• خاطره ها
فال آنلاین

خدا زیباست

❄️❄️ این را در دانه دانه های برف میبینم ❄️❄️

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan

*narahat* *narahat*

میدونید من ازون اولش بچه ی خیلی مظلومی بودم نه یا ده سالم که بود

تو کوچه بچه ها تو بازی راهم نمیدادن و کلن از بچگی شخصیت متفاوتی داشتم

*narahat* *narahat*

همیشه با خودم فکر میکردم من یه فرمانده عملیاتم جورابای ننمو میکشیدم سرم مث میمون از درخت بالا پایین میرفتم و میگفتم عالی بود فرمانده

همیشه مظلوم بودم چند باری بچه های همسایه مث خر کتکم زدن

به جون خودم من بیگناهم همش تقصیره آموزش های نادرسته

مثلن یبار توپ بچه های کوچه افتاد تو خونمون بابام رفت بهشون توپو بده گفت یبار دیگه توپتون بیوفته پارش میکنم

خب منم کوچیک بودم چمدونستم فقط تهدیده

از اون روز به بعد همش تو خونه منتظر بودم توپ بیوفته تو خونه

بعده دو سه روز ازین توپ خوبا و گرونه افتاد تو خونمون ازین توپا هستن چهل تیکه اند ازون خوبا

یارو هم تند اومد در زد منم چاقو رو برداشتم بدو بدو پریدم تو حیاط توپو پاره کردم حول شدم چاقو رو به جا توپ پرت کردم بیرون

*narahat* *narahat*

خلاصه برا بار اول حول کردم ولی دفه های بعدی راحت تر بودم توپاشونو پاره میکردم و پرت میکردم بیرون براشون

*gerye* *gerye*

هیشکی منو دوست نداشت

همه به خونم تشنه بودن

یه پسر همسایه داشتیم سه تا توپ ازش پاره کرده بودم به خونم تشنه بود هر وقت منو میدید رم میکرد

اینقد اعصابم خورد بود از دستش که یبار چرخشو گذاشت در خونشون رفت آب بخوره و برگرده ؛ چرخشم پاره کردم

*narahat* *narahat*

خلاصه خیلی تو دوران کودکیم تنها بودم و کتک میخوردم

یبار از مدرسه میومدم منو گوشه خیابون گیر اورد مث شتر منو زد

*gerye* *gerye*

و از اون به بعد خواستم بهش قدرت یه فرمانده رو بفهمونم

تابستون بود درخت زرد آلوی تو حیاطمون زرد آلو هاش رسیده بود

دو سه بار سرک کشیدم دیدم همین پسر همسایمون هی میاد بالا دیوار و از زرد آلو ها میخوره

با خودم گفتم

دیگه وقتشه فرمانده باید انتقام روزهای تلخ رو بگیریم

تفنگ بادی رو برداشتم رفتم بالا پشت بوم مستقر شدم

مث همیشه دیدم پسر همسایمون پاشو گذاشت روی دستگیره ی در و اومد رو دیوار

منم گفتم بزار بیاد وسط دیوار

*bi_chare* *bi_chare*

اینم چهار زانو چهار زانو اومد وسط دیوار

شروع کردم بهش تیر زدن با تفنگ بادی

*narahat* *narahat*

هر تیری که بش میخورد صدا خر میداد

*narahat* *narahat*

بیچاره وسط دیوار گیر کرده بود هی عرررررر میزد

اونقد با تیر زدمش که مجبور شد از اون ارتفاع بپره پایین

دقیقا وقتی پرید پایین صدای گلدون داد

*narahat* *narahat*

یبارم داشتم پشت یه دیوار میشاریدم یهو دیدم یکی گفت

بلاخره گیرت اوردم

*bi asab* *bi asab*

منم اومدم ببینم کیه پشت سرم ؛ شاریدم بش

*narahat* *narahat*

هیشکی منو دوست نداشت

*gerye* *gerye*

هعییییی روزگار

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

برگی از دفترچه خاطرات شیخ المریض

۲۳ ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

دیدگاه ها برای دفترچه خاطرات | مظلومیت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*bye_bye*  *fekr*  *gij_o_vij*  *yohoo*  *modir*  *ghalb*  *gol_rose*  *labkhand*  *soot*  *yes*  *gerye*  *neveshtan*  *narahat*  *bi_chare*  *bi asab* 
*dali*  *gerye_kharaki*  *amo_barghi*  *hip_hip*  *jigh*  :khak:  *ghalb_sorati*  *mach*  *O_0*  *difal*  *malos*  *ey_khoda*  **♥** 
 
 
◄ MORE ►
 
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها