• خندانکس
فال آنلاین

خدا زیباست

❄️❄️ این را در دانه دانه های برف میبینم ❄️❄️

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan

فسقلی ننم

دو گدا در یکی از خیابان های شهر رم کنار هم نشسته بودند

یکی از آنها صلیبی در جلو خود گذاشته بود و دیگری ستاره داوود

مردم زیادی که از آنجا رد می شدند به هر دو نگاه می کردند ولی فقط تو کلاه کسی که پشت صلیب نشسته بود پول می ریختن

کشیشی که از آن جا رد می شد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیب نشسته پول می دهند و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمی دهد

رفت جلو و گفت

رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟

اینجا یک کشور کاتولیک هست ، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست

پس مردم به تو که ستاره داوود جلو خود گذاشتی پولی نمی دهند ، به خصوص که درست نشستی کنار دست گدایی که در جلو خود صلیب گذاشته است

در واقع از روی لجبازی هم که باشد مردم به او پول می دهند نه به تو

گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرف های کشیش

رو به گدای پشت صلیب کرد و گفت

هی موشه نگاه کن کی اومده به برادران گلدشتین بازاریابی یاد بده ؟

*~~~~~~~~*

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند

پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد و گفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد

جوان گفت : شنیده ام قد او کوتاه است

پیرزن گفت : اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود

جوان گفت : شنیده ام زبانش هم لکنت دارد

پیرزن گفت : این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد

جوان گفت : خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است

پیرزن گفت : درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد

جوان گفت : شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است

پیرزن گفت : شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد

جوان گفت : این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد

پیرزن گفت : ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد

نتیجه : در زمان ازدواج چشماتون رو { خیلی } باز کنید

*~~~~~~~~*

روزی مردی خواب عجیبی دید

او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.

هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند

مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم

مرد کمی جلوتر رفت

باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند

مرد پرسید : شماها چکار می کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است

با تعجب از فرشته پرسید : شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است

مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد : بسیار ساده ، فقط کافیست بگویند :خدایا شکر

۱۶ ◄ دینگله دینگو

شخصی در یک تست هوش دردانشگاه که جایزه یک میلیون دلاری براش تعیین شده شرکت کرده

سوالات این مسابقه به شرح زیر میباشد

 

جنگ ۱۰۰ ساله چند سال طول کشید؟

الف-۱۱۶ سال
ب-۹۹ سال
ج-۱۰۰ سال
د- ۱۵۰ سال

آن شخص از این سوال بدون دادن جواب عبور کرد

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦
 

کلاه پانامایی در کدام کشور ساخته میشود؟

الف-برزیل
ب-شیلی
ج-پاناما
د-اکوادور

آن ازدانش اموزان دانشگاه برای جواب دادن کمک خواست

 
♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

مردم روسیه در کدام ماه انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟

الف-ژانویه
ب-سپتامبر
ج-اکتبر
د-نوامبر

آن شخص از خدا کمک خواست

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦
 

کدام یک از این اسامی اسم کوچک شاه جورج پنجم بود؟

الف-ادر
ب-البرت
ج-جورج
د-مانویل

آن شخص این سوال رو با پرتاب سکه جواب داد

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦
 

نام اصلی جزایر قناری واقع در اقیانوس ارام از چه منبعی گرفته شده است؟

الف-قناری
ب-کانگرو
ج-توله سگ
د-موش صحرایی

آن شخصاز خیر یک میلیون دلار گذشت

*~*****◄►******~*

ایا شما میتوانین جواب درست رو بگین

۳۵ ◄ اشمولی پشمولی

مرد فقیری از خدا سوال کرد

چرا من اینقدر فقیر هستم؟

خدا پاسخ داد

چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی

مرد پاسخ داد

من چیزی ندارم که ببخشم

خدا پاسخ داد

چرا!!!! محدود چیزهایی داری

یک صورت که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی

یک دهان که می توانی از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی

یک قلب که می توانی بروی دیگران بگشایی

چشمانی که میتوانی با آنها به دیگران با نیت خوب نگاه کنی

 

فقر واقعی فقر روحــــی ست.دل آدم ها خیلی ساده گرم میشود

 

*~*****◄►******~*

پدری فرزند خود را خواند

دفتر مشق او را که بسیار تمیز و مرتب بود نگاه کرد و گفت

فرزندم چرا در این دفتر کلمات زشت و ناپسند ننوشتی و آن را کثیف نکردی؟

پسر با تعجب پاسخ داد

چون معلم هر روز آن را نگاه می کند و نمره می دهد

پدر گفت: دفتر زندگی خود را نیز پاک نگاه دار، چون معلمه هستی

هر لحظه آن را می نگرد و به تو نمره می دهد

ألَم یَعلَم بأنَّ اللهَ یَری

سوره علق آیه ۱۴

 «  آیا انسان نمی داند که خدا او را می بیند  »

*~~~*****~~~*

۱۹ ◄ دینگله دینگو

khengoolestan_post_fesgheli_21_dey_1395

*~*****◄►******~*

چادرم باشد مرا معیار ایمان و شرف
همچو مروارید زیبایم درون یک صدف

دید نامحرم نیفتد لاجرم بر سوی من
افتخارم باشد این،زهرا بود الگوی من

مدعی گوید که چادر یک نشان فانی است
من ولی گویم که با چادر تنم اسلامی است

مدعی گوید که با چادر کلاست باطل است
من ولی گویم که ایمانم ز چادر کامل است

مدعی خواهد مرا بی دین کند با لفظ دوست
چادر من همچو تیر زهرگین،بر چشم اوست

(بهلول حبیبی زنجانی)
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

تو تابستون امسال با اون گرمای خفه کننده اش توی اتوبوس نشسته بودم

یه دختر کوچولوی ۸-۹ ساله هم به خاطر نبود جا دور از مامانش نشسته بود رو صندلی ته اتوبوس
دختر کوچولو روسری اش رو خیلی زیبا با رعایت حجاب همراه چادر عربی سرش کرده بود

خانوم بدحجابی که پیش دختر کوچولو نشسته بود و خودشو باد میزد با افسوس گفت

توی این گرما اینا چیه پوشیدی؟از دست اجبار این مامان باباهای خشک مقدس…تو گرمت نمیشه بچه؟

همون لحظه اتوبوس ایستاد و باید پیاده میشدیم

دختر کوچولو گره ی روسری اش رو سفت تر کرد و محکم و با اقتدار گفت

چرا گرمم شده… ولی آتیش جهنم از تابستون امسال خیلی خیلی گرم تره

*~*****◄►******~*

پنجره را به روی قاصدک بی قرار باز کرد

قاصدک روی شانه دخترک نشست و با او گفت

خدا زیبایی را آفرید و آن رابه فرشته ای به نام زن سپرد

راستی

با امانتی که خدا به تو سپرده بود چه کار کردی؟

*~*****◄►******~*
حجابــــ

احترام به حرمت های الهی ست

و

چادر _ حجاب برتر

بله ی بلند من است به یکتا معشوق عالم

به خدای مهربانم

کمی فکر کن

تو با بی حجابی به چه کسی بله می گویی؟

*~*****◄►******~*

khengoolestan_post_fesgheli_nane_21_dey_1395

○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○

حجاب یعنی من مجهز به آنتی ویروس هوس و وسوسه هستم

به زلفانت بیاموز که بیرون ارزش دیدن ندارند
کس غنچه نهان شده دربرگ را نچید

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

از بی حجابی است اگر عمر گل کم است
زن با حجاب همچون مرواریدی در صدف است

حفظ چادر حفظ دین و مذهب است
شیوه زهرا و درس زینب است

تا شهوت نفس در نهاد بشر است
در کشف حجاب صد هزاران خطر است

تیری است نظر،ز تیرهای ابلیس
این چادر در مقابلش چون سپر است

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

پدرم گفت که ای دخت نکو بنیادم
زلف بر باد نده تا ندهی بربادم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

خواهرم حجاب تو بها است نه بهانه

برای هر چیز زکاتی است و زکات زیبایی پا کدامنی وحجاب است

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

در اخر
حجاب مصونیت است نه محدویت

۲۵ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

پرونده مربوط به سال ١٣٩٢ است و در تهران اتفاق افتاده است

شنبه صبح ساعت ۹:۰۰ در اتاق بازپرس کوبیده میشه و پرونده قتلی که در روز قبل اتفاق افتاده روی میز بن قرار میگیره

خلاصه گزارش که از حادثه دیروز تهیه شده

ساعت ۱۵:۰۰ جسد بی جان آقای رضائی در اتاق مطالعه وی یافت شده و پزشک قانونی معتقد است قتل بین ساعت ۱۳:۰۰ تا ۱۴:۰۰ رخ داده است

افراد حاضر در خانه

همسر آقای رضایی

باغبان

خدمتکار

نظافتچی

بازپرس دستور احضار هر چهار مظنون رو صادر میکنه و به ترتیب از هر کدوم بازجویی میکنه

همسر آقای رضایی

دو شب پیش با هم بحث کردیم ؛ اون شب تا صبح نخوابیدم ؛ به همین خاطر دیروز ظهر خیلی احساس خستگی میکردم ؛ساعت ۱۳:۰۰ رفتم توی تخت و خوابیدم

باغبان
من دیروز ظهر مشغول آبیاری باغچه و سبزی چیدن بودم

خدمتکار

دیروز هم مثل همیشه روز آرومی داشتیم ؛ کسی وارد منزل نشد ؛ فقط یه بار پستچی زنگ منزل رو به صدا درآورد که خود من رفتم نامه رو تحویل گرفتم

نظافتچی

دیروز نوبت نظافت آشپزخانه و حمام بود ؛ من هم مشغول نظافت بودم

بازپرس به اظهارات متهمین نگاهی می اندازد و بلافاصله دستور بازداشت یکی از آنها را می دهد

به نظر شما قاتل که بوده و چرا ؟

با ذکر دلیل

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

راهنمایی

*به تمام جزییات توجه کنید*

۳۰ ◄ قر تو کمرم فراوونه ....

khengoolestan_post_fesgheli_20_dey_1395

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

یک روز پدربزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد

کتابی که بسیار گرون قیمت بود و با ارزش

وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه، مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده

من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم

چند روز بعدش به من گفت

«کتابت رو خوندی؟»

گفتم: «نه»

وقتی ازم پرسید چرا

گفتم

«گذاشتم سر فرصت بخونمش»

لبخندی زد و رفت

همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز

من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش

به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن و سعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم

در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت

 

فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت

ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه می مونه

ازدواج اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش، مال خود خودت، اون موقع هست که فکر می کنی همیشه وقت داری بهش محبت کنی، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیاری، همیشه می تونی شام دعوتش کنی، اگر الان یادت رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدی، حتما در فرصت بعدی این کارو می کنی حتی اگر هر چقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی

اما وقتی که این باور در تو نیست که این آدم مال توئه و هر لحظه فکر می کنی که خوب این که تعهدی نداره و می تونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا جایی که ممکنه ازش لذت ببری، شاید فردا دیگه مال تو نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش و قیمتی نداشته باشه و این تفاوت عشق است با ازدواج

 

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

user_send_photo_psot

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

شاگردی از استادش پرسید

عشق چست ؟

استاد در جواب گفت

به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار ، به یاد

داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی

 

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت

استاد پرسید: چه آوردی ؟

با حسرت جواب داد

هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به

امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم

 

استاد گفت: عشق یعنی همین

 

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

 

استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش

که باز هم نمی توانی به عقب برگردی

 

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت

 

استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت

به جنگل رفتم و اولین

درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم

ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم

استاد باز گفت

ازدواج هم یعنی همین

 

و این است فرق عشق و ازدواج

 

۳۷ ◄ اشمولی پشمولی
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها