• خندانکس
فال آنلاین

خدا زیباست

❄️❄️ این را در دانه دانه های برف میبینم ❄️❄️

نرم افزار اندروید خنگولستان
android_khengoolestan

4804186_345

*♥♥♥♥*♥♥♥♥*

قسمت ۱۱ عاشقانه ای واقعی

*♥♥♥♥*♥♥♥♥*

سریعاً‌ مرا بیمارستان شهید چمران رساندند.
فشارم به شدت بالا رفته بود.
صداها را می‌شنیدم که دکتر به برادرم می‌گفت «چرا فشارش بالا رفته؟ برای خانمی با این سن چنین فشاری بعید است!»
رضا گفت «شوهرش شهید شده!»
حالم بدتر شد با گریه و فریاد
می‌گفتم «نگو شوهرم شهید شده رضا، امین شهید نشده. فقط اسمش مشابه شوهر من است. چرا حرف بی‌خود می‌زنی؟»
رضا کنارم آمد و آرام گفت «زهرا من عکس امین را دیده‌ام!»
با این حرف دلم به هم ریخت.
منتظر بودم شوهرم برگردد اما …
خیلی خیلی سخت است که منتظر مسافر باشی و او بر نگردد…

قرار بود اعزام دوم امین به سوریه، ۱۵ روزه باشد، به من این‌طور گفته بود.
روز سیزدهم یا چهاردهم تماس گرفت.
گفتم «امین تو را به خدا ۱۵ روز، حتی ۱۶روز هم نشود. دیگر نمی‌توانم تحمل کنم!»

هر روز یادداشت می‌کردم که “امروز گذشت…”
واقعاً روز و شب‌ها به سختی می‌گذشت.
دلم نمی‌خواست بجز انتظار هیچ کاری انجام دهم. هر شب می‌گفتم «خدا را شکر امروز هم گذشت.»
باقیمانده روزها تا روز پانزدهم را هم حساب می‌کردم. گاهی روزهای باقی‌مانده بیشتر عذابم می‌داد.
هر روز فکر می‌کردم «۱۰ روز مانده را چطور باید تحمل کنم؟ ۹ روز، ۸ روز… ان‌شاءالله دیگر می‌آید. دیگر دارد تمام می‌شود…
دیگر راحت می‌شوم از این بلای دوری!»

امین خبر داد «فقط ۳ روز به مأموریتم اضافه شده و ۱۸ روزه برمی‌گردم.»
با صدایی شبیه فریاد گفتم: «امین! به من قول ۱۵ روز داده بودی. نمی‌توانم تحمل کنم…»
دقیقاً هجدهمین روز شهید شد.

حدود ۶ روز بعد امین را برگرداندند معراج شهدا.
این فاصله زمانی هیچ‌چیز را به خاطر ندارم، هیچ‌چیز را…
وقتی به معراج رفتیم سعی کردم خودم را محکم نگه دارم.
می‌ترسیدم این لحظات را از دست بدهم و نگذراند کنارش بمانم.
قبل از رفتن به برادر شوهرم گفته بودم «حسین؛ پیکر را دیده‌ای؟ مطمئنی که امین بود؟»
گفت «آره زن‌داداش.»

قلبم شکست. گفتم «حالا بدون امین چه کنم؟ ما هزار امید و آرزو با هم داشتیم.
قرار بود کارهای زیادی باهم انجام دهیم.
با خودم می‌گفتم حالا باید بدون او چه کنم؟»

پیکر را که آوردند دنبال امین می‌دویدم. نگذاشتم مادرم متوجه شود، فقط گفتم بگذارید با امین تنها باشم.
مکانی در معراج شهدا با هم تنها ماندیم.
گفتم «امینم؛ این رسمش نبود! تو راضی نبودی حتی دست‌هایم با چاقوی آشپزخانه زخم شود. یادت هست وقتی دستم کمترین خراشی برمی‌داشت روی سینه‌ات می‌‌زدیی و می‌گفتی شوهرت بمیرد زهرا جان!

تو که تحمل ناراحتی من را نداشتی چطور دلت آمد که مرا تنها بگذاری؟»
خیلی گریه کردم. انگار که از کسی خیلی ناراحت و دلگیر باشی برایش گلایه می‌کردم و می‌گفتم این رسمش نبود بی‌معرفت!
خدا شاهد است دیدم از گوشه چشمش یک قطره اشک بیرون زد

*♥♥♥♥*♥♥♥♥*

با ما همراه باشید

۱۳ ◄ به قولی اصفونیا شد سینزه تا

دیدگاه ها برای اشک امین قسمت۱۲

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*bye_bye*  *fekr*  *gij_o_vij*  *yohoo*  *modir*  *ghalb*  *gol_rose*  *labkhand*  *soot*  *yes*  *gerye*  *neveshtan*  *narahat*  *bi_chare*  *bi asab* 
*dali*  *gerye_kharaki*  *amo_barghi*  *hip_hip*  *jigh*  :khak:  *ghalb_sorati*  *mach*  *O_0*  *difal*  *malos*  *ey_khoda*  **♥** 
 
 
◄ MORE ►
 
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*
♫ ♪ شعر ♪ ♫
✔ ابزار کمکی ✔
آموزش ها