• چیستان
فال آنلاین

خانه ات آباد ، کم و بیش بخند

❤ کز غمت همچون اسیرم ، در غل و زنجیر و بند ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • میترکونیم
    حساس نشو
شیخ المریض

شیخ المریض

khengoolestan_axs

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

یه آدم رو جوری باید انتخاب کرد که امروز رفیق باشه و فردا رفیق باشه و پس فردا رفیق باشه و خیلی مهمه که بابت بودنش دلِ آدم گرم باشه
و خيالت راحت كه اگر هر اتفاقی بیفته همراهه و همه جوره کنارت و بعدتر بچه‌ای اگر بود به داشتن چنین مادر یا پدری افتخار کنه
یه آدم باید وقتی چین و چروک روی دستات افتاد به قدر همین امروز توی نگاهش مهر باشه

شیطنت این روزا، جیغ کشیدن توی تونل و دویدن توی خیابون می‌گذرن، زندگی یه همراه واقعی می‌خواد یه کوه یه دریا، زندگی بازی نیست، همراه و همدل باشین تا اخر عمر

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

36 ◄ اشمولی پشمولی

برو بچ با توجه به اسم و عنوانی که گذاشتیم برای این سری داستانا ؛ اون کسایی که میترسن یا میدونن بعدن اذیت میشن نخونن لطفا

 

 

برای بار دوم هم تذکر میدم  ، کسایی که میبینن تو خودشون که احتمالش هست  بترسن ، یا بی خوابی بزنه سرشون

 

یا هر مشکل دیگه  نخونن این داستان ها رو

 

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

عکس-ترسناک-1

 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

 

 

من زیاد به داستان هایی که افراد درباره اجنه و روح و… تعریف می کنن اعتقاد ندارم

 

اما اگه راستشو بخواید خودم یکبار با اونامواجه شدم

داستان مربوط به حدود دو سال پیشه وقتی نوزده  ساله بودم توی یک آپارتمان 4 طبقه زندگی می کردیم که طبقه هم کف پارکینگ نداشت

 

اما انتهاش یک راهروی تو در تو و تاریک بود که هشت تا انباری مربوط به واحدها اونجا… قرار داشت

و لامپش هم معمولا سوخته بود. هرچند وقت یکبار از پول شارژ ساختمون یه لامپ واسه راهروی انباری ها می خریدن اما لامپ دو سه روز بیشتردووم نمی آورد و سیاه میشد و می سوخت و ساکنین تقریبا عادت کرده بودند که هر وقت خواستند برن انباری از چراغ قوه گوشیشون استفاده کنن

 

ظاهرا آپارتمان ما جزو اولین مجتمع هایی بود که توی این شهرک ساخته شده بود خیلی قدیمی نبود اما نسبت به بقیه ساختمونا قدیمیتر بود

 

یکی از انباری ها شیشه اش شکسته بود و توش پر وسایل درب و داغون و چوب و پلاستیک پاره بود و یه قفل بزرگ همیشه زده بودند و سالی یه بار هم درش رو باز نمی کردن

بین بچه های کوچیک محله این انباری خیلی معروف بود و بهش میگفتندخونه آقا بده و بچه هاش

چند بار از بچه کوچیک های توی کوچه شنیده بودم که درباره این آقا بده برای هم داستان تعریف می کننو از صدای خنده خودش و بچه هاش واسه هم خیلی جدی حرف می زنن

نکته عجیبش این بود که هر بچه کوچیکی حتی اگه مال این مجتمع هم نبود حداقل یکی دوتا داستان از آقا بده و بچه هاش بلد بود

 

انباری واحد ما که آخرین واحد ساختمون بودیم و طبقه چهارم می نشستیم انتهای راهرو دقیقا روبروی همون انباری بود

من معمولاشب ها تا 3 و 4 صبح بیدارم ؛  یکی از این شبا به سرم زد برم یکی دوتا از کتاب های قدیمیمو از انباری بیارم و بخونم از پله ها پایین رفتم و به قسمت راهروی تاریک انباری رسیدم

کلید چراغ رو زدم اما طبق معمول روشن نشد اولش می ترسیدم که وارد راهرو بشم اون سکوت شب و صدای ملایم باد بیرون و از همه مهمتر یه راهروی تنگ و تاریک یه مقدار آدمو ترسو می کنه

اما هرطور بود خودمو راضی کردم و آروم و قدم به قدم جلو رفتم و مواظب بودم که پام به جایی گیر نکنه وقتی به انباری خودمون رسیدم قفلش رو باز کردم و چراغ داخلش رو سریع روشن کردم که احساس کردم پشت سرم یه صدای کلفت خیلی آروم گفت

“هیسسسسس”

 

دلم ریخت فکر می کردم خیالاتی شدم اما قلبم داشت از جا در می اومد حرفایی که بچه ها راجع به آقا بده و بچه هاش زده بودن از جلوچشمم رد شد

جرات نداشتم به شیشه انباری خودمون نگاه کنم که مبادا عکس انباری پشتی رو توش ببینم

سریع کتابم رو برداشتم وخودم رو قانع کردم که اشتباه شنیدم

چراغو خاموش کردم و درو قفل کردم و خیلی سریع شروع به رفتن کردم و صدای پای خودموتوی تاریکی می شنیدم که احساس کردم این صدا مربوط به دو جفت پا هست و یکی داره دنبال من میاد

 

khengoolestan_dastan_tarsnak_16_tir_1396

ترسیدم و کتاب از دستم افتادو وقتی خم شدم که برش دارم اون صدای خنده کریه رو شنیدم که مو به تن آدم سیخ می کرد

صدا مثله خنده گربه بود که داشت پشت سر من می خندید و ته سالن صدای گریه سه چهارتا نوزاد می اومد که جیغ می زدن و گریه می کردن

الان که بهش فکر می کنم خون توی رگ هام وایمیسته

با تمام سرعت از پله ها بالا رفتم و دیگه هیچ وقت جرات نکردم به اون انباری برگردم

 

آیا چیزی که بچه های محله درباره آقا بده و بچه هاش می گفتن واقعیت داشت؟

 

چند بار خواستم برم توی کوچه و از بچه کوچیک ها بپرسم که بچه های آقا بده نوزادن یا نه؟ اما هیچ وقت جرات نکردم

من ترجیح میدم فکر کنم که خیالاتی شدم

البته شاید این وهم من بوده و به خاطر اینکه زیاد بهش فکر کرده بودم واسم پیش اومده

نمی دونم. الان ما یه سالی میشه که از اون محله رفتیم واسه همین به خودم جرات دادم این داستان رو بنویسم

 

 

 

 

60 ◄ خیلی ممنون بابت ابراز علاقمندی

کوالا بطور غریزی هیچوقت یاد نمیگیرد برگی از زمین برداشته و بخورد
حتما باید از درخت بکند😐

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

تمساح حیوانی است که در خشکی نمیتواند بصورت مارپیچ حرکت کند اگر مورد حمله تمساح قرار گرفته اید بصورت مارپیچ حرکت کنید

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

مشق نوشتن برای اولین بار در المان به وجود امد که یک معلم المانی برای تنبیه دانش اموزانش مشق نوشتن را اجباری کرد

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

اگر در یک شلوغی یا خلوت فکر کردید کسی شمارا تحت نظر دارد مغز شما راست میگوید مغز همیشه درحال دریافت سیگنال های نگاه دیگران است و این حس امکان به دلیل مسائله ماورا طبیعه باشد

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

رنگ قرمز تحریک کننده اعصاب است و توجه اعصاب را به خود جلب میکند به همین دلیل در تابلوهای راهنمای و رانندگی از این رنگ استفاده میشود تا افراد بیشتر متوجه اعلامات خطر شوند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

اسکنرهای اثر انگشت
iPhone
شرکت آپل توانایی متمایز کردن اثر انگشت یک شخص زنده از شخص مرده را دارد! حتی انگشت قطع شده را تشخیص ميدهد و قفل گوشى را باز نميكند!

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بدن انسان بالغ اگر در عمق 2متری جیوه قرار گیرد بصورت کامل تمام بدنش در هم خورد میشود چون فشار فلز جیوه بسیار بالا است

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

گوش دادن با هدفون شاید برای گوش ضرر داشته باشد ولی مغز را تحریک میکند تا بهتر تصمیم بگیرد و غصه ها را زیاد جدی نگیرد

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

خواب ناکافی😪 باعث گودی چشم ها،چروک پوست ونمایان شدن لک های پوستی به خصوص دربانوان است

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

در لهستان به زوج‌هایی که بیش از 50 سال با هم زندگی کرده باشند مدال معتبر “زندگی زناشویی طولانی” اهدا می‌شود

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

رفع لک و تیرگی پوست

گوجه فرنگی را ورقه ورقه کرده و بروی پوست صورت بگذارید مداومت بر این کار موجب بهبود میشود

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

مردها هم پستان دارند زیرا هر انسانی در بدو شکل‌گیری جنین زن است تا زمانی که کروموزوم
Y
اضافه نشده است

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

آب یخ اولین وبزرگترین علت نابودی کبد محسوب میشود، هرگز با شکم خالی آب یخ ننوشید

نوشيدن آب سرد بعد از فعاليت شديد بدنى از مهمترين دلايل ابتلا به كبد چرب است

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

مردم رومانی در یک سنت قدیمی در اولین روز سال نو برای دور کردن شیطان پوست خرس میپوشند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

از زمانیکه مهندسان ایده طراحی زیپ به ذهنشان رسید، ۲۲سال طول کشید تا اولین زیپ،باز و بسته شود.

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

در ولنتاین ۲۰۱۴ مرد ناشناسی در زمان اکران فیلم”داستان عاشقانه ای در پکن” همه ی بلیط ها را یک در میان خرید تا هیچ زوجی نتوانند کنار هم بنشینند

😂😁😂😂

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

میوه هایی که بیشترین قند را دارد

💠میوه هایی که کمی قندشان بالا است

◀️پرتقال
◀️کیوی
◀️گلابی
◀️آناناس

💠میوه هایی که قند بسیار بالایی دارند

👈نارنگی
👈گیلاس
👈انگور
👈انار
👈انبه
👈انجیر
👈موز

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

آیا میدانستید ؟؟؟

58 ◄ یا لایک کن یا خودت رو تسلیم کن

khengoolestan_madar_16_tir_1396

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟

پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد!
اما، مادرم، در حالی که موهای
مراخشک می کرد گفت: امان از باران بی موقع

این است معنی مادر

46 ◄ دیری دی دینگ

..*~~~~~~~*..

فرض کنید روزی آقای ایکس یک عکس در فیس بوکش بگذارد و زیرش بنویسد: دیروز با بابام رفتیم کباب ترکی خوردیم. کارگر رستوران خیلی مرد خوبی بود. بنده خدا یه پرس مجانی سیب زمینی بهمون داد

ممکن است – کاملا ممکن است- که پای این پست فیس بوکی کوتاه، کامنت هایی از جنس زیر گذاشته شود

ـ منظورتان از “بنده خدا” چیست؟ یعنی چون کارگر است باید با ترحم در موردش صحبت کرد؟

ـ بنده خدا ؟! کدام خدا؟ تا کی می خواهید به این خرافات مذهبیتان بچسبید؟

ـ لطفا اول بفرمایید کباب ترکی را قبل از افطار خوردید یا بعد از افطار؟ البته با شناختی که از امثال شماها داریم حتما قبل از افطار بوده

ـ من نمی فهمم این همه اصرار در مورده جنسیت کارگر و اینکه “مرد” خوبی بود یعنی چی؟ چرا نمی گویید “انسان” خوبی بود؟؟

ـ پرس “مجانی”؟ شماها عرب پرست ها تا کی می خاهید از این کلماته عربی استفاده کنید؟ مثلا می مردی می نوشتی پرس “رایگان”؟

ـ پرس مجانی؟ الان مثلا کلمه فرنگی “پرس” استفاده کردی خیلی با کلاس شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ آقای ایکس کباب تورکی صحیح است نه کباب ترکی

ـ یک سوال از شما دارم: اگر رستوران کوردی می رفتید هم با همین آب و تاب خبرش را منتشر می کردید؟

ـ از کجا فهمیدید کارگر رستوران مرد خوبی است؟ واقعا همین که یک نفر سیب زمینی مجانی به آدم بدهد می شود نتیجه گرفت که انسان خوبی است؟ به قول کارل هانس رومنیگه خوب بودن در درجه اول به میزان درجه احترام به حقوق انسانیت بستگی دارد

ـ الان شما داری تعریف می کنی با ابوی می ری عشق و حال یعنی مملکت از وقتی روحانی اومده سر کار گل و بلبل شده دیگه؟ همه هپی ان، همه چی خوبه

ـ آقای ایکس همین شما روز 18 بهمن 91 پست گذاشته بودید که با پدر رفته اید چلوکبابی. از اینکه وانمود میکنید الان رفته اید کباب ترکی چه نتیجه ای می خواهید بگیرید؟ که مثلا شرایط کشور در زمان دکتر روحانی بدتر شده؟

ـ بس کنید این ادبیات پوپولیستی رو! کارگر! کارگر! ته تهش اینه که همه کارگرا خوبن، همه مهندس پولدارها بدن! آدم استفراقش می گیره

ـ آقای ایکس همان وقت که شما کباب ترکی میل می فرمودید، کارگران در اعتصاب غذا بودند. شرم کنید

ـ نوش جان، اما فکر نمی کنید پافشاری بی مورد بر این موضوع که پدر دارید چه طور دله هزاران کودک یتیم را آتش می زند؟ کمی حس همدردی هم بعضی مواقع بد نیست

ـ یعنی باور کنیم شماها این قدر وضعتون بده که می خواین برین رستوران کباب ترکی میخورین؟ مردمو چی فرز کردین؟!؟

ـ بنده مراد شما را از لفظ “بنده خدا” نمی فهمم. بندگی خدا 18 مرحله دارد که حتی ابوسعید ابوالخیر هم به 12 مرحله آن بیشتر نرسید
مگر شما اولیاء الله هستید که با یک نگاه نشانه های بندگی پروردگار را در یک کارگر ساده ملاحظه فرمودید؟ البته بنده منکر این نیستم که آن کارگر ممکن است در حد خودش آدم بدی نباشد

ـ خوب که چی؟ العان باید خوشحال باشیم؟

ـ آخی!! بنده خدا! یعنی الان باید دلمون برای کارگره بسوزه؟ نمی فهمم چرا ایرانیا همش دنبال مظلوم سازین؟؟

ـ آبراهام لینکونگ می گوید فرق ندارد کسی که غذا رو درست می کند از چه قومی تعلق داشته باشد. مهم این است که غذا انسان
(Hooman)
را سیر می کند

ـ آقای ایکس این لینک را ببینید که مربوط به بدن های تکه تکه شده در بمب گذاری دیروز موگادیشو است. چرا به جای پست کباب ترکی گذاشتن در مورد این جنایت ها اطلاع رسانی نمی کنید؟

ـ ممنون از عکس خوبتان. فقط اجازه بدهید توضیح بدهم که در زبان فارسی کلماتی مثل “بابام” و “بهمون” نادرست است. لینک مقاله مفسلی که دو سال پیش در همین مورد در فیس بوک نوشته ام را برایتان می گذارم

ـ آدم باید خیلی وحشی باشه که گوشته یک موجود زنده رو بخوره و به این کار هم افتخار کنه. متعسفم

ـ والا چی بگم من چهار ساله کباب ترکی می خورم تا حالا همچی چیزی ندیدم. یه کم بیشتر توضیح می دین دقیقن ماجرا از چه قرار بوده؟ من براتون پیام خصوصی هم گذاشتم جواب ندادین

ـ خانه از پای بست ویران است. دلمون رو به چی خوش کردیم

توضیح: مسئولیت “املای” برخی کامنت های بالا با نویسندگان محترم آنهاست
😐

♦♦—————♦♦

حسین باستانی

38 ◄ بزن لایک خوشگله رو

چاکر برو بچ سره حال و باحال خنگولستان

خب یه مقدمه لازمه بعد بریم سر بخته اصل قضایا

کاری به قبلش نداشته باشید ، قبلشم خنده داره ها ولی خب نمیشه بگمش

*vakh_vakh* :khak:

خلاصه یه داستانی درست شد که ما تو هیژده سالگی یه نفرو میخواسیم

ازین کارا هم بلد نبودیم که شماره طرف رو گیر بیاریم و خودمون بریم جلو و ازین پیامک بازیا و آمار گرفتنا و اینا متاسفانه بلد نبودیم

از طرفی هم همیطوری که سراط مستقیمو میریم به زور از زیر عذاب الهی فرار میکنیم دیگه وای به حاله اینکه دلی رو بازیچه کنیم

بشکنیم ، وابسطه کنیم

بعد رومونم نمیشد به خونواده بگیم که من اونو میخوام

شاید مسخره باشه ولی خب ، اکثر پسرا تو اون سن همچین حالتی رو دارند

عاقا ما گفتیم چکار کنیم ، چکار نکنیم ،بیایم بگیم زن میخوایم ولی نگیم کیو میخوایم

از همون هیژده سالگی من شروع کردم

هی میگفتم زن میخوام ، زن میخوام

*gerye_kharaki* *gerye_kharaki*

بعد عاقام میگفت وخی عامو هنوز شاشت کف نکرده البته ادبیاتش یکمی تلخه و گرنه منظورش همون دهنت بو شیر میده اس

خلاصه ما هر جا که میرفتیم هی هوار و حسین که من زن میخوام اینا برام نمیگیرن

تو خاندان همش میرفتم با این و اون درد دل که آره من میخوام زن بگیرم یه مشت کافر نمیزارن ، میخوان منو به کصافت و بکشونن

*vakh_vakh* *vakh_vakh*

سه سال کارم این بود

هر جا که میرفتم هی میگفتم زن میخوام ، برام زن نمیگیرن ، هی میگن شاشت کف نکرده ، دهنت بو شاش میده و اینا

بعده سه سال

بابام دیگه کفری شده بود

همیطوری که داشت تلویزیون میدید

من همیجوری رفتم وسط خونه ، گفتم یا برا من زن میگیرید یا میرینم کف خونه

*baaaale* *baaaale*

یهو عاقام از چشاش خون پاشید بیرون و از خودش بی خود شد و به یکی دیگه تبدیل شد

گفت زن میخوای هان ؟؟؟

یا الله کت و شلوار بپوش تا بریم خواستگاری

منو بگی

عرررررررررررررررررر عررررررررررررررررر

*amo_barghi* *amo_barghi*

میدونستم که عاقام میخواد امتحان کنه که واقعنی زن میخوام یا نه

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

خلاصه آماده شدیم رفتیم خواستگاری اولی

خواستگاری اولی خواستگاریه یه دختری بود که از سمت همسایه بقلیمون معرفی شده بود

عاقا ما رفتیم با کت و شلوار و فرفریامم کوتاه کرده بودم چه ژونی شده بودم

بعد نشستیم

دیدم یا پیغمبل

یه دختره نشسته رو صندلی رو به رویی ، مثه یه ماده خرس

ابلفرض

*O_0* *esteres*

من خودم هیکلم خیلی درشته بعد این دو برابر من بود

یه چادر سفیدم پوشیده بود

با چش غره نگام میکرد

منم بقل آقام نشسته بودم ریده بودم تو خودم

هی یواش یا آرنج میزدم به دنده های بابام

میگفتم جون ننت منو با این نفرست تو اون اتاقه میخورتمون

*ey_khoda* *ey_khoda*

خیلی وحشتناک بود

هی هر لحظه احساس میکردم الان یه غرش کنه با باکسن خودشو بزنه رو میز هممونو بخوره

:khak: :khak:

منم استرس گرفته بودم ، اولین بار خواستگاری ، توهمات میزد به سرم

که الان چادرو میزنه کنار یه نعره میکشه ننمو میخوره

چون ننم بش نزدیک تر بود

بعد من میگفتم تا بیاد ننمو بخوره با کارد آشپزخونه میپرم میزنم تو کمرش

اصن یه وضعی بود

*gij_o_vij* *gij_o_vij*

خلاصه میوه و شیرینی و هر چی داشتن خوردیم و فرار کردیم

خلاصه سن دختره یک سال بیشتر بود کنسل شد داستان

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بعد اینکه اولین خواستگاری رو رفتیم خونواده فهمیدن که نه مثی که قضیه جدیه و مثلن من واقعن زن میخوام

خلاصه دو سه روزی گذشت دیدم پیگیر شدن برای خواستگاری دومی

هی من با خودم کلنجار میرفتم که باو من اینا رو نمیخوام و اینا ؛ من یکی دیگه رو میخوام

ولی خو روم نمیشد

از طرفی میدونستم که یکی از گذینه هایی که بابام مد نظرش داره برا من همونیه که من میخوامش

عرررررررررررررررر

*lover* *lover*

عاقا میخواستن قرار مدار بزارن برای خواستگاری بعدی

من هی تو وجودم جیغ و داد میکردن که یا الله یه حرفی بزن ، یه چیزی بگو

خلاصه رفتم پشت مبلا سرمو از پشت مبل اوردم بالا

گفتم مملی (مثلن خودمو لوس کردم اسم بابام که محمدرضاس رو خودمونی گفتم ) ؛ گفتم مملی برید تو کار دختره فلانی

آقا ما اینو گفتیم

یهو همه برگشتن نگام کردن

منم ذوق از باکسنم داشت میزد بیرون

یهو مثه خره حالمه بدو بدو جفتک زنان پریدم رفتم تو اتاق

*vakh_vakh* *vakh_vakh*

اینقده ذوق داشتم ، اشک از خشتکم میبارید

هی دوست داشتم خودمو بمالم به درو دیوار

:khak: :khak:

هی تو خودم عرررررر میزدم و با باکسنم گردو میشکستم و اینا

و این خواستگاری دومی رو بیخیال بشید به هر حال نشد ، قسمت نبود

بعد یه جوری میخواستم نشون بدم که مثلن اینم یه گزینه ساده بود و اینا

نگفتم که دیگه زن نمیخوام و اینا

بعد عاقا ننمم داغ کرده بودن و ازین خواستگاری کردن و خواستگاری رفتن کیف میکردن

خلاصه اینا دیگه داغ کرده بودن و ما هی زرت و زرت با قلبی پر از عن و شکسته و نالان میرفتیم خواستگاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

خواستگاری سومی

ما هر دور که میرفتیم یه سری تعداد بهمون اضاف میشد

یه بار آبجی بزرگم و دومادمون

یه بار مادر بزرگم و اینا

هر بار هی زیاد میشدیم

مام میرفتیم یه جعبه شیرینی میخریدیم مثه قوم وایکینگ ها حمله میکردیم و میوه و شیرینی و هر چی داشتن میخوردیم

هی میوردن جلو ما ، ما هم هی میخوریدیم

خواستگاری سومی رفتیم خواستگاری یه دختر اصفهانی

خونوادتن یک مقداری فقیر بودن و دست و بالشون بسته بود

بعد ما نشسته بودیم دور هم و اینا یهو گفتن بیا برو تو این اتاقه حرف بزنید

ووی خاکه عالم مو خو اصن نبلد بودم

خشتک به دندون گرفتمو پشت دختره راه افتادم

رفتیم تو اون اتاقه اخرش

*palid* *palid*

عاقا نشستیم یهو دختره یه طومار در اورد بیرون

یه مشت سوال شروع کرد از من پرسیدن

که اگه مثلن بچمون رید کفه خونه تو چیکار میکنی ؟؟

اگه بخوام سره کار چیکار میکنی ؟؟

اگه غذا شور شد چی ؟؟

*neveshtan* *neveshtan*

کلی سوال دیگه

بعد من همه رو جواب دادم و اینا

بعد که سوالا تموم شد گفت که اگه سوالی ندارید تا بریم بیرون

بعد مو یکمی با خودم فکر کردم گفتم خیلی زشته که این همه سوال از من پرسید بعد مو بگم سوالی ندارم و اینا

گفتم چرا یه سوالی داشتم

*modir* *modir*

گفت بگید

یعد من هی فکر کردم هی فکر کردم هی فکر کردم

دیدم هیچی به مخم نمیاد

گفتم شما با سره کار رفتن من بعد ازدواج مشکلی دارید ؟؟

یهو قیافش ایطوری شد

*haaaan* *Aya*

بعدم جوب نداد رفت بیرون

واقعن زشته این همه سوال پرسید من جواب دادم ، یه سوال پرسیدم بلد نبود

ویییییششش

*dava_dokhtarone*

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

رفتیم خواستگاری چهارم

این قوم وایکینگا که خوش خوشانشون بود

میخوردن و میپلکیدن تو این میوه ها و شیرینی ها و اینا

خواستگاری بعدی رفتیم خونه یه یارو

بابایه دختره مداح بود

ننه ی دختره آرایشگر

بعد رفتیم خونشون و اینا

بعد مو نه چهره ام نورانیه و اینا

به نظرم باباهه ازم خوشش میومد

من هی میوه هاشونو میخوردم ، هی موزاشونو میخوردم ، هی فقط پسته های آجیلو میخوردم

هی نگاه من میکرد یه چیزی زیر لب میگفت فکر کنم ذکر میگفت ، از همونجا فهمیدم که باباهه عاشقم شده

همیجوری که موزا رو میخوردم دیدم که

ژوووووووووووووووووووووووووووووووووولززززززززز

*lover* *lover* *ghalb*

یه دختری اومد از آشپزخونه بیرون یه سینی چای دستش

اصن متشنج شدم هی موزاشونو خوردم بیشتر تر تر

سینیو گرفت جلو من چایی برداشتم ، بعد هول کرده بودم نزدیک بود به جای مرسی ممنونم

بگم آی لاوی یو

ولی موز تو دهنم بود چیزی نگفتم

بعد هی به عاقام میزدم با آرنج میگفتم خودشه

منو با این بفرسید تو اون اتاقه

ژووووووولز

ژوووووووووووووووووولللللللللززززز

*khoraki* *khoraki*

خودشه من دلم براش داره پیت پیت میکنه

*palid* *palid*

ولی نفرستادن که نامردا

*odafez* *gerye*

خلاصه چون تاثیر پذیریه دختره از ننش که آرایشگر بود زیاد بود

این مورد هم از سمت خونواده رد شد

من خونوادم خیلی تقریبا مذهبی اند ، هم ننم آخونده ، هم عاقام

بعد اینا منو به چشم کافر میبینن تو این مورد اصن نظر منو حساب نکردند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

خواستگاری پنجم که رفتیم خواستگاری یکی از هم بازیای بچگیم بود

بعد من فقط یه خاطره ازش یادم بود

اونم این بود

یبار همیطوری که بازی میکردیم

یهو گفت من از تو قد بلند ترم

منم گفتم خلط نکن باو

گفت راست میگم میگی نه بیا وایسیم بقل دیوار

رفتیم بقل دیوار واسادیم

اون بالا سره منو خط کشید

بعد نوبت من شد که بالا سره اونو خط بکشم

نگاه کردم دیدم که اعع ع ععع ؟؟ قدش از من بلند تره

با مشت زدم تو شکمش دولا شد دلشو گرفت بالای باکسنش که چسبیده بود به دیواره خط کشیدم

از من کوتاه تر شد اینطوری

*bandari* *bandari*

خلاصه رفتیم خواستگاریه این

دوباره این قوم وایکینگا شروع کردن یه هپلی هپو کردن میوه ها و شیرینی ها و شربتا

مونه با این فرستادن تو اون اتاقه

*pishnahad_kasif* *pishnahad_kasif*

بعد این قدش همونقد که بچگی داشت مونده بود

*vakh_vakh* *vakh_vakh*

فک کنم مشتی که زدم سیستم افزایش قدش رو از کار انداخته بود

خلاصه شروع کردیم حرف زدن و اینا و سوال و جواب و این بپرس و من بپرس

یهو وسط کار گفتش که

چیزی از بچگیمون یادت میاد ؟؟؟

من گفتم نهههههههههههههههههه

*Aya* *Aya*

بچه بودی مگه ؟؟

*ajibeh* *ajibeh*

بعد شروع کرد مو به مو همون خاطره رو از بچگی تعریف کردن

بعد من گفتم من یه تصادف سخت داشتم تموم حافظه ام ریده مال شده این چیزا پاک شدن

*bi_chare* *bi_chare*

والا یهو میدیدی میگفتم اره یادمه میگفت وایسا بقل دیوار تا مشتی که زدیو بت بزنم

بعد اینم قدش کوتاه بود بجا اینکه بزنه تو شکمم میزد تو پروستاتم بدبخت میشدم میرفت پی کارش

هی گفتم نووووچ من یادم نمیادو اینا

من بعده اون داستان اصلی که سر نگرفت و اونی که میخواستم نشد

همه چیو سپرده بودم دست بابا مامانم که تصمیم بگیرن و اینا خودم کامل بیخیال بودم

الکی مثلن شکست عشقی خورده بودم

دلی پر از عن و شکسته

هی در خلوت شبانه میگوزیدم و به رویاهای پر پر شده فکر میکردم

آه ، ز چه اینگونه سیه بخت و دلی شکسته دارم

خلاصه اینم تایید نشد از سمت خونواده

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

خواستگاری شیشم

خواستگاری آخری از طرف مادر بزرگم معرفی شد دختره

یه خونواده خررررررررررررررررر پول

با کلاس و اینا

مام ایل و طایفه رو برداشتیم رفتیم

بخور بخور

باز مثه همیشه یه جعبه شیرینی خریدیم و حمله کردیم میوه و شیرینی و شربت و چای اینا رو خوردیم

گاها دیده میشد که چند بازی فامیل ها میخواستن ماهیه داخل اکواریوم هم بخورند که روشون نمیشد و جلو خودشون رو میگرفتن

عاقا ما نه دفعه شیشم بود دیگه عادی شده بود

مام پیوسته بودم به وایکینگا

هی میخوردم ، موز و پرتغال و موزو آجیل و هر چی میوردن میخوردم

دوسه بار نزدیک بود دستمال کاغذیاشونم بخورم

ولی خودمو کنترل کردم

عاقا ما نشسته بودیم

بعد داداشش داشت حرف میزد

این داداشش گوزوش هی نگاه من میکرد من روم نمیشد ببینم دختره رو

هی نگاه من میکرد

هی من روم نمیشد ببینم دختره رو

بعد اینکه ناموسا خودتون چایی بیارید آدم بشه نگاتون کنه

این نمیدونم چاییو داد دست کی خودش نشت رو به رو من

منم هی روم نمیشد نگاش کنم داداشش منو نگاه میکرد

بعد داداشش روشو کرد یه لحظه اونور

من مثه کفتار پیر اومدم ببینم کدومشونه

یهو دیدم دختره رفته پشت ستون دیگه نمیشد ببینش

خلاصه این خواستگاری اصن ما ندیدیم دختره رو

فقط هی میوه هاشونو خوردیم

بعد این خواستگاری با یک عمل تروریستی گفتم گوز خوردم زن نمیخوام

و به این داستان خواستگاری رفتن ها خاتمه دادیم فعلن

الانم که دارم برا شما خاطراتشو مینویسم

*doctor* *doctor*

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

 

 

لیست خاطره های قرار داده شده تا به الان ◄

میتونید خاطرات رو بروبچی که برنامه اندرویدی رو دازند از بخش خروجی ، پاندا ببینند

بچه ها یه مدتی درگیر ابدیت بودم ، نتونستم داستان های شیخ و مریدان بنویسم و یا خاطره بنویسم

بعد از اونم زیاد حس و حال نداشتم ، ولی ان شا الله سعی میکنم که ازین به بعد بیشتر بنویسم

بیشتر باشم

بیشتر بخندیم

من سره خندیدن عاشق شدم و گیر افتادم

بعد این داستان که نشد ، سعی کردم بیشتر عادت کنم به خنده ی اطرافیام

خیلی دوستتون دارم

*baghal*

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

**♥** دلاتون شاد و لباتون خندون *ghalb_sorati*

47 ◄ دیری دی دینگ

امروز صبح از خواب پا شدم دیدم صبحونه نداریم،به مامانم میگم چرا صبحونه نداریم؟
.
.
میگه الکی مثلا ماه رمضونه
میگم پس چرا سحری بیدارم نکردی؟
.
.
میگه الکی مثلا خواب موندم

😕😄😂

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

یه بار با یه دختره رفته بودم سفره خونه

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

بعد یه نیم ساعت قلیون کشیدن دختره گفته کی آب قلیون تموم میشه بریم ؟
از اون موقع هروقت قلیون میبینم جیغ میکشم

😆😂😅

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

‏با دختره رفتم بیرون مخش رو بزنم گفت عاشق حیواناتم انقدر که دوست دارم شبا بغلشون کنم

.
.
.
.
.
.
.
.
.

هیچی نگفتم.
گفت چرا حرف نمیزنی؟
گفتم احمق شتر حرف میزنه؟

😐🐪🐫

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

درود بر نصف جهان
چند اصطلاح پیچیده اصفهانی😜😄

پَکوکومنکو:جمله ی یک اصفهانی اصیل سر سفره برای خوردن کوکو
😅

پ یالین سِسا.:پس زود باشین ساعت سه شده

آدوُوندَندِدون؟ : پرسش یک مادر اصفهانی از پسر سربازش. آیا شما را وادار به دویدن کردند

اِزنِیِشِسا (نی شه سا) : جمله ی یک اصفهانی اصیل زمانی که قلیانش خوب کام نمیدهد_ یعنی مشکل از نی اش است😄

چند مگس مگه ؟؟ : تعجب یک اصفهانی از حجم فلش مموری

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

آدم انقد موی زائد و اضافی اینور اونور و لای درزاش داشته باشه

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

بعد موهای سرش شروع کنه ریختن
خدایا عدالتتو شکر

😐😅😂😑

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

حضرت یعقوب از ندیدن یوسف نابینا شد،

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

مادربزرگِ من از بس که تکرارش رو از آی فیلم دید کور شد

😑😂😂

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

‏تو فیلمای ایرانی کابوس هميشه دم صبح اتفاق می افته

اگه زن از خواب بپره شوهر رفته سرکار
مرد از خواب بپره می بینه زن در حال نماز خوندنه

هیچوقت بغل هم نیستن

😂😂😂

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

عاقا یه موضوعی چند وقته فکرمو درگیر کرده

.
.
.
.
.
.
.

عایا تو استخر توپ هم میشه جیش کرد یا حتمن باید استخر آب باشه؟

🤔

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

شترا چند دسته‌اند

🐫🐪🐫🐪

یک ← تو خواب پنبه دانه می‌بینن
دو ← با بارشون گم می‌شن
سه ← در خونه مردم می‌خوابن
چهار ← دولا دولا سواری می‌دن
پنج ← با دقت این پست رو می‌خونن 😁
شیش ← فحش هم میدن😁😂

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

عموم دیشب اشتباهی پیام داده

“خانوم اون لباس خواب توریه رو بپوش دارم میام”

بعد خواسته سوتی‌شُ جمع کنه

پشت‌ بندش پیام داد

“کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود”

😶😂😂

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

دلهره یعنی میان جماعته چادری

دلبر چادری ات را ناگهانی گم کنی

..
.
.
.
.
.
.
.

اینو از گروه بسیجیا دزدیدم لامصبا😂

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

از وقتی مشخص شده زن مسی همبازی بچگیش بوده

.
.
.

همه افتادن دنبال همبازیای بچگیشون
شماره ناشناس دیدین جواب ندین

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

یه آقایی برای اصلاح میره سلمونی و میگه:

” سخت ترین جای ریش من برای تراشیدن، گونه هامه ”
سلمونی میره یک توپ کوچیک چوبی میاره و میده
آقا بزاره تو لُپــش
بعد از اصلاح آقا که میبینه ریششو خیلی تمیز و از ته زده میگه
دمت گرم داداش،خیلی حال دادی

ولی اگه اشتباهی من این توپو قورت داده بودم چی؟
سلمونی با لبخند میگه
.
.
.
.
.
.
.
.

اشکالی نداشت، میتونستی روز بعد مثل همه
واسم پسش بیاری

🙄😳😝😆😂

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

**♥** دلاتون شاد و لباتون خندون *ghalb_sorati*

46 ◄ دیری دی دینگ

khengoolestan_axs

^^^^^*^^^^^

مرد خیاط ، لباسی قدیمی را در مغازه اش آویزان کرده بود
می گفت

بیست و پنج سال پیش برای خانمی دوختم
لباس را گذاشته بود جلوی همه ی لباس ها
تر و تمیز

می گفت
هنوز نیامده تا ببردش
مکث می کرد و می گفت
زیبا بود

^^^^^*^^^^^

اردوان مفیدی

40 ◄ چِل شدم

►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

کسی که برای حل مشکلات دیگران به آنها پول قرض می دهد یا ضامن وام آنها می شود و به دروغ نمی گوید که ندارم و گرفتارم، احمق نیست
کریم و جوانمرد است

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

كسي كه در مقابل بي ادبي و بي شخصيتي ديگران با تواضع و محترمانه صحبت مي كند و مانند آنها توهين و بددهني نمي كند، احمق نيست
مودب و باشخصيت است

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

کسی که از معایب و کاستی های دیگران، درمی گذرد و بدی ها را نادیده می گیرد، احمق نیست
شریف است

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

کسی که دربارۀ پول و دستمزدش زیاد اصرار نمی کند و خیال می کند دیگران انصاف و شعور دارند، احمق نیست
مناعت طبع دارد

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

کسی که برای شنیدن حرف ها و شعرها و قصه ها و اثار هنری یک جوان بی تجربه وقت می گذارد و حوصله به خرج می دهد، احمق نیست
انسان است

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

کسی که به موقع می آید و برای با کلاس بودن، عده ای را منتظر نمی گذارد
احمق نیست
منظم و محترم است

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

کسی که به دیگران اعتماد می کند و آنها را سر سفرۀ خود می نشاند و به خانه اش راه می دهد یا به محفل دوستانه و چای و قهوه ای دعوت می کند و صمیمانه و دوستانه رفتار میکند، احمق نیست
متواضع و مهربان است

►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

انسان بودن هزينه سنگيني دارد

30 ◄ قر تو کمرم فراوونه ....
  • 1
  • 1,164
  • 5,064
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها