته دلم غنج رفت… خدایا این رویای پنج روزه را تموم نکن

متین چی شد پنج روز پیش که اومدی تو اتاقم خواستی سریع بری؟

خوب….وقتی چشای اشکیتو دیدم ….حس کردم اگه از اتاق بیرون نرم میامو محکم بغلت میکنم تا آروم بشی اگر چه….خانم بلا آخرم یه کاری کرد که بنده بغلشون کنم

خوشم اومد که با اینکه مدتی تو کانادا زندگی کرده هنوز اعتقاداتش پا بر جاس

خیلی دوست دارم متین بیشتر از همیشه

ما بیشتر … مائده و کورش ماشینشونو موازی ماشین متین قرار دادن و مائده گفت

های دختره شیطون کمتر مخ این داداش بیچاره منو بخور این همینطوری دیوونه هست

تازه شدم شبیه کورش بعد ازدواج با تو

ای آدم فروش بذار دو دقیقه از زن گرفتنت بگذره بعد خواهرتو به زنت بفروش

الان دقیقا 15 دقیقه و 32 ثانیه از زن گرفتنم گذشته

نه دیگه داداشی تو دیگه فنا شدی رفت

متین سریع ازشون سبقت گرفت… دستمو تو دستش گرفت و آروم بوسید

خانم خوشکلم الان کجا برم

مهم نیست کجا فقط میخوام کنارت باشم

من سرا پا همه زخمم

تو سراپا همه انگشت نوازش  باش

متین دیروز پدرجون منظورم پدر

حتی دوست نداشتم اسم آرشامو ببرم

آقای بهادری؟

آره …اومد خونه سر تقسیم ارثیه من همشو بخشیدم به خودش

گفت برای شادی روح پسرش میخواد وقف کنه.

خوب کاری می کنه

آهان راستی بهمون پیشاپیش تبریک گفت

خانمی امروز همه را بیخیال

روز خودمه و خودت…کاش یه خونه خالی پیدا میکردم

پررو….خوبه بچه مثبت بودیا

عزیزم تو الان زنمی …پس ثوابم داره

متین تو مرموزترین و پیچیده ترین آدمی هستی که تا حالا دیدم

نمیتونم هیچوقت پیش بینیت کنم

آخ جون …پس شرایط همسر ایده ال خانوما دارم

ای مائده دهن لق

فکر کردی پس واسه چی بهش اصرار کردم بهت پیشنهاد مشهد رفتنو بده

ولی خیلی اذیتم کرد

منظورت حال گیریای پشت تلفن بود

ای بابا یعنی تو هم متوجه شدی؟

پ نه پ توقع داشتی نقش کبک و کله زیر برفو بازی کنم

نه خانم خانما…شما فقط نقش سرورم را بازی کنید

چه زبونیم داره

مخلصیم

 

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

 

پایان مرداد 92

ا. ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄

بچه مثبت | قسمت سیزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت چهاردهم ◄

بچه مثبت | قسمت پونزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت شونزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت هفدهم ◄

بچه مثبت | قسمت هجدهم ◄

بچه مثبت | قسمت نوزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت آخر ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهاردهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پانزدهم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شونزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد و پنجا کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفدهم به شکل پی دی اف | حجم یک مگا بایت ◄

دانلود قسمت هژدهم به شکل پی دی اف | حجم هفصد و پنجاه کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نوزدهم به شکل پی دی اف | حجم هفصد و پنجاه کیلو بایت ◄

دانلود قسمت بیستم به شکل پی دی اف | حجم یک مگا بایت ◄

دانلود قسمت بیست و یکم به شکل پی دی اف | حجم یک مگا بایت ◄

دانلود رمان بچه مثبت | به شکل کامل | حجم چهار مگا بایت ◄

85 ◄ ای صاحب لایک دوستت دارم

با بوسه ای که آرشام روی گونه ام زد به خودم اومدم

خوشکلم می دونم دلت میخواد تو اتاقت باشیم و من همینطور بوسه بارونت کنم اما باید بریم پائین بابا را هم سوپرایز کنیم .آخر شب به اندازه کافی وقت داریم

از حرفاش یک لحظه به خودم لرزیدم ….عرق سردی که از گردن و پشت کمرم جاری بود نشونه ی ترسم از کسی بود که از توصیف نگاش به خودم عاجز بودم.نمی تونستم بگم نگاش بهم یه نگاه هرزه ….چون محرمم بود……..و نمی تونستم از نگاهاش لذت ببرم چون دوسش نداشتم

 

به خودم که اومدم وقتی بود که دستم تو دستای آرشام بود و همه برامون دست میزدند

 

پدرجون و مادرجون سریع خودشونو به ما رسوندندو هر دو آرشامو غرق بوسه کردند

بابا مامان منم جلو اومدند و آرشام خیلی تحویلشون گرفت

مامان کناری کشیدمو بهم گفت که قرار شده امشب یه جورایی جشن نامزدیه من و آرشام باشه و اینکه بهتره جلوی دیگران نشون ندم که از بودن کنار آرشام ناراضیم چون به هر حال همه چیز فورمالیتس و من زنشم و اون

پوف………..باشه مامان …..شما کی اومدید؟

یه ده دقیقه ای می شه

پدرجون صدام زد کنارش رفتم

دور آرشام شلوغ بود

پدر جون آرشامم صدا زد

آرشام با یه ببخشید از جمع فامیلاش بیرون اومد

 

واقعا که خوشتیپ و جذاب بود و اینو از نگاه بقیه دخترا بهش می شد راحت فهمید اما من با دیدنش هیچ حسی نداشتم …اگه بخوام صادق باشم یه جورایی هم ازش بدم میاومد اون باعث جدایی من از متین شد

پدرجون بلند گفت

خانم ها و آقاییون ………اول از همتون متشکرم که امشب تو جشن تولدی که مهگل واسه من پیرمرد گرفته شرکت کردید

مادرجون با ناز گفت

وا…آقا کجاتون پیره

پدرجون عاشقونه نگاش کرد و گفت:تو که پیشم باشی همیشه سرحال و جوونم

مادرجون با ناز خندید و همه براشون دست زدند

 

اما موضع مهم دیگه اومدن پسرم آرشامه ….اگرچه واسه دل من نیومده و (با دست به من اشاره کرد) واسه دل خودش اومده اما ازش ممنونم و میخوام امشب نامزدش ملیسای عزیز را بهتون معرفی کنم….دست منو گرفت و بعد هم دست آرشامو بلند کرد و دستامونو تو دست همدیگه گذاشت

امیدوارم که خوشبخت شند ……به افتخارشون

 

 

صدای دستها از همه طرف بلند شد و بعد هم آرشام از توی جیبش یه جعبه کوچولوی زیبای چوبی در آورد و جلوم زانو زد و در جعبه را باز کرد

چشمام بین چشمای شیطون و حلقه برلیان براق زیبا در گردش بود

آرشام زمزمه کرد

خیلی دوست دارم

و من سریع نگامو از چشاش گرفتم و حلقه را برداشتم …اون هم سریع ایستاد و حلقه را توی انگشتم کرد

 

و بعد تو یه حرکت غافل گیر کننده لبش رو رو لبام گذاشت صدای سوتها و دستا بلند شد و من خجالت زده خودمو ازش جدا کردم

 

تو گوشم زمزمه کرد

عاشق خجالت کشیدناتم

حلقه ی توی انگشت دست چپم و سنگینی دست آرشام که روی مبل کنارم لم داده بود، روی شونه هام همگی یادآور این بودند که باید خودمو واسه اتفاقات بدتری آماده کنم
کاش میشد با مامان اینا برم خونشون……بودن کنار آرشام باعث عذابم بود
نمی خواستم با فکر کردن به متین اعصابم خورد کنم اما فکر اینکه با بودن کنار آرشام به عشقم به متین خیانت میکنم و از طرفی با فکر کردن به متین به همسر شرعیه خود خیانت میکنم داشت دیوونم میکرد
آرشام سرشو نزدیک گوشم گرفتو زمزمه کرد خوشکل من چشه؟
با خوردن داغی نفساش به لاله گوشم احساس چندشناکی بهم دست داد سریع سرمو عقب کشیدم

 

چیزیم نیست

اخمای آرشام برای یه لحظه تو هم رفت و بعدم خیلی بی خیال نگام کرد و لبخند زد
فرشاد بهمون نزدیک شد و بلند گفت
به به زوج عاشق

فرشاد پسر کجایی تو

آرشام محکم فرشاد و بغل کرد
نوع رفتارشون نشون میداد با هم خیلی صمیمی هستند
بعد از یکم خوش و بش کردن آرشام گفت

فرشاد با ملیسا آشنا شدی؟

اوه چه جورم

چطور مگه؟

بهش پیشنهاد رقص دادم قبول که نکرد هیچ یه لنگ واسم انداخت که با مخ خوردم زمین …..نه نه راستی رو زمین نیافتادم افتادم روی مادر فولاد زره
آرشام به قدری بلند خندید که هم برگشتن و نگاهمون کردند
منو محکم بغل کرد و گفت

عاشق همین کاراشم

خودمو به سختی از لای بازوهاش بیرون کشیدم که فرشاد گفت
ملیسا خانم از بس یه دوره آرشام ملیسا ملیسا کرد نسبت به اسمتون حساسیت گرفتم…. خیی دوستون داره امیدوارم خوشبخت بشید
فقط زمزمه کردم

ممنون

درسته حرف زدنشو صمیمی کرده بود اما نگاش اونقدر چشم چرون بود که از بودنش کنارمون اصلا راضی نبودم
بالاخره مهمونی با اخم و تخمای دختر عموهای آرشام و نگاهای هیز فرشاد بهادری تموم شد و مصیبت منم تازه شروع شد
فکر طی کردن یه شب کنار آرشام لرزه بر تنم می انداخت
مامان و بابا زودتر از همه به بهونه قرصای مامان رفتند و من بعد از رفتن مهمونا سریع شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم
چند دقیقه ای از تعویض لباسم نگذشته بود که در اتاقم زده شد
برای اطمینان در اتاق و قفل کرده بودم
جوابی ندادم و دستگیره چند بار بالا پایین رفت
با شنیدن صدای مادرجون از خجالت آب شدم
سریع حوله ام و برداشتم و در و باز کردم
مادرجون نگاهی مشکوک بهم انداخت و گفت
آرشام ازمون خواست بیایم تو اتاق تو تا سوغاتی ها را بهمون بده اگرچه من گفتم بهش خسته است و بذاره واسه فردا ولی اصرار کرد امشب بده تا کادوی پدرش رو هم شب تولدش بهش بده …اما انگار اینا فقط بهونه بوده و به قفل در اشاره کرد
خجالت و کنار گذاشتمو گفتم
مادرجون میشه تا بقیه نیومدند ازتون یه خواهشی بکنم؟
مادر جون سری تکون داد و من سریع گفتم

-من آمادگی ندارم ……خوب راستش هنوز احساس نمیکنم که ازدواج کردم به زمان احتیاج دارم اگه امشب آرشام بخواد تو این اتاق بخوابه……. خوب…من

متوجه شدم اما این مسائل بین زن و شوهر و من نمی تونم دخالت کنم

اون روی حرف شما حرف نمیزنه ؟

اما
وسط حرفش پریدمو چشامو شکل گربه شرک کردم و ملتمسانه گفتم

مادرجون

مادرجون خندش گرفت و گفت
باشه …سعیمو میکنم اما این پسره آتیشش خیلی تنده و بعد آرومتر گفت:بمیرم واسه دل بچم
با خنده گفتم

داشتیما……مادر شوهر بازی

بغلم کردو حرفی نزد
***

سلام بر عشقای خودم

از بغل مادرجون بیرون اومدمو به سمت در برگشتم

آرشام در حالی که با دو تا دستاش دو تا چجمدونو میکشید وارد اتاق شد و پشت سرش پدرجون با اخم تصنعی وارد شد و گفت

چی چیو عشقای من هنوز نرسیده صاحب شدی؟

بابا

کوفت

آرشام بی توجه به فحش پدرجون رو به مادرجون گفت

حالا چی شده بود که همدیگرو بغل کرده بودید خوبه من از مسافرت رسیدم …شما دلتون واسه هم تنگ شد

 

حسود نشو بچه ….کادوهامونو بده که خیلی خوابم میاد

 

ای وای مامان واسه شما که کادو یادم رفت

آره دیگه زن گرفتی مامان میخوای چیکار

آ..آ …مادر شوهر بازی نداشتیما

مادرجون به طرز خنده داری ایشی گفت و روی تخت نشست

حالا چرا قهر میکنی مادر من …شما جون بخواه من دربست نوکرتونم

پدرجون گوش آرشامو گرفت و با حرص گفت

 

هوی بچه از عشق و اینایی که گفتی میگذرم ولی از اینکه پا تو حیطه وظایف من گذاشتی نه نمیگذرم

خیلی خوب بابا بچه که زدن نداره

بعد هم به سمت من برگشت و گفت

تو چرا انقدر ساکت و مظلوم شدی نکنه غریبی میکنی

پدرجون با خنده گفت

چی چیو مظلوم شده همچین که پاش تو خونه میرسه یه جورایی خونه بومب

 

آرشام با خنده به سمتم برگشت و تو یه حرکت محکم بغلم کرد و گفت

عاشق همین کاراشم

اهن….ما اینجا بوق نیستیما

آرشام با خنده ولم کرد و آروم تو گوشم زمزمه کرد یه بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک آخر تو دستی ملخک…

نگاه نگرانمو تو چشای مادرجون دوختم

 

مادرجون گفت:خوب اول کدوم چمدونو باز میکنی؟

آرشام دستمو گرفت و روی تخت نشست به تبعیت از اون منم نشستم و پدرجونم روی مبل راحتی نشست

 

خوب اول کادوی بهادری بزرگ

 

پیپ و چندتا پیراهن مردونه ……خدایی هم سلیقه اش محشر بود

واسه مادرجون هم انواع لوازم آرایش و دو دست لباس مجلسی سنگین و شیک

خوب دیگه ….شب خوش

ا….هنوز اون چمدونو باز نکردی

شرمنده مامان اونا خصوصیه

اوه…داره کم کم حسودیم میشه

فداتون بشم ….خسته شدین امروز برین بخوابین دیگه

وا خستگی کجا بود

رو به مادرجون گفتم

 

حالا چه عجله ای واسه خوابیدن دارین

مادرجون با خنده شونه هاشو بالا انداخت و گفت

من که عجله ندارم این آرشامه که عجله داره ما بریم بخوابیم

بعد هم همراه آقاجون زدند زیر خنده

واقعا که ………..انگار نه انگار ….یه ذره شرم و حیا ندارن

آرشام بی حوصله روی تخت دراز کشید

مادرجون رو به منو آقاجون گفت بهتره از اتاق بریم بیرون ….بچه ام خسته است

با خوشحالی سرمو تکون دادم و گفتم

آره راست میگین……شب بخیر آرشام جون

قبل از اینکه یه قدم بر دارم آرشام دستمو کشید و گفت

 

تو کجا؟

زشته دستمو ول کن

من تا سوغاتیاتو ندم که خوابم نمی بره

مادرجون پوفی کشید

پدرجون رو به مادرجون گفت

بهتره بریم بخوابیم عزیزم

مادرجون زیر چشمی نگام کرد

حالا چه خاکی باید تو سرم بریزم

آرشام عزیزم میشه یه لحظه بیای تو ااتاقم کارت دارم

آرشام مشکوک نگاهی به مادرجون کرد و همراهش از اتاق خارج شد

پدرجون رو به من گفت

معلومه اینجا چه خبره؟

نمی دونم

آره خوب یه دروغ مصلحتی بهتر از گفتن اینه که پسرتو امشب نمیخوام تو اتاق راه بدم…….

بعد 20 دقیقه که مسواک زده بودمو مشغول شونه زدن موهام بودم در اتاقم زده شد

بفرمایید

آرشام وارد شد و در و پشت سرش بست

چشماش شدیدا عصبانی بود سریع به سمتم اومدو بازوهامو محکم گرفت

در حالیکه سعی می کرد صداش بالا نره گفت

تو راجع به من چی فکر کردی؟…هان

یعنی انقدر برات غریبه هستم که از مادرم کمک میخوای تا پیشت نباشم

آرشام

ساکت شو ملیسا…من تو رو راحت بدست نیاوردم ….خودتم خوب میدونی چقدر دوست دارم ….اما الان فهمیدم دید تو به من یه آدم بولهوسه …..تو….توی احمق به جای اینکه به خودم بگی آمادگی نداری و منو قانع کنی…ازم فرار میکنی …خودتو پشت مادرم مخفی میکنی…….تو فکر کردی میذارم اولین رابطمون از روی اجبار باشه

 

بسه آرشام بذار منم حرف بزنم……آره…درست حدس زدی دیدم بهت همونه که گفتی میدونی چرا

یکم مکث کردم که ولم صدامو کمی پاینتر بیارم

برای اینکه تا حالا هر چی از تو به من رسیده اجبار بوده ………ازدواجمون… دادن چک و سفته ها بهت اونم دو برابر….یادت میاد چه جوری از شر ازدواج باهات خلاص شدم وقتی مامانم در مقابلم موضع گرفته بود …هوم با فرستادن یه دختر تو بغلت….به همین راحتی…..تو

خفه شو میسا بسه

روی تخت نشست و سرشو بین دستاش گرفت

 

دوست داشتم….آره من خر دوست داشتم و دارم…..هر کاری کردم اصلا منو ندیدی اصلا دلیل اینکه ازم متنفریو درک نمی کنم تو حتی منو نمی شناسی چطور می تونی

وسط حرفش پریدمو گفتم:

جالبه ….نمی دونستم واسه شناخت اول باید با هم به اجبار ازدواج کنیم بعد

اینبار اون بین حرفم پریدو گفت

آره اجبار بود….واست اجبار بود تو حتی به من فرصت ندادی خودمو بهت بشناسونم ….از اول خودت بریدی و دوختی

 

لحنش رو ملایم کرد و به سمتم اومد

من دوست دارم ملیسا…تو همه زندگیمی

بغلم کرد و خودش روی تخت نشستو منو روی پاهاش نشوند

 

بهم فرصت بده…باشه عزیزم …..حالا یه بوس خوشکل بده به عمو

 

و بعد لبش و محکم روی لبام گذاشت

خدایا چرا نمیتونم دوسش داشته باشه …چرا حس خیانت به عشق واقعیم داره نابودم میکنه

 

دستامو روی سینه اش گذاشتمو با حرص هلش دادم
مسخره خندید و چمدونو جلو کشید

 

خوشکله حدس میزنی چی واست خریدم

حوصله این مسخره بازیا رو ندارم

اوه چه بد اخلاق……خوب ساکت بشین اینجا تا کادوهاتو بهت بدم

کنارش نشستم و بی حوصله به چمدون چشم دوختم

 

چمدون پر پر بود …..اول زیپ توی در چمدونو باز کرد و یه جعبه خیی شیک بیرون کشیدو روی پاهام گذاشت

 

اینو به یه جواهر ساز معروفی سوئیسی سفارش دادم …خیلی پیادم کرد ولی ارزشو داشت

 

با این توصیفا وسوسه شدمو در جعبه را باز کردم

حاضرم قسم بخورم که تا به حال در عمرم همچین سرویسی ندیدم

الماسای درخشانش چشم آدمو مسحورمیکرد

وای …خیلی قشنگه

تو قشنگتری عشقم

بی توجه به حرف آرشام از جام بلند شدمو رو به آینه گردنبند را به گردنم گرفتم

فوق العادست

ممنون

قابلتو نداشت خانمم

باگفتن این کلمه بی اختیار یاد متین افتادم

گردنبند را به جعبه اش برگردوندم

حالا به نظرم اصلا هم زیبا نبود

 

خوب بریم سراغ بقیه کادوها…….اوه….راستی این قسمت بیشتر واسه خودمه تا تو

 

لباس خوبای رنگارنگی رو از چمدون بیرون می آورد و با لبخندی خبیصانه نگام میکرد

چی ….من اینا را بپوشم ….یهو بگو هیچی نپوش اینطوری سنگینتره

 

اونم به موقش

زهر مار

جونم ….چه حرصیم میخوره

لوازم آرایش و عطر و دو دست لباس راحتی و یه لباس مجلسی آبی کاربنی خیلی ناز اما قدش تا سر زانوهام بود

 

بعد از تموم شدن کادوها رو بهش گفتم

ممنون بابت کادوهات بهتره دیگه بری بخوابی

کجا برم ….من تو بغل همسرم

وسط حرفش پریدمو گفتم

خودت گفتی نمیخوای به اجبار باهام باشی

من…کی گفتم

آرشام

جانم.. شوخی کردم….من فقط میخوام شبا پیشت باشم قرار نیست به جز یه آغوش ساده و فوقش دو سه تا بوسه اتفاق دیگه ای بیافته….

دهه……عجب گیری کردما بابا من اصلا نمیخوام ریختتو ببینم بیام شبا تو بغلت لالا کنم

نباید از موضعم کوتاه میومدم …… من واقعا هیچ حسی نسبت بهش نداشتم در عوض هر لحظه دلم از دوری متین بیتابتر میشد
با عصبانیت به سمتش برگشتم و گفتم

بهتره بری تو اتاق خودت

چرا اونوقت اینطوری که بهتره

چرا حرف حالیت نیست نمیخوام کنارم باشی

چشماش تیره تر شد و صورتش از خشم قرمز شد

من شوهرتم لعنتی

انقدر این واژه مسخره را پتک نکن و بزن تو سرم …….آره شوهرمی یه شوهر اجباری

تو هم انقدر این کلمه اجباری رو توی سرم نزن ….حالا چه اجباری چه به دلخواه خانم……(شمرده شمرده گفت): من…الان ….شوهرتم

به جهنم….. میخوای خودمو واست حلوا حلوا کنم

برای چند لحظه ساکت شد و بعد با حرفش شوکم کرد…

اگه….اون پسره ….چی بود اسمش…آهان ….متین خانتون جای من بود این حرفا رو تحویلش میدادی

نه البته که نه اون مالک روحم بود

حرفی به آرشام نزدم

سکوتمو که دید پای پاسخ مثبتم گذاشت……یقه لباسمو تو دستاش محکم گرفت و منو به سمت خودش کشید….از بین دندونای کلید شدش گفت

می دونی چیه ؟…….تو از اون دسته آدمهایی هستی که حرف حساب تو اون کله پوکشون نمی ره…..باید یه چیزیو به زور حالیشون کرد

ولم کن آشغال

محکم به سمت دیوار هلم داد

لعنتی کمر بیچاره ام داغون شد

آشغال ….آره راست می گی من یه آشغال دیوونم که برای بدست آوردن توی بی ارزش ده ملیارد خرج کردم

پس بالاخره شروع کرد …..بالاخره سر کوفتاش شروع شد

بغض راه گلومو بست……اشک تو چشام حلقه بست انگشت اشارشو به حالت تهدیدی تکون داد و گفت

 

 بهتره تا من میرم یه لیوان آب بخورم تو هم یکی از لباس خواباتو بپوشی و آماده بشی تا من بیام و به زور تو اون کلت فرو کنم که الان شوهرتم

تو حق نداری که

وسط حرفم پرید و با عصبانیت گفت

من حق هر کاری را دارم……..یادت نره من تو را ده ملیارد خریدم

 

بهت زده وسط اتاق خشکم زد توقع این حرف رو ازش نداشتم ….حد اقل الان نداشتم

 

از اتاق خارج شد و کلید را هم با خودش برد

مغز قفل شده ام را به زحمت به کار انداختم…..چی کار باید میکردم

حالا بدون کلید ….آهان اتاق مهمان

 

موبایلمو برداشتم و سریع به سمت اتاق مهمان رفتم….کلیدش روی قفل بود ..

سریع درو قفل کردمو و به سمت بالکن دویدم اونو هم قفل کردم و با خیالی آسوده روی تخت نشستم
بعد چهار پنج دقیقه دستگیره دل بالا پائین رفت و بعد صدای عصبی آرشام که سعی می کرد بلند نشه

لعنت بهت ملیسا

و بعد صدای قدمهای محکمش که از اتاق دور شد

زمزمه کردم

آره لعنت به من لعنت به من و این سرنوشت گندم

اشکام سر زیر شد و همون وقت چشمم به موبایلم افتاد

سریع قفلشو باز کردمو و روی لیست مخاطبینم رفتم

روی شمارش مکث کردم

کارم غلطه نباید بهش زنگ بزنم بهش قول دادم فراموشش کنم…..اما آخه تا حالا کدوم کارم درست بوده که این یکی دومیش باشه

دکمه تماسو زدم و گوشیو به گوشم چسبوندم……همه وجودم گوش شد

صدای خواب آلودش تو گوشی پیچید

الو بفرمایید

پس نفهمیده منم

متین

با تعجب گفت

ملیسا

چقدر دلم واسه ملیسا گفتنش تنگ بود …..صداش نشون داد کاملا هوشیار شده

متین ….من

وسط حرفم پرید و با لحنی سرد گفت

خانم احمدی ساعت 3 نصفه شبه

بی توجه به لحنش ….بی توجه به حرفش ادامه دادم

من نمی تونم …من بدون تو

باز وسط حرفم پرید

خانم محترم من فردا پرواز دارم ….دارم واسه همیشه از ایران میرم….میخوام استراحت کنم ….ضمنا شما به من قول دادید فراموشم کنید

 

گریه ام شدت گرفت

صداش نرم شد

بسه ملیسا …بسه گریه نکن …چرا میخوای نابودم کنی….دارم با تموم وجود سعی می کنم که فراموشت کنم …اونوقت تو

مکث کرد …فقط چند ثانیه

من از ایران میرم…..دیگه همدیگرو نمیبینیم…..سعی کن خوشبخت باشی

و قطع کرد

 

چطور سعی کنم خوشبخت باشم…..من بی متین هیچی نیستم

 

***
از اتاق خارج نشدم نه برا اینکه با آرشام رو به رو نشم نه….

برای اینکه نگام روی ساعت خشک شده بود ساعتی که بی وقفه جلو می رفت و رفتن متینو نزدیک و نزدیکتر می کرد

 

انگار تمام عالم و آدم دست به دست هم داده بودند که بی اون باشم بی متینم …من میتونستم بی اون نفس بکشم؟

معلومه که نه

دیگه طاقتم تموم شد پاشدمو از اتاق خارج شدم در اتاقم باز بود و کسی توش نبود سریع حاضر شدم

 

هیچ کس توی سالن نبود برای همین با خیال راحت از ساختمون خارج شدمو سوار ماشینم شدم و با سرعت روندم حتی اجازه ندادم در به طور کامل باز بشه

خودمو به فرودگاه رسوندم اینکه تا اینجا سالم رسیدم خودش خیلی بود

خودمو به مائده و مادر متین رسوندم

 

مائده

مائده با تعجب به سمتم برگشت روم نشد به مادرش نگاه کنم نگامو دزدیدمو سریع سلام کردم

ملیسا …تو …اینجا

متین کو؟

مائده به روبروش نگاه کرد مسیر نگاشو گرفتمو به متین رسیدم

از نرده ها گذشته بود

به سمتش دویدم و داد زدم

متین

ایستاد اما برنگشت

دو باره صداش زدم اینبار با شتاب از در خارج شد و بی طاقت میخواستم دنبالش بدوم که دو تا نگهبان جلومو گرفتند

 

اون رفت ….باورم نمی شد اون رفت بدون اینکه حتی اجازه بده برای آخرین بار چشای سیاهشو ببینم

 

یکی زیر کتفمو گرفت و بلندم کرد تازه متوجه شدم روی زمین نشسته بودمو و زار زار گریه میکردم

 

برگشتمو به کسی که بلندم کرد نگاه کردم ….مادر متین با چشای مظلوم و گریونش در آغوشم کشید و در گوشم زمزمه کرد

 

قسمتتون با هم نبود

همین ……واقعا که من از دست همه گله دارم اول از همه از دست تو خدایا

 

چرا قسمتم باید دوری و روزهای پیش روم باید بی متین باشه ….من این زندگیو نمیخوام

 

از فرودگاه یه راست پیش یلدا رفتم

 

یلدا تموم سعیشو میکرد تا آرومم کنه اما من این حرفا حالیم نبود

ته سیگارمو محکم توی بشقاب فشار دادمو یکی دیگه رو آتیش زدم

 

یدا با عصبانیت سیگارو از بین انگشتام بیرون کشید و با صورتی سرخ از عصبانیت فریاد زد ….معلومه داری چه غلطی میکنی ……میخوای خودتو بکش هان؟

 

چشمای اشکیمو به چشای عصبانیش دوختمو سرم به نشونه تاکید تکون دادم

 

یعنی خاک تو سرت ملی …..بی توجه به موعضه هاش یه سیگار دیگه برداشتمو آتیش زدم …..به سیگار خیره شدم

یلدا یه جایی خوندم

 

سیگارم چه خوب درک می کند مرا

و چه زیبا کام می دهد ..این نو عروس شب تنهایی هایم

لباس سپیدش را برایم میسوزاند

و من تا صبح بر لبم بوسه میزنم

چه لذتی میبریم از این هم بستری

او از جان مایه میگذارد و من از عمر

هر دو می سوزیم به پای هم

یلدا نالید ملیسا

یلدا میدونی دلم از چی میسوزه از اینکه حتی نمودونم به جرم کدوم یکی از گناهای گذشتم خدا اینجوری مجازاتم می کنه….از روی شیطنت هزار نفر سر کار گذاشتم آره….ولی …ولی آخه هیچوقت گناهم انقدر سنگین نبوده که تاوانش به این سنگینی باشه

یلدا سرمو تو آغوش کشید و گفت

بسه ملیسا تو رو خدا بسه

 

یلدا چیو بس کنم …تازه کم کم میفهمم که چه بلایی سرم اومده …من با دستای خودم قبرمو کندم این مرگ تدریجی

 

یلدا بین حرفم پرید و گفت

ملیسا همیشه همه چیز اونطوری که ما دوست داریم پیش نمیره

 

قهقهه زدم اونقدر خندیدم که ته گلوم می سوخت یلدا مثل مسخ شده ها بهم خیره شده بود

 

کم کم خندم تبدیل به گریه شد

 

کاش بمیرم یلدا …کاش

 

خفه شو مگه الکیه

آره زندگی همش الکیه

داری می ترسونیم …تو اون کله پوکت چه خبره

ذهنم خالیه خالیه اونقدر خالی که دارم کم کم شک میکنم اصلا زندم یا مرده

از جاش بلند شد و سریع به سمت آشپزخونه رفت سیگارم تموم شده بود

محکم بین انگشتام فشارش دادم

یلدا با یه قرص و یه لیوان آب برگشت

اینو بخور

بی حرف قرصو انداختم تو دهنم و بی آب غورطش دادم

پاشو تو اتاق یکم دراز بکش زیر بغلمو گرفت و من روی تخت دراز کشیدم

یلدا

 

هوم

میخواستم فراموشش کنم…تموم سعیمو کردم …اما باز

میدونم …میدونم ….دراز بکش و به هیچی فکر نکن

قرص آرام بخش که یلدا بهم داد منو به آغوش خواب فرستاد
از خواب که بیدار شدم صدای پچ پچ میومد
آروم بلند شدم و یه دستی به سر و صورتم کشیدم با نگاه به ساعت سرم سوت کشید

آخه بچه مگه کمبود خواب داری …..چشام هم از زیاد خوابیدن و هم گریه باد کرده بود

 

با وارد شدن به حال کوچکشان و دیدن آرشام یه جورایی شکه شدم

 

بهروز و یلدا هم با بلند شدن آرشام به سمتم برگشتند

با اخم به یلدا خیره شدم

 

با چشام بهش فهموندم که این یارو اینجا چه غلطی می کرد ولی یلدا دنده پهنتر(کسایی که خودشونو به بی خیالی میزنند) از این حرفا بود

با لبخند به سمتم اومد و گفت

 

به به شازده خانم …از خواب پاشدید سرورم بهش نزدیک شدم و با حرص گفتم

مزه نریز …این اینجا چیکار میکنه

هزار بار به گوشیت زنگ زد …مجبور شدم

وسط حرفش پریدمو و با حرص گفتم

چیزی که بهش نگفتی؟

نه فقط گفتم سرش درد میکنه و

 

بی توجه به ادامه حرفش کنار بهروز رفتمو باهاش دست دادم و رو به آرشام گفتم

من میرم خونه

یلدا گفت:حالا که زوده یکم دیگه بمونید

آرشام به جای من جواب داد نه میریم خونه مامان بابا نگران ملیسا هستند

رو به بهروز گفت

ماشین ملیسا اینجا بمونه رانندمونو می فرستم دنبالش

نیازی نیست خودم میارمش

بدون اینکه به حرفم توجهی کنه گفت

ملیسا بریم

از یلدا و بهروز خداحافظی کردم یلدا تو گوشم آروم گفت

 

میدونم سخته فراموشش کنی اما اینم می دونم ملیسا دختریه که هرکاری بخواد می تونه انجام بده

 

ممنون یلدا اگه تو را نداشتم

حالا که داری مواظب خودت باش

 

اگرچه نمیخواستم به حرف آرشام گوش بدم اماخودم هم حوصله رانندگی کردن و نداشتم برا همین بدون لجبازی سوار ماشینش شدم

 

همین که حرکت کرد آهنگ شادمهر سکوت ماشینو شکست

 

به همه میخندی با همه دست میدی

دستتو میگیرم دستتمو پس میدی

اما دوست دارم اما دوست دارم

پشت من بد میگی حرف مردم می شم

دستشو میگیری

عشق دوم میشم اما دوست دارم

چه خوابایی برات دیدم

نذاشتم آهنگ ادامه پیدا کنه و قطعش کردم

لعنتی همه چیزو میدونست

ملیسا

الان نه ….باشه واسه فردا

تا خونه ساکت بود و هیچ حرفی نزد

پدر جون و مادرجون با نگرانی به سمتم اومدند

 

اما آرشام اجازه نداد کسی در رابطه با تاخیر امروزم چیزی بپرسه

فقط گفت

 

 

ملیسا حالش خوب نیست باید استراحت کنه

به ساعت نگاه کردم 3 صبح بود

 

لعنتی ….اینطوری خوابم نمیبره بهتره برم تو باغ یکم قدم بزنم

 

از ساختمون زدم بیرون و به سمت ته باغ راه افتادم

لب استخر آرشام و دیدم که روی صندلی راحتیش نشسته بود و به روبروش خیره شده

سیگار لابه لای انگشتاش بهم چشمک میزد…روبروش نشستم

 

نگاش و تو چشام قفل کرد

 

یدونه سیگار به من میدی؟

 

جوابمو نداد درعوض جا سیگاری سیلور و خوشکلشو به سمتم هل داد

 

یه سیگار از توش برداشتمو با فندک طلای آرشام که روش بزرگ حرف( آ )حک شده بود روشنش کردم

فندکو بین انگشتام تاب دادم و گفتم

خیلی قشنگه

نگاه خیره اش رو از روی چشمام برداشت و به دستم دوخت پوزخندی زد و گفت

حیف که اول اسمم (اِم) نیست که بدمش به تو …..مثلا اگه اسمم متین بود خوب بود نه….حداقل مثل ملیسا اولش ( اِم )بود

این شر و ورا چی بودمیگفت

 

آرشام

صدام نزن لعنتی …صدام نزن

متعجب به مرد روبروم چشم دوختم …سرشو بین دستاش گرفت و موهاشو محکم چنگ زد

 

با چشای غمگینش به چشمام خیره شد

 

گفتم به زور به دستت میارم تو هم فراموشش می کنی ….اونقدر عشق به پات میریزم که خود به خود فراموشش می کنی

 

اما نمیتونم ….طاقت ندارم …می فهمی ….تو دلت پیش اونه ….امروز رفتی بدرقه اش

 

اونطوری که تو فکر میکنی نیست

 

 با چشای خودم دیدم چیو انکار میکنی

خوب

حرف نزن ملیسا

آرشام من

باز وسط حرفم پرید

الان که فکرمیکنم میبینم اشتباه کردم باهات راه اومدم با تو باید به زور رفتار کرد

 

چی میگفت …انگار حالش واقعا داغون بود

پاشو بیا

از جاش بلند شد

هنوز نشسته بودمو بهش نگاه میکردم

انگار این پسر نمی تونست آرشام باشه

یالا معطل چی هستی؟

من….من

تو چی از من میترسی از شوهر قانونی و شرعیت میترسی خنده داره …خیلی خنده داره

خودش شروع کرد به خندیدن

کجا میخوای بری؟

منظورت اینه کجا میخوایم بریم نه؟

من باهات جایی نمیام

خندید و گفت

قانون اول از حالا به بعد هر حرفی من زدم همونه

از جام بلند شدم که به ساختمون برگردم

دستمو گرفت و به سمت خودش کشوند

نترس ….فقط میخوام یه چیزیو بهت نشون بدم

باشه واسه بعد الان خوابم میاد

همین الان

با قدمای محکم جلو میرفت و من برای اینکه دستم کنده نشه مجبور بودم دنبالش بدوم

تا حالا این قسمت باغو ندیده بودم

 

 

کلبه کوچیک چوبی

 

آرشام در و باز کرد و منو تقریبا تو کلبه پرت کرد

 

نگامو دورتا دور کلبه چرخوندم

یه تخت خوابو یه کمد ..همین

اینجا

اتاق منه ….توش درس میخوندم وقتایی که مامان مهمونی داشت

چرا اومدیم اینجا نگو میخوای درس بخونی

نه عزیزم میخوام یه درس خوب بهت بدم که بفهمی آرشام کیه

با عصبانیت تو صورتش براق شدم

من خوب تو رامیشناسم نیازی به درس دادن نیست

نه خانومم هنوز مونده منو بشناسی

دستم محکم تو دستش گرفت و به سمت کمد برد

 

چه غلطی میکنی ولم کن

بی توجه به تقلاهام در کمدو باز کرد و یه شیشه ودکا در آورد

 

ولم کن عوضی…نگامو به شیشه دوختمو گفتم چه درسیم میخوندی عوضی

 

خندید

خوشم میاد وقتیم که مثل یه موش کوچولوی ترسو داری میلرزی باز این زبونت کم نمیاره

در شیشه را یه دستی باز کرد و سرکشید

با تعجب به اونکه یه نفس اونهمه ودکا را بدون اینکه گلوش بسوزه تو حلقش میریخت خیره شدم

شیشه را روی زمین کوبید

از ترس زبونم بند اومده بود

اون لحظه قیافش از یه خون آشامم وحشت ناکتر بود به خودم که اومدم روی دستاش بود

پرتم کرد روی تخت

 

با تموم قوا پسش زدم اما چه فایده حتی یه سانت اونطرفتر نرفت

داد و فریاد میکردم با اینکه میدونستم صدام به گوش هیچکس نمیرسه

اگه برسه هم کسی نمیاد از دست شوهرم نجاتم بده با یه حرکت لباس خواب کرم رنگم از وسط پاره کرد

بوی گند دهانش حالت تهوعم را شدت داد

آرشام

جون آرشام…….. تو جون بخواه

ولم کن….تو را خدا ولم کن

باشه واسه یه ساعت دیگه

دستش روی بدنم حرکت میکرد

خودت …خودت گفتی به زور باهام

آره آره ….الان یه کاری میکنم …که به تو هم خوش بگذره

 

***

 

در حالی که هنوز نفس نفس میزد کنارم افتاد

بریده بریده گفت

عاشقتم ملیسا تو فوق العاده ای

در حالی که به خاطر گریه زیاد هق هق میکردم زمزمه کردم

ازت متنفرم آرشام بهادری از حالا تا آخر عمرم ازت متنفرم

روم نیمخیز شد لبام و بوسید

با پشت دستم محکم روی لبم کشیدم

خندید و گفت

حداقل ازم ممنون باش که یه دلیلی واسه تنفر از خودم دستت دادم

 

نگاهی به ملحفه زیر پام کرد و با سر خوشی گفت

 

خیلی زرنگی که با اینهمه جذابیت تا حالا باکره بودی

 

ملحفه را روی بدن برهنم کشیدمو با عصبانیت گفتم

 

اما انگار تو خیلی تو این زمینه تجربه داشتی

اوف کجاشو دیدی

 

دلم نمیخواد دیگه ببینمت

تازه فهمیدم چطورباهات رفتار کنم

تو….تو

من چی عزیزم …تا دو هفته دیگه می ریم کانادا

چی؟

دوباره جملمو تکرار کنم

من با تو هیچ کجا نمیام

چرا میای عزیزم مجبوری که بیای فکر نکنم بابات هنوز قدرت پرداخت 20 ملیاردو داشته باشه

توی عوضی آشغال

وسط حرفم پرید و گفت

 

نوچ نوچ خانم خوشکله دیگه داری با حرفات اون روی منو بالا میاری

 

مگه تو رویی بدتر از این روتم داری؟

آره عزیزم خوبشم دارم

با همون ملحفه خونی به سختی از جام بلند شدم تا به اتاقم پناه ببرم و به حال الانم گریه کنم

 

کجا؟

جوابشو ندادم

هنوز یه قدم بیشتر برنداشته بودم که فشار بدی به زیر دلم وارد شد …جیغ خفه ای کگشیدمو روی دو زانو نشستم

 

چی شد؟

لعنتی آش و لاشم کرده تازه میگه چی شد؟

از زور درد اشک تو چشمم جمع شده بود

حال زارمو که دید گفت

پاشو باید بریم دکتر

کوری نمی بینی نمیتونم راه بیام

من می رم واست یه لباس بیارم و بعد ببرمت دکتر

بغلم کرد و روی تخت خوابوندم

تو …تو بهم زور تجاوز کردی

من شوهرتم و وظیفت بود که

وسط حرفش پریدم

من هنوز آماده نبودم

تو یا منو خر فرض کردی یا خودتو خیلی زرنگ من اگه تا یه قرن دیگه هم منتظر می نشستم هنوز همون آش بود و همون کاسه

تو مستی

ده تا این شیشه ها هم رو من کارساز نیست

ولی

الان بر میگردم

اون رفت و من از ته دل زار زدم

 

حالا خوب فهمیدم که تو زندگی یه عروسک خیمه شب بازی بیشتر نیستم

 

در کلبه زده شد …بی شک آرشام نبود

صدای مادرجون و شنیدم ملیسا عزیزم

 

ملحفه را بیشتر دورم پیچیدمو فقط صدای گریه ام بلندتر شد

در با شتاب باز شد و مادرجون وارد شد شکه به ملحفه خونی و بعد به قیافه داغون من نگاه کرد

با سرعت به سمتم دوید و گفت

خوبی …ملیسا تو خوبی؟

آرشام وارد کلبه شد …مانتو و شالم دستش بود

مامان شما …اینجا

 

رفتم به ملیسا سر بزنم دیدم نیست اومدم تو باغ دیدم تو داری از کلبه به سمت ساختمون میدوی و بعدم صدای گریه ی ملیسا …آرشام چیکار کردی؟

نکنه باید به شما هم برای اینکه با زنم بودم جواب پس بدم

-اما دیروز حالش خوب نبود هیچیم که نخورده ضعفم که داره

الان وقت این حرفا نیست …اون نمیتونه راه بره …باید ببرمش دکتر

لازم نیست …لباسشو بپوشونش بغلش کن و بیارش تو ساختمون که بهش یکم برسم

تو کل مسیر کبه تا ساختمون هیچ کدوم حرفی نزدیم

آرشام نگاهشو از من می دزدید و این نشون میداد با توجه به حرفای مامانش یکم شرمنده شده اما شرمندگیش دیگه برا من سودی نداشت

من پا تو دنیای زنانگیم گذاشتم در حالی که متین کیلومترها از من فاصله داشت …انگار همه اتفاقا دست بدست هم میدادند تا من و متین مال هم نباشیم

زیر لب جوری که خودمم نمیشنیدم زمزمه کردم خداحافظ متینم…خداحافظ عشقم….من فراموشت می کنم …مجبورم فراموشت کنم

 

مادرجون اونقدر بهم میرسید که شرمنده ام کرده بود

بیا عزیزم این هفت مغزه یکمشو بخور

هفت مغز دیگه چیه؟

پسته و فندق و بادام و گردو و کنجد و عسل و هل

اوف از همشون بدم میاد

مجبورم کرد همشو بخورم

بیرون نیومدن از اتاقم واسه دو روز تنها مزیتش ندیدن آرشام بود

انگار شعورش رفته بود بالا و درک کرده بود نمیخوام ریخت نحسشو ببینم

مامان زنگ زد و واسه ناهار همونو دعوت کرد

 

نمیخواستم برم چون مجبور بودم آرشامو ببینم اما چه میشه کرد بدتر از همه اینکه مامان، مهلقا را هم دعوت کرده بود که واقعا رو اعصاب بود ولی بهونه ای واسه نرفتن نداشتم

 

حوصله تیپ زدن نداشتم سریع آماده شدمو پایین رفتم

روی کاناپه لم دادم تا بقیه بیان

اما فقط آرشام بود که پایین اومد

با دیدنش اخم کردمو صورتمو برگردوندم

هنوز قهری مموشک

چیه؟ توقع داری تحویلتم بگیرم

آره دیگه…سه روزه ما به طور واقعی زن و شوهر شدیم

صحیح…فقط یه سوال …شما واسه چندمین بار به طور واقعی نقش شوهرو پیدا کردین

اخماشو تو هم کشید و گفت

 

زبونه تندی داری اگه می بینی دارم باهات راه میام و زندگیتو واست جهنم نکردم واسه اینه که دوست دارم اما این زبونت کار دستت میده

هاها …نمردیمو معنی دوست داشتنو فهمیدیم….آرشام خان به نظرت کجای زندگی فعلی من بهشته …هان؟ اینکه به زور مجبور به ازدواج با کسی که هیچ حسی بهش نداری خودش دسته کمی از جهنم نداره یا اینکه شوهرت بهت تجاوز کنه و ….

بلند داد زد

خفه شو

واقعا خفه شدم با دو قدم بلند خودشو بهم رسوند و محکم بازوهامو گرفت

تو صورتم داد زد

 

جهنم واقعی میدونی چیه هان …اینکه من فردا صبح بیست  ملیاردمو احتیاج داشته باشم …پس فردا بابات گوشه زندان باشه

مامانتم که وضعیتش مشخصه فقط کافیه بشنوه بابات افتاده زندانو تموم….خودتم به عنوان یه زن مطلقه میری مراقبشون باشی …ضمنا فکر نکنم اون پسره ..چی بود اسمش ..آهان متین خان،بخواد با یه زن تو موقعیت تو باشه ..احتمالا اصلا تو صورتت نگاهم نمی کنه…جالبه نه؟

 

بازوهام هنوز تو دستاش بود و نگاه من خیره به چشمای جدی آرشام ….بغض لعنتی راه نفسمو بسته بود و من هجوم اشکو به چشمام حس می کردمو کاری از دستم بر نمیومد

با رها شدن بازوم بغضم ترکید و من حالا با صدای بلند گریه می کردم

راست میگفت من با جهنم هنوز فاصه داشتم

آرشام خودشو روی مبل مقابلم رها کرد و سرشو بین دستاش گرفت

 

نمی دونم چقدر از اینکه توی اون حالت بودم گذشت که حضورشو کنارم حس کردم سرمو بغل کرد و زمزمه کرد

هیس…. باشه …معذرت ….من زیاده روی کردم …..بسه دیگه عزیز دلم

صداش به جای اینکه آرومم کنه بدتر بدبختیهامو به یادم میاورد

 

بلند شو دیگه….خوبه مامان بابا زودتر رفتند

حرفی نزدمو به دنبالش به سمت ماشین رفتم به سمتم برگشت و گفت نمیخوای که مامان بابات با این ریخت ببینندت

 

سوار شدمو..آرشامم با تاخیر سوار شد و با سرعت به سمت خونه مامان اینا حرکت کرد..آفتابگیر ماشینو پایین زدمو توی آینه اش قیافه داغونمو دیدم با لوازم آرایش داخل کیفم یکم به صورتم و آرایش کردم تا یکم از اون حالت دربیام

مامان واسمون سنگ تموم گذاشته بود با اینکه آشپزیو تازه یاد گرفته بود اونم به کمک مادر متین اماغذاش معرکه بود

 

وقت جمع کردن میز وقتی ظرفا را توی آشپزخونه بردم مامان کناری کشیدمو درباره آرشام پرسید و من برای اینکه خیاشو راحت کنم گفتم اون عالیه

 

مامان صریحا ازم پرسید که باهاش رابطه داشتم یا نه و من برای اولین بار از مادرم خجالت کشیدم

 

اون صورتم بوسید و چندتا سفارش مادرونه بهم کرد…و من به این فکر کردم که قبلا این مادرو نداشتم انگار لازم بود که بابا برشکسته شه تا خوی مادرانه مامان بیدار شه

 

مامان از دوستام و اینکه ازم گله کردند که چرا نه جواب تلفن و نه پیاماشونو نمیدم …و من سریع بحثو عوض کردم …نمیتونستم به مامان بگم کجای کاری مادر من ..من این روزا حوصله خودمم ندارم چه برسه به بقیه

 

نزدیکای ساعت پنج بود و پدر جون و مادرجون قصد رفتن کرده بودند که آرشام بلند گفت

همگی توجه کنید ….من و ملیسا پنجشنبه هفته دیگه از ایران میریم

یعنی من کشته مرده این هماهنگی آرشام با خودم هستم

الاغ حتی زودتر بهم نگفته بود چه برسه واسه رفتن مشورت کنه. همه ساکت فقط نگاش کردند ولی نگاه من فقط پر از خشم بود

یه ترسی تو وجودم وول میخورد اونجا هیچ حامی نداشتم

 

حرفی نزدم چون در اون صورت فقط خودمو سبک می کردم من به عنوان کالای ده ملیاردی حق تصمیم گیری نداشتم

سوار ماشین که شدیم انگار تازه یادش اومد که منم این وسط آدمم

ملیسا نظرت راجع به زندگی تو نروژ چیه؟

با حرص گفتم

چه فرقی میکنه نظر من چی باشه مهم نظر خودته

با سر خوشی روی فرمون ضرب گرفت و گفت

بلاخره ما یه حرف حساب از دهان مبارکتون شنیدیم

زیر لب زمزمه کردم لعنت بهت

خندید و گفت

فحش یواشکی نداشتیم

نه بابا

آره مامان خانم…..وای ملیسا بچه هامون خیلی ناز میشند …نه

وای خدا فکر اینجاشو نکرده بودم ..بچه

چی شد ساکت شدی نکنه داری تو ذهنت شبیه سازی میکنی؟

عمرا

دوباره که بداخلاق شدی

حوصله کل کل نداشتم برای همین ساکت نشستم

اما آرشام که انگار از کل کل با من لذت می برد همچنان از بچه خیالیش گفت و گفت که سر درد گرفتم

تازه متوجه مسیری که داشت می رفت شدم

صبر کن ببینم …کجا داری میری ما که از شهر خارج شدیم

حوصله خونه رفتن ندارم

ولی من میخوام برم خونه

ببخشید اونوقت چه کار مهمی دارید خونه

می خوام برم خونه چون حوصله تو را ندارم

برخورد پشت دست آرشام به دهانم اونقدر سریع اتفاق افتاد که فرصت هیچ عکس العملی را بهم نداد

اونقدر شکه شدم که فقط به سمتش برگشتم

با داد گفت

 

اینو زدم تا بفهمی داری با کی حرف می زنی

با خیس شدن آستینم تازه به خودم اومدم و متوجه پارگی لبم شدم

بی هیچ حرفی آفتابگیر و پایین زدم و تو آینه به لب داغونم نگاهی کردم دو تا دستمال روش گذاشتمو تموم سعیمو به کار بردم که بغضمو قورت بدم

 

آرشام در سکوت رانندگی می کرد و هیچ حرفی نمیزد و سرمو به صندلی تکیه دادمو به این فکر کردم که چرا در مقابل آرشام فراموش می کنم من فقط یه کالای خریداری شدم ….آره این سیلی لازم بود تا فراموش کنم تا خودمو فراموش کنم تا ملیسای زبون درازی را که کمتر کسی از دست زبون دراز و شیطنتاش در امون بود و فراموش کنم…آره اون ملیسا مرد …من الان نقش خدمتکار شخصی آرشامو دارم …به هر حال اون حق داره، کالایی که خریده براش 10 ملیارد آب خورده

توی چهار روزی که تو ویلاش بودیم و به قول خودش یه جورایی ماه عسلمون محسوب می شد با خودم کنار اومدم …یعنی مجبور شدم که یه ملیسای جدید بشم

 

انگار آرشام این ملیسا را زیاد نمی پسندید چون مرتب دنبال بهونه ای واسه کل کل بود ولی من دیگه اون ملیسایی که از قبل شیش تا جواب تو آستینش داشت نبودم

 

با برگشتنمون به تهران به قدری تغییرایی که کرده بودم  فاحش بود که پدرجون و مادرجون راه و بی راه ازم می پرسیدند چه مشکلی دارم و من فقط می گفتم مشکلی نیست

تو این مدت اصلا به متین فکر نکردم ….متین و خاطراتش همراه ملیسای قدیمی برام مرده بودند

الان ذهنم خالی خالی بود ….وضع روحیم داغون بود

جلوی آینه نشسته بودم و زیر ابروهامو تمیز میکردم که آرشام وارد اتاقم شد

از پشت بغلم کرد و پشت گردنمو بوسید

خوشکل خانم دوستات زنگ زدن و گفتن میخوان بیان دیدنت مثل اینکه گوشیت خاموش بوده

از توی آینه به چشماش خیره شدم به چشمای کسی که نسبت بهش هیچ حسی نداشتم کسی که تو طول این چند روز اخیر توی آغوش لختشش شب و صبح کردم عضاب کشیدم و از حق نگذریم گاهی هم لذت بردم به هر حال منم آدمم

پوزخندی به حرف خودم زدم….آدم …نه تو آدم نیستی تو فقط یه کالای ده ملیاردی هستی فراموش نکن

حوصلشونو ندارم

ملیسا….پنج روز دیگه از ایران میریم بهتره یه جشن بگیریم هم برای خداحافظی هم برای عروسیمون و دوستات

وسط حرفش پریدمو گفتم

هر کاری دوست داری انجام بده فقط امروز واقعا حوصله دوستامو ندارم لطفا زنگ بزن بهشونو بگو واسه همون جشن بیان دیدنم

اکی فقط آماده شو بریم خرید

باشه واسه عصر

ملیسا تو…تو مشکلی داری؟

پوزخندی زدمو گفتم

نه چه مشکلی؟

نمیدونم …آهان …بیا ناهار بریم یه جای توپ

تا نیم ساعت دیگه آماده میشم

خوبه

یکم دست دست کرد و از اتاق خارج شد

ناهار خوشمزه ای بود تو یکی از شیک ترین رستورانای تهران

ملیسا تو هر روزخواستنی تر میشی

ممنون

بیشتر از همیشه عاشقتم

به زور لبخندی زدم و زمزمه کردم

 

منم همینطور

شنید چون سرخوش خندید

دستمو روی دماغم گذاشتم

خوب خدارا شکر فرشته مهربون دماغمو مثل پینوکیو به خاطر دروغم دراز نکرد

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄

بچه مثبت | قسمت سیزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت چهاردهم ◄

بچه مثبت | قسمت پونزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت شونزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت هفدهم ◄

بچه مثبت | قسمت هجدهم ◄

بچه مثبت | قسمت نوزدهم ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهاردهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پانزدهم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شونزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد و پنجا کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفدهم به شکل پی دی اف | حجم یک مگا بایت ◄

دانلود قسمت هژدهم به شکل پی دی اف | حجم هفصد و پنجاه کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نوزدهم به شکل پی دی اف | حجم هفصد و پنجاه کیلو بایت ◄

دانلود قسمت بیستم به شکل پی دی اف | حجم یک مگا بایت ◄

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

دانلود رمان بچه مثبت | به شکل کامل | حجم چهار مگا بایت ◄

54 ◄ آفران به لایکت

نگام تو نگاه خسته و شرمنده بابا بود

و نگاه اون به چشمای درمونده من

یه زمین تو محدوده شهرک صنعتیه …. واسه کارخونه مناسبه فردا میخوایم معامله کنیم اما قبل از اون میخوام ازت بپرسم تو هم به این کار راضی هستی …..این پول حق توه

آهی کشیدمو نگامو از چشاش گرفتم

برام مهم نیست بابا …..هر کاری صلاح میدونید انجام بدید

منم دل و دماغ زیادی ندارم اما متین

سرم پر شتاب بر گردوندم و منتظر نگاش کردم . . . . چقدر از سر شب تا حالا که بابا اومده منتظر حرفی در مورد متینم بودم .. . . بابا با این حرکتم کمی مکث کرد و بعد از کشیدن آهی ادامه داد

اون ازم خواست هر طور شده زودتر پوله آرشامو بهش برگردونم ….منظورم بیست ملیارد و تو رو از زیر دینش در بیارم تا آخر عمرت

با دیدن اشکام ساکت شد

مامان برا اینکه موضوعو عوض کنه گفت

شامو بیارم ؟

بی توجه به مامان رو به بابا گفتم

بابا به این موضوع فکر نکنید ….این پولا واسه آرشام پولی نیست

بابا اخمی کرد و گفت

میدونم اما اینطوری که مشخصه آرشام ادم سوء استفادگریه

مامان از جاش بلند شد و گفت : شامو میکشم

بابا سرشو تکون داد وبه سمت من برگشت

امشبو اینجا بمون ؟

بی توجه به حرف بابا نالیدم

کاش می دیدمش

ملیسا

بابا….کاش متینو میدیدم

بابغض ادامه دادم برای آخرین بار …..مائده گفت دو هفته دیگه بلیط داره

بابا بلند شد و رو به من گفت

فردا صبح میاد اینجا …حالا بلند شو بریم شامتو بخور

 

***

 

 

اونقدر برا دیدن متین استرس داشتم که مامان با عصبانیت بهم گفت

ول کن اون ناخنای بدبختو تمومشو خوردی

نگاهی سر سری به ناخنام انداختمو رو به بابا گفتم

پس کی میاد؟

همون موقع زنگ در به صدا دراومد و قلب بی قرار من از زدن ایستاد

بابا در حالی که خیره خیره نگام میکرد زمزمه کرد

ملیسا یادت باشه که تو متاهلی

همین دو تا جمله بابا کافی بود که تموم اونچه از شوق دیدار متین فراموش کرده بودم یهو به ذهنم هجوم بیاره و تازه یادم بیاد چقدر بدبختم

صدای سلام و احوالپرسی متین و بابا و صدای مهربونش که حال مامانو میپرسید و بابا که دعوتش کرد تو

از جا بلند شدم

نگاه غمگین مامان قلبمو بدتر آتیش میزد و باز شدن در و دیدن قامت قشنگ کسی که تموم قلبم مال اون بود

هنوز متوجه من نشده بود

یاالله گفت و بعد از بابا وارد شد و همون دم در با شنیدن صدای سلامم ایست کرد

سرش آروم آروم به سمتم چرخید و من بعد از این همه دوری بالاخره چشمای سیاهشو دیدم

نگاش دلخور بود ….حق داشت ……حق داشت …..نگاشو ازم دزدید

جواب سلامم به قدری آروم بود که به زحمت شنیدم

نادیده گرفتمو سرشو به سمت مامان چرخوند

سلام خانم احمدی انشاالله بهترید

مامان جوابشو داد و دعوتش کرد به نشستن

باید برم …….چند جا کار دارم………با اجازتون فعلا

 

نه من هنوز سیر ندیده بودمش …….نباید میرفت ….شاید آخرین دیدارمون بود

به خودم که اومدم بلند صداش زدم

متین

ایستاد

اما برنگشت

مامان و بابا نگاشون بین ما دوتادر نوسان بود

برام مهم نبود که چیکار میکنم ……فقط میخواستم باهاش حرف بزنم و برای آخرین بار

نه ….نه …نمیخوام آخرین بارمون باشه که همو میبینیم

پس تکلیف جایی که تو قلبم اشغال کرده بود چی میشد

صداش تو گوشم بود

اونموقع که صداش میکردم ….اون میگفت :جانم ملیسا بلا

 

کنارش رسیدم …بدون اینکه به سمتم نگاهی کنه گفت

 

کاش هیچوقت نمیدیدمت

متین …..من

وسط حرفم پرید و زمزمه وار خواند

کـــــاش ای تنــــهــا امیــــد زندگانی

مــی تـــوانستـم فـراموشــت کنــم

یاشبــــــی چون آتـــــش سوزان دل

در پنــــــاه سینــــه خامـــوشت کنم

کــاش چـــون خـــواب گران ازدیده ام

نیمــه شب هــا یاد رویت میـــگریخت

مـــرغ دل افسـرده حال وبســـــته پر

از دیـــار آرزویـــــــت میـگــــریخـــــت

کـــاش از بـــاغ خــــوش رویـــای تو

دفتـــر انـدیشــــه ام پـر میــــگرفت

فارغ از ا ندیشــه هجـــران و وصـــل

زندگی بی عشقت از سر میـــگرفت

کــــاش احســـاس نیـــــاز دیدنـــت

ازوجــودم چـــــون وجــودت دوربود

دردلــــم آتـــش نمـــیزد آن نگـــــاه

کـــاش آنشـــب چشـــمانم کور بود

کـــاش آنشـــب در گلستــــان خیال

ای گــل وحشـــی نمیــچید م تــورا

تـــا نســــو زم در خـــــــــــزان آرزو

کــــاش من هرگـــز نمی دیدم تورا

اشکام جاری شدند ………من با زندگیم چه کردم

 

اون رفت و من اینبار مطمئن شدم که این دیدار آخرین دیدارمون بود

 

تحمل خونه برام سخت بود ……..نه ….نمیتونستم ….چطور میتونستم تو هوایی که متین الان توش نفس کشیده نفس بکشمو اونو از یاد ببرم …….گوشیمو از جیبم بیرون کشیدمو شماره محربیو که پدر جون بهم داده بودو گرفتم

بله

سلام …بیاین دنبالم

کی خانم

همین الان

چشم

 

مامان خودشو بهم رسوند و گفت

به این زودی کجا میری

گفتم

میروم ز دیده ها نهان شوم

می روم که گریه در نهان کنم

یا مرا جدایی تو می کشد

یا تو را دوباره مهربان کنم

 

مامان آهی کشیدو گفت

عزیزم با خودت اینکارو نکن

نمیتونم مامان…..من

اشکام شدت گرفت

ادامه دادم

از خودم بدم میاد …..چرا نمیتونم فراموشش کنم

چون نمیخوای فراموشش کنی

حرفی نزدم …..شاید حق با مامان بود

بعد ده دقیقه محربی اومد و من با یه خداحافظی سرسری از پیش خونوادم رفتم

 

اما کجا ؟ از کی فرار کنم از خودم ….یا از عشقی که به جای اینکه فراموشش کنم هر روز بیقرارترو عاشقترم میکنه

بی تو من کجا روم،کجاروم؟؟

هستی من از تو مانده یادگار

من به پای خود به دامت آمدم

من مگر ز دست خود کنم فرار

تقصیر من چیه که زمونه با من سر ناسازگاری داره ……..اونه که کمر همت به نابودیم بسته

در گریز از این زمان بی گذشت

در فغان از این ملال بی زوال

رانده از بهشت عشق و آرزو

مانده ام همه غم و همه خیال

باید متینو فراموش میکردم هر طوری که بود باید فراموش میکردم که نفس بسته به نفسای یکی دیگست

آره اینطوری واسه همه بهتر بود

با بچه ها البته به اصرار اونا قرار رستوران گذاشتم

 

میخواستم برای رفتن به رستوران آماده بشم که چشمم به قیافه درب و داغونم تو آینه افتاد

تمام سعیمو کردم که چشمای به گود نشسته و گونه های رنگ پریدمو با رنگ و روغن آرایش صفایی بدم که موفق شدم ……مانتوی شیریرنگ و بلندمو پوشیدم که باهاش قدم بلندتر نشون داده میشد

آماده شدنم که تموم شد رفتم پیش پدرجونو مادر جون که توی نشیمن بودند

سلام

هر دوتاشون به سمتم برگشتن و با لبخند نگام کردند

سلام عزیز دلم ….جایی می خوای بری انقدر خوشکل کردی؟

با اجازتون با بچه ها میرم بیرون

کی بر میگردی آخه خواهرم اینا امشب میاند اینجا

این اولین باری بود که در طول مدتی که اینجا بودم مهمونی واسشون میومد …….اونا هم هیچ جا نرفتن که باعث شد فکر کنم یه جورایی دوست ندارن کسی راجع به ازدواجم بدونه ….اما حالا

 

ده و این حدودا

میدونم با دوستات قرار گذاشتی و نمیتونی بزنی زیرش و تقصیر از من بود که زودتر باهات هماهنگ نکردم اما اگه میتونی یکم زودتر بیا

چشم مادرجون

بذار به محربی بگم بیاد

نمیخواد مهگل

ملیسا جون ماشینه منو ببر

آهان الان شد یه پیشنهاد درست حسابی

بدون تعارف سویچو برداشتم که پدرجون گفت

فردا بریم واست یه ماشین بخرم

ممنون …حتما

در حالی که سوار فورد پدرجون میشدم با شقایق تماس گرفتمو گفتم میرم دنبالش

سوت شقایق منو از فکر خیال متین بیرون کشید

لعنت به من که حتی دو دقیقه نمیتونم بهش فکر نکنم

وای ملیسا این عروسک مال کیه و دستشو روی بدنه ماشین به حالت  نوازش  کشید

اولا سلام …دوما ، مال پدر جونه ….سوما چه خبرته ندید بدید بازی در میاری

شقایق در حالی که هنوز نگاههای عاشقشو از ماشین بر نداشته بود گفت

علیک سلام….تو را خدا ملی دوسه تا عکس با گوشیت ازم بگیر بزنم تو فیس بوک با این عروسک چنتا عکس عشقولانه بگیرم توپ میشه

 

دیدم اگه ولش کنم تا دو ساعت دیگه با ماشین لاو میترکونه برا همین سریع سوار شدمو گفتم

اگه میای بجنب

سوار شد و در حالی که با دم و دستگاه داخل ماشین سرگرم شده بود پرسید

چی شده خانم بالاخره از لک در اومد؟

آهی کشیدمو حرفی نزدم

شقایق صاف نشست و گفت

میدونم سخته ملیسا …اما مطمئنم آرشام از اون دسته مردایی که میتونه خودشو تو دلت جا کنه ….مثل رمان

وسط حرفش پریدمو گفتم

بسه شقایق صد بار از این داستانا برام گفتی اما قضیه من فرق می کنه برا بار هزارم دارم بهت میگم

میدونم….میدونم ….اما زمان همه چیو حل میکنه….

نظری ندارم

تا رستوران هر دو ساکت بودیم

به جمع دوستام نگاه کردم ….دقیقا مثل گذشته با این تفاوت که این آخریها متینم جزء اکیپمون شده بود و حالا

برخورد صمیمی دوستام باعث شد یکم از فکر متین بیرون بیام

مخصوصا وقتی کورش علنا گفت از مائده خاستگاری کرده و مائده تا بنا گوش سرخ شد

یا وقتی نازنین با خوشحالی خبر حامله شدنش را بهمون داد

و ذوق بهروز و یلدا بابت قضیه حاملگی نازنین و اینکه قراره خاله و عمو بشند

اما با زنگ خوردن گوشی مائده همه خوشیهام دود شد رفت هوا

مائده گوشیشو برداشت

 

سلام عمه جان

…………..

ممنون…..قربونت برم

………….

نه شما برید من که گفتم نمیتونم بیام

………….

نگاه مائده روی چشمای من ثابت شد و سریع نگاشو دزدید

آروم زمزمه کرد

 

-امیدوارم خوشبخت بشند اما حضور من اونجا

 

ساکت شد و بعد چند ثانیه دوباره گفت

سلام

 

از جاش بلند شد ….معلوم بود در حضور من معذب بود چون نگاش فقط روی من کشیده میشد و تا منو متوجه خودش میدید نگاشو میدزدید

 

چند قدم ازمون فاصله گرفت و به سمت آکواریوم وسط رستوران رفت

صداش آروم بود اما برای منی که تموم وجودم گوش شده بود شنیدن صداش آسون بود

متین جان اصرار نکن من نمیام

……………..

میدونم برادر من اما

………….

موضوع ربطی به مشکل منو سحر نداره……امیدوارم با هم خوشبخت بشیدو

متین…..سحر……..خوشبخت شدن ……..نفس کشیدن واسم سخت شد

هاله اشک جلوی دیدمو تار کرد

صدای نگران یلدا که اسممو صدا زد توی سرم اکو میشد و سیاهی مطلق و سکوت

کاش مرده باشم……….خدایا همین یه بار فقط …..خواهش میکنم آرزومو بر آورده کن …….جونمو بگیر
اینبارم خدا صدامونشنید و من باز موندم
آره من موندم تا شاهد از دست دادن عشقم باشم …..درسته که توقعم بیجاس….وقتی من خودم ازدواج کردم چرا نمیتونم ازدواج متینمو تحمل کنم …….آره خودخواهم …..من خودخواهم …..حالا چی؟

خودم دارم مردو مردونه اعتراف میکنم …..خدایا این چه بازییه که روزگار با من و زندگی و عشقم میکنه؟

سرمو که برگردوندم چشمم به یلدا افتاد چشما و دماغش از گریه زیاد سرخ شده بود و نگاه مهربونش به من بود

آروم زمزمه کرد خوبی؟

فقط سرمو آروم تکون دادم

در باز شد و پدرجون با چشمای مضطربش وارد شد

لبخند کم رنگی به روش زدم

نفسشو بیرون داد و گفت:دختر تو که ما را کشتی

پدر شما از کجا خبر دار شدید؟

و نگاه گله مندمو به یلدا دوختم که سریع گفت

حالت که بد شد گوشیت چندبار زنگ خورد و شقایق جوابش داد

پدرجون ادامه داد

آخه مهلقا و مهدا و خونوادش اومده بودند خونه ومیخواستیم شام بخوریم مهگل گفت بهت زنگ بزنیم ببینم میای واسه شام

 

سرمو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم

با ورود بقیه بچه ها اتاق شلوغ شد

خانم خانما سه ساعته خوابیدی

به کورش نگاه کردمو گفتم واقعا سه ساعت شد؟

با ورود متین همه ساکت شدیم

درسته جلوی پدرجون درس نبود اما نمیتونستم نگامو از چشمای نجیب و غمزده متین بگیرم

 

آروم اسمشو زیر لب زمزمه کردم …… نگاشو ازم گرفت و به کفشاش خیره شد

سلام خانم احمدی

با گفتن خانم احمدی یه جورایی بهم یادآوری کرد که هر چی بینمون بوده تموم شد

سلام

خوب هستید؟

 

واقعا به نظرت خوب میام؟

 

همون موقع موبایل پدرجان زنگ خورد و …. صدای بقیه را نمیشنیدم و فقط تموم وجودم چشم شده بود و اونو میدیدم

شاید این آخرین دیدار ما میبود پس باید یه دل سیر نگاش میکردم اگرچه من از دیدنش هیچوقت سیر نمیشدم…. با قرار گرفتن پدرجون در مسیر نگاهم به خودم اومدم

گوشیشو مقابلم گرفت و گفت

دخترم آرشامه نگرانت شده……. گوشیو گرفتمو تو دستای سردم فشارش دادم

 

ندیدم متین و حالتاشو ولی صدای پر حرص مائده را شنیدم که گفت

دیدیش که …دیدی که کاملا سالمه پس برو دیگه

گوشیو به گوشم چسبوندم

بغض باعث شده بود که صدام یکم گرفته بشه

سلام

صدای نگران آرشامو از اونطرف خط شنیدم

ملیسا …عزیز دلم خوبی

بله ….ممنون

چیکار کردی با خودت؟

بغضم شکست از نامردی همسرم تازه بعد از همه اون بلاهایی که خودش به سرم اورده بهم میگه چیکار با خودم کردم

همون زمان بود که پدرجون از جلوم کنار رفت و نگاه خیسم تو نگاه عصبی و سرگردون متین قفل شد

الو ملیسا داری گریه می کنی؟

 

پوزخند زدم

اگه گریه نکنم جای تعجب داره

متین نگاشو از من گرفت و از اتاق بیرون رفت و صدای گریه منم متقابلا بلند شد به حدی ک پدر جون گوشیو از دستم گرفت و به آرشام گفت

الان حال ملیسا خوب نیست بهتر شد باهات تماس می گیرم

اونقدر گریه کردم که علاوه بر چشمای دوستام چشمای پدرجونم غرق اشک شد

هر کدوم به طریقی سعی در آروم کردن من داشتند در حالی که همشون میدونستند آروم بخش دلم کیه و الان کجاس

 

خدا را شکر مهموناشون رفته بودند و پدرجون و مادرجونم اونقدر شعور داشتند که درک کنند حالم خوب نیست و ازم سوالی نپرسند

 

دو روز بعدش به اصرار پدر جون یه مگان مشکی پسندیدم و اون برام خرید

 

تو این مدت به بچه ها هر روز بهم زنگ میزدند و جویای احوالم بودند اما حرفی از متین نه زده میشد و نه من جرات پرسیدن داشتم اما اینطور که از صحبتای مائده توی رستوران مشخص بود احتمالا دو روز پیش متین به خاستگاری سحر رفته

سحرم که از خداش بود ….وای خدای من دارم دیوونه میشم …از طرفی آرشام دو ساعت به دوساعت زنگ میزد و حالمو میپرسید که با شنیدن صداش حالم بدتر میشد

 

داشتم با پدجون شوخی می کردم که گوشیم زنگ خورد

با دیدن اسم متین روی گوشیم نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم

گوشیو که برداشتم بهم مهلت حرف زدنم نداد

 

 

سلام خانم احمدی اگه میشه

یکم مکث کرد و ادامه داد امروز ساعت چهار عصر همون پارک همیشگی بیاید

 

قطع کرد و من بهت زده به گوشیم خیره شدم برا یه لحظه شک کردم نکنه توهم فانتزی زدم که متین باهام تماس گرفته اما با چک کردن تماسای دریافتی مطمئن شدم

 

پدر جون گفت

اتفاقی افتاده ؟

لبخندی زورکی زدمو گفتم :

نه بابا چه اتفاقی؟

بعدم نشستم جلوی تلوزیونو الکی بهش نگاه کردم در حالی که تموم فکرم پیش متین و قرار ملاقاتش چرخ می خرد

***
ساعت 3 بود که آمده شدم دیگه طاقتم تموم شد از بس به ساعت روی گوشیم نگام کردم

پدر جونو مادرجون توی اتاقشون چرت بعد از ناهار را میزدند که از خونه خارج شدم.3:10 رسیدم و با دیدن ساعت آه از نهادم بلند شد حالا من با این ساعتی که جون میکند تا 5 دقیقه بگذره چیکار کنم

الکی تو پارک قدم میزدم که اونم رسید با تعجب به ساعتم نگاه کردم 3:20 …..گفتم انقدر سریع زمان نمیگذره

منو دید و به سمتم اومد

بدون اینکه نگام کنه گفت

سلام معذرت میخوام مزاحمتون شدم

سلام ..اشکالی نداره ….اتفاقی افتاده؟

نه …..خوب من

مکث کرد

ببینید…خانم احمدی راستش مائده بهم گفت که علت اینکه حالتون بد شد چی بود

ای مائده دهن لغ

از خجالت سرخ شدم

متوجه حالم شد چون گفت

میخواید بریم یه نوشیدنی بخوریم

حرفی نزدم ……

حرکت کرد و منم مثل جوجه پشت سرش راه افتادم ایستاد و نزدیک بود با دماغ برم تو کمرش که خودمو کنترل کردم

کافی شاپش بسته است

 

آره خوب کدوم آدم عاقلی ساعت 3:30 میره کافی شاپ

بهتره بریم دو تا خیابون بالاتر

سوار ماشینش شد و منم به عادت گذشته نه چندان دور جلو نشستم

به خودم که اومدم ماشین راه افتاد

ضبط و پلی کرد و تا اونجای منو با این آهنگ سوزوند

 

من و تو دو تا پرنده تو قفس زندونی بودیم

جای پر زدن نداشتیم ولی آسمونی بودیم

 

ابر و بارونو می دیدیم اما دنیامون قفس بود

چشم به دور دستها نداشتیم همینم واسه ما بس بود

 

اما یک روز اونایی که ما رو با هم دوست نداشتن

تورو پر دادنو جاتم یه دونه آینه گذاشتن

 

من خوش باور ساده فکر می کردم رو به رومی

گاهی اشتباه میکردم من کودومم تو کودومی

 

با تو زندگی می کردم قفس تنگ و سیاهو

عشق تو از خاطرم برد عشق پر زدن تا ماهو

 

 

اما یک روز باد وحشی رویاهامو با خودش برد

قفس افتادو شکستو آیینه افتادو ترک خورد

 

تازه فهمیدم دروغ بود دنیایی که ساخته بودم

دردم از اینه که عمری خودمو نشناخته بودم

 

 

تو تو آسمونا بودی با پرنده های آزاد

من تن خسته رو حتی یه دفعه یادت نیفتاد

 

 

حالا این قفس شکسته راه آسمون شده باز

اما تو قفس نشستم دیگه یادم رفته پرواز

 

خدایا این پسر تا منو دیوونه نکنه دست بردار نیست
بعد از شنیدن آهنگ آروم نگاش کردم

نگاهش به روبرو بود و اونقدر چشاش سرد بود که وجودم یخ بست

برا عوض کردن فضا زمزمه کردم

مامانتون چطورن ؟

خوبه

مرسی واقعا چقدر توضح میدی خسته نشی یوقت

به صورتش خیره شدم و برای چند لحظه تموم اتفاقاتو فراموش کردم و شدم همون ملیسایی که تموم هم و غمش شده بود متینش

 

مثل گذشته های نه چندان دور صداش زدم

متین

جا خورد اینو از حرکت سریع سرش که به سمتم چرخید فهمیدم

اخماش سریع تو هم رفت و گفت

خانم احمدی

لعنت بهت ……حتی اسمم صدا نمیزنی

منم اخم کردم

به یاد ملیسا بلا گفتنش آهی کشیدمو به سردی گفتم

 

من باید زودتر برم با من چیکار داشتین؟

 

انگار اون کلافه بود چون ماشینو کنار زد و بدون اینکه نگام کنه سریع گفت

من هفته دیگه میرم

وسط حرفش پریدمو بی حوصله گفتم

میدونم

واقعا اینهمه راه منو کشونده بود تا چیزایی که داغونم میکنه را برام تکرار کنه

 

مامان اصرار داره قبل از رفتنم با

مکث کرد و به آرومی ادامه داد

با سحر ازدواج کنم

سرمو بین دستام گرفتم

اون می خواست با حرفاش منو نابود کنه .آره هدفش همینه

با حرص گفتم

چرا اینا را به من میگی

انگار اونم عصبانی شد چون با صدای بلند گفت

 

من تازه تصمیم به ازدواج گرفتم تو ناراحت شدی پس من چی وقتی از مسافرتی که فقط به خاطر تو و خونوادت رفتم برگشتم خبر ازدواجتو شنیدم

آهی کشیدمو در حالی که اشکامو پاک می کردم گفتم

واسه چی خواستی منو ببینی؟

بعد از چند دقیقه سکوت گفت

فراموشم کن ملیسا…….مائده گفت از شنیدن خبر خاستگاریم به اون روز افتادی

متین

میدونم سخته …… حتی واسه من سختتر از توه اما ازت میخوام فقط خوشبخت باشی بدون من ….منم….منم رویاهامو عوض میکنم ….رویاهامو بدون تو

لرزش شونه هاش صدای گریه منو بلندتر کرد

متین منو ببخش

انگار تو حال خودش نبود چون بی توجه به من ادامه داد

 

من احمق به رویاهام اونقدر پر و بال دادم که حتی به اسم دخترمون هم رسید ……دختری شبیه به تو اسمشم مبینا اینطوری هم به متین میومد و هم به ملیسا

متین

بدون تو یه مرده متحرک شدم

متین

دیگه ……دیگه نمیتونم

متین خواهش می کنم بس کن

ساکت شد انگار تازه به خودش اومد چون سریع از ماشین پیاده شد و به اون تکیه داد

 

و من بعد اینکه خوب اشک ریختم پیاده شدمو رو به اون فقط زمزمه کردم

خداحافظ

با چشای سرخش بهم نگاه کرد و زمزمه کرد

معذرت میخوام

مهم نیست

قول میدی فراموشم کنی

سرمو تکون دادم

سوار ماشینش شد و گاز داد و رفت و من موندمو نگاه خیسم که تا انتهای خیابون بدرقه اش کرد

پیاده خودمو به ماشین رسوندم

 

 

بین لباسایی که داشتم مونده بودم کدومو انتخاب کنم

این اولین بار بعد از عقدم بود که قرار بو تو مهمونیای بزرگ فامیلای آرشام شرکت کنم

تو این مدت هرشب آرشام باهام حرف میزد و حرفامون در حد احوالپرسی بود انگار اونم تصمیم گرفته بود بهم فرصت بده

 

توی تفکارم غرق بودم که در اتاقم زده شد

بفرمائید

مادرجون وارد شد و در حالی که جعبه تو دستشو به سمتم مگرفت گفت

تقدیم به دختر خوشکلم

ممنون …چی هست؟

اون با لبخند نگام کرد و بی توجه به سوالم گفت

غیر از خواهرام کسی از ماجرای عقدت خبر نداره و میخوایم امشب به همه بگیم که تو و آرشام همدیگرو دوس دارین و یه جورایی نامزد محسوب میشین تا آرشام برگرده و ازدواج کنید

سرمو به نشونه موافقت تکون دادم

امشب اکثر فامیلاتم دعوتن.

بی اختیار ذهنم به موقعی کشیده شد که در به در دنبال پول جور کردن واسه پاس کردن چک بابا میگشتیم و این افراد به ظاهر فامیل همگی همزمان به قول خودشون پول تو دست و بالشون نبود

 

آهی کشیدمو رو به مادرجون گفتم

اونا فامیل نیستند مگس دور شیرینیند

سرشو تکون داد و گفت

بهشون فکر نکن عزیزم خدا را شکر به خیر گذشت

پوزخندی زدم و زمزمه کردم به خیر گذشت

آره به خیر گذشت در عوض از بین رفتن تموم رویاهام

مادرجون از اتاق خارج شد و من جعبه را باز کردم

ماکسی کوتاهی با ارچه آبرنگی نباتی و طلایی کمرنگ با یک آستین حریر نباتی پلیسه و کلوش

مدلش فوق العاده شیک و ساده بود اما یک دستم کاملا لخت بود و پاهامم همینطور

اگرچه قبلا این چیزا برام مهم نبود اما بودن با متین منو به کل عوض کرده بود …اگرچه هنوز نصف نماز صبحام قضا میشد و بعضی وقتا کلا یادم میرفت نماز بخونم اما باور داشتم که آرامشی که از نماز می گیرم تو هیچ چیز دیگه ای نیست

 

لباسو پوشیدمو یه جوراب رنگ پا هم پوشیدم ….موهامو که با بابلیس فر درشت زده بودم از یه طرف روی شونه لختم ریختم

آرایش ملایم طلایی کردم و منتظر شدم تا مادر جون حاضر شه و صدام کنه

 

***
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد

با تانگو زنگ زده بود و من مجبور شدم تصویرمو بهش نشون بدم

واو…….سلام خوشکل خانم

سلام

چقدر ناز شدی ……دلم میخواست اونجا کنارت باشمو یه لقمه چپت کنم

از حرفاش احساس چندش ناکی بهم دست داد

ببینم مدل لباستو

کمی گوشیو از خودم دور کردم تا مدل لباس را ببینه

چقدرم اندازته …..سلیقمو حال کردی؟

مگه تو برام خریدی؟

نه خوشکله من عکس لباسو واسه خیاط مامان ایمیل کردم و اونم از روی یکی از لباسات که مامان بهش داده اینو دوخته

 

سرمو به نشونه فهمیدن تکون دادم و زمزمه کردم کاری نداری من باید برم

 

کجا خانمی هنوز سیر نگات نکردم

کاش قطع می کرد با این حرفا فقط اعصابمو بهم میریخت

 

چشماش برق عجیبی داشت…اما با خیره شدن تو چشاش هیچ حسی در من برانگیخته نمیشد

 

دیگه نمیتونم دوریتو تحمل کنم….. دلم میخواد بیارمت پیش خودم اما هنوز کارای اومدنت تموم نشده….پس مجبورم خودم بیام کنارت

با ترس به چشمای وحشیش نگاه کردم

آب دهنمو به زور غورت دادمو گفتم

چی؟…..کی؟

خندید و گفت

به زودی عزیزم زمانشو بهت نمیگم تا سوپرایزت کنم

خدایا حالا چیکار کنم

ملیسا جان

بله مادرجون الان میام

به آرشام خیره شدمو گفتم

من باید برم

 

مواظب خودت باش…..با این سر و شکل امشب چندتا خاطر خواه پیدا می کنی ….و غش غش خندید

برا یه لحظه رفتارشو با متین مقایسه کردم

 

با متینی که با اینکه من زنش نبودم و بهم متعهد نبودیم دوست نداشت کسی نگاه چپ بهم بندازه و رویپوششم حساس بود و آرشامی که با اینکه الان رسما و شرعا شوهرم بود باخنده از جذابیت من برای مردهای توی مهمونی میگفت و ککش هم نمیگزید

 

مهمونی مثل قبل بود و همینطور مهمونا اون چیزی که الان تغییر کرده بود حضور من کنار خانواده بهادری و معرفی شودنم به عنوان نامزد آرشام بود

 

نگاه خیلیا با حسرت و نگاه بعضی دیگه با خوشحالی بهم بود

 

زن عموی آرشام که زن تپل مپل و خواستنی بود و قبلا درورادور باهاش آشنا بودم صاحب مجلس بود و رو به مهمونا گفت

 

به افتخار آرشام عزیزمون که اینجا حضور نداره و نامزد زیباش ملیسای عزیز

لیوان شرابشو بالا برد و گفت

به سلامتیشون

صدای بهم خوردن لیوانها و به سلامتی گفتن مهمونا بلند شد

 

دختر و پسرایی که یه جورایی با همشون آشنا بودم چه با عنوان فامیل و چه دوست یه گوشه از سالنو گرفته بودند

با دیدن آتوسا و همسرش بین اونها سریع اونطرف رفتم

آتوسا تقریبا به طرفم پرواز کرد

ملیسا عزیزم

سلام خانمی

 

سلام قربونت برم

 

شوهرشم خیلی محترمانه دستمو فشرد

تبریک میگم

ممنون

ملیسا زیر گوشم زمزمه کرد یلدا همه چیزو واسم تعریف کرده ……متاسفم

مهم نیس

بابقیه هم خوش و بش کردم مخصوصا با افراد به اصطلاح فامیل

یکی از خدمتکارا اومد پیشم و گفت

خانم

 

بله

خانم بهادری باهاتون کار دارن و به سمت مادرجون که نگاش به من بود اشاره کرد

 

بلند شدم و کنار مادرجون رفتم

بله مادرجون.

عزیزم مامان باباتم امشب دعوت بودن …ببین چرا هنوز نیومدن

 

گوشیمو برداشتم و با مامان تماس گرفتم

 

مامان گفت نمیاد و وقتی من دلیلشو پرسیدم گفت

 

نمیخوام هیچ کدومشونو ببینم کسایی که وقتی بهشون احتیاج داشتم پشتمو خالی کردند

مامان

هه……..جالبه ملیسایی که یه زمونی به زور تو مهمونیای دوره ای شرکت میکرد زنگ زده و میگه بیام مهمونی

 

راست میگفت من همیشه مخالف این مهمونیا بودم ….دهنم بسته شد

 

باشه مامان هر طور راحتی

 

یکی از دختر عموهای آرشام که معلوم بود چند سالی از من بزرگتره با کمال پررویی رو به مادرجون گفت

 

نامزد آرشام خیلی خوشکله ….اما فکر نمیکردم واسه ارشام دختر یه ورشکسته رو بگیرین

 

مادرجون نگاهی به من که از عصبانیت سرخ شده بودم انداخت و دستشو روی دستم گذاشت و گفت

 

مهم اینه که آرشام و ملیسا واقعا عاشق همدیگه هستن و ضمنا خدا را شکل مشکل مالی آقای احمدی برطرف شد

 

دختر پررو پشت چشمی برام نازک کرد و گفت

معلومه کار بلده …ببین چطور خودشو تو دل شما جا کرده

مادرجون لبخندی زد و گفت : اون یه فرشتس

 

دختره رسما خفه شد اما وقتی مادرجون برای احوالپرسی پیش خانواده ای رفت رو به من گفت

 

ببین خوشکله …من پسر عمومو میشناسم …….اینا همش فیلمشه….اون اهل ازدواج و این حرفا نیس….احتمالا چند صباحی سر کاری و بعدم مثل دستمال کهنه از زندگیش پرت میشی بیرون

آی دلم میخواست بگم ما ازدواج کردیم و تا اونجاشو بسوزونم بعدم بگم پسر عموتون ارزونی خودتون و برا حسن ختام یه کف گرگیم برم تو صورتش اما شخصیت مهربونو روح لطیفم اجازه این کارو نداد

 

دختره که دید جوابشو نمیدم بلند شد و رفت و جاش آتوسا اومد

ملیسا خوب با مهلقا خانم جور شدی

 

آره خیلی خوبن…هم مادرجون هم پدرجون

 

خدارا شکر ….اوه راستی بلند نمیشی برقصی؟

 

نه بابا حوصلم کجا بود تو چرا نمیرقصی ؟

 

دلم میخواد با تو برقصم

 

لوس نشو ….یکار نکن شوهرت سرمو بکنه

 

خندید و گفت نترس عرضشو نداره

بعدم دستم رو کشید و به زور بلندم کرد

 

 

فرشاد بهادری پسر عموی آرشام در حالی که با مهارت میرقصید کنار من و آتوسا اومد و گفت

خیلی لوندی ملیسا خانم به خاطر اینه که پسر عموی منو اینطوری به دام انداختی

به سر تا پاش نگاهی انداختم و فقط زمزمه کردم

ممنون

بعد هم الکی تابی خوردم و جامو یه جورایی با آتوسا عوض کردم تا از شر نگاهای هیزش خلاص بشم اما مگه از رو میرفت

پاهوش و سریع روی ریتم آهنگ بر میداشت و میذاشت رو زمین و نگاش یه لحظه هم ول کنم نبود

یه آن اون ملیسای شیطون گذشته تو من جون گرفت و یه لبخند شیطانی تحویلش دادم که باعث شد نیشش تا ته باز بشه

و تو یه حرکت سریع یه لنگ پا واسش انداختم و سریع عقب کشیدم از اونجایی که پیست رقص کوچیک بود و همه کیپ تو کیپ هم می رقصیدن محکم افتاد روی دختر عمه اش و دوتاشون پخش زمین شدند و من و آتوسا در حالی که به زور جلوی خنده هامونو گرفتیم سریع جیم زدیم

 

همین که از جمعیت دور شدیم زدیم زیر خنده

وای ملی خدا نکشدت….چند وقت بود دلم برای ملیسای شیطونمون تنگ شده بود

خودمم همینطور

اخمام بی اختیار تو هم رفت و آتوسا دست پاچه گفت

وای ملی معذرت میخوام …ناراحت شدی؟

به زور لبخندی زدمو گفتم

نه عزیزم دیگه یه جورایی عادت کردم نخندم…..زندگیم پر از

با صدای پدرجون حرفمو نیمه کاره رها کردم و به سمتش برگشتم

دختر شیطون …ببین چطور حال برادرزادمو گرفتی

به سمت آتوسا برگشتمو با لحن بچگونه ای گفتم

آتی بزن بچاک که لو رفتیم

پدرجون بلند زد زیر خنده و گفت

آدم پیش تو باشه احساس جوونی میکنه ….. البته اگه مثل حالا شیطونو خندون باشی

 

حرفی نزدم و تا آخر مهمونی از کنار مادرجون جم نخوردم چون ممکن بود با فرشاد کنتاکت پیدا کنم چون نگاش مدام روی من بود

 

دو سه تا پیشنهاد رقصی هم که بهم شدو یه جورایی پیچوندم

مادرجون بهم خبر داد که سه شنبه ی همون هفته تولد پدرجونه و میخواد یه جشن کوچولو واسش بگیره

 

اما واسه همین جشن کوچولو یه جورایی پدر منو در آورد دعوت 130 نفر از فامیلا و دوستاشون سفارش کیک و میوه و شام

 

خرید کادو و خرید لباس واسه خودمون و گرفتن نوبت آرایشگاه از کارایی بود که واسه این جشن کوچولو انجام دادیم

پدرجون را به بهانه دیدن ویلایی تو لواسون با محربی راهی لواسن کردیم و خودمون آرایشگاه رفتیم

اصرار من برای داشتن آرایشی ساده افاقه نکرد و مادرجون لباس صورتی ملایمی و دنباله داری را دستم داد و گفت

امیدوارم بپسندی

مثل لباس قبلی سلیقه آرشامه؟

آره عزیزم

لباس فوق العاده بود یقه رومی (یک طرفه) با گلهای کریستال صورتی روی بندش …ساده و شیک

 

آرایش صورتم صورتی ملایم و شینین موهام با یه تاج از گلهای کریستال صورتی تموم شد و من و مادرجون به خونه برگشتیم

 

مهمونا کم کم اومدند و حدود ساعت 8 با ورود پدرجون جشن تولد رسما شروع شد

 

نیم ساعت بیشتر از تولد نگذشته بود که مادرجون بهم گفت برم کادوی خودش که ساعت گرون قیمتی بود را بیارم

 

به اتاقشون رفتم و کادو را از روی میز آزایش برداشتم و بعد هم به اتاق خودم رفتم و کادوی خودم که یه ست کامل لباس ورزشی مارکدار بود را برداشتم تا اومدم برگردم کسی وارد اتاق شد و در اتاقو بست

 

با تعجب برگشتم و با دیدن شخص پشت سرم خشکم زد

فقط تونست زمزمه کنم

آرشام

آرشام در حالی سر تا پامو نگاه میکرد با لبخند جلو اومد و با یه حرکت سریع محکم منو تو آغوش کشید

 

هنوز از بهت حضورش خارج نشده بودم که بوسه ای طولانی روی لبهام زد و من مثل یه مجسمه خشک شده بودم

به خودم که اومدم سریع به عقب هولش دادم و با حرص گفتم

تو….تو کی اومدی؟

دیروز عشقم ….البته فقط مامان میدونست ….میخواستم هم تو هم بابا رو سوپرایز کنم

 

از اون چیزی که میترسیدم به سرم اومد حالا آرشام بهادری کنارم بود و کمتر از یه قدم باهام فاصله داشت کسی که اسم شوهرمو یدک می کشید و من ……. خدایا خودمو به تو سپردم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄

بچه مثبت | قسمت سیزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت چهاردهم ◄

بچه مثبت | قسمت پونزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت شونزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت هفدهم ◄

بچه مثبت | قسمت هجدهم ◄
♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهاردهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پانزدهم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شونزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد و پنجا کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفدهم به شکل پی دی اف | حجم یک مگا بایت ◄

دانلود قسمت هژدهم به شکل پی دی اف | حجم هفصد و پنجاه کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نوزدهم به شکل پی دی اف | حجم هفصد و پنجاه کیلو بایت ◄

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

دانلود رمان بچه مثبت | به شکل کامل | حجم چهار مگا بایت ◄

49 ◄ دیری دی دینگ

تا ساعت پنج عصر یه جورایی تو خونمون عزای عمومی بود
مامان توی بیمارستان زیر سرم بود و بابا خودشم کم کم با اون حالش باید بستری میشد

یلدا هم چندین بار حالش بهم خورد و بهروز مجبور شد ببردش خونه

و من ……..فقط نشسته بودمو دعا میکردم همه چیزایی که انروز واسم اتفاق افتاده یه خواب باشه و من دوباره از صبح روزمو شروع کنم

 

زنگ در زده شد و من چشمم پی ساعت رفت ……ساعت پنج عصر بود

حالا باید چیکار میکردم

هنوز لباسای صبح تنم بود یکراست داخل حیاط رفتمودر را باز کردم

راننده پدر آرشام سلامی کرد و گفت

خانم فرمودند بیام دنبالتون………..چمدونتون کجاست

رو به شقایقو کورش که با نگرانی نگام میکردند گفتم

من میرم

شقایق کنارم اومد و گفت

اما

وسط حرفش پریدمو گفتم

باید یه جای آروم بشینمو خوب فکر کنم چه خاکی تو سرم بریزم ….اگه نرم باز یه شلوغ بازی راه میوفته

باشه عزیزم …..فقط خدا را شکر اون آشغال تا دو سه ماه دیگه سر و کلش پیدا نمیشه

 

سرمو تکون دادمو بدون برداشتن یه سر سوزن وسیله سوار ماشین شدم تنها وسیله تو جیبمم موبایلم بود

 

سلام ………مادر آرشام (مهگل ) با اخم نگام کرد و فقط سرشو تکون داد

از همین اول کار باید تکلیفمو باهاشون روشن میکردم برا همین با صدای نه چندان کنترل شده گفتم

ببینید مهگل خانم واسه من اخم و تخم نکنید اگه شما از اینکه من عروستونم ناراضی هستید منم همچین راضی نیستم پس به اون پسرتون بگید طلاق منو همین امروز بده و من فردا صبح با ده ملیارد پول دم در خونتونم پاتونم میبوسم

هوم

 

من تو این فکرم ارشام چیه تو را دید خوشش اومد

زبونت خیلی تند و تلخه ؛ قیافتم همچین شاهکار نیست….وضعیت مالیتونم حتی اون موقع که بابات کارخونه دار بود انگشت کوچیکه آرشامم هم نمیشد

د موضوع همینه …….من چیزی ندارم که در خور شان و منزلت پسرتون باشه بهتره راضیش کنید

بدون اینکه اجازه بده من ادامه حرفمو بزنم گوشیو برداشت

 

مطمئن بودم به آرشام زنگ میزنه…..روی مبل مقابلش نشستمو بهش چشم دوختم

لو عزیزه دلم

…………..

سلام قربونت برم

آره الان رسید

فقط یه سوال ازت دارم …چرا این دختر …….مگه چی داره که بقیه ندارن

مادر من عشق و عاشقی دیگه چیه؟

بابا این همه دختر…تازه از ظواهر امر پیداست اونم همچین مایل به این ازدواج نبوده

میدونی و باهاش ازدواج کردی؟

مادر آرشام در سکوت به حرفای پسرش گوش میکرد و نگاش تو چشای من خیره بود

آخر سر هم گفت :باشه عزیزم …خداحافظ…….نه نگران نباش حتما

گوشیو قطع کرد و پوفی کشید و گفت

آتیشش خیلی تنده ……آهی کشیدمو سرمو بین دستام فشردم

گلی…….گلی

بله خانم

اتاقشو نشونش بده

چشم خانم

خوبی اتاقی که برام در نظر گرفته بودند سکوت مطلقش بود

 

روی تخت دراز کشیده بودمو به سقف خیره بودم و فکرم حول و حوش متین و عکس العملش وقتی خبر ازدواجم میشنید ،چرخ میزد

 

یکی دو ساعت دیگه به ایران میرسید

 

خدایا من بدون اون میمیرم اما میدونستم اونقدر مرد هست و سر اعتقاداتشه که همین که بدونه زن شرعی آرشامم برا همیشه دورم خط بکشه

اشکام دوباره راه خودشونو پیدا کردند و همون موقع یاد این ترانه افتادم

کاشکی تو را سرنوشت ازم نگیره

میترسه دلم ، بعد رفتنت بمیره

اگه خاطره هام یادم میارند تو رو

لاقل از تو خاطره هام نرو

 

اصلا مگه میشه یه روزی خاطرهای پاک و قشنگم با متینو فراموش کنم….اونروز روز مرگ منو احساسمه

 

به اس ام اس امروز بعد از ظهر متین نگاه کردم

 

ملیسا عزیزم اتفاقی افتاده ؟چیزی هست که بهم نگفته باشی

 

براش نوشتم

 

تو که میدونی همه عمرمو اونجا گذاشتمو رفتم

تو که میدونی بجز آغوش تو جایی نداشتمو رفتم

نه نمیدونی …آخه همه غمامو به تو نگفتم

نه نمیدونی …آخه نخواستم از چشم تو بیافتم

 

زنگ زد

باید صداشو میشنیدم وگرنه دیوونه میشدم ….میدونستم الا شوهر دارم و اینکارم یه جورایی خیانته اما دلم این حرفا حالیش نبود

متین

ملیسا

متین منو ببخش

چی شده عزیز دلم

متین فراموشم کن

فریاد زد گوشیو به جای اینکه از گوشم دور کنم بیشتر بهش چسبوندم

چی میگی تو ؟

زمزمه کردم

کاشکی چشمامو میبستم ، کاشکی عاشقت نبودم

 

اما هستم

کاش ندونی بی قرارم ، کاش اصن دوست نداشتم

اما دارم

کاش ندونی که دلم واسه چشات پر میزنه

کاش ندونی که میاد هر روز بهت سر میزنه

کاشکی بارون غمت منو میبرد

کاش ندونی که نگاهم ، خیره مونده به نگاهت

کاش ندونی که همیشه ، موندگارم چشم به راهت

کاشکی احساسمو عشقت ، دیگه میمرد

کاش گلاتو میسوزندم ، کاش میرفتم نمیموندم

اما موندم

کاش یکم بارون بگیره ، کاش فراموشت کنم من

اما دیره

کاش ندونی که دلم واسه چشات پر میزنه

کاش ندونی که میاد هر روز بهت سر میزنه

کاشکی بارون غمت منو میبرد

کاش ندونی که نگاهم ، خیره مونده به نگاهت

کاش ندونی که همیشه ، موندگارم چشم به راهت

کاشکی احساسمو عشقت ، دیگه میمرد

صدای گریم بلند شد و گوشیو قطع کردم

 

چند بار زنگ زد اما من گوشه این اتاق خودمو تو آغوش گرفته بودم و فقط زار میزدم
خانم شام آمادست

میل ندارم

خانم فرمودند

-پوف……..باشه …برو من میام

پیش خودم فکر کردم برم پایین و بخوام منو برسونند خونه ….اما با یاد آوری برگشت متین پشیمون شدم من روی روبرو شدن باهاشو نداشتم …

گوشیمو از سر شب خاموش کردم ….میدونستم میخواد موضوعو از زبون خودم بشنوه

 

با شونه های خمیده از پله ها پایین رفتم

مادر و پدر آرشام سر میز منتظر نشسته بودند با احساس حضورم پدر آرشام به سمتم برگشت تا چیزی بهم بگه که با دیدن من ساکت شد

سلام

داری با خودت چیکار میکنی ملیسا

به چشمای غمگین بهادری نگاه کردم……چی باید میگفتم ….بغضمو به زور غورط دادم

معذرت میخوام ولی من میلی به شام ندارم ….اگه میشه اجازه بدین برم تو اتاقم

اما

پدر آرشام وسط حرف مهگل پرید و گفت

اشکال نداره …..برو .

ممنون شب بخیر

-راستی آرشام گفت بهت بگم گوشیتو روشن کنی میخواد باهات حرف بزنه مثل اینکه تلفن اتاقتم قطع کردی

به سمت مهگل برگشتمو گفتم

من کاری به تلفن اتاق نداشتم اما گوشیم شارژ تموم کرده

گلی

بله خانم جان

گوشی اتاق ملیسا خانم چک کن ببین چه مشکلی داره و یه شارژر مناسبم بهش بده

چشم خانم

بعد گلی رو به من گفت

بفرمائید خانم جان

جلوتر از اون وارد اتاق شدم

خانم جان گوشیتون

سامسونگه

به سمت تلفن اتاق رفت و اونو توی پریز زد

بعدم از اتاق خارج شد و با یه شارژر برگشت

ممنون

نگام به تصویر خودم تو آینه افتاد چشام اونقدر قرمز بود و پوف کرده بود که حد نداشت ….بیخود نبود بهادری با دیدنم اونطوری گفت

 

گوشیمو روشن کردم ……..آخرش چی ؟

 

همون موقع اس ام اسی از متین اومد……..سریع بازش کردم ….دستام به شدت میلرزید مطمئنم اون از طریق مامان بابا از همه چیز خبر دار شده

چرا ملیسا …آخه چرا؟

اس ام اس بعدیشم رسید

حالا هر دو حلقه داریم ،تو دوستت من تو چشمام

تو زدی ……..من اما موندم ،زیر قولت ….روی حرفام

متینم چی بگم بهت

که خودم مقصر همه چیزم ……..مقصر صبر نداشتنم مقصر تصمیمگیریای سریع و بدون فکرم

 

من دلشکسته با این فکر خسته دلم تنگته

 

با چشمای نمناک …تر و ابری و پاک دلم تنگته

گوشیو با دستای لرزونم محکم تو دستم فشردم و با مامان تماس گرفتم

 

ملیسا عزیز دلم ………کجایی مادر

مامان

بمیرم برای دل تو ….بمیرم برای دل متین

مامان متین

نتونستم حرف بزنم …..گریه مجالم نداد

اومد اینجا اومد دنبالت ….اومد خبر جور شدن پولو بهمون بده اما ما چیکار کردیم به جای تشکر کردن از اون به خاطر تموم کاراش در حق خونوادمون بهش گفتیم ….گفتیم چه به سرت اومده …….حالش بد شد مامان کمرش شکست تو اوج جوونی ……..وقتی زانوهاش خم شد و روی زمین نشست فقط یه جمله گفت ،گفت خدایا کمکم کن تا فراموشش کنم

 

اونوقت بود که منو باباتم کمرمون شکست …..ملیسا

حالا دوتامون با صدای بلند گریه میکردیم

مامان…….مامانی چرا انقدر من بدبختم ……….مامان دوسش داشتم ….دوسم داشت ……میمردم واسش اونم …..اونم

بسه مامان …بسه گلم قسمت نبود

میگویند قسمت نیست خدا نخواست ….حکمت است ….خدایا من قسمت و حکمت نمیفهمم تو طاقت بفهم

طاقت تموم شد مامان

گوشی از دستم روی تخت افتاد

سرمو توی بالشت فشار دادم تا شکایتام از خدا را بلند بلند نگم

بازنگ خوردن گوشی اتاقم به خودم اومدم صورتم نمناک بود نفهمیدم چطور زمان گذشت اما حالا کسی که پشت خط بود منو از دنیای فکر و خیالاتم بیرون کشید تا مرز جنون فاصله ای نداشتم اینو خودم خوب میفهمیدم

دستمو به سمت گوشیم بردم …….چشمام اونقدر درد میکرد که درست نمیدیدم

بالاخره گوشیو لمس کردم …. آروم برش داشتم

الو

صدام به قدری گرفته بود که به زور در میومد

سلام خانم خوشکله

از مکثی که بعد از شنیدن صدام کرد فهمیدم حالمو میدونه کاش زودتر قطع کنه

سرمو محکم فشار دادم و گفتم

سلام

خوبی؟

 

صادقانه گفتم

نه

 

کمی مکث کرد و گفت

باید کم کم عادت کنی

می دونم

ملیسا …باور کن خیلی دوست دارم

نمیتونم باور کنم ….اگه دوسم داشتی راضی به نابودیم نبودی

اون پسره نمیتونست خوشبختت کنه

پس از عشق بین من و متین خبر داشت

به نظرت خوشبختی چیه آرشام …….میدونم که خوشبختیو تو پول نمیبینی وگرنه با این وضعیت اقتصادی خانوادم سراغم نمیومدی

خوشبختیو تو عشقم نمیبینی …عشق یه طرفه چه فایده داره …هان؟….به نظرت چرا با متین خوشبخت نمیشدم

اون چی کم داشت که تو داری …….نابودم کردی آرشام …تو ….تو

خدایا پس این اشکا کی میخواد بخشکه ….اصلا تمومی داره ؟

قطع کرد …..به همین راحتی جواب من و نداد ….کم آورد اینو با تمام وجودم مطمئنم

 

***
دو روز بود خودمو تو اتاق حبس کرده بودم اونقدر غذا نخورده بودم که نای بلند شدن از جامو هم نداشتم

اونقدر غصه خورده بودم که تا خرخره سیر بودم

گلی خانم باز اومد تو اتاقو سینی دست نخورده را برداشت

خانم جان چرا یه لقمه هم نخوردید زبونم لال از گرسنگی میمیرید

بمیرم ………..چی میگی مرگ آرزومه ……متین دو روزه حتی یه اس ام اسم بهم نزده

اصلا دو روزه با هیچ کس حرف نزدم

حتی آرشام هم باهام تماس نگرفته

تماسای مامان بابا بدون پاسخ میمونه حوصله شنیدن صدای خودمم نداشتم

این دو روز به متین فکر کردم اصلا نمیدونم واقعا از کی اینجوری عاشقش شدم

اون گوشه از قلبم که جای هیچکس نیست کی با تو آروم شد اصلا مشخص نیست هر چی بود فراموش کردن متین و خاطره هاش کار من نبود

گلی خانم هنوز منتظر نگام کرد و آهی کشید و از اتاق خارج شد

هنوز چند دقیقه از رفتنش نگذشته بود که بهادری بزرگ وارد اتاقم شد

از جام بلند نشدم نه اینکه قصدم بی احترامی باشه جونی برای بلند شدن نداشتم

سلام

جوابم نداد

چند دقیقه بالای سرم ایستاد ونگام کرد

ببین ملیسا با غذا نخوردن هیچ مشکلی حل نمیشه

نالیدم

میدونم

پس چرا اینطوری میکنی

میخوام بمیرم

ملیسا …دختری که به خاطر باباش از خودش میگذره نباید انقدر ضعیف باشه

من شکستم ……من داغون شدم ……آدمی هم که داغون و شکستست ازش توقع قوی بودن نباید داشت

من نمیدونم بین تو و آرشام چه اتفاقی افتاده که تو حتی حاضر نیستی فرصت ثابت کردنشو بهش بدی

آقای بهادری موضوع دل خودمه

انگار تا ته خط و رفت چون آروم گفت

حدس میزدم

نگاشو تو چشام دوخت و گفت

 

آرشام تنها پسرمه ….دوست نداشتم اینطوری ازدواج کنه اما نظر خودش همیشه واسم شرط بود گفت میخوادت …گفت حاضره واسه بدست آوردنت هر کاری بکنه …گفت ده ملیارد فدای یه تار موت ……اونقت بود که من پیشخودم حس کردم چقدر تو خوشبختی

همش نباید با دلمون راه بیایم گاهیم باید اون با ما راه بیاد ..الان وقت راه اومدن دل توه …..من پشتتم …..درسته روی کمک من همه جوره حساب کن اما فقط ازت میخوام به پسرم فرصت بدی

اون واقعا دوست داره…. حرفی نزدم

فقط سرموتکون دادم …… از اتاق خارج شد و گلی را صدا زد

گلی با غذا وارد اتاق شد و من با احساس دلتنگی برای متین دوتا لقمه به زور خوردم

 

با حس عجیبی ، با حال غریبی ، دلم تنگته

پر از عشق و عادت ، بدون حسادت ، دلم تنگته

گِله بی گلایه ، بدون کنایه ، دلم تنگته

پر از فکر رنگی ، یه جور قشنگی ، دلم تنگته

تو جایی که هیشکی واسه هیشکی نیست و همه دل پریشن

دلم تنگه تنگه واسه خاطراتت که کهنه نمیشن

دلم تنگه تنگه برای یه لحظه کنار تو بودن

یه شب شد هزار شب که خاموش و خوابن چراغای روشن

منه دل شکسته، با این فکر خسته ، دلم تنگته

با چشمایِ نمناک ، تَر و ابری و پاک ، دلم تنگته

ببین که چه ساده، بدون اراده ، دلم تنگته

مثل این ترانه ، چقدر عاشقانه ، دلم تنگته

یه شب شد هزار شب ، که دل غنچه یِ ماه قرار بوده باشه

تو نیستی که دنیا به سازم نرقصه به کامم نباشه

چقدر منتظر شم که شاید از این عشق سراغی بگیری

کجا ،کی، کدوم روز ، منو با تمام دلت می پذیری

منه دل شکسته، با این فکر خسته ، دلم تنگته

با چشمایِ نمناک ، تَر و ابری و پاک ، دلم تنگته

ببین که چه ساده ، بدون اراده ، دلم تنگته

مثل این ترانه ، چقدر عاشقانه ، دلم تنگته

 

دوستام هر کدوم چندین بار با گوشیم تماس گرفته بودند و در این بین به جز مائده جواب هیچکدومو ندادم

 

الو ملیسا

مائده متینم چطوره؟…….حالش …حالش که خوبه؟

ملیسا

ساکت شد

مائده اتفاقی که واسش نیافتاده ؟

-چی بگم بهت ؟هان ……..حالش تعریفی نداره …..از اونوقتی که موضوعو فهمیده فقط تو خودشه …..دیروز سر سجادش اونقدر از خدا ، پیش خودش گله کرد که سر روی مهر خوابش برد………افتاده دنبال کارای رفتنش ……هنوزم نمیدونم حکمت خدا از جدایی شما چی بود …..ولی ….ولی ملیسا باید فراموشش کنی…متینو فراموش کن …… با فکر کردن به یه پسر دیگه به شوهرت خیانت میکنی …..میدونم سختته …….ولی

 

وسط حرفش پریدمو با گریه و فریاد گفتم

نه نمیدونی …اگه میدونستی چقدر سخته ازم نمیخواستی فراموشش کنم

میدونم عزیزم ………اما اینطوری به نفع همه است حتی خود تو و متین ………..اینطوری همش تو عذابی …………اینطوری همش تو فراغشی ………ببین ملیسا ازت خواهش میکنم قبل از برگشتن آرشام با خودت کنار بیای ……و اینکه عمه ……خوب اون به متین پیشنهاد داده که قبل از رفتنش

ساکت شد

آب دهنمو به زور غورط دادمو منتظر ادامه حرفش شدم

 

آروم زمزمه کرد

عمه خواسته متین سحرو عقد کنه …….متینم قرار شد راجع بهش فکر کنه …….اگرچه همون وقت متین مخالفت کرد ولی با توجه به احساس گناهی که از فکر کردن به تو که

صداش آرومتر شد و ادامه داد

 

که یه زن شوهر داری فکر کنم نهایتا قبول کنه

گوشی از دستم سر خورد و من بهت زده به اون خیره شدم

این امکان نداره خدایا خواهش میکنم ……خواهش میکنم از این کابوس بیدارم کن …..بیدارم کن و اگه حقیقت بود از این زندگی راحتم کن ………من با این قلب تیکه تیکه چیکار کنم….متین…….من بی تو چه کنم؟

 

یه جایی توی قلبت هست که روزی خونه من بود

به این زودی نگو دیره ……به این زودی نگو بدرود

 

***

 

سلام عزیزم

سلام

چطوری خانمم

لعنتی ……باز بهم گفت خانمم

خوبم

مامان باهام تماس گرفت …گفت اصلا از خونه بیرون نمیری و خودتو تو اتاقت حبس کردی

حوصله ندارم

چرا؟نکنه دلت واسم تنگ شده ؟

پوزخندم صدادار شد

یعنی تو نمیدونی چرا؟

ملیسا

چیه آرشام …..من هنوز تکلیفم با خودمم مشخص نیست ….چه توقعی ازم داری؟

خوب توقع ندارم عاشقم باشی ………فقط بهم فرصت بده

فرصت بدم به کسی که تموم فرصتا را ازم گرفته؟

چرا اینطوری بهش نگاه نکنیم …من یهسری فرصت جدید بهت میدم ……هر چی بخوای فقط مال من باش

حرفی نمیزنم

هوم….نظرت چیه خوشکله؟

مثلا؟

مثلا تحصیل تو بهترین دانشگاه دنیا ……زندگی تو

وسط حرفش پریدمو به تلخی گفتم

خودتم خوب میدونی اینا آرزوهام نیست

 

میدونم عزیزم ………هر چی تو بخوای

حرفی برای گفتن بهش نداشتم

 

از این به بعد با تانگو باهات صحبت میکنم……..دلم میخواد حین حرف زدن ببینمت……باشه؟

 

باید برم

کجا؟

میخوام یه سری به مامان بزنم

سلام بهشون برسونو …..منو فراموش نکن…….یعنی …خوب …..اون پسره

 

وسط حرفش پریدمو و محکم گفتم

اون مردتر از این حرفاست بر عکس بعضیا اون خیلی چیزا سرش میشهپ

 

ملیسا ………تلخیتم باهام برام جالبه

لعنت بهت

خداحافظ

کارامو دارم سرو سامون میدم سریعتر بیام پیشت

چشمام خود به خود بسته میشه …….تصور بودن آرشام کنارم تنمو میلرزونه ………….من برای اولین بار اعتراف میکنم ازش میترسم …از کسی که اسمش تو شناسناممه میترسم

 

جالبه ….الان به جز تنفر یه حس دیگه هم به همسرم دارم ….ترس

 

***
پدر و مادر آرشام از تصمیم خیلی خوشحال شدند
وای ملیسا جان …خیلی خوشحالم که بالاخره از اون اتاق بیرون اومدی …..سلام ما را هم به الینا جون و آقای احمدی برسون

چشم …مهگل جون

مهگل چیه ….بهم بگو مامان

اونقدر تو این چند روز بهم احترام گذاشته بودند و بدون هیچ سر کوفتی باهام رفتار کرده بودند که خود به خود واسم عزیز شده بودند

لبخند زدمو گفتم

چشم مامان

پدر آرشام با مهربونی گفت

میخوای خودم برسونمت

نه پدر …لازم نیست

مهربون نگام کرد و گفت

 

همیشه آرزوی داشتن دختری به زیبایی و مهربونی تو را داشتم بالاخره خدا بهم یکی داد

 

شیطون نگاش کردمو گفتم

 

پس بهتره زود با مامان دست به کار بشید و واسه آرشام یه خواهر کوچولو بیارید

 

مهگل لب گزید و آقای بهادری هم غش غش خندید این وسط یه سقلمه محکم هم از مهگل نوش جان کرد

 

خدا مرگم بده

 

خدا نکنه……خوب من میرم دیگه

پدر رانندشون که یه جنتلمن 40 ساله محربی نامی بود رو صدا کرد ومنو باهاش راهی کرد

توکل مسیر به متین ودلتنگیم فکر میکردم کاش حداقل واسه چند لحظه ببینمش

 

وارد کوچه که شدیم تموم مسیر چشمم به در خونه متین بود ولی در کماکان بسته بود و نگاه منتظر من بی جواب

 

من این پایین نشستم سرد و بی روح

تو داری می رسی به قله ی کوه

داری هر لحظه از من دور میشی

… ازم دل می کنی مجبور میشی

تا مه راه و نپوشونده نگام کن

… اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ ِ مــُـرده از رنگین کمونم

… من این پایین نمیتونم بمونم

خودم گفتم که تلخه روزگارت

… من و بیرون بریز از کوله بارت

دلم می مُـرد و راه ِ بغض و سد کرد

… به خاطر خودت دستاتو رد کرد

برو بالاتر از اینی که هستی …

تو بغض هر دوتامونو شکستی

با چشم ِ تر اگه تو مه بشینی

… کسی شاید شبیه من ببینی..

منم اونکه تو رو داده به مهتاب

… کسی که روتو می پوشونه تو خواب

کسی که واسه آغوش ِ تو کم نیست

… می خوام یادم بره.. دست خودم نیست

تا مه راه و نپوشونده نگام کن

… اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ ِ مــُـرده از رنگین کمونم

… من این پایین نمیتونم بمونم

صدای راننده من از فکر بیرون کشید

خانم منتظرتون بمونم ؟

 

جوابشو ندادم فقط سرمو آروم به نشونه نه تکون دادم

 

در حالی که هنوز نگام به در خونه متین بود زنگ در را زدم

صدای مامان توی آیفون پیچید

بله؟

مامان

آروم و بغض دار گفتم اما اون شنید و سریع در و باز کرد

 

خودمو تقریبا توی خونه پرت کردم

با دیدن مامان تازه فهمیدم که چقدر دلتنگش بودم

محکم بغلش کردم…….محکم بغلم کرد

ملیسای من …دختر کوچولوی من

مثل بچه ها تو آغوشش زار زدم و اون صورتم رو غرق بوسه کرد

زمزمه کرد

ما را ببخش عزیزم …منو بابات و ببخش ……ما

وسط حرفش پریدمو گفتم

مامان…..خواهش میکنم اینطوری نگین….

اشکامو پاک کردمو از بغلش بیرون اومدم

لبخندی زدمو گفتم

پس بابا کجاس؟

با متین رفتن بیرون

زمزمه کردم

با متین ؟

آره …..متین به بابات پیشنهاد داد با ده ملیاردی که باخودش از دبی اورد را بابات باز یه کارخونه بزنه و از صفر شروع کنه ….گفت بیست  ملیارد آرشامو بدیم تا منتی تو زندگی سرت نذاره ……… واقعا که این پسر چقدر فهمیده و آقاست

 

آهی کشیدمو در حالی که همراه مامان وارد خونه میشدم گفتم

نگفت چطوری ده ملیارد و پس گرفت ؟

 

چرا…گفت دو روز باهاش صحبت کردی و از وضعیت ما گفته ……طرفم بالاخره راضیشده از اون همه پول ده ملیاردشو پس بده

حرفی نمیزنم و مامان میره برام نوشیدنی بیاره

 

تازه یاد سوسن میوفتم ……دلم براش تنگ شده بعد از ورشکستگی بابا اونو عباس هم مجبور شدند واسه امرار معاش دنبال کار بگردن و از پیش ما رفتن

مامان با صدای بلند از تو آشپزخونه گفت

 

چرا تلفنتو جواب ندادی دوستات کچلم کردند ….واقعا که چه دوستای خوبی داری

 

خندم میگیره تا قبل از این ماجراها دوستام از دید مامان آدمای دگوری(بی سر و پا) بودند و حالا خوب شدند…..واقعا چقدر بعضی اتفاقا آدما را عوض میکنه

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄

بچه مثبت | قسمت سیزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت چهاردهم ◄

بچه مثبت | قسمت پونزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت شونزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت هفدهم ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهاردهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پانزدهم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شونزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد و پنجا کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفدهم به شکل پی دی اف | حجم یک مگا بایت ◄

دانلود قسمت هژدهم به شکل پی دی اف | حجم هفصد و پنجاه کیلو بایت ◄

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

دانلود رمان بچه مثبت | به شکل کامل | حجم چهار مگا بایت ◄

47 ◄ دیری دی دینگ

وقتی به متین رسیدم بی اختیار زیر لب زمزمه کردم

اونکه تو دلم جاشه با عشقی که تو چشماشه

ای کاش ……………………..مال من باشه

چی می گی میسا بلا

دلم خونه

هیچی سلام

سلام خانمی چیکارم داشتی

باید باهات حرف بزنم

جدی شد

چی شده ؟

به چشاش نگاه کردمو گفتم

چقدر دوسم داری

چشای نازش شیطون شد

دوباره بلا شدی

متین

خیلی خوب بابا …..نمیتونم مقدارشو بهت بگم ……چون عشقم بهت هر لحظه در حال افزایشه ……

متین

جانم

…دیروز آر…

با صدای زنگ گوشیم و دیدن شماره مامان گوشیو سریع جواب دادم

 

الو مامان

 

…ملیسا کجایی ؟زود بیا ……

 

در حالی که از جام بلند بلند میشدم با ترس گفتم

چی شده مامان

متین هم سریع بلند شد ……هر دومون به سمت ماشینش دویدیم

مامان با گریه گفت بابا با دو تا از شرخرای بدیعی زد و خورد کرده دماغ یکیشون آسیب دیده و الان کلانتری نزدیک خونس

 

با بهت گفتم

امکان نداره

بابای بیچاره من اونقدر سرش گرم زندگیش بود که تا حالا صدای بلندشم نشنیده بودم چه برسه به زد و خورد

 

متین هیچ حرفی نزد و تا کلانتری سریع رانندگی کرد

 

سریع داخل کلانتری رفتم …مامان پشت در اتاقی ایستاده بود

مامان

 

سرگرده گفت بیرون باشیم صدامون میکنه

باشه مامانم …چیزی نیست تو دوباره حرص نخور حالت بد میشه

متین سلامی به مامان داد

سلام پسرم

نگران نباشید ….در اتاق باز شد و سربازه رو به ما گفت

بفرمائید

نگاهم به سمت بابا و دو تا گردن کلفت روبه روش افتاد

لباسای هر سه تاشون کثیف بود و جیب پیرهن بابا پاره شده بود و یکی از مردا هم دستمالی روی دماغش گذاشته بود و دستمال یکم خونی بود

 

سلام آقا رضا

 

با صدای متین به خودم اومدم

سرگرده به سمت متین اومد و محکم دستشو تو دست گرفت و گفت

 

به سلام آقا متین خوبی …والده چطوره

 

نفس آسوده ای کشیدم …پس طرف دوست متینه

 

متین چیزی زیر گوش سرگرد زمزمه کرد که باعث شد سرگرده به سرباز کنار در بگه جاسمی من الان بر میگردم خانوما شما هم تشریف داشته باشید تو اتاق

 

به سمت بابا رفتمو و آروم گفتم

بابا خوبین

بابا اخمی به اون دو تا گردن کلفت کرد و سرشو آروم تکون داد

تیمور ببین نذاشتی بزنم نفلش کنم

به مرد بد ریخت نگاه کردم و اخم کردم

زمزمه کردم

چهار روز دیگه تا مهلت پرداخت پولمون مونده …چرا هر روز مزاحمت ایجاد میکنید

 

یعنی میخوای بگی تا 4 روز دیگه پولمونو پس میدی؟

 

ما از شما پولی نگرفتیم

 

لبخند زشتی زد و رفیقش گفت :ما و مهندس بدیعی که نداریم پول اون پول ماست

شما

 

سربازه که سرگرد جاسمی روی جیبش نوشته بود گفت

لطفا ساکت …الان سرگرد بر میگردند

 

اخمی به اون دوتا کردمو کنار مامان که داشت پیرهن بابا را میتکوند نشستم

 

سرگد همراه متین وارد اتاق شدند

 

نگاهم توی چشمای سیاه و آروم متین افتاد

چشماشو آروم باز و بسته کرد و لبخند محوی زد

 

لبخندی بهش زدم و چشم به سرگرد دوختم

 

سرگرد رو به اون دوتا گفت

بهتره شکایتتونو پس بگیرید

 

جناب سر..

-ساکت….میخواید به جرم مزاحمت برای این آقا برید یکی دو ماه آب خنک

 

***
بعد از کلی کل کل اونا با جناب سرگرد بالاخره اونا رضایت دادند در حالی که من مطمئن بودم دماغ طرف هیچطوری نشده بود و این کارا فقط برا ترسوندن باباس از کلانتری بیرون رفتیم و باز از متین تشکر کردیم

سوار ماشین متین شدیم تا خونه سه چهارتا خیابان بیشتر فاصله نبود

 

مامان رو به من گفت

حالا 4 روز دیگه با این لاشخورا چیکار کنیم ؟

 

کسی حرفی برای گفتن نداشت جور کردن این همه پول اونم دقیقا تو زمانی که تو اوج بی پولی و بی کسی بودیم کار حضرت فیل بود

 

صدامو یکم صاف کردم و قبل از اینکه متین ماشینو دم خونه پارک کنه گفتم

 

خوب ..خوب آرشام پسر خواهر مهلقا

 

ترمز ناگهانی متین و نگاه سرگردانش نفسمو برید چه برسه به اینکه بخوام حرفی هم بزنم

آرشام چی؟

باصدای مامان نگاهم رو از چشمای متین گرفتم و گفتم بهتره بریم تو خونه باید در رابطه باهاش صحبت کنیم

آقای محمدی اگه میشه شما هم باشید….به همفکریتون احتیاج دارم

میدونم خودخواهیه که اونا رو هم مثل خودم تو دریای شک و تردید غوطه ور کنم اما آخرش چی؟ چهار روز بیشتر زمان نداشتیم و با اون کفتارای بدیعی هم خوب میدونستم که دیگه نمیشه ازش مهلت گرفت

 

هر سه روی مبل منتظر نگام میکردند

 

چند روز پیش مهلقا اومد اینجا همون روزی که مامان حالش بد شد و بیمارستان رفت…اومد اینجا و گفت که ….گفت که آرشام ده ملیاردو میده و منم باید بهش زنگ بزنم …..در گیر مامان شدمو با توجه به شناختی که از آرشام داشتم بی خیال زنگ زدن شدم تا اینکه خودش زنگ زد

 

پیشنهاد اول آرشام را که گفتم چشمم به رگ برجسته گردن متین افتاد و فریاد بابا که گفت

غلط کرد مرتیکه ی عوضی

مامانم سرش را بین دستاش گرفته بود و محکم فشار میداد

 

پیشنهاد دومو که گفتم متین عصبی از جاش بلند شد و گفت

چی؟

مامان بابا هم اونقدر گیج بودند که متوجه عکس العملش نشدند

 

بابا گفت

برم زندان و تا آخر عمرم اونجا باشم بهتر از اینه که تو رو بدبخت کنم و تا آخر عمرم زجر بکشم

 

نگاهمو از نگاه متین دزدیدمو گفتم

بابا آروم باش

مامان به زحمت گفت که واسش قرصاشو بیارم و من هم سریع اینکارو کردم

قرصاشو بهش دادم متین هنوز ایستاده بود و نگام میکرد …..بابا هم سیگاری از جیبش بیرون کشید

 

مامان زمزمه کرد پسره کثافت با چه رویی بعد از اون گنده کاریش دوباره پیشنهاد ازدواج داده

 

بابا گفت

احمق میخواسته از اب گل آلود ماهی بگیره

بی اختیار رو به مامان گفتم

مامان توی قضیه اونروز خونه آرشام ….خوب من …من نقشه کشیده بودم یعنی من و آتوسا

به هر جون کندنی بود ماجرای نانازو واسشون گفتم

بابا گفت

به هر حال اون دختره را به خونش راه داده بود پس چیزی از گناهش کم نمیشه

 

چرا نمیفهمید الان قضیه من نیستم شمایید بابا

 

متین به حرف اومد و با اخم گفت

خانم احمدی شما چی میخواید ؟

حرفی نزدم ..حرفی نداشتم که بزنم ….وقتی هنوز خودمم گیجمو نمیدونم چی میخوام.فقط مطمئن بودم باید ده ملیاردو به هر طریقی هست جور کنم

 

مامان حالش خوب نبود بابا زیر بغلشو گرفت و اونو به سمت اتاق خواب برد و من و متین تنها شدیم

 

متین به چشمام خیره بود انگار میخواست تموم فکرامو از چشام بخونه

 

بابا به چه زبونی بهش بگم این تو خالیه و هیچی نیست

(اشاره به مخ پوکم)

 

بلند شدن ناگهانی متین باعث شد که منم مثل فنر از جا پریدم جوری که متین خندش گرفت

با ترس گفتم کجا میری ؟

خونه …کجا میخواستی برم؟

نمیدونم

گیجیمو که دید و نگرانی گفت

ملیسا عزیزم حالت خوبه؟

نه متین خوب نیستم از یه طرف نمیتونم راحت زندگیه خودمو بکنم و خودخواه باشم در عوض بابای بیچارم بیافته زندان، از طرف دیگه نمیتونم ازت دل بکنم …من …من واقعا زندگی رو بدون تو نمیخوام

 

لبخند شیرینی زد و چشاش خوشکل درخشید

 

منم زندگی رو بدون ملیسا بلا میخوام چیکار …هان؟بهتره به جای غصه خوردن یه تصمیم عاقلانه بگیری

نمیتونم عاقل باشم …من هیچوقت عاقل نبودم

من قبولت دارم ملیسا ….هر تصمیمی که بگیری …حتی اگه …اگه

نتونست ادامه بده و سریع از خونمون خارج شد

خدایا چرا همه چیز اینطوری شد …اونم حالا…… حالا که مطمئنم عاشق شدم

 

گوشیم زنگ خورد

با دیدن اسم کنه روی گوشیم اخم کردم

آرشام پر انرژی گفت

سلام عشقم

چی میخوای …تو که همه حرفاتو زدی ؟

اوم ….تو رو میخوام …..حرفامو کامل نزدم

منتظرم

ملیسا دلم برات یه ذره شده

پوفی کشیدم

اگه برا گفتن این چرت و پرتا زنگ زدی سرم شلوغه

عصبی شد ……اینو از نفساش که تند شد فهمیدم

بهم میرسیم خانم …….برا این زنگ زدم که یه سری شرایطو برات بگم

من ده ملیاردو به عنوان زیر لفظیت همین که بله را دادی به حسابت میریزم و در عوض بابا جونت باید اندازه دو برابر همین پول به من چک و سفته بده تا یوقت دخترش نخواد شیطونی کنه …….اوم…دوست ندارم خر فرض شم

 

خیلی خودمو کنترل کردم که بهش نگم تو خر هستی خودت ..خودتو آدم فرض کردی

 

زیر لفظی را قبل از بله دادن به عروس میدند ……من باید برم خدافظ

 

گوشیو قطع کردمو هزارتا لعنت بهش دادم

***
هنوز چند دقیقه از قطع گوشی نگذشته بود که پیغام داد

چون ممکنه عروس خانم زیر لفظیو بگیره و بله نده نوچ …..من زیر لفظیو بعد از بله دادن میدم

جواب دادم

لعنت به خودتو زیر لفظیت

جوابش پشتمو لرزوند

(ملیسا خانم بهم میرسیم )

اونقدر فکر کردم که سر درد گرفتم پ

رفتار خونسرد متین هم شده بود قوز بالا قوز پ

چشمام داشت کم کم گرم میشد که متین به گوشیم زنگ زدپ

متین

سلام خانمم

سلام

ملیسا من واسه امشب بلیط دارم

چی؟الان ……….چرا چرا انقدر زود داری میری

زود نیس و دیرم شده…عزیزم من دارم میرم دبی

چی ؟

میرم دنبال شریک بابات

فایده نداره

من دلم روشنه

-اون اگه میخواست پولو پس بده تا حالا داده بود

بذار سعیمو بکنم

وقت نمیکنم ببینمت الان فرودگام لیست انتظارم ….. فقط دلم واست یه ذره میشه مراقب خودت باش خانم بلا

تو هم همینطور …زود برگرد

چشم قربان

به امید دیدار

 

 

***

 

دو روز از رفتن متین میگذشت فقط یه بار باهاش صحبت کردم اونم کلی دلدلریم داد

صبح با صدای زنگ در از خواب پریدم

دلم بدجور شور میزد

همین که وارد سالن شدم بابا را دیدم که داره دم در میره .

سلام بابا کیه دم در ؟

سریع گفت :از کلانتریه

به سمت مانتو شالم رفتم و سریع آماده شدم

سلامی کردمو رو به مامور گفتم

اینجا چه خبره

قبل از اینکه ماموره حرفی بزنه ،شرخرای بدیعی با نیش باز گفتند

چک برگشت خورد

هنوز مهلت دوهفته ای تموم نشده

مهندس بدیعی به پولش احتیاج داره …..الان میخواد

به قیافه چندش شرخر نگاه کردمو گفتم

یعنی چی …مرده و حرفش

 

دستشو به نشونه برو بابایی تکون داد و بابا با قیافه دمغ رفت تا آماده بشه و باهاشون بره

 

باید بدیعیو میدیدمو باهاش حرف میزدم

سریع شماره اقای ملکیو گرفتم

تموم جریانو براش شرح دادم

سریع آماده شدم و به آدرسی که ملکی بهم داد راهی شدم

مامان به خاطر قرصای خواب آوری که خورده بود از جریانت خبر نداشت

قبل از رفتنم پیش مامان متین رفتمو خواهش کردم یه سری به مامان بزنه و بهش بگه منو بابا رفتیم دنبال تهیه پول
منشی بدیعی با لحن عادی گفت

جلسه دارن و منم چون وقت قبلی نداشتم نمیتونم ببینمش…بعد هم با کمال پررویی گفت

برای سه شنبه هفته بعد وقت ملاقات بهم میده

 

ولی من حتما باید ببینمشون

شرمندم

فکر اینکه بابا الان تو بازداشتگاه باشه دیونم میکرد

 

یکم باهاش چونه زدم و دیددم نخیر خانم الان رگ وظیفه شناسیشون بالا اومده و خبری از وقت ملاقات نیست

 

آبدارچی شرکت واسش چایی آورد و من با یه لنگ پا انداختن واسش باعث ریخته شدن چاییها روی میز و لباس خانم شدم

یاررو سریع به سمت دستشویی دوید و منم با استفاده از فرصت پیش امده خودمو توی اتاق بدیعی پرت کردم

 

به مرد کچلی و چهل پنج -چهل شیش  ساله مقابلم سلام کردم

در حالی که از ورود ناگهانی من شکه شده بود گفت

معلوم هست این عنایتی چه غلطی میکنه گفته بودم کسیو تو نفرسته

به اطرافم نگاه کردم خبری از جلسه نبودو جز خود بدیعی حتی یه مگسم تو اتاق نبود

خوبه تو شرکتا جلسه برگذار میشه وگرنه برای دست بسر کردن مراجعین چه بهونه ای به جز جمله معروف الان رئیس جلسه داره ،داشتند

سریع گفتم

آقای مهندس من احمدی هستم در رابطه با موضوع چکای بابا

وسط حرفم پرید و گفت

میدونم چی میخواید بگید …موضوع اینه که من خودم بدجور پول لازمم خودمم یه جورایی تو آستانه برشکستگیم

من فقط ازتون میخوام رو حرفتون بمونید و دو هفته کامل به ما

 

 

 

نمیتونم اصرار نکنید….من خودم یه دنیا مشکل دارم …تحت فشارم …فردا یه چک سنگین دارم

اما

خانم محترم …من واقعا واسه پدرتون متاسفم اما به ضرر کردن من هم راضی نباشید

شرخراتون از چند روز پیش ما را تحت فشار گذاشتن

 

این قانون کار ماست …..شما چیزی نمیدونید….مهلتتون امروز تموم شده …متاسفم….به جای چونه زدن با من پولمو جور کنید و بدید …

اونقدر جدی حرف زد که فهمیدم جای چونه زدن و مهلت گرفتن نیست سرخرده از اتاقش بیرون اومدم و شماره متینو گرفتم

 

گوشیو بر نداشت

لعنتی بردار

سه بار تماسم بی پاسخ موند

 

بهروز هم تو این اوضاع تماس گرفت و گفت همرام میاد تا به چندتا دوستای بابا برای بار دوم سر بزنیم تا حداقل چک بدیعیو پاس کنیم

 

کورش هم پیش چندتا از همکارای باباش رفت و دست خالی برگشت

 

از همه جا رونده و مونده شده بودم که آرشام دوباره باهام تماس گرفت

سلام عشقم

…….

چه خبر ؟

بازم جوابشو ندادم

 

اوم ….10 تا را آماده کردم پیش وکیلمه ….امشب برو پیشش …آدرسشو واست اس میزنم …..نمیخوای حرفی بزنی ….باشه خانمی …آی آی راستی فقط تا امشب وقت داری پیشنهادمو قبول کنی ….فردا صبحم عقد غیابی کنیم ….وگرنه من کیسای بهتری واسه سرمایه گذاری انتخاب میکنم که نازشونم کمتر باشه

 

ازت متنفرم

به به خانم خانما بالاخره زبون باز کردی……فعلا بای تا شب ….فقط امشب

 

قطع کرد

خدایا خودت یه راهی جلو پام بذار …کم آوردم ….خیلی خیلی کم آوردم ….دیگه نمیکشم

بهروز الان چیکار کنم

 

غمگین نگام کرد تو نگاش تردید بود نگاشو از من گرفت و گفت

 

خانوادت چی میگن؟

 

تموم ذهنیتم از خونوادم به هم ریخت همیشه فکر میکردم مامان بابا پول و موقععیتو به من ترجیح میدند حداقل در برخورد با آرشام تو قضیه خاستگاریش اینطوری بود اما حالا که تو اوج نیاز مالیشونه بابا گفت نمیخواد من با آرشام ازدواج کنم حتی به قیمت اینکه چندین سال زندان باشه…….مامان بهم گفت که آرشام یه کثافته میفهمی بهروز …تموم این سالا راجع بهشون اشتباه فکر میکردم حالا چطوری برم پی خوشبخت شدنم با متین وقتی بابام تو زندانه و مامانم هر شب یه مشت قرص اعصاب میخوره …تو بگو بهروز الان …با این عشقی که متین بهم هدیه داده چیکار کنم…..بهش قول دادم تا آخر عمرم کنارش باشم اما

 

گریه مجال حرف زدن و از من گرفت و بهروز برادرانه در آغوش کشیدمو آروم زمزمه کرد

هیس …آروم باش ….ملیسایی که من میشناختم اونقدر قوی و شیطون بود که هیچ مشکلی واسش غیر قابل حل نبود …تو همون دختری با

 

دیگه نمیتونستم مگه من چقدر کشش داشتم برا همین پریدم وسط حرفشو با گریه گفتم

 

نه نیستم ….من یه دختر عاشق بدبختم که باید دست از عشقش بکشه و با کسی که متنفره باشه ..اینجوری به نفع همست ….من لایق متین نبودم …آره ..همینه….به خاطر بی لیاقتیم خدا ما را از هم جدا کرد …من نابود میشم

بهتره بری خونه و دقیق بهش فکر کنی

 

آره …ممنون که کنارمی

-همیشه مثل یه برادر روم حساب کن

 

حتما

به خونه که رسیدم یه راست رفتم تو اتاق مامان ….نبودش …..سریع رفتم خونه مامان متین ….اونم نبود

 

تنها فکری که به ذهنم رسید زنگ زدن به گوشی مائده بود

 

الو مائده

سلام عزیزم ….کجایی؟

در خونه عمتم نیستش

نه ….خوب ما مامانتو آوردیم درمونگاه سر خیابون

چی شده ؟

نترس …طوری نشده …سرمش تموم شد میاریمش

بازم حمله عصبی ؟

آره اما به خیر گذشته

 

چیزی از ادامه حرفاش نفهمیدم …..نیازی به فکر کردن بیشتر نبود من حاضر بودم حتی جونمم بدم ولی خونوادمو تو این وضعیت اسف بار نبینم

 

تاکسی دربست گرفتمو به آدرسی که آرشام فرستاده بود رفتم

وکیلش آدم خیلی جنتلمنی بود

 

سریع واسم توضیح داد که صبح فردا یه سند کله گنده میذاره و بابا را از بازداشتگاه بیرون میاره تا سر عقدم باشه …..و چک و سفته های 20 ملیاردی را امضا کنه

 

اینکه حق طلاق با آرشامه و مهریم خونه ای تو شمیرانه که فردا به نامم میزنن تا مامان بابام توش زندگی کنند

اینکه مقدمات رفتنم تا دو ماه دیگه انجام میشه و تو این مدت آرشام نمیتونه پیشم بیاد

در عوض من باید پیش مادر و پدرش زندگی کنم

 

و فردا بعد از بله دادن 10 ملیارد به حساب بابا واریز میشه و برای اینکه یوقت این وسط تقلبی صورت نگیره یه نماینده از من توی بانک کنار نماینده آرشام باشه

 

کم کم داشتم حالت تهوع میگرفتم اون لعنتی فکر همه جاشو کرده بود

 

به خونه که رسیدم مائده پیش مامان بود و من شرمنده بزرگواری و مهربونی این دختر شدم چون علاوه بر اینکه شام پخته بود خونه را هم حسابی تمیز کرده بود

وای مائده چرا انقدر شرمندم میکنی ؟

شرمنده چیه …زن داداش

 

با این حرفش انگار یه سطل آب سرد رو سرم خالی کردند و من مغمونتر از همیشه فقط با چشای اشکی نگاش کردم

 

ملیسا چی شده عزیزه دلم

مائده قول بده …قول بده که همیشه مواظب متین باشی ……من شرمنده اونم هستم ….من لایق اون همه پاکی و خوبی متین نبودم

مائده آهسته گفت

چی شده ملیسا…….برام بگو تا دیوونه نشدم

چیشو بگم از کجاش بگم …….از اینکه گوشیمو خاموش کردم تا صداشو نشنوم …باورت میشه …من دارم از متین فرار میکنم …از متینی که هر کاری کردم تا بهش نزدیک بشم …….من فردا صبح راس ساعت 10 برای همیشه از زندگی متین میرم

صدای متین توی گوشم پیچید

(ملیسا بلا)

اشکام شدت گرفت

آخه چطور میتونم فراموشش کنم

خوبه مامان به خاطر قرصای اعصابش خواب بود وگرنه با دیدن من تو این وضعیت سکته را میزد

 

ملیسا معنی این حرفات چیه فردا ساعت ده چه بشه

گفتم …..همه چیزو گفتم ……..از آرشام و تنفرم بهش تا قضیه فردا صبح

مائده آنقدر گریه کرد که چشمای معصومش اندازه دوتا توپ تنیس باد کرده بود

 

نمیدونست چی بگه اینو از سردرگمیش فهمیدم

اونم گیج شده بود ……….زمزمه کرد

چرا یهو همه چیز به هم ریخت

تا خود صبح حتی یه ثانیه هم نخوابیدم

ساعت 8 صبح رفتم کلانتری دنبال بابا

مائده هم همراهم اومد

بهروز و یلدا هم بعد از تماس بهروز با من و اطلاع از برنامه ساعت ده قرار شد بیاند دم در محضر

 

وکیل آرشام زودتر از ما اونجا بود ……و کارای آزادی بابا و گذاشتن سندو انجام داده

 

بابا که آزاد شد سریع پرسید

 

سند از کجا آوردی ؟

 

با لحنی که هر ثانیه ممکن بود بغض تو گلوم بترکه جواب دادم

مال آرشامه

آه بابا نشون داد که تا ته خطو رفته

نمیخوام که تو

وسط حرفش پریدمو نالیدم

میدونم بابا………ولی خودم میخوام باهاش ازدواج کنم …..شما برید دنبال مامان و بیاید محضر ………خیابون…

نمیدونم………..من راضیم برم زندان

اینبار پر حرص گفتم

بابا بسه تورا بخدا……من به حد کافی داغونم …شما با این حرفاتون بدترش نکنید …….همیشه که نباید همه چیز اونجور که دوست داریم پیش بره ……..گاهی جریانات برعکس خواسته هامونه ………اما من آمادم که تا با ساز دنیا برقصم

 

ملیسا ..چقدر بزرگ شدی ……..بابا گریه کرد …..بغلم کرد و محکم به خودش فشارم داد …..حس گوسفندیو داشتم که میخواستند اونو تو قتل گاه ببرند با هر ثانیه ای که به ساعت ده نزدیکتر میشد ،این حس همم در من قویتر میشد

 

یه جورایی انگار دنیا داشت به آخر میرسید

 

هنوز باورش برام سخت بود منی که همیشه حرف حرف خودم بود و هر کاری دوست میداشتم انجام میدادم الان روی صندلی مقابل میز حاج آقایی که خطبه عقدم با آرشام را میخواند نشسته بودم و به جای خواندن قرآن و آرزو کردن یه زندگی قشنگ به دیوار سفید مقابلم خیره شده بودم

 

مامان و بابا و دوستام مثل ماتم زده ها بهم خیره شده بودند و مهلقا پای چپشو روی پای راستش انداخته بود و گوشیشو به سمتم گرفته بود تا آرشام کسی که به قیمت ده ملیارد منو خریده بود صدای بله گفتن منو بشنوه

 

پدرو مادر آرشام هم با اخم روی صندلی نشسته بودند چون طبق گفته خودشون آرشام اصلا اونا را آدم حساب نکرده که از هیچ چیز خبر نداشتند و تازه صبح به اونا زنگ زده و گفته برند محضر شاهد عقد باشند

 

نگامو از دیوار روبروم گرفتم و به بچه ها نگاه کردم

مائده گلوله گلوله اشک میریخت

 

یلدا وقتی نگاهمو متوجه خودش دید لبخند تلخی زد کورشو شقایق هم حالی بهتر از بقیه نداشتند

 

جای بهروز خالی بود چون به عنوان نماینده من همراه وکیل آرشام به بانک رفته بود و یلدا باهاش مرتب در تماس بود

آهی کشیدمو نگامو به مامان دادم اونقدر قیلفش غمگین بود که هر آن میترسیدم دوباره حمله عصبی بهش دست بده

 

حاج آقا بعد از خوندن صیغه و مهریه ام گفت دوشیزه خانم سرکار خانم ملیسا احمدی آیا وکیلم که با مهریه خوانده شده شما را به عقد دائم آقای آرشام بهادری دربیاورم

مهلقا با اون صدای چندشش گفت

عروس رفته گل بچینه

حوصله این مرگ تدریجی را نداشتم قبل از اینکه حاج آقا برای بار دوم باز اون همه چیزو بخونه سریع گفتم

بله

نه گفتم با اجازه بزرگترا نه پدر و مادرم

چون اگه بنا به اجازه گرفتن از اونها بود که هرگز بهم این اجازه داده نمیشد

 

آخ متین چی میشد اگه به جای بله دادن به کسی دیگه تو کنارم نشسته بودی و منتظر بله دادنم بودی

 

اونوقت با ناز و عشوه بعد از کلی صبر کردن و زیر لفظی گرفتن بهت بله میدادم

 

هیچکسی برام دست نزد فقط مهلقا بود که دو بار دستاشو بهم کوفت و چون کسی همراهیش نکرد خود به خود آروم گرفت

 

قبل از اینکه کسی بهم نزدیک بشه یلدا کنارم اومد و زمزمه کرد پول واریز شد و من از جام به سختی بلند شدمو به سمت میز رفتم تا جاهایی که حاج آقا نشونم میدادو امضا کنم

 

امضام که تموم شد مهلقا گوشیشو به سمتم گرفت .و گفت آرشامه

نه بابا فکر کردم متینه به گوشیت زنگ زده

با اکراه گوشیو ازش گرفتم و گفتم

الو

سلام خانمم

خانم ….خانمم….فقط به متین اجازه میدادم اینطوری صدام کنه اما

متین من بی تو میمیرم

ملیسا ….الو

سلام

اونقدر سرد سلام کردم که تن خودم هم از سردیش یخ بست پ

به زندگیم خوش اومدی

جالبه به زور وارد زندگیم شده و حالا بهم خوش آمد میگه …….لعنت بهت …

ممنون

بغض کردم ……..اولین گلوله اشکم روی گونم افتاد

 

قول میدم اومدم ایران واسه ازدواجمون یه جشن مفصل بگیرم ….این فقط واسه مطمئن بودنم انجام شد

 

فقط از زندگیم برو بیرون

 

خندید …اونقدر بلند که مجبور شدم گوشیو از گوشم دور کنم گفت

 

داشتم کم کم شک میکردم خودت باشی ….گفتم نکنه مامیم یه دختر حرف گوش کنو جای تو برام عقد کرده

حرفی نزدم

ادامه داد

سریع وسایلتو جمع کن و همراه مامانم اینا برو خونه

من نمیرم

برای یاد آوری میگم یک ساعت پیش بابات دو ملیارد چک و سفته بهم داد…..بین خودمون بمونه خیلی نترسی

از حالا داشت تهدیدم میکرد

لعنت بهت

گوشیو قطع کردمو به سمت مامان بابا رفتم

مامان روی صندلی نشسته بود و بابا شونه هاشو آروم آروم میمالید

سعی کردم خودمو شاد نشون بدم اما همین که بهشون رسیدم مامان محکم بغلم کرد و زد زیر گریه و گفت

بمیرم برات

لرزش بدنش ترس تو دلم انداخت

سریع از خودم جداش کردم و گفتم

واسه خوشبختیم دعا کنید

فقط سرشو تکون داد

بابا زمزمه کرد

شرمندتمم

چی میگی پدر من…….بهم قول بده که مواظب مامان میمونی و از صفر شروع میکنی

 

ملیسا

یلدا بغلم کرد و گفت

خوشبخت بشی ……..ممنونم

 

مائده فقط گفت

من باید برم

و کورش با بغض گفت

 

معذرت میخوام که نتونستم کاری واست کنم

 

شقایق هم در حالی که سعی میکرد لبخند بزنه گفت

 

ملی قضییه رمانه رو که واست گفتم ..یادته که زندگی تو هم همینطور میشه

 

خندیدم …..تلخ خندیدم

شقایق فراموش کرده بود تو رمانای که اون خونده بود ازدواجای اجباری در حالی انجام میشد که طرف تو زندگیش یکی مثل متین رو نداشت

 

اومدم جوابش بدم که بهروز و آقای وکیل رسیدند

بهروز فقط سرشو واسم تکون داد و وکیل کلید خونه ای را به دستم داد و گفت

تبریک میگم …..لطفا اینجا را هم امضا کنید تا سند خونه به نامتون بشه

امضا کردمو به سمت پدر و مادر آرشام برگشتم انگار مهلقا داشت توجیهشون میکرد

 

فقط شنیدم پدر آرشام با صدای بلند گفت

ده ملیارد تومن ….این پسره دیونه شده

بعد از چند دقیقه به سمت من اومد و گفت

ساعت پنج عصر میام دنبالت

 

سرمو به نشونه تایید تکون دادم و اونا بدون حرف اضافه ای از محضر خارج شدند

 

هنوز یادم نرفته که همین کسایی که با فخر از کنار مادر و پدرم گذشتند چند ماه پیش برای اینکه من عروسشون بشم سر و دست میشکستند

 

خدایا کجایی….منو یادت هست؟

 

گوشیمو که روشن کردم سیل پیامهای متین و آرشام به گوشیم سرازیر شد

همه را نخونده پاک کردم

 

مطمئن بودم مائده دلش نمیاد قضیه ازدواجمو به متین بگه

پس اون هنوز نمیدونست امروز صبح من چه غلطی کردم

 

گوشیم زنگ خورد

مامانو بابا به همراه بچه ها روی مبلهای سالن ولو بودند و هر کدوم توی فکرای خودشون غرق بودند

با الو گفتن من همه نگاها به سمتم برگشت

سلام ملیسا بلا کجایی خانومم …….مژدگونی بده که دارم دست پر بر میگردم

داد زدم چی؟

اوه اوه…..چت شد …….هیجانت اور دوز زد ……….گفتم بالاخره تونستم از شریک بابات ده ملیارد از اون پولو پس بگیرم

 

گوشی از دستم روی زمین افتاد و من بهت زده به دیوار روبروم نگاه کردم

 

خدایا چرا با من اینطوری بازی میکنی ………مگه من

با مشتی که به صورتم خورد تازه وارد زمان حال شدم …….یلدا نگران میگفت چی شده

 

دنبال گوشیم گشتم …دست بهروز بود و اون داشت با متین صحبت میکرد

 

مامان با دستای لرزون آب قند برام بهم میزد

بیا مادر بخور

لیوانو پس زدمو به بابا گفتم

بابا زنگ بزنید به آرشامو معامله را فسخ کنید ……..بابا متین پولو از اون مرتیکه پس گرفته ……..بابا بلند شو

 

بابا هم مبهوت نگام میکرد

 

بهروز خداحافظی گفت و جلوم ایستاد گوشی را از دستش قاپیدم توی مخاطبین دنبال اسم کنه گشتم

 

نمیگرفت یا بوق اشغال میخورد بالاخره صدای منحوسش توی گوشی پیچید

سلام بر همسر دلتنگم

 

معامله فسخ شد ….نیازی به ده ملیاردت ندارم ……پولو میدم به وکیلتو طلاقمو میگیرم

 

چند لحظه سکوت و بعد صدای خنده وحشتناکش

 

متاسفم عزیزم من اهل فسخ کردن معامله نیستم……….ضمنا ده ملیارد نه و بیست ملیارد ……..به هر حال تو مال منی حتی اگه صد ملیارد هم

 

وسط حرفش پریدم

لعنتی …ازت متنفرم ………..آشغال کثافت

با تموم قدرتم گوشیو پرت کردم و شروع به جیغ و داد کردم اونقدر جیغ زدم که گلوم میسوخت اما سوزش گلوم کجا و سوزش قلبم کجا

چقدر احمق بودم که دیشب گوشیم رو خاموش کردم و چقدر احمقتر بودم که از قضیه امروز صبح چیزی به متین نگفتم من خودم با دستای خودم گور زندگیمو کندم

اینو میدونستم که حتی اگه بیست  ملیارد جور بشه از طلاق خبری نیست آرشام بازم فکر همه جا رو کرده بود

و من احمق پای اون دفتر ازدواج لعنتی امضا کرده بودم و حق طلاق ….حق اسارتم رو به آرشام داده بودم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄

بچه مثبت | قسمت سیزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت چهاردهم ◄

بچه مثبت | قسمت پونزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت شونزدهم ◄
♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهاردهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پانزدهم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شونزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد و پنجا کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفدهم به شکل پی دی اف | حجم یک مگا بایت ◄

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

دانلود رمان بچه مثبت | به شکل کامل | حجم چهار مگا بایت ◄

43 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

 

یهو جو گیر شدمو گفتم

درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آ خر کار

دلبری برگزیده ام که مپرس

شقایق این بار چشاش اندازه دوتا توپ هفت سنگ شد و گفت:چی؟

لئوناردو داوینچی….ذهنتو درگیر نکن عزیزم واسه خالی نبودن عریضه گفتم

حالا چشاش باریک شد و با لحنی که انگار دهساله بازپرسه …گفت:مطمئنی؟

شک نکن عزیزم

صبر کن ببینم ملی تو این چند روزه چه غلطی میکردی ؟

هیچی گلم ….از هجرانت چون شمع میسوختم

دیگه آمپر چسبوند و اینبار من یه پس گردنی نوش جان کردم

هوی….بشکنه دستت…بگو انشاالله

من امروز تکلیفمو

با ورود استاد خفه شد و من خوشحال

 

***

 

بعد کلاس که طبق معمول نازی جیم زد

وچشمتون روز بد نبینه که شقایق کنه شد و ول نکرد و منم در یه حرکت انتحاری نه تنها حواسشو از موضوع خودم پرت کردم

 

بلکه تونستم با خیال راحت سر از ماجراهای جدید اطراف سر در بیارم اونم این بود که سریع رو به یلدا با لحن پر از سوءزن گفتم

 

یلدا صبر کن ببینم بین تو بهروز چه خبره؟

 

همین حرف کافی بود که یلدا تا بنا گوش سرخ بشه و به تته پته بیوفته شقایق هم که از فضولی داشت میمرد دست به کمر وایسه و بگه

به به چشمم روشن زود تند سریع اعتراف کن

بدو تا نعشتو همین وسط نخوابوندم

هیچی …بابا خبری نیست

یلدا خانم با ما هم آره

آره ….یعنی نه

با خنده گفتم

آخرش آره یا نه

خوب من و بهروز

تو بهروز چی د جون بکن

هیچی …اولش قصدم از نزدیک شدن بهش این بود که کمکش کنم نازیو فراموش کنه اما تا چشم باز کردیم دیدیم به هم علاقه مند شدیم

شقایق با تعجب گفت

یعنی بهروز به این سرعت نازی رو فراموش کرد؟

 

خوب بهروز میگه حق با نازنینو و عشقشون به هم روی بچه بازی بوده و حالا داره با چشم باز تصمیم میگیره

اووووو

 

زهر مار مگه گرگی او میگی

خاک تو سرت ملی این او گفتنم نشونه اوج تعجبمه ؛ خوب ادامش

یلدا با لبخند گفت

بهروز دنبال کار میگرده و قرار شده آخر این ترم برای خواستگاری رسمی با خونوادش بیان

واقعا چه خوب …….امروز چرا انقدر زود رفت ؟

مصاحبه استخدام داره

یلدا میخوای به بابام بگم ببینم کاری میتونه واسش بکنه ؟

ممنون اگه این یکی نشد حتما بهت خبر میدم

 

نامردا قرار خواستگاریم گذاشتینو به ما چیری لو ندادی ؟

 

اگه این ملی ناقص عقل شک نمیکرد بهتون حتما میذاشتی روز عقدتون بهمون میگفتید؟

اوی شقایق ….به قول خودت من ناقص العقل بازم بهشون شک کردم تو که اصلا عقل نداری

 

 

***

 

میای دیگه؟

وای مائده چه گیری دادی به اومدن من

خوب من دوست ندارم تنهایی خرید برم …بیا دیگه

تنها چیه الان گفتی خان دادشت هم باهات میاد

خوب بیاد تو که میدونی متین اصلا سلیقه نداره

 

یعنی فقط شانس اوردی دستم بهت نمیرسه

 

چیه خوب.. حق نداریم درمورد داداش خودمونم حرف بزنیم

 

هر غلطی دلت میخواد بکن

 

-آهان این شد ساعت 5 سر خیابون…منتظرتم

 

با اینکه خودم از خدام بود که برم ولی با اکراه گفتم

 

تا ببینم چی میشه قول نمیدم

خیلی خری

بی ادب

میای دیگه

 

باشه بابا خفم کردی میام….قربونم بری خدافظ شما

 

گوشی قطع کردم و سریع با کورش تماس گرفتم و گفتم امروز با من و مائده بیاد خرید و هدفم هم از این کار کم کردن شر مائده از سر من و متین بود که بدون سرخر بریم خرید

 

خدایی راه حلهایی که من برای مشکلات ارائه میدم انیشتینم به مخش نمیرسید

پیام جدید آرشام را دوباره نگاه کردم

 

“خانمی دیگه نمیتونم اینجا دوام بیارم دلم برات تنگ شده”

 

پاکش کردم و فقط زیر لب گفتم: کنه

تا ساعت 4 فقط سربه سر سوسن گذاشتم به طوری که دست آخر با ملاقه دنبالم افتاد و من هم از خنده غش کردم

 

مثل این چند وقت اخیر شیک و ساده آرایش کردمو تا ساعت 5 خودمو به محل قرار با مائده رسوندم و به کورش هم پیامک زدم که سریعتر خودش رو به ما برسونه

 

با دیدن مائده و متین نزدیکشون شدم و بلند سلام کردم

هردو با لبخند نگام کردند وجوابمو دادند

 

به به ملیسا خانم گفتم با اون همه ناز کردنت واسه من اصلا نمیای

 

خوب از اونجایی که میدونستم نباشم به تو و داداشت اصلا خوش نمیگذشت تصمیم گرفتم اینبار شما را با حضورم مستفیض کنم

بله بله لطف کردید که اومدید

-خواهش….قابل نداشت

بچه پررو

هنوز جمله اش تموم نشده بود که کورش سلام بلندی داد

 

دیر که نرسیدم؟

نه داداشی به موقع رسیدی

 

از لفظ داداشی استفاده کردم تا حساسیت متین روی کورش از بین بره

متین با کورش دست داد و رو به مائده گفتم

 

داداشم که معرف حضور هستند انشالله

 

بله …بله ….خاله و عمو خوب هستند

 

سلام دارند خدمتتون

سلامت باشند

 

کورش هم به بهانه اینکه میخواد از مائده حال پدرشو بپرسه جلوتر از ما با مائده همگام شد

متین رو به من گفت

 

احوال خانم بلا

 

حالا چرا خانم بلا؟

 

آخه ما را با حضورتون مستفیض کردین

 

هی ..هعمچین

 

وقتی اینطوری بامزه میشی دلم میخواد …….دلم میخواد

 

منتظر ادامه جملش شدم……اما اون ساکت شد

 

دلت چی میخواد؟

 

هیچی بی خیال

ا…متین دوست ندارم نصف نیمه حرف بزنی

منم دوست ندارم حرمت بشکنم

حرمت شکستن دیگه چه صیغه ایه ؟

ببین ملیسا همونطوری که به خودم اجازه نمیدم تا محرم شدنمون حتی سر انگشتم لمست کنه دوست ندارم با گفتن بعضی چیزا هم حرمت بینمون شکسته بشه.تو مثل یه گلبرگی…ظریف و خواستنی ….دوست ندارم بهت صدمه بزنم

 

این از اون حرفاسها…چقدر سخت میگیری متین…اینطوری

 

من هیچوقت با نگاه گناه آلود نگات نکردم ….یا حتی برای سرکشی غرایضم لمست نکردم و تا محرمیتمونم نخواهم کرد.ببین ملیسا ارزش تو برام خیلی باست بالاتر از هر چیزی که فکر کنی.مثل یه الماس دست نیافتنی و با ارزش

 

خیلی وقته فهمیدم از پس زبونت بر نمیام

 

اوم….شاگرد شماییم بانو ….شما و بر نیومدن از پس کاری؟…محاله

 

 

***
تا حالا شده احساس کنی خوشبختی تو رگات جریان داره و از لحظه لحظه زندگیت لذت میبری
با متین بودم برام غیر قابل توصیف و قشنگ بودی ….جوری که حاضر بودم تموم دار و ندارمو بدمو با اون تموم لحظه هامو سر کنم

 

حالا که کنارش قدم بر میداشتمو اون با محبت برام حرف میزد می فهمیدم که چقدر تو زندگیم جاش خالی بوده

 

خانم خانما شما چه خریدایی داری ؟

به چشمای مشکی و با محبتشخیره شدمو گفتم

نمیدونم

لبخند زد و دل من با دیدن لبخندش ضعف رفت

 

دور زدن مائده و کورش اصلا کاری نداشت همین که مائده بلوزی پسندید و وارد مغازه شد متقابلا کورشم پشت سرش وارد شد و من و رو به متین گفتم بریم مانتو فروشی طبقه بالا و اون فقط با باز و بسته کردن چشمای مشکیش حرفمو تایید کرد

 

توی خرید هیچ دخالتی نکردمو متین با سلیقه خودش برام مانتوی طلایی رنگ شیک و ساده ای که بلندیش تا زیر زانوهام بود و دقیقا فیت تنم بود رو پسندید و تاکید کرد که به خاطر رنگش فقط برا مهمونیای خونوادگی بوشم و من هم گفتم

 چشم سرورم

یه روسری مشکی با طرح بته جقه طلایی واسم خرید

متین جان من غیر شال چیزی سرم نمیکنم

اما این روسری خیلی خوشکله

پوفی کشیدمو حرفی نزدم

 

کفش را هم مشکی پاشنه سه سانت با سگک کوچولوی طلایی انتخاب کرد

من هم براش یه پیرهن مشکی رنگ چسبون آستین سه ربع انتخاب کردم و یه کت اسپرت عسلیکه چرمکاری روش انجام شده بود و خیلی بهش میومد

حسابی تیغش زده بودم و از این بابت یکم ناراحت بودم

 

خوب بریم سراغ لباس واسه ملیسا خانم

 

باشه برا خرید بعدی …..مرسی

وظیفم بود خانمم

 

با شنیدن لفظ خانمم حال خوشی بهم دست داد

 

 

دختر بی جنبه ای نبودم اما در رابطه با متین که هر حرف و هر رفتارش واسم جذاب بود ،کم می آوردم

 

متین با مائده تلفنی صحبت کرد و بعد گفت

بیا بریم طبقه ی پایین

مائده با لبخند نگامون کرد و بعد یواشکی به من گفت

فکر نکن زرنگی کردی و منو دک کردی …خودم خواستم تنهاتون بذارم

 

خوب الان چیکار کنم تشکر….آخه جوجو اگه تو هم نمیخواستی تنهامون بذاری مگه کورش کنه ولت میکرد ؟

آره …اینو خوب اومدی

هوی مائده نشد از حالا این وسط موش بدوننی ها

وا …چه چشم سفید

قربون شما

سر میز شام اونقدر خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم که حد نداشت

 

بماند که از اونجایی که متین خان با اخلاق های من آشنا بود میز را جوری انتخاب کرده بود که حتی یه سوسک نر هم به میز ما دید نداشت چه برسه به آدم

 

اونشب که یکی از بهترین شبای زندگیم بود وقتی به خونه رسیدم مامان کیسه های خرید و دید و مجبورم کرد بپوشمشون

وقتی منو تو اون مانتو دید گفت

وای ملیسا این فوق العادس و سوسن هم طبق معمول اسفند دود کرد و صد بار گفت

ماشا الله خانم چشمم کف پاتون _ کنایه از اینکه چشمتون نزنم

 

مامان باخنده گفت :چند وقته سلیقت محشر شده

اینا سلیقه من نیس سلیقه ی دوستمه

کدوم دوستت

دوست مشترک منو مائده

مائده دختر خواهر کتایون ؟

بله

***
روزها پشت سر هم میگذشتند و من و متین هر روز عشقمون بیشتر میشد

طاقت دوریش برام سختترین چیز بود و این شد که تموم مدت حتی جمعه ها هم به بهونه کوهنوردی همه رو جمع میکردیم

حتی شقایق با اون آی کیو پاینش فهمید خبراییه و یه روز که من و متین پشت سر بقیه از کوه بالا میرفتیمو من داشتم جریان سر به سر گذاشتن سوسن و عباس آقا را براش تعریف میکردم متین بلند خندید و شقایق دست به کمر به سمت ما برگشت و گفت:

صبر کنید ببینم اینجا چه خبره؟

بعدم با یه بشکون بزرگ از بازوم که باعث شد جد و آبادشو فحش کش کنم منو کشید یه گوشه و گفت

میبینم شرطبندیو برنده شدیو من باید فکر یه چادر باشم

 

وای خدا من قضییه شرطبندی رو به کل فراموش کردم و از اونجا که دوستام یکی از یکی دهن لقتر بودند بهتر دیدم خودم قبل از هر کسی قضییه شرطبندی را به متین بگم

 

بی توجه به روی ممبر رفتن شقایق اونو کنار زدمو به متین که حالا با جمع بچه ها بالا میرفت گفتم

 

متین باید یه دقیقه باهات خصوصی حرف بزنم و این باعث شد که کورش با لودگی

 

بگه او لالا

 

ولی متین با یه ببخشید گفتن به سمتم اومد و با نگرانی پرسید

طوری شده؟

متین …من …من …یادم رفت یه چیزی رو بهت بگم

 

با نگاه آرامش بخشش بهم اعتماد به نفس داد و من سریع تمام قضیه شرطبندی رو واسش گفتم

 

بعد از تموم شدن حرفام لبخندی زد و گفت

با این اوصاف هر دومون برنده شدیم نه

 

بعدم با لبخند شیطونی گفت

کاش اعتراف نکرده بودم چقدر دوست دارم اونوقت تو جلوی همه بهم میگفتی دوسم داری

 

و منم میگفتم

خانم احمدی متاسفم

با اخم نگاش کردم و گفتم

بی مزه

متین جدی نگام کرد و گفت

خوشحالم که بهم گفتی اما حتی اگه نمیگفتی هم من هیچوقت به عشقی که تو چشمات موج میزنه شک نمیکردم

 

دلم میخواست بپرم تو بغلشو محکم ماچش کنم …انگار خودش فهمید و از جاش بلند شد و گفت

آی آی…کارای مثبت هیجده نداشتیما

تو …تو از کجا فهمیدی که

از چشمات

 

چرا انقدر دوست دارم

زمزمه کرد

نپرس چرا ، نپرس چطور،  نمیتونم واست بهونه بیارم …اما فقط بهت میگم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

 

ماههایی که کنار متین میگذشتند برام خاطره انگیز ترین و شیرینترین لحظات عمرم بودند

 

متین جزء استعداد درخشانهای دانشگاه بود و با تموم کردن درسش یه ترم زودتر از ما بدون کنکور ارشد رفت

 

بورس شدنش واسه آلمان در حالی صورت گرفت که تازه با دو تا از دوستاش یه شرکت کوچیک راه اندازی کرده بود

 

با همه این اوصاف اون تصمیم نهایی رفتن یا موندشو به عهده من گذاشت و تاکید کرد در صورتی آلمان میره که منم همراش برم اما موضوع اصلی راضی کردن مامان بابا واسه ازدواجمون بود که من توی این مدت نخواسته بودم چیزی بفهمند

 

ترس از مخالفتشون با ازدواجم باعث شد که اصرارای متین برای خاستگاری رسمی را به آینده موکول کنم و این شد که بعد از دو سال با وجود اعتقادات محکم متین که میگفت

دوست ندارم به عنوان یه نامحرم کنارم باشی

با سیاست خاص خودم سر بدونمش ، اما الان موضوع فرق میکرد پیشرفت و آینده متین تو رفتن به آلمان بود و شرط اون برای پذیرفتن بورسیه ازدواجمون بود و من نمیخواستم با یه ندونم کاری آینده و زندگیمونو خراب کنم و یه عمر حسرت بخورم

پس کی بیایم خواستگاری ؟

به چهره متفکرش نگاه کردمو و با بیحوصلگی گفتم

متین تو رو خدا گیر نده حوصله ندارم

 

گیر چیه….آخه من نمیفهمم چرا الکی باید دست دست کنیم ؟

من …من ..میترسم

از چی …از خونوادت …من که گفتم بذار بیام باهاشون حرف بزنم آخه تا کی اینطوری

 

وسط حرفش پریدمو بی حوصله تر از قبل گفتم

آخه میگی چیکار کنم …من مامانمو میشناسم مخالفه صد در صده ….بابامم که رو حرف اون حرف نمیزنه

آخرش که چی؟باید بیام جلو و از هفت خان رستم بگذرم یا نه ؟

 

بی ادب هفت خان چیه ؟مگه مامان بابام دیوند؟

اولا با اون ترسی که تو ازشون داری چیزی از دیو کم ندارند دوما این یه اصطلاحه خانمم سوما تو دوباره بلا شدی؟

متین اگه اومدی و اونا با حرفاشون ناراحتت کردند چی؟

خوب ….اینو بدون تو از هر چیزی واسم مهمتری ……هر چیزی قیمتی داره شاید قیمت این ازدواج هم شکستن غرورم باشه

 

بعد گوشیشو از تو جیبش در اورد و گفت

 

ملیسا خانم یه لبخند بهم بزن تا زنگ بزنم به مامانمو قضییه خواستگاری رو بگم

 

اونقدر لحنش با مزه بود که بی اختیار نیشم باز شد و متین با لبخند شیطونی گفت

 

خانم….نیشتو ببند یکم حیا داشته باش …..دخترم دخترای قدیم تا اسم خواستگاری میومد صد بار سرخ و سفید میشدند

 

متین

جانم ….اینا عوارض با تو پریدنه دیگه

 

بعد اونقدر سریع با مامانش تماس گرفت انگار میترسید نظرم عوض بشه و نه بیارم

 

توی این دوسال خواستگارای زیادی واسم اومده بودند که همشون یا از طرف مامان یا بابا رد میشدند و اصلا کسی منو آدم هم حساب نمیکرد که ازم نظر بخواد

 

عروسیهای نازی و آتوسا هم برگذار شده بود و یلدا و بهروزم عقد کرده بودند و بهروز مرد و مردونه به کار چسبیده بود تا بتونه به قول خودش زندگی درخور شان یلدا واسش فراهم کنه

 

کتی جون هم هیچ رقمه راضی به ازدواج مائده و کورش نبود و با اینکه من کشف کردم مائده هم کورشو دوست داره اما هنوز هر دوشون اندر خم یک کوچه بودند

 

اینو وقتی فهمیدم که در یه نقشه گاز انبری به مائده گفتم کورش تصادف کرده و با این حرف اونو تا مرز سکته پیش بردم و بعدش هم که معلوم شد خالی بستم صدتا فحش را به جون خریدم و راضی از کشفم کتی جون را در جریان امور پیرامونش گذاشتم

 

سریعتر از همیشه خودمو به خونه رسوندم تا عکس العمل مامان بابا را از خواستگاری متین ببینم

 

سلام مامان

سلام

به قیافه ی در همش نگاه کردم و پیش خودم گفتم باید خودمو واسه جنگ اعصاب آماده کنم

 

برا همین بی خیال پرسیدم اتفاقی افتاده

سرش را بلند کرد و به چشام خیره شد

با تعجب به چشای اشکیش نگاه کردم

مامان اتفاقی افتاده؟

یه نفس حرصی کشید و گفت

ملیسا بعدا با هم صحبت کنیم الان میخوام فکر کنم ببینم چه خاکی بر سرم کنم

 

به من بگید چی شده شاید بتونم کمکتون کنم ؟

پوزخندی زد و گفت

کمک ……..میتونی تا آخر این هفته 50 ملیارد تومن جور کنی تا چک بابات پاس بشه ….حالا این چک به جهنم 50 ملیارد دوم رو چی دو هفته دیگه موعدشه

 

مبهوت به مامان نگاه کردمو گفتم

 

اینجا چه خبره؟

 

اونقدر داغون بود که بی توجه به من به اتاقش رفت و در و محکم بهم کوبید

سریع خودمو به آشپزخونه رسوندم

 

سوسن

بله خانم جان

…سلام

سلام اینجا چه خبر شده ؟

نمیدونم خانم جان فقط پدرتون ساعت ده ؛ …دهو نیم  اومد خونه و سریع چمدونشو جمع کرد و عباس رسوندشون فرودگاه مثل اینکه مشکلی واسشون پیش اومده

 

 

سریع با متین تماس گرفتم :

الو متین جان

جونم خانمی چه زود دلت واسم تنگ شد

متین به مامانت بگو با خونوادم تماس نگیره

 

میشه بدونم واسه چی؟

 

خودمم هنوز نمیدونم …انگار واسه بابا یه مشکل مالی پیدا شده؟

انشالله رفع بشه ….اگه کمکی از دستم براومد خبرم کن

 

ممنونم که درکم میکنی …بای

 

مامان تقریبا خودشو تو اتاقش حبس کرده بود و حتی به تلفنای دوستاش هم توجهی نمیکرد

 

اینو وقتی فهمیدم که شیرین یکی از دوستای صمیمی مامان به گوشیم زنگ زد و گفت که چرا مامان نه همراهشو جواب میده نه تلفن خونه را

 

دراتاقشو زدم بلند گفت

سوسن گفتم که چیزی احتیاج ندارم و حوصله هیچ کسی رو هم ندارم

مامان منم

حرفی نزد در و باز کردمو وارد شدم

مامان لبه پنجره نشسته بود و آسمونو نگاه میکرد

 

مامان وقتشه بهم بگین اینجا چه خبره اون چکایی که گفتین جریانشون چیه ؟

مامان برگشت و نگاهشو بهم دوخت

خیلی وقت بود که بدون آرایش ندیده بودمش

بابات ورشکست شد

خسته نباشی اینو که خودمم فهمیدم

چرا؟

یه سرمایه گذاری برای ساخت هتل تو دبی

 

خوب…….

خودمم نمیدونم چی شده اما مثل اینکه شریکش که یه عرب بوده پولو بالا کشیده

 

چی؟یعنی چه ؟از بابا بعیده به کسی اینطوری اعتماد کنه

 

همه چیز ظاهر قانونی داشته اما فقط در ظاهر….حالا موعد چکا که شد تازه آقا فهمیده سرش چه کلاه بزرگی رفته

 

وکیل شرکت

اون مرتیکه که اصلا معلوم نیس کدوم گوریه یه هفته است غیب شده

مامان آهی کشید و گفت

 

اگه تموم دارو ندارمونو بفروشیمو به آشنا و غریبه رو بزنیم شاید فقط بتونیم چک اولی را پاس کنیم

خوب انشالله که تا اون موقع شریک بابا هم پیدا میشه

شریکش گم نشده که پیدا بشه ……پولو هاپولی کرده و انگار نه انگار

خوب …خوب الان چی میشه؟

نمیدونم بابات فردا بر میگرده ببینیم باید چیکار کنیم

با اومدن بابا اوضاع داغونتر از قبل شد

شریک بابا به راحتی تموم پولشو بالا کشیده بود و تازه بابا را تهدید کرده بود اگه بازم مزاحمت ایجاد کنه ازش شکایت میکنه

 

موهای بابا تو این چند وقت سفید شده بود و مامان حتی حوصله خودش را هم نداشت چه برسه به بقیه

خونه و کارخونه را واسه فروش گذاشتیم و با قیمت زیر قیمت واقعی فروختیم

با فروش طلا جواهرات و ماشینا و ویلای شمال و چندتا پلاک زمین و خالی کردن کل حسابای بانکیمون به علاوه قرض گرفتن پول از اینو اون تونستیم مبلغ چک اولو جور کنیم

 

تو این مدت اونقدر درگیر بودم که قضیه خواستگاری خود به خود منتفی شد

 

متین با اینکه درگیر کارای رفتنش بود اما با پیشنهاداش منو هر بار بیشتر شرمنده میکرد

 

ملیسا به مامان گفتم خونه را واسه فروش بذاریم 2 ملیارد میخرند درسته کمه اما بهتر از هیچیه

 

متین واقعا از تو و مادرت ممنونم اما بابام غرور داره دوست ندارم با این کارا غرورش بشکنه

 

قرار نیست بفهمه از طرف

 

گفتم که ممنونم ….اما ازت خواهش میکنم با این لطفات منو داغون نکن

 

حالا چیکار کنیم میدونی که تا آخر این هفته باید مدارکمو بفرستم

 

با این اوضاع معلومه چیکار کنی کارای پذیرشتو انجام بده به قول مامانت خدا بزرگه …تا این مشکلات میاد تموم شه احتمالا درس تو هم تموم شده و برگشتی

درسته دوریت برام از هر چیزی سختتره اما نمیتونم تو این اوضاع خودخواهانه تصمیم بگیرم و مامان بابا را ول کنمو باهات بیام

 

میدونم عزیزم……همین که قلبت پیش من باشه برام بسه

 

به موعد چک دوم نزدیکتر میشدیمو هنوز نتونسته بودیم حتی یک دهم از اونو جور کنیم

 

مامان و بابا به هر کی میدونستن رو انداختند اما اینجا بود که هر دو شون فهمیدند اکثر دوستاشون مگس دور شیرینی بودند

مامان افسرده شده بود از همه بدتر باید دنبال خونه واسه اجاره می گشتیم فامیلای نزدیکمونم که اکثرا ایران نبودند و اونایی که بودند هم تو این اوضاع اصلا خودشونو بهمون نشون هم نمیدادند

 

تصور اینکه تا چند روز دیگه بابا پشت میله های زندونه هممونو داغون میکرد

 

دنبال خونه واسه اجاره میگشتم که متین پیشنهاد داد به خونه مجاور خونشون که مال پدربزرگش بود بریم

توی تقسیم ارث بین خانواده پدری متین ، این خونه به پدر متین رسیده بود

با ماما که صحبت کردم بی حوصله گفت

هر کاری دوس داری بکن

اسباب کشی هم کار زیادی نداشت چون همراه دوستام و البته متین کارا سریع انجام شد

 

پدر کورش هم با طلبکارای بابا صحبت کرد و زمان پرداخت چک رو دوهفته تمدید کرد

جالبترین بخشش جایی بود که بابا که وارد خونه جدید شد فقط از متین و آقا بودن رفتاراش تعریف کرد

جوری که اگه قبلا عاشقش هم نبودم الان با اینهمه تعریف دیونش میشدم

حضور مادر متین هم کنار مامان باعث شد که اون یکم از اون حالت افسرده در بیاد

 

***

 

با بدبختی یه غذایی از روی کتاب آشپزی مائده سر هم می کردم که زنگ خونه را زدند

بله

مهلقا هستم

 

اوه اوه……..این اینجا چیکار میکنه

بفرمایین

در و باز گذاشتم و منتظرش ایستادم

 

مهلقا اومد و صورتمو سرسری بوسید و با یه لحن چندشناکی گفت

مامان بابات نیستن ؟

 

نخیر ….

مامان بابا برای جور کردن پول کرج رفته بودند تا بابا با یکی از دوستای کارخونه دارش صحبت کنه

همچین با فخر نگام کرد که یه لحظه احساس کوزت بودن بهم دست داد

 

پولو تونستن جور کنن؟

نه هنوز

میتونن؟

 

یاد حرف مادر متین افتادمو گفتم

توکل برخدا

ابروهای تتو کردش بالا پرید و گفت

اونکه بله ….ولی 10 تا پول کمی نیس

 

حرفی نزدم …زنیکه پاشده اومده اینجا مبلغو یاد آوری کنه

 

براش شربت اوردم و ساکت نگاش کردم

سر انگشتای شست و اشارش به لبه لیوان میمالید و خیره خیره نگام میکرد

 

انشالله چشات لوچ بشه ……….وای چه شود

 

خوب ….میدونی که طلبکارای بابات بدجور مایه دارن

 

چشم بسته غیب میگی خوبه پای 10 تا وسطه …..از بغالی سر کوچه که نمیخواسته نسیه جنس بر داره

 

یکیشون بدیعیه…….شرخراش معروفند ….پول که میخواد هیچی دیگه واسش مهم نیس…میفهمی که

 

منظور

با اینکه هنوز نمیفهمم چیکار کردی که خواهر زاده احمق منو رام کردی ..اما اون میخواد کل بدهی بابات را یه جا بده

و در عوض

اونشو نمیدونم گفت که اگه میخوای بدونی باهاش تماس بگیری ….شمارشو داری که؟…خوب من برم دیگه

 

اون رفت و من با دنیایی از افکار در هم بر هم تنها موندم

 

با زنگ موبایلم از جا پریدم

بابا بود

 

الو….سلام

ملیسا زود بیا اورژانس بیمارستان

چی؟چرا ؟

مامانت حالش بهم خورده

 

اصلا نفهمیدم چطوری آماده شدم ….از در خونه که بیرون اومدم متین داشت ماشینشو میبرد تو حیاطشون

متین

 

ماشینو نگه داشت و سریع پیاده شد نمیدونم قیافم چطوری بود که سریع به سمتم اومد و با نگرانی گفت ملیسا جان اتفاقی افتاده

 

مامان ….حالش بهم خورده ……الانم بیمارستانه

 

پس معتل چی هستی سوار شو

 

نفهمیدم کی اشکم راه افتاد،فقط با راه یافتن اولین قطره به دهانم و مزه شورش دست به صورتم کشیدم…..خیس خیس بود

 

متین که تازه صورت خیسمو دید دستمالی به سمتم گرفت و گفت

 

خانمی …گریه چرا به امید خدا چیزیشون نشده

متین چرا اینطوری شد ..چرا همه چیز انگار وارونه شد …..حال مامان، وضع نامشخص بابا …من و تو ….دارم دیوونه میشم

 

 

همش درست میشه ….قول مردونه میدم……حالا هم اون اشکاتو پاک کن که منم بتونم حواسمو بدم به رانندگیم تا هر دومونو به کشتن ندادم

چند بار خواستم موضوع اومدن مهلقا را تعریف کنم اما هر بار بی خیال شدم …من هنوز هیچی نمیدونستم

 

متین کل راهو باهام حرف زد اونقدر آرامش تو صداش بود که گریم خود به خود قطع شد و آروم شدم

 

بابا با حالی داغون دم اورژانس ایستاده بود

 

بابا

مرتیکه یادش نمیاد که داشت ورشکست میکرد من پشتشو گرفتم

بابا

منشیش حتی راهمون نداد بریم پیشش…….قبلا خودش جلومون خم و راست میشد

 

بابا مامان کجاس؟

الینای مغرورم کارش به کجا رسیده که حالا باید التماس هر کسی رابکنه….لعنت به من…لعنت

 

متین بابا را در آغوش کشید و من نتونستم شونه های لرزونشو نگاه کنم…با اینکه همیشه یه جورایی از هم فاصله داشتیم اما اون بابام بود،دوست نداشتم یه لحظه اینطوری ببینمش

 

مامان از زیر سرم دراومد و با یه نسخه پر از داروهای اعصاب و سفارشهای دکتر مبنی بر نداشتن فشار عصبی از بیمارستان خارج شدیم

 

پای چشای خوشکلش اندازه یه بند انگشت تو رفته بود و سیاه شده بود

 

گوشیو تو دستم گرفته بودم و به این فکر میکردم الان چیکار کنم

 

آرشام چندین ملیارد پولو در اضای چه چیزی به بابا میداد …..معلومه تباه کردن آینده من و متین غیر از این چی میتونه باشه

 

گوشیو کنار انداختم و به متین فکر کردم

 

این چند وقته روحو احساسه منو کامل تسخیر کرده بود و مطمئن بودم که با اون بودن خوشبختم میکنه

 

صداش تو گوشم زنگ زد

 

ملیسا خانم بلا شدی ……

 

و من که خیلی لوس جواب میدادم

متین

 

لبخنداش دیونم میکرد ….وقتی لبخند میزد بی اختیار گوشه لبش منم بالا میرفت و یه لبخند قشنگ بهش میزدم

 

تو چشماش نمیتونستم خیره بشم احساس میکردم که تو نگاش ذوب میشم و برعکس گاهی وقتا حس غرق شدن بهم دست میداد …با اینکه چشاش از شب هم سیاهتر بود اما عاشق رنگشون بودم

 

کنار اون بودم تزریق آرامش زیر پوستم بود و ندیدنش کلافم میکرد

 

به بیان ساده من عاشقش بودم

دوباره نگام سمت گوشی رفت و زمزمه کردم

حالا این وسط تو چی از جونم میخوای لعنتی

صدای زنگ اس ام اس و اسم قشنگش که رو صفحه گوشیم اومد طپش قلبمو خود به خود بالا برد

عزیزم حال مامان بهتره؟ نگرانشونم

آره متینم ….خوابیده….ممنون از محبتت

 

پیامو سند کردمو اسمشو چند بار زیر لب زمزمه کردم

 

متین …متین ….متین

 

واقعا چقدر اسمش بهش میومد ….متین همیشه متینو آا بود و اینو من حتی زمانی که به چشم شرطبندی نگاش میکردم فهمیدم

 

جواب پیاممو داد

-ملیسا خانم بلا شدی …..امیدوارم خوب بخوابی…شب خوش

جوابشو ندادم چی مینوشتم براش منی که انقدر نگران آیندم که حتی خوابم نمیبره

 

 

بلند شدمو لب پنجره رفتم بابا خیره به آسمون روی زمین تو حیاط نشسته ….به دود سیگاری که از دهانش خارج میشه خیره میشم ….و به این فکر میکنم که چقدر پدرم داغون شده

خدایا چیکار کنم

به چشمای ترسیده مامان خیره میشم و در حالی که به زور آب قندی که مامان متین به دستم داده را تو حلش میریزم مینالم

 

آخه چی شد مامان اونا کی بودند

مامان زمزمه کرد طلبکارا……..

کدومشون ؟

گفتن …گفتن اگه تا آخر اون هفته پول بدیعیو ندید یه بلایی سرمون میارن

مامان من حالا اونا یه قوپی اومدن تو چرا ترسیدی

 

چی میگی ملیسا …قیافشون مثل لاتای چاله میدونی بود

خیلی خوب مبلغ چک بدیعی چنده ؟

نصف پول

لعنتی

 

موبایلم زنگ خورد

بادیدن شماره رنگم پرید

آرشام بود

جلوی مادر متین نمیتونستمو نمیخواستم باهاش صحبت کنم

 

برا همین به سمت اتاقم رفتم

 

بر دارم….نه ولش کن ….اما ….از چی میترسم فقط میخوام بدونم حرف حسابش چیه؟

الو

به سلام ملیسا خانم ….تو آسمونا دنبالت میگشتم رو زمین پیدات کردم

امرتون

-اوه اوه چه لفظ قلم…

 ببین آقای محترم من سرم شلوغه اگه کاری دارین زودتر

بله متوجهم….از خاله جویای حالت شدم که شنیدم بابات برشکست کرده

خوب

خوب به جمالت ….خیلی ناراحت شدم میدونی که من رو کسایی که دوسشون دارم حساسم

خیلی ممنون که به یادمون بودید ….سلام برسونید خداحافظ

 

او …او …چه سریع …حالا حالا ها باهات کار دارم

ساکت شدم و در حالی که دستم به شدت میلرزید به صدای منحوسش گوش دادم

میدونی ده ملیارد واسم پولی نیست ….بدهی باباتو میدم

و در عوضش

-اوم ….راس میگی …نمیشه که مفت و مجانی تو این دوره به کسی کمک کرد ….در عوضش دو تا پیشنهاد واست دارم ..یعنی یه جورایی واست حق انتخاب میذارم

 

 

با استرس در حالی که تموم پوست لبم را کنده بودم گوشی را از دست راستم به دست چپم دادم

 

اولیش اینکه به مدت 10 سال واسم کار کنی

 

مبهوت گفتم

چی؟….چه کاری ؟

 

همون کاری که همه ی دخترای توی خونه من انجام میدند

 

ملی نیمه پر لیوانو نگاه کن اون فقط بشور بسابو میگه

 

خدمتکار شخصی

بعد قهقهه زد و گفت

خیلی شخصی میدونی که ؟

لعنت بهت

اوم من خیلی منصفم نه؟

 

چه کاریه که بتونی به اضای هر سالش 1 ملیارد پول دراری……راستی برا محکم کاری میگم ….خدمتکار شخصی من باید تموم نیازامو برآورده کنه…..تو که خوشکلم هستیو همش اضافه کاری

 

خفه شو

اوه بی ادب ….انگار نمیپسندی …اشکال نداره بریم سراغ پیشنهاد دوم ….بزن کف قشنگرو …شله شله….و اما پیشنهاد دومم یه بله و خلاص ….با هم سالیان سال در کمال صحت و آرامش زندگی میکنیم …..خوبه

 

یه آن به مغزم خطور کرد ….ازدواج و رفتن اونطرف طلاق سریع و برگشت قانونای طلاق اونطرف

 

اوه ملیسا راستی از اونجایی که من به هیچ کس اطمینان ندارم از بابات یه چک سفید امضای بدون تاریخ میگیرم که یوقت دختر کوچولوش نخواد منو دور بزنه و الفرار

 

دیگه پاهام تحمل وزنمو نداشت روی زمین نشستمو گوشی تو دستم و نگاه کردم

 

لعنتی فکر همه جاشم کرده بود

 

سریع دکمه قطع تماسو زدم و به اشکای سمجم اجازه ادم راحت بریزن بیرون

هر دو پیشنهادش منو نابو میکرد و اون همین و میخواست

نابودی من

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄

بچه مثبت | قسمت سیزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت چهاردهم ◄

بچه مثبت | قسمت پونزدهم ◄
♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهاردهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پانزدهم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شونزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد و پنجا کیلو بایت ◄

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

دانلود رمان بچه مثبت | به شکل کامل | حجم چهار مگا بایت ◄

57 ◄ یا لایک کن یا خودت رو تسلیم کن

سلام بلندی کرد و و با پسرا دست داد و کورش اونو پسر عمه مائده معرفی کرد

روی اولین صندلی خالی نزدیک بهروز نشست

وای ملیسا باورم نمیشه متین انقدر خوشکل و خوشتیپ بوده باشه

خفه شو شقایق ….یوقت میشنوه فکر میکنه خبریه

خدایی نگاش کن اصلا انگار از هالیود پاشده اومده

خفه بمیر

کورش و مائده هم نشستند

مائده کنار من نشست و دستمو گرفت

وای مائده چقدر یخ کردی

 

فقط به خاطر اصرار خاله قبول کردم ……ولی عجب غلطی کردم

 

کاملا مشخص بود که معذبه

دستشو آروم فشار دادمو گفتم

یکی دوساعت دیگه تمومه

کورش یه آهنگی بذار صفا کنیم

 

کورش زیر چشمی نگاهی به مائده کرد و گفت

 

سیا تو دو دقیقه نمیتونی آروم بشینی

 

حوصلمون سر رفت …….یهو بر میداشتید تفکیک جنسیتی هم  میکردید

سیاوش

کورش تقریبا داد زد و باعث شد یه لحظه همهمه سالن قطع بشه و همه به طرف میز ما برگردند

مائده سریع گفت

 

کورش خان خواهش میکنم

کورش آروم شد و نگاش کرد

ببینید دختر خاله کورش خان مهمونیای ما اصلا این مدلی نیس مخصوصا عمو جان منظورم پدر کورشه مهمونیای توپی میگیره اما حالا …….

مائده سریع رو به کورش گفت

 

آقا کورش نمیخواد مراعات مارا بکنید هر جوری قبلا مهمونی میگرفتید الانم عمل کنید

ایول همینه ….محمود بپر سیستمو روشن کن تا من برم فلشمو از تو ماشین بیارم ….حالا که دیجی می جی یوخ …حداقل با همینا یه حالی ببریم

 

چه جلافتا سیاوش عنتر …..نه بابا مائده هم راه افتاده ……….اگر چه میدونم اگه به احترام خالش نبود همین حالا مجلسو ول میکرد و میرفت …متینم همچین اخم کرده که انگار

 

هنوز دو دقیقه نگذشته بود که صدای آهنگ بلند شد و به 20 ثانیه نکشید که دستی جلوم دراز شد

 

جان

سیاوش با نیش باز گفت

پرنسس به این بنده حقیر افتخار یه دور رقصو میدند

 

آخ جون رقص ………..وای متین

 

نه خستم

یه لحظه همه با تعجب نگام کردند

 

خاک بر سرم از بس تو مهمونیا یه لحظه هم سر جام بند نبودم و مثل کش تمبون تا ولم میکردم وسط پیست بودم حالا که میخوام یکم خانم باشم همه تعجب کردند

پاشو سر حال میای

سرمو اوردم بالا تا جوابشو بدم که بین راه نگاه متین روی خودم دیدم

سریع از نگاش رد شدمو به سیاوش اخم کردم

شرمنده واقعا حوصله ندارم

سیاوش بی خیال شد .. .. .. و رفت اما من هنوز سنگینی نگاهی را حس میکردم که هنوز معنیش برام بزرگترین مجهول زندگیم بود
پریوش با اون لباس یقه بازش روی میز به طرف متین خم شد و تموم زار و زندگیشو سخاوتمندانه در معرض دید علاقه مندان قرار داد

آقا متین افتخار یه دور رقصو بهم میدید

ایش ایکبیری ……. متین فقط در کسری از ثانیه ناگش کرد و بعد سریع نگاشو دزدید و معذب چند بار دست توی موهای خوشحالتش کشید

متاسفم بلد نیستم برقصم

زهر مار پسره پرو حالا اگرم بلد بودی باید میرفتی میرقصیدی

لا الله الا الله ….هر چی هیچی نمیگم این دختره چشم سفیدم بیشتر خودشو ولو میکنه رو این میز …..یوارکی بیا بخواب رو میزو خودتو راحت کن

 

پاشید خودم یادتون میدم …….کاری نداره .. دختره کثافت مرض …..با اون قیافه دوزاری و موهای احمقش

دختر باید خانم و نجیب باشه مثل ملیسا جون …عمرم …جیگرم .

ممنون اینطوری راحتترم

پریوش پشت چشمی نازک کرد و شقایق و یلدا هم بلند شدند یه قری بدند

پریوش بلند شد و به سمت بهروز رفت و با هم جیم فنگ شدند

هی خوش باشند با هم …منم که اصلا قرم نمیاد و خیلیم متین و خانمم

 

حالا فقط من و متین و مائده و کورش سر میز بودیم کورش میوه و شیرینی را تعارفمون کرد و من فقط یه شیرینی برداشتم تموم حواسم پیش متین و رفتاراش بود تموم مدت رقص بچه ها سرش را با میوه خوردن و نگاه کردن به میز مقابلش گرم کرد

ملیسا جون چه خبرا؟

فعلا که خبرا دست شماست مائده خانم

یکی از دخترای ایکبیری فامیل ملکی اومد و دستش و رو شونه کورش گذاشت و گفت

کورش جون پا نمیشی بیای یه قری بدی ؟

نه

همچین محکم گفت نه که من جای دختره کوپ کردم

ایش هر جور راحتی آروم تو گوش مائده گفتم

چقدر پسر عمت تغییر کرده

با ذوق گفت :به خاطر من این کارو کرد من ازش خواستم

ای بمیری حالا نمیشد واسه دل خوش کنک من بگی واسه تو این کارو کرد

به جهنم اصلا چرا باید واسم مهم باشه ….. محض کنجکاوی پرسیدم

چرا اینو ازش خواستی

ابروهاشو به طرز بامزه ای بالا پایین انداخت و گفت

دیگه دیگه

هی خوشکله پاشو ناز نکن ………… ای بمیرید همتون خوبه همین حالا گفتم من حال رقصیدن ندارم …..هنوز جواب پسر بهادری را نداده بودم که متین با شتاب از جاش بلند شد و از سالن بیرون رفت و مائده هم با نگرانی دنبالش رفت

رو به کورش گفتم :چی شد یهو کورش شونه هاشو بالا انداخت و رو به پسره گفت

مگه نشنیدی گفت حوصله ندارم برقصم

پسره نکبت

دیگه دلم طاقت نیاورد و بلند شدمو رفتم دنبال مائده و متین

جلوی ساختمان که نبودند با عجله پشت ساختمان رفتم …….. مائده داشت باهاش حرف میزد .

خودخواه نباش متین من همه اینا را از قبل بهت گفته بودم تو خودت قبول کردی

مائده نمیتونم ..نمیتونم مثل سیب زمینی بشینم و هیچی نگم

بابا داشتم خفه میشدم …تو منو درک کن

خیلی خوب حق با توه

اما یه کوچولو دیگه تحمل کن تموم میشه منم اصلا از این اوضاع راضی نیستم ….اما خوب به خاطر خالم ……. وای خدا آخه کدوم احمقی الان به گوشیم زنگ زد مائده و متین هر دوتاشون من و دیدند خوب ……خاک تو سر این شانس …….. از بس هول کرده بودم روبه اون دوتا گفتم

سلام و این باعث شد که اخمای متین بیشتر تو هم بره و مائده هم غش غش بخنده

حفظ ظاهر 123 نفس عمیق …اوهوم اینه

مائده جون خالت کارت داشت

باشه عزیزم ممنون …….. من هنوز مثل چغندر وایساده بودم که مائده رفت داخل و حالا من و متین تنها شدیم

اینبار متین پوفی کشید و سرشو انداخت پایین

نزدیکش رفتم و گفتم

آقا متین مشکلی پیش اومده

 

نگاهش بالا اومد و تو چشام استپ کرد … خدایا من چرا معنای این نگاهو نمیفهمم …….ای خاک بر سر نفهمم…….. چشاش از همیشه غمگینتر بود ………. الهی بمیرم چی شده بود

من بابت قضییه آهنگ و این حرفا ازتون عذر میخوام

 

اوا خاک بر سرم به من چه یهو جو گیر شدم و عذر خواستم آخه من نه سر پیازم نه ته پیاز

متین پوزخندی زد و گفت

من با اونا مشکلی نداشتم

پس چی ؟

 

وای خدا حالاست که بهم بگه پیچ پیچی آخه به تو چه دختره فضول

تویی

چشام اندازه دوتا نعلبکی شد

من

باز نگاش سر خورد تو چشام

آره توی لعنتی هستی

خدایا یعنی چی الان بهم توهین کرد ……….. خودشو رو زمین ول کرد و سرشو بین دستاش گرفت

 

چرا فحشش نمیدادم چرا زودتر از اینجا نمیرفتم

چرا با دیدن حال خرابش حال خودمم بد شد …من چم شده ؟

ببین ملیسا ، خانم احمدی …. من احمق از همون روز اول که پامو گذاشتم تو اون دانشگاه خراب شده و تو جلوی همه بچه های کلاس با حرفات تحقیرم کردی عاشقت شدم …….میدونم به نظرت مسخرس …..اما موضوع اینه که من هر کاری برای فراموش کردنت کردم سودی نداشت ….آره میدونم الان پیش خودت میگی پسره دیوونس که با این همه فرقی که بین دنیامونه عاشقم شده و الانم داره بهم اعتراف میکنه …….اما به خدا دیگه نمیتونم…….باید تکلیف خودمو با تو دلم روشن کنم …دیگه به اینجام رسیده (با دستش اشاره به گلوش کرد) ……خواستم فراموشت کنم اما ندیدنت دیونم میکرد ….خدا هم خودش میدونه نگاهای دزدکیم به تو دست خودم نبود کار دلم بود

 

از جاش بلند شد و مقابل من مبهوت ایستاد مستقیم به چشمام خیره شد و گفت

 

نمیتونم بشینم رو صندلیو ببینم پسرا میاند و بهت پیشنهاد رقص میدند

که کسی به جز من به چشمات خیره بشه ….که یکی به جز من دوست داشته باشه ……….که تو ……..مال کس دیگه ای بشی …….البته اونا مقصر نیستند تقصیر تویی که مال من و دنیای من نیستی که اگه بودی یه لحظه هم نمیذاشتم کسی به جز خودم با این قیافه ببیندت

 

و بعد از جلوی چشام غیب شد …….خدایا …نکنه خواب میدیدم ….چی شد …چی گفت …کجا رفت

هنوز مبهوت بودم خودمو به سالن رسوندم و از مامان اینا خواستم زودتر بریم خونه

زشته آخه هنوز شامم نخوردیم

مامان حالم فوق العاده بده

 

مامان که رنگ و روی پریدمو دید قبول کرد فقط از مائده و کتی خداحافظی کردم و مامان بابا رفتند تا از بقیه خداحافظی کنند که مائده آروم گفت

ملیس طوری شده ؟

 

نه ….. فقط یکم حالم بده

مطمئنی ربطی به متین نداره ؟

نه …چطور مگه

آخه اونم با یه خداحافظی سرسری رفت

حرفی نزدم گیج و منگ همراه مامان بابا خودمو به خونه رسوندم و یه راست رفتم تو اتاقم
برای اولین بار تو زندگیم تا صبح خوابم نبرد و حرفهای متین مثل پتک تو سرم فرود میومد

یه چیزیو مطمئن بودم اونم این بود که احساسی که به متین داشتمو تا حالا در مورد دیگری تجربه نکرده بودم

اون بهم گفته بود از روز اول تو دانشگاه اونم دقیقا زمانی که من جلوی همه بچه ها سر به زیر بودن متینو مسخره کرده بودم عاشق شده

بدتر از همه حال خرابش بود که برام غیر قابل تحمل بود

بدون هیچ فکری گوشیمو در اوردم و براش نوشتم حالتون بهتره؟

همین که دکمه سند و زدم تازه نگام به ساعت افتاد 3:45 …….وای خدا باز بدون فکر یه غلطی کردم

با شنیدن زنگ پیام گوشیم از جا پریدم

جواب داده بود پس اونم نخوابیده بود

سریع پیامشو باز کردم

دل خراب من از این خرابتر نمیشود

که خنجر غمت از این خرابتر نمیزند

 

جواب دادم

من نمیخواستم هیچ وقت اینطوری ببینمتون

 

سریع جواب داد : احساس سوختن به تماشا نمیشود ……….آتش بگیر تا که بفهمی چه می کشم

 

حالا این وسط برام شعر و شاعریش گل کرده …شیطونه میگه منم جوابشو با میم بدما

من و تو هر دو به یک شهر و زهم بی خبریم

هر دو دنبال دل گمشده ی در به دریم

ما که محتاج همیم آه چرا از کنار تن تب کرده ی هم میگذریم

ما دو کبکیم هوا خواه هم اما افسوس هر دو پر بسته ی چنگال قضا و قدریم

آسمان یا که قفس آه چه فرقی دارد پر پرواز نداریم و بی بال و پریم

 

وقتی پیامو سند کردم انگار خیالم راحت شد تموم اونچه باید بهش میگفتم تو این شعر بود باید منتظر جوابش میموندم اما نزدیک ساعت 6 بود که خوابم برد

 

امروز برام دانشگاه رفتن یه معنی دیگه داشت

 

سریع لباساما پشیدم و موهامم تا آخرین تار دادم تو مقنعمو از اتاقم پریدم بیرون که تازه پیام متینو خوندم

 

تا حالا انقدر برا دانشگاه رفتن بیتاب نبودم ….با اینکه از همون روز اول عاشقت شدم و مشتاق دیدنت ولی امروز یه روز دیگست

با خواندن متن پیامش نیشم تا بنا گوش باز شد

خانم صبح بخیر صبونه آمادست

سلام ……..نمیخورم

مامان با اون موهای بیگودی کرده از آشپزخنه خارج شد و گفت

برو بخور تا دوباره فشارت نیافتاده مثل دیشب حالت بد بشه

 

چشم قربان

بعدم پریدمو لپش بوسیدمو گفتم

سلام پرنسس زیبا صبحتون بخیر

مامان در حالی که از تعجب ابروهاش بالا پرید گفت

من سر از کارات در بیارم شاه کار کردم

اوه مامانم …من سرم تو کار خودمه ……..کار خاصی هم نکردم

مامان شونشو بالا انداخت و سریع رفت تو آشپزخونه

 

خوبیش این بود که ساعت 10 کلاس داشتمو با اینکه 3 ساعت بیشتر نخوابیده بودم خیلی سر حال بودم چندتا لقمه خوردم به مامان که موشکافانه نگام میکرد هم اصلا توجه نکردم

 

خوب ممنون من برم دیگه 10 کلاس دارم

مامان حرفی نزد و فقط سرشو تکون داد

 

***
پامو که توی کلاس گذاشتم بی توجه به بقیه با نگاه دنبال متین گشتم دیدمش بهم خیره شده بود و لبخند زیبا و آرامش بخشی رو لباش بود

خدایا من چم شده چرا قلبم داره تو حلقم میزنه اما در عین حال احساس آرامش میکنم؟

آیا اسم این احساس عشق نیست ؟

بودن یا نبودن مساله این است ……..وای خدا همون یه ذره عقلم که داشتم این پسره به باد داد رفت

 

نگاهمو به سختی ازش گرفتم و به سمت اولین صندلی رفتم روش ولوو شدم از بس زود اومده بودم هنوز هیچکدوم از دوستام نیومده بودند فقط دو سه تا بچه خرخون های کلاس بودند که اونا هم مشغول خر زدن بودند

 

اکبری که یکی از دختر خرخونا بود گفت :تو هم از دیدنش تعجب کردی؟

چی؟

-محمدی میگم …..دیدی عجب چیزی شده

ای خاک تو سر من کنند با این عاشق شدنم ببین کار به کجا رسیده که این بچه درس خونی که اصلا تو نخ این چیزا نبوده با دیدن متین دهنش آب افتاده

 

با حرص گفتم

شما خرتونو بزنید

ایشی گفت و جزوشو بالا اورد

 

درد بگیری متین که با یه سه تیغ کردن اعصاب برام نذاشتی

 

صدای اس ام اس گوشیم بلند شد

اوه متینه

-میشه یکی دو ردیف عقبتر بشینی ….امروز با سهرابی کلاس داریم ………..لطفا

 

ای جونم …..غیرتی شده ……چشم شما جون بخواه

عق انقدر بدم میاد از زن حرف گوش کن ……..زن باید…..بیخیال

 

ولی خدایی تو حلق استاد نشسته بودم از جا بلند شدمو رفتم ردیف آخر و در بین راه نگاه سنگین متینو روی خودم حس کردم

 

از عقب راحت میتنستم دید بزنمش با اون قیافه جدیدی که برای خودش درست کرده بود هر کی از در کلاستو میومد چند دقیقه مبهوتش میشد وای خدا شیطونه میگه برم جلوش وایسما بچمو با نگاشون قورط دادند …لا الله الا الله انگار خودشون ناموس ندارند

خوبیش به این بودد که اون سر به زیر فقط جواب سلاماشونو میداد ……..آهان اینه …من همون بچه مثبتمو بیشتر میپسندیدم

 

با اومدن بچه ها هر هر و کر کرمون هوا رفت که یه متین برگشت و بهم خیره شد از نگاش فهمیدم دلخور شده ….وا من که کاری نکردم ……فقط خندیدم …..آهان همینه یه دختر متین و مودب صدای خندش بلند نمیشه …….گفتم الانه که اس بزنه میشه نیشتو ببندی …لطفا

 

اما متین هیچ اس ام اسی نداد ولی در عوض با نگاش ذوق خنده ای منم کور کرد

با ورود سهرابی به کلاس صدای ویز ویز یلدا تو گوشم خفه شد و من از این بابت از سهرابی ممنون بدم

سهرابی بدون اینکه سرشو بالا بیاره روی کاغذ مقابلش زوم کرد و حضور غیاب کرد از اونجایی که شانس خوشکل بنده بسیار است اسم اول لیست من بودم آخه به ترتیب حروف الفبا بود

بله

نگام نکرد اما چشماشو یه لحظه بست و نفس عمیقی کشید و نفر بعدی را خوند

بی خیالش شدمو خودکار به دست شروع به کشیدن تصویر متین کردم

خدایی وقتی جو گیر میشدم پیکاسو هم جلوم کم میاورد …..یلدا و نازنین که دو طرفم نشسته بودند زوم کرده بودند رو نقاشیم برا همین با حرص زیر لب گفتم

نازی به شقایق بگو جاشو با من عوض کنه میخوام کنار دیوار بشینم ….. حتی وقتی جامو با شقایق هم عوض کردم سهرابی نگام نکرد

خدا را شکر انگار آدم شده بود

 

تموم طول کلاس روی عکس متین کار کردن و دقیقا وقتی سهرابی گفت

خسته نباشید اثر هنری منم تموم شد

سریع گذاشتمش تو کیفم تا دوستای فضولم نبیننش

بهروز امد جلوی ما …. این اولین باری بود که بعد از دیدن نامزد نازنین تو دانشگاه بهروز مواقعی که نازنین پیش ما بود کنارمن میومد برای همینم هممون متعجب شدیم

بدون نگاه به نازنین رو به یلدا گفت

 یلدا جان بریم

 

اکی صبر کن ببینم بچه ها هم میاند و رو به ما گفت

بچه ها بهروز میخواد بره نمایشگاه کتاب منم باهاش میرم شما میاید

شقایق با ذوق گفت وای یلدایی دوتا کتاب رمان جدیدم واسم بخر

رمانام ته کشیده …..من نمیام آخه با دختر داییم میخوایم بریم خرید

من و نازنینم که تو بادی خرید کتاب و اینا نبودیم

بهروز  ،کورش میاد؟

نه بابا اونکه عاشقه  انگار ،  همچین که بهش گفتم گفت

اصلا امروز وقت نداره و دختر خالشو ناهار دعوت کرده

اه …اه چه غلطا

پس ما رفتیم بای ……. حمید هم طبق معمول اومده بود دنبال نازنین فقط من و شقایق موندیم

متین هم انگار نه انگار که من تو کلاسم وسایلشو جمع کرد و رفت
یعنی هر چی فحش بلد بودمو به متین تو دلم دادم که گوشیم تو جیبم لرزید

خود ناکسش بود

میتونم ببینمتون

شیطونه میگفت بنویسم واسش تو کلاس یه دقیقه صبر میکردی میدیدیم اما دستام خود به خود نوشتند کجا؟

پارک

تا نیم ساعت دیگه اونجام

شقایق سه پیچ شده بود با هام بیاد با اینکه نمیدونست کجا میخوام برم اما به دلایل نامعلوم بهم شک کرده بود و میخواست بیاد طرفو ببینه

 

بگو جون ملی جایی نمیری و یه راست میری خونه

جون شقایق یه راست میرم خونه

زهر مار پررو …..جون منو دروغکی قسم نخور

شقایق جون عمت یه امروز و بیخیال شو بذار منم به کار و زندگیم برسم

خوب عشقم منم کاری به کار تو زندگیت ندارم فقط میخوام ببینم طرف کیه که ملی خانم بخاطرش داره منم دک میکنه

 

خوب فکر نکنم اولین بارم باشه که دارم تو را دک میکنم

خیلی نامردی

 

اوه تو الان فهمیدی ……پرستاره وقتی به دنیا اومدم به بابامم گفت بچتون یه دختره و مرد نمیشه

 

خیلی خوب برو اما یادت باشه منو پیچوندی

 

باشه گلم بوس …بای

توی ماشین تا پارک فقط تو فکر این بودم که الان نقش من برا متین چیه ؟
دوست دخترش ….نه بابا متینو دوس دختر ……این که منتفیه

 

زنشم…….آخه احمق جون هنوز که عقد مقد نکردیم

خواهرشم…..ای بایا ملی چرا چرت و پرت میگی

پس چیکارشم ……پوفی کشیدمو ماشینو پارک کردم و رفتم سراغ همکلاسی عزیزم

 

روی نیمکتی نشسته بود و تا منو دید از جاش بلند شد و یکی دو قدم به سمتم اومد

 

سلام

سلام چطوری؟

ممنون شما خوبید

در جوابش فقط لبخند زدم

اونم لبخند زد

 

وای خدا با خنده چقدر ناز میشه شیطونه میگه بپرم دو تا ماچم روی صورت شش تیغش کنم

قدم بزنیم یا بشینیم ؟

میخواستم باز چشاشو دید بزنم برا همین گفتم بشینیم

نشستم و اونم با فاصله ازم نشست

خوب

به چشماش خیره شدم تا حرف بزنه

نگاشو از چشام گرفت و گفت

واسم سخته که راحت حرفامو بهت بزنم

حرفی نزدم …خوب بچم پاستریزه بود و اولین بارش بود که میخواست به یه دختر درخواست …..درخواست ….درخواست چی خودمم نمیدونم

قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم

می خوام بدونم منظورت از این آشنایی چیه؟

خوب ….خوب من

یه نفس عمیق کشید و سریع گفت

ببین خانم احمدی

ملیسا هستم

میسا خانم

ملیسای خالی

خندید و گفت

دختر اگه گذاشتی حرفمو بزنم

بفرمایید

-ملیسا من دیشبم بهت گفتم ….من بهت علاقه دارم و نیتمم فقط ازدواجه

خوب میدونم ما با هم خیلی متفاوتیم اما هر کاری کردم دلمو قانع کنم که ازت بگذره نتونستم …..واسه همین ابصار عقلمم دادم دست دلم تا هر کاری خواست بکنه

 

اومدم بگم تازه حالا عاقل شدی اما به جاش یه لبخند ناناز بهش زدمو گفتم

خودم میدونم که ما از نظر عقیدتی و خانوادگی خیلی با هم فرق داریم اما

 

ساکت شدم …..مثلا چی باید میگفتم ….اینکه من کلا عقل تو کلم نیست و تموم تصمیمامم از روی احساسمه ….بدتر از همه اینکه خودمم جلوی احساسم به متین کم اورده بودم و یه جورایی داشتم تسلیمش میشدم

متین که دید حرفی نمیزنم گفت

موضوع اینه که برای من بعضی از اعتقاداتم خیلی با ارزشه و نمیتونم خیلی راحت ازشون بگذرم

برا اینکه منم کم نیارم گفتم

خوب منم همینطور

مهمترین و با ارزشترین چیزی که در حال حاضر تو این دنیا دارم مادرمه ….اون برای من تموم جوونی و زندگیشو گذاشت …..نمیتونم و نمیخوام که بعد از ازدواجم تنهاش بذارم …..نمیگم میخوام همسرمو مجبور کنم با مادرم زندگی کنه اما حداقل میخوام خونم نزدیکش باشه و همسرمم جای دختر نداشتشو پر کنه …..اگرچه مائده را مث دختر واقعیش دوس داره و حتی گاهی مائده اونو مادر صدا میکنه اما من از همسرم انتظار دارم که منو مجبور نکنه بین اونو مامانم یکی رو انتخاب کنم ……..متوجهی که؟

خوب اگه هر کسی دیگه ای به جای بهجت جون مادر متین بود همین الان پا میشدمو میرفتم اما با شناختی که تو این مدت کم از مادرش پیدا کرده بودم یجورایی عاشقش بودم

برا همین فقط گفتم

متوجهم

تو که ….تو که با این موضوع مشکلی نداری ؟

اصلا

لبخند مهربونی زد و گفت

تو همون چند روزی که پیش ما بودی مامان عاشقت شده

دل به دل راه داره

خوب نوبت توه

خاک بر سرم که یه چیز با ارزشم تو ذهنم نیست که بهش بگم

لبخند زورکی زدم و گفتم

 

خوب راستش من یکم زودتر باید برم خونه …..باشه برا یه وقت دیگه

 

لبخند مهربون دیگه ای زد و گفت

ممنونم که وقتتو در اختیارم گذاشتی

در جوابش لبخند زدمو گفتم

پس خداحافظ

از جا که بلند شدم اونم بلند شد و تا نزدیک ماشین همراهم اومد …اونقدر متین و باوقار راه میرفت و رفتار میکرد که منم خواه ناخواه در مقابلش خانومانه تر رفتار میکردم

سوار ماشین شدم و به سمت خونه روندم و تموم مدت خودمو فحش دادم که اصلا اولویتی توی اعتقادات و علایقم ندارم
خوب اینکه داشتم چه غلطی میکردمو خودمم نمیدونم

نیتش ازدواج بود خوب ….. خدایا چه بسرم اومده من که تا دیروز اسم ازدواج که میومد سریع جبهه میگرفتم اما حالا

پوف …………….هر چی که هست احساس میکنم داره خلم میکنه

 

خوب موضوع اینه که مامانم اگه فهمید چه برخوردی میکنه

اگرچه من مثل همیشه حرف خودمو میزنم اما باید برای راه افتادن جنگ اعصاب آماده باشم

دلم میخواست با یکی حرف بزنم اما دقیقا اون زمان بود که فهمیدم هیچکسو ندارم

مامان بابا که ترجیح میدم اخرین نفراتی باشند که خبردار بشند …کورش و نازنین و بهروزمو آتوسا که تو دنیاهای خودشون غرقند مائده که حکم خبر چینو داره واسم و یلدا و شقایقم که اصلا باور نخواهند کرد اگرچه خودمم هنوز باورم نشده

پس درد و دلو بی خیال ….. هی روزگار …… هنوز پامو تو خونه نذاشته بودم که یه پیامک واسم رسید

شماره مال ایران نبود

سلام خوشکلم دلم واست تنگ شده

آرشام برو بمیر پسره پررو …. جوابشو ندادمو گوشیمو انداختم تو کیفم

 

 

***

 

 

پامو که تو کلاس گذاشتم صورت مهربونشو دیدم نگاش واقعا دیونه کننده بود

بهم لبخند زد و سرشو تکون داد …… منم لبخند زدمو رفتمو تو ردیفی که اون نشسته بود با سه تا صندلی فاصله نشستم

تا اومدم برگردم سمتش یلدا و شقایق وارد کلاس شدند و در حالی که صدای خندشون بلند بود نگاشون به من افتاد

اوه ملی مشکوک میزنیا دو روزه زود میای سر کلاس

شقایقم با لودگی ادامه داد

نکنه اونروز سهرابی دعوات کرده

زهر مار یکم خیار شور بخور با نمک شی .. دوتاشون دو طرفم نشستن و در همون حال به متین سلام کردند و اونم مثل همیشه با سر پایین جوابشونو داد

شقایق تو گوشم زمزمه کرد

این چشه با اخم جوابمو داد

از بس بیمزه ای

وا به این چه؟

با صدای نکره تو احتمالا خود سهرابیم تو دفترش فهمید چه برسه به این

اوه …چه دفاعیم میکنه …..حالا که فعلا شرط و باختیو باید بری جلوی همه بچه های کلاس بهش بگی

آه عشق من …..مرا بنگر نه آن کفشهای سیاهت را که همرنگ چشمانت رنگ شب است و …….. صدای خنده هر سه تامون بلند شد

و همون وقت یکی از پسرای لاشی ترم بالایی که احتمالا ترم 10 بود وارد شد و رو به ما گفت

جون چه ناناز میخندید …… هر سه تامون ساکت شدیمو شقایق گفت

اه ….خیلی ازش خوشم میاد !!

چی جیگر صداتو نشنیدم

شقایق ولش کن نمیبینی چقدر

چقدر چی خوشکله

گورتو… هنوز حرفم تموم نشده بود که متین گفت

مشکلی پیش اومده آقای شمائی زاده

وبعد همچین با اخم به من نگاه کرد که یه لحظه خودمو خیس کردم

د …بیا …از حالا چه اخم و تخمیم میکنه .

نه جناب

بعدم زیر لب به دوستش گفت

بدو منکراتی اومد ….و نشست پشت سر ما ……. همین که استاد وارد شد واسه منم پیامک اومد

متین نوشته بود : بعد کلاس تو همون پارک دیروزی منتظرتم

 

نگاش کردم اخماش تو هم بود

ببینم چی میشه نمیدونم چرا اینجوری جوابشو دادم اما وقتی دیدم اخماش بیشتر تو هم رفت به گ.ه خوردن افتادم

 

انقدر نگاش کردم که شقایق به شوخی گفت

میخوای جامونو با هم عوض کنیم اینطوری آرتروز گردن میگیری

 

اینبار بدون اینکه کسی بهم گیر بده سریع خودمو به پارک رسوندم

متین هنوز نرسیده بود برا همین تو ماشین منتظرش موندم

وقتی از ماشینش پیاده شد منم پیاده شدم

هنوز اخم کوچیکی بین ابروهاش بود

لامصب با اخم خوشکلتر میشد

چیزی میل نداری ؟

کافی شاپ یکم بالاتره

 

نه فعلا

روی نیمکت قبلی نشستیم و اون سریع سکوتو شکست

ببین ملیسا خانم من میدونم و بهتم گفتم که بین اعتقادات من و شما شاید تفاوتا خیلی زیاده اما موضوع اینه که باید برا رسیدن بهم دیگه و تشکیل یه زندگی آروم و بی دغدغه باید یکسری چیزایی که انجامش باعث ناراحتی طرف مقابله رو رعایت کنیم

اینو قبول داری یا نه؟

 

یه آن به چشماش که نگاه کردم اصلا سوال هم یادم رفت چه برسه به جواب برا همین سریع نگاهمو ازش دزدیدمو و با 10 .20 ثانیه تاخیر که علتش فشار به مخ مبارک و تمرکز حواس برای یادآوری سوال پر از ابهام پسر چشم سیاه مقابلم بود گفتم

آره

پیش خودم فکر کردم حالا متین میگه جون بکن خوب یه نه و آره که انقدر زور زدن نداره

خوبه …..پس یه خواهشی ازت دارم

 

وای خدا الان نخواد بگه بیا بریم خونه خالیو ………..لا الله الا الله به این ذهن منحرف …آخه این پاستریزه رو چه به این خواهشا وقتی نگاه پرسشیمو دید ادامه داد

دوس ندارم صدای خنده بلندت باعث بشه که نظر پسرا رو به خودت جلب کنی

اهکی عشق مارا باش با این خواسته هاش

وا مگه خندیدنم دست خود آدمه ……اگه یه چیز خنده داری

بی ادب وسط حرفم پرید و گفت

میدونم …میدونم …اما قرار شد کارایی که باعث آزار منه را انجام ندی همونطوری که منم متقابلا باید

یعنی چی …فکر کردی عصر دغیانوثه که من نخندم تا صدامو کسی نشنوه …..میخوای بعد ازدواجمونم پامو از تو خونه بیرون نذارم یوقت نظر پسرا با دیدنم بهم جلب میشه …..یا اینکه

ملیسا جان چرا عصبی میشی من فقط ازت یه خواهش کردم

اوهوم

ولی من از اول زندگیم اینطوری بودم ….ترک عادتم موجب مرضه

پس من چی ؟دل من چی …….میدونی وقتی شمائی زاده اونطوری بهت گفت جون میخواستم پاشمو چشماشو از کاسه در بیارم ……یا وقتی بهت گفت خوشکله……ملیسا تربیت خانوادگی تو اینجوری بوده درست….. اینکه این چیزا توی خانوادتون مهم نیست ..خوب درست ..اما خود تو وقتی خندت باعث شد شمائی زاده به خودش جرات بده و بیاد جلوتون بهتون تیکه بندازه ناراحت نشدی ؟

 

اگه جوابت آرس که یعنی خودتم قبول داری کارت اشتباه بوده و اگه نه هست که من پا روی تموم احساسم میذارمو باهات همینجا تموم میکنم

تهدید میکنی؟

نه عزیزم …فقط خواهش میکنم راستشو بهم بگو تا مطمئن بشم اون شناختی که ازت بدست اوردم اشتباه نبوده و تموم حسام به تو درست درسته

 

ای خدا ….این دیگه کیه میدونستم حرفاش روم موثره مثل چند باری که خواب و از چشام گرفت و در نهایت تسلیمم کرد یه جورایی با پنبه سر میبره

فقط سرمو تکون دادم و گفتم

 فعلا مغزم درست کار نمیکنه گرسنم

با لبخند گفت

بریم کافی شاپ

بریم

تموم اون شب ذهنم درگیر حرفای متین بود

و نگاش حتی یه لحظه از جلوی چشمم دور نمیشد

این شد که تصمیم گرفتم یکم باهاش راه بیام فقط یکم اونم نه انقدری که به غرورم لطمه بزنه …حالا اگه بلند بلند نمیخندیدم که نمیمردم

 

***

نازنین کارت جشن عقدش رو بین ما توزیع کرد وتموم اونروزو هر پنج دقیقه یکبار تاکید کرد حتما زود بیاید

جالبترین قسمتش وقتی بود که بهروز با دیدن کارت با لبخند گفت

مبارک باشه نازنین خانم

امیدوارم با آقا حمید خوشبخت بشید و به آرزوهاتون برسید

 

بعد هم با لبخند به یلدا نگاه کرد و گفت

من و یلدا حتما میایم

 

با لبخندی که یلدا هم به روش پاشید مطمئن شدم تموم اون مدتی که من درگیر خودمو متین بودم یه اتفاقای مهمی افتاده که ازش کاملا بی خبرم

 

اونروز همین که شمائی زاده و الافای دورش وارد کلاس شدند یه راست به سمت ما اومدند و شمائی زاده رو به ما گفت

سلام عرض شد

 

من که نگامو ازش گرفتم و به سمت دیگری بر گردوندم که از قضا توی نگاه متین قفل شد

 

انگار زمان و مکان از دستم در رفت و من حس کردم جایی که هستم فقط من و متین و نگاه مهربونش حضور داریم

 

تازه داشتم معنای واقعی جمله ای که تو رمانهای رمانتیک مینوشتن(در نگاه طرف غرق شدم) پی میبردم که شقایق با اون کله پوکش تکیه داد به صندلی و با بستن زاویه دید من و متین مثل یه سد بزرگ منو از خطر غرق شدگی نجاتم داد

 

هی وای من

 

بی اختیار یه پس گردنی محکم زدم به شقایق که با حرص گفت

ای بشکنه دستای سنگینت چه مرگته ؟

هان ….هیچی

 

بمیری ملی …واسه خاطر هیچی زدی پس کلم

با نیش باز نگاش کردمو گفتم

نه جون تو کتک خوریت ملسه

درد بگیری

بعد با هیجان گفت

دیدی چطور حال شمائی زاده را گرفتم ؟

 

تازه نگام به جلوم افتاد و دیدم خبری از اون جوجه خروس و دوستاش نیست

نگامو برگردوندم تو چشای متعجب شقایق و گفتم

آهان

 

ملیسا حالت خوبه

یهو جو گیر شدمو گفتم

درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آ خر کار

دلبری برگزیده ام که مپرس

 

شقایق این بار چشاش اندازه دوتا توپ هفت سنگ شد و گفت:چی؟

لئوناردو داوینچی….ذهنتو درگیر نکن عزیزم واسه خالی نبودن عریضه گفتم

 

حالا چشاش باریک شد و با لحنی که انگار دهساله بازپرسه …گفت:مطمئنی؟

 

شک نکن عزیزم

 

صبر کن ببینم ملی تو این چند روزه چه غلطی میکردی ؟

 

هیچی گلم ….از هجرانت چون شمع میسوختم

دیگه آمپر چسبوند و اینبار من یه پس گردنی نوش جان کردم

 

هوی….بشکنه دستت…بگو انشاالله

من امروز تکلیفمو

 

با ورود استاد خفه شد و من خوشحال

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄

بچه مثبت | قسمت سیزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت چهاردهم ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهاردهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پانزدهم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

دانلود رمان بچه مثبت | به شکل کامل | حجم چهار مگا بایت ◄

47 ◄ دیری دی دینگ
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها