• خندانکس
آخرین دیدگاه‌ها
فال آنلاین

امام علی علیه السلام

❤ بخشش ؛ بیش از خویشاوندى محبت مى آورد ❤

نرم افزار اندروید خنگولستان
  • میترکونیم
    حساس نشو

برای خواندن به ادامه مطلب بروید

khengoolestan_photo (3)

سلام من سرتاسر زندگیم پر از اتفاقاتیه که دارم ازش یک کتاب میسازم

۱۲ سالم بود متدین و نماز خون بودم از مدرسه اومدم خونه طبق معمول خونه کسی نبود

در رو بستم و شروع به درس خوندن کردم خونه ما کنار قبرستان پر از درختیه داشتم درس میخوندم که دیدم از توی راه رو صدای پا میاد از ترس دزد رفتم

نگاه کردم کسی پشت در نبود در حیاطو قفل کرده بودم پس گفتم حتما روزه گرفتتم ولی گرسنه نبودم

باز نشستم صدا اومد ولی این بار صدایی بود که انگار انسانی رو دارند خفه میکنند وخس خس میکرد ترسیدم بسم الله گفتم

داخل آشپز خانه رفتم کسی را ندیدم میز تلویزیون بزرگی داشتیم جثه کوچکم را پشتش پنهان کردم

تلویزیون روشن بود ولی با صدای کم

در کابینت ها محکم بهم میخورد وباز هم صدای خس خس گریه کردم حس کردم وارد خانه شده ودر کمد دیواری را باز کرد من از پشت میز تلویزیون یواشکی سرگ کشیدم

صدای ممتد تلویزیون که موجود پنهانی کم وزیاد میکردش را شنیدم واز خدا خواستم بمن که برایشروزه گرفته بودم کمک کند

هوا داغ وسنگین تر میشد نفس های تند میکشید انگار قصد پیدا کردنم را داشت جسم زرد رنگی را دیدم که دارد وارد اتاق خواب میشود

داشتم سکته میکردم ولی کمی دور شد من با چشمانم بدن زشت او را دیدم انگار داشت با خودش حرف میزد

ولی جمله ای با صدای ظریف ونامفهوم شب شده بود ومن مادر را تو دلم فریاد میزدم

صدای زیبای ربنا از تلویزیون پخش شد و واشک ریختم اون موجود ترسناک با صدای وحشتناکی چرخ خورد وبه زمین افتاد

اذان گفت ومن حاظرم دستم را روی قرآن بگذارم که هوای خانه سنگینی خود را از دست داد وعادی شد

ولی در باز شد ومن باز ترسیدم صدایی مرا بخود خواند دخترم وقتی مادر چهره کبود شده من را دید گریست و این علنا واقعیت بود

342 ◄ بنازم چه پست خری گماردم

دیدگاه ها برای داستان های واقعی از جن و ارواح

  • سلام من باور نمی کنم
    همش خرافات من با اینک ده سالم نترسیدم اووووووووووووووو *bi asab*

  • راستش داستانش به واقعی نمیخورد ولی لایک *modir*

  • :khak: ﺧﺨﺨﺨﺨﺨﺦ ﻓﻘﻄ ﻫﻤﻴﻦ

  • یعنی الان باور کنم *gij_o_vij* *fekr*

  • برو بابا ارواح ننت دروغگو خرافات زياد نگو

    • این واقعیت داره هر کس که میگه نداره میتونه بیاد این موجود بهش نشون بدم فقط قبل از دیدن این موجود لطفا اول تعهد بده هر اتفاقی برات افتاد به من ربطی نداره
      چون بعضیا سکته میکنن بعضیا دلشون میترکه

      • دوست من این موحودات واقعیت دارند ولی نمیشه حرف هر کسی را که مدعیه را باور کرد.
        من حرفت را باور نمیکنم ولی چون وجود دارن و خودمم این موجودات را دیدم 3 احتمال میدم یا داری دروغ میگی و از توی تلویزیون فیلم هایی که دیدی شیطان با شنیدن نام خدا آتیش میگیره و تو زمین فرو میره اینا را گفتی، یا توی خوابت دیدی و فکر میکنی واقعی بوده که احتمال خیلی کمی به این نظرم میدم. یا اینکه واقعیت را داری میگی.
        باور نکردن حرفت به این معنی نیست که داستانت تخیلی باشه. از این نظر بیشتر شک کردم که گفتی تو زمین فرو رفت. راستش موجوداتی که من میبینم پیشش قرآن هم بخونی تو زمین فرو نمیرن. تنها وقتی میترسن به شکل یک دود در میان و پرواز میکنن اونم نه با قرآن اصلا از قرآن و کلماتش نمیترسن فقط وقتی که من با نام خدا ترسم را میریزم و با امید به خدا بهشون حمله میکنم میترسن و میرن. اما هر چی قرآن بخونی نمیرن.

        • داداش ون هل سینگ یا شکار چی خون آشام یا سوپر نچرال چیزی هستی من میخوام استخدام شم *gij_o_vij*

          • عزیز من اینا را برای شما نگفتم. برای نویسنده مخاطب گفتم. شما هر چی دوست داری بخند. اگه باور میکردی آدم ساده ای بیش نبودی چون تابحال ندیدی.
            چیزایی که تو زندگیم گذشت مثل بعضی ها نبوده که گه گاهی اتفاق بیفتند. کمتر کسی می تونه این ها را تحمل کنه.
            به نوعی اگه بخوام داستان زندگی خودم را تو دفتر خاطراتم بنویسم نمی تونم چون اگه کسی بخونه فکر میکنه من دیوانم. دلیلشم اینه که من کل زندگیم با این موجودات گذشت. امکان نداره زندگی نامم بدون (به قول شما سوپرنشرالی) نوشته بشه.
            البته برای اینکه ننگ دیوانگی بهم نزنن به کسی نگفتم. یکی از اجنه ها باعث آزار فیزیکی خواهرم میشد که پرونده پزشکیش موجوده و قابل اثباته. صدمات فیزیکیش علتش را علم نمی تونه توضیح بده. البته این صدمات کاملا سطحی هستند. اینم به شما بگم که یک بار یکی از جن هایی که بالای سقف خونه من را نگاه میکرد را به طور اتفاقی مادرم اون را دید و شوکه شد. خواهرمم فقط یک بار صدای جن را شنید و ترسید و فرار کرد.
            من از بدر و تولد باهاشون زندگی کردم. ازشون نمیترسم و بغیر از یک بار هیچوقت احساس خطر نکردم. اون یک بار هم فکر کنم قصد داشت نیروی هاله من را بگیره که قدرتش را نداشت و من بهش حمله کردم و کمی از نیروی خشمش گرفتم و احساس قدرت کردم. اونجا بود که از من ترسید و فرار کرد.

        • ببین بیبی تویی ک میگی از قران نمیترسن میشع شروور نگی؟من خودم شخصا 2-3تا دفتر فقط برا اینجور چیزا دارم اونا از قران میترسن و خونه ایی که قران باشه نمیرن مگر اینک مسلمون باشن

  • داداش این داستان ترس انگیز نبود ولی عکسش خیلی ترسناک بود خدایی بخاطر عکسش ترسیدم *gerye* *gerye* *gerye* *gerye* *gerye* *gerye* *gerye* *gerye* *gerye* *gerye*

  • درباره ی جن دو تا سوره وجود داره پس امکان واقعی بودنش هست.ماخودمون خونمون جن داره چند بارم دیدیمشون خیلی از شبا هم نمیذاره. بخوابیم.هرکی. خواستم میتونه باور نکنه.ولی خداییش اصلا ترس نداره من که ریلکسم.

  • درباره ی جن دو تا سوره وجود داره پس امکان واقعی بودنش هست.ماخودمون خونمون جن داره چند بارم دیدیمشون خیلی از شبا هم نمیذاره. بخوابیم.هرکی. خواستم میتونه باور نکنه.ولی خداییش اصلاترس نداره

  • ینی ناموسا واقعی بود؟ تنها چیزی که من فهمیدم ازش صدای تلوزیون بود ولی خدای عکسشم ترسناک بود

  • خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
    ترسیدم
    احتمالا روزه بودی مغزت ته کشیده بود خخخخخخخخخ *yohoo* *yohoo* *yohoo* *yohoo* *yohoo* *yohoo* *yohoo* *yohoo* *yohoo* *yohoo* *ey_khoda* *ey_khoda* *ey_khoda* *ey_khoda* *ey_khoda* *ey_khoda*

  • از عکسه ترسیدم *labkhand*

  • واقعی که قطعأ نبود ولی خوب میتونی داستان بنویسی نویسنده خوبی میشی *bye_bye*

  • جالب بود اگه واقعا واقعیت داشت ببین کجای کارات ایراد داره اونو برطرف کن اگه روزه میگیری و نماز نمیخونی اونو اصلاح کن یا اگه هدفت از روزه گرفتن برای غیر خداست یعنی صرفا برای رفع حاجتیه یا اینکهاز رو ریاس این کارو نکن و حتی اگه به خاطر حاجتی روزه گرفتی سعی کن که تنها برای اون حاجت نباشه و برای خداهم باشه همیشه آیت الکرسی با سوره ناس و فلق بخون و هر روز بک مرتبه سوره جن رو تلاوت کن در ضمن تو این موارد از مولا علی هم کمک بگیر که اونها شدیدا از مولا میترسن البته بدذات هاشون خوبها که نسبت به مولا ارادت کامل دارن حتی روایت هست که ابلیس با تمام بدیهاش به مولا علی ارادت خاصی داره و حتی جاهایی هم از ایشون در برابر انسانهای جاهل و نادان حمایت کرده منبع حرفمم کتاب دنیای ناشناخته جن هست و دلیل ارادت ابلیس به مولا علی هم در اون کتاب اومده ک قضیش به زمانی برمیگرده که ابلیس هنوز از درگاه الهی رانده نشده بود

  • در این مسائل کنجکاوی خوب نیست
    زندگیتان را کنید

  • سلام،این موجودات وجوددارندوهیچ زمانی نبایدروی کنجکاوی واردزندگی انهاشد،بنده بخاطرارثی بودن انواع مختلف موجودات ماورایی رودیده ام،هیچ وقت این قبیل وقایع روموردتمسخرقرارندهید،ازفکرش بیاین بیرون وسرتون بکاروزنگی خودتان باشه،چون عاقبت خوشی ندارد،موفق باشید

  • شاید واقعیت داشته باشه چون در ویلای ما در شمال وجود داره خونه های شمال معمولا شیروانی دارد ویلای ما هم داره چون یک بار در هال خونه نشسته بود و یهو صدایی مانند لو لای در آمد و در شیروانی باز شد . دایی من نسبت به این موضوعات بسیار نترس است چون در خونش یکبار خوابیده بوده که کم کم از خواب بلند شده و دیده چند تا بچه جن دارن روی شکمش بپر بپر میکنند سر اون جن ها داد زده و بدون ترس گفته گمشید بیرون اون ها هم رفتن

  • دوستان عزیز ما از ارواح و جن میترسیم چون از دیگران شنیدیم که وحشتناک هستند اما جالب این است که جن و ارواح نیز از ما می ترسند

  • خیلی دوس دارم با جن در ارتباط باشم.خیلی هم پیگیر این ماجرام و دنبال راه هاش میرم اما…. *gerye* *gerye* *gerye* *gerye* *gerye*

  • سلام
    بنده کاری به دروغ یا واقعیت داستان ندارم.
    اما به اجنه اعتقاد دارم یکبار خودم با چشم خودم یکیشون رو دیدم.
    چند سال پیش که گوشی های هوشمند تازه وارد بازار شده بودن. و من یه گوشی خریده بودم.
    دلخوش به مدل گوشی و کیفیت عکسبرداری
    از هر منظره ای عکس میگرفتم.
    یه شب تابستونی به همراه یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم برای شکار بریم صحرا.
    نا گفته نماند صحرا و بیابونهای خوزستان دسته کمی از کویر ندارن.اکثر زمین های خوزستان شوره زار و نیزار هستن.
    خلاصه
    ما شب حدودا ساعت یازده وسایل شکار رو برداشتیم و سوار موتور شدیم و زدیم به دل بیابون.
    حدودا چهل کیلومتر از شهر دور شدیم و دیگه چراغهای شهر رو که پشت تپه ها بود رو نمیدیدیم.
    وقتی رسیدیم اولین کاری که کردیم موتور رو جایی استتار کردیم که هروقت گشت شکاربانی اومد بتونیم زود فرار کنیم.
    و بعد رفتیم برای استتار خودمون یه نوشه ساختیم.
    کسایی که اهل شکار هستن میدونن نوشه چیه.یه نوع کمین گاه هست که با شاخ و برگ درستت میکنن..
    خلاصه رفیقم واسه خودش یه نوشه ساخت. من هم صدمتر بالاتر پشت نیزار یه نوشه واسه خودم ساختم توش دراز کشیدم.بطوری که نمیتونستیم همدیگه رو ببینیم.
    بعد از حدود یکساعت کمین از پشت نیزار صدایی شنیدم.
    اول فکر کردم که صدای گراز یا روباهه.
    اما کمی که توجه کردم متوجه شدم صدای پچ پچ صحبت کردن هستش.
    ته دلم خالی شد و به خودم گفتم یا شکارچی های دیگه هستن.یا بچه های .شکاربانی هستن الانه که دستگیرمون کنن به همین خاطر سکوت کردم و خودمو پنهان کردم. اما لحظه به صدا بیشتر مشید. تا جایی که احساس کردم دو قدم بیشتر با صدا فاصله ندارم.یه بسم الله گفتم و صدا قطع شد.در همین حین صدای پر زدن چندتا پرنده رو شنیدم تفنگم رو مسلح کردم و اماده شلیک شدم.
    اما هرچی منتظر موندم پرنده ای نیومد .واسه اینکه سرگرم بشم گوشیمو برداشتم و توی تاریکی شروع به عکسبرداری بدون فلش از آسمون و ستاره ها کردم تا کسی نور فلش گوشی رو نبینه.
    وقتی داشتم عکسها رو نگاه میکردم عکسی توجه م رو جلب کرد.توی عکس یه چی شبیه به مه توجه م رو جلب کرد.
    تصمیم گرفتم دوباره از اون قسمت عکس بگیرم. اما ایندفعه با فلش بگیرم.
    دوربین رو تنظیم کردم و فلش رو روشن کردم عکس گرفتم.اما وقتی عکس رو نگاه کردم بدنم یخ زد.از خدا میخوام هیچ بنده ای با اون صحنه مواجه نشه.
    اون لحظه مرز مرگ و جنون رسیدم و از ترس هر چی فشنگ داشتم طرف اون قسمت شلیک کردم و دوستم رو صدا میزدم مجید بیا.مجید بیا.
    وقتی مجید رسید کنارم زبونم بند اومد.و نمیتونستم حرف بزنم فقط از دهنم کف سفید میومد.مجید هر چی میگفت چی شده نمیتونستم حرف بزنم. با اشاره بهش گفتم گوشی رو نگاه کن. مجید گوشی رو برداشت بعد یه بسمه الله گفت.
    وگفت بدو از اینجا بریم. منم که پاهام سست شده بود و نمیتونستم روی پاهام
    وایسم. .مجید کمی آب بهم داد و شروع کرد قرآن خوندن.تا من آروم شدم.زود بساطمون رو جمع کردیم و برگشتیم خونه. هنوز بعد از اون همه سال و قتی یاد اون صحنه میفتم یا اون عکس رو میبینم. از ترس خشکم میزنه. توی عکس کنار نیزار زنی کوتاه قد در حدود هشتاد سانت سفید رنگ چیزی شبیه به مه با موهای بلند سیاه افتاده بود که روی زمین نبود.
    هنوز هم اون عکس رو دارم.

    • بلقیس

      وویییییی😧

    • سلا لطفا میشه یه عکس از اون جن ‌که‌ گرفتی برام ‌بفرستی majidlxe@gmail.com

    • زنه خوشگل بود؟

    • اون عکس اولی که بدون فلش گرفتی تو شب هیچی جز سیاهی مطلق پیدا نیس انگار یه صفحه سیاه رو گرفتی جلو دوربین .حتی اگه دوربین گوشیو رو به اسمونم بگیری حتی ستاره ها هم معلوم نمیشن تو دوربین چه برسه اون عکس اولی که از اون خانوم کوتاه قد گرفتی همون مه ماننده هخخخخخخ . انقد خالی نبندید، در ضمن امکان نداره دوربین گوشی بتونه عکس اونو بگیره و خودت ندیده باشی ،دوربین ماورالطبیعه آمریکایی که نیس،نهایت خیلی دوربینش خوب باشه دوربین گوشی ایفون و اپل که کیفیتش بالاتره از گوشیای دیگه . اونم تازه کیفیتش نه اینکه بخواد از جن عکس بگیره
      حالا جدی اگه دوباره دیدیش بفرستش بیاد یه سلفی باهم بگیریم😂😂

      • بلقیس

        داداچ شما اصن از دوربین چیزی میدونی؟!

        این عکسام همش الکیه و برا اینه که یه حس ترس تو خواننده ایجاد شه 😐
        مارو نزن ما جن ندیدیم

  • *ey_khoda *gerye* * خیلی مسخرس ولی ازعکس ترسیدم *bi asab*

  • exo_L

    یا ریدم تو *O_0* خودم

  • exo_L

    یا حسین ریدم تو خودم *O_0*

  • داستان نه ولی عکس ترسناک بود * *yohoo* *yohoo* *dali* *

  • اقا من نمی تونم بگم درو غه یا راسته *bi_chare*

  • من راستش باور میکنم چون خودم از راستش احضار روح میکنم با اینکه 14 سالمه و این اتفاقات واسه من هم افتاده ولی نترسیدم و اتفاقا واسم خنده دار هم هست داستانت عالی بود *hip_hip* *mach*

  • من که باورکردم خدایی قسمت هیچ کس نکنه ریدم توخودم *narahat* *narahat* *narahat*

  • سلام
    هم داستانت اشکال داشت هم عکست.
    میخوای جن رو ببینی و لمسش کنی بیاین خونه همسایمون. یه اتاق دارن هر کی شب اونجا بخوابه میان سراغش. یه پیرزنه با پیرمرد.
    سر زمینامونم که پره.
    شکل اسب، خرگوش، پیرزن، بز، بچه کوچیک و … چیزایی که دیدن.
    تو باغ پدر بزرگمم یه شخص قد بلند با 3 تا چشم دیدن.
    اگه باور نداری یه سر به روستاهای شمالی استان گلستان بزنید.

  • این حرفا به کنار
    ما چقدر بیکاریم که شب خوابمون نمیبره
    میشینیم داستان میخونیم خوابمون ببره

  • یه شب تابستونی مثل هرشب رفتم اتاقم که بخوابم حدود نیم ساعت بعد که چشمام گرم شده بود یهوی انگار یه نفر از پاین پتورو میکشید منم میکشیدم بالا چندبار این اتفاق افتاد از ترس که جفت کرده بودم مثل میگ میگ پا شدم برقو روشن کردمو رفتم اتاق مادرم
    بالای سرش واساده بودم که یهو چشماشو باز کردو وقتی منو دید جیق زدو از حوش رفت *bi_chare* وقتی با کلی اب قندو …بحوشش اوردیم با دسته ی جارو برقی زد تو سرم *gerye*
    اینم داستانه جنیه ما
    خخخخ من دیگه اون جنو یادم رفته بود

  • بچه اگه در خونه اسفند دود کنید هیچ جنی وارد خونه نمیشه تا سی چهل روز خرافات نیست واقعیه

  • سلام.اقا من یه مدته گوشی ندارم هیچ جا نمیتونم چت کنم.حوصلم سر رفته.هعععععی…یکی بیاد دعوا کنیم *yes* *yes*

    • من فکر کنم تورو بشناسم
      لحن حرف زدنت چقد اشناست
      مخصوصا گفتی یکی بیاد دعوا کنیم خیلی کنجکاو شدم
      خیلی اشنا به نظر میایی

  • شما دروغ میگی چون اگر راست میگفتی ات حالا هزار بار اون عکس را همه جا پخش کرده بودی

  • داستانش که چرت بود
    ولی بدتر از این داستان کسایی هستن که نظر دادن
    خیلیاتون ادعا میکنید که جن دیدید
    اره جن بیکاره بیاد جلو شما ،شما ببینیدش
    جن رو خیلیا دیدن اما نه شماهایی که تو شهر زندگی میکنید پس لطفا جو الکی ندید
    جن تو روستاهای قدیمی هستن
    اوناییم که دیدن بعضی از پیرمردای نسل های قبل ،مثل پدر پدربزرگ خودم
    که پدربزرگم میگفت پدرش چون توی دشت زندگی میکرد جنا میومدن باهاش حرفم میزدن

  • هخخخخخخخ انقد خالی نبندید
    😂😂😂😂😂
    عجب جونورایی هستید خدایی
    کارتون دروغ گفتنه
    با شماها هستم که نظر دادید
    کاربرای خالی بند کذاب😂😂

  • از نظر من اصلا واقعی نیست
    یعنی هر کی بترسه دیوانه است
    ولی فقط عکسش یه کم ترسناکه
    بقیه ش چرته
    افرین داستان خوبی بود *yes* *yes* *yes*

  • من میتونم شخصا قسم بخورم که تو دوران سه سالگیم یه خونه داشتیم تو گیلان شهر رودسر شب همییشه جلو پنجره میخوابیدم همیشه یه چیز سایه مانند رو شیشه پنجره میوفتاد منم اون موقع با زبون بی زبونی به مادرم جریان رو فهموندم و مادرمم هم همیشه میگفت که نترس گربه هستو این داستانا…من یک برادر دارم که الان 26 سال دارد و حدود 13 سال پیش که دو سه ساله بودم .یک شب مادرم از دست برارم عصبی شده بود برادرم را دعوا گرفت و گفت که برو اتاقت بخواب و فردا مدرسه باید بری و… برادرم که بعد نیم ساعت خوابش برده بود رفتم که اتاقش را دید بزنم همین که سرم را وارد اتاق برادرم کردم دیدم چن تا موجود که فکر میکنم جن بودن داشتن دور برادرم میرقصیدن .خشکم زده بود ولی چون بچه بودم و نمیفهمیدم برایم چیز عجیبی بود. درهمان حال که داشتند میرقصیدند مادرم امد دنبالم که مرا از اتاق دور کند که برادرم بیدار نشود. باصدای مادر رفتم پیشش و دیگه نمیدونم چیشد …تا چند شب پیش با برادرم و دوستانش یک جا دورهم نشسته بودیم که همچین بحث هایی درمورد جن و اینا باز شد.منم ماجرای ان شب یادم امد(تا به ان روز فقط به چند نفر از همکلاسی هایم که ان ها هم همچین داستانی برای انها هم پیش امده بود گفته بودم)داستان رو در جمع شرح دادم و گفتم چه اتفاقی افتاده بود.برادرم هم تمام حرف هیم را تایید کرد چون اون هم اونارو دیده بود و متوجه حظورشون بود . میگفت خودشو به خواب زده بود تا ان ها بروند وقتی تعریف میکرد مو های بدنش سیخ شده بود. همیشه هم فضای اتاغش سنگین بود.

  • یعنی ریدی با این داستان تعریف کردنت
    اخه چه ترسی داره

  • سلام می‌دونم داستانی که گفتی واقعیت داشت ولی ترسناک نبود ولی جون مادرت دیگه از اون عکس جن رو نزار

  • سلام می‌دونم داستانی که گفتی واقعی بود وتذسناک هم نبود ولی جون مادرت از اون عکس جن ها دیگه نزار شبا دیگه خوابن نمیبره

  • م من خودم جنم…بگیرید بخوابید جوجه ها تا نیومدم بخورمتون

  • آبره کمتر چرندیات تعریف کنید برین فیلم ترسماک ببینیمن تخیلتون خوب شه

  • هر وقت احساس کردین اجنه می خوان اذیتتون کنن سریع بسم الله الرحمن الرحیم بگین واما علی رو صدا بزنین یا صاحب الزمان حضرت ولی عصر را صدا کنین اجنه سریع فرار می کنن

  • تارا

    بچه ها من میترسم *gerye* *gerye*

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*bye_bye*  *fekr*  *gij_o_vij*  *yohoo*  *modir*  *ghalb*  *gol_rose*  *labkhand* 
*soot*  *yes*  *gerye*  *neveshtan*  *narahat*  *bi_chare*  *bi asab*  *dali* 
*gerye_kharaki*  *amo_barghi*  *hip_hip*  *jigh*  :khak:  *ghalb_sorati*  *mach*  *O_0* 
*difal*  *malos*  *ey_khoda*  **♥** 
 
 
◄ MORE ►
 
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها