• عاشخونه ها
فال آنلاین

سال نو مبارک

❤ الهی خنده ات همچون بهار و دلت آزاد ز غم ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan

فسقلی ننم

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها

افراد زیادی اونجا نبودن ۳ نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۶۰ تا ۷۰ سالشون بود

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد

البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم

بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن

و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که

خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت

این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن می خوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده

خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم

من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم

و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم

اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد

و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد

خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود

 

اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم

ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه ۴ یا ۵ ساله ایستاده بود تو صف

از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم

و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب می کنه

دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو شونش

به محض اینکه برگشت من رو شناخت یه ذره رنگ و روش پرید

 

اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم ماشالله از ۲-۳ هفته پیش بچتون بدنیا اومد و بزرگم شده

همینطور که داشتم صحبت می کردم پرید تو حرفم گفت

داداش او جریان یه دروغ بود یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم

 

دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت

اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم

 

همینطور که داشتم دستام رو می شستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم

البته اونا نمی تونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن

پیرزن گفت

کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم

الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم

پیر مرده در جوابش گفت

ببین اومدی نسازی ها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه

اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود

من اگه الان خود هم بخوام ولخرجی کنم نمی تونم بخاطر اینکه ۱۸ هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده

همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین

پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد

پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار

من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت

تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم می میرم

رو کردم به آسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن

بعد اومدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین

 

ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماها که دیگه احتیاج نداشتیم

 

گفت داداشی

پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم

این و گفت و رفت

یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم

واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمیده

 

*~~~~~~~~*

 

داستان کوتاه من کی هستم ؟

من دوشیزه مکرمه هستم

وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود

من مرحومه مغفوره هستم

وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام

من همسری مهربان و مادری فداکار هستم

وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش آگهی وفات مرا

در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند

من ضعیفه هستم

وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند

من بی بی هستم

وقتی نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند

من مامی هستم

وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند

من مادر هستم

وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم

چون آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم

من زنیکه هستم

وقتی مرد همسایه تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود

من مامانی هستم

وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم

من یک کدبانوی تمام عیار هستم

وقتی شوهرم در حال خوردن قورمه سبزی است

من در ماه اول عروسی ام

خانم کوچولو ، عروسک ، ملوسک ، خانمی ، عزیزم ، عشق من ، پیشی ، قشنگم ، عسلم ویتامین هستم

دامادم به من وروره جادو می گوید

حاج آقا مرا والده آقا مصطفی صدا می زند

من مادر فولادزره هستم

وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم

مادرم مرا به خان روستا کنیز شما معرفی می کند

واقعا من کی هستم؟

 

*~*~*~*~*~*~*~*
چهار شمع به آرامی می سوختند محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید

اولین شمع گفت : من صلح هستم ، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد

فکر می کنم که به زودی خاموش شوم

هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد

شمع دوم گفت : من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم

حرف شمع ایمان که تمام شد ، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت :

من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند

آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند

پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند

او گفت :  شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟

چهارمین شمع گفت : نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم

من امید هستم

چشمان کودک درخشید ، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد

بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود

 

 

*~*~*~*~*~*~*~*
در یکی از روستاهای شهر رم پیرمرد ثروتمندی زندگی می کرد که تنها بود

او دارای صورتی زشت و بدترکیب بود

شاید به خاطر همین بود که هیچکس نزدیک او نمی شد

و همه مردم از او کناره گیری می کردند

قیافه ی زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد

رفتارهای بد اهالی دهکده باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود

او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شده بود

سال های زیادی این وضعیت ادامه داشت

تا اینکه یک روز همسایه ای جدیدی در کنار خانه ی  پیرمرد سکنی گزید

آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر بچه ی زیبایی داشتند

یک روز دخترک که از وجود پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او در حال گذر بود که

ناگهان پیرمرد هم بیرون آمد و نگاهشان در هم گره خورد

اما اینبار مثل همیشه نبود دخترک نه ترسید نه فرار کرد

حتی با لبخندی زیبا به پیرمرد نگاه کرد و بعد از چند ثانیه سلام کرد و رفت

طرز برخورد دخترک چنان در پیرمرد تاثیر گذاشت که او هر روز به بهانه های مختلف بیرون خانه می آمد تا دخترک را ببیند

دخترک هم به این موضوع پی برده بود و هم روز بیشتر به پیرمرد محبت می کرد

دخترک بهمراه خانواده اش یک هفته به مسافرت رفتند و بعد از برگشت متوجه شد خبری از دوست پیرش نیست

دو هفته بعد پستچی نامه ای در خانه ی دخترک آورد

وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که تمام مال و اموالش را به نام دخترک کرده بود

و در پایان وصیت نامه نوشته بود

تو وارث آمدن لبخند بر روی لب من بودی
*~*~*~*~*~*~*~*

۲۶ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

دو گدا در یکی از خیابان های شهر رم کنار هم نشسته بودند

یکی از آنها صلیبی در جلو خود گذاشته بود و دیگری ستاره داوود

مردم زیادی که از آنجا رد می شدند به هر دو نگاه می کردند ولی فقط تو کلاه کسی که پشت صلیب نشسته بود پول می ریختن

کشیشی که از آن جا رد می شد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیب نشسته پول می دهند و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمی دهد

رفت جلو و گفت

رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟

اینجا یک کشور کاتولیک هست ، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست

پس مردم به تو که ستاره داوود جلو خود گذاشتی پولی نمی دهند ، به خصوص که درست نشستی کنار دست گدایی که در جلو خود صلیب گذاشته است

در واقع از روی لجبازی هم که باشد مردم به او پول می دهند نه به تو

گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرف های کشیش

رو به گدای پشت صلیب کرد و گفت

هی موشه نگاه کن کی اومده به برادران گلدشتین بازاریابی یاد بده ؟

*~~~~~~~~*

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند

پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد و گفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد

جوان گفت : شنیده ام قد او کوتاه است

پیرزن گفت : اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود

جوان گفت : شنیده ام زبانش هم لکنت دارد

پیرزن گفت : این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد

جوان گفت : خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است

پیرزن گفت : درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد

جوان گفت : شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است

پیرزن گفت : شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد

جوان گفت : این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد

پیرزن گفت : ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد

نتیجه : در زمان ازدواج چشماتون رو { خیلی } باز کنید

*~~~~~~~~*

روزی مردی خواب عجیبی دید

او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.

هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند

مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم

مرد کمی جلوتر رفت

باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند

مرد پرسید : شماها چکار می کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است

با تعجب از فرشته پرسید : شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است

مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد : بسیار ساده ، فقط کافیست بگویند :خدایا شکر

۲۹ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

شخصی در یک تست هوش دردانشگاه که جایزه یک میلیون دلاری براش تعیین شده شرکت کرده

سوالات این مسابقه به شرح زیر میباشد

 

جنگ ۱۰۰ ساله چند سال طول کشید؟

الف-۱۱۶ سال
ب-۹۹ سال
ج-۱۰۰ سال
د- ۱۵۰ سال

آن شخص از این سوال بدون دادن جواب عبور کرد

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦
 

کلاه پانامایی در کدام کشور ساخته میشود؟

الف-برزیل
ب-شیلی
ج-پاناما
د-اکوادور

آن ازدانش اموزان دانشگاه برای جواب دادن کمک خواست

 
♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

مردم روسیه در کدام ماه انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟

الف-ژانویه
ب-سپتامبر
ج-اکتبر
د-نوامبر

آن شخص از خدا کمک خواست

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦
 

کدام یک از این اسامی اسم کوچک شاه جورج پنجم بود؟

الف-ادر
ب-البرت
ج-جورج
د-مانویل

آن شخص این سوال رو با پرتاب سکه جواب داد

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦
 

نام اصلی جزایر قناری واقع در اقیانوس ارام از چه منبعی گرفته شده است؟

الف-قناری
ب-کانگرو
ج-توله سگ
د-موش صحرایی

آن شخصاز خیر یک میلیون دلار گذشت

*~*****◄►******~*

ایا شما میتوانین جواب درست رو بگین

۶۸ ◄ انگشت مبارک را بر من بفشار

مرد فقیری از خدا سوال کرد

چرا من اینقدر فقیر هستم؟

خدا پاسخ داد

چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی

مرد پاسخ داد

من چیزی ندارم که ببخشم

خدا پاسخ داد

چرا!!!! محدود چیزهایی داری

یک صورت که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی

یک دهان که می توانی از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی

یک قلب که می توانی بروی دیگران بگشایی

چشمانی که میتوانی با آنها به دیگران با نیت خوب نگاه کنی

 

فقر واقعی فقر روحــــی ست.دل آدم ها خیلی ساده گرم میشود

 

*~*****◄►******~*

پدری فرزند خود را خواند

دفتر مشق او را که بسیار تمیز و مرتب بود نگاه کرد و گفت

فرزندم چرا در این دفتر کلمات زشت و ناپسند ننوشتی و آن را کثیف نکردی؟

پسر با تعجب پاسخ داد

چون معلم هر روز آن را نگاه می کند و نمره می دهد

پدر گفت: دفتر زندگی خود را نیز پاک نگاه دار، چون معلمه هستی

هر لحظه آن را می نگرد و به تو نمره می دهد

ألَم یَعلَم بأنَّ اللهَ یَری

سوره علق آیه ۱۴

 «  آیا انسان نمی داند که خدا او را می بیند  »

*~~~*****~~~*

۲۰ ◄ عاقا پست بیسته ، بیست

khengoolestan_post_fesgheli_21_dey_1395

*~*****◄►******~*

چادرم باشد مرا معیار ایمان و شرف
همچو مروارید زیبایم درون یک صدف

دید نامحرم نیفتد لاجرم بر سوی من
افتخارم باشد این،زهرا بود الگوی من

مدعی گوید که چادر یک نشان فانی است
من ولی گویم که با چادر تنم اسلامی است

مدعی گوید که با چادر کلاست باطل است
من ولی گویم که ایمانم ز چادر کامل است

مدعی خواهد مرا بی دین کند با لفظ دوست
چادر من همچو تیر زهرگین،بر چشم اوست

(بهلول حبیبی زنجانی)
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

تو تابستون امسال با اون گرمای خفه کننده اش توی اتوبوس نشسته بودم

یه دختر کوچولوی ۸-۹ ساله هم به خاطر نبود جا دور از مامانش نشسته بود رو صندلی ته اتوبوس
دختر کوچولو روسری اش رو خیلی زیبا با رعایت حجاب همراه چادر عربی سرش کرده بود

خانوم بدحجابی که پیش دختر کوچولو نشسته بود و خودشو باد میزد با افسوس گفت

توی این گرما اینا چیه پوشیدی؟از دست اجبار این مامان باباهای خشک مقدس…تو گرمت نمیشه بچه؟

همون لحظه اتوبوس ایستاد و باید پیاده میشدیم

دختر کوچولو گره ی روسری اش رو سفت تر کرد و محکم و با اقتدار گفت

چرا گرمم شده… ولی آتیش جهنم از تابستون امسال خیلی خیلی گرم تره

*~*****◄►******~*

پنجره را به روی قاصدک بی قرار باز کرد

قاصدک روی شانه دخترک نشست و با او گفت

خدا زیبایی را آفرید و آن رابه فرشته ای به نام زن سپرد

راستی

با امانتی که خدا به تو سپرده بود چه کار کردی؟

*~*****◄►******~*
حجابــــ

احترام به حرمت های الهی ست

و

چادر _ حجاب برتر

بله ی بلند من است به یکتا معشوق عالم

به خدای مهربانم

کمی فکر کن

تو با بی حجابی به چه کسی بله می گویی؟

*~*****◄►******~*

khengoolestan_post_fesgheli_nane_21_dey_1395

○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○

حجاب یعنی من مجهز به آنتی ویروس هوس و وسوسه هستم

به زلفانت بیاموز که بیرون ارزش دیدن ندارند
کس غنچه نهان شده دربرگ را نچید

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

از بی حجابی است اگر عمر گل کم است
زن با حجاب همچون مرواریدی در صدف است

حفظ چادر حفظ دین و مذهب است
شیوه زهرا و درس زینب است

تا شهوت نفس در نهاد بشر است
در کشف حجاب صد هزاران خطر است

تیری است نظر،ز تیرهای ابلیس
این چادر در مقابلش چون سپر است

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

پدرم گفت که ای دخت نکو بنیادم
زلف بر باد نده تا ندهی بربادم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

خواهرم حجاب تو بها است نه بهانه

برای هر چیز زکاتی است و زکات زیبایی پا کدامنی وحجاب است

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

در اخر
حجاب مصونیت است نه محدویت

۲۷ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

پرونده مربوط به سال ١٣٩٢ است و در تهران اتفاق افتاده است

شنبه صبح ساعت ۹:۰۰ در اتاق بازپرس کوبیده میشه و پرونده قتلی که در روز قبل اتفاق افتاده روی میز بن قرار میگیره

خلاصه گزارش که از حادثه دیروز تهیه شده

ساعت ۱۵:۰۰ جسد بی جان آقای رضائی در اتاق مطالعه وی یافت شده و پزشک قانونی معتقد است قتل بین ساعت ۱۳:۰۰ تا ۱۴:۰۰ رخ داده است

افراد حاضر در خانه

همسر آقای رضایی

باغبان

خدمتکار

نظافتچی

بازپرس دستور احضار هر چهار مظنون رو صادر میکنه و به ترتیب از هر کدوم بازجویی میکنه

همسر آقای رضایی

دو شب پیش با هم بحث کردیم ؛ اون شب تا صبح نخوابیدم ؛ به همین خاطر دیروز ظهر خیلی احساس خستگی میکردم ؛ساعت ۱۳:۰۰ رفتم توی تخت و خوابیدم

باغبان
من دیروز ظهر مشغول آبیاری باغچه و سبزی چیدن بودم

خدمتکار

دیروز هم مثل همیشه روز آرومی داشتیم ؛ کسی وارد منزل نشد ؛ فقط یه بار پستچی زنگ منزل رو به صدا درآورد که خود من رفتم نامه رو تحویل گرفتم

نظافتچی

دیروز نوبت نظافت آشپزخانه و حمام بود ؛ من هم مشغول نظافت بودم

بازپرس به اظهارات متهمین نگاهی می اندازد و بلافاصله دستور بازداشت یکی از آنها را می دهد

به نظر شما قاتل که بوده و چرا ؟

با ذکر دلیل

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

راهنمایی

*به تمام جزییات توجه کنید*

۴۹ ◄ دیری دی دینگ
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
is typing

بلقیس
حکمت ۳۰

شیخ المریض
عشق

عشق پری
جواب خوبی

Gerafiste.sheyton
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها